قطار تاریخ در ایستگاه رسوایی اعتراف تلویزیون هلند به حقیقت کشتار مدرسه میناب، اکنون نوبت خانم دریا صفایی و سلطنتطلبان برای عذرخواهی از ملت ایران است
گوتهولد افرایم لسینگ (۱۷۲۹–۱۷۸۱)، فیلسوف، نمایشنامهنویس، منتقد ادبی و نویسنده برجسته آلمانی، از پیشگامان عصر روشنگری بدرستی می گوید:
“ارزش آدمی نه در حقیقتی است که در اختیار دارد یا گمان میکند دارد، بلکه در کوشش صادقانهای است که برای رسیدن به آن حقیقت به کار میبندد.”
کسانیکه به فرهنگ مطالعه سه خطی عادت کرده اند برای درک واقعیتی که رخداده بهتراست بجای سه خط، سه نکته اول از ده نکته مقاله زیر را بخوانند. بقیه را کسانی می خوانند که می خواهند از سطح وقایع به عمق بروند.
برای درک عمق فاجعه و اهمیت اعتراف تلویزیون هلند، باید به یک هفته پیش بازگردیم؛ به روز یکشنبه اول مارس ۲۰۲۶. در برنامه شبکه WNL، مجری معروف، ریک نیمان، با اشاره به تصاویر دلخراش بمباران مدرسه دخترانه میناب که با وجود قطع کامل اینترنت توسط رسانههای ایرانی منتشر شده بود، گفتگو را با سه مهمان آغاز کرد:
فیلیپ د-وینتر، نویسنده و چهره سرشناس طرفدار اسرائیل، با قاطعیتی عجیب و بدون ارائه هیچ مدرکی، گفت: “این خبر جعلی است! این تصاویر مربوط به کابل در سال ۲۰۲۱ است که دستکاری شدهاند. من فقط به بیبیسی نگاه میکنم، از منابع مستند و قانعکننده استفاده میکنم.”
در این لحظه، خانم دریا صفایی، سیاستمدار سلطنتطلب ایرانی مقیم بلژیک، که به عنوان مهمان در استودیو حضور داشت، با شور و شوقی وصفناپذیر به د-وینتر رو کرد و گفت: ”متشکرم! کاملاً حق با شماست. اخبار بیبیسی را نباید باور کرد، همیشه باید دو بار کنترل کنید. کار خبرنگاران بیبیسی حرفهای نیست!”
سپس مجری برنامه، ریک نیمان، از ژنرال هان باومیستر که دکترای خود را در رشته پروپاگاندا و اطلاعات نادرست گرفته بود، پرسید: “شما در این زمینه متخصص هستید. ظاهراً این موضوع در این جنگ نقش ایفا میکند. نظرتان چیست؟”
باومیستر نیز با قاطعیت پاسخ داد: “قطعاً نقش ایفا میکند. ایران از تصویر ذهنی تودهها درباره اسرائیل که کودکان غزه را بمباران میکند، سوءاستفاده میکند تا آمریکا و اسرائیل را زیر سوال ببرد…”
بدین ترتیب، در یک استودیوی تلویزیونی در هلند، با همراهی مجری برنامه با مهمانان، در حقیقت چهار نفر دست به دست هم دادند تا رنج ۱۶۵ خانواده ایرانی را به یک “عملیات روانی” تقلیل دهند. این “انکار جمعی” در حالی انجام شد که هنوز خون کودکان میناب بر زمین خشک نشده بود.
“حقیقت و عشق باید بر دروغ و نفرت پیروز شوند.” واتسلاو هاول
اما صدای حقیقت را نمیتوان برای همیشه خفه کرد. اعتراضمکتوب به این برنامه و شبکه WNL و شکایت به بازرس ملی آغاز شد و سرانجام…
گواه دوم: شکستن سد پروپاگاندا – اعتراف تلویزیون هلند
…در برنامه یکشنبه (۸ مارس ۲۰۲۶)، ریک نیمان مجری شبکه WNL هلند با صراحتی بیسابقه اعلام کرد:
“ما موظفیم به برنامه هفته گذشته بازگردیم؛ جایی که تصاویر مدرسه دخترانه بمبارانشده را ‘اخبار جعلی’ نامیدیم. اکنون پس از بررسیهای دقیق، تأیید میکنیم که آن تصاویر واقعی بودهاند. در این بمباران ۱۶۵ نفر جان باختند و گزارشهای معتبر نظامی، مسئولیت این حمله را متوجه ایالات متحده میدانند.”
این اعتراف، نخستین ترک در دیوار دروغی بود که سعی داشت رنج هموطنان ما را به “فیکنیوز” تقلیل دهد. اما این واقعه، آینهای را در برابر ما قرار میدهد تا بپرسیم: چرا برخی از هموطنان ما از یک رسانه بیگانه هم در پذیرش حقیقت عقبتر ماندهاند؟
گیلبرت کی. چسترتون میگوید: “دروغگوی صادق کسی است که درباره دروغهای کهنهاش حقیقت را میگوید.” تلویزیون هلند این صداقت را نشان داد. اکنون نوبت شماست که دروغ دیروز را به حقیقت امروز تبدیل کنید.
گواه سوم: نوبت شماست، خانم دریا صفایی – بازنگری در پیشگاه وجدان
در پرتو این اعتراف صادقانه تلویزیون هلند، اکنون نوبت خانم دریا صفایی است که در پیشگاه وجدان خود و مردم ایران و جهان، مواضع پیشین خود را بطور علنی بازبینی کند. ایشان که با شور و شوقی وافر به فیلیپ د-وینتر “متشکرم” گفت و خبرگزاریهای معتبر جهانی را به عدم حرفهایگری متهم کرد، اکنون در موقعیتی مشابه آن مجری هلندی قرار دارند.
آیا ایشان همان شجاعت اخلاقی را برای اصلاح موضع خود و عذرخواهی از خانوادههای داغدار ۱۶۵ کودک ایرانی خواهند داشت؟ شما که ایرانیتبارید و مدام شعار “جانم فدای ایران” سر میدهید، آیا حداقل به اندازه آن مجری بیگانه که نه همزبان کودکان میناب است و نه دلبستگی ملی به خاک ما دارد، شهامت دارید؟ آیا میتوانید در برابر این پرسش ساده بایستید: چرا کشتار کودکان مدرسه میناب توسط ائتلاف آمریکا و اسرائیل را با آن همه اشتیاق و بدون کوچکترین سند و مدرکی، در تلویزیون هلند انکار کردید؟
دکارت نشان داد که شک کردن، آغاز یقین است: “من شک میکنم، پس میاندیشم؛ میاندیشم، پس هستم.” اما در اپوزیسیون فرقهزده، شک کردن به جرمی نابخشودنی تبدیل شده است.
ایران زمانی به آزادی واقعی می رسد که شک کردن نه جرم بلکه با ارزشترین شیوه تفکر علمی باشد.
۴ فاشیسم روشنفکری: وقتی در میان اسپرمپرستان پهلوی، اندیشیدن جرم است
اما ماجرا فراتر از یک مصاحبهکننده یا یک چهره رسانهای است. فاجعه در میان جریان موسوم به “اپوزیسیون” به جایی رسیده که اندیشیدن و تردید کردن به جرمی نابخشودنی تبدیل شده است. در اپوزیسیونی که هویت خود را به “مبارزه با جمهوری اسلامی” محدود کرده، چرا درست به شیوه همان دشمنان ادعایی، به جای پاسخ و استدلال، تحقیر و طرد نصیب هر صدای متفاوتی میشود؟
این پدیده دیگر صرفاً “اختلاف نظر” نیست؛ این نشانهی حاکمیت فرهنگ لومپنیسم و فاشیسم روشنفکری است. لومپنها که از تفکر عاجزند، برای پوشش ناتوانی خود، به تکفیر و برچسبزنی پناه میبرند. آنها درست مانند جمهوری اسلامی علیه مخالفان نظری خود، از هیچگونه اتهامی ترس یا ابایی ندارند. با زدن برچسبهایی چون “میهنفروش” و “مزدور”، فضای دیالوگ را چنان مسموم میکنند که هرگونه گفتوگویی در نطفه خفه میشود. این دقیقاً همان رفتاری است که نظامهای توتالیتر با منتقدان خود دارند.
این قبیلهگرایی، نشانهی فرسایش کامل فرهنگ گفتوگو و مرگ اخلاق در این جریان است. وقتی یگانهپرستی بنیادگرایان اسلامی، جای خود را به “اسپرمپرستی” (دگمبازی حول یک فرد یا خاندان خاص) در یک جریان سیاسی بدهد، دیگر جایی برای خرد جمعی باقی نمیماند. همان گونه که بنیادگرایی دینی، عقل را قربانی “نص” میکند، اسپرمپرستی نیز عقل را قربانی “نسب” میکند. حاصل هر دو، مرگ اندیشه و حاکمیت تعصب است.
اینشتین میگوید: “ذهنهای متوسط از درک کسی که سرسختانه از تعظیم کورکورانه در برابر تعصبات متعارف سر باز میزند و ترجیح میدهد نظراتش را شجاعانه و صادقانه بیان کند، ناتواناند.”
این دقیقاً توصیف همان فرهنگی است که در میان اسپرمپرستان پهلوی حاکم شده: تکفیر هر صدای متفاوت، به جای پاسخ به استدلال.
۵ سکوت گزینشی رضا پهلوی: ترازوی عزا و تسلیت دروغین
این سقوط اخلاقی زمانی دردناکتر میشود که رفتار مدعیان دروغین رهبری را واکاوی میکنیم. آقای رضا پهلوی برای کشته شدن سه سرباز آمریکایی، پیامهای پرسوز و گداز فرستاد و بارها به مقامات واشینگتن تسلیت گفت. اما برای پرپر شدن ۱۶۵ کودک بیگناه در مدرسه “شجره طیبه” میناب، حتی یک پیام تسلیت ساده صادر نکرد!
چگونه میتوان ادعای “پدری ملت” داشت، اما در روزی که کودکان زیر باران موشکهای بیگانه تکهتکه میشوند، سکوت کرد و برای سرباز مهاجم اشک ریخت؟ این سکوت گزینشی، پیامی جز این ندارد که در ترازوی این جریان، جان کودک ایرانی بیارزشتر از لبخند اربابان قدرت در واشینگتن است.
ماری کوری، این نماد دانش و پشتکار، به خبرنگاری که درباره افراد کنجکاو بود پاسخ داد:
“به جای مردم، بیشتر به ایدهها کنجکاو باش.” اما در فرهنگ اسپرمپرستی، دقیقاً برعکس عمل میشود: ایدهها قربانی میشوند تا یک “خون آبی” یا “نطفه مقدس” بت شود.
۶ ریاکاری غرب: از اعتراف رسانهای تا مشارکت نظامی
علیرغم اعتراف تلویزیون هلند به واقعی بودن کشتار میناب، یک حقیقت تلخ دیگر نیز خودنمایی میکند: هیچیک از کشورهای اروپایی این اقدام جنایتکارانه را بهعنوان “جنایت جنگی” و “جنایت علیه بشریت” بهطور شفاف محکوم نکردهاند.
آنقدر با ادبیات دیپلماتیک، تفسیر و توجیه میکنند که برخی مواقع به نظر میرسد بهطور آشکار یا ضمنی موافق “زدن ایران” هستند. مصداق بارز این ریاکاری، خود کشور هلند است. همان رسانهای که عذرخواهی کرد، دولت متبوعش عملاً مدرنترین کشتیهای جنگی خود را به منطقه خلیج فارس میفرستد و مدعی میشود: “ما فقط برای رهگیری موشکهای ایران، اطلاعات را به همپیمانانمان میدهیم و خودمان بهصورت تهاجمی در جنگ شرکت نمیکنیم. مواضع ما صرفاً دفاعی است!”
این همان منطق دوگانهای است که سوزنبان، قطار جنایت را روشن نگه میدارد. (سوزنبان مسئول هدایت قطار نیست، اما بدون او قطار از ریل خارج میشود و به هدف نمیرسد. هلند نیز همین نقش را ایفا میکند: بدون مشارکت مستقیم، مسیر جنایت را هموار میسازد.)
آنها با تأمین زیرساخت، اطلاعات و پشتیبانی لجستیکی، بدون آنکه مستقیماً ماشه را بکشند امکان کشتار و قتلعام را فراهم میکنند و شریک جرم هستند. اما برای فریب افکار عمومی، نقاب “بیطرفی” به صورت میزنند. آیا رهگیری موشکهای ایران و تأمین اطلاعات برای بمباران نقاط استراتژیک، شرکت در جنگ نیست؟ آیا فرستادن کشتی جنگی به آبهای یک کشور درگیر، اقدام دفاعی است؟
“عشق به حقیقت، اساس تمام فضیلتهای واقعی است و فضیلتهایی که بر پایه دروغ بنا شده باشند، جز زیان به بار نمیآورند.”
برتراند راسل
۷ دکترین “جنگ عریان”: بازگشت به قانون جنگل
آنچه در میناب رخ داد، تصادف نبود؛ بلکه اجرای دقیق دکترین جدیدی است که پیت هگزیت، وزیر جنگ آمریکا، با وقاحتی بیسابقه آن را تئوریزه کرده است: “ما نه قواعد جنگ را رعایت میکنیم و نه دنبال دموکراسیسازی و ملتسازی هستیم. ما فقط میخواهیم برنده شویم و وقتمان را تلف نمیکنیم!”
ترامپ و تیم او محصول پروژه ۲۰۲۵ هستند. آنها دیوانه نیستند؛ آگاهانه برای “نجات آمریکا” به قانون جنگل نظام سرمایهداری و منطق “قوی حق دارد ضعیف را ببلعد” بازگشتهاند. این حملات، بازگشت صریح به منطق ۲۴۰۰ سال پیش است؛ منطقی که توسیدید در “گفتگوی میلیان” ثبت کرد: “عدالت تنها میان قدرتهای هموزن معنا دارد؛ در غیر این صورت، قوی آنچه میتواند انجام میدهد و ضعیف آنچه ناچار است تحمل میکند!”
8 رقص حقارت بر مخروبههای میهن
هموطن عزیزی که با هر غرش موشک پایکوبی میکنی، بیا با منطق تاریخ به صحنه بنگریم. این پایکوبی، نه رقص آزادی، بلکه رقص بردهای است که برای تبر جلاد خود هلهله میکند. ترامپ و پیت هگزیت به صراحت گفته اند که برای “نجات” تو نیامده اند؛ آنها برای “تخریب و غارت” آمده اند.
رهایی از بند جنایتکاران حاکم به قیمت نابودی کالبد ایران، هرگز رهایی نیست. تا زمانی که جمهوری اسلامی هست، دیکتاتوری و بحرانها تداوم خواهند یافت، این حقیقتی تلخ است. اما به همان میزان، جنگ آمریکا و اسرائیل به مردم، تکامل نهادهای مدنی و سازماندهی اجتماعی ضربه میزند. ویرانی کاخ گلستان میراث جهانی یونسکو، استادیوم امجدیه، ضربه خوردن میدان نقش جهان در اصفهان و قلعه تاریخی فلکالافلاک (خرمآباد) متعلق به دوره ساسانی، نماد نابودی هویت ملی ماست!
وقتی این آثار ویران میشوند، تو در حال تجربه سرنوشت تلخ مردمی هستی که میان چکش و سندان دو قدرت جنایتکار داخلی و خارجی تجاوزگر له میشوند؛ سرنوشتی که تاریخ برای جزیره “ملوس” یونان در 2700 سال پیش ثبت کرده است: مردمی بیطرف که چون توان بازدارندگی نداشتند، قوی آنچه خواست بر سرشان آورد. این “ملوسی شدن” یعنی حذف فیزیکی و ساختاری یک ملت به نفع تحکیم هژمونی بیگانه تجاوزگر است.
9 چرایی سانسور رسانهای در شرایط جنگی
دروغپردازی رسانههای غربی درباره “جعلی” خواندن کشتار میناب، دقیقاً در چارچوب “جنگ روایتها” قابل تحلیل است. آنها میکوشند با برچسب “فیکنیوز” زدن به تصاویر دلخراش، فرآیند طبیعی همدردی انسانی را مختل کنند و جنایت جنگی را به “عملیات روانی” تقلیل دهند. هدف، بیحس کردن وجدان جمعی و مصون ماندن از خشم عمومی است.
اعتراف تلویزیون هلند، شکستی برای این پروژه بزرگ پروپاگاندا محسوب میشود، اما دولتهای غربی هنوز در مرحله عمل، شریک جرماند. سانسور و پروپاگاندا در شرایط جنگی، نه برای حفظ “امنیت ملی”، که برای پنهانسازی جنایات و مدیریت افکار عمومی طراحی میشوند.
انیشتین در باره تضاد میان اندیشه و جمود فکری می گوید: “ارواح بزرگ همواره با مقاومت شدید ذهنهای متوسط روبهرو شدهاند.”
۱۰ دعوت به بیداری: از توهم ناجی تا رهایی حقیقی
هموطن گرامی که از سر استیصال و با قلبی پر از درد از استبداد داخلی، چشم به ناجی بیگانه دوختهای؛ بیایید یک لحظه توقف کنیم و با نگاهی علمی و بیپروا به واقعیت بنگریم.
دکترین “جنگ عریان” که پیت هگزیت، وزیر جنگ آمریکا، آشکارا فریاد میزند، هیچ تعهدی به آزادی، دموکراسی یا حقوق بشر ندارد. او صریحاً میگوید: “ما برای دموکراسیسازی وقت تلف نمیکنیم؛ ما فقط برای تخریب میآییم. ” این همان زبانی است که امپراتوریها همیشه با ملتهای ضعیف سخن گفتهاند.
حال از تو میپرسم: آیا رهایی از چنگال یک دیکتاتوری، به قیمت نابودی کالبد ایران، و تبدیل میهنمان به غزهای دیگر یا سوریهای خونین، منطقی است؟ آیا آزادیای که بر روی ویرانههای هویت ملی بنا شود، ارزش زیستن دارد؟
اما دردناکتر از همه: زندان فرقهای اسپرمپرستان
ای کسانی که در دام فرقهای به نام “اسپرمپرستان پهلوی” گرفتار آمدهاید! نگاهی به رفتار خود کنید. درست مانند تمامی فرقههای تاریخی، شما نیز بیچون و چرا از “رهبر” پیروی میکنید، هر صدای مخالفی را تکفیر مینمایید، و هر تردیدی را گناهی نابخشودنی میدانید.
آیا میدانید که اعضای فرقه “برانچ داویدیان” به رهبری دیوید کوریش چگونه تا روز مرگشان در ویکو، تگزاس، چشمانشان را بر حقیقت بستند و به دنبال منجی دروغین خود رفتند؟ آنها تا لحظه سوختن در آتش، هنوز منتظر نجات از سوی کسی بودند که خود آنها را به پرتگاه کشانده بود. یا فرقه “معبد خلق” به رهبری جیم جونز که در گویان، ۹۱۸ نفر از پیروانش را متقاعد کرد تا با نوشیدن سیانور، “انقلابی” را آغاز کنند که تنها به مرگشان انجامید.
شما نیز با پرستش “خون آبی” و “نطفه مقدس”، درست همان خطای تاریخی را تکرار میکنید: بتسازی از یک فرد یا خاندان به جای پرداختن به ایدهها و برنامهها. وقتی کسی جرأت میکند بپرسد “برنامه اقتصادی شما چیست؟” یا “نظرتان درباره کشتار میناب چیست؟”، به جای پاسخ، با برچسبهایی چون “میهنفروش” و ” مزدور جمهوریاسلامی” سرکوبش میکنید. این دقیقاً همان رفتاری است که از نظامهای توتالیتر به ارث بردهاید، نه آنچه در شأن یک جنبش آزادیبخش است.
زنگ خطر تاریخ: پیش از آنکه دیر شود
لطفا، یک بار دیگر به تجارب تلخ تاریخی بنگرید. فرقهها همگی با شعارهای زیبا شروع میکنند: “نجات”، “رهایی”، “عصر طلایی”. اما سرانجامشان جز انزوا، تحجر و نابودی چه بوده است؟
شما نیز روزی بیدار خواهید شد. شاید سالها بعد، شاید دههها بعد، آنگاه که خاک وطن از خون کودکان آغشته شده، آنگاه که کاخهای تاریخیمان زیر موشکهای “ناجیان” دروغین فرو ریخته، آنگاه که در میان خرابهها به دنبال تکهای از هویت گمشدهتان میگردید. اما افسوس که آن روز، بینهایت دیر است.
هنوز زمان هست. هنوز میتوان بندهای نامرئی فرقه را پاره کرد. هنوز میتوان از “اسپرمپرستی” به “انسانگرایی” بازگشت. هنوز میتوان به جای بتپرستی حول یک نام، به خرد جمعی، به گفتوگو، به برنامه و به ایران اندیشید.
“بیشتر مردم ترجیح میدهند بمیرند تا اینکه فکر کنند – در واقع، چنین میکنند.”
برتراند راسل
رهایی حقیقی در چیست؟
برشت هشدار میدهد: “خیرهشدن، دیدن نیست.” آنان که چشمان خود را بر حقیقت میناب بستهاند و به بتهای خود خیره شدهاند، نمیبینند که قطار تاریخ به کدام ایستگاه رسوایی نزدیک میشود.
رهاییِ واقعی ایران نه از لوله تفنگ واشینگتن بیرون میآید و نه از موشکهای تلآویو. آزادی، میوه درختی است که ریشه در خاک این سرزمین دارد، نه هدیهای از سوی جلادانی که برای غارت منابع ما تبر تیز کردهاند.
ایران را تنها ایرانیان آگاه، متحد، سازماندهیشده و آزاد از توهمات فرقهای میتوانند از چنگال “دژخیمان دوقلو” (استبداد داخلی و امپریالیسم جنگافروز) نجات دهند.
بیایید پیش از آنکه قطار بیرحم تاریخ از روی خاکستر رویاهای ملیمان عبور کند، بیدار شویم. بیایید پیش از آنکه در زمره آن ۹۱۸ نفری قرار گیریم که تا دم مرگ به دروغینترین وعدهها چنگ زدند، دست از بتها برداریم.
هنوز برای بازگشت به انسانیت، به خرد، و به همبستگی واقعی، کورسویی از امید باقی است. اما این امید، جز با پاره کردن زنجیرهای فرقهای و نگریستن به واقعیت با چشمانی باز، تحقق نخواهد یافت.
“اگر حقیقت را خفه کنی و در زیر زمین دفن کنی، باز هم رشد خواهد کرد.”
“من به پیروزی نهایی زندگی ایمان دارم. من به مجموع این حقایق ایمان دارم که همواره در حال افزایش است و روزی به انسان قدرتی بینظیر و آرامش عطا خواهد کرد، اگر نه خوشبختی را.”
امیل زولا که در ماجرای دریفوس با شجاعت از حقیقت دفاع کرد، نمونه عملی یک روشنفکر متعهد به حقیقت است.
با احترام،
ا.پوری(هلند) 10 – 03 – 2026
پیوند در فیسبوک:
بهتر است که نویسنده این مقاله بجای وطن پرستی به انترناسیونالیسم زنان و کارگران برای رهایی از ارتجاع باور داشته باشد و برده مردسالاران و سرمایه داران وطن پرست نباشد.
میخوانیم:
“ ایران را تنها ایرانیان آگاه، متحد، سازماندهیشده و آزاد از توهمات فرقهای میتوانند از چنگال “دژخیمان دوقلو” (استبداد داخلی و امپریالیسم جنگافروز) نجات دهند.”
نویسنده متاسفانه خودش جزء آگاهان نیست چون هنوز نفهمیده که ایران خودش یعنی نبودن آزادی، برای همین ایران آزاد شدی نیست. آزادی معنی طبقاتی دارد نه کشوری. کشور حصاری است که مرتجعین می کشند تا مرتجعان دیگر به بردگان خود دسترسی نداشته باشند. کشور مثل یک مزرعه گوسفندان است.
بجای دفاع از ایران، از آزادی زنان و کارگران دفاع کنید. فریبکاری بس است، اشک تمساخ هم نریزید.