همگرایی، از گفتمان تا پادگان
* مردم ایران از وابستگی حزب توده به شوروی و شاه به آمریکا به یکسان بیزار بودند و هیچکس به خاطرش خطور نمی کرد که به خاطر مستبد و کارگزار بودن پهلوی ها گناه حزب توده را ببخشد، اما امروز رژیم مستبد را بهانه کرده اند تا بی شرمانه در کریدورهای سیا و پنتاگون و موساد بچرخندو…
لویی 11 امپراتور فرانسه که به لویی زرنگ هم مشهور بود، هم به خرافات به شدت معتقد بود و هم به علم. تناقض جالبی است، اما ترکیب تناقض می توانست لویی را قادر به انجام کارهایی بکند که از هرکسی ساخته نیست. مثلا می گویند او از فرط علاقه به علم یک بار یک محکوم به اعدام را عفو کرد، اما به یک شرط: این که او داوطلبانه جای خوکچه هندی را در یک عمل سنگ مثانه بگیرد، آن هم در قرن پانزدهم!
داستان علاقه نوظهور دولت آمریکا به دمکراسی، دست کمی از علایق متضاد لویی زرنگ ندارد. آمریکایی ها بعد از نیم قرن دفاع از کودتایی که استبداد و جامعه بی دفاع در برابر استبداد حاصل از آن، تا هم امروز گریبان ملت ایران را رها نمی کند، ناگهان از آن کودتا اظهار پشیمانی کرده و ادعا کردند که می خواهند از دمکراسی در ایران دفاع کنند و دوست مردم ایران در مبارزه شان با رژیم مستبد مذهبی حاکم بر ایران باشند. اگر به طور کامل بی سواد باشیم و تمام حقیقت هایی را که در جهان می گذرد ندیده و نشنیده و نخوانده بگیریم و تنها به اسناد منتشره شده خود مقامات آمریکایی در مورد راه کارهای شان برای رسیدن به “دموکراسی” در ایران مراجعه کنیم ، با چه پیشنهادی روبرو می شویم؟ خودکشی! آمریکا با “شفافیت کامل” پیشنهاد می کند چون رژیم اسلامی کشور را دچار فلاکت کرده است من حاضرم شما را به عنوان واحدی مفلس و ورشکسته بخرم – هم اقتصاد، هم دولت و هم هویت ملی اش را باهم و یکجا، ندهید به زور می گیرم و کار شما را بیش از این به افلاس می کشم.
باتوجه به این که براساس آخرین ارزیابی ها ایران دومین ذخایر نفت جهان را بعد از عربستان سعودی دارد- از مشخصات مهم دیگر کشورمان بگذریم ، باید قبول کرد این بزرگ ترین شرخری تاریخ است.
روشن است که علیرغم تمام بلاهایی که رژیم اسلامی بر سر ایران و ایرانی آورده است، این “واحد” مفلس و ورشکسته نیست، اوکراین و قرقیزستان هم نیست که برای ظهور خود به عنوان یک ملت در جهان، دردهای زایمان را تحمل کند. اما این حقیقت دارد که رژیم اسلامی مردم را نیمه جان کرده است، از این جاست پیشنهاد آمریکا برای تمام جان کردن آن، البته این پیشنهاد از فرط علاقه به علم است ، نه ببخشید از فرط علاقه به دمکراسی است، آن لویی خرافاتی بود که از فرط علاقه به علم آدم میکشت، آمریکا چنانکه میدانیم از فرط علاقه به دموکراسی است که به بمب خوشه ای متوسل می شود، شکنجه می کند، زندان 10000 نفری می سازد، حکومت می خرد و میفروشد وغیره.
به این پیشنهاد آمریکا و مخصوصا استراتژی آن در برخورد به جنگی که بین مردم ایران و رژیم اسلامی در جریان است، مفصل ترخواهم پرداخت. اما چرا از دولت خارجی بنالیم. نقد تئوری توطئه که امروز توطئه گران به طور ویژه ای به آن علاقمند شده اند، به ما می گوید اول گریبان خودمان را بگیریم. بخصوص که تعداد قابل توجهی از “نخبگان” سیاسی ایران هم به این پیشنهاد پاسخ مثبت داده اند و یا دارند روی آن فکر می کنند.
ببینیم غیر از جمهوری اسلامی ، که بیش از هر توطئه گر خارجی برای ملت ما بیگانه است و هم اکنون دارد بقای خود را به بهای فروش ایران به انواع دیگر ارزان خر ها تامین می کند، چه عواملی در ایران در کار است که میدان برای خودنمایی امپراتور زرنگ آمریکایی باز شده است. اشاره به چند مزدور و خائن هم کافی نیست. مسلم است که تنها با اتکاء با چند مزدور که همیشه در بازار سیاست وجود دارد، نمی توان سیاست بزرگ را پیش برد. باید دید چه تحولی در بخشی از روشنفکران ما بوجود آمده است که بین شرخر و آن ها همگرایی بوجود آمده است .
به جای بحث های کلی روی چند قضیه مشخص متمرکز می شویم و به اصطلاح قریه به قریه جلو می رویم.
یک: نخبه گرایی وقضیه حاشیه امن
مدتها پیش یکی از روزنامه نگاران اصلاح طلب در یک مقاله و سپس در یک مصاحبه، جامعه ایران را چنین توصیف کرد: «جامعه ذره ای و اتمیزه شده ای که در آن امکان کار جمعی موثر غیر ممکن شده است». و می افزاید توقع انجام هر نوع کار جمعی و تلاش برای ایجاد تشکل و ارائه راه کار جمعی توسط فعالین داخل کشور “غیرواقع بینانه” است. مگر این که «حاشیه امنیتی ناچیزی برای کار جمعی ایجاد شود».
چاره کار چیست؟ میتوان برداشت کرد که به نظر ایشان چاره این است: چشم پوشیدن از کارجمعی و تشکل، تظاهرات ذره ای از قبیل گذاشتن امضا در پای بیانیه ها حتی “بدون بحث و تبادل نظر”، “هرکس به فراخور ذوق، علاقه و استعداد فردی خویش”.
این هم نوعی منطقی سیاسی است و البته به نوعی سیاست ورزی می انجامد که هم رژیم اسلامی و هم انواع شرخرها می توانند از آن خوب استفاده کنند و دارند استفاده می کنند. همه می دانیم رژیم اسلامی چون گرگی که از همه سو در محاصره افتاده، تنها راه دفاع از خود را حمله می داند، دایم می غرد و دندان ها ی تیز خود را به همه نشان میدهد. توانایی اعمال سرکوب تنها نقطه قوت آن است. و نقطه ضعف اش: تجمع و تشکل، بویژه مردم متشکل.
منطق دمکراتیک در برابر این سیاست رژیم را می شناسیم: درست همین سیاست رژیم را به چالش کشیدن، نقطه ضعف آن را به نقطه قوت خود تبدیل کردن، یعنی تلاش برای تشکل مردم و ایجاد حاشیه امن در چارچوب قدرت مردم و از آن جا به نقطه قوت رژیم یعنی سرکوب حمله کردن. و البته این کارها در یک رژیم به شدت سرکوبگر تنها با چسبیدن به بلندگوها و رفتن زیر نور پروژکتورها انجام شدنی نیست. حتی در سابقه دارترین دموکراسی ها مثل خود آمریکا هم این کارها بدون مقدار زیادی کارگل و مقدار زیادتری تعهد انسانی بدون توقع پاداش فردی انجام نمی شود.
اما منطق این روزنامه نگار بر عکس است: تسلیم شدن به سیاست سرکوب، غیر واقع بینانه و غیر عقلایی خواندن هرگونه تلاش برای تجمع و تشکل چه در سطح روشنفکران و چه در سطح مردم. رقص ذره ها در شماری از اسامی که کنار هم ردیف می شوند: 500 ذره، 6000 ذره، 60 میلیون ذره که در پروژه ی مشخص آمریکایی به مهر بیسوادی هم – یعنی اثر انگشت به عنوان لوگو ممهور شده است.
آیا باز هم باید تعجب کرد چرا رژیمی که حتی تجمع 3 نفر را تحمل نمی کند، از کنار بلندگوهای متنوعی که این ذره ها در آن فریاد می کنند مرگ بر جمهوری اسلامی گاه با خونسردی می گذرد، گاهی هم برای این که زیاده روی نکنند زهر چشمی می گیرد؟
این منطق سیاسی حاکم بر بخشی از فعالین سیاسی، رنگ آمیزی خاصی به صحنه سیاست ایران داده است. اگر کسی از مریخ بیاید تا در این دوران وانفسا که همه به فکر حاشیه امن هستند- سرش به هیچ جایی بند نباشد و بتواند مستقل قضاوت کند، با صحنه عجیبی روبرو می شود. از یک طرف حضور یکی از با شکوه ترین جنبش های یک سده اخیر ایران با تنوع کم نظیرش در مطالبات اجتماعی از حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی گرفته تا برابری زنان، حق و حقوق ملی، حقوق کودکان، دفاع از محیط زیست، توقع عدالت، توقع مشارکت در حکومت و غیره. از طرف دیگر انبوه ذره وار روشنفکران- یا به قول خودشان نخبگانی که بلند گو به دست جار می زنند دندان های گرگ حاکم خیلی تیز است، امکان کارجمعی نیست، انقلاب خطرناک است…

اگر به اوضاع سیاسی ایران آشنا نباشید تصور می کنید رژیم آن ها را مامور کرده است که نقطه قوت حکومت یعنی توانایی سرکوب را به رخ مردم بکشند. که البته چنین نیست وروشنفکران ذره ای ما به ماموریت چنین نمی کنند، به جوهر چنین اند.
او صریح نمی گوید اما در بین خطوط، مسوولیت انتخاب این تاکتیک را بعد از رژیم به گردن مردم می اندازد. به این استدلال ایشان توجه کنید: «بازداشت شدگان جزء فراموش شدگانند، همان خصلت ذره ای شدن جامعه هرنوع ریسکی را که منجر به بازداشت فرد شود غیر عقلایی می کند».
به عبارت دیگر مردم مقدار زیادی هم تقصیر خودشان است. اگر ذره ای عمل نمی کردند و بازداشت شدگان را فراموش نمی کردند، شاید حاشیه امنی بوجود می آمد و می شد به فکر رایزنی و تجمع و تشکل هم بود. حالا که مردم چنین نمی کنند، این حاشیه امن را چگونه باید بوجود آورد تا روشنفکران ذره ای ما به شیر میدان سیاست تبدیل شوند؟
روشن است که سرکوب نقش مهمی در سوق دادن بخشی از روشنفکران به این نوع تفکر دارد، اما هیچ رابطه لازم وملزومی بین سرکوب و تاکتیکی که به کلی از مردم فاصله می گیرد وجود ندارد و دیده ایم که حتی در شرایط حاکمیت فاشیستی نیز برجسته ترین انواع سازماندهی مقاومت متشکل مردم صورت گرفته است. اما همانطور که در بالا اشاره شد این مستلزم حد بالایی از تعهد اجتماعی، و حدی از آرمانگرایی و احترام به ارزش های جمعی و همبستگی است. حد اقل آن حدی که اکثریت فعالین سیاسی و بویژه رهبران سیاسی را متعهد کند که برای فعالیت خود بلافاصله پاداش فردی نطلبند. یعنی بطور مشخص با آرمان زدایی و نخبه گرایی مرز داشته باشند، از همیشه در فراز بودن و هرگز به نشیب نیفتادن نترسند، از به انزوا افتادن و پیروز نشدن هراس نداشته باشند، بر سر اعتقاد خود بایستند و آن را به هیچ قیمتی نفروشند، با آراء و عقاید مردم برخورد کاسبکارانه نداشته باشند و… وگرنه ناگزیر خواهند شد همیشه گوشه چشمی به قدرت داشته باشند که راحت ترین وسیله گریز از مشکلات، و تامین جاه طلبی های فردی است.
نه مزدوری، که نخبه گرایی درد این قبیل روشن فکران است. و نخبه گرایی به طور مسلم باید از آرمان ها و ارزش های انسانی، و از مردم فاصله بگیرد.
صحنه سیاست ایران پر است ازاین نوع نخبگان. این مساله که هسته اصلی آن ها در داخل ایران از درون رژیم حاکم و کسانیکه با آن در ائتلاف بودند و نهادها و تاسیسات ایجاد شده توسط آن ها در آمده و نه از درون یک مبارزه عمیقا دمکراتیک اجتماعی و بسیاری از آن ها به شدت آلوده اند با خطاها و حتی خیانت های عظیم و تکان دهنده، تاثیر مشخص و غیر قابل انکاری در رشد این نوع نخبه گرایی و آرمان زدگی در ایران دارد. هرچند که زمینه ها و علل سیاسی و اجتماعی آن عمیق تر است و شکست انقلاب ایران و نوع رژیم برآمده از آن مهم ترین نقش را در این میان بازی کرده است.
فلسفه مبارزه برای آزادی در تعاریف و اعمال این نخبگان همان است که اصلاح طلبان فرمولش را تحت عنوان مبارزه قانونی تنظیم کرده بودند. جوهر آن چیزی نبود به جز طرح دگردیسی شده مطالبات مردم در حاشیه امنیتی که قدرت برای آن ها فراهم می آورد. وقتی حاشیه امنیتی را از کار طاقت فرسا در میان مردم نگیرید، مجبورید مطالباتتان را به زبان قدرت ترجمه کنید و مطالبات مردم وقتی از زبان قدرت ارائه شود همیشه دگردیسی شده و چیزی از آن برای مردم نمانده است. کافی است به بلایی که دفتر تحکیم وحدت بر سر جنبش دانشجویی- در 18 تیر سال 1378 و قبل و بعد از آن- آورد توجه کنید، خیلی فاصله ندارد با بلایی که شوراهای اسلامی کار بر سر کارگران می آورند. چنین نخبگانی اگر هم از جنبشی دفاع کنند، فقط به قصد سوار شدن بر آن است، نه سواری دادن به آن. سواری دادن به جنبش از این دیدگاه حماقت و سفاهت عهد عتیقی و غیر مدرن به شمار می آید و با حقوق و آزادی های فردی و ارزش فرد در جامعه در تناقض قرار می گیرد. جنبش برای آن هاست نه آن ها برای جنبش. از جنبشی دفاع می کنند که آن ها را بر آورد وبه آن جنبش که آن ها را همان زیرها رها کند، پشت می کنند. این خاصیت نخبه گرایی است.
با این روش آسان و آسان طلب مبارزه، نخبگان طرفدار مسلک ذره ای اکنون تومار نویسی را که در جنبش دمکراتیک، اقدامی است تبلیغی و فرعی بر مبارزه مدنی و متشکل به تاکتیکی تبدیل کرده اند علیه مبارزه مدنی و متشکل و دموکراتیک چه علنی، چه مخفی. تومار نویسی و کنار هم چیدن ذره ها و سوار شدن بر اسامی در این مسلک سیاسی جای همه چیزرا گرفته است، به خصوص چیزهایی که اقتدار سیاسی را به خود مردم می دهد. تومار نویسی برای آن ها برنامه است، پلاتفرم است، تشکل است، حزب است، کمیته است، گفتمان است، تاکتیک است، استراتژی است، سیاست خارجی است، حاشیه امن است، وسیله تعیین رهبر و “نخبه” است… بویژه این دو تای آخری است.
هدف اصلی این تومار نویسی ها برجسته کردن ” نخبگان” است. بقیه هم البته به حساب می آیند، 500 ذره یا 606 میلیون ذره فرق نمی کند، آن ها ابزاری هستند برای تبدیل شدن “نخبگان” به “رهبران سیاسی”.
آن “نخبگانی” که بدون یال و کوپال، با نفی و حتی تحقیر کار گل در میان مردم، یکی در تهران، یکی در لس آنجلس, دیگری در آمستردام نشسته اند و با صدور تومار به رهبر سیاسی تبدیل می شوند و با نطق و خطابه و بیانیه و مقاله فورا به یک بلند گو می چسبند، ناگزیرند حاشیه امنی در درون قدرت برای خود دست و پا کنند، یا به معنای “شرقی” آن یعنی برای تامین امنیت سیاسی خود یا به معنای غربی آن یعنی برای وزیر و وکیل شدن و به آب و نان رسیدن از طریق سازش با قدرت( اتفاقا در غرب Security به معنای سهم سرمایه هم هست)، یا در قدرت شبه فاشیستی حاکم بر ایران، یا در قدرت های خارجی به ویژه آمریکا، یا به صورت بند بازی و به اصطلاح ایجاد توازن بین آن ها.
گاهی تومارهایی نوشته میشود که آن را به عنوان هدیه می توان به همه ی قدرت های متضاد اصلی و فعال در صحنه سیاست ایران، یعنی رژیم، مردم و آمریکا تقدیم کرد: به رژیم می توانند بگویند اصلاح ترا خواسته ایم، از خط قرمزت که عبور نکرده ایم! به مردم می توانند بگویند گفته ایم حقوق بشر، پس از حق کارگر و برزگر و زن و مردو جوان و کودک و پیر که هیچ از حقوق حیوانات هم دفاع کرده ایم، و به آمریکا می توانند بگویند ما که مچ شماو همه رژیم های عرب و عجم و شیوخی را که علیه ایران توطئه می کنند نگرفته ایم، فقط گفته ایم شرایط شما را به فکر سوء استفاده و ایجاد خطر برای ایران انداخته است وادعا نکرده ایم حالا که رژیمی فاسد و مستبد بر ایران حکومت می کند و مردم را نیمه جان کرده، شما حق ندارید دست طمع به منافع ملی ما دراز کنید و تمام جان ملت را بگیرید.
جوهر بسیاری از تومارها و بیانیه ها امید به پیروزی آسان از طریق بند بازی بین قدرت ها ست . مهم تر از چیزهایی که در این نوع بیانیه ها هست ، چیزهایی است که نیست. نه راه مصالحه با قدرت مذهبی حاکم بر ایران بسته شده و نه راه مصالحه با آمریکا و درست از همین منافذ است که وابستگان هردو و مزدوران و جاه طلبان و عافیت اندیشان می توانند به درون آن بلغزند و لغزیده اند. این نوع حسابگری خصلت ویژه نخبگان و نخبه گرایانی است که در تحولات تاریخ برای خود حساب اعتباری باز می کنند که تنها از “بالا” می تواند پر شود.
به خاطر همین مشخصات است که امضاهای زیر این نوع بیانیه ها این همه غریب است و مصالحه طلب با رژیم و سرنگونی طلب، وطن پرست و وطن فروش، ضد امپریالیست و طرفدار امپریالیست، پیرو دوآتشه سوسیالیسم و عاشق و سینه چاک کاپیتالیسم به صورت ذره های بی ارتباط با یکدیگر درکنار هم ردیف شده اند. به قول آن روزنامه نگار بدون بحث و تبادل نظر,«هرکس به فراخور ذوق، علاقه و استعداد فردی خویش» . با وجود این مردم باید بصورت جمعی بروند توی یک جوال و به آن لبیک بگویند. آیا آشکارتر از این می توان مردم را گمراه کرد؟
می دانیم تومار نویسی در سطح جهانی در دوره اخیر که سایه شوم جنگ بر سر مردم جهان سایه انداخته و تاهم اکنون بیش از تحمل انسان – یا بیش از تحمل آن ها که انسانند- قربانی گرفته، بین روشنفکران جهان معمول شده است. کاری مفید و به قصد محکومیت جنگ طلبی های آمریکا و البته با تاثیری محدود، اما چیزی که بسیاری از تومار نویسان نخبه گرا که درست در دهنه آتش فشان نشسته اند ابدا حاضر نیستند به آن تن در دهند همین محکوم کردن دخالت های آمریکا و جنگ طلبی های آمریکاست. این چه علت دارد؟ درست است که بخشی از تدوین کنندگان این طرح ها اساسا کارگزار سیاست آمریکا هستند، اما همه که این طور نیستند و بعضی هم به سیاست های آمریکا و جنگ طلبی به شدت انتقاد دارند. علت همان ضرورتی است که ناشی است از جستجوی حاشیه امن در بالا و در میان قدرت. کار جهان که معلوم نیست، چرا حاشیه امن احتمالی را باید از دست داد؟
اتفاقا هر دو خاصیت این تاکتیک یعنی، یعنی نخبه گرایی و ایجاد حاشیه امن با تکیه بر بالا، مورد علاقه هردو قدرت متخاصم مخالف منافع ملی ما، یعنی رژیم اسلامی و آمریکا هم هست. اصلا این میدان بازی آن هاست. آمریکایی ها رسما این را اعلام کرده اند که به سران رژیم پیشنهادهای “قابل تعمقی” داده اند. رژیم اسلامی که دیگر هیچ امیدی به مانور برای جلب رضایت مردم ندارد و در وحشت دایمی از زمانی است که تیغ سرکوب کند شود، در تنها میدانی که می تواند بازی کند همین جاست و این روزها اگر با دقت به مجادله ها و رجز خوانی هایی که بین کیهان شریعتمداری و رادیو فردا یعنی تریبون های سیاسی رژیم و سیا گوش کنید، جنگ آن ها در این میدان را به خوبی میتوانید تشخیص دهید. و از این جاست سرگیجه هایی که در مورد پروژه ها و تومارها بوجود آمده و تفسیرهای 180 درجه متضادی که برخی آن ها را کار رژیم و برخی آن ها را کار آمریکا می دانند، برخی آن ها را در دفاع از سرنگونی و برخی آن ها را پروژه هایی در دفاع از بقای رژیم و رسیدن به آرزوی دیرینه استحاله می دانند.
واقعیت این است که در بخش بزرگی از قشر روشنفکر کشور ما تحولی صورت گرفته است. درست است که بدنه اصلی این قشر معمولا موافق جریان حرکت می کند، اما مبارزه صد و بیست ساله مردم ما برای آزادی از زمانانقلاب مشروطه علیرغم شکست های پی در پی بی تاثیر نبود و این قشر را در چارچوب خاصی نگاه می داشت. توهین به ارزش های مردمی، خیانت به منافع ملی، کارگزاری برای سفارت ها و کشورهای خارجی در زبان رسمی این قشر در مجموع مذموم شمرده می شد. به همین جهت بود که در دهه 30 با این که حزب توده کارعمده فرهنگ سازی در کشور را انجام داده بود و نفوذ گسترده ای در قشر روشنفکر داشت، اما وقتی معلوم شد این حزب کارگزار شوروی است و سیاست خارجی آن را در کشور به اجرا می گذارد به همان شدت کودتا و حکومت کودتا در میان روشنفکران و مردم بیزاری بوجود آورد و به جز اعضای حزب کمتر کسی حاضر بود به خاطر این که پهلوی ها حکومت کودتا بودند و یا مستبد و کارگزار، سرسوزنی گناه حزب را ببخشند. مقایسه کنید با امروز که سرکوبگری رژیم بهانه شده است برای این که بدون هیچ شرمی درکریدورهای سیا و پنتاگون و موساد و رادیوهاو نهادهای وابسته به دستگاه های امنیتی آمریکا و انگلیس و آلمان بچرخند و حتی رسما کارمند حقوق بگیر آن ها باشند و انتظارهم وجود نداشته باشند که مردم به صورت آن ها تف کنند.
و وقتی تعهد اخلاقی از بین برود چه می شود؟ چرا امروز گروه وسیعی از روشنفکران تحت عنوان دفاع از حقوق فرد عافیت طلبی و حتی فرصت طلبی را می ستایند و ایثار و همبستگی را به تمسخر می کشند؟ چرا مصدق را که -موافق باشید یا نباشید – بیش از هر پرچم و سرودی سمبول منافع ملی و ایرانیت شده است می کوبند؟ چرا وارسی تاریخ و نقد اشتباهات و خیانت های گذشته را مذموم می شمرند؟ چرا می گویند فساد، خیانت و توطئه را به نام خود ننامید؟ چرا مراسم آشتی گرگ ومیش راه انداخته اند و هر که را که خطر را به میش گوشزد کند، بی تربیت و خشونت طلب می خوانند؟…
جوزف کنراد گفته است: از خیانت به میهن سخن می گویند، از خیانت به دوست، از خیانت به معشوقه. اما اول باید یک تعهد اخلاقی وجود داشته باشد. انسان تنها می تواند به وجدان خود خیانت کند.
برای این که واقعیت را آن طور که دلتان می خواهد ببینید، نه آن طور که هست، اول باید چشم وجدان را ببندید و برای این که چشم وجدان را ببندید باید ارزش ها را فرو بریزید، و این کاری است که 47 سال است در ایران می کنند، اول خود هسته اصلی رژیم روحانیون، بعد جناح اصلاح طلب آن، بعد سلطنت طلبان، کاری که طرفداران آمریکا اکنون دارند می کنند چیزی نیست به جز تداوم این نوع ویرانسازی جامعه از درون.
همه ی روشنفکرانی که این کارها را می کنند مزدور و توطئه گر نیستند و برعکس بسیاری از آن ها از مزدوری و توطئه گری بی زارند. اما آن فضای سیاسی و اخلاقی که محصول این نوع ویرانسازی ارزش هاست، نخبگانی را بر آورده که بیشتر به فکر ” حساب و کتاب” و معامله در بازی بین قدرت ها و سهم نخبگان در این معامله هستند تا توقع “غیر واقع بینانه” سازمان دادن مردم بی سرو پاو بی پول و بی زور و بی اسلحه، و گرایشاتی را دامن زده که چشم به این معامله دوخته اند.
و همین است که راه همگرایی را باز می کند، حتی با شرخرها.
از آرشیو
نمونه دیگر ونزوئلا،
برای کارکران ونزوئلا فرق نمیکند که الان دولت آمریکا و سرمایه داران آمریکایی ارباب آنها شده اند یا اینکه قبلا دولت چاوز یا مادورو ارباب دولتی بودند. سرمایه داری،سرمایه داری است، عوض شدن ارباب وجود اسارت طبقه کارگر را نفی نمیکند. اگر کارگران ونزوئلا و ایران و همه جهان این را نفهمند برده مزدی نفهم باقی خواهند ماند و سرمایه داران وسیاسیون با شامورتی بازی های بی حد و نصاب ( دموکراسی خواهی، وطن، تمامیت ارضی، پیشرفت، میهن سوسیالیستی) با آنها بازی خواهند کرد.
انارشیست
چون این مقاله امضا ندارد و در بالای ستون دست راست قرار دارد، نظر رسمی سایت روشنگری است.
اگر مقاله را با استفاده از منطق تجزیه و تحلیل کنیم ( حرکت از احکام به نتیجه) به این نتیجه می رسیم که نظر رسمی سایت روشنگری این است که جامعه ایران باید یک جامعه سرمایه داری دموکراتیک باشد، چیزی شبیه جمهوری دموکراتیک، و، بعلت وجود اسم مصدق در مقاله، میتواند مشروطه سلطنتی هم باشد.
پس،
مقاله در ارتباط با آزادی زنان و کارگران جامعه ایران نیست، بحثی پیرامون مسایل سیاسی مربوط به سرمایه داران سکولار ایرانی ست.
حال، با این نتیجه گیری،
اینکه آمریکا میخواهد نفت ایران را تحت کنترل داشته باشد، نباید قاعدتا برای ما زنان و کارگران ایران مهم باشد، چون فقط ارباب عوض میشود. ارباب فعلی می رود، یک ارباب دیگر می آید. مثلا، الان در عربستان، قاعدتا نباید برای زنان و کارگرانش مهم باشد که کمپانی های غربی تمام نفت آنجا را در عمل در کنترل دارند یا اینکه یک روز دولت عربستان همه آنها را بیرون کند و دولت و سرمایه داران سعودی بشوند ارباب اصلی، در هر حالتی، آنها تحت سلطه قرار دارند و استثمار می شوند. خب، پس، اصلا مهم نیست که دولت ایران هم جمهوری است، سلطنتی است، فاشیستی است و غیره، مهم برای ما کارکران این است که هر دولتی در خدمت روابط ارتجاعی جامعه است، روابطی که در آن زنان و کارکران تحت سلطه قرار دارند و استثمار می شوند.
آنارشیست