«نه به جنگ» یا «نه به جنگهای تجاوزگرایانه»؟منوچهر صالحی لاهیجی
نگرش مارکسی به جنگ

مارکس و انگلس در جوانی، میانسالی و پیری در رابطه با جنگهای طبقاتی، استعماری و قارهای دارای مواضع گوناگون و حتی در مواردی متضاد بودند، زیرا از یکسو در پی کشف مکانیسمهای جنگ طبقاتی و از سوی دیگر نظارهگر جنگهائی بودند که توسط دولتهای اروپائی به کشورهای پیرامونی و عقبمانده تحمیل میگشت.
مارکس و انگلس در جوانی بر این باور بودند که جنگها هر چند میان دولتهای مختلف رخ میدهند، اما بازتاب دهنده مبارزه طبقاتی هستند. دیگر آن که آن دو همیشه از جنگهائی دفاع کردند که میتوانستند سبب «پیشرفت انقلاب» و گسترش و یا گسست «وحدت ملی» شوند. بههمین دلیل آن دو در نیمه سده نوزده، یعنی در دوران پیدایش دولت- ملتهای جدید در اروپا از جنگهای دفاعی میهنی پشتیبانی کردند. در عین حال مارکس و انگلس جنگ علیه دولتهائی چون دولت تزار در روسیه را که دارای مناسبات تولیدی پیشاسرمایهداری بودهاند، جنگهای مشروع علیه ارتجاع کهن نامیدند، زیرا این جنگها را در خدمت رهائی ملتهائی میپنداشتند که در مناسبات کهن میزیستند. آنها دولت روسیه تزاری را «مهد ارتجاع»[1] نامیدند و جنگهای دفاعی ملتهای اروپا بر ضد ارتش چنین دولتی ارتجاعی را تلاشی در جهت توسعه دمکراسی و آزادیهای مدنی ارزیابی کردند.
همچنین در دورانی که آن دو میزیستند، یعنی در سده نوزدهم بسیاری از جنگها در اروپا در رابطه با رهائی از استعمار کهن و تأسیس دولتهای ملی رخ دادند که دو نمونه آن تشکیل دولت سراسری در ایتالیا و آلمان بوده است. در ایتالیا دولت وحدت ملی پادشاهی در سال ۱۸۶۱ تحقق یافت و امپراتوری پادشاهی آلمان پس از پیروزی ارتش پروس بر ارتش فرانسه در سال ۱۸۷۱ در کاخ ورسای فرانسه تشکیل شد. مارکس و انگلس از جنگهای این دو دولت که در آغاز جنگهای دفاعی بودند، پشتیبانی کردند.
در دوران میانسالی مارکس و انگلس از جنگ اشغالگرایانه امپراتوری هابسبورگ علیه چند دولت کوچک در سرزمینی که بعد از ۱۹۲۹ دولت یوگسلاوی نامیده شد، هواداری کردند، زیرا به باور آن دو دولت هابسبورگ دولتی پیشرفته و مدرن بود و با اشغال آن منطقه که زیر نفوذ روسیه تزاری قرار داشت، موجب توسعه و مدرنیزاسیون آن بخش از اروپا میگشت. اما مردمان ساکن در این بخش اشغال شده کوشیدند با کمک دولت روسیه تزاری علیه امپراتوری اتریش – مجارستان بجنگند. در این رابطه انگلس و مارکس مخالف تلاش این ملتها برای رهائی خود از سلطه استعمار امپراتوری هابسبورگ بودند، زیرا به باور آن دو دولت هابسبورگ دولت بورژوائی پیشرفتهای بود و حال آن که روسیه تزاری ساختاری پیشاسرمایهداری و عقب افتاده داشت. بهمین دلیل نیز انگلس در دوران انقلابهای سالهای ۱۸۴۸ و ۴۹ در مقالهای تلاش ملتهائی که در مناسبات پیشاسرمایهداری بسر میبردند و طبقه کارگر هنوز در آن سرزمینها زاده نشده بود، اما برای کسب استقلال خود مبارزه میکردند را محکوم کرد و حتی مدعی شد که مردمان این گونه سرزمینها «مردمان بیتاریخ»[2] و حتی «خلقهای زباله»[3] هستند، زیرا مردمی که تاریخ نداشته باشند، نمیتوانند به دولت- ملت مدرن بدل گردند. آشکار است بیان این ادعاهای انگلس اگر در آن زمان «مشروع» بود، اینک بازتاب دهنده اندیشهای ارتجاعی و حتی فاشیستی است.
همچنین آن دو به جنگها از نقطهنظر اخلاقی نمینگریستند و در رابطه با رخدادهای واقعی دارای مواضع صلحطلبانه نبودند و بلکه از جنگهائی پشتیبانی میکردند که سبب پیشرفت مناسبات عقب مانده و گسترش بازار جهانی میشدند و یا آن که سبب ضعف طبقه حاکمه و گسترش فضای زیست برای طبقه کارگر میگشتند.
چکیده آن که آن دو از هر جنبش اجتماعی که میتوانست سبب انکشاف انقلابهای اجتماعی گردد، پشتیبانی میکردند و هرگاه جنگی دارای چنین خصوصیتی میبود، آن دو هوادار نیروها و یا دولتهائی میگشتند که در این روند تاریخ گام نهاده بودند.
جنگهای استعماری
در دورانی که مارکس و انگلس میزیستند، سرمایهداری برای ادامه زیست و رشد خود نیاز به استعمار داشت که مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست بدان پرداختهاند. آنها در جوانی، یعنی در آغاز راهی که میخواستند بپیمایند، استعمار را «ابزار ناخودآگاه تاریخ»[4] نامیدند، آن هم به این دلیل که هر چند دولتهای استعمارگر برای تأمین منافع خود مجبور به کاربرد زور و قهر بودند، اما به باور آن دو این خشونت برای نابود سازی جامعههای ایستا ضروری بود، زیرا بدون چنین خشونتی نابودی مناسبات ایستای پیشاسرمایهداری که در هند و دیگر کلنیهای کشورهای پیشرفته اروپائی وجود داشتند، ممکن نبود. دیگر آن که آن دو بر این باور بودند که دولتهای استعمارگر دارای تکنولوژیهای ضروری هستند تا بتوان با کمک آن زیرساختهای مدرن همچون خطوط راهآهن، بنادر و جادهها، صنایع ماشینی و … را در کلنیها ساخت تا زمینه برای دگرگونی مناسبات سنتی و پا نهادن به جهان مدرن فراهم گردد. در همین رابطه انگلس جوان از اشغال الجزیره توسط فرانسه و تبدیل آن کشور به کلنی فرانسه و همچنین اشغال بخشهائی از مکزیک توسط ایالات متحده امریکا پشتیبانی کرده بود، زیرا بر این باور بود که با پیروزی دولتهای استعمارگر بر دولتهای پیشاسرمایهداری «تمدن» بر «بربریت» پیروز شده است.
از ۱۸۵۷ مواضع آن دو در رابطه با سیاستهای کلنیالیستی دولتهای سرمایهداری دگرگون شد و آنها به تدریج از جنگهای آزادیبخش خلقهای استعمار شده پشتیبانی کردند. برای نمونه آنها «جنگ تریاک» را که جنگی تجاوزگرایانه بود و استعمار بریتانیا به مردم چین تحمیل کرده بود را محکوم کردند و از «جنگ خلقی» چینیها برای رهائی از استعمار بریتانیا ستایش نمودند. آنها همچنین از جنبش رهائیبخش ایرلند که در آن زمان مستعمره بریتانیا بود، پشتیبانی کردند. سرانجام آن که مارکس در پیری دریافت استعمار یک ملت توسط ملتی دیگر سبب میشود تا پرولتاریای دولت کلنیالیستی دچار ضعف گردد و نتواند آن گونه که باید و لازم است، مبارزه طبقاتی علیه طبقه سرمایهدار در میهن خود را سازماندهی کند. او در این رابطه نوشت «خلقی که خلق دیگری را به اسارت میگیرد، زنجیرهای خود را میآفریند». دیگر آن که او دریافت هر چند دولت استعمارگر مناسبات اجتماعی را در کشور مستعمره دگرگون و مدرن میسازد، اما بخش بزرگی از ثروتی که در مستعمرات تولید میشود، به کشور استعمارگر انتقال یافته و مردم کشورهای مستعمره باید همچنان عقبمانده و فقیر بمانند تا دولتهای استعمارگر ثروتمندتر گردند.
چکیده آن کهمارکس و انگلس هر چه پیرتر و با تجربهتر شدند، به این نتیجه رسیدند در مرحله معینی از روند انکشاف سرمایهداری استعمار هر چند برای رشد مناسبات سرمایهداری ضروری است، اما هرگاه پرولتاریای اروپا بتواند در انقلاب خود به پیروزی دست یابد، باید با شتاب به خلقهای مستعمره نشین استقلال و آزادی را بازگرداند. آنها در آغاز دفاع و یا نفی استعمار را از یکسو در رابطه با رشد مناسبات سرمایهداری و از سوی دیگر در رابطه با گسترش تولید صنعتی و انکشاف بازار جهانی مورد بررسی قرار دادند و در هنگام پیری از جنبشهای استقلالطلبانهای که میتوانستند سبب رشد خودآگاهی مبارزه طبقاتی و جنبش انقلابی در کلنیها گردند، پشتیبانی کردند.
«نه به جنگ» یا «نه به جنگهای تجاوزگرایانه»؟
آلمان در دو جنگ جهانی شکست خورد و در پایان جنگ جهانی دوم اشغال شد. از آنجا که ارتش شوروی بخشی از شرق لهستان و همچنین شرق آلمان را که زادگاه ایمانوئل کانت فیلسوف آلمانی بود، به خاک روسیه شوروی ضمیمه کرد و حاضر به پس دادن آن نبود، در هنگام تعیین سرنوشت نهائی آلمان اشغال شده، بخشی از شرق آلمان به خاک لهستان افزوده شد و مابقی آن به چهار بخش تقسیم شد که نظارت بخش شرقی آن به دولت شوروی سپرده شد و سه بخش دیگر باید توسط دولتهای امریکا، بریتانیا و فرانسه اداره میشدند. همچنین برلین پایتخت آلمان که در حوزه شرق آلمان قرار داشت نیز به چهار بخش تقسیم شد و هر یک از آن به یکی از چهار کشور سپرده شد. آلمان با آغاز جنگ سرد به دو دولت تقسیم گشت، آلمان شرقی با بخش شرقی برلین تبدیل به جمهوری دمکراتیک آلمان شد و به اردوگاه «سوسیالیسم واقعأ موجود» پیوست. همچنین با پیوستن سه بخش دیگر جمهوری فدرال آلمان تأسیس گشت که اینک پیشرفتهترین اقتصاد سرمایهداری اروپا را تشکیل میدهد و برای آن که دوباره در پی یکهتازی در اروپا نگردد، باید عضو اتحادیه نظامی ناتو میشد. از آنجا که در جنگ جهانی دوم ۸ میلیون آلمانی کشته و میلیونها آلمانی از مناطق از دست رفته شرقی به آلمان غربی رانده شده بودند، احزابی که در آلمان غربی بهوجود آمدند، جنبش صلح و ضد جنگی را سازماندهی کردند که شعارش «جنگ دیگر هرگز»[5] بود. بنابراین هدف اصلی جنبش صلح در آلمان پیشگیری از هرگونه جنگی بود.
اما اکنون پس از هر جنگی که دولت صهیونیست اسرائیل علیه مردم فلسطین و دشمنان منطقهایاش ایران، یمن، لبنان و … آغاز میکند و دولت امپریالیست امریکا نیز مستقیم و غیرمستقیم از این رژیم جنایتکار جنگی پشتیبانی مینماید، بخشی از ایرانیان «وسط باز» با طرح شعار «نه به جنگ» پا بهمیدان سیاست میگذارند تا خود را صلحطلب بنمایانند. آنها حتی در رابطه با جنگهای تهاجمی و متجاوزانه اسرائیل و امریکا به ایران که «جنگ ۱۲ روزه ۲۰۲۵» و «جنگ ۴۰ روزه ۲۰۲۶» نامیده شدهاند، با شعار «نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی» پا به میدان گذاشتند تا نشان دهند که تافته جدا بافتهاند.
اما هنگامی که دولتی علیه دولت یا ملت دیگری جنگی را آغاز کرد، جنگی تهاجمی و تجاوزکارانهای را به آن دولت و ملت تحمیل کرده است و بنابراین دولتی که مورد تهاجم قرار گرفته، ناگزیر به دفاع از ملت و سرزمین خود است، یعنی باید جنگی تدافعی را علیه دولت متجاوز آغاز کند. به این ترتیب ما با دو تیپ مختلف از جنگ روبرو میشویم، یکی تهاجمی، متجاوزانه و اشغالگرایانه است و دیگری تدافعی، میهنی و رهائیبخش میباشد. به همین دلیل نیز در حقوق بینالملل جنگ تجاوزگرایانه اقدامی مجرمانه است و در عوض جنگ تدافعی، میهنی و رهائیبخش مشروع و قانونی میباشد.
اما شعار «نه بهجنگ» مرز میان این دو تیپ از جنگ را آگاهانه مخدوش میکند و به ابزاری در دست دولتهای صهیونیستی و امپریالیستی بدل شده است، زیرا هرگونه مقاومت در سرزمینهای اشغال شده توسط این دولتها «اقدامات تروریستی» علیه نظم موجود نامیده میشوند. نتیجه آن که مدافعان شعار «نه به جنگ» متحدان دولتهای متجاوزی هستند که سرزمین ملتهای دیگری را اشغال کرده و در پی نابودی تدریجی و مدام ملتهای اشغال شده در سرزمین خود است. بدترین نمونه تاریخ را اینک میتوان در فلسطین دید که چگونه دولت صهیونیستی اسرائیل که توانست در سال ۱۹۶۷ با جنگی تهاجمی مابقی سرزمین فلسطین را اشغال کند، در پی پاکسازی قومی در کرانه باختری و نوار غزه است. کسانی که مبارزات جنبش مقاومت مردم فلسطین در برابر ارتش متجاوز اسرائیل را اقداماتی تروریستی مینامند، همان ورشکستگان سیاسی هستند که شعار «نه به جنگ» را وارد ادبیات سیاسی ما ایرانیان نمودهاند.
هامبورگ، آوریل ۲۰۲۶
پانوشتها:
[1] Horn der Reaktion
[2] Geschichtslose Völker
[3] Völkerabfälle
[4] Das unbewusste Werkzeug der Geschichte
[5] Nie wieder Krieg
در میان ده ها و صدها مقاله ای که در سایت روشنگری آمده، این مقاله واقعا ارزش خواندن دارد. گفتن اینکه ارزش خواندن دارد به این معنی نیست که مطالب مقاله الزاما درست است، به این معناست که مقاله مسائلی را باز میکند که علاقه مندان به انقلاب باید مطالب آنرا با جدیت به گفت و شنود بگذارند.
—
نظر نویسنده این کامنت:
*
۱ – در کامنتهای بسیاری ذکر شده که ایده ماتریالیسم تاریخی مارکس که بیان تکامل طبقاتی جامعه است، ایده کامل و درستی نیست، بلکه ایده تکامل ارتجاع حاکم بر انسان است. این تز جنایت و استعمار و سلطه طبقه سرمایه دار را میتواند توجیه کند و کلا عامل اصلی سیاستهای امپریالیستی سوسیال دموکراسی و سرمایه داری دولتی بلشویکی بی رحم و زبان نفهم است. این تز نقش خلاقیت و اخلاق را در تکامل انسان نمی بیند و فقط رشد نیروهای مولده را می بیند. در این تز حتی اقتصاد درست درک نشده گرچه آنها خود را “استاد” اقتصاد می دانستند. نقد آنارشیستی از ماتریالیسم تاریخی مارکس توضیح میدهد که چرا قضاوت مارکس و انگلس در ارتباط با استعمار اروپا محوری و بی توجهی به قربانیان ارتجاع بوده است. برای همین است که نویسنده این کامنت نظریه انارشیستی ارتجاع -انقلاب را بوجود آورده است که متفاوت است با نظریه محدود مارکس و انگلس در ارتباط با انقلاب.
۲ – در کامنتهای گوناگون آنارشیستی نوشته شده است که در شعار “نه به جنگ و نه به جمهوری اسلامی”، در شرایط فعلی، دومی، ارتجاعی و همسویی و همکاری با امپریالیستهای غربی است.
۳ – در ارتباط با “نه به جنگ”، بحت آقای لاهیجی ممکن است درست باشد و آن وقتی است که مقاومت در دست مرتجعین نباشد و رژیم سرنگون شده باشد و ایران اشغال شده باشد. اما، وقتیکه جنگ هنوز بصورت اشغال درنیامده، این شعار درست است چون میتواند با راه انداختن یک جنبش بین المللی جلوی اشغال را بگیرد.
۴ – بحث نویسنده مقاله در ارتباط با قوانین ارتجاع بین المللی کاملا درست است. اعمال آمریکا و اسرائیل خلاف قوانین حقوق بشر و حقوق ملتهاست.
۵ – ایده رایج در میان کمونیستهای آنارشیست هم محکوم کردن جنگ ما بین مرتجعین است نه دفاع از یکی در مقابل دیگری به این بهانه که یکی مترقی تر از دیگری است. دلیل این موضع گیری این است که نه سیاست بلکه جان اهالی دو طرف مهم است که بخشی از آنها سربازانی هستند که چاره ای ندارند جز جنگیدن. در نگرش آنارشیستی به جنگ، وطن وجود ندارد، قربانیان ارتجاع در دو طرف وجود دارند.
*
آنارشیسم یعنی نفی سلطه، چه فرد بر فرد، چه گروه بر گروه (طبقات) و کمونیسم یعنی نفی استثمار کردن دیگران، چه فرد و چه جمع.
*
آنارشیست