در كارگاه نمدمالى
ف . ت .دانشجو
مى گويند در مثل مناقشه نيست. اما چه مى توان كرد كه تا بوده مناقشه بوده و كمتر كسى به صداقت انسان اعتقاد داشته است. انسان هم ا ز به كار بردن مثل ناگزير است، زيرا اگر مثل لازم نبود بشر آن را نمى ساخت. چه بسيار حرف هاى بلند و نارسا كه با يك مثل كوتاه و گويا مى شود.
مى گويند كسى براى قرض گرفتن خر ملا به در خانه او رفت. در زد و ملا به در آمد. تقاضاى خود را گفت. ملا در جواب گفت. پيش ا ز تو ديگرى آمده و خر را قرض گرفته است، خر در خانه نيست. در همين حال آواز خر از درون خانه بلند شد. مرد گفت، پس اين چيست؟ ملا جواب داد تو حرف من پير مرد را با اين ريش سفيد و عبا و عمامه قبول نمى كنى ولى حرف خر را قبول مى كني؟
قضيه اين است كه هميشه در تاريخ صداى خر بر صداى ملا ارجحيت داشته است. اين را همه و از جمله ملا هاى حاكم بر ايران مى دانند ، اما همچنان مى خواهند مردم گوش به زنگ صداى آنان باشند نه خر، اگر صداى خر و ملا را با هم بشنوند، تنها پاسخ ملا را بدهند و صداى خر را ناشنيده انگارند. البته انسان ممكن است نادان باشد و مدتى گول اين حرف را بخورد يا خود را به نادانى بزند و به حرف ملا گوش دهد، اما مهم اين است كه هيچ چيزى جاى خر را نمى گيرد، حتى ملا. وقتى انسان به موجود باركشى نياز دارد تا كى مى تواند به حرف، حرف تنها گوش كند؟ با هزار من موعظه ی ملا يك گرم ا ز بار جابجا نخواهد شد و در اينجا است كه اگر مدت درازى بار انسان روى هم جمع شد و در خطر نابودى قرار گرفت چگونه مى توان باز هم حرف ملا را بر صداى خر ترجيح داد؟ بالاخره بايد فكرى كرد و راه علاجى جست.

بارها چاره انديشى ملت ايران در برابر ملا به جائى نرسيد و به همين دليل بايد راه چاره جديدى مى انديشيدند. اما چاره انديشى در اين مورد به معنى گذشتن از ملا براى رسيدن به خر بود و اين براى ملا بسيار خطرناك. ناگزير ملا هم به فكر افتاد كه راه چاره اى پيدا كند كه نه مردم را از دست بدهد و نه خر را قرض دهد. چاره اى كه ملا انديشيد به عقل هيچ جنى نمى رسيد. ملا خرى پيدا كرد كه صداى ملا هم بدهد يا ملائى كه صداى خرهم داشت. او چنان موجود آراسته اى به ميدان فرستاد كه ما آن را ازخر دجال هم رنگين تر يافتيم. با به ميدان فرستادن اين موجود، مدتى باز من وشما گيج بوديم و نمى دانستيم كه اين موجود ترو تميز جديد واقعا كدام است، ملا يا خر؟
اين خرملا يا ملاخر با رسيدن به ميدان تيز هاى درشت و آواز بلندى سر داد به طورى كه همه ا ز يافتن چنين خرى شاد و سر حال شديم و خدا را شكركرديم: گفتگوى تمدن ها، دمكراسي، آزادى و غيره! ملت هجوم آوردند و مقدم چنين خرى را گرامى داشتند به خيال آن كه بار فرومانده ی خود را بر پشت اين خر خواهند گذاشت و آسوده خواهند شد. شايد حتى جبران گذشته هم بشود.
اما اگر حتى نيمى از وجود اين موجود جديد هم ملا بود، بالاخره محال بود زير بار برود و از جائى صدايش در مى آمد. لازم بود كه اين خر را بيازمايند كه مثلا يونجه مى خورد يا چلوكباب.
ملت بيچاره بايد براى اين خرملا يا ملا خر پول هر دو را(هم چلوكباب وهم يونجه) مى داد تا آن را بيازمايد.اما در هر صورت خرج پالان وطويله اش به گردنمان افتاد. در مانده بوديم كه پول يونجه وچلوكباب را ا ز كجا بياوريم كه شاهد ا ز غيب رسيد و ما را از پرداختن پول يونجه و چلوكباب رها كرد. جلاد ملا ها وسط بازار كشته شد و صداى اصلى اين خرملا يا ملاخر به نشانه قدردانى از يك نوكر سرسپرده ی بى رحم ومروت بلند شد. يخ زديم و مات ومبهوت به هم نگاه كرديم. اما باز هم عده اى مى گفتند يكى چشم گاو است، “شايد كه خطا زديده ی ما باشد يك بار دگر نيز….” اما احتياج نبود كه ما تلاشى بكنيم. شاهد ها از غيب رسيد و تكرار شد. من نمى خواهم اشاره اى به شاهد هاى ديگر بكنم كه حيف است در نوشته اى به مناسبت چنين مثلى نام كسانى برده شود كه در دنيا ستايش شده اند.
اما عمو جان با تو هستم ! بالاخره فرق خر و ملا را فهميدى يا نه. عده اى از جوانان با هوش و جسارت قديم كه حالا پيران سياست پيشه شده اند هم به اين نتيجه رسيدند كه بابا جان اين يكى هيچ چيز كمتر از چلوكباب نمى خورد. پس فايده ی خر ملا را هم ندارد كه نمى شد آن را قرض گرفت. اگر اين را قرض بگيرى از آن خر هائى از آب در مى آيد كه بايد آ ن را تا آنجا كه بخواهد به دوش بكشى. والسلام.
1- با ياد زنده ياد خسرو شاهانى
از آرشیو
Comments
در كارگاه نمدمالى <br> ف . ت .دانشجو — بدون دیدگاه
HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>