واپسگرائی یا دشمنی با خرد
بهنام چنگائی
زندگی تلخ و خونین ما و آینده کشور درهم فروریخته و پرآشوب مان نباید بیش از این تکراری و دچار واپسگرائی های پیشین باشد و درجابماند، و یا پیاپی و بیخود پی گذشته های تجربه شده و سنتی و سرسام آور تاکنونی بچرخد. چراکه این چرخش های ساختاری شاه و شیخ، تنها به ژرفش واماندگی ها، تکروی ها، خودکامگی ها، گمراهی ها، تباهی ها، ویرانی ها و نسل کشی های پی در پی انجامیده و تاکنون جز به جابجائی های خودکامان در آن بالاها نینجامیده است و دستکم در یک قرن گذشته، این سیاست ها امکان شکوفائی و بهروزی و سرافرازی ما را در این ساختارهای فردی و بی آبرو، بی کم و کاست بربادرفته است. آری ما فرصت زندگی و سازندگی را یکجا به شاه و شیخ دادیم و خود باختیم. ما باختیم، چون نه بسود منافع خویش و خاستگاه اجتماعی مان، که تنها برای سرسپردگی و نادانپروری شاهان و شیخان فرومایه وجودمان بکاررفت و برباد رفتیم، و جز گوش بفرمانی چاره ای نداشته و اسیروار در پی سرورسازی ناآگاهانه آنها، پیوسته سرگردان بودیم و بی هوده می چرخیده ایم؛ نرمش و چرخشی سرزنش آمیز، و راهرفتی نوکرمآبانه و خودکم بینانه که برای زندگی بهتر و بهینه سازی کشورمان هرگز مفید نبود و بی گمان نمی توانست باشد!
بنابرین ساختارهای شاه و شیخ بدرد ما نمی خورند، و ما نیاز به یک دگرگونی ساختار فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و مردمی نو و متکی بر اراده و اداره از پائین و شورائی داشته و داریم. نیاز پایه ای و زیرساختی ایکه در دوران شاهان و شیخان هیچگاه جامه ی مناسب فرهنگی برای ملیت های سرکوبشده ی خود ندوخت، ابزاری درست برای دریافت آزادی های فردی، انسانی و حقوق بشری نداشت، و همچنین ساختاری اقتصادی که بسمت منافع نیروی کار و کارمزدان باشد وجودنداشت تا بتواند سازگار با حق داشتن برابریخواهی کارگران و مردم ستم کش باشد. ضرورت گریزناپذیری که شاه و شیخ بدان تن ندادند و جامعه چنددست نیز برای دگرگونی این نیاز حیاتی، هرگز امکان ناچیزی هم برای فراروئی نیافت. از همینرو دوران بهره کشی، ستمگری، چپاولگری و تکسواری آنها تاکنون سپری نشده و بیاری امپریالیست های یاورشان پیوسته دم و دستگاه قلدری شان دوام آورده است.
با شناخت تاریخی پیشین از شاه و شیخ از یکسو، و اینک پس از تجربه ی نسل کشی دو روزه ی دیماه از دیگرسو روبروئیم که آمیخته ای از ترفندها و دسیسه های ایجاد سرکردگی دوباره پهلوی، و یا امید به پابرجائی دکان خامنه ای را در درون خود پنهان داشت؛ که دردا برنامه و هدف آنها از چشم توده های بجان آمده و بپاخاسته پنهان بود، با اینوجود، فریبکاری دوباره شان، شناخت بهتر ما از آنها را بالابرد، گرچه با هزینه فراموش نشدنی و گزاف جانی ما را روبروساخت. همزمان دیدیم که وعده ی رضا پهلوی فریب بود و برایمان بسیار آموختنی تر شد تا بخودآئیم و بر اراده ی اجتماعی خویش تکیه کنیم و در برابر نیرنگ هردوی آنها ایستادگی کنیم و امروز ایستاده ایم. و دوباره و هرگز گول وعده هاشان را نخواهیم خورد و هرگز به بازگشت یکه تازی هیچکدام از آنها دیگربار تن نداده، و به سوی دوباره گردی به گذشته های ننگین آنان گامی برنخواهیم داشت. چراکه ما نیاز به یک یافتن یک راه پیشروی و نوزایش، یا یک” رنسانس” ایرانی پویای فرهنگی، سیاسی و خردورزی اجتماعی و همبستگی طبقاتی نه تنها در ایران که برای خاورمیانه وامانده و فناتیسم زده دینی داریم. ما می توانیم موتور کوچک این جهش و پویش آینده ساز “نوع انسان” باشیم.
مگر نه که تاریخ پراوج و فرود ما به دانش تجربی آکنده شده و با آگاهی تاریخی آن قرن ها پیوند بلندخورده؟! و از همینرو فرهنگ گشاده رو و رنگین نگاه کشورمان نه تنها برای خود، که ای بسا برای کشورهای منطقه و جهانیان نوعدوست و هموندان طبقاتی مان نیز آموزه های فراوان دارد و پیشینه ای ژرف، گسترده و پرباری برای آموختن و آموزاندن و راه درست یافتن و برگزیدن را درین گذار ژرف و پرفراز در زمینه های تاریخی خویش پرورانده است.
آری ما این توان تجربی، آموزنده و پژوهشگرای انسانمداری را در کنه تاریخ خویش داریم که قرن ها سرگردان میان شیوه های تکراری و ضدمردمی شاهان و شیخان، توسری خور بارآمده ولی امروز باید بدنبال خودباوری، جمعگرائی و دوری جستن از فردپرستی باشد و می باشد. برای نسل امروز و فردا بی گمان تن ندادن به برتریجوئی های فردی، فرقه ای، عقیدتی گام نخست این فراروئی ست، و آن نیز برای تک تک مان ابزاری پایه ای و سازه ای نو می تواند باشد که رو بسوی فردا دارد. همچنانکه پرهیزکردن از جنگ هائی بی هوده و بی پایان دینی و خونین که برای ما و ملت های ستمزده و ناتوانشده ی منطقه راهکاری ست برای دوستی و تنش زدائی. مگرنه که جنگ 1400 ساله سنی و شیعی تاکنون تاوان های بسیار سنگین و دردباری برای قربانیان ساده دل داشته و دارد، و خود همین تاریخ خونبار انگیزه ای ست برای دوری جستن از دشمنی های عقیدتی و بدورریختن دلایل فجایع اش! که آن نیز نیاز به آگاهی تاریخی بیشتر، افشاگری ها و روشنگری های بهتردارد تا بتوان از این رو، یک الگو جوئی سازنده ای یافت و داشت و بکار خردورزی تاریخی و مردمی برد که ما و کشورمان آن وظیفه اخلاقی و انقلابی را بدون شاه و شیخ دارد و داریم و و می شود اهداف صلح جویانه آنرا اگرچه به بهائی گزاف و مرگباری بدست آورده ایم در خدمت به نوعدوستی به نوع انسان دردمند هدیه کنیم.
سرگذشت هولناک و سرنوشت دردبار مردمان این دیار که مای دیروز و امروز باشیم، نه بخواست خدا و نه بدست خود ما که تنها برای یکه تازی ها و خودکامگی های این و آن دوره ای شیخان و شاهان رقم خورده که بسیار تلخ، بلند و شرم انگیز می باشند. تجربه ها ئی که بایسته و شایسته تک تک ماست آنرا هرچه بیشتر و بهتر بشناسیم و بشناسانیم تا بشود هرچه بیشتر و آسان تر از تجربه های ناآگاهانه به آگاهی کلان و توده ای رسید، و از آزمون های نادرست و از فرجام های رو به تباهی آنها با خردورزی جمعی دوری کرده و از اسارت پذیری های ننگین پرهیزجوئیم؛ و از ناآموخته های گذشته، امروز بیآموزیم و آموخته های مان را بکار تجربه مندی گیریم، تامگردرین پگاه رو بفردا، دیگربار درجانزنیم و از تجربه های تاکنونی و یاریرسان نه تنها برای خودمان که برای نسل جوان امروز و فردا نیز بگذاریم تا که آنها هم از این سازه ی نو بهره ورشوند و بتوانند به نسل فردای پس از خود نیز بیآموزاند. تا آنجا که بجای باور و توهم، زندگی خویش را برپایه دانش رو به پیش و خرد جمعی بپیمایند و راه فراروئی خردمندانه را بیش از پیش مهیا و هموارتر کند و بتواند بسهم خود بر توان تاریخی نیروی کار و کارمزدی بیفزایند و دانش طبقاتی شان را بالابرند و هر فرد پشتوانه ای باشد برای بهبود زندگی خود و هموندانش و راه دوری جستن از گمراهی و تباهی را با همبستگی و همکاری از پائین جستجوکند و در گستره کلان راه رهائی از ساختار بهره کشی انسان از انسان را بجوید و سازمان شورائی را در محل کار و زندگی رونق دهد و خودباورانه تر از پیشنیان راه بهتر فردا را در همبستگی اجتماعی طبقاتی بپوید.
بهنام چنگائی 15 بهمن 1404
دوست گرامی، بهنام چنگائی، شما نوشته اید: ” ….. ما نیاز به یک دگرگونی ساختار فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و مردمی نو و متکی بر اراده و اداره از پائین و شورائی داشته و داریم …..”
دوست گرامی، این پدیده در یک رژیم کمونیستی می تواند پدیدار شود اما با آن که کمابیش نیم قرن است که رژیم دوزخی ولایت فقیه در ایران فرمانروائی می کند حضور کمونیست های ایرانی در میدان سیاست ایران صفر بوده است! و اکنون که رژیم گندیده و پوسیده ولایت فقیه رو به نابودی است باز هم حضور کمونیست های ایرانی در میدان سیاست ایران برابر با صفر است! روشن است که با این روال پس از نابودی رژیم ولایت فقیه یک رژیم کمونیستی در ایران بر سر کار نخواهد آمد!
دوست گرامی، بهنام چنگائی، بهتر است شما نوشتاری را درباره چرائی نبودن کمونیست های ایرانی در میدان سیاست ایران بنویسید که در این زمینه نگاه کردن به نوشتاری در لینک زیر سودمند است
https://tabiran.blogspot.com/2025/02/blog-post.html
قسمت دوم
لااقل از زمان جنبش بابیه، ما ایرانی ها شورشهای زیادی داشته ایم. این شورشها شر ارتجاع را در جامعه از بین نبرده است زیرا ارتجاع و انقلاب درست درک نشده است. راه حل رهائی ما زنان و کارگران ایران این است که عینیات ارتجاع را در زندگی روزمره محل کار و زندگی نقد و از طریق تشکل سازی شورائی-کلکتیو نفی کنیم. عینیات ارتجاع هست: هیرارشی، مردسالاری، بردگی مزدی، امپریالیسم، تعصبات، تبهکاری ها، خرافات و افکار ضد علمی و نیمه علمی.
.
انقلاب مرحله ندارد. انقلاب شکل گیری ضد اقتدارگرائی و ضد استثمارگری در ذهن قربانیان ارتجاع است. قربانیان ارتجاع میتوانند کاملا افکار ارتجاعی اختیار کنند و یا نکنند. هیچ ضرورت تاریخی ی تعیین کننده ذهنیت خاصی در قربانیان ارتجاع نیست. ساختارهای زندگی انسانها از طریق عقل و عمل خودشان شکل میگیرد و محدودیت آن از طریق موقعیت طبیعی و درجه هوشیاری علمی آنها تعیین می شود. ما امروز علم انقلاب کمونیستی آنارشیستی داریم چون ارتجاع را میتوانیم از انقلاب تفکیک کنیم، که این خود تفکیک خوب است از بد در بعدی وسیعتر.
پایان
جناب چنگائی،
بهتر است کمی مفصل تر توضیح داده شود.
قسمت اول
امیدوارم به یاد داشته باشید که وضعیت امروز در کامنتهای آنارشیستی کمونیستی پیش بینی شده بود. دلیل اینکه ما در وضع فعلی قرار گرفته ایم این است که در مارکسیسم آنوریته گرائی (سلطه طلبی، اقتدارگرائی) نقد ندارد که هیچ، مارکسیسم خودش آتوریته گراست. فقدان نقد و نفی این شر، هر ارتجاعی را وارد طیف انقلاب میکند. دلیل گرایش توده ها به خمینی، بعد به موسوی، بعد به رضا پهلوی امپریالیستهای غربی، و در آینده به هر ارتجاعی دیگر، همین است. وقتی آتوریته گرائی (همزادش استثمارکردن) نقد نمی شود، کار بجائی کشیده می شود که نظر سازی جریانات ارتجاعی بصورت گفتمان رهائی فهمیده می شود نه بر اساس آگاهی طبقاتی هر فرد اسیر سیستم اقتدارگرایانه-استثمارگرانه موجود.
.
یکی از دلایل ارتجاعی بودن شعارپردازی سرنگونی طلبانه هم دقیقا همین فقدان نقد آتوریته گرائی است. سرنگونی بخودی خود انقلابی نیست، ابتدا باید مطمئن شد که آتوریته جدیدی بوجود نمی آورد. اگر سرنگونی خیلی مهم و درجه یک وانمود شود، هر ازگلی میتواند خودش را انقلابی معرفی کند و کیفیت انقلاب را بازاری کرده و آتوریته جدیدی را تحمیل کند. متاسفانه، خبر بد اینکه، ریشه این ورشکستگی در خود افکار مارکس و انگلس است. این حقیقت، البته، نفی سهم آنها در پرورش ایده متین کمونیسم توسط آنها نیست، باید ایده های غیر علمی و تصنعی آنها را نقد و اصلاح کرد که یکی از آنها ماتریالیسم تاریخی است. راه حل رهائی زنان و کارگران ایران و جهان آنارشیسم کمونیستی است نه کمونیسم مارکسی. در اولی ایده اصل است، در دومی نخبه.
پایان قسمت اول