سرمایهداری مافیایی و فساد در آمریکای ترامپ
نوشته: Henry Giroux
فساد به عنوان نمایش خودکامگی
فساد هرگز از مرکز سیاست آمریکا دور نبوده است. برخی از بدنامترین رسواییها از رفیقبازی و انتصابهای مبتنی بر روابط شخصی در دوران ریاستجمهوری وارن جی. هاردینگ(بیستونهمین رئیسجمهور آمریکا) گرفته تا سوءاستفاده از قدرت که در جریان رسوایی واترگیت در زمان ریچارد نیکسون افشا شد، امتداد دارند. با این حال، بسیاری از مورخان استدلال میکنند که آنچه دونالد ترامپ را از روسای جمهور فاسد قبلی متمایز میکند این است که فساد دیگر پشت درهای بسته، تحت پوشش آیینهای لیبرال مشروعیت بخشی و آداب سیاسی، عمل نمیکند. در دوران ترامپ، فساد آشکارا به عنوان نمایش عمومی انجام میشود و به عنوان نشانهای از قدرت، ثروت، انتقام و وفاداری شخصی مورد تجلیل قرار میگیرد.
نظام فسادِ همواره در حال گسترشِ ترامپ دیگر صرفاً به سوء رفتار مالی پنهان محدود نمیشود، بلکه به نمایشی علنی از حرص و طمعِ جامعهستیزانه تبدیل شده است که هدف آن عادیسازیِ آزمندی، قانونگریزی، قدرتِ مهارنشده و فروپاشیِ پاسخگویی مدنی است. این وضعیت بازتابدهندهٔ نوعی سیاستِ پوچگراییِ اخلاقی است که در آن، فاشیسم دیگر بهصورت تهدیدی دوردست ظاهر نمیشود، بلکه همچون آیندهای دیده میشود که از هماکنون در حال شکلگیری است.»
ترامپ فساد را نه صرفاً به عنوان یک شیوه حکومتداری، بلکه به عنوان نمایشی که برای مشروعیت بخشیدن به طمع، ظلم و قدرت افسارگسیخته طراحی شده است، میپذیرد. این فساد به عنوان چیزی عمل میکند که دومینیک وتزل(جامعهشناس آمریکایی) آن را «مستهجنسازی رویای آمریکایی» نامیده است، فرهنگی که در آن افراط، بیقانونی و غارت به عنوان نشانههای موفقیت و قدرت مورد ستایش قرار میگیرند. در آمریکای ترامپ، فساد به صحنهای از ظلم و خشونت تبدیل میشود و زندگی سیاسی را با ارزشهای ترس، نمایش و ابتذال اشباع میکند.. این وضعیت، به ساختار گستردهتری از سلطه دامن میزند که ریشه در سلسلهمراتب سمیِ نژادی، طبقاتی، زنستیزانه و ملیگراییِ مسیحیِ سفیدپوستان دارد و در عین حال، قانونگریزی و پرخاشگریِ مهارنشده را به گونههایی از سرگرمی سیاسی تبدیل میکند.
فساد، از این نظر، چیزی بیش از نشانهای از زوال نهادی، فساد اخلاقی یا ابتذال سیاسی است. این به یکی از سازوکارهای اصلی آموزشی و سیاسی تبدیل میشود که از طریق آن سیاستهای فاشیستی ریشه میدوانند و ارزشهای دموکراتیک را فرسایش میدهند، در حالی که فرهنگی را که پیرامون وحشیگری، تحقیر و رها کردن مدنی سازمان یافته است، مشروعیت میبخشند. در این فرمولبندی، فساد به عنوان نوعی صحنهآرایی فاشیستی عمل میکند و شرایطی را ایجاد میکند که آنچه جاناتان کری در کتاب «زمین سوخته» آن را «موتور مهارنشدنی اعتیاد، تنهایی، امیدهای واهی، ظلم، روانپریشی، بدهی، زندگی برباد رفته، فرسایش حافظه و فروپاشی اجتماعی» مینامد، تغذیه میکند.
بنابراین، آنچه رژیم ترامپ را تعریف میکند، صرفاً فساد به معنای متعارف رشوهخواری یا سوءرفتار مالی نیست. بلکه تلفیق سیستماتیک قدرت استبدادی، طمع سازمانیافته، نمایش، ظلم تحت حمایت دولت و مصونیت از مجازات است، تلفیقی که فساد را به یک اصل حکومتی و یک آرمان فرهنگی تبدیل میکند. نمایش طمع و رسواییهای ناشی از آن، دامنهای سرسامآور دارد: استفاده از هتلها و اقامتگاههای ترامپ به عنوان دستگاههای پول نقد سیاسی برای لابیگران، دولتهای خارجی و عوامل جمهوریخواه که به دنبال نفوذ هستند؛ هدایت پول مالیاتدهندگان به املاک متعلق به ترامپ از طریق هزینههای سرویس مخفی و دولت؛ انحراف بودجه مراسم تحلیف به طرحهای ثروتمندسازی خصوصی؛ استفاده از سرمایهگذاریهای ارزهای دیجیتال و کمیتههای اقدام سیاسی غیرشفاف به عنوان بودجههای مدرن برای امور خیریه؛ پذیرش هدایای سخاوتمندانه، سفرهای لوکس و هواپیماهای مرتبط با خیرین میلیاردر و منافع خارجی؛ و کسب درآمد آشکار از دسترسی به مقامات متنفذ سیاسی.
علاوه بر این، ارتباطات چند میلیارد دلاری جارد کوشنر(داماد ترامپ) با سرمایهگذاریهای سعودی پس از نقشش در کاخ سفید، معاملات تجاری و گسترشهای تجاری ایوانکا ترامپ در طول دولت، و انتصاب خویشاوندسالارانه اعضای خانواده به سمتهای با نفوذ سیاسی عظیم نیز وجود دارد. آنچه آشکار میشود، مقیاسی از خودکامگی و قانون ستیزی بیسابقه در سیاست مدرن آمریکا است. اما این رسواییها سوءاستفادههای جداگانه از قدرت نیستند. بلکه فساد به بخشی نهادینه از سازوکار حکومت، ابزاری برای شکلدهی به فرهنگ عمومی، و یکی از شاخصههای اصلی قدرت اقتدارگرایانه بدل میشود.
فساد ترامپ فراتر از زبان سنتی رسوایی سیاسی است و به طور فزایندهای شبیه منطق عملیاتی یک تشکیلات تبهکارانه است. صندوق پیشنهادی ۱٫۷۸۶ میلیارد دلاری، که با پرداختهای مرتبط با شورشگران، سودجویان فاسد و سایر نزدیکان ترامپ گره خورده است، صرفاً نمادی از باجخواهی و تبهکاری مالی نیست؛ بلکه الگویی از حکمرانی را آشکار میکند که در آن انبوهی از منابع مالی برای خرید وفاداری، پاداش دادن به حامیان، مرعوب کردن مخالفان و تأمین مصونیت و حمایت سیاسی به کار گرفته میشود.. والتر اولسون به نقل از نیک کاتوجیو میگوید: «این یک دزدی ساده است … رئیس جمهور با مصونیت از مجازات رفتار میکند زیرا معتقد است که بیشتر اعضای حزبش بدون فکر از هر کاری که او انجام میدهد دفاع خواهند کرد و حق با اوست.»
روی هم رفته، این اقدامات، رژیمی را آشکار میکند که به طور فزایندهای به یک تشکیلات تبهکارانه شباهت دارد. چنین اقداماتی بر اساس تصمیم ترامپ برای عفو بیش از ۱۶۰۰ نفر که در ارتباط با حمله ۶ ژانویه به ساختمان کنگره محکوم شده بودند، از جمله شرکتکنندگان در حملات خشونتآمیز به افسران پلیس که از روند دموکراتیک دفاع میکردند، بنا شده است. این عفوها، خشونت سیاسی را به نشان وفاداری تبدیل کردند و نشان دادند که اعمالی که در دفاع از رهبر انجام میشوند، نه تنها توجیه میشوند، بلکه به عنوان خدمت میهنپرستانه تقدیس میشوند.
در عین حال، ترامپ بارها از قدرت عفو برای محافظت از متحدان سیاسی، اهداکنندگان ثروتمند و چهرههای مرتبط با اشکال چشمگیر جرم و جنایت استفاده کرده است. از جمله بدنامترین آنها، عفو راس اولبریشت بود که با یکی از بزرگترین عملیات قاچاق مواد مخدر آنلاین در تاریخ آمریکا مرتبط بود. علاوه بر این، عفو و تخفیف مجازات به متحدان و حامیان متعددی که به جرم کلاهبرداری، فساد و جرایم مالی محکوم شده بودند، اعطا شد. به عنوان مثال، عفو فیلیپ اسفورمز، که در یکی از بزرگترین طرحهای کلاهبرداری مدیکر(بیمه اجتماعی آمریکا) در تاریخ ایالات متحده که به کلاهبرداری ۱.۳ میلیارد دلاری محکوم شد. اسفورمز به نمادی از سیاستی تبدیل شد که در آن با جرایم یقه سفید ها نه به عنوان تهدیدی برای منافع عمومی، بلکه به عنوان ارز قابل معامله در سیستم وفاداری معاملاتی رفتار میشود.
همانطور که دیوید دی. کرکپاتریک، روزنامهنگار، در نیویورکر گزارش داد، خانواده ترامپ تقریباً ۴ میلیارد دلار از طریق شبکه وسیعی از معاملات تجاری، عملیات برندسازی سیاسی، سرمایهگذاریهای ارز دیجیتال و معاملات مبتنی بر نفوذ که به طور مستقیم یا غیرمستقیم به قدرت سیاسی ترامپ مرتبط هستند، به جیب زدهاند. آنچه از این افشاگریها آشکار میشود، صرفاً الگویی از تخلفات اخلاقی منزوی نیست، بلکه تثبیت یک فرهنگ سیاسی است که در آن فساد هم به عنوان نمایش و هم به عنوان حکومت عادی میشود. استخراج ثروت، حمایت، مصونیت قانونی و خشونت سیاسی در یک دستگاه اقتدارگرای واحد همگرا میشوند که با ترس، نارضایتی ساختگی و وفاداری مذهبی گونه به رهبر تغذیه میشود.
فساد، فرهنگ فاشیستی و مرگ وجدان مدنی
اگر یک روی سیاست فاشیستی در تبدیل دولت به ابزاری برای تروریسم داخلی ظاهر میشود، روی دیگر آن در تلفیق قدرت سیاسی و فساد سیستماتیک پدیدار میشود. در اینجا، سرمایهداری مافیایی خود را در درندهترین شکل خود آشکار میکند، زیرا نهادهای عمومی برای ثروتمند کردن نخبگان حاکم، پاداش دادن به وفاداران، مجازات مخالفان و عادیسازی بیقانونی به عنوان یک شیوه حکومت، تهی میشوند. با این حال، فساد تحت سیاست فاشیستی فقط از طریق نهادها و ترتیبات اقتصادی عمل نمیکند؛ بلکه از طریق فرهنگ، احساسات، نمایش و شکلدهی به آگاهی روزمره نیز عمل میکند. به این معنا، فساد را نمیتوان به رسواییهای منفرد یا اعمال مجرمانه فردی تقلیل داد. فساد به یک نیروی فرهنگی و سلاحی آموزشی تبدیل میشود که به آگاهی مدنی حمله میکند، پیوندهای اجتماعی ضروری برای زندگی دموکراتیک را از بین میبرد و هیجانات بسیجکننده فاشیسم را از طریق نمایشهای تحقیر، دفع، ظلم و نفرت ساختگی مشروعیت میبخشد. این پدیده بهعنوان بخشی از یک تربیت نئولیبرالی گستردهتر عمل میکند که در آن زندگی مدنی بر پایهٔ ارزشهای نفع شخصی، کالاییسازی، فردگرایی افراطی و رقابت بیرحمانه سازماندهی میشود.دههها تبلیغاتِ بازارمحور، فرهنگِ سلبریتیها، ضدیت با روشنفکری و ماشینهای تخریبِ تخیل، زبانی اخلاقی را عادی و طبیعی جلوه دادهاند که در آن طمع به آرمان و هدفی مطلوب تبدیل میشود، بیرحمی به سرگرمی بدل میگردد و کالاها و خدمات عمومی به موضوع تحقیر و بیاعتنایی تبدیل میشوند. در چنین شرایطی، فساد بهجای آنکه حملهای به آرمان و وعدهٔ یک دموکراسی نیرومند تلقی شود، چنان در تار و پود آگاهی روزمره تنیده میشود که به صورت امری بدیهی و مبتنی بر عقل سلیم پذیرفته میشود
در سیاست فاشیستی، فساد عملکردی عمیقتر و موذیانهتر دارد. این فساد نه تنها نهادها را میپوساند، بلکه حساسیتهای اخلاقی و مدنی لازم برای خود زندگی دموکراتیک را نیز از بین میبرد. با از بین بردن تمایز بین خدمات عمومی و غارت خصوصی، بین مسئولیت اجتماعی و جرم و جنایت، وجدان را می کُشد، بیصداقتی و ظلم را عادی میکند و سیاست را از هرگونه تعهد اخلاقی به منافع عمومی تهی میسازد. آنچه پدیدار میشود فرهنگی است که در آن طمع به یک فضیلت مدنی، بیقانونی به معیاری از قدرت و رنج دیگران صرفاً آسیب جانبی در پی سلطه تبدیل میشود. دقیقاً همین فروپاشی وجدان به بیحسی و بیفکری اخلاقی است که، همانطور که هانا آرنت در «آیشمن در اورشلیم» و بعداً در «مسئولیت و قضاوت» استدلال کرد، شرایطی را ایجاد میکند که در آن اقتدارگرایی شکوفا میشود. در دنیای سیاسی ترامپ، فساد به یک اجرای اقتدارگرایانه از سلطه خام تبدیل میشود که آشکارا به نمایش گذاشته میشود زیرا هدف پنهان کردن جرم و جنایت نیست، بلکه عادیسازی آن است. اختلاسهای بیپایان، رشوهها، سودجوییهای خانوادگی، کمپینهای ارعاب، عفوها و وفاداریهای معاملهای، پیام روشنی را به مردم میفرستند: دموکراسی دیگر یک پروژه اخلاقی مشترک نیست، بلکه بازاری از ظلم، حمایت و سرمایهداری مافیایی است. همانطور که مورخ روث بن غیات استدلال کرده است، این رشوهها و عفوها را نباید صرفاً به عنوان پاداش وفاداری گذشته در نظر گرفت. آنها به عنوان نگهدارندههایی برای اعمال خشونت سیاسی و وفاداری اقتدارگرایانه در آینده عمل میکنند. مانند باندهای تبهکار سازمانیافته و رژیمهای استبدادی در سراسر جهان (بهویژه مجارستان قبل از شکست اخیر اوربان در انتخابات اخیر)، چنین سیستمهایی با از بین بردن مشکلات قانونی پیروان، آنها را به رهبر پیوند میدهند و در عین حال آنها را برای خدمت در آینده آماده میکنند. عفوها، توافقهای مالی، لطفهای سیاسی و حمایتهای گزینشی به مکانیسمهایی برای ساخت چیزی تبدیل میشوند که به یک شبکه وفاداری با بودجه دولتی تبدیل میشود، شبکهای که برای تضمین اطاعت نه از طریق رضایت دموکراتیک، بلکه از طریق ترس، وابستگی، فساد و همدستی مشترک طراحی شده است.
فساد بهمثابه نظام آموزش عمومی
در چنین شرایطی، فساد به نیرویی آموزش دهنده تبدیل میشود. این پدیده میآموزد که دموکراسی فروشی است، بیعدالتی از عدالت مهمتر است و قدرت متعلق به کسانی است که آنقدر ثروتمند و بیرحم هستند که خود را بالاتر از پاسخگویی قرار دهند. خطر نه تنها در اعمال مجرمانه مربوطه، بلکه در درسهای فرهنگی گستردهتری که ارائه میدهند نیز نهفته است: اینکه گانگستریسم میتواند به عنوان سیاستمداری عمل کند، اینکه وفاداری به رهبر بر وفاداری به قانون غلبه کند، و اینکه دموکراسی میتواند از طریق تلفیقی از خشم، فساد و فراموشی سازمانیافتهی طراحیشده – که توسط مجموعهای بیپایان از ماشینهای تخیلزدایی پرورش مییابد – تهی شود. برای درک اینکه چگونه چنین فسادی رضایت تودهها را تأمین میکند، لازم است دستگاههای فرهنگی و رسانهای را که ارزشهای آن را به گردش در میآورند و اقتدارگرایی را به شکلی از آموزش و زبان روزمره تبدیل میکنند که آگاهی را به سلطه میکشد، بررسی کنیم.
این نوشته در دو بخش هست. قسمت دوم بزودی منتشر میشود
خلاصه شده توسط بنفشه زمانی از: http://www.counterpunch.org
گرچه این نوشتار دور از واقعیتی بنام حاکمیت حلقه اشراف برجامعه میباشد که این واقعیت دموکراسی نامیده میشود وگرچه دوری نویسنده از این واقعیت عینی غیر قابل انکار او را روانه جدا سازی ترامپ از حاکمیت حلقه اشراف در جهان سرمایه داری نموده وگرچه نویسنده از سر نا آگاهی ویا آگاهانه به سرچشمه وبا نپرداخته است اما با این حال خوب است که یک نسخه از این نوشتار با پست سفارشی دو قبضه برای شازده منگل السلطنه و هم زمان برای دیگر خاطر خواه های حاکمیت حلقه اشراف وهمچنین برای ایرانیانی ارسال شود که وظیفه آنها در تظاهراتهای کشورهای خارجی بمانند گله های نماز جمعه ای تنها وتنها در تکبیر برای وراجی های مسموم وضد ایرانی شازده خلاصه میشود.