اولین آشنایی تصادفی من با شخصیت سیاسی رابرت اوپنهایمر / ا.پوری
سعی می کنم بینهایت خلاصه به سئوالهای زیر جواب دهم.
1. آیا رابرت اوپنهایمر رهبر پروژه معروف جهان برای ساختن بمب اتمی، کمونیست و جاسوس شوروی بود؟
2. مسئولیت اخلاقی دانشمندانی مانند ادوارد تیلر درباره فعالیتهای علمی خود چیست؟
3. جوزف راتبلات کیست و چگونه به اتهام جاسوسی شوروی تا فروپاشی شوروی زیر ننگ اتهام جاسوسی زیست ولی بعد از فروپاشی شوروی و پایان سرد امریکایی جایزه نوبل صلح دریافت کرد!
4. در حالی که نامه انیشتین-زیلارد به رئیسجمهور روزولت، جرقه آغاز پروژه منهتن بود، چرا رهبری پروژه منهتن به انیشتین سپرده نشد؟
5. یک نکته بسیار قابل تامل برای فعالین چپ و کمونیست امروزی
*************
زمانی که دانشجوی سال اول کامپیوتر دانشگاه تهران بودم، در ویترین کتابفروشی امیرکبیر کتاب “قضیه جی رابرت اوپنهایمر” را دیدم. به خیال اینکه درباره فیزیک است کتاب را خریدم. همواره کتابهای زیادی خارج از کتابهای درسی می خواندم… بعد از خواندن آن کتاب بجای آشنایی با نظریات او در باره فیزیک، با نظریات سیاسی و فلسفی و بویژه هوشمندی او در بازجویی پس دادن به مسئولین سازمان سیا در دوران مککارتیسم آشنا شدم، بسیار احترام مرا برانگیخت و هنوز هم ادامه دارد…
رابرت اوپنهایمر رهبری علمی پروژه منهتن:
آیا اوپنهایمر کمونیست بود؟
اوپنهایمر از جمله متهم بود که کمونیست است، تقریبا اکثر دوستانش از جمله، دوست دخترش دکتر جین تاتلاک، روانپزشک و معشوقه پیشین او، است که در آن زمان فعال کمونیست بود… برادرش فرانک اوپنهایمر فیزیکدان بود و در پروژه منهتن کار میکرد، از اعضای حزب کمونیست امریکا بود! در دوران مککارتیسم از تدریس دانشگاهی اخراج شد و سالها نتوانست شغل آکادمیک پیدا کند، اما بعدها مؤسسه مشهور «آزمایشگاه کاوشگری» (Exploratorium) در سانفرانسیسکو را تأسیس کرد…. همسرش کاترین “کیتی” پیشینه عمیقی در ارتباط با کمونیسم داشت. او عضو حزب کمونیست آمریکا بود و حتی با یک عضو برجسته این حزب، جو دالت، ازدواج کرده بود که در جنگ داخلی اسپانیا کشته شد…
او با هوشمندی بی نظیری که از یک نابغه بر می آید از اتهامات جان سالم بدر می برد!… محاکمه او زمانی شروع می شود که از پیشنهاد رهبری پروژه منهتن برای ساختن بمب هیدروژنی که 1000 بار قویتر از بمب هسته ای بود سر باز می زند!.. زیرا در آن زمان روسها هم بمب اتمی خود را ساخته بودند…
مسئولیت اخلاقی دانشمندانی مانند ادوارد تیلر درباره فعالیتهای علمی خود
ادوارد تیلر زیر دست اوپنهایمر کار می کرد، رهبری پروژه ساختن بمب هیدروژنی را بعهده می گیرد و سرانجام موفق به ساختن آن می شود… تیلر می گوید: من بعنوان یک دانشمند مسئول کاربرد بمب اتمی نیستم وظیفه من اجرای سفارش دولتی است. مسئولیت سیاسی را دولت بعهده دارد نه من! من فقط مسئولیت علمی خود را برای کشف و اختراع هدف مورد نظر دارم!…
از نظر من افرادی مانند تیلر روسپی های علمی هستند! همانطوریکه یک روسپی با شخصیت مشتری کاری ندارد، در مقابل دریافت پول بخشی از بدن خود را در اختیار خریدار قرار می دهد، اینگونه دانشمندان هم با شخصیت مشتری و سابقه و اهداف او کوچکترین کاری ندارند، در ازای دریافت پول، بجای خدمات جنسی اتفاق مهمترین بخش بدن خود یعنی مغز خود را در اختیار سفارش دهندگان قرار می دهند!…
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل…
تیلر در پروسه محاکمه اوپنهایمر شرکت کرد و گفت اگر اوپنهایمر رهبری پروژه را داشت بخاطر نبوغ فوق العاده و همه جانبه او شاید امریکا دوسال زودتر بمب هیدروژنی را می ساخت!…
جوزف راتبلات: (Joseph Rotblat)
فیزیکدان لهستانی-بریتانیایی یکی از معدود دانشمندانی بود که پروژه منهتن را ترک کرد.
او در سال ۱۹۴۴، زمانی که مشخص شد آلمان قادر به ساخت بمب نیست، تصمیم گرفت از این پروژه استعفا دهد، زیرا تنها انگیزه او برای پیوستن به پروژه، ترس از ساخت بمب توسط نازیها بود.
راتبلات بعدها یکی از بنیانگذاران و فعالان اصلی جنبش پاگواش برای علم و صلح جهانی شد.
همکاری میان جوزف راتبلات، برتراند راسل و آلبرت اینشتین از سال 1955 با انتشار بیانیه راسل-اینشتین شروع شد و نقطه عطفی در تاریخ جنبش ضد سلاحهای هستهای بود و در نهایت به تأسیس کنفرانسهای پاگواش منجر شد که دکتر راتبلات نقش اصلی و محوری را در آن بر عهده داشت.
بعد از استعفای او از همکاری با پروژه منهتن در سال 1944 علیرغم دستاورهای بی نظیرش در فیزیک پزشکی بجای فیزیک اتمی و فعالیت بی وقفه برای جنبش پاگواش برای علم و صلح جهانی… سالها در امریکا و انگلیس زیر اتهام سنگین جاسوسی شوروی زندگی کرد!… او بینهایت خوش شانس بود، آنقدر زنده ماند که بعد از فروپاشی شوروی از اتهامات مبرا شد، سرانجام در سال 1995 جایزه نوبل صلح گرفت!… اگر این شانس را نداشت ممکن بود تا آخر عمر پربارش با اتهام جاسوسی شوروی بمیرد!…
قابل تامل است که محاکمه اوپنهایمر تنها یک محاکمه امنیتی نبود؛ بلکه نبردی میان آزادی اندیشه واقعی، مسئولیت اخلاقی یک فرد یا یک نابغه در برابر درخواست دولت برای رسیدن به اهداف سیاسی و نظامی خاص، در اوج دوران جنگ سرد و نگرانی های امنیتی زمانه حاکم بود…
یک سئوال مهم:
در حالی که نامه انیشتین-زیلارد به رئیسجمهور روزولت، جرقه آغاز پروژه منهتن بود، چرا رهبری پروژه منهتن به او سپرده نشد؟
زیرا خود انیشتین به عنوان یک “خطر امنیتی بالقوه” شناخته شد و از هرگونه همکاری یا حتی مشاوره با دانشمندان لوس آلاموس منع گردید.
باورهای سوسیالیستی انیشتین:
انیشتین از دیرباز منتقد سرسخت نظام سرمایهداری بود و خود را یک سوسیالیست دموکرات میدانست. او طرفدار یک اقتصاد برنامهریزیشده بود که هدف اصلی آن تأمین نیازهای کل جامعه باشد، نه سود خصوصی.
مقاله «چرا سوسیالیسم؟» (Why Socialism?):
انیشتین این مقاله را نوشت و در ماه مه ۱۹۴۹ در اولین شماره مجله سوسیالیستی مانتلی ریویو (Monthly Review) به چاپ رسید. سردبیران مجله پل سویزی و هری مگداف از اقتصاددانان بنام مارکسیست امریکا بودند.
او در این مقاله به شدت از رقابت اقتصادی غارتگرانه در نظام سرمایهداری و نابرابریهای فزاینده انتقاد میکند و استدلال میکند که تنها یک اقتصاد سوسیالیستی با یک نظام آموزشی متمرکز بر اهداف اجتماعی میتواند بر این شرارتها غلبه کند و از حقوق فردی در چارچوب یک دموکراسی قدرتمند دفاع کند.
در واقع، انیشتین در این دیدگاههای سیاسی سوسیالیستی آشکار و مستمر خود، تا پایان عمرش مصمم باقی ماند، و همین امر باعث شد که در دوران تعصبآمیز و سوءظن مککارتیسم، از محرمانهترین پروژه کشور آمریکا کنار گذاشته شود.
علت اصلی حذف انیشتین از پروژه منهتن رد صلاحیت امنیتی بود! (The Security Risk)
مقامات اطلاعاتی ایالات متحده (به ویژه دفتر اطلاعات ارتش، G-2) از تاریخچه فعالیتهای سیاسی انیشتین، حمایتهای او از آرمانهای صلحطلبانه، حقوق مدنی و سازمانهای چپگرا که در دوران جنگ سرد مورد ظن بودند، نگران بودند.
به همین دلیل، در ژوئیه ۱۹۴۰، دفتر اطلاعات ارتش، صلاحیت امنیتی او (Security Clearance) را که برای دسترسی به اطلاعات محرمانه پروژه منهتن ضروری بود، رد کرد.
دلیل دیگری که ارائه می کنند این است که انیشتین نابغه فیزیک نظری بود در حالیکه در لوس آلاموس به فیزیکدانان عملی (تجربی) و مهندسان هستهای نیاز داشت که در زمینه شکافت هستهای، کار با رآکتورها و طراحی سلاح تخصص داشتند…
رابرت اوپنهایمر هم فیزیکدان نظری هم ارتباط عمیقی با فیزیک تجربی داشت، و هم مدیر برجسته ای بود، به همین دلایل فرد مناسبتری برای رهبری فنی و اجرایی پروژه بود…
مک کارتیسم جدید:
در نهایت تاسف هنوز هم در ابعادی دیگر انگار جامعه امریکا به دوران مککارتیسم جدید بر می گردد! به هر فردی یا کشوریکه لازم بدانند اتهام تروریست بودن، یا جاسوس روسیه بودن و غیره را می زنند!… مثلا ترامپ به زهران ممدانی اتهام کمونیست بودن را می زند! جرم او این استکه به اجرای کمی عدالت بیشتر و سوسیال دمکراسی اروپایی در درون نظام سرمایه داری، باور دارد! ولی چنین افرادی برای فاشیستهای امریکایی و ایرانی قابل تحمل نیستند!…
یک نکته بسیار قابل تامل برای فعالین چپ و کمونیست امروزی
چرا سازمان های امنیت نظام سرمایه داری می توانند از استعدادهای نوابغی که آشکارا مخالف نظام سرمایه داری بودند به نفع خود استفاده کنند و در پروژه هایی به اهمیت پروژه منهتن از علم و دانش و استعدادهای آنها استفاده کنند ولی احزاب و سازمانهای چپ بویژه نوع ایرانی آن شب و روز در حال پاکسازی اطرافیان خود از دوستان و رفقایی هستند که شاید کمتر از یک درصد با آنها اختلاف نظر دارند و بیشتر از 99% افکار و باورهای مشابه دارند؟ کم نیستند تعداد “چپ” هاییکه زهران ممدانی را به خاطر ملاقات و شرکت در کنفرانست مطبوعاتی و ایستادن در کنار ترامپ که رئیس جمهور امریکاست، او را تحقیر، طرد و لجن مال نکرده باشند!… تا زمانیکه این نوع خالص طلبی بظاهر انقلابی ولی ویرانگر و ضد انقلابی بطور ریشه ای از جنبش محو نشود، چپ نیازی به دشمن بیرونی نخواهد داشت!…
درسی که از کمون و مارکس میآموزیم، این است که انقلابها توسط ائتلافها و جنبشهای بزرگ و متضاد ساخته میشوند، نه توسط اقلیتی کوچک با ایدئولوژی بینقص. انقلاب نیازمند هماهنگی (Coordination) است، نه همسانسازی. (Homogenization)
در کمون پاریس تنها یک نفر آشکارا طرفدار مارکس بود! ولی مارکس علیرغم نقد اشتباهات کمون از آن بشدت دفاع کرد و کمون را جاودانه کرد!… بقیه اعضای رهبری کمون بلانکیستها، نئوژاکوبن ها، پرودونیستها، انترناسیونالیستها بودند!…
پرواضح است که این مسائل مهم را در چند سطر نمی توان خلاصه کرد و برای جلوگیری از سوءتفاهمات باید در فرصتی مناسب به توضیح دقیق مسائل این مسائل پرداخت…
سالهاست که هر مقاله ای را در باره پروژه منهتن و دانشمندانی مانند اوپنهایمر و راتبلات و مسئولیت علمی و اخلاقی دانشمندان نسبت به جامعه و اختراعات خود، جمع آوری می کنم… شاید در یک فرصت مناسب در باره آنها مقلاتی بنویسم…
علت نوشتن یادداشت فوق این بود که مقاله مختصر مفید زیر را در فیسبوک دیدم، فکر کردم شاید برای شما هم قابل تامل باشد!…
با احترام،
ا.پوری(هلند)11-29-2025
******************************
مقاله ای که در فیسبوک دیدم و موجب نوشتن یادداشت فوق شد…
nrdStoeops 946i M1N3165087h mv22b336tA0:7tacl0ahco1tr89e0e6 3 ·
در شهر پرهیاهوی نیویورک، در سال ۱۹۰۴، «جولیوس رابرت اوپنهایمر» در خانوادهای یهودی و ثروتمند با ریشهٔ آلمانی به دنیا آمد. کودکی او هیچ شباهتی به همسالانش نداشت. او در آپارتمانی مجلل مشرف به رودخانهٔ هادسون بزرگ شد؛ خانهای آراسته به تابلوهایی از پیکاسو و ونگوگ. کودکی نحیف و رنگپریده بود، اما در چشمانش برق تیزهوشی عمیقی میدرخشید؛ هوشی که با خلوتگزینی و درونگرایی عجیب درآمیخته بود.
وقتی بچهها در کوچهها توپبازی میکردند، رابرت غرق در شعر و ادبیات بود، و با شور کودکانهاش به جمعآوری سنگها و فلزات میپرداخت. دانشمندان زمینشناسی به او نامه مینوشتند و گمان میکردند طرف مکاتبهشان یک پژوهشگر بزرگسال است؛ نه پسربچهای دوازدهساله. ذهنش بزرگتر از بدنش بود، و روحش پیرتر از سنش؛ گویی در انزوای زودهنگام یک نابغه زندگی میکرد.
«اوبی»، لقب دوستانهٔ او، بعدها راهی دانشگاه هاروارد شد؛ جایی که علوم و ادبیات را با ولع بلعید و تنها طی سه سال با افتخار فارغالتحصیل شد. اما جاهطلبیاش او را به آنسوی اقیانوس برد؛ به اروپا، مرکز زایش فیزیک مدرن. در کمبریج بریتانیا گرفتار افسردگی و رنج روانی شد؛ تا جایی که در لحظهای از یأس، تلاش کرد سیبی را برای استادش مسموم کند.
اما نجات او از دل «مکانیک کوانتومی» برخاست. به دانشگاه گوتینگن آلمان رفت و در محیطی احاطهشده با بزرگان فیزیک—چون ماکس بورن و نیلز بور—راه خودش را پیدا کرد. جوان افسرده به سرعت به فیزیکدانی نظری و درخشان بدل شد؛ زبان اتمها و ستارگان را میفهمید. سپس به آمریکا بازگشت و در دانشگاه برکلی تدریس را آغاز کرد؛ جایی که با سبک فلسفی و نگاه آبیِ اندوهگینش دانشجویان را مجذوب میساخت و پایههای مکتب آمریکایی فیزیک نظری را بنا نهاد.
در اوایل دههٔ ۱۹۴۰، با پیشروی سایهٔ نازیسم بر اروپا، دنیا و اوپنهایمر هر دو تغییر کردند. دانشمندان کشف کردند که شکافت هستهٔ اورانیوم انرژی عظیمی آزاد میکند. ایالات متحده خطر را حس کرد: اگر هیتلر نخستین کسی باشد که به این سلاح دست مییابد، جهان آزاد به پایان میرسد.
گزینش اوپنهایمر برای هدایت آزمایشگاه سری «پروژهٔ منهتن» تصمیمی سرنوشتساز بود؛ با وجود گرایشهای چپگرایانهاش که همواره محل سوءظن دستگاههای امنیتی بود. او «لوس آلاموس» را در دل صحرای نیومکزیکو برگزید؛ جایی که در جوانی دلبستهاش شده بود. در آنجا، میان شنزار و انزوا، او از یک فیزیکدان رؤیابین به مدیری سختگیر بدل شد؛ رهبر ارکستری از بزرگترین مغزهای زمین که میکوشیدند راز انرژی هستهای را بگشایند.
بامداد ۱۶ ژوئیه ۱۹۴۵، در منطقهای با نام «ترینیتی» (ثالوث)، جهان نفس در سینه حبس کرد. اوپنهایمر در پناهگاهی بتنی ایستاده بود؛ لاغر همچون مترسکی لرزان. شمارش معکوس آغاز شد… ناگهان، شبِ صحرا به روزی خیرهکننده بدل گشت؛ نوری که زمین از آغاز خلقت به خود ندیده بود.
ابر قارچی عظیم بالا رفت و در حالی که همراهانش از این پیروزی علمی به وجد آمده بودند، اوپنهایمر جملهای از کتاب مقدس هندو بهاگاواد گیتا را بیاد آورد:
«اکنون من مرگ شدهام… نابودگر جهانها.»
در همان لحظه فهمید بشریت برای نخستین بار توان نابودی خویش را به دست آورده است.
پس از انفجار دو بمب اتمی بر هیروشیما و ناگازاکی و پایان جنگ، اوپنهایمر به قهرمان ملی بدل شد. تصویرش روی جلد مجلات رفت، اما تصاویر قربانیان و ویرانیها همچون سایهای سنگین او را رها نمیکردند. او به مخالف سرسخت مسابقهٔ تسلیحات هستهای بدل شد و بهشدت توسعهٔ «بمب هیدروژنی»—مرگبارتر و ویرانگرتر—را محکوم کرد.
این موضع اخلاقی او را در اوج «هراس سرخ» و دوران مککارتیسم به هدفی آسان بدل ساخت. در سال ۱۹۵۴، جلسهٔ بازپرسی تحقیرآمیزی برگزار شد؛ وفاداریاش به وطن زیر سؤال رفت و مجوز امنیتیاش لغو شد. «پدر بمب اتم» از قدرت و نفوذش برکنار شد و باقی عمرش را بهسان تبعیدی در وطن گذراند؛ در مؤسسهٔ مطالعات پیشرفتهٔ پرینستون، غرق در اندیشهٔ فیزیک و فلسفه.
در سال ۱۹۶۷، رابرت اوپنهایمر در پی سرطان حنجره درگذشت؛ با شکوه دستاورد علمیاش و سنگینی دردی اخلاقی بر شانههایش. او همچون «پرومته» در اسطورههای یونان بود که آتش را از خدایان ربود و به آدمیان بخشید و به بهای آن، به رنج ابدی گرفتار شد. او نیز به انسان آتشی نو داد؛ آتشی که میتواند شهرها را روشن کند… یا آنها را به خاکستر بدل سازد.عبرت این داستان، عبرت یک زندگی میان نبوغ و مسئولیت است؛ میان روشنایی علم و تاریکی نتایج آن.
در زندگی اوپنهایمر چند درس بزرگ نهفته است:
۱. نبوغ بدون مهار اخلاقی میتواند به فاجعه بینجامد.
اوپنهایمر با ذهنی درخشان، علمی را به اوج رساند که میتوانست جهان را بسازد یا آن را نابود کند. وقتی انسان قدرتی فراتر از خودش بهدست میآورد، اخلاق باید پیش از علم ایستاده باشد.
۲. بزرگترین پیروزیها میتوانند سنگینترین بارهای روحی باشند.
او در روز انفجار اولین بمب، هم بزرگترین دستاورد علمیاش را دید و هم بزرگترین رنج عمرش را آغاز کرد. موفقیت همیشه شادی نمیآورد؛ گاهی باری است که تا آخر عمر بر دوش میماند.
۳. حقیقت، حتی اگر دیر گفته شود، ارزش دارد.
پس از جنگ، وقتی بسیاری در حال جشنگرفتن بودند، اوپنهایمر شجاعت آن را داشت که علیه ادامهٔ ساخت سلاحهای مرگبار بایستد؛ حتی اگر این ایستادگی به قیمت نابودی جایگاهش تمام شود.
۴. قدرت سیاسی میتواند نابغهترین انسانها را قربانی کند.
در اوج مککارتیسم، او که روزی «نجاتدهندهٔ آمریکا» خوانده میشد، به خیانت متهم شد. دنیا زود قضاوت میکند و زود فراموش میکند. این درس هشداردهندهای است برای هر انسان برجستهای که به قدرت نزدیک میشود.
۵. انسان هر چقدر بزرگ باشد، از مسئولیت کارهایش نمیتواند فرار کند.
اوپنهایمر با علمش دنیا را تغییر داد، اما تا پایان عمر با پیامد آن جنگید.
این یادآوری است که مسئولیت، سایهٔ ثابتِ هر قدرتی است.
و شاید مهمترین عبرت:
گاهی ما آتشی میآفرینیم که قرار است چراغ باشد،
اما اگر مراقب نباشیم
همان آتش میتواند جهان را بسوزاند.
Comments
اولین آشنایی تصادفی من با شخصیت سیاسی رابرت اوپنهایمر / ا.پوری — بدون دیدگاه
HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>