خودزنی «چپ» و توحش حاکم!
هادی میتروی
کمتر کسی ست که در توحش حاکم برید، دستی بر آتش داشته باشد و از خودزنی «چپ» ننالد!
قبل از یافتن ریشههای این خودزنی؛ که عامل اصلی پراکندگی چپ است؛ خوب است به این نکته توجه داشته باشیم که این خودزنی مخصوص «چپ» ایران نیست چه این بیماری مزمن «چپ» جهانی ست و تا قبل از معالجه این بیماری، بحث «اتحاد» و همکاری» و «همگرایی» در حد آرزوهایی دست نیافتنی مطرح و فراموش می شوند.
اما ریشه این خودزنی و پراکندگی «چپ» چیست؟
بنظر نویسنده ریشه این بیماری در درک عقبمانده ماقبل سرمایهداری از کمونیسم نهفته است!
«روشنفکران» چپ بویژه در کشورهای در حال توسعه؛ که فرهنگ سرمایهداری در جوامع آنها تکوین و تکامل پیدا نکرده است؛ درکی ماورایی از دکترین رهاییبخش کمونیسم دارند.
به عبارت دیگر کمونیسم را دینی نوین می پندارند که دارای امامان گوناگون است!
این جماعات هریک از رفقای ما در قرن گذشته را امام خود پنداشته و شاعرانه و عارفانه به «تقلید» از امام خود می پردازند.
نویسنده برای نخستین بار با این مذاهب در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی روبرو شدم.
در «خانه ایران» هریک از شعبات کنفدراسیون تابلویی بدیوار نصب شده بود که هریک با یک یا عکس چند رفیق مزین شده بود:
– تابلوی پاپا مارکس و عمو انگلس
– تابلوی پاپا مارکس و رفیق ولادیمیر
– تابلوی پاپا مارکس و عمو انگلس و رفقا ولادیمیر و ژوزف
– تابلوی فوق باضافه رفیق مائو
– تابلوی پاپا مارکس و عمو انگلس و رفیق لئون
– تابلوی …. و ال چه!
خلاصه هریک به حال و میل خود مذهبی به نام سوسیالیسم ساخته و پرداخته و با دیگر مذاهب درگیر جنگ هفتاد و دو ملتی بود.
از عجایب هزاره سوم اینست که از پایگاههای سوسیالیسم این مذاهب در شوروی و چین و آلبانی و کوبا، هیچ چیز برجا نمانده اما پیروان این مذاهب، همچنان بر حقانیت مذهب خود پافشاری می کنند!
نکته بس باعث تأسف دیگر، عاقبت پیروان این مذاهب است که بخاطر عدم دسترسی به سرچشمه رهاییبخش کمونیسم، قادر به تفسیر جهان خارج از ذهن خود نیستند و همزمان با بیان آرزوهای قشنگ قشنگ خود، نه تنها کمکی به پیشرفت جامعه نمی کنند بلکه عملاً به جنگ انتزاعی هفتاد و دو ملتی دامن زده و باعث تجزیه و تفرقه بیشتر در میان جامعه و بویژه تجزیه و تضعیف ارتش رهاییبخش پرولتاریا می شوند.
یکی از نمونههای فراموش نشدنی این ذهنی گرایی و به شکست کشاندن انقلابات قرن گذشته دو فرقه ایدیولوژیک «مارکسیست – لنینیست» و «مایوئیست» هستند که در نیمه قرن گذشته بجای مبارزه انقلابی با بورژوازی خودی و جهانی، با بخشی از بورژوازی خودی بر علیه یکدیگر متحد شدند!
فاجعه فراموش نشدنی این جنگ مذهبی، به شکست کشاندن آخرین انقلاب شکوهمند قرن گذشته در ایران است!
ملل ساکن ایران «دست به حرکتهای بی سابقه» زدند.
رژیم اند هزار ساله شاهنشاهی را بزیر کشیده، همه جا برجای آن نشستند و ایکاش این پایان ماجرا بود.
حدود ۵۰۰ خوش نشین تبعیدی (م.ل) طرفدار شوروی و ۱۵۰ منشعب مائوییست، سر و مر و گنده، خوشحال و خندان در بهار آزادی به ایران بازگشتند.
با رفتن یکی پشت بورژوازی «خط امام» و دیگری پشت بورژوازی فکلی ایران، بجای ایجاد وحدت نظری و عملی در میان طبقه کارگر، باعث تفرقه و تجزیه طبقه کارگر ایران شدند و
هرچه در توان داشتند را در تقویت بورژوازی ایران گذاشتند.
انقلابیون کمونیست را «تربچه های پوک» و «تروریست» و «جوجه های سر از تخم بیرون آورده» نامیدند و عملاً ستونهای اقتدار بورژوازی را تقویت کرده و زمینه تضعیف و تسخیر خونین انجمنها و کمیتهها و شوراها و مناطق آزاد ایران را فراهم کردند.
هیهات!
یکی بر این باور بود که شوروی عین سوسیالیسم در یک کشور است و دیگری می گفت شوروی «سوسیال امپریالیسم» در حال رشد است که از خود امپریالیسم هم خطرناکتر است!
سخن کوتاه این مختصر نه برای ذکر مصیبت و درد و رنج گذشته تلخ نیست چه، هر خواننده خود این مصیبتها را تجربه کرده است.
بواقع غرض از نگارش این مطلب نشان دادن جان سختی جهانبینی مذهبی ست که همچنان در میان مدعیان سوسیالیسم، در سراسر جهان بیش و کم ادامه دارد.
هریک از ما می بینیم به مجردی که طلایه آزادی سو سو می زند ناگهان پیروان این مذاهب به جان هم افتاده ادعا می کنند: «دلیل بدبختیهای همه جهانیان از مذاهب دیگر است و اگر دیگران پیرو مذهب ایشان شوند و امام ایشان را پرستیده و تقلید کنند، همه چیز درست خواهد شد»!
توفان خنده ها یا های های گریهها؟
تاریخ بشر سراسر جنگ بین ادیان و مذاهب گوناگون بوده است و چه خون ها که در این جنگ ها بر زمین ریخته شده اند؟
حال این «رفقا»ی ما چند دین دیگر هم به نام رفقای ما در قرن گذشته ابداع فرموده، به جنگهای صلیبی دامن زده و به وخامت اوضاع و تفرقه بیش از پیش پرولتاریا دامن می زنند!
اگر این مشاهده در کلیترین شکل نظری و نتیجه عملی آن درست باشد، تنها راه عبور از این تند پیچ تاریخی، مطالعه روشمند آثار کلاسیک
آموزگاران بزرگ کمونیسم، بکار بستن اصول کمونیسم در تحلیل هر تاریخ و جغرافیای مشخص، در راستای سازماندهی مجدد اکثریت عظیم تولیدکنندگان، جهت در دست گرفتن مستقیم تمامی قدرت و آغاز دوران طولانی انتقال به سوسیالیسم در هر ملت است.
گیریم ادعای نویسنده در ضعف نظری مدعیان کمونیسم امری درست و جهانشمول باشد و آموزش مجدد این اصول فریضهای مفروض بر تمامی ناراضیان از توحش حاکم و خواستار تغییر کیفی این شرایط، حاکمیت تمام عیار تولیدکنندگان هر ملت و آغاز دوران طولانی انتقال به سوسیالیسم باشد.
آنچه مسلم است این آموزشها نه برای اظهار فضل مورچه شناسان در دانشگاههای نظام سرمایهداری؛ و خدمت مستقیم و غیر مستقیم به ادامه توحش کنونی؛ بلکه برای فهم دقیق تضادهای موجود در هر جامعه و سازماندهی لازم و ممکن اکثریت عظیم تولیدکنندگان هر ملت جهت تغییر آرایش سیاسی کنونی در محدود کردن اختیارات هر دولت با مشارکت هرچه بیشتر و سازمان یافته تولیدکنندگان هر ملت در جهت تامین و تثبیت منافع کل جامعه خواهد بود.
این آرزوی ممکن، تنها و تنها در صورت شناخت دقیق ساختار تولیدی هر ملت و تواناییها و ناتواناییهای هر جنبه از تولید میسر خواهد گردید.
اگر چنین روشی برای بررسی و فهم تطورات هر جامعه درست باشد، در مورد مشخص ایران نخست شایسته است بپذیریم که در میان ۱۰۰ میلیون ساکنان ایران ملل گوناگونی حضور دارند.
بایستی با دو چشم باز مشاهده کنیم که در اثر نفوذ استعمار کهن و نو ملل گوناگون ایرانی به میان دو یا چند کشور تجزیه شده اند!
به تجربه نویسنده ریشه معضل در عدم شکلگیری مفهوم «ملت-دولت» در منطقه نفتخیز خاورمیانه همین دخالت «خارجی» در تجزیه ملل منطقه و بر سر کار گماردن دولتهای قلابی سر سپرده خود در این منطقه ثروتمند کم جمعیت بوده است.
اینجاست که برای حل این معضل و ایجاد دولتهای مستخدم برآمده از اراده مستقیم ملل منطقه، شعار «اتحاد بین المللی کارگران جهان» در درانداختن جهانی دیگر، مادی و قابل فهم می شود.
اینجاست که برای تغییر مثبت جهان خارج از ذهن، اتحاد اکثریت عظیم تولیدکنندگان ملل ساکن ایران ضرورت حیاتی پیدا می کند!
اینجاست که اتحاد تولیدکنندگان آذری و افغانستانی و بحرینی و بلوچ و ترکمن و عرب و کورد ساکن ایران، نه تنها باعث نجات ایران بلکه باعث نجات دیگر ملل ایرانی خواهد شد که با دخالت مستقیم استعمار کهن و نو، زیر ستم دولتهای حاکم دست نشانده سرمایهداری جهانی رنج مضاعف می برند!
اینجاست که سازماندهی و اتحاد فراگیر اکثریت عظیم تولیدکنندگان هر ملت ساکن ایران و ایجاد کنفدراسیونی از این ملل نه تنها نوشداروی نجات سهراب ما «ایران» بلکه اکسیر نجات تمامی ملل منطقه خواهد گردید!
اینجاست که اکثریت عظیم تولیدکنندگان ایران که زیر بمبهای آمریکایی از آسمان و گلوله های جنگی در زندان و میدان قرار دارند به رسالت تاریخی خود پی برده و به حیاتی بودن سازماندهی خود در درهم شکستن ماشین شبه دولتی ارتجاعی حاکم بر ایران جهت درانداختن نقش و نقشهای جدید در ایران و منطقه و شاید جهان، اقدام خواهند کرد!
رفقای کارگر، کمونیستها؛
در سازماندهی کم سر و صدای اکثریت عظیم تولیدکنندگان، در هسته ها و گروههای آزادیخواه برابری طلب، از راه دور، دست شما را به گرمی می فشارم!
زنده باد انقلاب!
برقرار باد حاکمیت مستقیم اکثریت عظیم تولیدکنندگان!
زنده باد کمونیسم!
هادی میتروی (م. ع. ب)
دانش آموخته فیزیک در تبعید
فروردین ماه خونین ۱۴۰۵
در کامنت قبلی منظور جبر خطی بود نه جبر تحلیی.
آنارشیست
جناب،
وحدت کارگران منطقه علیه سرمایه داری کاملا درست. زنان هم بعنوان یک طبقه باید انترناسیونالیست باشند و در چارچوب ارتجاع از شر مردسالاری مردان رها شوند. مبارزه با امپریالیستها هم نمیتواند خواب و خیال باشد زیرا بمبهایشان هر دقیقه دارند ما کارگران را بیدار میکند. دیگر باید کر و کور بود تا امپریالیسم را بعنوان یک پدیده فرهنگی در جامعه بشر نادیده گرفت.
مطاله مارکس و انگلس بسیار مفید است اما اگر آنرا با دید هیرارشی باز کنیم، یعنی بصورت خواندن کتاب کسانی که از ما بهترون هستند، همان مذهب مقاله غلبه خواهد کرد نه علم. آثار مارکس و انگلس و لنین و غیره را باید انتقادی خواند. همه نظرها را باید انتقادی خواند حتی مقالات مربوط به علوم طبیعی. شما که خودتان فیزیک خوانده اید میدانید که نمی شد به مکانیک و فیزیک نیوتونی مثل علم العلوم نگاه کرد. بعدا دیدند که محدود است. جبر تحلیلی یک قرن خاک میخورد تا اینکه دیدند برای مکتنیک کوانتومی ضروری ست. روش انتقادی صرفا انتقاد نیست، ارزیابی نظریه ها با نتایج کارکرد عملی آنها ست. وقتی استالین آدم کش و سوسیال دموکراسی خائن می بینیم باید ببینیم که کجای کار مارکس و انگلس نقص داشته، این می شود مطالعه انتقادی. بعضی وقتها هم مطالعه انتقادی در خود تجرید است که مربوط است به انسجام منطقی یک نظریه. ماتریالیسم تاریخی مارکس هم در عمل کاربرد ندارد و هم در نظر انسجام مفهومی ندارد و کلا نظریه درستی در ارتباط با تکامل انسان نیست هر چند ایده وجود طبقات و مبارزه طبقاتی در آن مفید و ابتکار سازنده ای بود.
آنارشیست