پدرو سانچز : باید چند جانبه گرایی را نجات داد
برگردان رويا شريفيان
پرونده این ماه: ایران، تاوان جنون
پدرو سانچز در لوموند دیپلماتیک: باید چند جانبه گرایی را نجات داد
نه به جنگ !!! در میان صدای کشور های جهان، اسپانیا نوایی متفاوت را بگوش می رساند. بار دیگر پس از تجاوز آمریکا به ونزوئلا و نسل کشی در غزه، رئیس دولت اسپانیا در مقاله ای در ماهنامه ما ( لوموند دیپلماتیک) توضیح میدهد چرا کشورش با حاکمیت زور مخالف است
نویسنده Pedro Sánchez برگردان رويا شريفيان
هیچکس با دیدن یک دسته کاغذ رفتار خود را تغییر نمیدهد مگر اینکه بگویند اینها پول هستند.
جان سرل یکی از فیلسوفان تأثیر گذاری که در باره نحوه کارکرد نهادها اندیشیده است با اشاره به این مثال ساده، حقیقتی عمیقتر را بیان میکند : بخش بزرگی از جهان اجتماعی فقط به این دلیل وجود دارد که ما بطور جمعی بر وجود آن اتفاق نظر داریم.یک خط روی نقشه تبدیل به مرز می شود. مفاد ثبت شده در یک معاهده، به تعهداتی الزام آور بدل میشوند و همانطور که گفته شد یک تکه کاغذ به ثروت مبدل می شود. این « تصورات مشترک» امکان زندگی اجتماعی را میسر می سازد. پول یکی از آنهاست.
همانند نظام چند جانبه و قواعد حقوق بین الملل که روابط بین کشور ها را تنظیم می کنند. با این حال افرادی هستند که بدون کوچکترین تاملی مثال اول را می پذیرند ولی مثال دوم را بهسرعت رد می کنند. دلیل آن بسیار ساده است : برخی از این تصورات، قدرت را محدود میکند و گسستن ازنظم مبتنی بر قواعد به نفع یک عده و به ضرر بقیه است.
در سالهای اخیر، فشار بر نظم بینالمللی در دو جبهه شدت یافته. از یک سو بعضی قدرتهای بزرگ یا نو ظهور تصور میکنند با تضعیف قواعد موجود میتوانند آنها را به نفع خود تغییر دهند. این روند خود را در جنگ به خشن ترین شکل، نمایان می سازد. تهاجم روسیه به اوکراین، نسل کشی ویرانگر در غزه، اقدامات یکجانبه آمریکا به منظور تغییر رژیم در ونزوئلا و اکنون در ایران – بدون تلاش برای کسب تأیید ظاهری بینالمللی – بیانگر این است که برخی دولتها آشکارا بنیاد نظم بین الملل را به چالش می کشند. میتوان استفاده از همین منطق را ، در خارج از جبهه های جنگ، در عرصه تجارت، فناوری و حتی مهاجرت مشاهده کرد که به سلاحی برای برای فشار بر رقبا و تأمین منافع ژئوپولیتیک تبدیل شده است.
بعضی از رهبران بهجای دفاع از حقوق بین الملل، سکوت اختیار می کنند.
درواقع زمانی که رهبران سیاسی در مقابل چنین تجاوزاتی سکوت یا ابهام را بر می گزینند، نظم بینالمللیِ مبتی بر قواعد، بشدت متزلزل می شود. آنان با اجتناب از رویارویی، به مماشات رو میآورند با این باور اشتباه که خویشتنداری ناقضان قواعد را نرم خواهد کرد. آنها گمان میکنند که کلمات کمتر از بمبها بر نظم بین الملل تأثیر دارند. ولی سخت در اشتباهند. وقتی سخن از هنجار هاست، این کلمات هستند که دنیا را می سازند. وقتی قدرتهای متوسط،از دفاع از حقوق بین الملل ناتوان میشوند یا بدتر، آنرا رها می کنند، درواقع به نابودی آن سرعت میبخشند . این ضعف از چشم دیگران پنهان نمی ماند. متحدانشان نیز این ضعف را میبینند همچنین دولتهای بزرگ و کوچک. و زمانی که تعداد کافی از بازیگران به این نتیجه برسند که قواعد دیگر اهمیتی ندارند ، نظام شروع به فروپاشی می کند. در نهایت، قدرتها، برای حفاظت از خود همان بی نظمی را ایجاد میکنند که از آن می ترسیدند.
این روند ها بر پایه یک تفکر ساده ولی اشتباه استوارند:در جهان چند قطبی بازگشت به حیطه نفوذ میتواند برای قدرتهای بزرگ مفید باشد و بین آنان تعادل ایجاد کند و شهروندانشان نیز از آن بهره مند شوند. اما تاریخ چیز دیگری می گوید. وقتی قواعد مشترک از بین می روند، بجای هماهنگی، رقابت پیش میاید که منجر به درگیری و فقر برای همه است. یا تقریباً همه.باید بدانیم که دستاورد های ما مانند رشد اقتصادی، بازار های کارآمد و تأمین اجتماعی که امکان زندگی با حرمتی را برایمان فراهم کرده است، فقط در بستر ثبات بین الملل و صلح امکانپذیر است. چند جانبه گرایی یک مفهوم انتزاعی نیست بلکه یک واقعیت روز مره است.شغلی در کارخانه ای در دیترویت، فروشگاه پر رونقی در پاریس، یک دانشجو در لندن، تعطیلات در ژاپن. رونق و شکوفایی ما به یک عامل بسیار شکننده و در عین حال حیاتی وابسته است : حفظ نظم مبتنی بر قواعد. اگر کسی هنوز تردید دارد، باید تصور کند که چگونه میتوان از دولت رفاه پاسداری کرد در حالیکه در اثر جنگی طولانی در خاورمیانه،نفت به بشکه ای ۱۵۰ دلار برسد و تامین یکسوم کود شیمیایی مورد نیاز جهان مختل شود. این سناریو دور از ذهن نیست بلکه آینده ای است که در صورت حاکم شدن قانون زور در انتظار ماست. بازار های انرژی بطور مداوم دچار بی ثباتی می شوند، سناریویی محتمل. شواهد نشان میدهند که آلترناتیو بین چند جانبه گرایی و نوع جدیدی از تعادل نیست بلکه بین نظم و بی نظمی و در نهایت هرج و مرج است.
کسانی معتقدند که این نظام به نفع مردم عمل نمی کند. بر عکس، در ۷۵ سال گذشته ما شاهد دوره ای بی سابقه از ثبات و رفاه در تاریخ بشریت بودیم. تعداد قربانیان جنگها کاهش یافته هر چند اخیراً کمی سیر صعودی داشته است. در آمد سرانه جهانی ۵ برابر شده است،تجارت جهانی رشد بی سابقه ای نموده است. حجم داد وستد جهانی از سال ۱۹۵۰ چهل برابر افزایش یافته و سطح زندگی مردم در تمام قاره ها بالا رفته است. فقر مطلق در جهان از ۶۰ درصد به ۱۰ درصد نزول کرده است. این کارنامه بینقص نیست اما از هر نظام دیگری که بشر تجربه کرده بهتر است.
ما نباید علیرغم این دستاورد ها از نقائص نظام چند جانبه غافل شویم. بعنوان مثال شورای سازمان ملل هنوز بازتابی از توازن قوا در سال ۱۹۴۵ است نه قرن بیست و یکم . قواعد بینالمللی گاه بصورت گزینشی عمل میکنند و زمانی که از آنها تخطی میشود ، نهاد ها اغلب قدرت و ابزار کافی برای اجرای آنرا ندارند. اما اذعان به اینکه بنا دچار ترک شده نباید ما را به این نتیجه برساند که آنرا ویران کنیم ،سقفی بر سرمان نباشد و زیر آسمان بخوابیم. زیرا جهانی بدون نظمِ مبتنی بر قواعد، جهانی است که در آن زور مطلق حاکم است. جایی که جبر و زور آسانتر تحمیل شود، هماهنگی برای حل مشکلات بشریت دشوارتر است. ما نمیتوانیم چنین وضعی را تحمل کنیم. خصوصاً در شرایط فعلی .
امروز بیش از هر زمان دیگری به ابزار های هماهنگی جهانی نیاز داریم. دولت-ملت ها همچنان بازیگران اصلی سیاست بین الملل هستند. بسیاری از چالش های کنونی فراتر از مرز ها هستند و نمیتوان آنرا به تنهایی توسط یک کشور حل کرد. این چالش ها پیچیدهتر و فوری تر از آنهایی است که جوامع، در زمان ساختن نظم چند جانبه با آن روبرو بوده اند. تغییرات اقلیمی زندگی در بخشهای وسیعی از کره زمین را تهدید می کند. مهاجرت ها، بیانگر عدم تعادل های عمیق جهانی است و به مسأله سیاسی مهمی در بسیاری از جوامع تبدیل شده اند. تسلط بر هوش مصنوعی و سرعت فزاینده رشد فناوری، خطرات جدیدی ایجاد میکند که مرزی نمی شناسد.
این چالش ها، همکاری جهانی را میطلبد و تنها نظام چند جانبه، چنین همکاری را میسر می سازد. اما برای دستیابی به نتیجه مطلوب ، اصلاحات ضروری است. اصلاحات ساختاری و فوری.
نخست باید این توهم را کنار گذاشت که نظام چند جانبه میتواند مانند کمربندی سخت، توزیع واقعی قدرت در جهان را مهار کند. اگر قرار است این نظام دوام بیاورد باید بازتاب روابط قدرت در قرن بیست و یکم باشد. شورای امنیت سازمان ملل بارز ترین نمونه از این نا همخوانی است : ترکیب، ساختار و حق وتوی آن با اصولی که نظم چند جانبه بر پایه آن بنا شده ، در تضاد است. این تصور که نمیتواند در مقابل بحران های امنیتی جمعی پاسخگو باشد خود ناشی عدم از سازگاری آن با شرایط موجود است.
ثانیاً این نهاد باید دمکراتیک تر، متنوع تر و فراگیر تر باشد. کشور های جنوب جهانی نمیتوانند بعنوان ذینفعان منفعل منابع، باقی بمانند. آنها باید با برخورداری از صدا، حق رأی و نفوذ واقعی در نهاد های چند جانبه به بازیگران و سازندگان آینده خود تبدیل شوند. دمکراسی های بزرگ جنوب جهانی باید در نهاد ها دارای جایگاه بوده و در تصمیمات مهم جهانی مشارکت داشته باشند.
در نهایت باید ظرفیتهای نظارتی و کیفری نهادهای مسئول امنیت جهانی را تقویت نماییم. قواعد تنها زمانی ارزش دارند که بتوان رعایت،حفاظت و اجرای آنها را تضمین کرد. مدتهای مدیدی است، کسانی که قواعد مشترک را نقض می کنند، با آسودگی زندگی میکنند در حالی که کسانی که به آن پایبندند تنها به صدور بیانیه هایی بسنده کرده و « نگرانی عمیق» خود را اعلام می کنند. این وضعیت نمیتواند اینگونه ادامه پیدا کند و « نگرانی » باید سهم نقض کنندگان قواعد باشد. زمان آن رسیده است که کسانی که نقض کنندگان قواعد هستند تحت فشار بینالمللی قرار بگیرند و مدافعان آن با قاطعیتی که شرایط ایجاب می کند، عمل کنند. برای اروپا ، نظم چند جانبه فقط یک تکلیف اخلاقی نیست بلکه یک نیاز ساختاری است.
اصلاحات باید بر کارایی و نمایندگی تمرکز کند. پروسه تصمصم گیری باید سریعتر، مأموریتها روشن تر و ساز و کار اجرای تصمیمات جمعی مستحکمتر باشند و همزمان باید نهاد های بینالمللی را مؤثرتر کرد تا با کاهش بوروکراسی، قادر باشند در بحرانهای فوری عمل کنند. در غیر اینصورت اعتبار نظام چند جانبه همچنان کاهش خواهد یافت.
منطق چند جانبه گرایی در هیچ جا به اندازه اروپا عیان و آشکار نیست. اتحادیه اروپا از درون تجربه سختی متولد شد : رقابتهایی که بموقع مهار نشدند و منجر به دو فاجعه عظیم شدند که ملتها، دولتها و اقتصادشان را نابود کرد. حقوق بین الملل،نهاد های مشترک و حاکمیت مشترک : اینجا سخن از آرمانهای ایده آلیستی نیست بلکه شرط بقا و شکوفایی است.
پروژه اروپایی نشان میدهد که «وابستگی متقابل» که سازماندهی و هدایت شده باشد ، نه تنها موجب ترس نمیشود بلکه چه نتایجی ببار میآورد. به لطف قواعد و نهاد های مشترک، دولتها موفق شدند قاره ای که تا قبل از آن به سرزمین جنگهای بیانتها شناخته شده بود را به منطقه ای توأم با همکاری، ادغام و توسعه تبدیل کنند. امروزه کشور های اروپایی جزو پیشگامان کشور های جهان در زمینه رفاه، امید به زندگی،توسعه و دمکراسی هستند. بویژه، آنها صلح را در قاره ای حفظ کردهاند که قرنها مرکز در گیری های جهانی بود.
برای اروپا چند جانبه گرایی فقط یک تکلیف اخلاقی نیست بلکه یک ضرورت ساختاری است. در دنیایی مبتنی بر نهاد ها و قواعد، قاره کهن بمراتب از نفوذ بیشتری برخوردار است که لزوماً به تعداد جمعیت و یا تولید نا خالص داخلی اش وابسته نیست. اتحادیه، قدرت اعضایش را با قرار دادن آنها در یک نظام قوانین و همکاری، تقویت می کند.
البته عکس آن نیز صادق است. در جهانی که در آن منطقه نفوذ و زورِ محض حاکم باشد،موقعیت ساختاری اروپا رو به زوال است. سیاستِ زور محور، به نفع بازیگران بزرگتر و خشن تر است. وابستگیهای متقابل اقتصادی به ابزاری برای فشار تبدیل میشود نه برای شکوفایی. ائتلاف هایی که امنیت عمومی را مد نظر دارد، شکننده میشوند و باز بودن اروپا که یکی از بزرگترین نقاط قوتش است، تبدیل به نقطه ضعف می شود.
آثار این فرسایش قابل مشاهده است. در حالیکه نظم مبتنی بر قواعد کمرنگ می شود؛ رقابت ژئوپولیتیکی، فشار های اقتصادی و فشار های خارجی انسجام اروپا را در بوته آزمایش قرار می دهد. در جهانی چند پاره، وسوسه بازگشت به حسابگریهای صرفاً ملی افزایش می یابد.
در حالی که این گزینه فقط یک امنیت واهی و خیالی را بههمراه می آورد. برای اروپا رها کردن چند جانبه گرایی به معنی بازگشت حاکمیت نیست بلکه به از دست دادن نفوذ می انجامد. پروژه اروپا خود شاهدی است بر کاهش رقابتها. قواعد، وابستگی متقابل را به منبعی از ثبات و رفاه و نه آسیبپذیری تبدیل کند.
نظم بین الملل بر یک باور مشترک استوار است: قدرت میتواند بوسیله قانون محدود شود، تعهدات میتوانند فراتر از منافع آنی باشند و همکاری میتواند رقابتها را کاهش دهد. برخی خواهند گفت این باور ها یک خیال است. اما دقیقاً همین خیال است که به میلیارد ها انسان اجازه میدهد که همکاری کنند، تجارت کنند و به کسب و کار خود رونق ببخشند و سطحی بیسابقه از صلح را تجربه کنند.
بنابر این بحران کنونی را نباید بهعنوان لحظهای از افولِ اجتناب ناپذیرِ چند جانبه گرایی قلمداد کرد بلکه مانند آزمونی است که عزم راسخ ما را در نوسازی آن می سنجد. این فرصتی است که شاید یک بار در هر نسل پیش آید تا قواعد، هنجارها و نهاد های مشترک همکاری جهانی را نه رها بلکه اصلاح کنیم. بدون آنها، آن چیز که بعنوان واقعگرایی تلقی میشود بسرعت به خشونت می گراید یعنی : قانون زور.
Pedro Sánchez
رئیس جمهور اسپانیا
در ضمن، جناب نیما آهنگر ایرانگرا زاده، شما میتواند کمی علم و منطق بیاموزید و آنارشیسم کمونیستی را فرا گیرید و به آنارشیست بپیوندید. اینطوری اعصبتان هم راحت خواهد شد و زندگی خوبی خواهید داشت.
به نیما آهنگر ایرانگرای هپروتی
همین که اعصاب تو خراب می شود خودش یک دستاورد است.
به خانم آنارشیست کامنت نویس :
طی 30 سال گذشته؛ که در این صفحه برای آنارشیسم: جعلی هپروتی غیرعلمی بی منطق ایدده آلیستی ضد زن ضد خلق و ضد میهن،
شعارهای رمانتیک فریب دهنده دروغین داده ای،
چند نفر را توانستی از میان زنان برده و مردهای زنباز(بقول خودت) طرفدار آنارشیسم کنی ! ؟
فرق تو با یک آخوند 6 کلاسیه شیعه چیست؟ که از زمان مشروطه روی منبر مردم را نصیحت میکند و وعده بهشت دروغین به بیچارگان میدهد ؟
چه دستاوردی تاکنون در این صفحه داشته ای غیر از اینکه شعارها و خواسته های غیر عملی امام زمانی بنویسی ؛
و علیه اپوزیسیون و علیه میهن و علیه زنان و علیه کارگران ؛جعلیات تقلیدی منتقل کنی،
و تفرقه بیندازی و تخریب کنی،
و کح فهمی های سیاسی و تاریخی خود را اشاعه دهی ؟ !
نظم جهانی مقاله نظم بورژوا لیبرالی استثمارگری امپریالیستی است که دست راستی ها به آن حمله میکنند چون معتقدند که برای حفظ نظام اقتدار و استعمار نباید به کارگران باج داد. باج یعنی اینکه بخشی از ارزش اضافی را به کارگران منتقل کرد تا شورشی نشوند. در نظام بورژوالیبرال امپریالیستی، سیستم نواستعماری نقد و نفی نمی شود و سرمایه داران بزرگ بخشی از ارزش اضافی را از طریق نیروی کار ارزان کشورهای تحت سلطه بدست می آورند و از طریق سیستم مالیاتی و خدماتی به کارگران وطبقه متوسط خود میدهند تا شورشی نشوند. راه حل رهایی از بین بردن روابط ارتجاعی در جامعه از طریق انترناسیونالیسم زنان و کارگران است.