“مدرنيته“ي ايرانی
نيلوفر بيضایی

بحث “سنت“ و “مدرنيته“ در سالهاي اخير بيش از پيش در ميان روشنفكران و نظريه پردازان سياسي ما رايج شده است . پرداختن به اين موضوع بدلايل متعددي از جمله راهيابي رسيدن به ايراني آزاد بسيار مهم و ضروري است . اما از آنجا كه من پس از تجربه ي انقلاب 57 نسبت به هر بحثي كه بطور ناگهاني شكل عمومي پيدا كند و براي همه به يكسان حياتي شود و حتي واژگاني كه در اين بحثها استفاده مي شود ، يكسان شود، كمي بدبين شده ام ، در اين نوشته تلاش خواهم كرد تا با نگاهي به ناگفته هاي لابلاي سطور ، بحث را نه از ديدگاه فلسفي ، بلكه در جنبه ي سياسي و عملي آن براي جامعه ي ايران باز كنم .
يكي از اركان اصلي تفكر مدرن باور به اصالت “ فرد“ است . يعني باور به اين اصل كه هر انساني در فرديت و يگانگي خود قابل احترام است . در چنين باوري انسان بعنوان عامل عمل ، موجودي خودمختار، خردمند، تاريخ ساز و ترقي بخش برسميت شناخته مي شود. پس تشخيص سره از ناسره در چنين تفكري با فرد است . براي رسيدن به چنين باوري پيش از هر چيز مي بايست به اصالت “عقل“ معتقد بود . يعني به قدرت تعقل بشر اعتماد داشت و بر اين باور بود كه چيزي فراتر از عقل انسان در تعيين سرنوشت او نمي تواند مداخله كند. بر اين مبناست كه زمان ( از آنجاكه گذراست) اصالت پيدا مي كند و پيشرفتهاي تكنولوژيك و علوم و فنون ممكن مي شود . در اين صورت است كه جامعه ي متشكل از افراد از سكون و ثبات به حركت و تغيير روي مي كند و در نتيجه ترقي مي كند. درشكل سياسي نيز اين باور منجر به بوجود آمدن نهادهاي دمكراتيك مي شود ، چرا كه تنها يك حقيقت مطلق وجود ندارد و هر فردي يا گروهي مي تواند بر اساس تعريفي كه از حقيقت دارد ، باور خود را بيان كند .
به عبارت ديگر حقيقت فردي در برابر حقيقت جمعي يا دولتي حق حيات دارد و در مراحلي ممكن است كه فرد محق باشد و جمع اشتباه كند. اين تعريف اجتماعي از فرد در برابر تعريف “سنت“ قرار مي گيرد كه اصالت را نه به فرد ، بلكه به نيرويي فراتر از انسان ، خارج از قدرت درك انسان و در نتيجه بي تغير و مطلق ، يعني خدا نسبت مي دهد. در تفكر سنتي ، انسان “ بنده“ ي آن قدرت مطلق است . پس اين دنياي “فاني“ بي ارزش محسوب مي شود و نهايت خواسته ي انسان پيوستن به معبود آسماني است. در اينجاست كه فرد و فرديت كه نيروي عقل و اراده ي انسان را مبدا قرار مي دهد، بيمعنا تلقي مي شود و تنها “ما“ يا يك قوم يا يك قبيله كه همه بندگان او ( خدا) ييم فرمانبرداران فرمان او مي شويم . حاصل اين تفكر نوعي از بي عملي و سكون مي شود و عدم كنجكاوي در كشف راز جهان و طبيعت. چرا كه شناخت مطلق تنها از آن آسمان است .
نتيجه چيست ؟ در جامعه اي كه ارزش فرد گرامي داشته نمي شود ، حفظ هويت فردي و اصولا تحقق فرديت، كاري ست بس دشوار و كساني كه احيانا در حفظ فرديت خود تلاش كنند ، به حاشيه رانده مي شوند . در جايي كه هويت فردي نفي شود ، رسيدن به هويت جمعي غيرممكن است.
افراد تنها زمانيكه حس كنند كه قانوني وجود دارد كه آنها را در فرديتشان محترم مي شمارد و به حساب مي آورد است كه به جامعه احساس تعلق مي كنند و با عالم اطراف به يك يگانگي مي رسند. در غير اينصورت “هويت ملي“ كه از آن سخن مي رود، تنها شكل مجازي پيدا مي كند. در ظاهر به سرزمينمان مغروريم ، اما در باطن مي دانيم كه دليلي براي اين غرور وجود ندارد. در نتيجه اعتماد به نفسمان را از دست مي دهيم و سرگردان مي شويم. دوشخصيتي مي شويم . دوگانه مي شويم . همچنان كه هستيم.
در چنين جامعه اي انسانها بصورت يك توده ي بي هويت و بيشكل در مي آيند كه تعريفي از حقوق خود ندارند. توده ي بي هويت بي شكلي كه در جستجوي يك ناجي ست . يك ناجي كه در اين دنيا ، آن قدرت مطلقه ي آسماني را نمايندگي كند ، بجاي او فكر كند و براي او تصميم بگيرد. پس بر عكس تفكر مدرن كه بر مبناي باور به عقلانيت انسان استوار است ، مبدا تفكر سنتي كاملا غير عقلاني است .
در مدرنيته از آنجا كه عقل انسان و اصالت فرد برسميت شناخته مي شود، مسئوليت فرد نيز بهمان اندازه حائز اهميت است . يعني بهاي استقلال فكري و عملي اين است كه مسئوليت انديشه و روش خود را در جامعه بپذيريم ، در حاليكه در جامعه ي سنتي مسئوليت فرد در روابط قبيله اي حل مي شود و يا بر عهده ي نماينده ي خدا بر روي زمين گذاشته مي شود. مهمترين وظيفه ي انسان مدرن در جامعه ي مدرن قبول مسئوليت در برابر قانون است. چرا كه قانون براي كل جامعه وضع شده و متضمن آزادي افراد جامعه است. آزادي در جامعه ي مدرن همانا حوزه ي حفاظت حقوق فرد است و حدود آن در جايي تعيين شده كه حقوق و آزاديهاي ديگري يا ديگران آغاز مي شود. پس آزادي و فرديت لازم و ملزوم يكديگرند و قانون حافظ آنهاست. در اينجاست كه مقوله ي برابري و برخورداري از حقوق برابر در مقابل قانون مطرح مي شود . بعبارت ديگر در جامعه ي مدرن تمام افراد يك ملت در برابر قانون از حقوق برابر برخوردارند .
لازم به تذكر است كه هر چند تعريف بالا انعكاس خود را تا حدود زيادي در قوانين وضع شده در جوامع اروپايي يافت ، اما در اثر گذشت زمان روشن شد كه نكات بسياري در اين تعريف كلي از قلم افتاده و مسايل متعددي ناديده گرفته شده كه با كم كم و در اثر فشار از پايين تا حدودي به قوانين اين كشورها اضافه شده است ، اما پروژه ي مدرنيته در اين جوامع نيز هنوز پروژه اي ناتمام است و با توجه به تغييرات آينده در ساختار جوامع بشري همچنان نا تمام خواهد ماند . اصولا باور به مدرنيته يعني باور به نسبي بودن و اينكه حتي خود مدرنيته نيز تمام حقيقت را نمايندگي نمي كند.
با اينهمه تفكر “پست مدرن“ كه در حقيقت از زاويه ي انتقادي به برخي نارسايي هاي مدرنيته مي پردازد ، نه به مثابه يك آلترتانيو در برابر “مدرنيته“ ، بلكه بعنوان منقد برخي پيامدهاي پروژه ي مدرنيته فهميده مي شود. اما بايد بر اين نكته تاكيد كرد كه پست مدرنيسم تنها در جوامع مدرن و جوامعي كه پروژه ي مدرنيته در آنها تحقق عملي پيدا كرده است معنا و مفهوم پيدا مي كند. برخي ازصاحبنظران ايراني متمايل به بخش مذهبي كه في الواقع از تحقق يافتن احتمالي پروژه ي مدرنيته در ايران وحشت دارند و آن را تهديدي براي باورهاي سنتي و اخلاقي تلقي مي كنند، با توسل به نظريه ي پست مدرن تلاش مي كنند تا خود مدرنيته را پروژه اي ناموجه جلوه دهند ، بدون در نظر گرفتن اين اصل كه در جامعه اي مانند ايران كه صحبت از پايمال شدن ابتدايي ترين حقوق انسانهاست و چارچوبهاي تا ريشه سنتي هيچگونه تحولي را ممكن نمي سازد، صحبت و حمايت از پست مدرنيته امري كاملا بي پايه است . بعبارت ديگر اين گروه براي ترساندن مردم از مدرنيته كه در شكل سياسي خود به تحقق دمكراسي منجر خواهد شد، اين باور را تبليغ مي كنند كه مدرنيته به بن بست رسيده است ، پس توسل به آن بعنوان يك الگوي اجتماعي كاري نادرست است! اين گروه در نظر نمي گيرد كه در جامعه اي كه هنوز پاي به مرحله ي مدرنيته نگذاشته صحبت از پست مدرنيسم تنها بهانه اي است براي متوقف ساختن نياز منطقي جامعه به تحقق مدرنيته و بهانه اي است براي باز گشت به چارچوبهاي “ امن“ تفكر قبيله اي و يا توجيه استبداد ناشي از مطلق گرايي ديني با ابزار “اخلاقگرايي“.
يكي از مواردي كه در نظريه ي پست مدرن مطرح مي شود ، اين است كه جوامع مدرن اروپايي آنچنان شيفته ي اين پروژه هستند كه تمايل به نوعي خود مطلق بيني يا خود برتر بيني در برابر جوامع سنتي در آنها هست . آنها از اين نكته نتيجه مي گيرند كه مدرنيته بدين ترتيب يكي از اصول خود را يعني احترام به عقايد و شيوه هاي گوناگون زندگي ناديده مي گيرد . اينجاست كه آنها بحث “نسبي گرايي فرهنگي “ را كه همانا پذيرفتن و احترام به باورهاي سنتي و رايج در كشورهاي موسوم به جهان سوم ، بدون ارزشگذاري اين ارزشها و ايجاد گفتمان با نمايندگان اين جهان است را مطرح مي كنند. اشتباه عظيم نسبي گرايان فرهنگي اروپايي همينجاست كه آغاز مي شود ، چرا كه بدين وسيله كشورهاي ديكتاتور زده ي جهان سوم عملا از مقوله ي “حقوق بشر“ خارج مي شوند و زير پا گذاشتن حقوق اوليه ي انسانها در اين كشورها ناديده گرفته يا بعنوان باورهاي ملي و فرهنگي اين كشورها توجيه مي شود . از سوي ديگر اين نظريه بنوعي منجر به حمايت از طيفهاي عقب مانده ي حاكم بر اين جوامع و تقويت آنها و حتي سوء استفاده ي سنت گرايان و طرفداران حكومت مذهبي از اين گرايش بنفع خواسته هاي انحصار طلبانه ي خود مي شود. بعبارت ديگر پست مدرنهاي اروپايي از اين اصل حركت مي كنند كه قدرتمداران حاكم بر اين كشورها نمايندگان تفكر اكثريت مردم هستند و حتي اگر به گفتمان فرهنگيشان يك پيشوند انتقادي نيز اضافه كنند ، كه مي كنند ، باز از اصل پذيرفتن و احترام به چارچوبهاي موجود در اين كشورها حركت مي كنند.
باز گرديم به مدرنيته . به گمان من و با توجه به تعاريف موجود از مدرنيته، جامعه ي ايران راهي جز پاي گذاشتن به مسير مدرنيته و پيش از آن فرا رفتن و شكستن مرزهاي موجود در حكومت اسلامي را ندارد. چرا كه تنها در اين صورت است كه تحقق دمكراسي در ايران ممكن خواهد شد . جامعه ي مدرن ، جامعه اي است كه رو به سوي جلو دارد و در اين مسير امكان شركت طيفهاي وسيعي را در مسير اين حركت و پيشرفت اجتماعي فراهم مي سازد و امكان وضع قوانيني را فراهم مي سازد كه طبق آن همه ي آحاد ملت در برابر قانون و صرف نظر از تعلق مذهبي ، نژادي ، قومي ، جنسيتي … در وضعيتي برابر قرار مي گيرند. بخصوص براي جامعه اي چون ايران كه از مليتها و زبانها و تعلقات قومي مختلف تشكيل شده است ، تنها راه براي زندگي صلح آميز انسانها در كنار يكديگر ، باور به مدرنيته خواهد بود. با اينهمه ساختن يك آرمانشهر از جامعه ي مدرن و دمكراتيك نيز درست نيست. بايد بر اين اصل واقف بود كه در جامعه ي مدرن الزاما تمامي قوانين بي اشكال نخواهند بود . اما همينكه جامعه ي مدرن بر لزوم تشكيل نهادهاي مردمي و اجتماعي (در كنار احزاب سياسي و بطور مستقل از آنها) وظيفه شان يادآوري نقض يا نقصهاي احتمالي موجود در قوانين و دفاع از حقوق طيفهاي اجتماعي گوناگون است ، صحه مي گذارد و از اين نهادها حمايت مي كند، يك اصل غير قابل انكار و مهم در تحقق دمكراسي است.
براي مثال مسئله ي زن و حقوق زنان ، معمايي است كه هنوز كاملا حل نشده است. از آنجكه در تفكر نظريه پردازان مدرنيته مسئله ي زن جايي نداشته است ، در متون آنها كمتر اشاره شده است. يكي از دلايل اين معما اين است كه بر اساس تعريف مدرنيته از مبدا تفكر مدرن ، يعني عقلانيت ، تعريف موجود از نقش زن ، تعريفي ناقص و يكسونگرانه باقي ماند. چرا كه در تفكر روشنگران غربي نيز عقلانيت ، حيطه اي كاملا مردانه به حساب مي آمد و زنان را بدان كاري نبود. زنان تنها در نقش مادرانه و حس گراي خويش تعريف مي شدند و بهمين دليل موضوع فرديت ، حقوق فردي و اجتماعي آنها در جوامع مدرن نيز ناديده گرفته مي شد . بعبارت ديگر همانطور كه مسيحيت در قرون وسطا ، زنان را موجوداتي منفعل در عرصه ي اجتماعي مي ديد و وظايف آنها را تنها در چارچوب خانواده و نقش مادرانه برسميت مي شناخت، نظريه پردازان مدرنيته نيز نقش بالقوه ي او را در تعيين سرنوشت جامعه ناديده گرفتند و با وجود نگاه منقدانه شان به نقش كليسا و مذهب در حيات اجتماعي جوامع ، در مورد مسئله ي زن ، آنها را به نقش مقتدرانه و تعيين كننده اي كه مذهب براي خود قائل بود ، كاري نبود. دليل ديگر اينكه ، بگمان اين نظريه پردازان منظور از حقوق برابر افراد در مقابل قانون ، زنان نيز هستند و اين مسئله نيازي به پرداخت جداگانه از ساير مقولات ندارد. با اينهمه اين خود زنان بودند كه در گذشته اي نه چندان دور به خيابانها آمدند و خواستار حق انساني خود در سرنوشت اجتماعي شان و برسميت شناختن فرديتشان شدند و قانونگذاران را به تصحيح قوانين مدني واداركردند . (سقط جنين ، حقوق برابر در مقابل كار برابر، برسميت شناختن تجاوز در زناشويي بعنوان جرم … ) اين خود زنان بودند كه در كليه ي عرصه هاي اجتماعي و تكنولوژيك حضور و توانايي هاي خود را به جوامع تحميل كردند . با اينهمه زنان حتي در اين جوامع نيز هنوز به حقوق كامل فردي و اجتماعي خود دست نيافته اند و حضور زنان در بالاترين مقامات دولتي و قضايي هنوز امري عادي به حساب نمي آيد. اين مثال نشان داد كه مسئله ي زنان كمي پيچيده تر از آنچه بنظرمي آيد است و با برقراري احتمالي دمكراسي ، زنان خواه نا خواه به كليه ي حقوق خود دست پيدا نمي كنند و بهمين دليل وجود تشكلهاي مستقل زنان ، حتاي در جوامع دمكراتيك نيز ضروري و غير قابل انكار است. بخصوص در جامعه ي ايران هم اسلام و هم طرح موضوع اخلاق توسط غير مذهبيون حكايت از تمايل شديد اين طيفها به كنترل زنان به بهانه ي حفظ ارزشهاي اخلاقي دارد ، ضرورت چنين تشكلهايي چند برابر مي شود.
با در نظر گرفتن تعريف بالا از مدرنيته ، در قسمت بعدي اين نوشته خواهم كوشيد تا با نگاهي به برخورد روشنفكران ايراني با اين پديده ، به تحليلي از موقعيت نظري كنوني روشنفكري ايران بپردازم.
همانطور كه مي دانيم اولين جرقه هاي جدي مدرنيته در جنبش مشروطه زده شد و بانيان آن آن دسته از روشنفكران غير مذهبي و لائيك ايراني بودند كه پس از آشنايي با تمدن غرب و تجدد غربي بر آن شدند تا با طرح خواسته هايي نظير “قانونمداري” ، “تماميت ارضي“ و “آزادي“ پيشزمينه هاي مدرنيته را در ايران ايجاد كنند. تاثيري را كه جنبش مشروطه بر روند جامعه و بر افكار ايرانيان گذاشت ، نمي توان ناديده گرفت . اما بايد به اين نكته ي مهم توجه كرد كه مشروطه خواهان در واقع خواهان تغييرات در چارچوب حكومتي بودند كه تا ريشه در مناسبات عقب مانده ي اقتصادي و سياسي گرفتار بود. از سوي ديگر نيز “مشروعه خواهان“ و مذهبيون در برابر خواسته هاي تجدد طلبانه ي مشروطه خواهان قد علم كرده بودند كه به گمان من هنوز كه هنوز است به نقش مخرب و ارتجاعي اين دسته كه في الواقع زمينه سازان اسلامي شدن انقلاب 57 بودند ، كم اشاره مي شود. نكته اي كه براي من مبهم است اين است كه چرا امروز نيز بسياري از صاحبنظران سياسي ما به جاي اينكه به نقد جدي و اساسي اين دسته بپردازند كه 23 سال است نمايندگانشان دارند بر سرزمينمان حكومت مي كنند ، به سبك روشنفكران مذهبي كه با توسل به پست مدرنيسم سعي در توجيه و مشروعيت بخشيدن به ايدئولوژي خود و باورهايشان دارند ، مرتب در حال نقد ماركسيسم هستند كه هرگز بعنوان يك آلترناتيو جدي شانسي در كشوري مثل ايران نداشته و نخواهد داشت و همچنين هرگز داراي قدرت سياسي نبوده است. البته منظور اين نيست كه ماركسيسم را نبايد نقد كرد و يا اينكه اين واقعيت را كه بخش قابل توجهي از روشنفكران ايراني به ماركسيسم گرايش داشته اند مي توان ناديده گرفت.
اما آن جريان اصلي كه در حال تكتازي است ، روشنفكران سابقا دولتي امروز نيمه دولتي يا بخشا غير دولتي هستند كه با استفاده از موضع “خودي“ بودن خويش مدعي پايه گزاري نظريه ي مدرنيته ي بر پايه ي سنت هستند و در پس آن شكل بي خطر تري از حكومت مذهبي را (البته بدون دخالت مستقيم مذهب )پيشنهاد مي كنند ، منتها در چارچوب همين حكومت موجود. يعني آنها نقش خود را با نقش مشروطه خواهان مقايسه مي كنند و در اين مقايسه به خود مشروعيت مي بخشند ، در حاليكه روشنفكران لإئيك ما كه امكانات آنها را در ترويج انديشه شان ندارند ، در اين سالها خود را پشت سر اينان قرار دادند و گاه بنظر مي آيكه اصلا حرفي فراتر از حرف و خواسته هاي روشنفكران مذهبي براي گفتن ندارند .
از سوي ديگر نمايندگان فكري روشنفكري لائيك نيز با تكيه بر اينكه برقراري مدرنيته در ايران تنها با توسل به يك مدل ايراني و با در نظر گرفتن شرايط خاص ايران ممكن است و باز با مكروه شمردن “غرب زدگي“ عملا مسئله را در اين ابهام نگاه مي دارند كه پس اين مدل ايراني چيست و چه مشخصاتي بايد داشته باشد. اصلا تفاوت آنها با روشنفكران مذهبي در كجاست و مفهوم لائيسيته براي آنها چيست. نقش مذهب را در جامعه ي مدرن چگونه ارزيابي مي كنند . آيا تنها بيان اين نكته كه مذهب مسئله ي شخصي افراد است و قابل احترام ، پاسخ مسئله را داده اند؟
مدرنيته بعنوان يك انديشه ريشه در تفكر و در فلسفه ي غرب دارد. پس اگر مي خواهند غربزده نباشند ، چرا بر مبناي فلسفه ي شرق و با توجه به اخلاقگرايي شرقيان يك اصول و مباني ديگري را با استفاده از واژگان ديگر پايه نمي نهند؟
ايراد آنها به آقاي خاتمي كه مي گويد “مقوله ي حقوق بشر را ايرانيان بر اساس تعاريف جامعه ي خود و با در نظر گرفتن اعتقادات مردم تعريف مي كنند“ و نتيجه اش زير پا گذاشتن حقوق بشر تحت عنوان “حقوق بشر اسلامي“ است ، چيست؟
براستي مگر ممكن است كه در كشوري كه مردمش آرزوي رسيدن به يك نظام دمكراتيك ، يعني نظامي كه بر اين پايه استوار است كه “ انسانها در گوناگوني خود قابل احترامند “ را در سر مي پرورانند ، اكثريت ( در اينجا منظور روشنفكران است) به يك شكل تغيير كند ، يك نوع حرف بزند و يك واژه را كشف كند يا به دور بيندازد ؟ شايد پاسخ اين سوال اين باشد كه اين يك مكانيسم اجتماعي يا جمعي در جوامع تحت فشار و فاقد دمكراسي است و نوعي تلاش براي رسيدن به يك پاسخ جمعي به اين فشارها. اما آيا اين پاسخ مي تواند قانع كننده باشد؟ اصولا آيا نخبگان فكري ما بر اساس فرديتشان صاحب يك دستور زبان غير قابل تعويض با واژگان ديگري يا ديگران شده اند؟ آيا “پروسه ي تكاملي “ پريروز و “پر رنگ “ و “كم رنگ“ بودن موضوعات ديروز جاي خود را به “چالش “ و “ استحاله “ امروز نداده است؟
برخوردهاي محتاطانه ، تاكيدهاي گاه هيستريك و چند باره براينكه سكولاريته بمعناي بي ديني و آزادي مترادف با “بي بند و باري“ نيست و بسياري مثالهاي ديگر باعث شده تا تعاريفي كه از مدرنيته داده مي شود، تعاريفي اخته شده ، مبهم و ضد و نقيض بنظر بيايد . نتيجه اين شده كه بسياري از نخبگان ما ، حتي آنها كه مي پذيرند كه اصل مدرنيته از جوامع غربي مي آيد ، از يكسو متفق القول بر اين باورند كه الگوي غرب الگوي مناسبي براي ما شرقيان نيست و ما بايد بر اساس شرايط خاص اقتصادي و سياسي كشورمان به تعريف جديدي از دمكراسي برسيم ، اما از سوي ديگر منبع اصلي تمام اطلاعاتشان و تعريف لغوي و تاريخي كه از مدرنيته ارائه مي دهند ، كاملا غربي است .
حتي روشنفكران مذهبي نيز كه بيش از گروههاي ديگر بر ضرورت غير غربي بودن مدل ايراني مدرنيته تاكيد دارند ، وضعيت فعلي خود را با كليسا و حاكميت آن در قرون وسطي كه منجر به رنسانس و رفرم در ساختار و محدود شدن نقش كليسا در جوامع غربي شد ، مقايسه مي كنند و بدين ترتيب نمايندگان خود را در كنار روشنگران غربي قرار مي دهند . عجيب تر اينكه بسياري از روشنفكران سكولار ما بجاي نمايندگي تفكر خود و تلاش در اثبات نظري باورهايشان با تاكيد بر ريشه دار بودن پايه ي باورهاي مذهبي در مردم ما بر همين تعريف صحه مي گذارند و فعلا كار خود و رسيدگي به وظايفشان را در عمل تعطيل كرده اند و چشم به دهان روشنفكران مذهبي دوخته اند ، بدون اينكه در نظر بگيرند كه دمكراسي يعني اينكه هر فرد يا گروهي صرف نظر از اينكه در اكثريت قرار دارد يا در اقليت ، حرف خود را بزند ، نه حرف ديگري را!
اما نه. اكثريت روشنفكران ما با ارائه ي يك تحليل پوپوليستي از جامعه ي مدني ، راي اكثريت را درست خواندند و “دوم خرداد“ را نقطه عطفي در تاريخ مبارزات مردم ايران تلقي كردند ، بدون اشاره به اينكه در هيچ جامعه ي دمكراتيكي 80 درصد مردم در انتخابات شركت نمي كنند. راي دادن 80 درصد از مردم به يكي از جناحهاي حكومت اسلامي به گمان من يك اشتباه بود كه نتايجش را ملت ما امروز و پس از شركت در دوانتخابات دارد مي بيند. پيش بيني اينكه دل بستن به آقاي خاتمي هيچ كمكي به حل مسايل جامعه ي ما نمي كند ، براي كسي كه قدرت تحليل و آگاهي تاريخي دارد ، كار صعبي بنظر نمي رسيد و معمايي نبود . آيا واقعا بر اين باور بودند كه خاتمي ولايت فقيه را نمي خواهد ؟ آيا گمان مي كردند كه او ايران را بسوي دمكراسي خواهد برد؟ آيا هنوز بدين نتيجه نرسيده اند كه تئوري “استحاله“ ي حكومت از درون ، يك دلخوشي بيش نيست و هر دو جناح رژيم ، به محض اينكه كليت آن را در خطر مي بينند ، در كنار يكديگر قرار مي گيرند و در مقابل مردم مي ايستند؟ آيا ايندسته ازروشنفكران صداقت لازم را در بيان انديشه دارند؟ پس چرابسياري از آنان كه مردم را به شركت در انتخابات تشويق مي كردند ، امروز در حاليكه زمان بسيار كوتاهي از انتخابات مي گذرد ، حرفشان را عوض كرده اند بدون اينكه كوچكترين لزومي ببينند كه به اشتباهات جدي نظري و عملي خود در سالهاي اخير و تكرار تجربه ي انقلاب 57 ، اعتراف كنند؟
عدم شركت چنين در صد بالايي از راي دهندگان در انتخابات مي توانست به ساقط شدن اين حكومت منجر شود . روشنفكران ما چه كردند؟ بخش قابل توجهي از آنها از شركت مردم در انتخابات استقبال كردند و بخشا خود نيز به پاي صندوق راي رفتند. آيا خواسته ي واقعي آنها برقراري دمكراسي در ايران است؟ مگر نه اينكه بقاي حكومتهاي ديكتاتوري علاوه بر دستگاه خشونت ، به ميزان همكاري يا عدم همكاري اپوزيسيون آنها نيز بستگي دارد؟
آيا گمان مي كنند كه دفاع روشنفكران مذهبي از آزادي بيان و مطبوعات ، واقعا به معناي دفاع آنها از آزادي همگان در بيان و نشر است؟ پاسخ قاطع اين سوال از نظر من و با رجوع به ناگفته هاي پنهان در ميان سطور نوشته هاي اين دسته از روشنفكران مذهبي كه خود را “اصلاح طلب“ نام نهاده اند، يك “نه“ بزرگ است!
آنها آزادي را تنها براي جناح خود محترم مي شمارند ، اما به محض اينكه صداي به نقد و نفي حكومت اسلامي در كليتش بلند شود، توسط همينها ، اما به بهانه ي مخالفت با “انقلاب“ ديگر در نطفه خفه مي شود. “اصلاح طلبان “ مذهبي آمده اند تا با دستاويز قرار دادن واژه هايي چون “آزادي“ و “دمكراسي“ ، جاي خالي روشنفكران سركوب شده ي لا ئيك را پر كنند وجهت خواستهاي مردم را بسوي تصوير پوشالي كه از خويش ساخته اند، تغيير دهند.
در يك كلام ، راه درازي در پيش است تا روزي كه شاهد يك جامعه ي چند صدايي و پلوراليستي باشيم. هنوز كه هنوز است نخبگان فكري ما بجاي نشان دادن جسارت و شهامت در تحليل عقلاني اوضاع ، با محافظه كاري تمام از يك شاخه به شاخه ي ديگر مي پرند و هر تلاشي را براي ارائه دادن تعاريف روشن از واژه ها و خواسته هايشان از ملت ايران دريغ مي كنند. خط و مرزها ميان گرايشها و انديشه ها مخدوش است و اخلاقگرايي كاذب روشنفكران و هراسشان از قرار گرفتن در موضع اقليت ، مانع فرا رفتن از چارچوبها و شهامت در بزير سوال بردن ارزشهاي ديكته شده توسط نگاه سنتي است. با اينهمه آنچه مسلم است اينكه براي رسيدن به پيش شرطهاي مدرنيته ، يعني حكومت قانون ، آزادي احزاب كه آنها را به قبول مسئوليت در برابر حرفها و عملشان وا مي دارد و آزادي افراد جامعه در بيان عقايد شان با وجود حكومت اسلامي غير ممكن است .
Comments
“مدرنيته“ي ايرانی <br> نيلوفر بيضایی — بدون دیدگاه
HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>