سیامک کیانی: پیش به سوی اتحاد گسترده «چپ»: برای میهن، نان، کار، خانه؛ برای کودک، مرد، زن، زندگی، آزادی
باغها را گرچه دیوار و در است، از هواشان راه با یکدیگر است (سایه)
پیشگفتار
امروز ساختار جهان و کشور ما به گونهای سامان یافته که تنها با یک نگاه ساده میتوان ستم و نابرابری فرمانروا بر آن را دید. چهره گرسنه کودک کار، رنج زن درمانده و فریاد کارگری که برای دریافت دستمزد نپرداخته خود را میسوزاند، گویاترین نشانههای این واقعیتاند.
جهان پیش روی ما جهانی ست که در آن نابرابری بیپرده، طبقهی فرمانروا خود را آقای جهان و فراتر از قانون میداند، و سیاستمداران و میلیاردرها با شبکههای پنهان باجگیری و نفوذ، سرنوشت میلیونها انسان را به بازی گرفتهاند. از پروندهی اپستین تا کودکربایی در اروگوئه، از عفوهای پنهانی تا آتشسوزهای مرموز — همه یک چیز را فریاد میزنند: در جهانی که قانون، معیار و میزانش برای قدرتمندان و تهیدستان یکسان نیست، ایران نیز در چارچوب همان الگو، با چهرهای دیگر، همان رنجها را بازتولید میکند. حاکمانی که نام میهندوستی بر سینه دارند، همان الگوی غارت و نابرابری را با پوشاک دین و سنت بازسازی میکنند.
نبود یک جایگزین پیشرو و مردمی، بزرگترین سوگ امروز ماست. این نبود، این تهی جای ترسناک، دلبستگان به سوتهدلانِ جهان را باید به سوی همکاری بکشاند. اما دریغ… دریغ از آن هنگام که چشم باز کنیم و بینیم که هنوز پراکندهایم، هنوز بر سر اینکه کدام حزب، کدام شعار، کدام راهحل درستتر است، یکدیگر را میکوبیم، و دشمنِ سوار بر اسبِ سرمایه و زور، و شمشیر به دست، سینهی عاشقان این سرزمین را نشانه میگیرد.
در چنین روزگاری، «چپ» پراکنده و گرفتار جداییگری، میدان را برای راست تهی کرده است. این نوشتار پاسخی است به این پرسش که در برابر این نظمِ ناعادلانه، چه باید کرد؟ پاسخ در آن ساده است، اما پیاده کردن آن سالها کار میخواهد: همبستگی.
جهانی که در آن میزییم؛ نابرابری بیپرده
جهان در روند دگرگونیهای بزرگ است. نابرابری که روزگاری در لابهلای آمار پنهان میماند، امروز دیگر پشت هیچ پردهای نمیتوان آن را پوشاند. یک درصد از داراترین مردم جهان، بیش از نیمی از همه داراییهای روی زمین را در دست خود دارند. این یک شعار نیست؛ این راستی است که سازمانهای بینالمللی بارها از آن سخن گفتهاند. هنگامی که بیش از سه میلیارد انسان با کمتر از پنج دلار و نیم در روز زندگی میکنند، دارایی دو هزار و ششصد میلیاردر جهان از مرز چهارده هزار میلیارد دلار گذشته است. این شکاف هر روز گودتر میشود.
این نابرابری در سالهای گذشته به اوج تازهای رسید. در این سالها، داراترینهای جهان بیش از پنج هزار میلیارد دلار بر دارایی خود افزودند. این رویداد تصادف نبود. این نتیجه طبیعی سامانهای است که برای انباشت دارایی در دست اندکی برنامهریزی شده — سامانهای که بحران را نه تهدید، بلکه فرصت میبیند.
بر پایه گزارشهای فوربس در سال ۲۰۲۶، ایلان ماسک در یک ساعت کاری نزدیک به ۲۳ میلیون دلار به دارایی خود میافزاید — پولی که یک کارگر ساختمانی در فیلیپین با ۵ دلار در روز، برای به دست آوردن آن باید ۱۳ هزار سال کار کند. این شکاف را دیگر نمیتوان برایند سختکوشی دانست. این یک شکاف ساختاری است. ساختاری که در آن کسانی که سرمایه دارند، بیشتر سرمایه میانبازند، و کسانی که تنها نیروی کار دارند، هر روز بیشتر در تنگنا میافتند. نظریه «پیشرفت همگانی» که نئولیبرالها دهههاست تبلیغ میکنند، در برابر این راستیهای خشن فرومیپاشد.
ما با چشمهای خود میبینیم که چگونه یک گروه اندک صهیونیستی چگونگی آینده جهان را برنامهریزی میکنند. مرجوری تیلور گرین (Marjorie Taylor Greene)، نماینده پیشین کنگره و همپیمان پیشین دونالد ترامپ، میگوید ترامپ برای رسیدن به کاخ سفید ناچار بوده با اسرائیل «داد و ستدی» انجام دهد. این سخنان که در گفتوگو با دیلی کالر (Daily Caller) به چاپ رسیده، به راستی به پیوند ساختاری میان واشنگتن و تلآویو تاخته است. به باور او، هیچ رئیسجمهوری در آمریکا بدون خشنودی گروههای فشار نیرومند اسرائیلی نمیتواند به فرمانروایی برسد یا در جایگاه خود بماند.
پرونده جفری اپستین، سرمایهدار تبهکاری که شبکه باجگیری همخوابگی از بالادستان جهانی را میچرخاند، آشکارا با صهیونیسم جهانی و طبقههای بالای فرمانروا پیوند خورده است. سندهای چاپ شده نشان میدهد که اپستین با موساد، سازمان جاسوسی اسرائیل، همکاری نزدیک داشته است. سرمایه بینالمللی از این شبکه برای باجگیری از سیاستوران، بازرگانان و کسان بانفوذ بهره میبرده تا فرمانبرداری آنان را در برابر سودهای صهیونیسم و دستگاه سرمایهداری جهانی پایدار کند.
اپستین از راه انجمنهای وابسته به دستگاه فرمانروایی صهیونیستی مانند «صندوق ملی یهود» که در جابهجایی گروههای فلسطینی و گسترش شهرکنشینها نقش دارند، برای سیاستمداران و پولداران بزرگ جهان تلهگزاری میکرد. این پرونده نمونهای آشکار از همپوشانی سودهای سرمایهداران بینالمللی، دستگاه جاسوسی اسرائیل و سیاستوران باختری در راستای نگهداری سرکردگی ازمابهتران بر جهان است.
روزنامههای ایتالیا در این روزها درباره کارهای فراقانونی لایههای بالایی جامعه مینویسند. کودکی ناتوان از خانواده تنگدست در اروگوئه به دنیا میآید و از مادر خود گرفته و در خانه کودکان نگهداری میشود. خانوادهای کمدرآمد او را دو سال با عشق بزرگ میکند — او به آنها «مادر» و «پدر» میگفت. ناگهان یک میلیاردر ایتالیایی جوزپه چیپریانی (Giuseppe Cipriani) و نامزدش، نیکول مینتی (Nicole Minetti) — که محکومِ کیفری مهمانیهای سکس سیلویو برلوسکونی (Silvio Berlusconi) است — همان کودک را میخواهند و با پول و نفوذش او را میربایند. دادگاه فریب میخورد: حقیقت پنهان میماند و کودک به پولداران سپرده میشود. وکیل کودک و همسرش در آتشسوزی مرموزی میمیرند؛ مادر بیولوژیکی کودک بهناگهان ناپدید میشود. از نفوذ پولداران در دستگاه قضایی و سیاسی ایتالیا همین بس که گفته شود که برلوسکونی با پول خود راه را برای بسته شدن پروندهی مهمانیهای سکس مینتی هموار کرد. پس از مرگ برلوسکونی، در سال ۲۰۱۹ مینتی به ۳ سال و ۱۱ ماه زندان محکوم شد، اما حتا یک روز زندان نرفت. و امسال، رئیسجمهور ایتالیا او را فرای حکم دادگاه، بخشید. دارایان همیشه راهی پیدا میکنند — نه به این دلیل که قانون نیست، بلکه به این دلیل که طبقهی فرمانروا خود را آقای جهان و فراتر از قانون میداند.
دکتر یوزف منگله (Josef Mengele) که به دلیل آزمایشهای کُشنده و ددمنشانه به روی زندانیان در آشویتس به نام «فرشتهٔ مرگ» خوانده میشد، پس از پایان جنگ جهانی دوم به آمریکای جنوبی گریخت و سالها با شناسنامه ساختگی در آنجا زندگی کرد. به تازگی آشکار شد که در سالهای ۶۰ و ۷۰ میلادی او بارها به سوئیس سفر کرد، ولی هیچگاه دستگیر و زندانی نشد. هیچکس نمیداند که چه کسانی در این سالها از دوست فاشیست خود پاسبانی کردهاند و هیچکس نمیداند که او را برای انجام چه کاری به سوئیس خوانده بودند.
از زوریخ تا آشویتس، از اروگوئه تا ایتالیا، از واشنگتن تا تلآویو، لایههای فرادست قانون را برای خود خم میکند و مردمان تهیدست را شکار پول خود میسازد. اگر پنداشتی این داستان تنها در آن سوی جهان رخ میدهد، به ایران بنگر — جایی که همان الگو، تنها با پوشاک دیگر، هر روز بازآفرینی میشود.
ایران: همان داستان، تیزتر و دردناکتر
دولتآبادی، نویسندهای که عمری به زبان مردم نوشته و صدای کسانی بوده که صدایشان شنیده نمیشد، شرایط میهن را رک و راست به تصویر میکشد. او میگوید که کشور را از هر چیزی تهی کردهاند: از انسان، از بازار سالم، از آب و هوای زیستپذیر، از پیوندهای اجتماعی درست، از هر نهاد راستین. این تهی شدن تصادفی نیست؛ نتیجه دههها سیاستگذاری آگاهانه است که تنها به سود اندکی بوده است.
او میگوید که مردم میخواهند از کشور دفاع کنند، اما شکم گرسنه ایمان ندارد. و خودِ حاکمان، مردم را گرسنه کردهاند. برنج را در دریا میریزند تا بها بالا رود. مردم میبینند که هزاران میلیارد ناپدید میشود و گروهی ویژه سود میبرند.
گرسنگی زنجیر نادیدنیای است که مردم را به بند میکشد، بیآنکه نیاز به زندان و دادگاه باشد. طبقه حاکم با دو دست کار میکند: یک دست نان را از دهان مردم میکشد، دست دیگر دهان آنان را میبندد تا شکوه نکنند.
این همان الگویی است که در سطح جهانی دیدیم. یک درصدی که قانون را برای خود خم میکند، در میهن ما نیز هست — با این ناهمسانی که در میهن ما این ددمنشیها با نام «میهندوستی» و «دین» انجام میشود. فرمانروایانی که میگویند دفاع از سرزمین میکنند، خود از بزرگترین ویرانگران آناند.
دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی با پیادهسازی دستورهای نهادهای مالی بینالمللی، ایران را یکی از نابرابرترین کشورهای منطقه کرده است. واگذاریهای گسترده و رانتی، فروپاشی بهداشت همگانی، کالایی شدن آموزش و پرورش، و غارت داراییهای ملی به بهانه «بهرهوری» — اینها سیاستهای آگاهانهای هستند که پیامدهایشان هر روز در زندگی مردم نمایان است.
هر روز آگاهی از تنفروشی زنان برای تهیه هزینهی زندگی، خودسوزی کارگران در اعتراض به دستمزدهای پرداختنشده، رنج کودکان کار در کوچههای شهر، و فروش تنپیکرهای تهیدستان وجدانهای خسته را میخراشد. اینها آمار نیستند؛ اینها انساناند. انسانهایی که سامانهای آنها را به این روز انداخته است.
ترس از گزمگان، ترس از اندیشیدن، ترس از سازماندهی — اینها ابزارهای فرمانرواییاند که بدون شلیک کردن یک تیر، ایستادگی را نشدنی میکنند. این همان زمینهی امنیتی است که آواز نئولیبرالی با آن آمیخته شده و میدانیم که با انسانها چه میکند.
افزون بر همهی اینها، باید چشمان خود را به روی خطری بزرگتر نیز بگشاییم. پرخاشگری آمریکا و اسرائیل، با همکاری نیروهای راست و شاهنشاهیخواه، نقشهی نابودی و چندپارگی ایران را در سر میپرورانند. آنها میخواهند این سرزمین را به چند پاره خرد و ناتوان بخش کنند تا هر پاره را به آسانی به بند کشند. اگر امروز بیدار نشویم و این نیرنگ را نشناسیم، فردا دیگر دیر خواهد بود — نه ایرانِ یکپارچه خواهد ماند، نه نانی برای گرسنگان، نه امیدی برای رنجبران.
با این همه، چشمانداز آینده میهن، تنها تاریک نیست. در سالهای گذشته ما خیزشهایی دیدیم که هر بار ژرفتر، گستردهتر و سازمانیافتهتر از پیش بودهاند. اعتصابهای کارگری و صنفی با همهی سرکوب پیوسته رشد میکنند. آگاهی از پیامدهای سیاستهای اقتصادی نئولیبرالی هر روز گستردهتر میشود. جنبش زنان، جوانان، آموزگاران، کارگران و زندانیان سیاسی موجهایی از پایداری آفریدهاند که در بخشهای دیگر جامعه نیز میپیچد و شور پیکار را نیرومندتر میکند. جنبش «زن، زندگی، آزادی» و خیزش مهر ما امسال، همه نشانگر امیدی پرشور است. این خیزشها خودجوش و پرانرژی بودهاند. میهندوستی ایرانیان در برابر یورش بیگانگان، دشمن را شگفته زده کرد و نام ایرانیان را بر سر زبانها انداخته است.
اما یک تهیجای بزرگ حس شده: نبود پیشاهنگی سازمانیافته که بتواند این انرژی را در راه دگرگونیهای پایدار سازماندهی کند. مردم به میدان آمدهاند، اما نیرویی که بتواند این پویش را در راه روشن رهبری کند، نبوده است. این تهیجا را نمیتوان با چشمبهراهی پر کرد. باید دست به کار شد و خود آن را ساخت.
مردم ایران گرسنهاند و حاکمان برنج در دریا میریزند. کارگر خود را میسوزاند و دستگاه فرمانروایی سرکوب را ددمنشتر میکند. بیگانگان در کمین چندپارگی میهن هستند. با این همه، خیزشها خودجوش میرویند و درخت میهندوستی شکوفه میکند — اما بدون پیشاهنگی آگاه، این انرژی نابود میشود. و اینجا است که پرسش از «چپ» آغاز میشود: در این میدانِ پرآشوب، در جهانی نادادگر، ایرانی رنجیده از ستم، در برابر استعمارگرایانی که به دنبال نابودی ایران هستند، وظیفهی ما چیست؟
وظیفه «چپ»: از پاسداری تا ساختن
شاخهها را از جدایی گر غم است، ریشههاشان دست در دست هم است (سایه)
در روزگاران سالهای شصت که سرکوب فراگیر بوده و «شب تیره و خاموشی» چیره شده، وظیفه «چپ» این بوده که خود را زنده نگه دارد. نه به معنای بیکنشی یا کنارهگیری، بلکه به معنای پاسداری از بذری که دگرگونی بزرگ فردا را شدنی میسازد. این شکیبایی و «زنده نگه داشتن» خود یک کنش سیاسی و انقلابی بود. هر کس میبایست با پاکی اخلاقی خود را نگه دارد.
هنگامی آسمان اندیشهی مردم بیستاره میشود، روشن کردن حتا یک فانوس، گونهای پایداری است.
درخت باور به جهانی آزادتر و دادگرانهتر بدون آبیاری پیوسته خشک میشود. «چپ» در روزگار سرکوب باید از هر روزنهای که نور میبارد بهره بجوید — از هر حماسه، از هر سروده، از هر روایت پایداری — تا باور به جهانی بهتر را در دلها زنده نگه دارد.
اما امروز دیگر از آن روزهای ناامیدی و خاموشیِ ناب دور شدهایم. شرایط عینی برای دگرگونی آماده است. دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی با بحرانهایی دست و پنجه نرم میکند که برای آنها هیچ راه چاره خردمندی ندارد. خیزشهای مردمی سالها و ماههای گذشته نشان میدهند که جامعه ایران هم دیگر خواهان زندگی زیر شرایط گذشته نیست.
دیگر هنگام سخنورزی نیست.
دیگر روزگار حماسهخوانی نیست؛ سخن از حماسهآفرینی است. باید پیام روشن و برنده داشت و به میان مردم برد. در جهان امروز، پیروزی هر پیامی در روشنی و تیزی آن است. «چپ»ی که پیام ناهمسان و گیجکننده میدهد، پشت سر کاروان میماند، نه پیشاهنگ آن.
«چپ» امروز نمیتواند میان گزینههای گوناگون سردرگم بماند. باید راهبرد مستقل و مشترک خود را به پیش بگذارد.
زمان گزیدن فرا رسیده است. گزینش همبستگی و گریز از تکنوازی. بدون این گزینش روشن، وجدان هر «چپ»ی، او را در میان خوشبختی نمودین خود، بدبخت میکند. یکی از دردناکترین راستیهای جنبش پیشرو ایران، پراکندگی و جداییگری است. سازمانها و گروههای «چپ» که هر کدام در جنگهای درونی گرفتارند، تا کنون دست به کردار همگانی و تأثیرگذاری نزدهاند. آن هم زمانی که راستها، با همه ناسازگاریهای درونیشان، هنگامی که منافع طبقاتیشان به خطر میافتد، همبسته و همگام وارد میدان میشوند.
لایههای گوناگون بورژوازی در دستگاه فرمانروایی نیز همینگونه کار میکنند. هنگامی که منافعشان در خطر است، همبسته و همگام دور نظام گرد میآیند و کشور را به کژراههی اقتصادی و اخلاقی میکشانند.
سرمایهداری خودخواسته «چپ»ها را به گروههای کوچک و بدگمان بخش کرده تا مبادا آوایی یگانه علیه خود او سر دهند. این بخشسازی نتیجهی یک تصادف نیست؛ بخشی از راهبرد طبقه حاکم است. هنگامی که نیروهای «چپ»، سرگرم درگیری با یکدیگرند، نیازی به سرکوب بیرونی نیست.
دیرکرد در راه یگانگی، هزینهای است که مردم نادار و رنجبر ایران پرداخت میکنند. هنگامی که مردم به میدان میآیند، اما پیشاهنگ سازمانیافته و گردان همگام «چپ» را نمیبینند که بتواند خشم توفانی آنها را سازماندهی کند. نتیجه؟ میدان برای نیروهایی باز میماند که نه سودهای مردم، بلکه منافع بورژوازی و حتا بیگانگان را نمایندگی میکنند.
چگونه هر گروه «چپ» باور دارد که به تنهایی، با باور به برنامههای خود، میتواند ساختار قدرت را دگرگون کند؟ چگونه میتوان از دفاع از منافع تودهها سخن گفت، اما از همبستگی برای آن منافع سر باز زد؟
یک کنشگر «چپ»، چه بهبودیخواه و چه انقلابی، باید به آرمانهای تودهها پایبند باشد، نه به نام و نشان سازمانش. سازمان و حزب ابزاری هستند برای رهایی رنجبران از ستمهای چندگانه، نه هدفی مقدس برای خویش.
تردیدی نیست که «چپ»ها در پهنهها و زمینههای گوناگون دیدگاههای ناهمسازی با هم دارند. در پهنهی ایدئولوژیک، برخی لنینیسم را از چارچوب ایدئولوژیک خود برداشتند، برخی مارکسیسم را هم. در پهنهی راهبردی و چشمانداز جامعه آینده، برخی به سامانهی مردمسالاری دلبستگی دارند، برخی سوسیالیسم ناب میخواهند، و برخی گذار ملی‑دموکراتیک با سمتگیری غیرسرمایهداری. در زمینهی خطمشی و راهکار در برابر جمهوری اسلامی نیز ناهمسازیهای بزرگی است: برخی بهبودِ دستگاه جمهوری اسلامی را شدنی میدانند، برخی خواهان سرنگونی آنیاند، و برخی ضد جمهوری اسلامی هستند اما براندازی امروز را درست نمیدانند. دربارهی تضادهای عمده نیز در میان «چپ» چندان همسازگری دیده نمیشود. برخی بزرگترین وظیفه (کارباید) ما را ضدامپریالیستی میدانند، برخی مقولهی امپریالیسم را فرسوده میشمارند.
همهی اینها درست. ولی در برابر این همه ناسازگاری، دیدگاههای برجستهای با هم همساز است. همه از خودسالاری و استقلال، عدالت اجتماعی و دادگری، آزادی سخن میگویند.
حتا آن «چپ»هایی که امپریالیسم را مقولهای فرسوده میدانند، سرشتِ ضداستعماری پررنگی دارند؛ حتا آن «چپ»هایی که راهکارهای گوناگون جمهوری اسلامی را میپذیرند، از عدالت اجتماعی سخن میگویند و نظام سرمایهداری را نکوهش میکنند.
در برابر ما دشمنانی نیرومند ایستادهاند که تنها با یگانگی، همبستگی و همیاری میتوان با آنها پیکار کرد: دشمنی مانند غرب، نه به معنای فرهنگی آن بلکه به دلیل سرشت استعمارگرایانه آن، که خواهان ایران بزرگ و نیرومند و یکپارچه نیست؛ هواداران شاهنشاهی که برای یورش بیگانگان به میهن ما دست میزنند؛ یک سامانه ددمنش سرمایهداری در درون با بورژوازیِ انگلی که خواهان شناسایی حق طبقهی کارگر برای سازماندهی نیست و نمیخواهد دارایی کشور را برای بهبودی زندگی مردم به کار برد؛ یک روبنای خودکامگی دینی که هوای نفس کشیدن را برای مردم تنگ کرده است.
برای همین، تنها راه درست، همبستگی است.
«چپ» در روزگار خاموشی فانوس روشن نگه داشت و اکنون هنگام خیزش، باید پیشاهنگ باشد. اما چگونه میتوان پیشاهنگ بود، زمانی که صفهایمان پراکنده و نیروی اندک ما در درگیری با هم دیگر به کار برده میشود؟ چنددستگی، «چپ» را از میدان بیرون کرده و میدان را برای راست تهی کرده است. پس راه برونرفت از این بنبست چیست؟
همبستگی: بایستگی راهبردی
دستِ من با دستِ تو دستان شود، کارِ ما زین دست، کارستان شود (سایه)
هنگامی که از همبستگی «چپ» سخن میگوییم، سخن از یکدست کردن همه دیدگاهها یا پاک کردن ناسازگاریها از روی کاغذ نیست. ناسازگاری میان رویکردهای گوناگون در «چپ» ریشههای راستین دارد و نادیده گرفتن آنها نه شدنی است و نه سودمند. اما این ناسازگاریها نباید بازدارنده همکاری کرداری در میدان پیکارهای صنفی، اجتماعی و سیاسی شوند.
آزمون تاریخی جنبشهای کارگری و آزادیبخش در سدهی بیستم یک درس روشن دارد: هیچگاه دگرگونی بزرگی بدون جبههای همبسته و سازمانیافته به پیروزی نرسیده است. جنبشهایی که پیروز شدند، آنهایی بودند که توانستند نیروهای گوناگون را گرد برنامهی همگانی گرد هم آورند — نه آنهایی که همه را به پذیرش یک خط یگانه فراخواندند. ارج گذاشتن دیدگاههای دیگران، و پایبندی به همکاری برای هدفی بزرگتر از خود، شیوههایی هستند که میتوانند ناسازگاریهای درونی جبهه را رهبری کنند و یگانگی بیافرینند.
در تاریخ پویش کارگری ایران نیز روزگارانی بوده که همکاری و هماهنگی میان نیروها، توانسته دستاوردهای مهمی به بار بیاورد. و روزگارانی بوده که فرقهگرایی و جدایی، فرصت هر پیشرفتی را از میان برد. این آزمون را باید آموخت. سخن گفتن از بایستگی همبستگی، بدون کردار و رفتار در این راه، بس نیست. همبستگی یک آرزو نیست؛ یک فرایند است که باید ساخته شود — گام به گام، با شکیبایی و پشتکار، با پذیرش اینکه کار همگانی همیشه پیچیدهتر از کار فردی است.
جبههی همبستهی «چپ» نمیتواند بر پایهی شعارهای تهی یا همدلیهای زودگذر پایهگزاری شود. پایهی آن باید برنامهی مشخص، خواستهای روشن و پایبندی کرداری به همکاری باشد.
سازمانها و گروههای «چپ» باید میز گفتوگو بچینند — نه برای اینکه ناهمسانیها را برجسته کنند و بر سر هم بکوبند، بلکه برای اینکه زمینههای همکاری مشخص را شناسایی کنند. کجا میتوانیم با هم کار کنیم؟ در کدام کارزارها میتوانیم هماهنگ باشیم؟ چگونه میتوانیم از جنبشهای اجتماعی به شکل هماهنگ پشتیبانی کنیم؟
آنچه میتواند همه گرایشهای «چپ» را — از انقلابی تا بهبودیخواه، از مردمسالار تا کمونیست — کنار هم بنشاند، خواستهای پایهای همگانی است. این خواستها روشناند: جدایی دین از حکومت، آزادی پوشش و تن زنان، برابری همهی خلقها و مردمان این سرزمین، بهرسمیتشناختن حقوق دگرباشان و دگراندیشان، آزادی سخن و سازماندهی، بازپسگیری واگذاریهای ویرانگر و رانتی، زندهسازی خدمات همگانی رایگان برای همه، تصویب قانون کار دادگرانه و انسانی، بازپخش دارایی دزدیده شده، و ایستادگی در برابر سرمایه انباشتشدهی رانتی که کشور را به تاراج برده است.
اینها نکتههای پیوندی هستند که میتوانند بخش پهناوری از نیروهای «چپ» را در یک جبههی عملی کنار هم بنشانند.
برپایی کمیتههای همکاری میان سازمانهای «چپ»، سازماندهی کارزارهای سراسری علیه گرانی و واگذاری رانتی، پیشنهاد برنامههای اقتصادی جایگزین و همگانی، و همآوایی در پشتیبانی از پویشهای کارگری، زنان و جوانان — اینها میتوانند نمودهای عینی این همگرایی باشند. هر گام کوچک در این راه، ارجمندتر از سالها گفتوگوی نظری درباره بهتر بودن برنامه خود است.
کارزارهای سراسری برای آزادی زندانیان سیاسی، علیه واپسگرایی دینی، علیه گرانی، علیه واگذاری رانتی — اینها فرصتهایی هستند که نیروهای گوناگون «چپ» میتوانند با نگهداشت هویت خودسالار خود، در عمل هماهنگ باشند. این عمل همگانی به مردم نشان میدهد که «چپ» یک نیروی راستین است، نه تنها صدایی در شبکههای اجتماعی. این همکاری به جوانان «چپ» در درون میهن امید میدهد. همکاری سازمانهای «چپ» در برون از مرزها، شمع امید را در دلهای «چپ»های جوانی که در درون کشور به سازماندهی خیزشها از پایین میپردازند، افروخته نگه میدارد. این همبستگی با نامی ساده و برنامهای روشن باید در سطح کوی، کارخانه، دانشگاه، بیمارستان — همهجا — نمود داشته باشد. کمیتههای محلی، شبکههای اجتماعی از پایین، و پیوند با انجمنهای صنفی و کارگری، ستونهای راستین همبستگی هستند.
«چپ» یگانه باید به زبانی ساده از شرایط ناگوار جامعه و راه برونرفت از آن سخن بگوید.
اما همهی اینها تنها زمانی شدنی است که جویبارهای پراکنده، رودی پرخروش شود تا بتواند این زمین کال را با آبیاری سرسبز کند. و این همان گرهگاه همبستگی است.
پایان سخن
از نابرابری جهانی آغاز کردیم — از آن یک درصدی که قانون را برای خود خم میکند، که شبکههای نفوذش پشت پرده میچرخند، که بحران را فرصت میبیند. سپس به ایران رسیدیم — به برنجی که در دریا میریزند، به مردمی که نان ندارند، به حاکمانی که نام میهندوستی بر سینه دارند اما ویرانگر میهناند؛ از چشمآز بیگانگان به میهن گفتهایم. از کار «چپ» در روزهای خاموشی یاد کردهایم — از پاسداری بذر امید — و از بایستگی دلیری و سازندگی در روزهای امروز.
از پراکندگی و جداییگری شکوه کردهایم که چگونه نومیدی میپراکند و میدان نبرد را به دشمنان مردم و میهن واگذار میکند. از درسهای تاریخ گفتهایم که هیچ دگرگونی بزرگی بدون یگانگی به پیروزی نرسیده است. از گامهای عملی گفتیم که چگونه میتوان از شعار به کردار رسید.
اکنون به اینجا میرسیم: همبستگی «چپ» نه یک شعار احساسی، بلکه یک بایستگی راهبردی است. نه برای خود «چپ»ها، بلکه برای میلیونها زن، کارگر، جوان و تهیدستی که چشم به راه آنند که نیرویی پیشاهنگ، همبسته و دلیسوخته راه را روشن کند. این همگرایی نشان میدهد که جایگزین راستین در برابر اقتصاد نئولیبرالی ویرانگر، نه بازگشت به گذشته است و نه پیرایش سامانهی کنونی — بلکه دگرگونی ساختاری بهسوی داد اجتماعی است.
دیوار پولادین ستم دینی، فرمانروایی سرمایه، زورگویی قدرتهای استعماری را تنها با آتش همبستگی «چپ» میتوان ذوب کرد. نه با اخگرهای پراکنده و جدا از هم. بدون همبستگی، پویش «چپ» پراکنده و ناتوان میماند و نمیتواند در بزنگاههای پیکار، به نیرویی سرنوشتساز در برآیندهای سیاسی دگرگون شود.
تا کی با «سوزندوزی بیانتها» بر هم خرده گیریم و دشمنان بیشمار را به فراموشی سپاریم؟ زمان پاسخ دادن به این پرسش فرا رسیده است. زمان گزیدن. زمان ساختن. زمان ایستادن. زمان کنش همگانی.
یک «چپ» یگانه باید برای جذب نسل نو — بهویژه جوانان طبقهی کارگر — به صف خود بکوشد. این نسل که خود پیشاهنگ خیزشهای سالهای گذشته بوده، پتانسیل بزرگی برای دگرگونی دارد. اما بدون یگانگی «چپ»، بدون ساختار سازمانی که این انرژی را رهبری کند، این پتانسیل برباد میرود.
همبستگی، آرمانی دور یا شعاری زیبا نیست؛ یک فرآیند است. از گفتگوهای کوچک، از همکاری در یک کارزار اعتراضی، از پشتیبانی مشترک از یک اعتصاب کارگری و از ایستادگی کنار هم در دفاع از آزادیها آغاز میشود. اگر امروز نتوانیم پراکندگی را کنار بگذاریم، فردا هزینهی سنگین آن را نه ما، که مردم رنجدیده این سرزمین خواهند پرداخت. زمان آن رسیده که ساز زدن در تنهایی را کنار بگذاریم و یک آهنگ را، با همهی سازهای گوناگون، هماهنگ بنوازیم؛ آهنگ رهایی.
Comments
سیامک کیانی: پیش به سوی اتحاد گسترده «چپ»: برای میهن، نان، کار، خانه؛ برای کودک، مرد، زن، زندگی، آزادی — بدون دیدگاه
HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>