هیتلرِ دو سر،
برگردان نادر ثانی
بووانتورا دِ سوزا سانتوس:
هیتلرِ دو سر
دوشنبه ٢٠ آوریل ٢٠٢۶ برابر با ٣١ فروردین ١۴٠۵
https://znetwork.org/znetarticle/a-two-headed-hitler
برگردان به فارسی از نادر ثانی
نوشتههای درون کروشه [….] از برگرداننده متن بوده و برای درک آسانتر متن میباشند.
[نویسنده متن Boaventura de Sousa Santos، پرفسور جامعهشناسی و استاد دانشگاه
د ر شهر کومبیرا Coimbra در پرتغال است.]
در کتاب «هیتلر: مطالعهای در باب استبداد» که احتمالاً بهترین کتاب نوشتهشده دربارهٔ هیتلر است، آلن بولاک، مورخ بریتانیایی مینویسد که فلسفهٔ هیتلر، فلسفهٔ سرپناههای بیخانمانهاست، فلسفهای که او در دوران اقامتش در سرپناههای بیخانمانها در وین آموخت. البته بولاک فراموش کرد که از بیخانمانها عذرخواهی کند، زیرا در میان آنان بیش از یک فلسفه وجود دارد و بالاتر از همه، فلسفههایی وجود دارند که مخالف فلسفهای است که او شناسایی میکند. اما فلسفهای که او شناسایی میکند، به این دلیل ارزش کمتری پیدا نمیکند. چنانکه در «نبرد من» و سخنرانیها و عملکردهای بعدی هیتلر مشهود است، عناصر اصلی این فلسفه عبارتند از:
۱) ایدهٔ مبارزه به اندازهٔ خودِ زندگی قدمت دارد، زیرا زندگی تنها از این راه حفظ میشود که موجودات زندهٔ دیگر در جریان مبارزه از میان میروند. در این مبارزه، قویترین و تواناترین افراد پیروز میشوند و ضعیفترین و ناتوانترینها شکست میخورند.
۲) در این مبارزه، هر نیرنگ یا حیلهای، هرقدر هم که بیپروا باشد، و استفاده از هر سلاح یا فرصتی، هرقدر هم که خیانتآمیز باشد، مجاز است.
۳) هر هدفی که بشر به آن دست یافته، مدیون ابتکار عمل همراه با وحشیگری اوست.
۴) زیرک بودن دارای اهمیتی حیاتی است: توانایی دروغ گفتن، تحریف کردن، فریب دادن و چاپلوسی کردن.
۵) حذف احساساتگرایی یا وفاداری به نفع بیرحمی. اینها و بالاتر از همه، قدرت اراده، ویژگیهایی بودند که به انسانها اجازه دادند تا به جایگاه کنونی خود برسند.
۶) هرگز به کسی اعتماد نکن، هرگز به کسی متعهد نشو، هرگز وفاداری به کسی را نپذیر.
۷) بیوجدانی تو باید حتی کسانی را که به بیوجدانی خود میبالند، شگفتزده کند.
۸) با اعتقاد راسخ دروغ بگو و با صراحتی معصومانه تظاهر کن.
۹) بیاعتمادی تو به دیگران باید با تحقیر آنان همراه باشد.
۱۰) تودههای مردم توسط ترس، طمع، تشنهٔ قدرت، حسادت – اغلب به دلایل کوچک و ناچیز – هدایت میشوند. سیاست هنر این است که بدانی چگونه از این نقاط ضعف برای رسیدن به اهداف خود استفاده کنی.
۱۱) تودههای مردم را تحقیر کن: تودهها وجود دارند تا توسط سیاستمدار ماهر فریب داده شوند.
۱۲) دموکراتها، به ویژه چپها، ذهن مردم را مسموم میکنند و به طور بدبینانهای از رنج تودهها برای اهداف خود بهرهبرداری میکنند. عاملان این مسمومیت، یهودیان هستند.
تاریخ هرگز تکرار نمیشود، و هیتلر مرده است. اما فلسفهٔ او در دو سیاستمداری حضور دارد که بر سیاست بینالمللی کنونی تسلط دارند. این سیاستمداران بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل و دونالد ترامپ رئیسجمهور ایالات متحده هستند. فلسفه یادشده در بالا به شیوههای متفاوتی حضور دارد، و به همین دلیل است که مینویسم هیتلر امروز دو سر دارد. نتانیاهو سر وحشت جنگ است، در حالی که ترامپ سر وحشتناک صلح است. ممکن است کسی بگوید صحبت از همارزی با هیتلر بیمعناست، زیرا هستهٔ اصلی فلسفهٔ او یهودستیزی بود، در حالی که «هیتلرهای» امروز – یکی یک یهودی صهیونیست است و دیگری بدون قید و شرط در کنار او ایستاده است. رابطهٔ بین صهیونیسم و یهودیت بسیار پیچیده است. با توجه به اطلاعات نادرست رایج در گفتمان عمومی دربارهٔ این موضوع و سختگیری شدید در برابر صداهای مخالف، پرداختن به این مسئله آسان نیست. به همین دلیل است که پرداختن به آن برای بقای اندیشهٔ انتقادی، که اتفاقاً یهودیت اروپایی پیوند نزدیکی با آن دارد و روشنفکران منتقد مدیون آن هستند، بسیار مهم میباشد.
صهیونیسم و یهودیت
یاکوف رابکین، مورخ و استاد دانشگاه مونترآل، تناقضات بین صهیونیسم و یهودیت را به شرح زیر توضیح میدهد:
صهیونیسم در آغاز خود جنبشی حاشیهای بود. مخالفت با ایدهٔ صهیونیستی در سطوح معنوی و مذهبی و نیز اجتماعی و سیاسی ابراز شد. بیشتر یهودیان معتقد، چه بنیادگرا و چه اصلاحطلب، صهیونیسم را رد کردند و آن را پروژه و ایدئولوژیای دانستند که با ارزشهای یهودیت در تضاد است. یهودیانی که به جنبشهای مختلف سوسیالیستی و انقلابی پیوسته بودند، صهیونیسم را حملهای بر برابری و تلاشی برای منحرف کردن تودههای یهودی از پیگیری تغییرات اجتماعی میدیدند. سرانجام، کسانی که با داشتن ایدهآل “رهایی” [اشاره به رهایی یهودیان در اروپا] به لیبرالهای متعهدی تبدیل شده بودند، متقاعد شده بودند که صهونیسم، به همان اندازهٔ یهودستیزی، تهدیدی برای آیندهٔ آنهاست. بنابراین ایده ناسیونالیسم یهودی رد شد، زیرا دیده میشد که نه تنها یهودیت، بلکه موقعیت اجتماعی و ارزشهای سیاسی یهودیان رهایییافته را نیز به خطر میاندازد. («اسرائیل مدرن چیست؟» لندن: پلوتو پرس، ۲۰۱۶، ص ۱۲۲)
در زیر برخی از دلایلی آورده شده است که باعث شده یهودیان و غیریهودیان به طور یکسان با صهیونیسم مخالفت کنند:
صهیونیسم شکلی از ناسیونالیسم است که با ایدهٔ دیاسپورا [زندگی دور از وطن] در تضاد است. تئودور هرتزل، بنیانگذار صهیونیسم سیاسی، معتقد بود که یهودستیزان با تلاش برای اخراج یا مهاجرت یهودیان، وفادارترین دوستان و متحدان صهیونیسم هستند. صهیونیسم ریشه در تجربهٔ یهودیان اروپای شرقی، به ویژه پس از کشتارهای دستهجمعی در سال ۱۸۸۱ در روسیه دارد که منجر به مهاجرت یهودیان به غرب شد و تنشهایی بین یهودیان شرقی و غربی ایجاد کرد. صهیونیسم ایدهٔ جدایی قوم یهود را تقویت میکند، در حالی که بسیاری از یهودیان همواره برای ادغام در جوامعی که در آن زندگی میکردند با خودمختاری برای انجام آزادانهٔ آیینهای مذهبی خود مبارزه کردهاند، چرا که صهیونیستها یهودیت چیزی بیشتر از یک دین میدیدند. کارل کراوس، نویسنده و روزنامهنگار اتریشی معتقد بود که ذات صهیونیسم یهودستیزی است. صهیونیسم به نفع امپریالیسم اروپایی (بریتانیایی) برای کنترل دسترسی به منابع طبیعی خاورمیانه عمل کرد. دولت اسرائیل به عنوان یک مستعمرهٔ اروپایی طراحی شد که دسترسی به منابع طبیعی و آزادی تجارت با شرق را تضمین کند.
تئودور هرتزل در کتاب خود “دولت یهود” که در سال ۱۸۹۶ منتشر شد، میگوید:
«فرض کنیم که اعلیحضرت سلطان [عثمانی] فلسطین را به ما بدهد، در مقابل میتوانیم کل امور مالی ترکیه را سامان دهیم. ما در آنجا بخشی از سنگر اروپا در برابر آسیا، یک دژ پیشرفت در برابر بربریت خواهیم بود. ما به عنوان یک دولت بیطرف با تمام اروپا که وجود ما را تضمین خواهد کرد، در تماس خواهیم ماند.» («دولت یهود»، لندن، ۱۹۴۶: ص ۳۰)
صهیونیسم توسط یهودستیزانی مانند آرتور بالفور، وزیر امور خارجهٔ بریتانیا که اعلامیهٔ بالفور را صادر کرد ترویج شد که میخواستند اروپا را از “شر یهودیان خلاص کنند”. در سال ۱۸۵۰، بیش از ۹۷۰۰ یهودی در فلسطین وجود نداشت. امروزه صهیونیسم یهودی با صهیونیسم مسیحی ترکیب شده که مبتنی بر ایدههای برتری نژادی و راست افراطی است، ایدههایی که یهودیان بسیاری در صد سال گذشته با پشتکار و فداکاری زیادی با آنها مبارزه کردهاند. صهیونیسم مسیحی شکلی پنهان از یهودستیزی است. صهیونیسم بنیادگرایی که امروزه بر سیاست اسرائیل مسلط است، از جمله از طریق نحوهٔ انتقاد از یهودیان ضدصهیونیست، مسئولیت زیادی در قبال ظهور یهودستیزی در سراسر جهان دارد. همهٔ این استدلالها این موضع را تقویت میکنند که صهونیسم، به جای خدمت به آرمان دین یهود در جهان، در نهایت ممکن است ضربهٔ سختی به آن وارد کند.
بنیامین نتانیاهو، وحشت جنگ
منطق نابودی بر فلسفهٔ امنیتمحور و توسعهطلبانهٔ اسرائیل حاکم است. جنگ علیه اسلام در این اندیشه جنگی دینی است و به این ترتیب، تنها میتواند با انقراض یا تسلیم بیقید و شرط طرف ضعیفتر پایان یابد. دشمنی که باید شکست داده شود باید بیوقفه، از فلسطین تا سوریه، از ایران تا لبنان، اختراع شود. بالاتر از همه، دشمن نباید از خاکستر برخاسته و دوباره زنده شود، به همین دلیل است که کشتن زنان و کودکان حیاتی است. صلح، ناپسندیده و حرام است. توسعهطلبی ریشه در عنصری مسیحایی دارد که خاستگاه آن را میتوان در اثر موسی هس، فیلسوف یهودی آلمانی، به نام «روم و اورشلیم» (۱۸۶۲) یافت. «سَبَت تاریخ»، آنگونه که او مینامد، پیروزی قریبالوقوع ایدهٔ یهودی است. امروز ابزاری مسیحایی جدید در خدمت آن قرار دارد: هوش مصنوعی، این خدای جدید به همان اندازه که خدایان بیمسئولیت هستند، فارغ از مسئولیت میباشند، دقیقاً در لحظهای که مرتکب خطای رسواکنندهٔای مانند “اشتباه گرفتن یک مدرسه با یک پادگان نظامی میشود”، چنانکه اخیراً در ایران رخ داد.
نتانیاهو مانند هیتلر عجله دارد و قادر به توقف نیست. مانند هیتلر، اقدامات تجاوزکارانه را اختراع یا بزرگنمایی میکند تا توجیهی برای ادامهٔ جنگ و خشونتآمیزتر کردن آن داشته باشد. کمی تاریخ به روشن شدن این موضوع کمک میکند.
این عجلهٔ هیتلر بود که آغاز جنگ جهانی دوم را با حمله به لهستان قلم زد. رهبران نظامی و دیپلماتها علیه این عجله اخطار میدادند. هرمان گورینگ هشدار داده بود که اقتصاد حتی پیش از آغاز جنگ تحت تأثیر تلاش لازم برای آمادگیهای جنگی قرار گرفته است. فراموش نکنیم که نویل چمبرلین، نخستوزیر انگلستان، که هیچ استراتژی جز مذاکرات صلح نداشت. بنیتو موسولینی، دیکتاتور ایتالیا و متحد نازیستها، در ۳۰ مه ۱۹۳۹ یادداشت محرمانهای برای آدولف هیتلر فرستاد و خواستار به تعویق افتادن شروع جنگ (اگر چنین تصمیمی گرفته شده بود) تا پایان سال ۱۹۴۲ شد. هیتلر پاسخی نداد، و موسولینی سکوت او را به عنوان موافقت تعبیر کرد. اما هیتلر در حالی که وانمود میکرد از مذاکرات حمایت میکند، در ۲۲ اوت به فرماندهان خود دستور داد: «دلهایتان را به روی ترحم ببندید. وحشیانه عمل کنید.»
او پیمان صلحی با لهستان پیشنهاد کرد که چیزی جز تسلیم کامل لهستان نبود. او با دشمن «سازشناپذیر» اعلامشدهٔ خود، اتحاد جماهیر شوروی، صرفاً برای خرید زمان، پیمان عدم تعرض امضا کرد، زیرا هدف او فتح «فضای حیاتی» در شرق بود و بنابراین پیمانی بود که به محض مناسب شدن شرایط، ، یعنی دو سال بعد، نقض شود. او تهاجم به لهستان را به عنوان «جنگی برقآسا» تعریف کرد، جنگی که قرار بود فقط مدت کوتاهی طول بکشد، و آن را با جعل تجاوز ادعایی لهستان توجیه کرد. در یک عملیات نمادین دروغین، نیروهایی از اس اس به یک ایستگاه رادیویی در شهر کوچک گلیویتس در آلمان، نزدیک مرز لهستان حمله کردند، تعدادی از زندانیان آلمانی را به لباس نظامیان لهستان پوشاندند و سپس آنها را کشتند. به این ترتیب تجاوز مرگبار دیگری از سوی لهستان صحنهسازی شد. به دنبال اسن نمایش در اول سپتامبر ١۹٣۹، هیتلر به لهستان حمله کرد. جنگ جهانی دوم با شش سال کشتار آغاز شد؛ جنگی که قربانیانش در ابتدا که رزمندگان دشمن بودند و سپس به میلیونها غیرنظامی بیگناهی ادامه یافتند که قربانی کشتارهای بیرحمانه نازیستها شدند.
دونالد ترامپ: وحشت صلح
دونالد ترامپ متحد بیقید و شرط نتانیاهو است. همزمان او خود را فرشته صلح میخواند. ترامپ با بوق و کرنا اعلام میکند که تنها در دورهٔ دوم ریاستجمهوری خود میانجی انعقاد ۱۰ پیمان صلح یا آتشبس بوده است: بین اسرائیل و لبنان، بین اسرائیل و حماس، بین ارمنستان و آذربایجان، بین جمهوری دموکراتیک کنگو و رواندا، بین هند و پاکستان، بین اسرائیل و ایران، بین کامبوج و تایلند، بین صربستان و کوزوو، بین مصر و اتیوپی. واقعیت اما به ما میگوید که تمام این فعالیتها به نام صلح چیزی جز تئاتر سیاسی نبوده است. هیچ نتیجهٔ پایداری به دست نیامده و در بهترین حالت فقط آتشبسهای موقتی را ممکن ساخته است. غرب آسیا یا در آتش میسوزد یا غرق در ویرانههاست.
اما آنچه بسیار جدیتر از این است این واقعیت است که زمانی که یکی از دو هدف او – دسترسی به منابع طبیعی یا منافع متحد بیقید و شرطش، اسرائیل – در خطر باشد، پیشنهادهای صلح ترامپ، درست مانند پیشنهادهای هیتلر، به معنای تسلیم «طرف مقابل» است، همان تعبیری که از «دشمن سازشناپذیر» به کار میرود. به جای پیشنهاد صلح، یک اولتیماتوم به میان میآید. ایران با این انتخاب روبروست که یا مصادره شود یا نابود گردد. مصادره نه تنها شامل نفت، بلکه ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده به میزان ۶۰٪ نیز میشود، در حالی که نابودی به معنای ناپدید شدن تمدنی ۶۰۰۰ ساله است. این یک پیشنهاد صلح نیست؛ این یک تحریک یا درخواست تسلیم است. میدانیم که ایالات متحده سابقهای تاریخی در نابودی تمدنها دارد، زیرا خود از این طریق به وجود آمده است. اما از آنجا که تاریخ تکرار نمیشود – و گاه حیلهگری بیرحمانهای دارد – میتوان تصور کرد که آنهایی که با نابود کردن تمدنها متولد میشوند، ممکن است با نابود کردن تمدنها نیز بمیرند. در هر صورت، صلحی که پیشنهاد میشود، همان «صلح قوی» است که نتانیاهو در نوشتههایش از آن سخن میگوید، و چیزی نیست جز صلح قویترین، صلح امر واقعشده. چنین “صلحی”، صلحی خشونتآمیز است. صلحی وحشتناک در خدمت جنگی وحشتناک.
چرا هیتلر دو سر دارد؟
اگر سخنرانیها و عملکردهای سیاسی نتانیاهو و ترامپ را به دقت تحلیل کنیم، میبینیم که دوازده نقطهٔ ایدئولوژی هیتلر که در بالا از آنها یاد شده است، به تمامی در آنها حضور دارند؛ اما به شیوههایی متفاوت و بالاتر از همه با سبکهایی متفاوت. و این امر تفاوت تصادفی نیست. هدف آن تقویت اثربخشی هر دوی آنهاست. در حالی که هیتلر به همراه ریبنتروپ، گورینگ و دیگران مسئولیت پیشنهاد مذاکرات صلح و تحریم آنها را در مواقع مقتضی، همیشه با هدف تشدید جنگ، بر عهده داشت، امروز تقسیم کاری بین دو هیتلر وجود دارد: ترامپ آن است که پیشنهاد مذاکرات و طرحهای صلح را میدهد و نتانیاهو فردیست که آنها را تحریم و جنگ را تشدید میکند. تنها یگ سادهلوح باور دارد که آنها با یکدیگر تبانی نمیکنند یا حداقل پیمانی بین آنها وجود ندارد، پیمانی مبنی بر اینکه هر کاری دیگری انجام دهد را بپذیرند، به شرطی که در خدمت هدف مشترک نابودی اقوام اسلامی خاورمیانه برای کنترل منابع طبیعی و خنثی کردن چین باشد. تراژدی (و کمدی) زمانهٔ ما این است که برای ساختن یک هیتلر، دو هیتلر لازم است. هیتلری دو سر، هیولای زمانهٔ ما.
Comments
هیتلرِ دو سر، <br> برگردان نادر ثانی — بدون دیدگاه
HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>