چند کلمه در متن و حاشیهٔ وقایع اخیر در مشهد
محمد علی اصفهانی
شاید خیلی ها این جملهٔ کتاب فیزیک در ایام دبیرستان را هنوز به یاد داشته باشند که «هر عملی را عکسالعملی است مساوی و در خلاف جهت آن.»
(سومین قانون حرکت نیوتون)
این، تازه در فیزیک و مکانیک است؛ چه رسد به دیالکتیک حاکم بر یک ارگان زنده مثل جامعه.
گرچه دیگران، به جز چند استثای تأسفآور، در مرگ بر گفتن ها و دشنام ها و اتهام های رنگارنگ مجاهدین علیه رضا پهلوی و دوستداران و حامیان او سهیم نیستند، کسانی که در آتش «هر عملی را عکسالعملی است مساوی و در خلاف جهت آن» می سوزند و سوخته اند و باز هم خواهند سوخت، علاوه بر مجاهدین، چپ و راست و میانهیی هستند که به کار خود مشغولند و نه داعیهٔ واهی آلترناتیو بودن دارند و نه هراسی از این بابت از پهلوی و پهلوی دوستانِ جمهوری خواه یا پادشاهی خواه.
اگر می خواهیم که خشک و تر با هم نسوزند، و حساب ها از هم جدا و متمایز باشند، باید یا ظرافت های زبان و کلام و شیوهٔ سخن گفتن با دیگریِ دیگر اندیش را بیش از پیش بیاموزیم و تمرین کنیم و به کار بگیریم، یا اقلاً از درشتگویی و پرخاشگری اجتناب کنیم و در آتشی که برافروخته تر شدنش به نفع هیچکس نیست ندمیم.
التزام به آزادی بیان و تکثر گرایی، وقتی واقعی است که بدون واهمه از عواقب آن، در انسان درونی شده باشد و به صورت بی واسطه و خود به خودی، در عمل او تبلور بیابد.
به آزادی بیان و تکثر گرایی که در روش کشورداری از آن با کلمهٔ «دموکراسی» یاد می شود، می توان اعتقاد داشت یا ـ به هر دلیلی از دلایل ـ اعتقاد نداشت و سر خود را بالا گرفت و از این عدم اعتقاد خود دفاع کرد.
مثلاً می توان گفت که آزادی بیان و تکثر گرایی، تا جایی قابل قبول است که جامعه را دچار هرج و مرج نکند.
و یا می توان از این گزارهٔ درست که دموکراسی در جهانِ امروزِ ما، نوع پنهان و پیچیده تر دیکتاتوری است، به این نتیجه رسید که یک دیکتاتوری خیر خواهِ بی نقاب بهتر است از دیکتاتوری پنهانِ دموکراسی.
از زاویهیی دیگر هم می توان به قضیه نگاه کرد و برای مخالفت خود دلیلی آورد:
در جوامعی که با حکومت هایی بر پایهٔ دموکراسی اداره می شوند، غالباً آن هایی که گرایش ها و جهتگیری ها و افکار پیشرو یا پیشرو تری دارند از رقیبان خود شکست می خورند، و استثنا ها هم در اکثر قریب به اتفاق موارد، فقط «دولت مستعجِل» حافظ هستند.
راستی، خاتم فیروزهٔ بو اسحاقی
خوش درخشید، ولی دولت مستعجِل بود
این مقاله اما، بدون ورود به این مباحث، فقط برای کسانی نوشه شده است که نهایتاً بعد از محاسبهٔ سود و زیان ها و مثبت و منفی ها و مزایا و خطرات، تکثر گرایی و آزادی بیان و دموکراسی را بدون هیچ پیششرطی پذیرفته اند.
ـــــــــــــــــــــــــ
یک آدم عاقلِ بالغِ خردمندِ برخوردار از اعتماد به نفس، صرف نظر از گرایش سیاسی خود، و نظرات خود و علایق خود، امکان ندارد که واقعیت حضور فعال کسانی که ـ به حق یا به ناحق ـ طرفدار پهلوی ها هستند را در جامعهٔ امروز ایران، و به خصوص در میان شرکت کنندگان در جنبش «زن، زندگی، آزادی» انکار کند.
و این آدم عاقلِ بالغِ خردمندِ برخوردار از اعتماد به نفس، اگر واقعاً و با طیب خاطر به پلورالیسم و تکثر گرایی و آزادی بیان اعتقاد و التزام داشته باشد، خواهان حذف این هموطنان خود نخواهد بود.
همانطور که پیش از این هم نوشته بودم:
تردیدی در این نیست که امروز، از اصلاح طلبِ خواهان «گذار» شده تا چپ کلاسیک و چپِ روزآمد شده، و تا جمهوری خواه و مشروطه خواه و پهلوی خواه، و تا ملی گرای غیر اتنیکی و ملی گرای اتنیکی (ملی گرای قومیت طلب)، تا روشنفکر مستقل و روشنفکر معتقد به یک ایده ئولوژی معین، و تا مسلمان و غیر مسلمان، همه و همهٔ افراد و نیرو های درون صف مردم، در مبارزه با ج.ا سهیم هستند و خواست مشترک و خواست های نامشترکی دارند.
انکار وجود بخش جدی و قابل توجهی از مردم که به هر دلیلی ـ درست یا نادرست ـ با رضا پهلوی و پدر و پدر بزرگ او احساس همدلی میکنند، اگر از سر ناآشنایی با واقعیتِ خوب یا بد فضای ذهنی جامعهٔ امروز ایران نباشد، فریب دادن خود یا دیگران، و یا فریب دادن خود و دیگران با هم است.
و آن کس در برخورد با واقعیت، نیاز به فریب دادن خود یا دیگران، و یا خود و دیگران پیدا میکند که اعتماد به نفس نداشته باشد.(۱)
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
ظرافت ها و ریزه کاری های سخن گفتن با دیگریِ دیگر اندیش را نه می دانی و نه می خواهی بدانی و به کار بگیری.
فاجعهٔ شومی که به «انقلاب پنجاه و هفت» معروف شده است را با این ادعای دروغ تقدیس می کنی یا معتبر و قابل استناد می دانی که گویا آن «انقلاب»، بعد از ۲۲ بهمن بود که توسط خمینی سرقت شد نه از نیمهٔ راهی که تو با چشم باز، آن را زیر عَلم او نیز همچنان ادامه دادی و مسیر خود را جدا نکردی.(۱)
دوزخی را که تمام ذرات وجود و هستی و بود و نبود و تار و پود و تن و جان و آرزو ها و آمال نسل های کنونیِ تشکیل دهندهٔ جامعهٔ ایران را در خود سوزانیده است، بهشت موعودی معرفی می کنی که برای آن ها مهیا کرده بودی، اما شیطان رجیمِ تا آن زمان پنهان شده و ناپیدایی به نام خمینی، ناگهان در تاریکی شامگاه ۲۲ بهمن، یواشکی به آن شبیخون زد و آن را در اختیار گرفت.
و آن وقت، انتظار داری که این نسل ها، اصطلاح «پنجاه و هفتی» که خودشان ساخته اند را به عنوان یک ناسزا یه کار نبرند، و تو را در کنار ج.ا، باعث و بانی آنچه بر سرشان آمده است ندانند، و به تو دست مریزاد هم بگویند و از تو دعوت کنند که لطفاً برایشان یک بهشت دیگر هم بسازی بهتر از اولی!
«کم نیستند کسانی از نسل ما [نسل رو به انقراض ما دست اندر کاران آن فاجعه] که شب ها با وجدانی آسوده به خواب میروند، و حتی مفتخرانه شاهکار تاریخی خود را به رخ قربانیان میکشند و آن را چون دشنامی آلوده و خیس به سر و روی آن ها پرتاب میکنند، و آنگاه اگر پاسخی در خور یا نا در خور دریافت کنند، داد و هوار سر میدهند که چرا تفرقه میاندازید و آب دهانی را که به سر وروی شما پرتاب کرده ایم با دستمالِ ضد عفونی نشده و بدون رعایت نکات بهداشتی پاک میکنید.»(۲)
ـــــــــــــــــــــــــ
از فضای پر تشنّجی که در مشهد در مراسم بزرگداشت وکیل شهیدی که نمونهٔ مدارا و رواداری و بلند همتی و رهایی از هفت دولت بود و برای پذیرش رایگان و بی مزد و منت وکالت کسی به گرایش های سیاسی او کاری نداشت پیش آمد، ج.ا نه تنها به شدت سود می بَرد، بلکه افزون بر این، به نظر می رسد که یکی از «تاکتیک» های ضد جنبش خود را، در ماجرای آن مراسم و حواشی آن و بعد از آن به محک تجربه سپرده باشد.
تجربهٔ این تاکتیک، تا این لحظه، برای ج.ا، خارج از حد انتظار خودش موفقیت آمیز بوده است، و موفقیت آمیز تر هم خواهد شد اگر دست اندر کاران خیزش انقلابیِ بدل شده به جنبش سراسریِ «زن، زندگی، آزادی»، و همچنین «عُقَلا»ی قوم، هرچه سریع تر به مقابله با این تاکتیک اقدام نکنند.
«مَن حَذَرَکَ، کَمَنْ بَشَرک».
کسی که تو را از چیزی بر حذر می دارد، مثل کسی است که تو را به چیزی بشارت می دهد.
پس بگذار این مقاله را، بر حذر دارنده و بشارت دهنده، اینطور خلاصه کنم:
۱ ـ قطعاً عناصری از نیرو های اطلاعاتی و غیر اطلاعاتی ج.ا، در مراسم آن روز، به شعار ها و رفتار های تفرقه افکن (شعار ایجابی به نفع رضا پهلوی بدون شعار سلبی علیه کسانی جز ج.ا، مطلقاً تفرقه افکن نیست و یک حق طبیعی است) دامن زده اند.
اما منشأ اصلی آن شعار ها و آن رفتار ها آن ها نبوده اند، بلکه آن شعار ها و آن رفتار ها، ترجمان همان «هر عملی را عکسالعملی است مساوی و در خلاف جهت آن» هستند، ولی نه در فیزیک نیوتون، که در دیالکتیک ارگان زندهیی به نام جامعهٔ امروز ایران.
و ج.ا فقط از زمینهٔ حاضر و آمادهٔ موجود، بهره برداری کرده است (و خواهد کرد.)
۲ ـ رضا پهلوی، اگر ساعتی چند، خود را از حوزهٔ تأثیر افیونیِ یکی دو مشاور جوان جدیدی که به بهای از دست دادن مشاوران باتجربه و سرد و گرم کشیدهٔ پیشین برای خود فراهم آورده است رها کند، خواهد دید که بر خلاف القائات این یکی دو تن که اگر هم فرضاً خیرخواه او باشند، تجربه و توان درک شرایط به شدت پیچیدهٔ کنونی را ندارند:
در صورتی که شخصاً، علیه رفتار ها و شعار هایی که در آن روز دیگرانی جز ج.ا را نشانه گرفتند و به نام او و به حساب او ثبت شدند، و چندی است که بر اثر بی تفاوتی ها و سرسری گرفتن های او در همه جا رواج یافته اند، و به خصوص علیه آن عمل مطلقاً غیر قابل تحمل و غیر قابل گذشتِ بی حرمتی به نرگس محمدی (که نمی دانم که، یعنی می دانم که، چرا بعضی ها، در هر دو طرف و هر سه طرفِ ماجرا، آن را بیشتر از آنی که شد نشان می دهند)، موضعی صریح و قاطع و جدی و کارساز و تعیین کننده و بازدارنده و مؤثر و تضمین کنننده نگیرد، بازندهٔ اصلی آن مراسم، خود او خواهد بود و بس.
نه ج.ا، و نه هیچکس دیگر.
یعنی:
رضا پهلوی، در صورت ادامهٔ سکوت غیر منتظرهٔ خود در هیاهوی صفحات مجازی و رسانه های غیر مجازی، و در صورت فاصله نگرفتن از عالم القائات افیونی و فریبندهٔ یکی دو مشاور غیر مؤتمَنِ مؤتَمَن شده، موقعیتی که می توانست ـ و شاید هنوز هم بتواند ـ یکی از سرفصل های اثبات پایگاه مردمی او در بخش هایی از جامعه باشد را با زاویهیی صد و هشتاد درجهیی، علیه خود خواهد چرخانید.
حالا هم چرخش انجام شده است، اما هنوز دو سه حرکت دیگر از آن نوع تا صدو هشتاد درجهٔ تمام باقی است!
آن رضا پهلوی که فارغ از سرزنش مدعیان، مچبند سبز بر دست، در جنبش سبز، با کوچه و خیابان میهن خود همراهی می کرد،
آن رضا پهلوی که تصریح می کرد که رهبران واقعی در ایران هستند، و حتی نامشان ـ از جمله شاید نام همین نرگس محمدی ـ را هم بر زبان می آورْد،
آن رضا پهلوی که با مخالفان خود نشست و برخاست داشت، و به طعنه های چند «ناشسته روی»، وقعی نمی نهاد،
آن رضا پهلوی که دغدغهٔ رنج و درد و فقر مردمانی را داشت که بسیار بیش از خود ج.ا، قربانی تحریم های اقتصادیِ فراگیر شده اند و خواهند شد،
آن رضا پهلوی که کشور به کشور و شهر به شهر در اروپا سفر می کرد تا به سیاستمداران اروپایی در مورد خطرات حملهٔ نظامی جرج بوش به ایران هشدار دهد،
آن رضا پهلوی را چه شده است امروز؟
کجا رفته است او؟ در کدام گرد و غبارِ بی گمان فرونشین شوندهیی، و در سیاهاندیشی و سیاهکاری کدام مشورت دهندگانِ خنجر از پشت زنندهیی، گم شده است و دارد خود را و آیندهٔ خود را با دست های خود ویران می کند او؟
۳ ـ یکی از اهداف ج.ا در دامن زدن به بی حرمتی ها به نرگس محمدی، و به فعالان سیاسی و مدنی و صنفی غیر همسو با رضا پهلوی، و به چهره های شاخصی چون میرحسین موسوی و زهرا رهنورد توسط پارهیی از کسانی که خود را هوادار رضا پهلوی معرفی می کنند ـ و واقعاً هوادار او هستند یا نیستند ـ این است که آن شخصیت ها و دوستداران آن ها را به دامچالهٔ موضع گیری های عکس العملی فرو بکشاند.
اما، تا این لحظه، هوشیاری آن ها و درایت و کاردانی آن ها و سعهٔ صدر و متانت آن ها و توان آن ها در تشخیص دشمن اصلی مشترک، تا حدود زیادی مانع تحقق این هدف ج.ا شده است.
خوشا که چنین است، و بادا که چنین تر باشد!
۳۰ آذر ۱۴۰۴
ققنوس ـ سیاست انسانگرا
ـــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ آزمون و خطا ـ به بهانهٔ ۲۲ بهمن
www.ghoghnoos.org/aak/220211.html
۲ ـ راه جبران مردمگرایی مبتذل دیروز، تقابل با مردم امروز نیست
www.ghoghnoos.org/aak/250328.html
بنظر می آید که Statuses در آمریکا مربوط به جرم شناسی و مجموعه قوانین مربوط به نوجوانان است اما در اتحادیه اروپا به معنایی است که در کامنت وجود دارد. پس، در کامنت، منطور از Statuses، معنی اروپائی آن است نه آمریکایی.
درک اخلاق و ربط آن به جرم شناسی و حقوق جنایی و ربط همه به تاریخ سلطه و استثمار و وجود فعلی اش بخشی از انسانشناسی ارتجاع است که باید روی آن بیشتر کار شود تا خاصیت ارگانیک ارتجاع و انقلاب بخوبی قابل تصور شود. با درک ماهیت اخلاق و با شناخت از جرم شناسی و حقوق جنائی، بحث آنارشیستها در ارتباط با ارتجاعی بودن بیاتیه جهانشول حقوق بشر بهتر درک می شود. در درک دولت هم باید ماهیت قولنین را، اینکه بر پایه علم هستند یا ایده هایی که صرفا مصنوعی و برای سلطه طبقاتی، خوب درک شود.
آنارشیست
در کامنت قبلی، حق طبیعی باید باشد قواینن طبیعی. قوانین طبیعی برخلاف نظر حقوق دانان که توجیه گر و یا پایه حقوق بشر و یا برخی از قانون اساسی ها هستند، طبیعی ذاتی ندارند، بلکه انسانها آنها را بطور مصنوعی ساخته اند.
آنارشیست
قسمت دوم
می بینیم که مسئله صرفا این نیست که دولت جمهوری اسلامی بد است و باید برود، مسئله این است که هر دولتی قوانینی را خواهد آورد که طبیعت قوانین مربوط به “موقعیت اجتماعی” را “ممکن” است پنهان کند. این شبیه همان پنهان بودن استثمار در کار مزدی است که مارکسیستها بعلت اقتدارگرا بودن نفهمیدند که این پنهان بودن صرفا محدود به کار مزدی نیست بلکه مربوط به سلطه طلبی در انسان است. انقلاب، برای همین، یعنی از بین بردن این سلطه طلبی و باز کردن بحث آن برای یادگیری یعنی بسط دادن مفهوم ارتجاع در اسکال عینی اش که شامل کار مزدی هم می شود. در واقع داریم میگوئیم که اساس تمام انواع ارتجاع هست تبهکاری با تعریف نقض حقوق طبیعی.
ممکن است بگوئیم که اگر دولت جدید (بعد از سرنگونی) قوانینی بیاورد که در طول زمان قوانین مربوط به “موقعیت اجتماعی” را به قوانین طبیعی تبدیل کند، آگاهی انسان به جائی می رشد که هر گونه آسیب (اصلاح حقوقی اش هست: Harm، در مقابل خلاف قانون) را تشخیص داده و احتیاجی به حقوق و دولت نخواهد داشت. این بظاهر درست است اما کسانیکه چنین پیشنهادی میکنند باید بپذیرند که آن دولت مفروضه باید تمام جنبه های “آسیب” را شناسائی کرده و برای همه توضیح بدهد، نه اینکه بیاید بگوید توضیح آن باشد بعد از سرنگونی. در حقیقت، اگر ئمام آن قبل از سرنگونی آموخته شود، لااقل توسط بخش بزرگی از جامعه، دیگر کسی دنبال درست کردن دولت بعد از سرنگونی نمی رود، بلکه خواستار کار گروهی در شکل شورائی-کلکتیو بجای نظم سلسله مراتبی سوء استفاده چی در کار گروهی جامعه می شود.
پایان
آنارشیست
اگر بخواهیم بحث را باز تر کنیم:
قسمت اول
در میان اشکال عینی اقتدارگرایی-استثماگری، یکی است که بظاهر کمتر مهم است اما باید به آن توجه خاصی داشت زیرا این امکان دارد که این یکی اساس تاریخی شکل گیری ارتجاع در جامعه باشد. این ارتجاع، ارتجاع تبهکاری ست – توجه کنید که همین الان برای این مثالهای زنده داریم. اگر بگوئیم که در اخلاق و جرم شناسی و حقوق دو نوع حق داریم یکی حق طبیعی است و دیگری موقعیت حقوقی (فارسی آن را نمیدانم، هست Statuses). اولی معیارهائی ست که خیلی رایج است بدون اینکه کسی بگوید که غلط هستند، مثلا دزدی. همه میگویند دزدی بد است. دومی مواردی هستند که به قوانین وضع شده بستگی دارند مثل حق مالکیت بر وسایل تولید و غیر قانونی نبودن کار مزدی. این دومی ها به حوزه اخلاق طبیعی نپیوسته اند زیرا مورد تائید همه نیستند و فقط نقد و نفی می شوند و یا بنوعی حمایت. دلیل اینکه مواردی شبیه این از جمله سلسله مراتب در کار اجتماعی اخلاقی جلوه داده می شود، فقط یک چیز است و آن آزادی هزاران ساله اقتدارگرایان و استثمارگران در تعلیم و تربیت جامعه است. تا وقتی که این دومی نقد و نفی نشود، نه تنها تبهکاری (نقض حقوق طبیعی) ادامه پیدا میکند، بلکه در حقیقت مشوق آنهم هست، و مهمتر اینکه، ریشه اش نقض آن است که از طریق دولت و حقوق و ارتش و سرکوب بقا پیدا کرده. برای همین است که بر ارگانیک بودن ارتجاع باید تاکید ورزید.
پایان قسمت اول
آنارشیست
آقای اصفهانی،
نوشته اید:
«تعداد قابل توجهی از ایده های شما قابل تأمل هستند، اما در میدان مبارزه با ج.ا، موکول کردن مبارزه به تحقق آن ایده ها در همان گام های اول، عملاً یعنی تعطیل مبارزه و رفتن به دنبال ساختن زیربنا هایی که یا اصلاً ساخته شدنی نیستند یا اگر ساخته شدنی باشند هم مبارزه با ج.ا در انتظار ساخته شدن آن ها به چند دههٔ دیگر موکول می شود.»
.
پاسخ:
مطمئنن اگر ارتجاع با دقت کافی تشخیص داده نشود، سرنگونی جمهوری اسلامی همین فردا، به جامعه ای منجر می شود که ارتجاع در آن حاکم خواهد بود و هزینه آنرا باید زنان و کارگران جامعه بپردازند. درست نیست که ما توده ها را به جنگی دعوت کنیم که خودمان هم نمیدانیم نتیجه اش چیست. این جنگ را خود توده ها باید تشخیص دهند و تنها راه آن بودن در میان آنها توسط تشکلات شورائی-کلکتیو است. خب، بهرحال، برای پرهیز از این بازی جنایتکارانه سیاسی باید صبور بود. مثلا فکر کنید به آدمهائی که برای حزب بلشویک و توسط حزب بلشویک و سیاستهای استالین آسیب دیدند و کشته شدند. یا همین سرنگونی شاه.
.
در ارتباط با تعطیل کردن مبارزه (این شبیه همان بد جلوه دادن پرودون توسط مارکس در نقد مبارزه حزبی و رفتن به دم و دستگاه بورژوا امپریالیستهاست – از پرودون دفاع نمی کنم، از هیچ شخصیتی دفاع نمی کنم)، چون نقد و نفی ارتجاع بصورت تشکل سازی شورائی-کلکتیو ترک سیاست نیست. چطور اینهمه تشکل کارگری وجود دارد و مارکسیستها نمی گویند بد است، اما تشکلی که آنارشیستها پیشنهاد میکنند بد است؟ چطور ساختن این تشکلات ممکن است اما ساختن تشکلی که ما آنارشیستها میگوئیم غیر ممکن؟!!! دلیلش دقیقا ارتجاعی بودن خود مارکسیتسهاست. آنها آن تشکلات را بعنوان ارتش خود علیه رقیبان خود می بینند نه تشکلی برای رهائی از دست ارتجاع و تشکلات آنارشیستی را علیه اقتدارگرائی حزبی و سرمایه داری دولتی خود. متاسفانه، این از مارکسیستها نیست، از خود مارکس است، مارکسیستها هم دروغهای مارکس را مثل آیه آسمانی می پذیرند. بعضی از آنارشیستها میگویند بد فهمی مارکس بوده. بنظر من اینطور نیست. مارکس سوادش بیشتر از آن بوده که نوشته های ساده پرودون را نفهمد و در مورد فعالیتهای اجتماعی او نپرسد. منظور مارکس در نقد اجتناب از سیاست ، خودداری از فعالیت حزبی در رفتن به درون دولت بورژوا-امپریالیستها بود.
.
آنارشیست
فکر کنم این کامنت از آقای اصفهانی است:
“راستش من زیاد متوجه حرف شما نمی شوم، و مکث شما روی کلمهٔ «مرحله» را هم ضروری نمی دانم، چون بدون ورود به حیطهٔ تعاریف، به صورت عینی می توان دید که انسانِ امروز در نقطهیی قرار ندارد که بتوان نسخهٔ کشور بدون دولت را برایش تجویز کرد. …”
–
“مکث” من برای فهمیدن نظرتان بود.
–
فکر نمی کنم من در کامنتی نوشته ام که ما رژیم را فردا سرنگون کنیم و جامعه بی طبقه و بی دولت درست کنیم. اگر در این صفحه و یا هر جائی دیگر دیدید، حتما نقل قول کنید.
—
کل بحثهای من این است که حتی اگر اپوزیسون دموکراسی خواه بتواند رژیم سرنگون کند، بعد از سرنگونی، ارتجاع دست نمی خورد و فقط شکل عوض میکند. برای از بین بردن ارتجاع، باید ارتجاع را شناخت و آن را در زندگی روزمره، محل کار و محل زندگی نقد و نفی کرد. نفی آن بصورت بوجود آوردن تشکلات شورائی-کلکتیو در این مکانها و در مبارزات است و روندی طولانی دارد. 47 سال است که میخواهند فردا سرنگون کنند!!! برای همین مسائل اساسی را کنار گذاشته اند و به رقابت برای رهبری “فردا” مشغولند. حاصل این عبارت پردازی های سرنگونی طلبانه این است که ما امروز فاقد یک اپوزیسیون انقلابی هستیم.
حال چرا اصرار دارم که سرنگونی طلبان دموکراسی خواه را نقد کنم؟ زیرا:
1 – حامل ایده های ارتجاعی هستند.
2 – زنان و کارگران را به میدان جنگی با رژیم می فرستند که نتیجه آن حتی بعد از پیروزی، برده بودنشان است. دقیقا مثل همان دوران شاه که تمام اپوزیسیون حامل ارتجاع بود و هر کدام که حاکم میشدند جامعه از ارتجاع پاک نمی شد.
3 – سرنگونی مورد علاقه شما که سرنگونی ی است که فردا باید تحقق پیدا کند، همه اختلافات شدید درونی اپوزیسیون را وارد ایران میکند و امپریالیستهای غربی و شرقی هم با سرمایه گذاری های نجومی اقتصادی-سیاسی، تضاده های شدید فعلی را صد برابر میکنند تا از طریق اختلاف بیانداز و حکومت کن و ماهی گرفتن از آب گل آلود و ترور و ترور شخصیتی و انواع شامورتی بازی های مثلا دموکراتیک (نگاهی کنید به مسئله پرونده اپستین در آمریکا) رهبری جامعه را بدست بگیرند.
آنارشیست
من هم درست به همین دلیل که شما معتقدید که:
«حتی اگر اپوزیسون دموکراسی خواه بتواند رژیم را سرنگون کند، بعد از سرنگونی، ارتجاع دست نمی خورد و فقط شکل عوض میکند»،
و نفی ارتجاع «بصورت بوجود آوردن تشکلات شورائی-کلکتیو در این مکانها و در مبارزات است و روندی طولانی دارد»
بود که نوشتم:
«تعداد قابل توجهی از ایده های شما قابل تأمل هستند، اما در میدان مبارزه با ج.ا، موکول کردن مبارزه به تحقق آن ایده ها در همان گام های اول، عملاً یعنی تعطیل مبارزه و رفتن به دنبال ساختن زیربنا هایی که یا اصلاً ساخته شدنی نیستند یا اگر ساخته شدنی باشند هم مبارزه با ج.ا در انتظار ساخته شدن آن ها به چند دههٔ دیگر موکول می شود.»
مگر آن که شما میان آن دو «ارتجاع» که می گویید، فرقی ببینید، و خواهان سرنگونی ج.ا در همین فردا به دست دموکراسی خواهان باشید، اگرچه دموکراسی خواهان را هم مرتجع می دانید.
که ظاهراً چنین نیست و شما تفاوتی میان این دو به قول شما «ارتجاع» قائل نیستید.
در هر صورت، من همیشه از خواندن نظرات شما در حاشیهٔ نوشته هایم استقبال کرده ام و می کنم، اما معتقدم که اختلاف نظر ما به صورتی نیست که دیالوگ و پاسخ گفتن و پاسخ گرفتن بتواند نتیجهیی جدی داشته باشد.
با بهترین درود ها، و با سپاسگزاری مجدد بابت مطالعهٔ مقاله و بیان نقطه نظر هاتان.
آقای اصفهانی،
پاسخ شما به سئوال من در مورد مراحل فعلی و مراحل بعدی هنوز روشن نیست و حتی در حد کلیات هم نیست. کمی توصیح بدهم.
.
کامنت شما میگوید که یک سری مراحل تاریخی وجود دارد مثل قبیله ای و صنعتی و غیره ولی اینها فقط مثال هستند اصل نظر شما نیستند. خب، اصل نظر شما چیست؟ مراحل را می شود با عدد تقسیم بندی کرد، مثل: ۱ – مرحله وحشی بودن، ۲ – مرحله شهری بودن و غیره. ۱ و ۲ عنوان دارند. عنوانهای مراحلی که شما به آن اعتقاد دارید چیست؟ حال توضیح مفصل انها باشد برای مقاله یا کتاب از شما!
.
موضوع مراحل تاریخی یک موضوع ایدئولوژیک نیست، یک موضوع علمی است. در علم ما برای پدیده ها واژه گذاری میکنیم و بعد به تفصیل توضیح میدهیم که نمونه کنکرت واژه و روابطشان چیست و چرا عینیت دارند و یا از طریق آزمایش قابل نشان دادن هستند. بعد از این کار، اگر این تطبیق ممکن بود و بقیه محققین به نتایج مشترک رسیدند، نتیجه کار تئوری است: تطبیق یک حکم با واقعیت عینی. بعد، هر کسی بخواهد دانشی به آن موضوع پیدا کند میتواند آن روش را تکرار کند و صد درصد به همان نتیجه می رسد. نظر شما در مورد مراحل نه واژه دارد و نه شواهد عینی، برای همین هنوز قابل فهم نیست.
.
نکته دیگر اینکه در کامنتتان نوشته اید:
“ حتی در «پیشرفته» ترین جوامع هم هنوز امکان حذف ضرورتی به نام دولت که تنظیم کننده و هماهنگ کننده و تعیین کنندهٔ سیاست های داخلی و خارجی (و تعیین کنندهٔ هویت یک کشور در میان کشور های دیگر) است وجود ندارد.”
.
ولی ما هنوز نه برای این مرحله پیشرفته نه واژه داریم و نه تعریف و نه شواهد عینی. اما شما بدون روشن بودن این موضوع از آن نتیجه گرفته اید که دولت ضروری است. در اینجا مشکل منطق و علم وجود دارد. صغری و کبرایی وجود ندارد که قیاس وجود داشته باشد و تکلیف شواهد عینی روشن نیست.
.
فکر نمی کنم مسئله یکی دو تا کامنت باشد، چون در یک کامنت می شود براحتی واژه ای که یک مرحله را اسم گذاری میکند را نوشت. پیشنهاد من این است که انچه را که در ذهن دارید را از لحاظ علمی پرورش و توضیح بدهید تا گویا و قابل فهم باشد. تا آن موقع، مطمئنن نمیتوان بر اساس نظر شما جامعه را تغییر داد چون تغییر هر چیزی نیازمند شناخت مشخص از کارکردهای آن است.
.
آنارشیست
راستش من زیاد متوجه حرف شما نمی شوم، و مکث شما روی کلمهٔ «مرحله» را هم ضروری نمی دانم، چون بدون ورود به حیطهٔ تعاریف، به صورت عینی می توان دید که انسانِ امروز در نقطهیی قرار ندارد که بتوان نسخهٔ کشور بدون دولت را برایش تجویز کرد.
در مورد «مرحله» و «مراحل»، نمونه هایی که فکر کردم که در دستگاه تجزیه و تحلیل شما ملموس هستند را برشمردم که نتیجهیی نداد.
وگر نه، اگر من به جای آن نمونه ها، بخواهم تعاریف خودم را از مراحل سیر و تطور نوع انسان در اینجا بنویسم، چون مطلقاً در دستگاه متفاوتی است که شباهتی با دستگاه فکری شما ندارد، به هیچ جا نخواهیم رسید.
اصلاً شما بیایید یک کار خوب بکنید:
«مرحله» و آنچه به آن بر می گردد در کامنت های پیشین مرا فراموش کنید و بگذارید به کنار، و به جای ورود به این مبحث، به طور واضح و روشن بنویسید که آیا واقعاً ممکن است که همین فردا در یک کشور از کشور های جهان ـ به انتخاب خود شما ـ آن راه حل هایی که برای ادارهٔ یک کشور بدون دولت ارائه داده اید عملی شود یا نه. همین فردا، نه در دهه ها یا سده های آینده!
تا چه رسد به ایرانِ خودمان و این شرایطی که می بینیم و این موقعیتی که داریم.
برای آن که این بحث، زیاد طولانی نشود، من نظر خودم را در مورد مجموعهٔ راه حل ها و پیشنهاد هایی که در این سال ها از شما دیده ام، اینطور خلاصه می کنم:
تعداد قابل توجهی از ایده های شما قابل تأمل هستند، اما در میدان مبارزه با ج.ا، موکول کردن مبارزه به تحقق آن ایده ها در همان گام های اول، عملاً یعنی تعطیل مبارزه و رفتن به دنبال ساختن زیربنا هایی که یا اصلاً ساخته شدنی نیستند یا اگر ساخته شدنی باشند هم مبارزه با ج.ا در انتظار ساخته شدن آن ها به چند دههٔ دیگر موکول می شود و فقط می توانیم دلمان را به این خوش کنیم که بگوییم که همین تلاش ما طی دهه های پیشِ رو برای ساختن آن زیربنا ها خودش عین مبارزه است.
همان مثالی که چند بار در نوشته هایم تکرار کرده ام را باز تکرار می کنم که نمی توان با یک جَست تارزانی، از پایین ترین شاخهٔ اولین درخت جنگل، به بالاترین شاخهٔ آخرین درخت دست انداخت.
خود شادروان یا به قول امروزی ها زنده یاد تارزان هم نمی توانست این کار را بکند!
این کامنت پاسخ به کامنت آذر است. پاسخ به کامنت آقای اصفهانی قبل از این کامنت است.
آذر می نویسد:
میخوانیم:
“چرا آنارشیسم مرام و اندیشه ای ارتجاعی و خائن به امر انقلاب و زحمتکشان است ؟
چون در تمام طول عمر 180 ساله اش؛ یا بخودزنی مشغول بوده و یا در کنار ارتجاع و در کنار بورژوازی نقش تخریب اپوزییون را بعهده گرفته.
به این دلیل رشدی نداشته و هیپگاه مسئولیت سیاسی بعهده نگرفته و فقط حرافی و رمانتیسم شبه مذهبی و توهین و تهمت و دهن دریدگی و حسادت را دنبال نموده.”
—
این کامنت شما به من نمی گوید که بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی توسط اپوزیسیون فعلی قرار است چه نظمی در جامعه برقرار شود.
منتظر پاسخ شما هستم. کامنت شما ممکن است درست باشد، برای اینکه احتمال نباشد، اول باید سئوال من را جواب بدهید.
آنارشیست
قسمت دوم
بعلاوه و مهمتر، برداشتن دولت اهمیتش کم تر است از برداشتن روابط ارتجاعی. تکیه آنارشیستها روی روانشناسی سلطه است نه دولت. بحث این است که بدون هدف قرار دادن سلطه طلبی نمی توان اصلا حرفی در مورد حرکت به جامعه آنارشیستی کمونیستی زد، ولی مارکس و مارکسیستها میگویند اقتدارگرائی یک ابزار مناسب است. بعضی از آنارشیستها کمتر روی استثمار تکیه میکنند، تاکید من بیشتر است. برای همین من این دو واژه را به هم وصل میکنم: اقتدارگرائی-استثمارگری. من نفی ایندو را حرکت بجانب جامعه کمونیستی-آنارشیستی میدانم . مثلا در مورد مردسالاری، من مردسالاری را صرفا سلطه مرد نمیدانم، استثمار زنان هم میدانم. مارکسیسها بروی نفی سرمایه داری تاکید دارند، من چندین ارتجاع می بینیم که اقتدار-استثمار هستند اما الزاما سرمایه داری نیستند.
پایان
آنارشیست
آقای اصفهانی،
ممنون از پاسخ به کامنتهایم.
قسمت اول
پاسخ به سئوالتان ممکن نیست. چرا مرحله؟ “مرحله” فعلی از کجا آمده؟ “مرحله ” بعدی از کجا آمده؟ نمی توانم به واژه های کلی و ناروشنی که ذکر کرده اید پاسخ بدهم زیرا پاسخم در حد تفسیر از آن دو واژه خواهد بود و چندین تفسیر ممکن است. ممکن است منظور شما مثلا مرحله انقلاب دموکراتیک و مرحله انقلاب سوسیالیستی باشد، و یا ممکن است منظورتان مرحله اول انقلاب کمونیستی بنام فاز اول کمونیسم و بعد فاز دوم کمونیسم در نقد برنامه گوتای مارکس. بهرحال سئوالتان روشن نیست. میتوانید همینجا توضیح بدهید و یا یک مقاله بنویسید. ولی میتوانم چیزهائی بگویم که شاید در خدمت به پاسخ به آن سوالی که در ذهن دارید باشد.
نظر من در مورد از بین بردن پدید دولت در جامعه، شبیه بقیه آنارشیستهاست و انارشیستها نظرشان شبیه نظر مارکس است. در حقیقت مارکس این نظرش را از آنارشیستها گرفته است ولی با منطق خودش آنرا توضیح داده. حال، این سئوال پیش می اید که چرا هم آنارشیستها و هم مارکسیستها پدیده دولت را نمی خواهند. تفاوت نظر آنارشیستها با مارکس در ارتباط با اهمیت جامعه آنارشیستی برای آزادی نیست، در راه رفتن بطرف آن است. آنارشیستها میگویند که در طول حرکت به جانب جامعه انارشیستی کمونیستی ، احتیاجی به دولت نیست. مارکسیستها میگویند احتیاج است. بحث، بحث ابزار است نه هدف. هدف یکی است. به عقیده من ذهنیت مارکس بدین گونه بود که نمیتوانست عملی را بدون سلطه داشتن تصور کند.
پایان قسمت اول
آنارشیست
دوست عزیز!
منظور من از «مرحلهٔ فعلی»، فراتر از مفاهیم رایج ایده ئولوژیک، مرحلهیی است از تکامل نوع انسان، با ویژگی های عام این مرحله، که بعد از مراحل کیفی قبلی، و قبل از مراحل کیفی بعدی قرار دارد.
به هر حال، انسان به عنوان یک نوع، از مراحل کیفی متعددی عبور کرده است و عبور خواهد کرد، و این مراحل هرکدام با سرفصل هایی شروع می شوند. به عنوان مثالِ شاید ملموس تر برای شما ـ و فقط به عنوان مثال، و مثالی ملموس تر برای شما ـ از زندگی قبیله یی و مراحل بعد از آن تا انقلاب صنعتی، و بعد از انقلاب صنعتی.
طبعاً این بحث، بحث کلیاتِ عام و مشترک است، وگرنه در اجزا باید هر جامعهیی را به تناسب موقعیت تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی و اقتصادی و ابزار تولید و روابط تولید و تأثیر و تأثرات همهٔ این ها بایکدیگر در نظر گرفت.
حتی در «پیشرفته» ترین جوامع هم هنوز امکان حذف ضرورتی به نام دولت که تنظیم کننده و هماهنگ کننده و تعیین کنندهٔ سیاست های داخلی و خارجی (و تعیین کنندهٔ هویت یک کشور در میان کشور های دیگر) است وجود ندارد.
یعنی که ناچار به پذیرش واقعیتی ضروری به نام دولت (یا هر اسم دیگری که بر آن می نهیم) تا احتمالاً مراحل بعدی تکامل نوعی انسان هستیم. و وقتی که چنین است، باید روش ادارهٔ آن (در رابطه با جامعه اش، که می تواند متفاوت از روش ادارهٔ امور درونی خودش باشد) را انتخاب کنیم:
ـ دیکتاتوری عیان و بی نقاب، مثلاً با فلان ایده ئولوژی و فلان حزب و فلان سمت و سو؟
ـ یا دموکراسی که همانطور که در مقاله نوشته ام در جهان امروز ما نوعی دیکتاتوری پنهان رسانه ها و صاحبان قدرت های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی است؟
به اعتقاد من، و بنا به دلایلی که در مجال یکی دو کامنت نمی گنجند، خطرات دومی کمتر است از دیکتاتوری های حتی خیر خواه و مصلح که به زودی تبدیل به نهاد های ماندگاری می شوند که مسألهشان حفظ وضع موجود خواهد بود نه ارزش ها و پرنسیپ هایی که مدعی آن بودند و هستند، و نه حرکت به جلو به بهای فدا کردن وضع موجود.
چرا آنارشیسم مرام و اندیشه ای ارتجاعی و خائن به امر انقلاب و زحمتکشان است ؟
چون در تمام طول عمر 180 ساله اش؛ یا بخودزنی مشغول بوده و یا در کنار ارتجاع و در کنار بورژوازی نقش تخریب اپوزییون را بعهده گرفته.
به این دلیل رشدی نداشته و هیپگاه مسئولیت سیاسی بعهده نگرفته و فقط حرافی و رمانتیسم شبه مذهبی و توهین و تهمت و دهن دریدگی و حسادت را دنبال نموده.
دوست انارشیست گرامی!
اولاً:
ممنون بابت مطالعهٔ مقاله، و بیان نقطه نظر هاتان.
ثانیاً:
من با نقطه نظر های مخالفان «دموکراسی» که البته از زوایای متفاوت و گاه متقابلی به موضوع نگاه می کنند آشنا هستم، و در آغاز مفاله هم به تعدادی از این نقطه نظر ها اشاره کرده ام.
شخصاً با تأیید تعدادی از گزاره های تعدادی از این نقطه نظر ها، با نتیجه گیری ها مشکل دارم.
چون وقتی که همهٔ جوانب مثبت و منفی را در نظر می گیرم، نهایتاً می بینم که به جز «دموکراسی» با همهٔ خوب و بدش، گزینهٔ واقعی و عملی دیگری که از بقیهٔ گزینه ها کم خطر تر باشد در دسترس نیست.
وقتی که کلمهٔ «گزینه» به کار می رود، یعنی آنچه وجود دارد یا می تواند وجود داشته باشد تا برگزیده یعنی انتخاب شده شود، دو پارامتر را باید در نظر داشت:
۱ ـ واقعی بودن، و نه مجازی یا آرمانی و زیبا اما خارج از دسترس در عینیتی بون که در آن زندگی می کنیم.
۲ ـ برخوردار بودن از قابلیت به عمل در آمدن در جهان موجود که به زیبایی جهان احتمالاً بعد ها موجود نیست.
به عنوان مثال، صرف نظر از ارزیابی درست و نادرست یک یک یک اجزای آن، راه حلی که شما پیشنهاد می کنید، یا باید به برقراری یک «دولت» که آن خصوصیت های برشمرده را در خود یکپارجه و منسجم کرده باشد و رعایتشان در همهٔ سطوح و هماهنگی های لازم را تضمین کند بیانجامد، و یا اساساً باید ضرورت پدیدهیی به نام «دولت» را نفی کند.
که این دومی، مورد نظر شما و طرز فکری است که مورد تأیید شماست.
اما قبل از عبور جوامع انسانی از مرحلهٔ فعلی به مراحل بعدیِ متکامل تر، آیا می توان به از میان رفتن ضرورت وجود نهادی به نام «دولت» یا حاکمیت یا هر چیزی که می نامیمش امیدوار بود؟
چون مقاله از دموکراسی دفاع میکند، بهتر است به ماهیت دموکراسی هم پرداخت.
این بحث بوصرت مقاله درآمد اما خلاصه کنیم.
—
میگویند دموکراسی خوب است. دموکراسی یعنی اینکه مردم در تصمیم گیری هائی که بر زندگی شان تاثیر میگذارد شرکت کنند.
در محل کار، که میلیاردها انسان در آن شرکت دارند، کارگران دموکراسی ندارند.
دلیل می آورند که دلیل دیکتاتوری محل کار این است که محل کار متعلق به مالکین آن است که هستند سرمایه داران.
پس در حقیقت، میلیاردها ادم در فعال ترین زمان زندگی شان در دیکتاتوری زندگی میکنند.
به عبارت دیگر، سرمایه داری در تضاد است با دموکراسی. برای اینکه دموکراسی باشد باید اول دانش به دیکتاتوری سرمایه را بوجود آورد.
آن کسانی که چنین نمی کنند شیاد هستند.
—
میگویند دموکراسی خوب است چون همه ازادی بی قید و شرط بیان دارند.
پس دیکتاتورها هم باید ازادی بیان داشته باشند.
اگر دیکتاتور ها اکثریت بیاورند، مثل هیتلر، دموکراسی رد شده، اکثریت خواسته اند دیکتاتوری وجود داشته باشد.
حال،
چون دیکتاتوری آزادی افراد را سلب میکند، پلید است.
پس، دموکراسی ذاتا نمیتواند جلوی دیکتاتوری را بگیرد.
چه راهی وجود دارد که نظم اجتماعی ذاتا جلوی این نوع پلیدی را بگیرد؟
تجدید سازماندهی جامعه بر اساس مدیریت اهدافی که هر گروه برای آن هدف دور هم جمع شده اند.
مثلا، مدیریت یک محل تولید کامپیوتر در دست کارکنانش است و همه روی هدف محل کار حق بیان و مدیریت دارند.
روابط محلهای شغلی چطور؟
ایجاد روابط محلهای شغلی خودش یک گروه لازم دارد که از طریق کارکنان اداره می شود و محل کار است نه دولت و مرکزیت.
پس،
وقتی میگوئیم ارتجاع از طریق سازماندهی شورائی-کلتیو نفی شود، یعنی نه دموکراسی و نه دیکتاتوری و اساسا نه به سیاست.
این بدرستی علیه اشتباه تاریخی مارکس هم است.
آنارشیست
کمی عمیقتر
تکامل آدم به جائی رسیده که بین آنچه که آدمها هستند و آنچه که تظاهر میکنند که هستند، تفاوت عظیمی بوجود آمده. یک نمونه رابطه مزد است با نیروی کار کارگر. کارگران فکر میکنند که مزدشان بیان ارزش نیروی کار آنهاست. مطمئنن کسی دروغگو و متظاهر نمی خواهد و روابط باید بر اساس آنچه که آدمها هستند برقرار شود نه آنچه که تظاهر میکنند که هستند. پس قاعدتا، کشته شدن و زندانی شدن و تبعید شدن و غیره مثل درجه تحصیلات، به ما نمی گوید که آدمها چه هستند، آنچه که لازم است شناخته شود، کنه روابط و رفتارهاست.
.
زنان و کارگران این انتخاب را دارند که با روش علمی بیاموزند که انسان چیست. علم انسان شناسی که شامل اقتصاد و سیاست می شود، به ما کمک میکند که بفهمیم خواسته ها و نیت های پشت گفتارهایی که برای آگاه کردن نیست، بلکه برای فریب کاری ست، چیست. شناخت بر اساس این علم هم خودش یک مبارزه است، اما فایده درگیر شدن در این علم این است که در آن نه فلسفه بافی، بلکه شواهد عینی، معیار است. اینکار روند انقلاب را آهسته میکند اما عمق آنرا افزایش میدهد.
.
گفتن اینکه رژیم فلان میکند و بهمان میکند و رژیم فلان و بهمان است، کافی نیست. چون قربانی خودش میتواند به متعرض تبدیل شود. صدها نمونه مستند وجود دارد و زنده ترین نمونه اش خود دست اندرکاران رژیم هستند. این ناکافی بودن برای این است که زنان و کارگران به عمق ارتجاع موجود در جامعه پی نبرند و فقط دولت را ارتجاعی ببینند. با این فریب خوردگی، آنها کسانی را انتخاب میکنند که در واقع ارباب و متعرض به خودشان هستند. اگر زنان و کارگران در مورد انسان بیاموزند، که اپوزیسیون فعلی به آنها نمی آموزد که هیچ واقعیات را هم پنهان میکند و یا اصلا از ان چیزی نمیداند، زنان و کارگران ، خودشان را انتخاب میکنند نه اربابانشان را.
.
تمام سیاستمدارانی که دولتگرا هستند یا واقعیات انسان را پنهان میکنند و یا از آن چیزی نمیدانند و گمراه کننده هستند. اما چیزی که آنها خوب میدانند این است که میخواهند رئیس و حاکم باشند و سرنوشت میلیاردها زن و کارگر را بگونه ای تعیین کنند که بر طبق میل و منافع و ایده خودشان است نه آنها. برای اینکه توده ها جلوی چنین توطئه ای را بگیرند، چاره ای ندارند جر اینکه واقعیات انسان را، مخصوصا اقتصاد و سیاستش را ، خوب بیاموزند. قبل از این شناخت، اعمال ما ظاهر خود خدمتی دارد اما خدمت به اربابان است. در این راستا، کار انقلابی صرفا افشاگری نیست، توضیح واقعیات انسان است. تنها وقتیکه خودت را می شناسی میتوانی خودت را تغییر دهی.
.
آنارشیست
حال از لحاظ جنایت به سیاست نگاه کنیم.
—
سکولار فاشیسم بهتر است یا مذهبی فاشیسم اسلامی؟
سکولار فاشیسم، درجه کمتر ضد زن بودن دارد.
سکولار دیکتاتوری بهتر است یا سکولار فاشیستی؟
سکولار دیکتاتوری، عده بیشتری آزادی دارند، درجه بیشتری از آزادی زن هست .
سکولار دموکراسی بهتر است یا سکولار دیکتاتور؟
سکولار دموکراسی ، زیرا تعداد بیشتری آزاد هستند، درجه بیشتری از آزادی زن هست.
سوسیال دموکراسی بهتر است یا سکولار دموکراتیک؟
سوسیال دموکراسی زیرا امتیازات اقتصادی بیشتری به کارگران میدهد، درجه بیشتر آزادی زن هست.
—
خب، اگر اینطور است، پس چرا پای این نسبیتها که به درجه ای از رژیم بهتر هستند نرویم؟
پاسخ:
چه کسانی قرار است جنگ طی کردن این مراحل را بعهده بگیرند و آسیب ببینند؟
اساسا زنان و کارگران.
اینجاست که ماهیت جنایتکارانه اپوزیسیون اشکار می شود.
در تمام سیستمهای فوق، سرمایه داران سکولار از شر سرمایه داران مذهبی خلاص شده اند.
از آنجا که کارگران فقط در الغای سرمایه داری منافع دارند و تغییرات فوق سرمایه داری را از بین نمی برد، کارکران برای اربابشان آسیب می بینند نه برای خودشان
پس،
زنان و کارگران بهتر است برای سوء استفاده نشدن و آسیب ندیدن، فقط برای اهداف خود مبارزه کنند نه برای سرنگونی اپوزیسیون ارتجاعی.
اپوزیسیون ارتجاعی که میداند زنان و کارگران دارند برای آنها آسیب می بینند نه برای خودش، مرتکب جنایت می شود چون توده ها را گوشت دم توپ میکنند.
.
آنارشیست
قسمت دوم.
.
رژیم جمهوری اسلامی رژیمی است که از لحاظ سیاسی مستقل است اما دیکتاتوری شبهه فاشیستی نیز هست. یکی از دلایل شبهه فاشیستی بودن رژیم، خطر سرنگونی از طریق امپریالیستهاست. فاشیسم رژیم باعث شد که اکثر اپوزیسیون به غرب فرار کنند و از آنجا که دولتهای غربی با آمدن رژیم جمهوری اسلامی ضربه خوردند و در پی بازگشت هستند، به گروههای اپوزیسیون خارج کشور اجازه میدهند که تا میتوانند از رژیم افشاگری کرده و شرایط نوکر شدن و یا سرنگونی ارتجاعی اش را فراهم کنند. تمام مارکسیستها و سکولارها و امپریالیستهای غربی، علی رغم اختلافات، در افشاگری برای سرنگونی همسو هستند و با هم برای رهبری اپوزیسیون رقابت میکنند. رقابت جزئی جدا ناپذیر از اقتدارگرائی و استثمارگری است. امکان وحدت آنها وجود دارد اما مخرج مشترکی خواهد بود که بیان بی محتوا ترین قشر آنهاست.
اپوزیسون اصلاح طلب در قدرت سابق و خارج از قدرت فعلی، دارد روند سکولار شدن طی میکند و شاید بشود گفت که وضعیت سیاسی موجود در حقیقت جنگ بین ارتجاع مذهبی است با ارتجاع سکولار.
.
آنارشیسم کمونیستی نیز جزء اپوزیسیون است اما ضعیف ترین قشر اپوزیسیون است. این اپوزیسیون، از آنجا که اقتدارگرا و استثمارگر نیست، ارتجاعی نیست و در حقیقت انقلابی است و قادر است ذهنیت زنان و کارگران ایران و جهان را برای یک انقلاب رهائی بخش انسان آماده کند.
.
پایان
آنارشیست
چرا اپوزیسیون فعلی ارتجاعی است.
.
قسمت اول
ارتجاع یعنی سلطه طلب و استثمارگر. سلطه طلبی و استثمارگری باعث میشود که تکامل ذهنی و جسمی زنان و کارگران محدود شود، تا محصول زحمات آنها در خدمت تکامل اربابانشان قرار بگیرد که تکاملی ست اقتدارگرایانه و حتی بعلت تخریب محیط زیست ضد بشری.
.
اپوزیسون فعلی مثل رژیم ارتجاعی است زیرا نه علیه اقتدارگرایی است و نه علیه استثمارگری.
.
برای اینکه این کامنت مقاله نشود، کوتاه کنیم:
.
اپوزیسیون مارکسیست بلشویک و یا دموکرات، ارباب سرمایه داری دولتی است.
اپوزیسیون دموکرات جمهوری خواه و یا مشروطه طلب و یا فاشیست، ارباب سرمایه داری خصوصی است.
اپوزیسیون امپریالیست (غرب و شرق، ولی عمدتا غرب)، اصولا غارتگر و دزد سرگردنه است. آنها با هر روشی که ممکن است، سرمایه داری یا غارتگری یا جنگ یا کودتا، میخواهند بر کل زنان و کارگران ایران سلطه برقرار کرده و استثمارشان کنند.
.
پایان قسمت اول
آنارشیست
ببینیم جنگ انتقام بین رژیم و اپوزیسیونش به کجا می کشد.
اگر زنان و کارگران انتخاب کنند که نه از رژیم و نه از اپوزیسیون فعلی ارتجاعی دفاع کنند، کاری درست انجام داده اند و برای هیچ و پوچ آسیب نمی بینند.
آنارشیست