فساد اخلاقی جوانان يا فساد سياسی مدعيان
دانشجويان و جوانان ايران اين روزها بار ديگر در صف مقدم پيکار برای آزادی در ايران قرار گرفته اند. همه ميدانند که آنها در اين پيکار با يکی از خشن ترين رژيم های معاصر دست و پنجه نرم ميکنند. اينهم بخت ايرانيان است- و نه البته بی دليل- که در صد و بیست سال تاريخ بعد ازانقلاب مشر طيت با رژيم هايی سروکار داشته اند که در ميان ديکتاتوری های معاصرخود در اعمال زور و خفقان نمونه بوده اند.
به هرحال، گويا مقابله با نيروی حکومت خشنی چون رژيم اسلامی کم است که طيفی از افراد مدعی دمکراسی هم به کمک رژيم آمده اند و با تفسيرهای ناروا و توهين به حرمت دانشجويان و جوانان، مضمون عميقا سياسی ودمکراتيک پيکارآنهارا مخدوش و فضای سرکوب را برای رژيم مساعد ميکنند. بدتر از همه آنکه عده ای با ادعای دفاع از دانشجويان و جوانان اين کار را انجام ميدهند.
زمانی نه چندان دور مقامات رژیم ، جوانانی را که دلاورانه دست در پنجه گرگ کرده اند، “سوسول”ها و “بچه ساواکی” هايی ميخواندند که آلت دست آمريکايی هاشده اند و باسوت آنها به ميدان آمده اند، شخصی مينويسد: ” سوسول ها انقلابتان فرخنده باد”! وتوضيح ميدهد سوسول يعنی اتوکشيده و مودب !گويا اين جوانان به ميهمانی ميروند، گويا مشکل جوانان ما با اين حکومت اين است که نميگذارد جوانان لباس خود را اتو بزنند وبا ادب ! باشند، گويا اینها نبودند که وقتی ميخواستند کوخ نشينان را دست به سر کنند و بساط چپاول ملی توسط حکومتيان و وابستگانشان فراهم آوردند، از بساط همين نماز جمعه فرياد زدند شيک بپوشيد و عطر بزنيد. و گويا ما نميدانيم چه وقتی پاسبانهای شاه جوانان را به کلانتری ميبردند و با تحقير و توهين ” موهای بيتلی ” شان را از ته تيغ ميزدند و چه وقتی ماموران رژيم اسلامی به خصوصی ترين حريم شهروندان تجاوز ميکنند، دردشان اخلاق و آداب نيست ، ، درد آنها حفظ اقتدار قشری امتياز طلب و چپاول گر و سواری بر گرده مردم است و به همين دليل هم هست که که حکومت های خودشان معمولابه مرکز مجموعه ای از بی اخلاق ترين و” بی ادب” ترين آدمها تبديل ميشود.
در تفسير از تحرک دانشجويی ، و در پرده “دفاع” از آن ، مضمون سياسی اين تحرک را نفی کرده و آنرا محصول ترکيب “انقلاب جنسی” ايرانی- که آنرا نه به مفهوم دمکراتيک رايج در غرب بلکه به معنای غلبه نيازهای جنسی برخواست های سياسی بکار ميبرند- و پروژه آمريکايی” تغيير نظام ” برای ايجاد ايرانی بی ثبات و متشنج می خوانند.
اينها با اين حرفها ، مضمون جدی مبارزات جوانان و مردم و روش دلاورانه آنها در مبارزاتشان را مسخ ميکنند. اين آقايان که نفسشان از جای گرم درميايد نميدانند در همين روزهای اخير چه آميزه ای از دلهره ونگرانی ، و خشم و کلافگی دلهای دانشجويان وجوانان و مردم را می فشارد و آنها چه خطرهايی را تقبل ميکنند وقتی که در شهر های اشغال شده توسط سپاههای متعدد و رنگارنگ سرکوب فرمان رژيم را زير پا ميگذارند و دور دانشگاهها يا در مراکز پراکنده جمع ميشوند، يا دست به تحصن و اعتصاب ميزنند ، يا فقط بوق ماشينها را به صدا در مياورند.
از دوستی های خاله خرسه گذشته ، حالا عده ای ديگر شمشير را از رو بسته و به جنگ جوانان آمده اند. آقایی که جوانان را متهم به رفتارهای نامعقول و فحاشی ميکند و به آنها درس متانت و پرهيز از خشونت ميدهد ، آشکارا و باعصبيت جوانان مبارز رامورد هتاکی و توهين قرارداده است ، به زعم ايشان مبارزه جوانان ايران از هر گونه مضمون سياسی تهی است ، آنها نه آزادی بيان و انديشه ميخواهند و نه از آزادی احزاب و آزادی های سياسی سر در مياورند ، دغدغه آنها “نيازهای ژنتيکی” آنهاست . آنچه اين روزها دارد در سراسر ايران اتفاق ميافتد ” اغتشاشاتی” است ناشی از احتياج جوان به جلوه گری که درانصار به صورت ساديسم و در جوانان به صورت مازوخيسم ظاهر ميشود.شعارهای تند جوانان عليه رژيم مويد” افول چراغ خرد ورزی و فرهيختگی “در آنهاست و همين است که آنها را به “هوليگانيسم “و “ونداليسم” کشانده است و يک عده هم از خارج عوام فريبانه برای آنها دست ميزنند!
مواضع سياسی اینها که همان مواضع رسمی جمهوری اسلامی است به اضافه مقداری زياد تمنا برای مقداری کمتر خشونت ، اما طشت رسوايی اين مواضع ، چه ازنوع محافظه کارانه و چه از نوع اصلاح طلبانه اش ، بر سر بام هر ايرانی است و نيازی به توضیح نيست.
البته اینان آنقدر خام نيستند که مضمون سياسی جنبش جوانان را تشخيص ندهند و بويژه در رابطه با تحرکات و اعتراضات اخير دانشجويان و جوانان نفهمند که تاکتيک جديد آنها محشر کبرای جمهوری اسلامی را جلو چشم آنها گذاشته است. آنقدر خام نيستند که فکر کنند استقبال جوانان از جشن های ایرانی مثل نوروز و چهار شنبه سوری و يا خواست های برحقشان برای برآوردن “نيازهای ژنتيکی” ربطی به نظارت استصوابی و آزادی بيان و انديشه و احزاب و آزاديهای سياسی ندارد.
جنبشهای اجتماعی و سياسی هنگامی ازاين ظرفيت برخوردار ميشوند که زمين را از زير پای قدرت حاکم بکشند و تعادل آنرا به هم بريزند ، که ابعاد توده ای بگيرند و توده مردم با درخواست های کلی و تعميم يافته به ميدان نمی آيند ، مردم در برابر نيازهای بلافصل خود واکنش نشان ميدهند، حال اين نيازها چه به قول آقایان” ژنتيک” باشد- که منظورشان همان درد عشق است، يا “بيولوژيک” مثلا درد نان يا “سايکولوژيک” ، مثلا عدم تحمل ديدن عمامه بر تخت قدرت که ياد آور همه محدوديتها و مصايبی است که به آنها تحميل شده است. در مراحل اوليه و هنگاميکه مردم هنوزدر شرايط نابرابر با دستگاه زور حاکم قرار دارند، اين حالت در اعتراضات مردم غالب است و حتی وقتی اوضاع ديگرگون ميشود و مردم به تدريج از حالت دفاعی خارج ميشوند ، باز اکثريت وسيع مردم با ملموس ترين خواست های خود ميدان را پر ميکنند . منتها آنچه که در مرحله دفاعی هنوز نيازمنديشان و وابستگی شان به دولت رانشان ميداد، در اين مرحله به سمبولی برای به چالش کشيدن قدرت حاکم و رها شدن از سلطه آن تبديل ميشود. مرور تجربه انقلاب بهمن اين واقعيت را بطور روشن به نمايش ميگذارد. حتی تا آستانه قيام کارمندان ومزدبگيران برای افزايش حقوق و حتی کمتر از آن ، مثلا بهبود و ضع آبدار خانه دست به اعتصاب ميزدند. کارمند و مزد بگير ايرانی سالها تقاضای افزايش حقوق خود را داشت ، اما آن تقاضا از دولت بود، اين تقاضا عليه دولت. آن موقع واقعا از دولت ميخواستند حقوقشان را اضافه کند، حالا با همان تقاضا ميخواستند دولت را به زير بکشند.
اما در جمهوری اسلامی که يک دولت ايدئولوژيک، آنهم با ايدئو لوژی قرون وسطايی است که زندگی عرفی را به بند کشيده ، چه خواستی در يک خيزش بزرگ ملی خود را برجسته به نمايش ميگذارد به جز باز کردن زنجير اين ايدئولوژی خفه کننده از گردن زندگی عرفي؟ وقتی که به قول شاعر حتی اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب ، اما رژيمی خود را برشما تحميل کرده که موسيقی و رقص و آواز و شادی وعشق را بر مردم حرام ميکند، چه چيزبهتر از به ميدان آوردن عرف در برابر شرع و نفی “احکام شرع مبين” ؟!بيگانگی رژيم از مردم را به نمايش ميگذارد؟
اما اشتباه است که خواست مردم و جوانان کشور برای نجات زندگی عرفی و حقوق مسلم اجتماعی شان را در مقابل خواستهای سياسی بگذاريم . مردم با “حلال” کردن آنچه رژيم “حرام” ميداند خود اساس حاکميت اسلامی را به چالش ميطلبند ، و چه چيزی سياسی تر از تلاش برای به چالش طلبيدن اصل حکومت اسلامي؟ حتی اگر جوانانی باشند که خود متوجه مضمون سياسی اقدامات خود نباشند، سران رژیم آنرا به خوبی درک ميکنند و به همين جهت با استيصال ميکوشند آنرا وارونه نشان داده و انکار کنند. بويژه اکنون، چراکه ميدانند مقاومت مدنی زن و مرد ايرانی در برابر حکومت شرع که از روز پس از انقلاب شروع شد، حالا مضمون براندازی پيدا کرده است و در ست مثل آن کارمندی که با اعتصاب برای حقوق ميخواست دولت را سرنگون کند، جوانانی که امروز در کوچه ها جمع ميشوند و سوت ميزنند ديگر نميخواهند رژيم به آنها اجازه دهد دختر وپسر حق معاشرت داشته باشند و يا زنان روسری خود را کمی عقب بکشند ، آنها دولت اسلامی نميخواهند. . نه ، آنها مانند اصلاح طلبان در بند نظارت استصوابی و مواد پيشنهادی رئيس جمهور و … نيستند، بلکه با اقدام طبيعی خودهويت و موجوديت رژيم را هدف ميگيرند.
گذشته از اين ويژگی اخص جنبش جوانان ايران، استفاده از فضای شاد، هنر، موسيقی و فستيوال سالهاست که در سراسر جهان توسط جوانان آزاديخواه به عنوان يک تاکتيک موثر بکار گرفته ميشود و اينکار هدفهای متعددی را دنبال ميکند : به نمايش گذاردن جوهر انسانی اعتراض، خنثی کردن اتهامات پليس مبنی بر خشونت طلبی جوانان، جلوگيری از خشونت پليس و بهانه تراشی های آن، جلب افکار عمومی گسترده تر. خانواده های قربانيان دوره ديکتاتوری در آرژانتين و آزاديخواهان اين کشور با فستيوالها و کارناوالهای خود در روزهای ويژه ، يا در مقابل خانه های جنايتکاران گريخته از دستگاه عدالت يا در مقابل مراکز شکنجه امان دولت ها را بريدند، در جنبش جهانی ضد جنگ جوانان در برخی از روزها خيابانهای اروپا و بويژه آمريکا را به تماشاخانه های باز تبديل کردند.همانموقع اصلاح طلبان در ايران با گستاخی که هيچيک از دولتمردان غربی به خود اجازه آن را ندادند، هر نسبت ناروايی را به اين جوانان و مردم دادند و سلطنت طلبان هم با آنها هم آوا شدند.
کينه اين اقايان نسبت به اين جنبشها البته از سر نادانی نيست و از مواضع سياسيشان آب ميخورد.آنهايی که معصومانه ترين تلاشهای مردم برای دفاع از حق را که با دست خالی و با طبيعی ترين وسايل ميکوشند دستگاه جهنمی زور حاکم را خنثی کنند به سخره ميگيرند مورد طعن و لعن قرارميدهند، از همان زور حاکم دفاع ميکنند.
اصلاح طلبان هم جوانان و دانشجويان را به اين دليل هوليگان و هتاک ومازوخيست ميخوانند چون خود با براندازی جمهوری اسلامی مخالفند و به اين ترتيب “از در عقب ” از سرکوب جوانان دفاع ميکنند. البته اینان به “برخوردهای خشن و تحقير آميز” رژيم انتقاد دارند. اما انتقاد ايشان از خشونت ورزی رژيم ، مشفقان سلطان های صاحب قران آدمکش را بياد مياورد که شاهان را نصيحت ميکردند که بيش از حد ظلم نکنند وگرنه دولتشان پايدار نخواهد ماند . نمونه های اين نوع انتقادهای مشفقانه را به حد وفور در “سيرت پادشاهان ” و آثار شعرا و ادبای ايران ميتوان پيدا کرد. آنچه که عليرغم نصايحشان به ملوک مبنی بر ” نماند ستمکار بد روزگار/ بماند براو لعنت پايدار”، بر جا ميماند حق بی چون و چرای سلطان بر حاکميت و ناحقی طغيان بر عليه آن بود. وقتی که پای طغيان عليه حاکم باشد او حق زور دارد ، چرا که ” زور آزمايست بازوی جاه ” . در نقد اینان هم اصل حکومت زور اسلامی زير سوال نيست ، شکل خشن آن مورد انتقاد اينان است. تازه اين انتقاد هم جای حرف بسيار دارد. چون گناهش به گردن خود آنهاست که” خشونت مقام رهبری” را تحريک کرده اند. اين مجاهدين بودند که “روند مسالمت جوی انقلاب اسلامی”- بخوان حاکميت اسلامی- را تغيير دادند و آنرا وادار کردند ” با اتخاذ رويکرد« اجتناب ناپذير»مشت اهنين، « قهرا» وارد فاز گفتمان خشونت ” شود!
اماعلت توسل حکومت اسلامی به خشونت اين نبود که حاکمان اسلامی “گاووحشی” بودند وبا “شيطنت ابلهانه” يا “تحقير وطعنه ” اين و آن از خود بيخود شده و شروع کردند به زخمی کردن مردم! آنها در نظر وعمل حاکميت مردم را رد ميکردند و خواهان ولايت برمردم بودند، آنهم در شرايط بعد از يک انفلاب ضد استبدادی. برای اعمال چنين حاکميتی آنها مجبوربودند دير يازود به زور و خشونت متوسل شوند و شدند. ديگرانی که از آنها به عنوان عاملان خشونت ورزی نام برده میشدند ، يا بهانه بودند، يا به اين و آن طريق به محافظه کاران در اعمال سرکوب کمک کردند. و يا اصلا بی گناهند و بيخودی از آنها در اين رابطه نام برده میشود.

تاکتيکهای نابخردانه مجاهدين بهانه تشديد و تسريع خشونت بود نه علت آن. خشونت تقريبا از همان روزهای اول شروع شد، چرا که ريزش در بخشهای مختلف مردم و بويژه جوانان هم ازهمان روزهای اول شروع شد. آن نسل اولی که امروز اين چنين با بی انصافی وبی مهری مورد قضاوت قرار ميگيرد و مسئوليت جنايات رژيم به گردن آن انداخته ميشود، از همان آغاز گروه گروه و هر روز بيش از روز پيش مقاومت در برابر حاکمان جديد و سرقت دردمندانه دستاوردهای انقلاب توسط آنها را شروع کردند وگرنه پيوستن اين همه جوان را به سازمانهای اپوزيسيون در آنروزها چگونه ميتوان توضيح داد، چگونه هسته های کوچک باقی مانده از سازمانهايی چون فدايی و مجاهد ناگهان در فاصله يکسال چنان نيرو گرفتند که تظاهرات صدهزارنفری در تهران برگزار ميکردند. چرا هر گروهی که با رژيم ميساخت، جوانان به گروه ديگر روی مياوردند. شما هم خوب ميدانيد که ايدئولوژی و پرچم و دفتر برای آنها بهانه بود، سياست اصل بود، اين جوانان “ولايت فقيه” نميخواستند، نميخواستند آزاديهای مدنی را از دست بدهند. اگر اين نبود چه نيازی به اينهمه اعدام، آنهم در حاليکه بدن انقلاب هنوز گرم بود. رژيم مقاومت در برابر سلب آزاديها و ولايت را سرکوب ميکرد و هر چه اين مقاومت فزونتر شد، بر خشونت رژيم هم افزوده شد.
آری اگر مجاهدين بهانه برای تسريع اين خشونت به دست رژيم نميدادند، اگر مردم به سنگر بندی مدنی آشنا بودند، اگر در پناه اين سنگربندی ها بارژيم در می افتادند، و ده ها اگر ديگر” که اگرمقدماتش فراهم بود بعيد بود که قدرت به دست آخوندها بيفتد” آنوقت ميشد از توان رژيم برای سرکوب کاست ، اما از تلاش آن برای سرکوب نميشد جلوگيری کرد ، بويژه وقتی که رژيم دستگاه سرکوب را ساخت و در پناه جنگ ، که مادر مصيبتها بود آنرا به بارويی تبديل کرد.
اگر علت خشونت ورزی رژيم خشونت طلبی ! منتقدانش بود ، پس سرکوب اصلاح طلبان را چگونه بايد توضيح داد؟ از اصلاح طلبان جمهوری اسلامی نرم تن تر در دنيا نميشد پيدا کرد، علتش هم معلوم بود، آنها شريک دزد و يار غافله بودند، آنها جوان نوازی نکردند، آنها جوانان را کت بستند و به همين دليل بر خلاف ادعاها دست رژيم برا ی خشونت عليه جوانان و دانشجويان به کمک آنها گشوده شد. يعنی کاری که زمانی مجاهدين با تاکتيکهای تند و خشونت بار خود کردند، اينها در شرايطی ديگرهمان کاررا با تاکتيک های تسليم طلبانه به انجام رساندند و هدفشان هم بر خلاف مجاهدين حفظ نظام بود، اما آنها هم از خشونت و سرکوب همان نظام در امان نماندند.
تلاش برخی ها برای اينکه گناه خشونت رژيم را به گردن اصلاح طلبان ” اعزامی” به خارج يا نمونه های وطنی آنها ، يعنی اصلاح طلبان دست دوم بيندازند ، به همان اندازه دو متهم قبلی يعنی مجاهدين و اصلاح طلبان دست اول، مضحک است. به اين دليل ساده که اينها اساسا وزنی نداشتند که رژيم ملايان بخواهد تاکتيکهای مرگ و زندگی خود را باعمل و اثر آنها تنظيم کند. اصلا آنها محصولات بعد از فصل خشونت بودند و هنگامی از “نظام” بريدند که خشونت نظام ديگر نه مردم بلکه خود نظام را از پای درآورد و آفتاب آن را بر لب بام رسانيد. وانگهی هر کس به اينها انتقاد داشته باشد، جای گله از آنها برای اصلاح طلبان دست اول وجود ندارد. اينها دست پرورده همين رژيم هستند، از سفره خون تغذيه کرده و پروارشده اند و بر سر اين سفره به آدم آرمانگرايی را آموزش نميدهند، آرمان ستيزی می آموزند. و آرمان ستيزها به اصطلاح “واقع گرا” هستند و خود را به رنگ زمانه در مياورند.
دور اخير مبارزات جوانان و دانشجويان و مردم ايران ضربه کاری بود برای همه آنها که به تغييرات تدريجی و اصلاح رژيم اميد بسته بودند. اين ضربه هم از طرف مردم بود که نشان دادند ديگر بر اين اميد واهی نيستند که اين رژيم اصلاح ناپذير را اصلاح کنند و هم از طرف دستگاه حاکم که نشان داد ديگر ظرفيت حکومت کردن را از دست داده است وبايد برای جلوگيری از فقط يک روز تظاهرات همه نيروی سرکوب خود را بسيج و هر کسی که کمترين احتمال عدم فرمانبرداری از او ميرود را دستگير کند. ديوارهای زندان حکومت دارد بيش از هرکس خود حکومتيان را محاصره ميکند.
اميد به اصلاح طلبی ديگر از دست رفته است، مردم ايران و جوانان ايران ديگر عزم آن دارند که از حکومت دينی رها شوند و برای همين هم به ميدان آمدند ، نه به بوق اين ، نه به سوت آن ديگری ، بلکه از درد درون است که به فرياد آمده اند، همين است که خشم آقایان را عليه جنبش دانشجويان و جوانان برانگيخته است. يعنی درست جوهر سياسی جنبش جوانان و دانشجويان است که آنها را به توهين و هتاکی واداشته است، نه “غير سياسی ” ويا به “سوسولی ” بودن آن. دفاع از دوام جمهوری اسلامی در هر شکل کار را به اعمال خشونت ميکشاند، حال اگر فقط قلم در دست داشته باشيد فحش ميدهيد، اگر بر تخت حکومت نشسته باشيد اين کار را با سرنيزه ميکنيد.
خلط مبحث
در رابطه با اتهاماتی که به جوانا ن زده شده است ، اشاره به يک نکته ديگر لازم است.
در بسياری از جوامع اسلامی ، از جمله در بخشی از کشورخودمان يک سنت جنايتکارانه هست که وقتی زنی قربانی تجاوز جنسی ميشود، بستگانش او را لکه ننگ ميشمارند و حتی به قتل ميرسانند. احوال جوانان و ما هم با اين رژيم و اصلاح طلبانش به اين وضع بی شباهت نيست. آنها همه چيز را از جوانان کشور گرفته اند: امکانات اقتصادي، آموزش با کيفيت، بهداشت وبه زيستي، حداقل ارتباط با پيشرفتهای فرهنگي، هنری و ادبی جهان ووو. آنوقت همين جوانان را به خاطر “خرده فرهنگ تجدد طلبانه” سرزنش ميکنند.
اول بايد تاکيد کنم اين مساله ربطی به مبارزات دانشجويان و جوانان ندارد و همانطور که بالاتر يادآوری کردم اين مبارزات مضمون عميقا سياسی دارد و اشاره به “سوسول” ها و يا”خرده فرهنگ ها” درست برای کتمان همين مضمون صورت ميگيرد. دو موضوع متفاوت را قاطی ميکنند تا بتوانند مصادره به مطلوب کرده و مضمون عميقا انقلابی جنبش جوانان را انکار کنند.
اما فعلا به مساله خرده فرهنگ بپردازيم. خوب است آقایان بگويند مسئوليت اينکه بخشی از جوانان کشور به نوع خاصی از “خرده فرهنگ تجددطلبانه” گرايش پيدا کرده اند برعهده کيست؟ روشن است که اين رژيم اسلامی است که مسئوليت تحميل و تشويق اين نوع فرهنگی را که ظاهرا با آن مخالف است بر دوش دارد، مستقيم و غير مستقيم و حتی گاهی آگاهانه، به اين دلايل:
يک، با انهدام شرايط اقتصادی و اجتماعی کشور. آيا اين راز سر به مهری است که فقر وفلاکت گسترده و ضرباتی که اين رژيم بر سيستم آموزش کشور زده است، عامل اصلی افت سطح آموزش وفرهنگ کشور بوده است؟ چرا بخش بزرگی از جوانان ما حتی در خواندن و نوشتن فارسی دچار مشکل هستند؟ چرا در اطلاعيه هاو اعلاميه ها و مقاله ها اين همه غلط پيدا ميکنيم؟ تازه اين مربوط به ادبيات است که با روشی که در ايران تدريس ميشود کم خرج ترين دروس است. آيا اين وضعيت ربطی به فروپاشی سيستم آموزش ندارد؟ و يا به اينکه معلم در ايران بايد تاکسی براند، يا مغازه داری کند يا کلاس خصوصی باز کند تا بتواند حداقل معاش خودرا تامين کند؟ و اين امر چه تاثيری در فرهنگ عمومی کشوردارد؟ افزايش تن فروشی و اعتياد و کودک خيابانی چه نقشی در اين فرهنگ دارد؟ انهدام ساختارهای اجتماعی و بستن هرنوع انجمن و سازمان مستقل در “غير سياسی ” ترين اشکال آن چه نقشی در فرهنگ دارد؟
دو- با ايجاد زندان فرهنگی چه در داخل و چه در ارتباط با خارج. سرکوب همه موسسات محصولات فرهنگي، هنری و اجتماعی مدرن و محاصره آنچه که باقی مانده با فرهنگ ارتجاعی شرعی از يک طرف و قطع ارتباط فرهنگی با جهان خارج يکی از بدترين جناياتی است که اين رژيم در حق مردم کرده است. جوانان ما تشنه فرار ازاين زندان فرهنگی هستند، اما به چه طريقی ميتوانند با توسعه فرهنگ ها در سطح جهان آشنا شوند؟ با کدام وسيله بايد فرهنگ خود را توسعه دهند؟ آنها از درزهای تنگ ديوارهای قطور زندان رژيم به جهان خارج از فرهنگ مهاجم آن مينگرند و در اين حال چگونه ميتوان جهان را در جامعيت خود ديد؟ همين مجاری تنگ ديوار زندان را هم رژيم ، به روی مبتدل ترين واردات بيشتر باز ميگذارد ، چه از روی ناتوانی ، چه آگاهانه. کافی است به ممنوعيت ها ، سانسورها، فيلترگذاريها نگاه کنيم. آيا با اينکارها راه مشاهده پورنو گرافی بسته ميشود، يا راه دسترسی به فرهنگ انسانی ؟ راديو فردا و بی بی سی و اسرائيل، را، که هر يک وقايع را از صافی منافع يک دولت خارجی رد ميکنند ، در هر تاکسی ميتوان شنيد، اما در سراسر ايران حتی يک رسانه که وقايع را ، با هر ديدگاهی اما از زاويه منافع مردم ، باز گو کند آزاد نيست و آنها چند تا هم که با تنگی نفس و خودسانسوری کار ميکردند يکی بعد از ديگری گرفتار تعطيل وفيلتر گذاری ميشوند. روشن است که اين وضعيت راه را برای”خرده فرهنگ” خاصی باز ميگذارد تا به شيوه انفجاری رشد کند. اين وضع نوعی مطلق نگری وارونه در مخالفت با رژيم را هم تشويق ميکند:”دشمن دشمن من ، دوست من است”، وقتی که در زندان رژيم دست و پا ميزنيد ، هر چه را که از درزهای ديوارلجن گرفته آن وارد ميشود نور می پنداريد، در همه حوزه ها از اقتصاد وسياست گرفته تا فرهنگ، حتی اگر اقتصاد فريد من باشد که اين رژيم در بسياری از حوزه ها با چنان قساوتی به اجرا در آورد که صاحبان بازار آزادهای پيشرفته غربی خواب آنرا هم نميتوانند ببينند، حتی اگر کابينه آقای ترامپ باشد که مثل خود رژيم روحانيون بنيادگراست، حتی اگر تن فروشی باشد که خود اين رژيم فعالانه فاجعه بارترين نوع آن را اشاعه ميدهد. آن” خرده فرهنگ تجدد طلبانه” از اين رژيم تغذيه ميکند و اینها در دفاع از دوام اين رژيم ، قربانيان آنرا مورد حمله قرار ميدهد.
سه- و بالاخره با ايجاد گسست در تجربه. رژيم در اين رابطه در دو حوزه فعالانه اقدام کرده است، از يک طرف با مخفی کردن و مغشوش کردن تاريخ ، و از طرف ديگر با کشتار گروهی روشنفکران، که در حيات 47 ساله ج- ا لاينقطع ادامه داشته وهر از چند گاه با يک قتل عام گروهی تکميل شده است و حالا که در اين وادی وحشت وحتی از درون انجمن های اسلامی خود رژيم، نسل جديدی ازروی سينه به صخره کشيده و جلورفته اند وميروند که دامن حقيقت را بگيرند، رژيم داس ويرانگر خود را برای درو کردن آنها تيز ميکند.
اصلاح طلبان آيا ميتوانند به ما بگويند کدام يک از اينها برای حاکمان کنونی جای عقب نشينی دارد؟ و اگر ندارد چگونه اين رژيم قابل اصلاح شدن است.
همه آزاديخواهان و دلسوزان واقعی جوانان از نتايج وخيم اين وضع و تاثيری که بر انحطاط فرهنگی کشور دارد آگاهند
، ما مثل آن آقا که نوشت “سوسول”ها انقلابتان مبارک ! نميخواهيم مبارزه دليرانه جوانانمان برای آزادی چه در شکل چه در مضمون به انحطاط بغلطد. بيش از همه خود جوانان و دانشجويان نگرا نند و می دانند برای برون رفت از اين وضعيت بايد چاره ای انديشيد.
حرف من اين است آنچه که جوانان ما دارند انجام ميدهند اولين و مهمترين گام برای چاره اين وضعيت است: يعنی از ميان برداشتن علت فساد. و برای اينکار لازم نيست ليسانس بگيرند ، يا به حرفهای “معلمين سياسی”گوش کنند، درس انقلاب را مردم در مکتب زندگی می آموزند ، نه در پشت ميز مدرسه.
آيا اينکار به خودی خود به رفع کامل همه فسادهای موجود منجر خواهد شد و شکوفايی فرهنگی ، سياسی و اقتصادی کشوررا در پی خواهد ّآورد؟ همه ميدانند که پاسخ اين سوال منفی است و هر کس که چنين وعده ای بدهد ، دروغگوست. شرط لازم ، به معنای شرط کافی نيست. اما لازم است که ريشه فساد موجود قطع شود تا بتوان برای عوارض آن چاره انديشی کرد. ودر اين رابطه دانشجويان و جوانان ما در مبارزات حرف آخر را زدند .آنها که ميخواهند نقش “آقای معلم ” بازی کنند بهتر است به مردم نگاه کنند و جوهر حرکات آنها را دريابند. آنوقت از همين جوانها بسيارمی آموختند و در می يافتند که مشکل “گروههای خودسر” نیست ، مشکل حکومت استبداد است که وجود مردمی آزاده را برنمی تابد .
مردم ايران با همين درک انقلابی و عمل بر مبنای آن تاکنون توانسته اند درتاريخ صد و بیست سال اخير خود را جلو بکشند.
اگر مردم ايران به سفارش های “موقرانه ” برخی برای سازش با استبداد گوش ميدادند ومبارزات خود را به خواستهای” سوسولی” از اين قبيل تقليل ميدادند که استبدادهای قاجار و پهلوی و اسلامی سر جای خود بمانند ولی با آنها مودبانه رفتار کنند و عسگر گاريچی و سعيد عسگر را از جلو صحنه به پشت صحنه ببرنند، معلوم نبود که اصلا حالا به عنوان يک ملت در تاريخ وجود داشته باشيم و اگر هم وجود داشتيم معلوم نبود وضع و حالی بهتر از مردم محروم افغانستان زير سايه طالبانها داشته باشيم . مردم ما به درستی تشخيص داده بودند که عسگر گاريچی ها و شعبان بی مخ ها و سعيد عسگرها معلول هستند نه علت ، يا به قول آخوندها عرض هستند نه جوهر و اين دولت ها به اين دليل به گزمه ها و پاسبانهايی که سر ميتراشند وژاندارمهايی که جوجه ميدزند و انصاری که شکم ميدرند احتياج دارند که تا مغز استخوان ارتجاعی اند و برای سلطه مشتی غارتگر ، به قيمت به يغما دادن همه سرمايه های مادی و معنوی کشور و فنا کردن همه فرصتها برای نسل اندر نسل مردم ايران حاضر به همه کاری هستند. نبايد از اينها التماس دعا داشت، بايد از شر آنها خلاص شد. مردم ايران با اين درک تاريخی و اقدام بر اساس آن تاکنون يک ملت شايسته آزادی مانده اند ، و اين بار هم درس لازم را به آقايان روحانيون و کارگزاران و قاريان مداح يا منتقد آن خواهند داد. کاری که جوانان ما دارند انجام ميدهند سترگ تر از آن است که خودشان می پندارند، ممکن است خود آنها خود را دست کم بگيرند و در جستجوی آزادی به دنبال “تصويری در ماه” باشند ، اما تئوریسینهای طرفدار بقای رژیم بهتر ميدانند که خورشيدی که اين جوانان گم کرده اند درد ست خودشان است و آنها اگر همين حقيقت ساده را در يابند ، با همين مبارزاتی که آقایان آنرا هوليگانيسم ميخوانند تا اعتماد به نفس جوانان را درهم بشکنند، ميروند که کشور را آفتاب باران کنند.
جوانان چه شعارهایی داده اند که فکر میکنید از کسانیکه خودشان قربانی رژیم بوده اند و دنبال درک واقعیات رفته اند بیشتر میدانند؟
عوام فریبی نکنید. جان جوانان متأسفانه جوگیر، بدبختانه شدیداً نادان و شدیداًصهیوفاشیست و شدیداً لمپن که تو دانشگاه با انواع رنگارنگ پلو از دیوار زنهای کشور بالا میرن، را برای هیچ و پوچ بخطر نیاندازید. بحای اینکه بادون کنین حقیقت رو بگین تا شاید سر سوزنی بخودشون بیان وگرنه این جوونای لمپن نژادپرست حقیر فاشیزمی در ایران برپا میکنن که لشگر چنگیز و هیتلر رو روسفید میکنه!
رژیمی که شما بعد از سرنگونی میخواهید بیاورید باید نوکر اسرائیل و آمریکا باشد در غیر اینصورت مجبور است کشتار کند. این ضعف خود را پشت نقد اصلاح طلبان پنهان نکنید، هیچ جیزی در چنته ندارید. جوانان چه شعارهایی داده اند که فکر میکنید از کسانیکه خودشان قربانی رژیم بوده اند و دنبال درک واقعیات رفته اند بیشتر میدانند؟ عوام فریبی نکنید. جان جوانان را برای هیچ و پوچ بخطر نیاندازید.