قابهای تلخ حقیقت!
فریبا نظری
قابهای تلخ حقیقت !
۴ تیر ۱۴۰۵
برابر با دهم محرم/ عاشورا
گرچه پیشتر، خرداد ۸۸، دی ۹۶، آبان ۹۸ و شهریور تا اسفند ۱۴۰۱ را دیده بودیم؛ اما دی ۱۴۰۴ برای همیشه ملتی را سوگوار کرد، سوگی بیپایان!
سوگی به کشندگی زهر !
سوگی به سیاهی زمینی بدون خورشید و ماه !
و ناگهان از سوگ دی به اضطراب و ویرانی جنگ موعود رسیدیم!
جنگی با دریچهای گشوده به ناکجاآباد!
جنگی با تعلیق و رهاشدگی تمام!
در این روزها و شبها، بسیار در جستوجوی حقیقت بودم…
من حقیقت را در تصویر انبوه کیسههای سیاه کشتهشدگان در #کهریزک، دیدم!
حقیقت را در تصویر چهرههای آرام زنان و مردان درخون غلتیده و پیچیده شده در پتو دیدم که در کوچهی پشت #بیمارستان_الغدیر، روی زمین سرد زمستان تهران، آرمیده بودند!
من حقیقت را در چهره بیقرار و ناباور خانوادههای کشتهشدگان دی ماه ۱۴۰۴ دیدم!
حقیقت را در صدای نالان پدری یافتم که در میان انبوه پیکرهای کهریزک، پسرش را میجست: #سپهر_بابا، کجایی؟!
حقیقت را در اشک همراه با لبخند تلخ و نگاه منتظر مادران و پدران سوگوار پس از به خاک سپردن فرزندان، دیدم!
من حقیقت را در تصویر چهرههای پرشور و دوستدار زندگی کشتهشدگان دی بر روی سنگ مزارشان دیدم!
حقیقت را در اندوه، ترس و خشم خانوادههای بازداشتشدگان و زخمی شدگان اعتراضات؛ یافتم که تلخ است و بهتآور!
من حقیقت را در آخرین عکس یادگاری همنورد و دوست شادابم #منیژه_خلیلی دیدم که لبخند زیبایش یک شب ناگهان در زوزهی موشکی، ناپدید شد!
حقیقت را در تصویر هوایی دهشتناک مزار کودکان کشتهشدهی میناب یافتم!
من حقیقت را در اشک و بغض اعتراضی زن روستایی دیدم که میگفت نوههایش، مدتهاست دلشان کباب میخواهد اما فقط سیبزمینی در سفره دارند!
من حقیقت را در چهرههای پریده رنگ بیمارانی دیدم که هزینه درمان و داروی خود و عزیزانشان را ندارند و خشمگین و سرگردانند!
حقیقت را در نگاه مضطرب و نگران انبوه زنان و مردان دستفروش در تسخیر خیابانهای شهر دیدم که سفرهشان خالی است و واقعیت هزینههای زندگی، جاری!
من حقیقت را در مدرسههای خالی از همهمه و خندهی دانشآموزان دیدم،
و دانشگاههایی که از آمد و شد جوانان پرشور دانشجو، خالی است!
من حقیقت را در سکوت مردمانی میبینم که سخت خشمگینند و ناگفتههای بسیار دارند …
.
بخوان به نام گل سُرخ، در صحاری شب،
که باغها همه بیدار و بارور گردند!
بخوان، دوباره بخوان،
تا کبوتران سپید
به آشیانهی خونین دوباره برگردند.
بخوان به نام گل سرخ،
در رواق سکوت،
که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد؛
پیام روشن باران،
ز بام نیلی شب،
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد.
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان!
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی …
( محمدرضا شفیعی کدکنی )
Comments
قابهای تلخ حقیقت! <br>فریبا نظری — بدون دیدگاه
HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>