Comments

زدم صبح خیابان بهار به تن باکره ای گمشده در جنگل فقر — 1 دیدگاه

  1. ای کسانی که دم از باور ایمان دارید،
    خبر از فاجعه ی تلخ زمستان دارید؟
    سر سجاده ی ابریشمتان وقت سحر
    فکر کردید به سرمای شدید دم در
    به تن آسایی یک زن، بغل باغ چنار؟
    وسط سوز دم صبح خیابان بهار
    به تب باکره ای گمشده در جنگل فقر؟
    عصمتی سوخته در نشئگی از منقل فقر
    عَلم دین شده افراشته بر سر در شهر
    و شما، از پسِ یک شیشه تماشاگر شهر
    چه نمازیست که از قافله غافل ماندید؟
    شرفی مرد و شما سوره ی یس خواندید
    نرم و آهسته پسِ شیشه تماشا کردید
    گرگ زد، گله پر از خون شد و حاشا کردید
    گرگها، بره تان را به چپاول بردند
    خواب بودید، تنش را به تناول بردند
    منم آن بره ی گمگشته پس باغ چنار
    منم آن دخترک ساده ی بن بست بهار
    گوش باشید که من قافیه پرداز شدم
    هوش باشید که قتّاله ی صد راز شدم
    شیخ فرهیخته که رسم ادب می دانی
    و مرا جانم و قربان و جگر می خوانی،
    روی پیشانی اگر داغ عبادت داری،
    طلب میوه ی ممنوع به خلوت داری
    من ز شرعی شدن میل تو بدنام شدم
    لایق ضربه ی هشتادم اسلام شدم
    ای کسانی که مرا کافر دین می خوانید،
    خودتان پای همین دین خدا می مانید؟
    شهر، آفت زده، این باغ هرس می خواهد
    پر سیمرغ، ز آ شوب قفس می خواهد
    شب به نذر کر و کورانه که سیراب شدید
    و شکم سیر ز نان فاتح محراب شدید
    من و من های ز من خسته تری افتادند
    پشت دیوار همین مسجدتان جان دادند
    نانمان راحت الحلقوم گلوتان شده است
    عرق زحمتمان شرب سبوتان شده است
    بس کنید این همه انکار قباحت دارد
    یک نفر این تبر فتنه، زمین بگذارد

    رباب شیرازی کرامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>