«حقیقت کلیت است»
سیامک کیانی
سیامک کیانی : «حقیقت کلیت است»
– نقدی بر نوشته «چپِ بدون دشمن مشخص، .. – محمد حقیقت»
پیشگفتار
نوشتهی پیشرو نشان میدهد که: نخست این که، رفیق «حقیقت» و «ده مهر»، گروهی که او یکی از رهبران آن است، در عمل همان یکسویهنگری را انجام میدهند که دیگران را به آن متهم میکنند. دوم این که، پشتیبانی بیچونوچرا از جمهوری اسلامی پیش از جنگ، «چپ»ی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق می کند، را از نقد ستم درونی و اقتصاد ددمنشانه نئولیبرالیستی حاکمیت جمهوری اسلامی بازداشته است. سوم این که، واقعگرایی ایستای این گونه گروههای «چپ» به تسلیم در برابر شرایط انجامیده و چشمانداز سوسیالیستی را نابود کرده است.
پیش از باز کردن نقد، باید پذیرفت که در منطق نویسنده، حقیقتی ناگزیر نهفته است: «سیاست در خلأ رخ نمیدهد.» هنگامی که جنگندههای بیگانه شهرها را بمباران میکنند و زیرساختهای یک کشور — از نیروگاهها تا بیمارستانها — هدف گرفته میشود، انتزاعی کردن سیاست به بهای نابودی «بستر مادی زیست» میانجامد.
در این شرایط، پاسداری از یکپارچگی میهن، نه به معنای پاسداری از یک ساختار سیاسی ویژه، بلکه پاسداری از حقِ ماندگاری یک جامعه است. اگر کشوری به اشغال درآید یا مانند لیبی و سوریهی دیگری شود، نه تنها «چپ»ی بر جای نمیماند، بلکه طبقهی کارگر نیز نخواهد بود که ما بخواهیم برای دادخواهی آن بجنگیم. از این دیدگاه، حق با اوست: در هنگام بمباران، وظیفهی نخست، نه تنها «چپ»، بلکه همهی میهندوستان، نگهداری از «خانه» است.
اگر کشور به دست نیروی چیرهگر بیگانه افتد، نه تنها هیچ فضایی برای کار سیاسی، نقد یا نبرد برای دادخواهی بر جای نمیماند، بلکه خود مردم نیز هزینههای سنگین انسانی، اجتماعی و اقتصادی را بر دوش خواهند کشید. در چنین دمهای حساس، بودِ جامعه، جان مردم و یکپارچگی کشور در خطر است. از این دیدگاه، پافشاری نویسنده بر ناگزیری بازشناسی تضاد عمده و برجستگی پاسداری ملی، دفاعکردنی و درست است.
پیش از یورش دشمنانی که خواهان چندپارگی میهن ما هستند، جنگ یک رویداد تئوریک بود که میشد با آن برخوردی تئوریک داشت. از آن هنگامی که این رویداد به یک واقعیت دگرگون میشود، دیگر نمیتوان «یکی به نعل زد، یکی به میخ» و دو زبانی سخن گفت. پرسشهای بسیار سادهای میتواند خط سیاسی یک سازمان «چپ» را در این شرایط مشخص و روشن سازد. چه کسی آغازگر این جنگ بوده است؟ هدف بیگانگان از این جنگ چیست؟ در شرایط مشخص کنونی، شکست چه کشوری در این جنگ به سود جهان و مردم میهن ماست؟ آیا در شرایط کنونی، با بررسی همسنگی نیروهای سیاسی در جامعه، همسو شدن با هدف دشمنان ایران برای واژگونی رژیم جمهوری اسلامی به سود طبقهی کارگر، دیگر رنجبران و خلقهای ایران و «چپ» است؟
هدف این نوشته این نیست که دیدگاههای دیگر سازمانهای سیاسی «چپ» را چارچوببندی کند. هر سازمانی باید با راستگویی و دوری از پیشداوری به این پرسشهای کلیدی پاسخ دهد و بر پایهی آن سیاست خود را روشن سازد. هدف این نوشته همچنین این نیست که از نوشتهی آقای کریمی دفاع کند — خوشبختانه خود ایشان دستبهقلم است و اگر نیاز به پاسخگویی ببیند، میتواند خود انجام دهد. هدف این نوشته نشان دادن این است که «حقیقت کلیت است ». نمیتوان و نباید تنها یک نیمهی لیوان آب را دید.
بگذارد در آغاز نشان دهیم که دفاع بهجا از اصل پاسداری از میهن، هنگامی که به چارچوبی برای بازتولید یکسویهنگری تاریخی دگرگون میشود، خود نیازمند نقد است.
دفاع از میهن در شرایط جنگی؛ اما وظیفههای پیش از جنگ چه؟
نوشتهی رفیق «حقیقت» دربارهی دیدگاه «چپ» در برابر یورش آمریکا و اسرائیل علیه ایران و نادرست بودن ساختن یک «خط سوم» در زمان جنگ است. همانگونه که ما در پیشگفتار گفتهایم، این انتقادی بهجا است. ولی…
ولی ایشان با زبردستی، یک تحلیل مشخص از یک لحظهی مشخصِ کنونی را بهناگهان به شرایط پیش از جنگ پیوند میدهد و از همان آغاز چارچوبی برای اندیشیدن خواننده میسازد تا او را در آن گرفتار سازد. او مینویسد:
«در سالهای اخیر، نوعی از گفتار سیاسی در میان برخی مدعیان چپ رواج یافته که بیش از آنکه ریشه در واقعیتهای مادی و تاریخی داشته باشد، در فضایی انتزاعی، اخلاقگرایانه و بیزمان و مکان حرکت میکند.» (درشتسازی واژهها کار ماست)
یعنی سخن تنها دربارهی هماکنون نیست، بلکه به دید نویسنده، پیدا کردن یک خط درست و مستقل از جمهوری اسلامی و آمریکا، حتا پیش از جنگ، نادرست بوده است.
ایشان که خط مستقل را یک «سیاست سوم» میخواند، بسیار بر این نکته پافشاری دارد که سیاست مستقل «نه بر زمین واقعیت، بلکه در خلأ شکل گرفته است». خط یا «سیاست سوم»، نگارنده را به یاد تئوری «راه سوم» آنتونی گیدنز (Anthony Giddens) و «نیروی سوم» خلیل ملکی میاندازد که هیچکدام سودی برای جنبش «چپ» نداشته است. برای همین نگارنده بیشتر دوست دارد که این خط را خطِ مستقل طبقاتی «چپ» بخواند.
در اینجاست که پاسخ به یک پرسش سرنوشتساز، جایگاه «چپ» را روشن میسازد: آیا دفاع از میهن در زمان جنگ، تنها وظیفه ما است، یا پیش از آن نیز وظیفهای بر دوش «چپ» سنگینی میکند؟
ایشان میگوید که «در شرایط عادی، نقد قدرت و تلاش برای بدیلهای اجتماعی امری ضروری و حتا یک وظیفهی ملی است. اما خطای مهلک این رویکرد در آن است که میان این وضعیت و شرایط استثناییِ جنگ تمایزی قائل نمیشود.»
به زبان دیگر، رفیق «حقیقت» دستکم در این نوشته میپذیرد که «نقد قدرت و تلاش برای بدیلهای اجتماعی امری ضروری و حتا یک وظیفهی ملی است» که میتوان در زمان غیرجنگی به آن پرداخت.
برای سنجش اینکه آیا این گفتار ایشان با کردار و رفتار سیاسی گروه «ده مهر» همخوان است، باید نگاهی به تاریخ دیدگاههای این گروه بیندازیم. راستش این است که ما به گواه نوشتههای سی سال گذشته میتوانیم بگوییم که «ده مهر» حتا در «شرایط عادی» هم از جمهوری اسلامی انتقاد نکرد. «ده مهر» همواره حتا برای انتقاد دیگران از جمهوری اسلامی شرط های «هفت خوان رستمی» گذاشته است.
رفیق «حقیقت» به درستی میگوید که «نقد تنها زمانی معنا دارد که در خدمت تقویت جامعه باشد، نه تضعیف آن در برابر دشمن خارجی.» ما به گواه نوشتههای بیشمار «ده مهر» میتوانیم بگوییم که هنگامی که ایشان از «در خدمت تقویت جامعه» سخن میگویند، معنایش «در خدمت تقویت جمهوری اسلامی» است.
رفیق زندهیاد اردشیر تا بدانجا پیش رفته بود که هر انتقادی را به این شرط درست میدانست که مایهی سستی جمهوری اسلامی نشود. و آقای بهمن آزاد، رهبر «ده مهر»، تا بدانجا پیش رفته است که خود جمهوری اسلامی را از حاکمیت آن جدا میسازد. ایشان میگوید: «بورژوازی خیانتکاره، جمهوری اسلامی نه…»
«ده مهر» از یک سو بر ناگزیری نقد فرمانروایی سخن میگوید؛ از سوی دیگر، هر دیدی را که ناسازگار با سیاست جمهوری اسلامی و بر پایهی سیاست مستقل طبقاتی باشد، «بیپروایی» یا «درونماندگی» مینامد. این در عمل، چارچوبِ نقد را کوتاه و تنگ میکند، حتا اگر در گفتار، نقد را بپذیرد.
بگذارید بررسی کنیم که «حقیقت» که در گفتار، نقد را در «شرایط عادی» میپذیرد، در عمل چگونه با کسانی برخورد میکند که همان نقد را در همان « شرایط عادی» به کار میبندند؟
«موضع اخلاقی» و یکسویهنگری
ایشان برای نشان دادن درستی دیدگاه خود به «موضع اخلاقی» — که خود همگان را به پرهیز از آن رهنمایی میکند — میغلتد. ایشان میگوید:
«نسلی از فعالان چپ که در دورهای در متن مبارزهی رادیکال و سازمانیافته حضور داشتند، پس از سرکوبهای دههی شصت، مهاجرت اجباری و فروپاشی اتحاد شوروی، وارد مرحلهای تازه از حیات سیاسی شدند. این جابهجایی، در بخشی از آنان بهتدریج به تغییر در دستگاه فکری انجامید. فاصله از میدان واقعی مبارزه و زیست طولانی در فضای سیاسی و رسانهای غرب، سیاست را از یک امر عینی و پرهزینه به سطحی انتزاعی و کمهزینه منتقل کرد.»
این نه تنها یک «موضع اخلاقی» است، بلکه از دید منطقی نیز پایش میلنگد. میتوان از این رفیق پرسید که چگونه شما توانستید در «فاصله از میدان واقعی مبارزه و زیست طولانی در فضای سیاسی و رسانهای غرب» به سیاستی درست دست یابید، ولی آقای کریمی به همین دلیل نمیتواند؟
ایشان بارها سخن از پرهیز از کاهش یک دیدگاه سیاسی به یک «موضع اخلاقی» گفته است. ایشان در پاسخ به نوشتهی نگارنده نیز — که از همکاری جمهوری اسلامی با آمریکا در فروپاشی نظامهای اقتصادی-اجتماعی و سیاسی کشورهای همسایهی ما، عراق و افغانستان، که پیامدهای ناگواری مانند کشته شدن صدها هزار و آواره شدن میلیونها داشته است، انتقاد کرده بود — آن انتقاد را یک «موضع اخلاقی» خواند.
به زبان دیگر، «ده مهر» نبرد ضدامپریالیستی را به پشتیبانی بدونوچرا از سیاست برونمرزی جمهوری اسلامی کاهش میدهد و در این راه تا بدانجا پیش میرود که از همکاری جمهوری اسلامی با امپریالیسم برای نابودی دو کشور همسایه دفاع میکند. «ده مهر» حتا دیگر از دیدن تضاد منطق خود درمانده است. اگر همکاری با امپریالیسم در راه فروپاشی دو کشور همسایه یک کار تاکتیکی است که نباید با غلتیدن در یک «موضع اخلاقی» از آن انتقاد کرد، پس چرا درگیری جمهوری اسلامی با آمریکا و صهیونیسم در دفاع از فلسطین نمیتواند یک کار تاکتیکی باشد؟
افزون بر این، ایشان دید خود را «واقعی» و دید دیگران را «انتزاعی» میخواند، اما این خودش یک داوری هنجاری است، نه یک اثبات. یعنی همان چیزی که به دیگران نسبت میدهد (اخلاقیسازی سیاست)، اگر به سود دیدگاه او باشد، خود به کار میبرد.
این ناسازگاریِ رفتاری، تنها نوک کوه یخ است. بنمایهی اصلی داستان، به نقدی بزرگتر بازمیگردد: خودِ نوشته رفیق «حقیقت» و سیاست «ده مهر»، از همان آفتی رنج میبرد که دیگران را به آن متهم میکند — یکسویهنگری.
ایشان به درستی مینویسند که «نقد قدرت، عمدتاً به سطح داخلی تقلیل مییابد. در نتیجه، تحلیل از واقعیت جهانی — با همهی پیچیدگیهایش — جای خود را به خوانشی سادهشده میدهد که در آن، “استبداد داخلی” به مسئلهی اصلی بدل میشود و نقش سلطه و مداخلهی خارجی کمرنگ یا حذف میگردد.»
اما ایشان فراموش میکنند که «ده مهر» از بنیانگذاران و هواداران همین سیاستِ یکسویه بوده و هست. برای آسان کردن درک خواننده، میتوان جملهی ایشان را دربارهی نوشتهی آقای کریمی برگرداند و به گونهای دیگر دربارهی «ده مهر» نوشت: «نقد قدرت، عمدتاً به سطح خارجی تقلیل مییابد. در نتیجه، تحلیل از واقعیت داخلی — با همهی پیچیدگیهایش — جای خود را به خوانشی سادهشده میدهد که در آن، “استبداد داخلی” کمرنگ یا حذف میگردد.»
بدینگونه، پرسشی که ایشان بیپاسخ میگذارند و به گواه نوشتههای «ده مهر» با آن کاری هم ندارد، این است که آیا نباید با ستم طبقاتی و ستمی که ریشه در دیکتاتوری دارد نبرد کرد؟ آیا این درست است که برای نبرد با امپریالیسم، برای همیشه همسنگر واپسگرایانی شویم که بدترین ریخت سرمایهداری-دینی را در میهن ما پیاده کردهاند؟
آیا سیاستی که به کمرنگی «استبداد داخلی» و نظام سرمایهداریِ ددمنشِ نئولیبرالیستی بینجامد، سیاستی مستقل و مارکسیستی است؟
«ده مهر» در پشتیبانی از سیاستهای سرکوبگر جمهوری اسلامی، حتا از مرز راستروی گذشته است، و «با کاسهی گرمتر از آش» شدن در این کار، از هواداران رژیم نیز پیشی گرفته است.
بهمن آزاد در گفتوگوهای یوتیوبی دربارهی سخنان ضدکمونیستیِ فراوانی که آقای خامنهای، ولی فقیه، هنگام زنده بودنش گفته است، میگوید که این سخنان «به ما مربوط نیست». ایشان فاجعهی ملی را که به کشتار بیش از ۵۰۰۰ تن از درستکارترین، باهوشترین، میهندوستترین و مردمدوستترین چهرههای این جامعه انجامیده است، یک «سوءتفاهم» خوانده است. آیا کشتار انسانهایی که حتا هفتتیری هم هنگام دستگیری در دست نداشتند را میتوان «سوءتفاهم» خواند؟
«ده مهر» سالها در هر گوشه و کنار جمهوری اسلامی به دنبال بهانهای گشته است، تا بتواند از آن دفاع کند. «ده مهر» برای پشتیبانی کورکورانه از جمهوری اسلامی تا بدانجا پیش رفت که حتا از آقای روحانی پشتیبانی کرد. دوستان «ده مهر» در «عدالت» با کاربرد همین منطق، از شارلاتان سیاسی و مردمفریبی مانند احمدینژاد سالها پشتیبانی کردهاند. او را — با اینکه از سوی نهادهای مالی امپریالیستی ستایش شده بود — دموکرات انقلابی خواندهاند.
«ده مهر» یکچشمی و یکسویی را تا بدانجا پیش برده است که در عمل، به جای تحلیل طبقاتی، به تکیهگاههایی چون ملیگرایی و ژئوپولیتیک رو آورده است. «ده مهر» بهجای تحلیل تضادهای طبقاتی، در همهی سالهای پیش از جنگ کنونی، تضاد میان «غرب» و «ایران» را اصلیترین تضاد جامعه خوانده است که باید به آن پرداخت. در این نگاه، بورژوازی حاکم در جمهوری اسلامی به دلیل «ایستادگی در برابر غرب»، به نیرویی پیشرو دگرگون میشود؛ آن هم هنگامی که اقتصاد ایران، به ویژه تولید صنعتی، بر پایهی خصوصیسازی، الیگارشی، رانتیسازی و پیادهسازی نسخههای نئولیبرال به دستور نهادهای امپریالیستی مانند بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول، به مرز نابودی کشانده شده است.
باید پذیرفت که مارکسیستها نباید تضادهای ژئوپولیتیکی را نادیده بگیرند. هر دولتی و هر نظامی میتواند در زمینههای گوناگون، در پهنهی شطرنج ژئوپولیتیک جهان، نقش مثبتی بازی کند. چشمپوشی از این روند، هنگامی که جهانِ چندقطبی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا با چالشی ژرف روبرو است، کار درستی نیست. اما اگر طبقهی کارگر میبایست تنها بر پایهی آرایش ژئوپولیتیک جهان، سیاستهای طبقاتی خود در درون جامعه را برنامهریزی کند و نه بر پایهی تضادهای واقعی طبقاتی و اجتماعی، آنگاه مارکسیسم به ابزاری برای درستانگاری سیاستهای بورژوازی و قدرتهای سرکوبگر دگرگون میشود.
بدون نبرد طبقاتی در درون و برپایی یک اقتصاد ملی و دموکراتیک و غیرسرمایهداری، هیچ پیکار ضدامپریالیستیِ واقعی نمیتواند پایدار بماند.
هنگامی که رفیق «حقیقت» از نقش آمریکا در فروپاشی کشورهایی مانند عراق، لیبی یا سوریه سخن میگوید، این بخشی از واقعیت است. ولی ایشان که دیگران را برای ندیدن نقش نیروهای امپریالیستی در رویدادهای کشورها سرزنش و نکوهش میکند، خود سیاستهای حاکمیتهای درون کشورها را کمرنگ میکند و واکاوی را یکسویه میسازد — آن هم هنگامی که خود او با همین سادهسازی ستیز دارد. آیا پیاده کردن برنامههای نئولیبرالیستی در سوریه آغازگر شورشها نبوده است، که غرب از آن برای سرنگونی حکومت اسد بهرهجویی کرده است؟ آیا دیکتاتوری صدام در عراق و دیکتاتوری قذافی در لیبی، زمینههای کمتوانی نیروی دفاع ملی را از پیش فراهم نکرده بودند؟
نمیتوان از پیوند ستمِ درونی و بیرونی سخن گفت، اما نادیده گرفت که چگونه دههها سیاستهای اقتصادیِ نئولیبرالیستی، رانتخواری و سرکوبِ سندیکاهای مستقل کارگری، «پشت جبهه» را تهی کرده است. هنگامی که فسادِ ساختاری و سرمایهداریِ چپاولگر، باورِ همگانی به دستگاه فرمانروایی کنونی را سست میکند و مردم را به زیر خطِ تهیدستی میراند، در واقع ملت را در برابرِ دشمنِ بیرونی بیدفاع رها میکند.
بگذارید شرایط را از زبان کسی گزارش دهیم که انگشتش بر نبض جامعه است، و نه مانند نگارنده و «حقیقت»، دستی از دور بر آتش دارد. محمود دولتآبادی میگوید: «دلیلی ندارد مردم فکر کنند که مملکت در خطر است. مملکت در خطر است، اما مردم باید نان بخورند که بتوانند از خود و کشورشان دفاع کنند.»
این یکسویهنگری رفیق «حقیقت»، ریشه در برداشت ویژهای از «واقعیت» دارد؛ برداشتی که گاه «چپ» را از نقش دگرگونکنندهی خود تهی میکند و به تماشاگری ایستا دگرگون میسازد.
واقعگرایی انقلابی، نه تسلیم واقعیت شدن
«حقیقت»، واکاوی بر پایهی واقعیتهای عینی را بنیان اصلی میداند و هرگونه نگرش انتزاعی را بیتأثیر میشمارد. اگرچه این سخن دربارهی شرایط مشخصِ جنگیِ کنونی درست است، ولی باور به این که همیشه تنها باید بر پایهی واقعیتهای عینی سیاستهای خود را برنامهریزی کرد، شرایط عینی را مکانیکی از شرایط ذهنی جدا میکند. این برداشت میتواند به گونهای تنگنظری و تن در دادن به شرایط برجای کنونی انجامد. مارکسیسم تنها به تفسیر آنچه هست نمیپردازد؛ همانگونه که مارکس به درستی گفته است: «تاکنون فیلسوفان تنها به تفسیر جهان پرداختهاند، اما سخن بر سر دگرگونی آن است.»
این گونه واقعگرایی به رئالیسم ایستا میانجامد که جهان را پدیدهای دگرگونناپذیر و جدا از روابط میان اجزای آن مینگرد. دیدگاه متافیزیکیِ رئالیسم ایستا و دیالکتیک انقلابی در برابر یکدیگرند. مارکس در «تزهایی دربارهی فویرباخ» به همین اندیشه تاخت: فیلسوفان پیشین (ماتریالیستهای مکانیکی و رئالیستهای ایستا) جهان را بهسان «ابژه» (چیز) مینگریستند، نه بهسان «فعالیت حسی-عملی انسان». از این دیدگاه، واقعیت چیزی نیست که سوژه باید خود را تسلیم آن کند؛ واقعیت همان «شرایطی» است که میتوان و باید آن را دگرگون ساخت. مارکسیست نباید خود را در چارچوب «آنچه هست» زندانی کند. توان «چپ» در داشتن «چشماندازی» برای آیندهی جامعه است که میتوان و باید با فراهم کردن شرایط شایستهی ذهنی، این «امکان» را به « واقعیت» دگرگون ساخت.
یک مارکسیست، واقعیت را نه بهسان چیستیِ ایستا و دگرگونناپذیر، بلکه بهسان فرآیندی پویا و در روند واکاوی مینگرد که از تنشهای درونی خود سرچشمه میگیرد. این مطلقگرایی و نگاه ایستا به واقعیت، «ده مهر» را بر آن داشته است که پس از چهار دهه از شکست انقلاب، هنوز سخن از « نبرد که بر که» براند.
از این رو، سالهاست که کار «ده مهر» همنوایی با روزگار کنونی و شرایط ناگوار جمهوری اسلامی شده است، و برنامهای — یا حتا خواستی یا چشماندازی — برای آیندهای بهتر و فراهم آوردن زمینههای ذهنی برای دگرگونی شرایط عینی از خود نشان نمیدهد. اگر «چپ» بدون یک چشمانداز سوسیالیستی، تنها در چارچوب واقعیت خود را زندانی کند، خود را از ابزار اصلی خویش — یعنی نقد بنیادین و پیشگذاری چشماندازی جایگزین — رها کرده و به نیرویی دگرگون میشود که تنها در پی نگهداری شرایط کنونی است، هرچند این شرایط آکنده از ستم، نابرابری و خودکامگی باشد.
با این کار، «ده مهر» همزمان به انجام دو گناه دچار میشود. نخست این که «ده مهر»، وارونهی همهی آموزشهای مارکسیستی، فراهم کردن شرایطِ شایستهی ذهنی برای انجام دگرگونیهای بنیادین را وظیفهی خود نمیداند. و پس از آن، درست به دلیل نبود شرایط شایستهی ذهنی در جامعه، کرنش در برابر واقعیت عینی را به دیگران سفارش میکند.
این نگاه ایستا به واقعیت، «ده مهر» را به بنبستی کشانده است: از یک سو، پشتیبانی بیچونوچرا از جمهوری اسلامی در برابر دشمن بیرونی؛ از سوی دیگر، فراموشیِ ستم درونی. اما «چپ» دیالکتیکی راهی فراتر از هر دو میجوید.
سیاست «چپ» دیالکتیکی
«حققیت» چیزی در باره ی این که جنگ یک واقعیت عینیِ ثابت و پایدار نیست، نمی گوید و به بررسی این که سرشت جنگ هم میتواند در روند روزگار دگرگون شود، نمیپردازد. یک نمونه روشن آن را ما در همین تاریخ نیم سده گذشته خود دیده ایم. حزب تودهی ایران، جنگ عراق و کشورهای امپریالیستی علیه میهن ما را یک جنگ میهنی میخواند و ایستادگی در برابر یورش بیگانگان را یک وظیفهی ملی میدانست. ولی همین حزب، هنگامی که دریافت جمهوری اسلامی از این جنگ برای سرکوب مردم، فراموشیِ بند «د» و «ج» اصلاحات ارضی، و به کنار گذاشتن بازرگانی خارجیِ ملی بهرهجویی میکند، از آن انتقاد کرد.
پلنوم هفدهم حزب چنین مینویسد: «هماکنون عملکرد سرمایهداری تجاری و تا حد معینی سرمایهداری وابسته به زمین و مسکن این خطر را در مقابل چشم همه مردم قرار داده و ضرورت مبارزهی همهجانبه برای ریشهکن کردن این تسلط غارتگرانه و محدود کردن فعالیت سرمایه در این زمینهها را از طرف وسیعترین اقشار جامعه ایران مطرح کرده است.» (پلنوم هفدهم – ص ۱۱)
حزب هنگامی که دریافت جمهوری اسلامی جنگ را از سرشت میهنی آن تهی کرده و خواهان اشغال کربلا و نجف است، با دلیری در برابر این سیاست نادرست ایستاد و بهایی سنگین پرداخت. یادآوری شود که آیتالله اردبیلی در سخنرانی نماز جمعه، حزب را به خنجر زدن بر پشت جمهوری اسلامی و همسویی با دشمنان متهم کرد.
دفاع از میهن در زمان جنگ، بدین معنا نیست که پاسداری از کشور باید به درستانگاری یا پذیرش ساختارهای نادادگرِ فرمانروا بیانجامد. اگر این گونه باشد، «چپ» تنها به نیرویی پشتیبان برای فرمانروایی دگرگون میشود، بی آنکه به هدف اصلی خود — یعنی رهایی طبقههای ستمدیده — دست یابد.
اگر «چپ»ی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق می کند، میگوید که هنگام جنگ باید در کنارِ پاسداران مرزهای میهن ایستاد، این گفتار تنها در آن هنگام انقلابی است که ثابت کند پیش از جنگ، همهی توان خود را برای دگرگونیِ شرایط کنونی انجام داده است. «ده مهر» که امروز به درستی نگران تمامیتِ ارضی کشور است، باید پاسخ دهد که چرا پیش از جنگ، در برابر آن «خودکامگی و سرمایهداری چیرگیگر» که جامعه را از درون پوسانده، کاریِ کارستان نکرده است؟
نویسنده به درستی میگوید که ستمِ درونی و چیرگیِ بیرونی به هم گره خوردهاند و نمیتوان آن دو را از یکدیگر جدا کرد. اما این گفته، پرسشی بنیادین را پیش میکشد که نویسنده پاسخش را نمیدهد: اگر این پیوند تا این اندازه روشن است، چرا « در شرایط عادی» پیش از جنگ، «ده مهر» کاری بنیادین برای ستیز با ریشههای این دو پدیده – «خودکامگی و سرمایهداری چیرگیگر» -انجام نداده است؟ اگر در اینجا و آنجا انتقاد ملایمی از اقتصاد نئولیبرالیستی شده است، «ده مهر» با زبردستی گناه آن را بر دوش بورژوازی لیبرال گذاشته است و نه بر حاکمیت جمهوری اسلامی با همه لایههای بورژوازی انگلی فرمانروا. چرا «ده مهر» دلیرانه از ولیفقیه پیشین— که از سوی نیروهای امپریالیستی-صهیونیستی ترور شده است — با برنامههایی مانند «جهش تولید» و «مولدسازی» و با فرمانی که بند ۴۴ قانون اساسی را در سال ۱۳۸۴ (۲۰۰۵ میلادی) از سرشت پیشرو خود تهی کرد و راه را برای خصوصیسازیهای گسترده باز کرد، انتقاد نکرد؟ چرا «ده مهر» به جای انتقاد از این سیاستهای خانمانسوز، به زبان بهمن آزاد به گنگگویی میپردازد: «بورژوازی خیانتکاره، جمهوری اسلامی نه…»؟
اگر بپذیریم که خودکامگیِ درونی و سرمایهداریِ ددمنش، خود از بنمایههای اصلی ناتوانی کشور و زمینهساز چیرگیهای بیرونی هستند، پس کار «چپ» این بود که پیش از رسیدن به جنگ، با پیکار سازمانیافته و خودآگاه، این ساختارهای نادادگر را به چالش کشد. ناکارآمدی در این کار، به معنای از دست دادن فرصتهای تاریخی است؛ فرصتهایی که میتوانست با سست کردن پایههای ستمِ درونی، از نیرو و نفوذ چیرگیگران بیرونی نیز بکاهد و کشور را از رسیدن به چنین روزگار پرخطری بازدارد.
ببینیم که «دولتآبادی» با نگاه موشکافانهی یک نویسندهی چیرهدست، جامعه را چگونه میبیند: «به چه دلیل ۹۵٪ مردم در معرض یک جریان تدریجی تبدیل و فرسایش و فنا قرار بگیرند و بهتدریج همینطور زیرشان خالی شود، اقلیتی هم از شدتِ ثروت باد کنند. فقدان عدالت اجتماعی یعنی فقدان انسانیت. ما در این وضعیت به سر میبریم. ببین چه میکند این آوازهگریِ نئولیبرالی و ترکیب آن با فضای امنیتی حاکم بر جامعه!»
حقیقتِ تلخ این است که ستمِ درونی، خود یکی از موتورهای پیشرانِ دستدرازیِ بیگانه است (با پدیدآوردنِ ناتوانیِ ملی و فراخواندن به یورش). طبقههای فرمانروای جهانی برای فراهم کردن زمینههای شایستهی جنگافروزیِ خود، به پذیرش دلیلهای جنگی خود از سوی تودههای جهان نیاز دارند. جمهوری اسلامی با سرکوب خیزشِ ماه مهر، این بهانه را به دست نیروهای امپریالیستی داده و کار آنها را آسانتر کرده است. سازمانهای امنیتی اسرائیل میگویند که نقشهی اسرائیل این بود که آمریکا را برای یورش مشترک به ایران در ماه ژوئن آماده سازد، ولی پس از سرکوب خیزشهای ماه مهر، پیادهسازی این نقشه به جلوه افتاده است.
جمهوری اسلامی با پیادهسازی اقتصاد نئولیبرالیستی و رانتی، مردم ما را درمانده کرده است. «دولتآبادی» میگوید: «مملکت را از همه چیز خالی کردهاند. کشور را از همه چیز تهی کردید، از آدم تهی کردید، از اقتصاد تهی کردید، از اقلیم تهی کردید، از مناسباتِ سالم اجتماعی تهی کردید، از اجتماعات تهی کردید. مردم میگویند شکم گرسنه ایمان ندارد. مردم را گرسنه کردهاید. برنجها را در دریا میریزند، مردم اینها را میبینند. ملت میبینند و میگویند ای بابا، چه کسانی دارند ما را اداره میکنند! میبینند میلیارد میلیارد نابود میشود و عدهی خاصی میبرند. عکسالعمل مردم چه باید باشد؟ میگویند من بخواهم از مملکتم دفاع کنم، باید نان داشته باشم بخورم و اطمینان و اعتمادم به چه کسانی باید باشد؟»
«چپ» دیالکتیکی و درستاندیش، نه به دنبال بزرگنماییِ سازههای برونمرزی است و نه به دنبال نمایشِ گزافکارانهِ سازههای درونمرزی. چنین «چپ»ی، خود را در دامِ دودستگیِ دروغینِ «یا این یا آن» نمیاندازد. از یک سو، «چپ» دیالکتیکی همچنان و همواره با استعمار — چه کهنه و چه نو — در ستیز است؛ زیرا استعمار را نیرویِ برونکشندهی جان و سرمایهی جامعه میداند. از سوی دیگر، در برابرِ دیکتاتوری و ستمِ طبقاتیِ درونمرزی نیز سرِ خم نمیکند، چه این ستم به نامِ «مصلحتِ ملی» باشد، چه به نام «امنیت» یا «وحدت».
به سخن دیگر، «چپ» دیالکتیکی در برابرِ هر دیواری که میان مردم و آزادیِشان قد برمیدارد — خواه از بیرون کشیده شده باشد، خواه از درون — میایستد. او میداند که رهاییِ راستین، تنها در گروِ شکستنِ هر دو لبهی گازانبر است: نه به بهانهی پیکار با استعمار، ستمِ درونی را نادیده میگیرد، و نه به بهانهی نبرد با دیکتاتوری، زمینه را برای نفوذِ استعمار فراهم میکند. وظیفهی او، دیدنِ پیوندِ پنهانِ این دو و گسستنِ آن است. این به این معنا هم است که چپ دیالکتیکی، زیر بمباران بیگانگان و در شرایط جنگی و با دانش به هم سنگی نیروهای درون، با نقشههای امپریالیستی-صهیونیستی « واژگونی رژیم» همکاری و همیاری نمیکند.
نگاه دیالکتیکی، که نه در دامِ یکسویهنگری میافتد و نه در تلهی پشتیبانی کورکورانه، ما را به واپسین پرسش میرساند: «چپ»ی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق کرده است، امروز، در برابر تاریخِ سیاهِ خود در نقد نکردنِ ستم درونی، چه پاسخی دارد؟
پایان سخن
نقدی که بر نوشتهی رفیق «حقیقت» نگاشته شد، نه نپذیرفتنِ اصلِ دفاع از میهن هنگام جنگ، بلکه پاسخی است به فروکاستن سیاست «چپ» به پشتیبانی بیچونوچرا از شرایط ناگوار کنونی که هر روز بدتر می شود. سخن بر سر این نیست که در برابر بمباران و یورش بیگانگان باید بیتفاوت گذشت؛ سخن بر سر این است که حتا هنگام دفاع از میهن نمیتوان و نباید زندانیان سیاسی، اعدامها، بهرهکشی از طبقهی کارگر، ستم به خلقهای دیگر، دگرباشان، دگراندیشان و زنان را فراموش کرد.
کارنامهی حتا پیش از جنگ «ده مهر» در این باره، شوربختانه سیاه است. «ده مهر» جنبش «زن، زندگی، آزادی» را «جریانی» دستپروردهی نیروهای بیگانه خواند. همین سیاست در برابر خیزشهای ماه مهر نیز بازکاری و بازگویی شده است. بیگمان آمریکا و اسرائیل مانند همیشه تلاش کردند که از آب گلآلود ماهی بگیرند، و این جنبش و خیزشهای گوناگون را هم پای هدفهای خود کنند. ولی بزرگنماییِ سازههای برونمرزی در چالشهای بیشماری که کشور با آن روبرو است، همان یک سویه نگری است که «ده مهر» به آن خوی گرفته است.
دفاع از تمامیتِ ارضی، نه تنها یک وظیفهی برجستهی «چپ»، بلکه وظیفهی همهی انسانهای میهندوست است، اما این اصل هرگز به معنای بستن راه نقدِ بنیادینِ ساختارهای ستمگرِ درونی نیست. نه شرایط جنگی و نه سرشت جنگ، یک پدیدهی ثابت و استوار است.
همانگونه که پیشتر گفته شد، «چپ» هم ضدامپریالیست است و هم ضددیکتاتوری و ضد نظام سرمایهداری. پرسش اصلی از «چپ»هایی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق میکنند، همچنان پابرجاست — «چرا پیش از جنگ، این «چپ» در برابر خودکامگی و سرمایهداریِ وابستهی نئولیبرالیستیِ جمهوری اسلامی به اندازهی نیاز کنش نکرد؟» «واقعگراییِ انقلابی» با «تسلیمِ واقعیت» یکسان نیست. مارکسیست نه تماشاگرِ واقعیت، بلکه دگرگونکنندهی آن است. فراهم کردن شرایط ذهنیِ شایسته برای دگرگونی شرایط عینی، همواره بخش بزرگی از وظیفهی «چپ» است.
چپ دیالکتیکی، چپی است که نه با شعارهای اخلاقیِ انتزاعی، بلکه با سازماندهی، خودآگاهیبخشی و پایداری و وفاداری به خطِ مستقل طبقاتی گام به میدان نبرد می گذارد. اگر «چپ» امروز از این کار بازماند، فردا نه «چپ»ی در کار خواهد بود، نه میهنی برای دفاع — اما میهنی هم که بماند، بدون آزادی و عدالت، زندانی بزرگتر از زندانِ پیشین خواهد بود.
بگذارید سخن را با بازگویی گفتاوردهای دیگری از «دولتآبادی» به پایان برسانیم.
«من و شما فکر میکنیم چارچوب این مملکت مهمتر از این است و آدم برای نگهداری آن میتواند حتا بمیرد، ولی همه اینطور فکر نمیکنند. میگویند من بخواهم از مملکتم دفاع کنم، باید نان داشته باشم بخورم و اطمینان و اعتمادم به چه کسانی باید باشد؟»
یادداشت: در پایان نیاز به یادآوری است که نگارنده شکافی میان دیدگاههای آقای بهمن آزاد و رفیق «حقیقت» میبیند، و به ویژه با خواندن چندین نوشته از رفیق «حقیقت» در اخبارروز که حتا در تارنگاشت «ده مهر» بازتاب نیافته است، این تردید بیشتر شده است. شاید این برداشت ریشه در آرزواندیشی (wishful thinking) و خوشباوریِ نگارنده داشته باشد. به هر روی، از آنجایی که گروهی که ایشان در آن کنش سیاسی میکنند، همچنان «ده مهر» است، پس به ناچار برای نقد دیدگاه ایشان باید به بررسی دیدگاه «ده مهر» نیز پرداخت.
سرچشمههای کمکی:
– چپِ بدون دشمن مشخص، نقدی بر «سیاستِ سوم» در زمان جنگ – محمد حقیقت: اخبار روز، ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
– برنامهی «جدال» با نام «آیا آیتالله خامنهای توان حفاظت از منافع ملی ایران را دارد؟» گفتوگویی با آقای بهمن آزاد در شب جمعه، ۱ خرداد ۱۴۰۴
– مقالهی «ده مهر»، ۲۳ آبان ۱۴۰۴: «محک تجربه و انحراف از سنّت انقلابی ــــ نقدی بر مقالهی “نامهی مردم” و تبیینی از سیاست ضدامپریالیستی گروه “۱۰ مهر”»
– نقدی بر «سه پیشفرض نادرست»؛ وقتی نقدِ چپ، ناخواسته خوراکِ فشار بیرونی میشود – محمد حقیقت: پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
– نقدی بر سه پیشفرض نادرست در دیدگاه «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلقگرا»ی جهان دربارهی جمهوری اسلامی – سیامک کیانی: اخبار روز، ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
– گفتوگوی احمد غلامی با محمود دولتآبادی؛ غرقشدن در هیچ: اخبار روز ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
– پلنوم هفدهم کمیته مرکزی حزب توده ایران (فروردین ۱۳۶۰)
کامنت آنارشیست کمونیست نشان میدهد که ایشون نمیتواند علیه درستی عقاید آنارشیستی نظر بدهد، برای همین چیزهائی می نویسد که خودش هم نمی فهمد چیست.
وطن پرستی و سرمایه داری (کلا جامعه طبقاتی) با هم می آیند. وطن پرستی و کمونیسم با هم جور در نمی آیند. وطن پرستی و سوسیالیسم در حقیقت وطن پرستی و سرمایه داری دولتی است. برای همین وطن پرستان مارکسیست شیاد هستند.
چیزی که آنارشیستها در دو قرن گذشته عرضه کرده اند حقایق است، چیزی که مارکسیستها عرضه کرده اند آدم کشی، سرمایه داری دولتی، بوروکراسی، مفت خوری و جلادی است مثل استالین به درک واصل شده.
آفرین به نویسنده کامنت اول. اگر او آنارشیست است، دمش گرم.
به خانم آنارشیست ویکیپدیایی !
شما آنارشیست ها بعد از 2 قرن بهترش را عرضه نکردید؛
غیر از ایجاد تفرقه بین مبارزان، و ضعفیف نمودن نیروهای ضد استثمار و ضد ارتجاع!
اکنون هم بعد از 30 سال کمنت گذاشتن در این سایت، اینجا قثط شاهد کج فهمی هایت از آنارشیسم هستند:
بی وطنی، خواهان ادامه حکومت آخوندی( چون بهتر از مارکسیست ها هستند ! )، جنگ زنان علیه مردها، ایجاد جنگ داخلی کارگران و زنان (برده !)مزدی؛ وعلیه سایر مردم و علیه سایر اقشار و گروهها و طبقات ساکن فلات ایران و خلیخ همیشه پارس!.
این سه:
وطن پرستی بجای انترناسیونالیسم
حزبگرایی بجای تشکل کارکری
دولتگرایی بجای اتحاد شوراها و کلکتیوهای کارگری
این نتایج را داده:
بجای انقلابی، ارباب تولید کرد
شوروی فاسد پیدایش یافت
شوروی سرنگون شد
و احزاب هوادار شوروی مثل حزب توده ورشکسته شدند.
نویسنده مقاله از تاریخ درس نمیگیرد.