رسواییِ پشتِ نقابِ «کارگر»
آناهیتا اردوان
آستان بوسِ «دانیل وبستر»؛ پاسبان برده داریِ امپریالیسم
آناهیتا اردوان
«پایان»

هیات اجرایی راه کارگر؛ «فرقۀ پشت نقابِ کارگر»، در آخرین پاراگراف ارزیابیِ یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۴ برابر با ۱۵ مارس ۲۰۲۶ می گوید:«با آرای همگانی..حاکمیت اکثریت را به نام اکثریت، به نفع اکثریت و به وسیله اکثریت برقرار کند». قبلا در تحلیل انتقادی گفتمان در مطلب «پشت نقاب راه کارگر؛ از «خط۳» تا«خط ایکس» کسب مضحکِ مشروعیت از اولیگارشی ایلان ماسک»، نوشتم که آرای همگانی همان پارلمانتاریسم سرمایه داری است و از جوانب مختلف ارزیابی شان را کالبدشکافی کردم و از تناقضات آن پرده برکشیدم. اما، رسوایی بیشتری در شعار «حاکمیت اکثریت به نام اکثریت، به نفع اکثریت و به وسیلۀ اکثریت» نشسته است. این شعار دانیل وبستر، سیاستمدار، حقوقدان آمریکایی در قرن نوزدهم، پاسبان برده داری است که مدتها وزیر امور خارجه دولتهای مختلف امپریالیسم بود، بعدها که این هیات مجازی پشت نقاب کارگر از روی آن کپی برداری کردند. در واقع دانیل وبستر ۳۳ سال قبل از سخنرانی مشهور لینکلن، در سال ۱۸۳۰ میلادی در جریان یک مناظره در سنای آمریکا از عبارت «حکومتِ اکثریت، ساختۀ اکثریت و پاسخگو به اکثریت» استفاده کرده بود. آبراهام لینکلن که از طرفداران و خوانندگان جدی سخنرانیهای وبستر بود، تحت تاثیر او این عبارت را وام گرفت و با کمی تغییر در سخنرانی گتیسبورگ (۱۸۶۳) آن را به شهرت جهانی رساند. دانیل وبستر (۱۷۸۲–۱۸۵۲) و کارل مارکس (۱۸۱۸–۱۸۸۳) هر دو در قرن نوزدهم زیستند. در حالی که مارکس در سال ۱۸۴۸ با نگارش «مانیفست کمونیست» لرزه بر اندام بورژوازی میانداخت، وبستر به عنوان وزیر امور خارجه و سناتور آمریکا، مشغول مهندسی بقای سیستم بردهداری و تقویت زیربنای امپریالیسم بود.
این تقارن تاریخی، شاهبیتِ پایانی سلسله دیسکورس های انقلابی و تبارشناسی دو اطلاعیه هیات اجرایی پشت نقاب «کارگر» است که در قرن بیست و یکم به جای مارکس، به سراغ «وبستر» هم عصر مرتجع مارکس و برده دار آمریکا رفته است.
استفادۀ عوام فریبانه از شعار پاسبان برده داری آمریکا، یک کمدی، رسوایی تاریخی دردناک و فاجعۀ است؛ جریانی که اسم کارگر را تفننی بدنبال خود می کشد به جای ایستادن در جبهه مارکس که با سناتور و وزیر دولت آمریکا، دانیل وبستر، همزمان بود، در سال ۱۸۴۸ بطلان ادعاهای بورژوازی را اعلام کرد، به آستان دانیل وبستر پناه برده است. هیات اجرایی که شعارِ پاسبانی را تکرار میکند که همزمان با نگارش”مانیفست کمونیست” توسط مارکس، در حال تدوین قوانین شکار بردهها بود. این نه یک انحراف، بلکه یک رسوایی تاریخی پس پشت نقاب کارگر. هیاتی که پدرخواندۀ «چپ هشتک زن» و جمهوریخواه رام و مخالف مبارزۀ مسلحانه است و همه را با چوب فرقه، فاشیست، مذهبی می راند، شعارهای ضد امپریالیستی اش نیز پوششی برای بزک کردن حرافی هایشان دربارۀ تجدید حیات سرمایه داری است.
مارکس در آثار خود (مانند گروندریسه یا در نامههایش درباره جنگ داخلی آمریکا) اشاره میکند که وبستر و حزب او (ویگها) بردهداری را به عنوان یک ضرورت اقتصادی برای حفظ ثبات بازار و پیوند میان شمال صنعتی و جنوب بردهدار میدید. از نظر مارکس، وبستر تجسمِ «آشتیِ منافع بورژوازی و بردهداران» بود، دکترین شالگونی آستان بوس وبستر بدتر از تجسم آشتی منافع بورژوازی و برده داران است. مارکس به شدت نسبت به قانون حمایت از برده های فراری که وبستر از حامیان اصلیاش بود، موضع رادیکال گرفت و بردهداری را مانعی بزرگ برای رشد جنبش کارگری میدانست و در نامهای مشهور نوشت: «کار در لباس پوستی سفید نمیتواند رها شود، در حالی که در لباس پوستی سیاه داغ بردهداری بر تن دارد.»
هیات چاهِ کارگر، شعار وبستر را کپی کردهاند، یعنی اینکه، دقیقاً به سراغ کسی رفتهاند که مارکس او را به عنوان «تئوریسین پیوندِ سرمایه و بردهداری» میشناخت. در حالی که مارکس، وبستر را در همان دورۀ وبستر به دلیل پاسبانی از زنجیرهای بردهداری نوکر و عملۀ بورژوازی می نامید. فرقۀ ورشکستگان طوطی صفت، نوکر پنهانِ امپریالیسم، شعار پاسبان سرمایه داری را به عنوان افق مبارزاتی خود از ساحل آرامش برای همان مردم، نوعی کلاهبرداری با واژۀ مردم، در ارزیابی خود می بینند. این فقط یک فاجعه نیست، مضحک و رسوایی تاریخی است. هیات مجری اوامر سناتور قرن نوزدهم، که مثل من لنینیست و کمیته و کمیسیون و بقیه کمونیستهای متعد- علمی و اصولی را به دلیلِ دفاع از حزب و دیکتاتوری پرولتاریا بعنوان عالی ترین شکل دموکراسی، عقبمانده میخواند، خود به سراغ دانیل وبستر رفته است؛ یعنی همان تئوریسین امپریالیسم که مارکس او را به دلیل معامله بر سر خون بردهها، تحقیر می کرد. هیات چاه کارگر شعار وبستری را کپی کرده، شعار دموکراسی می دهد که همزمان با تولد مارکسیسم، در حال فرستادن “بازرس” برای شکار برده های فراری بود. از «صندوق رای پارلمانتاریسم بورژوازی» مثل موریانه شروع کرده و به زبالهدان لیبرالیسم قرن نوزدهمیِ وبستر به پایان رسیده است. این هیات موریانه های ساحل عافیت با لفاظی درباره فاشیسم و امپریالیسم، روی همان چوبی می لولند که وبستر ۱۷۵ سال پیش برای تخت استبداد سرمایه داری سفارش داده بود. وقاحت هیئت (فرقه) پشت نقاب “کارگر” آنجا به اوج میرسد که برای تدوین افق سیاسی خود، به زبالهدان قرن نوزدهم امپریالیسم پناه میبرند و شعار “حکومت اکثریت برای اکثریت” که پیش از آنکه بر لبان لینکلن بنشیند، حربهٔ دانیل وبستر بود؛ سناتوری که تاریخ او را نه با خطابههای توخالیاش، بلکه با “قانون بردههای فراری” (۱۸۵۰) به یاد میآورد که قانوناً به پاسبان بردهداران تبدیل شد و حکم داد که بازرسان دولتی باید سیاهپوستان فراری را شکار کرده و به یوغ اربابان بازگردانند. از ایران بانو تا استان بوسی از پاسبان برده های سیاه پوست! لفاظی دکترین شالگونی از دهان پاسبانی وام گرفته که تخصصاش زنجیر کردن انسانها و «مردم» سیاه پوست بود. عجیب نیست که مقامات جمهوری اسلامی را قربانی خطاب می کنند، چون، منادی نظم وبستری هستند. مسابقه جنونآمیز لفاظی و صدور اطلاعیههای پیدرپی، نه از سر آگاهی، که تلاشی مذبوحانه برای پنهان کردن ورشکستگی در خارج از کشور است که زیرِ تابوتِ مارکس، شعارهای پاسبانان بردهداری را زمزمه میکنند.
در نوشتار «نئوپوپولیسم و دالّ تهی، به نام کارگر، به کام بورژوازی» با تکیه بر واقعیتهای تاریخی و بررسی مثالهای متعدد در سه دورۀ مختلف در آمریکا، اروپا و بسیاری کشورهای دیگر نشان دادم که پوپولیسم و نئوپوپولیسم، برخی مواقع مثل هیات پشت نقاب کارگر چگونه با استفاده از «دالّ تهی»، به نام کارگران و به کام بورژوازی عمل میکند. نوشتم که با یدک کشیدن نام کارگر و علیرغم نمایش های ضد امپریالیستی، چیز جدیدی برای عرصه ندارند. صرفا کپی برداری از یک ابزار مدیریتی هستند که بورژوازی و امپریالیسم صد و پنجاه سال از آن استفاده می کنم. مبارزهٔ طبقاتی را به «کارخانهٔ حبابسازی» و نمایشهای رسانهای تقلیل داده اند. قصد نویسندۀ منتقد اعتبار بخشیدن به این جریانات نیست؛ هرگونه تصورِ غیر از این از سوی خواننده، عینِ سادهلوحی است. فرصتی طلایی برای چاقوی جراحیِ نویسنده فراهم آوردند تا به کالبدشکافیِ دقیق «پوپولیسم» و «نئوپوپولیسم» و دیسکورس ها و تبارشناسی های در پی آن در مسیر حمایت قاطع از منافع پرولتاریا (بهویژه رادیکال کمیسیون مهندسین نفت،گاز، پتروشیمی و معدن و بنیانگذارانشان بویژه مهندس ارشد نفت نسل در نسل رهبر جلوی چشم شالگونی در میدان نفتی دورتادورش کارگران حفاری ) و آشکار کردن انحرافات بپردارم. به نقد آنچه گفتند، بسنده نکردم. بلکه، «ناگفتهها» و پیامدهای منطقی آن را هدف قرار دادم و نوشتم که در آینده – اگر مجالی باشد و زنده بمانم و بمانیم، با صراحت بیشتری به آن خواهم پرداخت که «پرداختم».
واژگان، بهویژه در اسلوبشناسی مارکسیستی، سنگر «پیکار نظری» بهشمار میروند. هرگاه مقولات مارکسیستی در آوردگاه نبرد تئوریک، به ابزار تبلیغ و وسیله رقابت میان گروههای پوزیسیون برونمرزی بدل گردد، فرجامی جز زوال نخواهد داشت. آندم که هیئت پشت نقاب «کارگر»، سینهچاکان پارلمانتاریسم بورژوایی و منادیان صندوق رای سرمایهداری، در ستیز با رقبایی چون مجاهدین، به سوءاستفاده از این مفاهیم توسل می جویند. مفاهیم اسلوبشناسی مارکسیستی را از ماهیت انقلابی – طبقاتی تهی می کنند و واقعیت مسخ میشود. هیئت مجازیِ پشت نقاب «راه کارگر»، برای پوشاندن لرزههای ایدئولوژیک خویش، بر مفاهیم مارکسیستی چنگ می یازند، ساحت مبارزه نظری را تا سطح رقابتهای سخیف و حقیر گروههای خارج کشوری تنزل میدهند. کاربرد بیراه واژگان انقلابی را با تامین حوائج غریزی که هر جانوری نیز بدان تواناست — درآمیخته اند. مفاهیم ما مارکسیستلنینیستها را با نمادهای بورژوایی، خردهبورژوایی و خرافات منحط نظیر «صندوق رأی»، «ناسیونالیسم» و «قدرت لایزال مردم» ملوث ساخته و با وقاحتی انحلالطلبانه، توهمات آخرالزمانی، «جمهوریخواهی ملیگرایانه» و فانتزیهای اشرافی چون «ایرانبانو» (۳ ) را بلعیده و ابزار رقابتهای محفلی کردهاند. در واکنشهایشان پیرامون جنگ تخریبگر امپریالیستی، سرمایه داری جمهوری اسلامی و گردونۀ آتش در منطقه برملا می سازند که حتی معنای کلماتی مانند «فاشیسم» را نمیدانند. مفاهیم مارکسیستی را به نشانهای دنیای تجارت، کسبوکار و سرگرمیهای محفلی و پشتمیزی بدل نمودهاند. بدین ترتیب، می توانند که همه را با چوب «فاشیسم» برانند. وقتی، هیئتِ پشت نقابِ کارگر از عبارت فاشیسم سرسری و تفننی برای رقابت محلفی – کاغذی استفاده می کند، معنای علمی و مارکسیستی فاشیسم را مخدوش می سازد. از سوی دیگر، از گرایشهای جمهوریخواه که می توانند ماهیت فاشیستی هم داشتنه باشند، صرفا بدین سبب که مخالف مبارزۀ مسلحانۀ سازمان یافته هستند و براحتی آنتاگونیسم تضاد کار و سرمایه را استتار می کنند در مخالفت هیستریک با پیشینۀ مسلحانۀ سازمان مجاهدین است، در اطلاعیه از گرایشهای جمهوریخواه رام مخالف مبارزۀ مسلحانه همانا رادیکالیسم مبارزه طبقاتی- دلجویی مذبوحانه می کند. تاریخ گواهی میدهد که برچسب «جمهوری» هرگز تضمینی برای دوری از فاشیسم نبوده و جریانات راست افراطی بارها از این قالب برای تثبیت قدرت خود بهره بردهاند؛ چنانکه بنیتو موسولینی پس از گسست از نهاد سلطنت، «جمهوری اجتماعی ایتالیا» را به عنوان بستری برای رادیکالیسم فاشیستی بنا نهاد. در آلمان نیز، آدولف هیتلر از درون ساختار حقوقی «جمهوری وایمار» قد برافراشت و با تکیه بر سازوکارهای همان جمهوری، وحشت ناسیونالسوسیالیسم را مستقر کرد. همچنین در اسپانیا، ژانرال فرانکو پس از درهمشکستن رقبای خود، تا سالها دولتی را رهبری کرد که با وجود نفی سلطنت مستقر، ماهیتی کاملاً فاشیستی و سرکوبگر داشت. این تجارب تاریخی نشان میدهد که «جمهوریخواهی بورژوایی» در تلاطم بحرانهای سیاسی، بهراحتی میتواند به زهدانی برای پرورش فاشیسم بدل گردد. مسلماً، جمهوریخواهی «اخته» و مخالف قهر سازمان یافته انقلابی کارایی بیشتری برای استحاله به فاشیسم دارند تا نیرویی مانند سازمان مجاهدین که مبارزۀ مسلحانه علیه جمهوری اسلامی را قبول دارند. جریانات را صرفاً بر اساس پذیرش یا رد انتزاعی جنگ و یا میهنپرستی و مفاهیم بورژوایی و خرده بورژوایی مرزبندی نمیکنیم؛ بلکه معیار بنیادین، کار و سرمایه است. پرسش این است که آیا در صف اردوی کار و پرولتاریای متشکل به عنوان رهبر بلامنازع مبارزه ایستادهاید یا در جبهه سرمایهداری؟ خطر این هیئت پشت نقاب کارگر، از آن رو که نام «کارگر» را یدک میکشد، بمراتب مهلکتر از سازمانهایی است که با وجود مشی مسلحانه، آشکارا خواستار حفظ تولید سرمایهداری هستند؛ چرا که طبقۀ کارگر همواره ضربات مهلک را از ایدئولوژیهای انحلالطلب و فرصتطلب از درون درون خورده است، برونطبقاتی. البته متذکر می شوم که هیاتِ مزبور در خارج از کشور، فاقد هرگونه پیوند ارگانیک با طبقۀ کارگر ایران بوده و خطمشی خود را از گرایشات انحرافی و از نویسندگان پسامارکسیست، چپ ساخته و پرداختۀ سرمایه داری- کپی می کند.
از همین روست که با تعابیر رمانتیک، خیالی و ملوکانه — برآمده از فرهنگ ارتجاعی شبان-رمگی — گرد واژهای چون «ایرانبانو» معرکه می گیرد. پدرخواندگان خودخوانده طیفهای رنگارنگ چپ و جمهوری خواهان «اخته» مخالف مبارزۀ مسلحانه و قهر انقلابی که مشروعیت خویش را از پلتفرم «ایکس ایلان ماسک» گدایی کرده و بدان مفتخرند. آنگاه که پیکار نظری و مفاهیم بنیادین ما مارکسیستلنینیستهای انقلابی منوط بر رویکرد طبقاتی، سرسری در مسیر فریبنده دنیای تبلیغات و بیزینس ایلان ماسک، ملعبه دست هیئت منادی صندوق رأی و دموکراسی «استبداد سرمایهداری» میگردد؛ آنگاه که جمهوریخواهی و تلفیق آنارشیگونه «سوسیالیسم» با «سکولاریسم»، «فمینیسم»، «ایران آباد و آزاد»، «کرامت انسانی»، «قدرت لایزال مردم» و فانتزی «سرنگونی بهوساطت موریانهها» بهمثابۀ تلفیق خواستهای بورژوایی با مطالبات طبقاتی و سوسیالیستی در چارچوب پارلمانتاریسم بورژوایی و صندوق رأی، بهعلاوه مجموعهای از اوهامِ مالیخولیایی و خیالبافیهایِ بدخیم ناشی از از ذهنیت علیل خرده بورژوایی توسط این هیئت ناسیونالیست تبلیغ میشود؛ و آنگاه که شعار «حاکمیت اکثریت، برای اکثریت به وسیلۀ اکثریت» در اطلاعیه هیئت پشت نقاب کارگر [که مشهورترین عبارت آبراهام لینکلن رئیسجمهور جمهوریخواه امپریالیسم آمریکا در نطق گتیسبرگ ۱۸۶۳ میلادی است و ریشه در کلام جان وایکلیف در مقدمه ترجمه انجیل اواخر قرن چهاردهم میلادی و نطق دانیل وبستر، ۳۳ سال قبل از لینکلن در سال ۱۸۳۰ میلادی، در نطقی در مجلس سنای امپریالیسم آمریکا پیرامون حکومت ساخته شده برای مردم و توسط مردم دارد] از امپریالیسم کپیبرداری میگردد و در اطلاعیۀ پشت نقاب کارگر، بیروح و عفن بر کاغذ نقش میبندد، در حقیقت تلاشی سخیف صورت میپذیرد تا واژگان از دیالکتیک مارکسیستی تهی گردند. علاوه بر این، با تأکید بر ناسیونالیسم بهمثابه ابزار سرمایهداری در جهان و حربه مشترک جمهوری اسلامی و امپریالیسم اصرار می ورزند؛ اولی برای مهار بحران اقتصادی-سیاسی سرمایهداری در ایران و دومی برای تثبیت هژمونی رو به افول آمریکا بر سرمایههای جهانی در رقابت با اروپا، چین و روسیه. این رویکرد اثبات می کند که هیئت چاه کارگر در تعریف جمهوری اسلامی از بحران و جنگ امپریالیستی هضم شده است. ترکیبِ «سوسیالیسم» با «سکولاریسم»،«دموکراتیسم»،«فمینیسم» که در پایان اطلاعیه شان پشت سر هم عجولانه قطار کردند، در غایت خود، یک آنارشیسم التقاطی است که با درهمآمیختنِ مفاهیم متضاد طبقاتی و لیبرالی با تبعیت از دستگاه هژمونیکِ سرمایه داری راه را برای تئوری انقلابی مسدود میسازد. این رویکرد، نه یک متدولوژی منسجم، که یک آشفتگی فرصت طلبانه برای خلع سلاح پرولتاریا در پیشگاهِ پارلمانتاریسم و مدنیتِ بورژوازی بهشمار میرود. در حقیقت تلاشی حقیرانه در رقابت صوری با گروههای دیگر پوزیسیون بهویژه سازمان مجاهدین در چارچوب مطالبات سرمایه دارانه، انجام می گیرد تا واژگان به نفع سرمایهداری، از دیالکتیک مارکسیستی تهی گردند و در وهم ذهنیت بورژوایی، سلاحِ برندۀ تئوریک پرولتاریا را از کار بیندازند. در ساحت واقعیت، کلام از واژگان پیشینی ساخته نمیشود؛ بلکه فرآیند تکوین آن کاملاً برعکس رخ مینماید. کلیتی که واژه از بطن کالبد کلام می یابد، باید از هرگونه سوءتفاهم پیرامون موجودیت مستقل یا مفاهیم انتزاعی چون گشتالت پالایش گردد. این منطق، بیانگر تنش بنیادین میان بالقوگی و فعلیت در مقام اینهمانی در عین تفاوت است. این موضوع در پیوند میان کیفیات (سخت، عادل، آزاد) و مفاهیم متناظر (سختی، عدالت، آزادی) عیان میگردد. خصلت انتزاعی این مفاهیم، کیفیات عینی را تنها به عنوان تجلی یا تحقق بخشی از یک کیفیت کلی و «برتر» معرفی میکند. بدینسان، کیفیت عینی همزمان هم تحقق امر کلی و هم نفی آن بهشمار میرود. برف سفید است اما خود «سفیدی» نیست؛ یک کشور ممکن است از آزادیهای دموکراتیک بورژوایی برخوردار باشد. اما، هرگز تجسم ماهویِ «آزادی» نخواهد بود. افزون بر این، مفاهیم تنها در تضاد دیالکتیکی با اضداد خویش معنادار میشوند: زیبا در تقابل با زشت و سفید در تضاد با غیرسفید. این «دیالکتیک واژگان» فاش می سازد که کلمات همواره تنشی درونی با خود دارند. وقتی میگوییم که کشوری «آزاد» است، همزمان اعلام میکنیم که آن کشور هنوز کاملاً «آزاد» نیست. واقعیت موجود در برابر مفهوم مطلق، نوعی نفی است؛ یعنی آزادیهای بورژوایی در برابر آزادی سوسیالیستی در نفی مالکیت خصوصی، چیزی جز نفی حقیقت آزادی نیست. در تمام واکنشها (اطلاعیه های) راه پُشت نقابِ کارگر ما با مفاهیم انتزاعی و صوری در پی منطق ایده الیستی که واژگانی مثل «آزادی» را از بستر طبقاتی جدا می کنند. بدین ترتیب، به مفاهیمی میانتهی و ابزاری در دست بورژوازی که این هیئت نیز زائده ای از بورژوازی ست، تبدیل میگردند. به بیان صریحتر، زمانیکه هیئت پشت نقاب کارگر از «خیزش مسالمت آمیز، تدارک جنبش صلح جهانی (بمثابۀ پاسیفیسم بورژوایی)، هویت گرایی بجای تشکلیابی طبقاتی با اتکاء به فانتزی ملوکانۀ بانوی ایرانی و وهم گذار از جمهوری اسلامی به وساطتِ «موریانه ها»، مبارزۀ مدنی (مسالمت امیز در چارچوب قوانین سرمایه داری) دالّ تهی قدرت لایزال توده ها یا مردم بجای تشکیلات پرولتری). قدرت لایزال توده ها، در متدولوژی مارکسیستی مفهومی بیطبقه، ژلاتینی و فریبنده برای پوشش نهادن بر تضاد کار و سرمایه است. کلمۀ لایزال هم مذهبی و ادبیات فرقه هاست مارکسیست ها هرگز به قدرت لایزال توده ها و مردم و خلق اعتقاد ندارند. البته، قدرت لایزال توده ها و موریانه! مفهوم «قدرت لایزال»، تضاد مضحک میان آن ادعاهای پرطمطراق و عملکرد حقیرانه را به اوج میرساند. در واقع، چطور یک جریان ادعا میکند به «قدرت بیانتها» وصل است، اما در عمل مثل «موریانه» به دنبال سوراخ کردن یواشیواش دیوارهاست. این هیئتِ ناسیونالیست، انقلابی را که باید صاعقهای در شبِ استبداد باشد، به پروژهی فرسایشیِ حشرهشناسی تبدیل کردهاند؛ آنها ۶۰ سال است که منتظرند موریانههای مجازیشان کار را انجام دهند. موریانه ها اینجا همان مبارزه مسالمت امیز و ماهیتِ حشرهوار و رفرمیستی هیئت مزبور را فاش می کند. فرسایش بهجای نابودی: آنها به جای «درهمشکستنِ ماشین دولت سرمایه داری و برپایی دولت پرولتری» (آنطور که لنین در دولت و انقلاب میگوید)، به دنبال حرکت ایده الیستی تدریجی متکی به «معامله از بالا با جمهوریخواهان اخته مخالف مبارزۀ مسلحانه» هستند. مسلما، سرمایه داران بازرسِ جامعۀ مدنی هیئت پشت نقاب «کارگر» بعد از اینکه قدرت لایزال مردم یا توده پایه ها را موریانه وار [ در اطلاعیه هیئت آمده است] تجدید حیات مناسبات سرمایه داری می باشد و بهای آن را دوباره پرولتاریا می پردازد! در حالیکه تضادها سرمایه داری در ایران و جهان پشت سر هم منفجر می شوند، [آزاد و آباد، خاک، میهن، آرای همگانی (صندوق رای) و..] در حمایت از مالکیت خصوصی پشت نقاب کارگر تکرار می شود. این تثلیث استثمار، بردهداری مدرن را با واژگانِ [آزادی، آبادی، کرامت انسانی، زن،زندگی، آزادی ..] نام مینهد؛ حال آنکه آزادیهای بورژوایی در برابر سوسیالیسم و نفی مالکیت خصوصی، چیزی جز نفی حقیقت آزادی نیست. واقعیت موجود یعنی همان حق انتخابها و گذارهای مسالمت آمیز و مبارزات مدنی حقیر در بازار سرمایه در ایران (مدنیت حقیر سرمایه که چیزی جز استثمار نیست)، در برابر مفهوم مطلق آزادی از قید و بندهای سرمایه، نوعی سلب ماهیت بهشمار میرود. تنها با انحلال مالکیت خصوصی است که تنش میان مفهوم آزادی و واقعیتِ اسارت بار کار مزدی پایان مییابد. زمانیکه از کلماتی مانند «آزادی» با «آرای همگانی»، «مبارزه مدنی» استفاده می کند تا وضع موجود را با شعارهای سطحی و عوام فریبانه توصیف کند، تنشی که توضیح دادم را می کشد. از آنجاییکه هیات پشت نقاب کارگر، خصلتهای مختلفی به خود می گیرد، از انحلال طلبی تا پوپولیستی که مالیتودیانی نیز نوعی گرایش پوپولیستی ست، بورژوایی و خرده بورژوایی و جمهوری خواهی و … میخواهد همه باور کنند که همین واقعیت ناقص، تمام معنای آن واژگانی است که بکار می گیرند. در حالیکه نقد رادیکال از موضع حمایت قاطعانه از منافع طبقۀ کارگر و در راس آن پرولتاریای سازمان یافته (اینجا کمیسیون مهندسین نفت،گاز، پتروشیمی و معدن در ایران سازماندۀ بسیاری از اعتصابات در عرصۀ نفت،گاز،پتروشیمی و معدن که رهبر اینان از بنیانگذاران کمیسیون را در فیلم در میادین نفتی و … می بیند)، همیشه یادآوری میکند که واقعیت فعلی، نفی آن مفهوم برتر است و هواداران هیئت مجازی چاهِ کارگر نباید به «بخش ناقص و فرصت طلبانه» رهبریتشان راضی شوند. این همان «قدرت منفی» زبان است که اجازه نمی دهد که واقعیت در برابر واقعیت موجود سرمایه داری و توهمات، تبلیغاتِ دکترین شالگونی رهبر این جماعت ناشی از ذهنیت بورژوایی اش-راضی شوند. مثال دیگر زمانی است که این هیات یا هر جریان اپورتونیست دیگری، برچسب «فاشیسم» را به شکلی فلهای و بدون تحلیل طبقاتی به هر گروه رقیب خود یا هر شخص و گرایش دیگری مثلا مجاهدین میزند، فاشیسم که در تحلیل مارکسیستی، به معنای بالاترین واکنش سرمایه داری به بحرانهای ساختاری اقتصادی- سیاسی، این مفهوم را از تحلیلِ علمی- طبقاتی به سرمایه داری و دولتهای سرمایه داری به یک فحاشی سیاسی- برای حذف و صرفا رقابت مجازی تقلیل میدهند. با این کار، مرز بین فاشیسم واقعی (به عنوان ابزار نهایی سرمایهداری) و سایر پدیدهها گم میشود و یک آگاهی کاذب را ترویج می دهند. ذهن ها [اینجا اقلیت هوادارشان] را با توهمات کلیشه ای خود پُر می کنند، رامشان می کنند. آنان نیز فکر می کنند که حقیقت را فهمیده اند، چون هیاتِ اجرایی شان- برچسب فاشیسم را به رقیب سیاسی خود- زده است. اما، در واقع، خواننده و هوادارانشان از شناخت مکانیسمهای واقعیِ قدرت باز مانده اند. این همان «تکساحتی شدن» ذهن است. فرصت طلبانی که پشت نقاب کارگر پنهان شده اند همزمان، تمام مفاهیم و واژگان سیاسی – طبقاتی مارکسیستی را تخریب می کنند و نوعی آگاهی کاذب را برای هواداران خود و خوانندگان بوجود می آورند. به عنوان مثال، از فردا هر دختری که «ایران بانو» نبود، روسری سرش بود، مذهبی بود، سلاح در دست گرفته بود و مخصوصا مجاهد بود، «فاشیست» است! سپس، امپریالیسم هم فاشیست است. این در حالی ست که امپریالیسم از نظر مارکسیستی معنای دیگری دارد. وقتی زبان مبارزۀ نظری- طبقاتی به زبان تبلیغاتی یا پروپاگاندای بصری- حبابی فاقد مفصل بندی پیچیدۀ طبقاتی مکتوب، کوتولگی فکری در عرصۀ دیجیتال که مبارزه طبقاتی را به سیرک و هشتک و سیاست هویت محور، «نمایش حضور» بعوض «شعور طبقاتی» بمنظور خودنمایی که فقدان عمق دانش تئوریک را پشت جذابیتهای لحظه ای و بصری مثل اینستگرام برای تخدیر و مهندسی افکار عمومی تبدیل شود، مفاهیم «تخت» میشوند. برچسب زدنِ «فاشیسم» به همه چیز، مثل یک برند تجاری عمل میکند؛ سریع، سطحی و بدون نیاز به تفکر. این کار باعث میشود که «قدرت منفی» کلمه (یعنی توانایی کلمه برای نفیِ وضع موجود) از بین برود، حتی نقد علمی مواضع و مبنای طبقاتی گرایشهای که هیئت پشت نقاب کارگر با آنان رقابت دارند، از بین برود. استفادۀ نادرست از مفاهیم مثل فاشیسم، فرقه یا ارتجاع سنگری است برای ایشان تا ناسیونالیسم، ایران بانوی اساطیری دوران فئودالیسم و نمادهای سلطنتی، یورقه رفتن و ذوق زدگی از کسب مشروعیت در پلتفرم ایکس، سوداگری با جمهوری خواهان ( از گرایشات بورژوایی) و (قدرت لایزال مردم- توده ها (دالِّ تهی)، سرپوش بگذارند. قبلا در دو جلد کالبدشکافی پوپولیسم و نئوپوپولیسم با مثالهای تاریخی زیاد نشان دادم که چگونه قدرتگیری پوپولیسم و نئوپوپولیسم چپ یا راست به قدرتگیری فاشیسم راه برده است. هیاتِ چاه برای کارگر پیرو دکترین شالگونی با استفادۀ تفننی از کلمات بویژه سوسیالیسم، زبان انقلاب و انقلاب اجتماعی، مفاهیمی بسیار مهم مثل دولت انقلابی و.. را خلع سلاح میکند. وقتی عبارتی مثل فاشیسم برای همه چیز به کار رود، دیگر برای هیچچیز کارایی ندارد. این دقیقاً همان «خیانت تئوریک» هر دو فراکسیون با یدک کشیدن اسم کارگر به مارکسیسم است. در چنین ساختار محفلی تک ساحتی، سرنوشت طبقۀ کارگر و پرولتاریا در ایران جلوی قدوم «ایران بانو، ایلان ایکس، دالِ تهی مردم، صندوق رای» که در اطلاعیه هایشان تکرار میشود، مثله می شود. شعار زنان، زندگی، ازادی علیرغم نقد طبقاتی مکتوبِ نویسنده پیرامون این شعار، بعنوان چماقی در دست هیات مزبور عملا به ضد خود تبدیل می گردد. فرایند دیالکتیکی، به مثابه یک فرایند تاریخی، مستلزم آگاهی است، یعنی بازشناخت و تسخیر پتانسیلهای رهاییبخش. از این رو، این فرایند مستلزم آزادی است. تا آنجایی که آگاهی توسط الزامات و منافع جامعۀ مستقر تعیین میشود، «آزاد» نیست؛ و تا آنجایی که جامعۀ مستقر ناعقلانی است، آگاهی تنها در جریان مبارزه علیه جامعۀ مستقر است که برای رسیدن به عقلانیت تاریخی برتر، آزاد میگردد. حقیقت و آزادی “تفکر منفی” [تفکر انتقادی]، مبنا و دلیل خود را در این مبارزه مییابند. پرولتاریا تنها به مثابه یک نیروی انقلابی است که به نیروی تاریخیِ رهاییبخش تبدیل میشود؛ نفی متعین سرمایهداری زمانی رخ میدهد که پرولتاریا نسبت به خود و نسبت به شرایط و فرایندهایی که جامعهاش را میسازند، آگاه شده باشد. این آگاهی، هم پیششرط و هم عنصری از عمل نفیکننده [پراکسیس] است. این «اگر» برای پیشرفت تاریخی ضروری است که همان عنصرِ آزادی است که امکان غلبه بر ضرورتِ حقایق موجود را فراهم میکند. بدون آن، تاریخ به تاریکی طبیعت تسخیرنشده سقوط میکند.
زبان هیات پشت نقاب کارگر، زبان «اورولی» است که در آن کلمات به گونهای دستکاری و قالب میشوند که معنای واقعیشان را از دست داده و دقیقاً به ضد خود تبدیل میشوند، مانند زمانیکه «چکمۀ غارتگری امپریالیسم را با ورود سازمان مجاهدین به فاز مبارزه مسلحانه خرداد شصت همسان می دانند و جلادان سرمایه داری جمهوری اسلامی که گور به گور شدند را «قربانی» بشمار می آورد. چند تا کلمه فرقه و ترور و مذهب و فاشیسم.. را نیز در اطلاعیه پشت سر هم می گذارند. خواننده ممکن است بدلیل مخالفت با سازمان مجاهدین خیلی لذت ببرد. اما، متوجه نمیشود که فرصت طلبان پشت نقاب کارگر برای جلادان سرمایه داری جمهوری اسلامی و دشمن طبقاتی کارگران، برائت نامه صادر کردند، هر گونه مقاومت قهرآمیز و در نتیجه آنتاگونیسم تضاد کار و سرمایه را ترور کردند. مفهوم مذهب، فاشیسم،فرقه همه را از سر بیعاری و تفنن ساحل آرامش از هم پاشیدند. همانطور که در بالا گفتم، آگاهی کاذب بوجود آوردند. در این زبان، هدف سازشکاران این است که توان تفکر انتقادی- دیالکتیکی، را از بین ببرند. این حقیقت که شکل غالب آزادی در واقع همان بندگی است، و شکل غالب برابری چیزی جز نابرابری تحمیل شده نیست، اجازه بیان نمییابد؛ زیرا قدرتها و فرصت طلبان تلاش می کنند که فضای گفتمان را شکل دهند، تعاریف بستهای از این مفاهیم ارائه دادهاند. نتیجه، همان زبان آشنای اورولی است. اینکه یک هیات اجرایی در خدمت دفاع و رشد سرمایهداری با تبلیغ برای « مبارزه مسالمت آمیز، صندوق رای، میهن پرستی و.. در اطلاعیه شان، نام «کارگر» بر خود میگذارد دقیقا مانند زمانی ست که جنگ امپریالیستی، « کمک بشردوستانه» تعریف شود و استبداد سرمایه داری، « دموکراسی» نامیده شود و ..همگی، ویژگیهای زبانی و سیاسی آشنایی هستند که مدتها حتی پیش از اورول وجود داشتند. مفاهیم جنگ و صلح را تخریب می کنند. نتیجه، همان زبانِ آشنای اورولی است («صلح یعنی جنگ» و «جنگ یعنی صلح» و غیره. هیات فرصت طلب مجازی پشت نقاب «کارگر» هزاران بار در بمباران اطلاعیه های عوام فریبانه می گوید که جمهوری اسلامی با جنگ امپریالیستی، بیشتر اعدام می کند. این در حالی ست که وقتی جامعه در وضعیت «جنگ خارجی» باشد، مردم همان دال تهی حاضرند سختیها، فقر و سلب آزادی را به نام «امنیت» و «صلح داخلی» بپذیرند. در واقع، جنگ با خارج، ابزاری است برای حفظ صلح (ثبات سرمایه) طبقه حاکم در ایران.
در اطلاعیۀ کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس دربارۀ درگیری مسلحانۀ میرجاوه- واحد سیستان بلوچستان دوشنبه ۱۸ اسفند۱۴۰۴ [ در شانزده اسفند ماه از کادرهای کمیته دقیقا نوشت که از میرجاوه با بهره برداری از سیگنال پاکستانی وارد شبکه ارتباط جمعی میشود] امده بود که: [در نگاهی اجمالی به تاریخ، جنگهای امپریالیستی معمولاً اغلب باعث تشدید تضادها و آشکار شدن چهرۀ واقعی سیستمهای حاکم شدهاند. انقلاب ۱۹۱۷ روسیه: در میانه جنگ جهانی اول (یک جنگ کاملاً امپریالیستی)، بحرانهای ناشی از جنگ باعث شد مبارزه طبقاتی کارگران و به اوج برسد و منجر به فروپاشی تزاریسم و پیروزی انقلاب شود. انقلاب آلمان (۱۹۱۸): شکست در جنگ و فشارهای اقتصادی بر طبقه کارگر، جرقۀ قیامهای کارگری را زد که به سقوط امپراتوری آلمان انجامید.نهضت های ضد استعماری (ویتنام، الجزایر و…): در بسیاری از این موارد، شرایط جنگی باعث شد تشکلهای طبقاتی برای مقابله با نیروی اشغالگر و دولتهای دستنشانده، سازمانیافتهتر عمل کنند. اما، تاریخ نشان داده است که جنگهای امپریالیستی باعث سرکوب و اضمحلال مبارزات سازمانیافته هم شده اند. ناسیونالیسم افراطی و «دفاع از میهن»: با شروع جنگ جهانی اول، بسیاری از احزاب آلمان) شعارهای طبقاتی را رها کردند و به بهانه «دفاع از وطن» پشت دولتهای امپریالیست خود ایستادند. این موضوع باعث شکاف عمیق و فروپاشی انترناسیونال دوم شد. سرکوب پلیسی و نظامی: در شرایط جنگی، دولتها معمولاً «وضعیت فوقالعاده» اعلام میکنند. این به آنها اجازه میدهد به بهانه «امنیت ملی» و «جاسوسی»، هرگونه اعتراض و تجمعی را با خشونتِ عریان سرکوب کنند. نابودی فیزیکی پیشروان، بمبارانها و جبهههای جنگ باعث کشته شدن کادرهای باسابقه و پیشروانِ جنبشهای طبقاتی میشود. وقتی زیرساختهای ارتباطی و انسانی از بین برود، هستههای سازمانیافته عملاً تضعیف می شوند. وقتی جامعه درگیر قحطی و بقای اولیه می شود، تمرکز از «مبارزه سیاسی–طبقاتی» به «تلاش برای زنده ماندن» تغییر میکند که این خود باعث تضعیف همبستگیهای تشکیلاتی می شود. آلمان نازی و اشغال لهستان (۱۹۳۹)، ماشین جنگی هیتلر با استفاده از وضعیت جنگی، تمامی تشکیلات و تشکلهای سوسیالیستی را که دههها سابقه مبارزه داشتند را بهطور فیزیکی تضعیف و اعضای پیشرو آنها را به اردوگاههای کار اجباری فرستاد. جنگ ایران و عراق سال (۱۳۵۹): آغاز این جنگ باعث شد فضای باز سیاسی پس از انقلاب ۵۷ به سرعت بسته شود. به بهانه «شرایط جنگی» و «دفاع مقدس»، سرکوب شوراهای کارگری که البته بدلیل اینکه سازمان کمونیستی قدرتمندی رهبریت آنان را بعهده نداشت، تشکلها و مبارزات (مانند کردستان و ترکمنصحرا) شدت گرفت و مبارزۀ طبقاتی تحتالشعاع ناسیونالیسم جنگی قرار گرفت.جنگ داخلی اسپانیا (۱۹۳۶–۱۹۳۹): اگرچه در ابتدا یک قیام طبقاتی بود، اما دخالت قدرتهای امپریالیستی (آلمان و ایتالیا از یک سو و انفعال عمدی بریتانیا و فرانسه از سوی دیگر) باعث شد جبهه متحد کارگری از هم بپاشد و دیکتاتوری فاشیستی فرانکو برای دههها هرگونه سازماندهی طبقاتی را ریشهکن کند. اشغال عراق توسط آمریکا (۲۰۰۳): فروپاشی شیرازه جامعه در اثر بمباران و اشغال، باعث شد هویتهای «فرقهای، مذهبی و قبیلهای» جایگزین هویتهای «طبقاتی و صنفی» شوند. این تغییر هویت، امکان سازماندهی سراسری کارگری را برای سالها از بین برد. تجربۀ تهاجم نظامی امپریالیستی در تاریخ چهره ای دوگانه دارد. یک چهره، جنگهای امپریالیستی نه تنها شیرازهی مبارزات طبقاتی را از بین نمیبرند، بلکه با تشدید تضادها، چهرهی واقعی سیستمهای حاکم را آشکار میسازند؛ مشروط بر آنکه تشکیلات سیاسی و سازماندهی طبقاتی از قبل در درون کشور ریشه دوانده باشد. نمونههایی چون انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، قیام ۱۹۱۸ آلمان و نهضتهای ضد استعماری در ویتنام و الجزایر، همگی بر پایه تشکلهایی بنا شدند که پیش از آغازِ شعلههای جنگ بطور قدرتمند وجود داشتند. وگرنه، جنگ تنها به ابزاری برای سرکوب و پراکندگی نیروهای مولد تبدیل میشود. از این رو، حضور ما در قلب کارخانهها، میادین نفتی و در میان زحمت کشان سیستان، بلوچستان و هرمزگان و… از قبل ضامن تبدیل بحران فعلی به مسیری برای رهایی طبقاتی است، نه تسلیم در برابر ویرانی. اما، هیچ تضمینی وجود ندارد. اما، بدلیل ساختار محکم درونی، رهبریت منسجم و منضبط از بین رفتنی نیستیم.]
تحلیلِ مشخص از شرایط مشخص فوق، متکی به واقعیتهای تاریخی کمیته مارکسیست ارتدوکس و کمیسیون مهندسین نفت، گاز، پتروشیمی و معدن در میانه کار و کارزار و کادرهای علنی و از بنیانگذاران کمیسیون، نام را بدون سپر میخواهد، نسل در نسل رهبریتی بر بلندایِ تاریخ، درفشوار، تخوار و کوهوار در فیلم و تصاویری در میدان نفتی برابر چشم دکترین و خود شالگونی! به واکنش و عجز و نالههای هیئت «راه-چاه کارگر»، جمهوریخواهی مطبوعش، عمله و اکرههای ارتجاعی پهلوی و بقیه عناصر ارتجاعی که اسم کمکهای بشردوستانه روی جنگ امپریالیستی گذاشتند، مهر باطل میکوبد. هیئت مجازی پشت نقاب کارگر با لفاظی درباره صلحطلبی انتزاعی، در حقیقت خواستار آشتی کار و سرمایه است و در این مسیر، واقعیتهای تاریخی را با این جمله که «این جنگ به نفع جمهوری اسلامی است»، تخطئه میکند؛ زیرا از رادیکالیسم سازمانیافته در ایران میترسد. قبلاً در دیسکورس انقلابی از خط نوشتم که: «فراکسیون راه “ایکس” و پدرخوانده چپ در فضای دیجیتالی و مهندسی شده “ایکس”، معمولاً پرسش پیرامون تهاجم آمریکا را چنین طرح میکنند: یا باید وظیفه خویش در دفاع از میهن را بپذیریم و یا کشور را بیدفاع رها سازیم. این صورتبندی از اساس نادرست است؛ چرا که حقیقت ماجرا چنین است: یا اجازه میدهیم کارگران در جهت منافع امپریالیسم و بقای نظام سرمایهداری حاکم قربانی شوند و یا با فداکاری سنجیدهتر، اکثریت استثمارشدگان را جهت خلع ید از طبقه حاکم مهیا میسازیم تا به جنگ پایان دهیم. طرح نخست پرسش، کاملاً بورژوایی است و نه سوسیالیستی؛ زیرا این واقعیت را نادیده میانگارد که ما در عصر امپریالیسم زیست میکنیم و هرگونه درگیری، نبردی میان دولتهای سرمایهداری اصلی جهان سرمایهداری یعنی آمریکا، چین، روسیه و اروپا است. در این پیکار، ساختار قدرت در ایران تحت هیچ شرایطی در برابر جوهره امپریالیسم نخواهد ایستاد و امپریالیسم نیز چنین قصدی ندارد، بلکه خود بخشی از این بازی جهانی جهت حفظ سلطه بر کارگران است؛ چرا که سرمایهداری داخلی از دیرباز با هزاران رشته به منافع نظام جهانی سرمایه گره خورده است. تفاوت چندانی ندارد که این پیوند از طریق مشارکت بانکها و غارت منابع باشد، از طریق تنگه هرمز یا از راه استثمار بیرحمانه کارگران باشد
در بیانیۀ کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس و کمیسیون مهندسین نفت، گاز، پتروشیمی و معدن منتشر در ایکور ترجمه شده به زبان فرانسوی و انگلیسی بازتاب یافته بود که: [کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس ایران، موضع مطلق در مورد جنگ را رد میکند. ما هر جنگ را به طور مشخص و جداگانه بررسی میکنیم و هر کدام را در زمینه تاریخی متمایز خود قرار میدهیم. ما با صلحطلبان مخالفیم که همه جنگها برای کسانی که در آن شرکت میکنند بد، غیراخلاقی و مضر هستند. اینها جزمهای غیرتاریخی و اخلاقی جدا از واقعیت مادی هستند. در واقع، از دیدگاه طبقاتی ما، رد خشونت ضروری یا رهاییبخش ذاتاً غیراخلاقی است. اسلحهای که مثلاً عریفها و نقیبهای ما در عملیات مرزن آباد به سمت یک مامور جمهوری اسلامی نشانه گرفت، ابزاری برای آزادی است. همان اسلحه در دست یک سرباز اسرائیلی که به سمت یک کودک فلسطینی نشانه میرود، ابزاری برای شکنجه و کشتار است. انزجار انتزاعی از اسلحه و خشونت نمیتواند این حقیقت را ببیند – فقط سیاست طبقاتی میتواند.ما خشونت صاحب سرمایه را با خشونت پرولتاریا یکی نمیدانیم. ما با صلحطلبان موافق نیستیم که خشونت پرولتاریا و دیکتاتوری پرولتاریا، روح انسان را تضعیف میکند و باید با استراتژی پیروزی بر دشمنان از طریق آشتی بدون خشونت، عشق مسیحی یا شهادت اخلاقی جایگزین شود. صلح طلبان آشتی مسالمتآمیز اختلافات بین کار و سرمایه را موعظه میکنند – «حل مسالمتآمیز منازعات» – نه خصومت و نفرت طبقاتی که کارگران باید نسبت به استثمارگران خود داشته باشند. سوسیالیستها این ایده را که باید در جهانی مبتنی بر نابرابری طبقاتی در ثروت، قدرت و امتیاز، هماهنگی و برادری وجود داشته باشد، رد میکنند. طبقات حاکم در تمام تاریخ ثبتشدهی بشر هرگز کوچکترین توجهی به درخواستهای صلحطلبانه یا اخلاقی برای واگذاری مسالمتآمیز ثروت و قدرت خود نکردهاند. در نتیجه، صلحطلبان درخواستهای خود را متوجه ستمدیدگان میکنند که این امر مقاومت موفقیتآمیز را خلع سلاح و تضعیف میکند و به حفظ نظامی که باعث جنگ میشود، کمک میکند.]
«آرای همگانی، مستقیم و مخفی» در اطلاعیۀ یک شنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۴ برابر با ۱۵ مارس ۲۰۲۶، هیات پشت نقابِ کارگر، تعریف حقوقی و استاندارد انتخابات در نظامهای لیبرال و نئولیبرالی (سرمایه داری) است که ابزار اجرایی آن چیزی جز صندوق رای نیست. نوعی استحالۀ زبانی از سوی هیئت چاهِ کارگر است که سوسیالیسم را با زبان عملیاتی بورژوایی مثل « مبارزات مدنی و آرای همگانی و …» از محتوای تاریخی و طبقاتی اش تهی کردند. در این استحاله، صلح یعنی جنگ و آزادی یعنی اسارت و این یعنی خنثی سازی زبان انقلاب. مبارزۀ مدنی حقیر در اطلاعیه شان، یعنی مبارزه در چارچوب سرمایه داری همان مدنیت سرمایه داری که چیزی جز تبعیض جنسیتی و طبقاتی و کار مزدی نیست را به جای هدف متعالی پرولتاریا یعنی تحقق یک جامعۀ سوسیالیستی و رهایی از کار مزدی جا می زنند و این معنایی ندارد جز جهان تک ساحتی رهبریت و هیئت چاه کارگر که در آن سوسیالیسم به نفع سرمایه داری و حق و حقوق بورژوایی رنگ آمیزی شده و عقب نشینی کرده است. پرولتاریا را از سوژۀ تاریخ به «موریانه» در بخش پاراگراف نهایی که می گویند [ قدرت لایزال توده ها موریانه وار پایه ها را ..] تقلیل دادند؛ موجودی فاقد افق سیاسی که کارش نه در هم کوبیدن ماشین دولت جمهوری اسلامی (سرمایه داری)، بلکه جویدن پایههای آن برای جایگزینی با یک “دموکراسی پارلمانی و حاکمیت اکثریت برای اکثریت بوسیلۀ اکثریت ابراهام لینکن امپریالیسم” است. این همان “بستن جهان گفتار انقلاب و رادیکالیسم” است که در آن، خشم طبقاتی سازمان یافته در گلوی واژگان مثل “کرامت انسانی” و “آرای همگانی” خفه میشود. حضرات فرصت طلب حاشیه نشین زبان حقوقی لیبرال دمکراسی و فرمول آرای همگانی را عینا از سیستم سرمایه داری کپی کردند. در واقع امکان تفکر به فراتر از وضع موجود را مسدود کرده، ذهنشان در قفس صندوق رای بورژوایی زندانی است و این نوع دمکراسی در غیاب نفی مالکیت خصوصی فقط حق انتخاب بین استثمارگران است که با زبان خود تضاد طبقاتی را پاکسازی میکند و وقتی از [ایران آزاد و آباد] حرف میزند، این کلمات زیبا و دال های تهی روی چرک و خون استثمار کار مزدی و تخریب نیروهای مولد را در گریه و زاری برای خاک و طنازی برای وطن را میپوشانند. اینجا ما با یک نوع استحالۀ کلامی، تقلیل گرایی و یکسان سازی واژگان های متضاد روبرو هستیم. انحلال طلبان بین پدیده های آشتی ناپذیر، پیوند تصنعی آشتی پذیر ایجاد کرده اند. یک تناقض بسیار مضحک در اطلاعیه شان این است که از یک طرف از قدرت لایزال مردم (دالّ تهی) حرف می زنند. اما، از طرف دیگر خروجی که برای «سرنگونی برابر با رژیم چنچ» و قدرت پیشنهاد می دهند، «آرای همگانی و صندوق رای» است. یعنی آن قدرت لایزال توده ها، خلق و مردم عظیم و مقدس را می خواهند در یک سوراخ کوچک، فرمول رقابت گرایشات مختلف سرمایه داری برای سلطۀ سیاسی- اقتصادی، تزریق کنند! شستشوی مغزی با واژگانی که با استفاده از فاشیسم مذهبی ژست پفکی می گیرند. اما، راهکارشان همان پارلمانتاریسم در تداوم منطق سود و سرمایه است که از دل آن فاشیسم بیرون می آید.
قبلاً، به «ایران بانو» در اطلاعیه واکنشی شان بطور مفصل پرداختم. اینجا، لازم است تأکید کنم که استفاده از تعابیری همچون «ایرانبانو» توسط جریان راه چاه کارگر، رویکردی نژادپرستانه هم هست. این اصطلاح، حضور و مبارزۀ جمعیت وسیع کارگران و بانوان زحمتکش افغانستانی در ایران را کاملاً نادیده میگیرد و به نوعی طردِ نژادیِ بخشی از پرولتاریا محسوب میشود. این اصطلاح به شکلی «حذفی» عمل میکند. گویا رنج و مبارزۀ زنانی که شناسنامه ایرانی ندارند. اما بخش عظیمی از پیکرۀ زحمتکش این جامعه هستند، دیده نمیشود. این دقیقاً همان «نژادپرستی پنهان» در پوشش ملیگرایی و میهن پرستی سفیهانۀ هیئت پشت نقابِ کارگر است. عشوه گری با نمادهای سلطنتی«ایرانبانو» واژهای است که بار نوستالژیک سلطنتطلبی و «ایرانپرستی» دارد نشاندهنده سقوط انحلال طلبان و تمایل به جذب و فریب مخاطب به هر قیمتی (حتی به قیمتِ تبعیض جنسیتی و طبقاتی علیه رفقای افغانستانی) است.
طبق آمار کمیسیون مهندسین نفت، گاز، پتروشیمی و معدن، سهم کارگران افغانستانی از بازار کار ایران بدین شرح برآورد میشود: ده درصد از کل نیروی کار ایران را مهاجران افغانستانی تشکیل میدهند؛ بر اساس این گزارش، بیش از نود و هفت درصد نیروی کار خارجی رسمی و شناسایی شده در ایران اتباع افغانستان هستند. تعداد شاغلان حدود پنج میلیون مهاجر افغانستانی برآورد میشود که اکثریت آنان یعنی بیش از نود درصد در بخش غیررسمی و بدون مجوز کار رسمی فعالیت میکنند و تنها حدود چهارصد تا پانصد هزار نفر دارای مجوز کار رسمی هستند. بخشِ عظیمی از زنانی که در دهکهای بالایی تهران به بیگاری شاقِ خانگی میپردازند، زنان و کودکان افغانستانی هستند؛ اینان مهمترین قربانیان تبعیض جنسیتی و طبقاتی سرمایهداری جمهوری اسلامی بهشمار میروند. از نظر توزیع جغرافیایی حدود چهل و چهار درصد از شاغلان افغانستانی در استان تهران مشغول کار هستند و گزارشها حاکی است هشتاد و پنج درصد کودکان کار در تهران مهاجران افغانستانی هستند. اخراج گسترده اتباع در سال هزار و چهارصد و سه و چهارصد و چهار منجر به کمبود نیروی کار در برخی بخشها و افزایش دو تا دو و نیم برابری قیمت کارگر در صنایعی مانند ساختمانسازی شده است. از آغاز جنگ امپریالیستی، نزدیک به پانصد کودک و شهروند افغانستانی در شهرهای مشهد، تهران و اصفهان کشته یا مجروح شدهاند. از تعداد آنانی که مجروح گشته و زنده ماندهاند، بهدلیل فقر مضاعف، هیچ گزارشی در دست نیست. در جریان اعتراضات غیرقانونی سالهای هزار و چهارصد و یک و هزار و چهارصد و چهار، اتباع افغانستانی نیز در میان کشتهشدگان و بازداشتشدگان حضور داشتهاند.
در مسیرهای مرزی و جادهها، ماهانه بهطور میانگین هشتاد تا صد مهاجر افغانستانی بر اثر تیراندازی، تصادفات جادهای در خودروهای حامل سوخت و مسافر، یا سرمای شدید جان خویش را از دست میدهند. این قربانیان خاموش، در پی فقر مضاعف و تلاش برای بقاء در چنبره استثمار سرمایه داری در ایران، طعمه حوادث مرزی و مسیرهای قاچاق میگردند.
بخش عظیمی از این قربانیان، دخترانِ افغانستانی هستند؛ همانان که هیچکدام «ایرانبانویِ» هیئتِ ناسیونالیست و نژادپرستِ پشتِ نقابِ کارگر نبودند و نیستند. این ستمدیدگانِ گمنام، در تضادِ عمیق با فانتزیهای اشرافی هیاتِ مدعی زن، زندگی، آزادی، جوهر واقعی استثمار جنسیتی و طبقاتی را با گوشت و پوست خویش لمس کردهاند.
حضرات کپی بردار از شعارهای رئیس جمهور و سناتورهای عهد عتیق امپریالیسم، با حمایت از صندوق رأی، پارلمانتاریسم بورژوایی و تبلیغ مبارزه موریانهای و مسالمتآمیز، در صددند تاریخ مبارزات در ایران را — پس از چندین مرحله اعتراضات قهرآمیز خارج از چارچوبهای قانونی بهویژه دیماه نود و شش — به دوران سترون «رأی مرا پس بده» و ستیز مسالمتآمیز درون ساختار قدرت بازگردانند. غایت این تلاش، معطوف ساختن اذهان به نفع بازتولید انباشت سرمایه در تقدیس صندوقهای رأی است. صندوقهایی که تنها رؤسای جمهور دولتهای سرمایه در ایران، آمریکا و سایر نقاط دهکده جهانی از میان آن برمیخیزند؛ همان حافظان نظام سرمایهداری برای استثمار طبقه کارگر و سرکوب رهبرشان، پرولتاریای متحد و متشکل. اینجا و امروز، پیشتازان ما (کمیته مارکسیست ارتدوکس و کمیسیون مهندسین نفت، گاز، پتروشیمی و معدن) در برابر این انحراف ایستادهاند؛ واقعیتی که تاریخ مبارزات طبقاتی ایران و جهان بارها شاهد آن بوده است.
هیئت مزبور از دوردستها در گفتمان سازی ضد انقلابی و ضد کارگری، میخواهد صندوقهای رأی خویش را روی کاغذ و بر خون سرخ کمونیستهای متشکل، کارگران آگاه و مولد، نویسندگان و کنشگران برپا سازند. چنانکه ترامپ از صندوقهای رأی بیرون میجهد تا معضل هژمونی رو به افول امپریالیسم در جهان را چاره کند، یا سایر رؤسای جمهور دولتهای بورژوایی، از احمدینژادِ پوپولیست تا پزشکیان پوپولیست، که برای بقای استبداد سرمایه داری- برپا میشوند.
مبارزۀ نظری از سوی رهبریت و اعضاء و هوادارانشان به عنوان امری متمایز با بیزینس و امورات روزمره شان یا ابزاری برای روشنگری نمی بینند. بلکه، آن را هم ردیف خرید کردن یا تفریح میپندارند. آشفتگیِ نظری، جریانِ “راه کارگر” بدون درکِ ماهیتِ ساختاریِ فاشیسم و نئوفاشیسم، این مفاهیم را در سازمانِ زبانیِ خود مفصلبندی میکند، اما همزمان با این کار، به احکام و قضاوتهایِ سطحیِ همین سازمان تن میدهد. در اینجا، استفادهی سادهلوحانه از برچسبهایی چون “فاشیسم” یا “فرقه”، نه تنها واقعیتِ پدیدهها را روشن نمیکند، بلکه حقیقتِ نهفته در این مفاهیمِ انتقادی را نیز لوث و بی اثر به سود سرمایه داری و طبقۀ حاکم از جمهوری اسلامی گرفته تا دولت امپریالیسم آمریکا و … میسازد.
این رویه، نوعی توهمِ سیاسی است که در آن، واژهها از معنایِ تاریخی و تحلیلیِ خود تهی شده و تنها به “ذخیرهی مشترکی از کلماتِ کلیشهای” بدل گشتهاند؛ کلماتی که گویی “تمامیِ تمایزاتی را که این جریان ترسیم آنها را ارزشمند یافته” در خود جای دادهاند، اما در واقعیت، تنها نقابی بر چهرهی اپورتونیسم (فرصتطلبی) و فقدانِ تحلیلِ عمیق هستند. مارکس بهویژه در کتاب «نبرد طبقاتی در فرانسه» و «هجدهم برومر لوئی بناپارت»، با دقتی جراحیگونه به ماهیت جمهوریخواهی میپردازد. او در این آثار توضیح میدهد که چگونه «جمهوریخواهان» از شعارهای آزادیخواهانه استفاده میکنند تا قدرت را در دستان طبقه سرمایهدار متمرکز کنند. مارکس در نقد جمهوریخواهان زمان خود (مانند هیئت مجازی چاهِ کارگر پدرخواندۀ چپ و جمهوری خواهان)، آنها را نه یک فراکسیون طبقاتی، بلکه گروهی بورژوا و خرده بورژوا می بیند که توهم «جمهوریِ ملی» دارند و در احساس خطر از سوی کارگران بویژه پرولتاریای متحد و متشکل مانند کمیسیون مهندسین نفت-گاز-پتروشیمی و معدن، به آغوش ارتجاع و دیکتاتوری پناه میبرند. در «هجدهم برومر» نشان میدهد که چگونه جمهوریخواهان با وضع قوانین محدودکننده، عملاً راه را برای کودتای بناپارت باز کردند. او میگوید: «هر بند قانون اساسی شامل ضد خودش است»؛ یعنی آزادی را در کلیت اعلام میکند اما در جزئیاتِ قانونی، به بهانه «امنیت عمومی»، آن را از کارگر سلب میکند. بنابراین، از دیدگاه مارکسیستی، جمهوریخواهی تنها «تغییر فرم اسارت» است. همانطور که تعظیم این هیئت در برابر جمهوریخواهی سرمایهداری، دقیقاً مصداق همان توهمی است که مارکس ۱۵۰ سال پیش افشا کرده بود. مارکس در «نقد برنامه گوتا» و تحلیلهایش از «کمون پاریس»، جمهوری و آرای عمومی را شکل نهایی بردهداری و خرین شکل سیاسی جامعه بورژوایی میداند که در آن تضاد طبقاتی قرار است یک بار برای همیشه به نتیجه نهایی برسد. او در نقد برنامه گوتا میگوید که مطالباتی مثل «حق رای عمومی» در واقع “وردهای دموکراتیک” تکراری هستند که در خودِ سیستم سرمایهداری هم وجود دارند و انقلابی نیستند. اینجا باید تکرار کنیم که بقول کارگران بخش فولاد، ما در ایران جمهوری داریم.
او به شدت با این ایده که دولت (حتی جمهوری) مخالفت می کند و هر گونه توهم درباره اینکه میتوان با «وسایل قانونی» در یک جمهوری تحت کنترل پلیس و بوروکراسی به سوسیالیسم رسید را «سفسطۀ فاسد» مینامد.
لنین مظهر پراکسیس انقلابی با صراحتی بیشتر از مارکس، ماهیت «جمهوری دموکراتیک» را افشا میکند و آن را «بهترین پوشش سیاسی برای سرمایهداری» مینامد. او معتقد است که در جمهوری، قدرت واقعی نه در پارلمان، بلکه در پشت صحنه و در دست بانکها و ستادهای ارتش متمرکز است. لنین در کتاب «دولت و انقلاب» میگوید که در دموکراتیکترین جمهوریها، مردم هر چند سال یک بار اجازه مییابند تصمیم بگیرند که کدام عضو از طبقه حاکم قرار است در پارلمان آنها را سرکوب کند. او این دموکراسی را «دموکراسی برای اقلیت ثروتمند» و «زندانی برای فقرا» توصیف میکند. لنین بهشدت به کسانی که تحت نام سوسیالیسم، شعار صلحِ انتزاعی میدهند و از قهر انقلابی میترسند میتازد. او معتقد است «پاسیفیسم صلح طلبی»، تنها به نفع امپریالیسم تمام میشود و کارگران و زحمتکشان را در برابر سرکوب خلع سلاح میکند. او صلح واقعی را تنها از طریق «تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی» (نبرد علیه بورژوازی خودی) ممکن میداند. برخلاف اپورتونیستهای هیئت پدرخواندۀ مجازی جمهوری خواهان که معتقد به گذار مسالمتآمیز و صندوق رای از جمهوری اسلامی هستند، تاکید میکند که ماشین دولتِ بورژوایی را نمیتوان از طریق راههای مسالمت آمیز در هم کوبید.هیچ طبقه حاکمی داوطلبانه قدرت را واگذار نمیکند و «دیکتاتوری پرولتاریا» تنها ابزاری است که میتواند مقاومت استثمارگران را درهم بکشید. لنین هشدار میدهد که بورژوازی همیشه تلاش میکند طبقه کارگر را زیر پرچم «میهنپرستی» و «دفاع از وطن» به دنبال خود بکشاند. رهبر انقلاب اکتبر، وظیفه سوسیالیستهای واقعی را افشای این دروغها و سازماندهی در واقع همان «پدرخواندگیِ مجازی» و پناه گرفتن در ویترین دموکراسیِ بورژوایی-که امروز در هیئت ایران بانو و پدرخواندۀ جمهوری خواهان دیده میشود را «سقوط به مردابِ اپورتونیسم» مینامید. او معتقد بود کسانی که از مبارزه قهرآمیز میترسند، در واقع بردههایی هستند که به زنجیرهای خود افتخار میکنند. در مقالات دوران جنگ جهانی اول، بهشدت به جریانی میتازد که امروز «راه کارگر» نمایندهی آن است؛ یعنی کسانی که به نام سوسیالیسم، از «جمهوریِ خودی» در برابر دشمنِ خارجی دفاع میکنند. او میگوید اینها «سوسیالیست در کلام و شووینیست در عمل» هستند. لنین معتقد است که ترجیح دادنِ یک جناح بورژوازی (جمهوریخواه) به جناح دیگر، یعنی تبدیل کردن طبقه کارگر به دنبالهروی سرمایهداری. بنابراین، وقتی راه کارگر با ادبیات «ملی و مسئول»، مبارزهی قهرآمیز سازمان یافته در تاریخ مبارزه علیه جمهوری اسلامی را با تجاوز امپریالیستی یکی میکند، در واقع نه فقط چند جمله، بلکه کل ستون فقرات مارکسیسم-لنینیسم را شکسته است. آنها آگاهانه بخشهایی از تاریخ را حذف میکنند تا با «پاسیفیسم تودهای- ملغمه ای از پوپولیسم، رویوزیونیسم، ناسیونالیسم و صلح طلبی انفعالی»، آنتاگونیسمِ کار و سرمایه را در ویترین دموکراسی بورژوایی دفن کنند. این همان «دستبرد مذبوحانه» به علم رهایی طبقۀ کارگر است . رسواییِ تاریخی پشت نقاب “کارگر” بطور کامل عیان شد که در جنگ امپریالیسم آمریکا برای هژمونی بر نظم نوین جهان و سلطه بر اعضاء دیگر مثل چین، روسیه و اروپا هر چه بیشتر در یکجانبه گرایی فرو می رود و دربارۀ آمریکای بزرگ عربده می کشد، بیشتر به میلیتاریسم منطقه و جهان اقدام می کند، بیشتر ضعف خود را نشان می دهد. نمایندۀ امپریالیسم برای حل رادیکال هژمونی افول که نظم نوین جهانی هرگز نمی تواند فقط یک رئیس و آن هم آمریکا داشته باشد، مجبور است در ظاهر نظم نوین جهانی را به هم بزند مانند موارد تنگۀ هرمز و تهدید به اشغال گرین لند، اینها همگی نشان دهندۀ ضعف امپریالیسم است و نه قدرت. جمهوری اسلامی نیز بعنوان عضو دیگری از سرمایه داری جهان، همواره سعی می کند از اختلاف آشتی پذیر بین چین، روسیه، بریکس و اروپا با امریکا سر یکجانبه گرایی و چند جانبه گرایی، بهره برداری کند. در چنین موقعیت حساسی، هیات چاهِ کارگر،در حالی با عجله از “صلح جهانی” – رویکرد انتزاعی حرف میزند و با “فراخوانهای مشترک با جریانات هویتگرا” دست و پا می زند، که تمام واژگانشان از بایگانی سناتورهای امپریالیستِ قرن نوزدهمی مانند دانیل وبستر بیرون کشیده شده است. هیاتِ موریانههای موذی، [موریانه را از اطلاعیه شان استفاده می کنم]، با تکیه بر دالّ تهی “قدرت لایزال”، واژگان مذهبی- ناسیونالیستی- در حقیقت سنگر پرولتاریا را به یک لانۀ امن برای بازتولید همان منطق “پاسبانی” وبستر برای بورژوازی تبدیل کردهاند؛ منطقی که به نام آزادی، زنجیرهای بردهداری را تطهیر میکند چیزی جز فسیلهای لیبرالیسم وبستری نیستند.
در پهنۀ غبارآلود استبداد سرمایه داری و ویرانی های جنگ، فرسودگان تاریخ در خارج ازکشور را گریزی از طوفان نیست؛ اینک، «کمیته مارکسیست ارتدوکس» و «کمیسیون مهندسین نفت، گاز و معدن»، پتک سنگین حقیقت بر فرق پوسیدۀ ساختارهای کهنه هستند و راه را با صلابت متههای فولادین میگشایند. از عمق دکلهای برافراشته تا سیاهی رگهای معدن و پالایشگاههای مخروب زیر موشکهای امپریالیسم مفلوک در آرزوی هژمونی قدیم و استبداد سرمایه جمهوری اسلامی،نعرۀ لرزهافکن کاربلدانی به گوش میرسد که نه با نجوای سازش، بلکه با منطق پولاد و آتش، بساط غارتگران را در هم خواهند پیچید. آینده، نه در دست بورژوازی و خرده بورژوازی در ساحل عافیت و پنهان شده پشت نقاب کارگر و دیگر گرایشهای پوزیسیون خارج از کشوری منادیان تجدید حیات استبداد سرمایه، که متعلق به «دولتِ مقتدر پرولتاریا» است.
«ارادۀ انقلابی پولادین و سرخ رهبریت چند وجهی کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس و کمیسیون مهندسین نفت،گاز، پتروشیمی و معدن در ایران،با فتح و نصرت قرین باد»
توضیحات و منابع ارجاعی
پاراگراف آخر اعلامیه هیئت اجرائی پشت نقاب(راه کارگر) تاریخ ۱ فروردین ۱۴۰۵ (برابر با ۲۱ مارس ۲۰۲۶): «ایران بانو،… در سال ۱۴۰۵ ….. چنین وضعیت های نگران کننده ای قادر خواهند بود از حق حاکمیت ، از کرامت انسانی و از آرمان های زیبای ….کودکان نازنین ما را…. این تجربۀ دردناک، کمک شایانی به مردم دلاور ایران خواهد کرد تا با قدرت لایزال خود پایه های ساختار فاشیستی حاکمیت اسلامی را همچون موریانه نابود کنند و بر ویرانه های آن ایرانی آباد، آزاد، دمکراتیک، سکولار، فمینیستی و ….»
پاراگراف شماره ۵ رسواییِ ارزیابی هیات (پشت نقاب کارگر): یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۴ برابر با ۱۵ مارس ۲۰۲۶: در این مقطع حساس و سرنوشت ساز، ….«چپ ها» را بی وطن و وطن فروش معرفی می کردند، حالا متوجه شوند که چپ ها از میهن دوست ترین نیروهای سیاسی به شمار می آیند. این بحث ها بویژه در میان کاربران “ایکس” به وفور در جریان است. این خوشنامی در کنار اتخاذ سیاست های ….برای عملی ساختن آرمان های انسانی در راستای زندگی شایسته برای تک تک ایرانیان بهره جویند. ایرانی که در آن مردم بتوانند ارگان های قدرت خود را با آرای همگانی، مستقیم و مخفی بوجود آورند و حاکمیت اکثریت را به نام اکثریت، به نفع اکثریت و به وسیله اکثریت برقرار کند.
دانیل وبستر و مبتکر شعار « حکومت اکثریت برای اکثریت بوسیلۀ اکثریت» پاسبان بردهداری است. او در سال ۱۸۵۰ با حمایت از «قانون بردههای فراری» باعث شد تا دولت فدرال موظف به اعزام بازرس و پاسبان برای شکار و بازگرداندن بردهها به اربابانشان شود. به همین دلیل منتقدان و نویسندگانی چون امرسون، کلام او را درباره «آزادی» فریبکارانه و مشمئزکننده خواندند. پیشگام شعار دموکراسی استکه ۳۳ سال پیش از نطق گتیسبرگ لینکلن، در سال ۱۸۳۰ در صحن سنا عبارت « حکومت ساخته شده برای مردم (اکثریت)، توسط مردم (اکثریت) و بوسیلۀ مردم (اکثریت)» را به کار برد.
آناهیتا اردوان: تحلیل انتقادی گفتمان: پشت نقاب راهِ کارگر؛ از «خط۳» تا«خط ایکس»
«کسب مضحکِ مشروعیت از اولیگارشی ایلان ماسک!» مندرج در روشنگری، اشتراک، مشعل و ..
آناهیتا اردوان: تبارشناسی انتقادی: تبیین سیرک ناسیونالیستی: از «راه کارگر» تا راه «ایران بانو» مندرج در روشنگری، اشتراک، مشعل و…
Comments
رسواییِ پشتِ نقابِ «کارگر» <br> آناهیتا اردوان — بدون دیدگاه
HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>