دلنوشت های یک دختر جنگزده،
رها شالی تبار

“رها ، خوبی ؟
دلتنگ نباش ، مثل همیشه دوام بیاور…”
آخرین پیامی که از بابا دارم همین سه جمله ی کوتاه بود و بعد…No connection
تازه داشتم با خودم دو دو تا چهار تا میکردم
همین یک دفعه را دروغ بگویم:
بنویسم : خوبم بابا ، نگران نباش…
میدانستم مثل همیشه عینکش را
موقع نگاه کردن به گوشی
گذاشته روی لبه ی بینی اش
تا یک چشمش به خبرها باشد و ،
چشم دیگرش به گوشی
که جواب پیامش را بخواند ،
خدا میداند آن لحظه چه بغض سنگینی تمام جان مرا تکان داد وقتی خودم را همانجا روبرویش تجسم کردم که نشسته ،
هی پشت هم فیلترشکن را روشن و خاموش میکند تا شاید…
میخواهم امشب جواب آن پیام ظاهراً ساده را ، همین جا ، توی اتاق امن خودم بنویسم،
کسی چه میداند ؟!
شاید یک روز از این عصر حجر درآمدیم
و پاسخ سوالش را میان این #دلنوشت های از سر تنهایی غربت پیدا کرد.
راستی چه واژه ی قشنگی ست این “بابا”…نه؟!
من هیچوقت نتوانستم با کلمه ی “پدر”
قرابت خوبی داشته باشم ،
به نظرم زیادی غریب و دور از دسترس میآمد،
درست شبیه یک ظرف عتیقه که باید جایی ،
دور از دسترس بماند
و فقط گاهی از دور ، نگاهش کنی…
” بابا “ولی یک جور دیگر است
ساده ، عمیق ، صمیمی ، مطمئن ، آسیب پذیر
هم یادت میآورد که مخاطب ،
یک مرد تمام عیار و یک سوار همیشه بر مرکب است
و هم حواست را جمع این میکند که:
یادت باشد ، او هم از جنس آدم است ،
دل دارد ، طاقتش طاق میشود ،
حق شکستن دارد
ببین بابا جان…
اگر روزی رسید که شبیه آخرالزمان نبود و تو ،
جویای احوال این شبانه روزهای من شدی
دوست دارم بدانی چقدر آن لحظه دوست داشتم برایت بنویسم :
نه عزیزم ، خوب نیستم ،
به تازگی متوجه شده ام که آدمیزاد میتواند دق کند اما ، دوام بیاورد!!
بنویسم من به این دنیا نیامده بودم
که نماد مقاومت و ایستادگی باشم
آمده بودم دخترانه هایم را به رخ جهان بکشم ،
عاشق بشوم ، بلند بخندم ،
پیراهن دانه اناری بپوشم ، ماتیک قرمز بزنم
موهای سیاه پریشان بر دوش ،
بدوم تا همان جا که خسرو شکیبایی میگفت :
دورها ، آوایی ست که مرا میخواند…
دوست داشتم یک گوشه ی گمنام دنیا
غیر از خاورمیانه به دنیا میآمدم
توی یکی از همان کشورها که آدمهای عادی اش
نه مجبورند هر روز نرخ ارز و نفت را چک کنند ،
نه توی لیست تحریمها ، جان میکند
نه سیاست مدارهاش ، کمر به نجات دنیا بسته اند ،
نه تهدید میشود ، نه تهدید میکند.
وسط یکی از همان مرزها ،
که دغدغه ی حکومتش ،
حال خوش مردمش باشد و،
جشنهای ملی و سنتهای قدیمی نیاکانش
توی پایتختی که سالی یک بار هم اسمش را سرتیتر اخبار جهان نمیگذارند.
جای اینکه نفت بفروشد و اسلحه تحویل بگیرد ،
شکلات صادر میکند و شیرینی میگیرد.
دوست داشتم اصلا مجبور نباشم مرگ را
توی تمام روزهای چهار پنج سالگی ،
مشت کنم و توی هوا تکان بدهم!
میخواستم فقط یک دخترک معمولی باشم
که بزرگ میشود ،
با همان که دوستش دارد ازدواج میکند
و بچه های موفرفری شبیه خودش را به دنیا میآورد.
اما زندگی هیچ تعهدی به خواسته های ما نداده که وفق آنچه توی دل ما میگذرد پیش برود ، نه؟!
تمام آرزوهای نسل من،از همان ابتدای پیدایش،
آمده بودند که زندگانی را برایمان آسانتر کنند
نه اینکه برآورده بشوند!!
حالا هم که آفتاب کم فروغ جوانیمان لب پشت بام شناسنامه تاب میخورد
دردمان این نیست که چرا به هیچکدام از آنها نرسیدیم،
تمام آنچه توی وجودمان میچرخد ،
سوالی ست که جوابش توی دکان هیچ عطاری پیدا نمیشود:
امیدوار بمانم یا صادقانه اعتراف کنم که بد باخته ام…؟!
راستی بابا “دلتنگی”
نوبرانه نیست که پوستش را بکَنی
و مغزش بماند برای آرزو کردن!
لباسِ تابستانه نیست که وقتی پائیز آمد
از تنت دربیاوری
و آویزانش کُنی توی کمد برای سالِ بعد
عینکِ طبّی نیست که وقتِ خواب از چشمهایت برداری تا راحت تر رویا ببافی
سفره نیست که هرجائی پهن بشود
کتاب نیست که به نیمه هایش نرسیده
حوصله ات سر برود و ناتمام ببندی اش
قابِ عکسِ دیوار نیست که برداری
و تصویرِ دیگری را بکوبی سرِ جای آن
رفیق نیست که بنشینی ،
دو فنجان چای بریزی ، حرف بزند
و بپرسی چه از جانِ ثانیه هایت میخواهد؟!
دلتنگی گاهی انگار پوستِ بدنِ آدمیزاد است
آنقدر نفس به نفس با تو راه می آید
آنقدر خودش را توی هوات میپاشد
آنقدر روی موسیقی باران و کوچه سوار میشود
آنقدر سَرَک میکشد توی حجم حضور تمام بودنت
تا بالاخره باورت بشود گاهی دلتنگی
شهرتی ست که باید بعدِ اسمِ کوچکت،
توی شناسنامه ات می نوشتند
میدانی بابا جان، گاهی دلتنگی
بی درمان ترین دردِ نسلِ آدمیزاد است
درست مثلِ همین حالا…
که تمام جانم برای دوباره شنیدن صدایت درد میکند..
رها شالی تبار
یادم رفت بنویسم شعر از زنده یاد حمید مصدق است
عالی بود رها!
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
خواندنی بود، به امید رهایی همه مردم ایران، از جمله دختران ایرانی که تحت ستم مضاعف اند. موفق باشید