بشریت در آستانه:راهپیمایی اجباری بهسوی پرتگاه،یا ایجاد راهی برای خروج از جنون؟
بشریت در آستانه:
راهپیمایی اجباری بهسوی پرتگاه،
یا ایجاد راهی برای خروج از جنون؟
نوشته باب آواکیان
۲ مارس ۲۰۲۶
مشکل: سرمایهداری-امپریالیسم- محدود کردن و سوق دادن اجباری بشریت بهسوی فاجعه
در مانیفست کمونیست، مارکس و انگلس به تجربه تاریخی اشاره میکنند که در آن مبارزه بین طبقات متخاصم – بین گروههای ستمگر و ستمدیده در جامعه – گاهی به پیروزی یکی از این دو منجر شده است، اما گاهی نیز به “نابودی مشترک طبقات متخاصم” انجامیده است.
(نمونههای بارز بسیاری از این موارد در کتاب جدید «نفرین جالوت»[1] نوشته لوک کمپ-Goliath’s Curse, by Luke Kemp وجود دارد.)
امروزه، چشمانداز «نابودی عمومی» – نهفقط نابودی طبقات و نیروهای اجتماعی رقیب، بلکه نابودی کل بشریت – چشماندازی واقعی و وحشتناک است که درنتیجهی محصور شدن بشریت در روابط و دینامیکهای وحشتناک سیستم حاکم بر جهان، یعنی سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، ایجاد شده است. این امر به بیانیهی من معنای مشخصی میدهد و بر فوریت آن تأکید میکند:
ما، مردم جهان، دیگر نمیتوانیم اجازه دهیم که این امپریالیستها به تسلط خود بر جهان ادامه دهند و سرنوشت بشریت را تعیین کنند. آنها باید هر چه سریعتر سرنگون شوند. و اینیک واقعیت علمی است که ما مجبور نیستیم به این شکل زندگی کنیم.
از زمان ظهور شکافها و تضادهای طبقاتی و اجتماعی در میان انسانها از هزاران سال پیش و توسعهی دولتهای سرکوبگر قدرتمند، تاریخ با ظهور و سپس سقوط امپراتوریها مشخص شده است – که تنها با امپراتوریهای دیگر جایگزین شدهاند. اما دنیای امروز متفاوت است.
خطر جنگ هستهای، بهویژه بین امپریالیستهای ایالاتمتحده آمریکا از یکسو و روسیه و چین، که آنها نیز سرمایهداری-امپریالیست هستند، از سوی دیگر، بسیار جدی و اکنون رو به افزایش است.
تخریب مداوم و بهسرعت رو به افزایش محیطزیست نیز وجود دارد.
در وبسایت نشریه انقلاب (revcom.us)، در تعدادی از آثار ریموند لوتا و دیگران، و همچنین پاسخهایی که من به مصاحبهای که توسط نشریه Markaz Review درخواست شده بود، ارائه دادم (پاسخهایی که سپس از انتشار آنها خودداری کردند)، تحلیل علمی از چگونگی تسریع خطر بسیار پیشرفته فاجعه اقلیمی توسط ضرورت اساسی و پویاییهای اساسی سیستم سرمایهداری وجود دارد. و با حاکمیت رژیم فاشیستی ترامپ در این کشور، که مدتها آلودهکننده اصلی محیطزیست بوده است، اوضاع بهسرعت از خیلی بد به وحشتناکتر میرود.
ترامپ با شعار «حفاری کن، عزیزم، حفاری کن!»[2] وارد میدان شد- و از زمان به قدرت رسیدن، مناطق جدیدی، ازجمله زمینهای عمومی، را برای اکتشاف و بهرهبرداری از نفت و سایر منابع – بهویژه سوختهای فسیلی – باز کرده است. او، ازجمله در سخنرانی خود در سازمان ملل، واقعیت بحران اقلیمی را بهعنوان یک «کلاهبرداری» محکوم کرده است: «اینیک کلاهبرداری است، فقط بازندگان آن را باور میکنند…» و در اجلاس اخیر COP 30 در برزیل، کل ماجرا یک نمایش مضحک بود. آنها حتی نمیتوانستند، حتی در کلمات، در مورد آنچه میتوانست یک تعهد بیمعنی برای کاهش سوختهای فسیلی باشد – و درواقع، همانطور که گفتم، غارت سوختهای فسیلی در حال افزایش است – به توافق برسند، نه اینکه محدود شود، چه رسد به اینکه حذف شود.
ذوب یخهای قطبی بهعنوان بخشی از گرمایش کلی سیاره وجود دارد. و در اینجا نکته بسیار قابلتوجهی وجود دارد: این امپریالیستها در مواجهه با این ذوب یخهای قطبی چه میکنند؟ آیا آنها میگویند: «اوه، این وحشتناک است، بهطور عمده به تسریع بحران اقلیمی کمک خواهد کرد.» نه. آنها آن را بهعنوان یک مسئله رقابت استراتژیک برای کنترل خطوط دریایی کلیدی میبینند که اکنون با ذوب شدن یخها باز میشوند. این موضوع تا حد زیادی به این موضوع مربوط میشود که چرا ترامپ مدام اعلام میکند که «به هر طریقی» – من میخواستم بگویم «عادلانه یا ناجوانمردانه» اما آنها قطعاً ناجوانمردانه خواهند بود – او کنترل گرینلند را به دست خواهد گرفت، زیرا این موضوع کاملاً به آنچه من ازنظر مشاجره استراتژیک ذکر کردم، مربوط میشود. این روشی است که سیستم امپریالیستی و رهبران سیستم امپریالیستی به یک تحول بزرگ در بحران آبوهوا واکنش نشان میدهند.
درعینحال، ترامپ چیزی را اعلام کرده است که بسیاری آن را دکترین مونرو جدید نامیدهاند: اصرار بر اینکه قاره آمریکا «حیاطخلوت» ایالاتمتحده آمریکا است. این با تغییر خلیج مکزیک به «خلیج آمریکا» توسط او – حداقل در ذهن خودش، و تا حد زیادی در نحوه واکنش برخی دیگر به آن – همراه است. او با هدف اعلام شده تصرف و «اداره» آن کشور با ذخایر عظیم نفتیاش، درگیر تجاوز نظامی آشکار علیه ونزوئلا شده است. او همچنین کوبا را تهدید کرده است، و رئیسجمهور کلمبیا و همچنین رئیسجمهور مکزیک، در امور برزیل، آرژانتین و هندوراس دخالت کردهاند – همه با هدف اصرار و تقویت کل مفهوم قاره آمریکا بهعنوان حیاطخلوت، و بهعنوان حوزه نفوذ و استانی که تحت سلطه امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا است.
ترامپ با شدت تمام در حال احیای نقش قلدر امپریالیست کلاسیک است و در راستای سنت دیرینه و زشت مداخله نظامی یانکیها بهویژه در آمریکای مرکزی و جنوبی، مرتکب اقدامات تجاوزکارانه و جنایات جنگی بیشتری علیه کشورهای کمقدرتتر میشود.
بااینحال، این دنیای قرن نوزدهم یا اوایل قرن بیستم نیست و باید دید که نتیجه قلدری قدرتهای بزرگ و تجاوز نظامی استعماری به سبک قدیمی ترامپ چه خواهد بود.
در بُعدی وسیعتر، اقدامات تهاجمی ترامپ نسبت به آمریکای لاتین بخشی از رقابت استراتژیک امپریالیستی قدرتهای بزرگ با چین است که به نیروی اصلی در تجارت و روابط با کشورهای آمریکای لاتین، ازجمله ونزوئلا، تبدیل شده است: چین مدتی است که منبع اصلی صادرات نفت ونزوئلا بوده است. (ترامپ و فاشیستهای وابسته به او، چین، و نه روسیه، را بهعنوان رقیب و تهدید اصلی برای سلطه جهانی ایالاتمتحده آمریکا میدانند؛ حتی رویکرد ترامپ به روسیه و جنگ در اوکراین، حداقل تا حدی، با هدف قطع یا حداقل تضعیف روابط روسیه با چین است.)
موضع و اقدامات نظامی تهاجمی ترامپ در رابطه با آمریکای لاتین و بهطورکلی، بیانگر سیستم هیولایی سرمایهداری-امپریالیسم است که فاشیسم را بهعنوان تجلی افراطی ماهیت غارتگرانه و روبهزوال این سیستم، در این کشور و بهعنوان یک پدیده گستردهتر در جهان، به وجود آورده است.
در بیانیه گروه «رفیوز فاشیسم» (تشکل «فاشیسم را رد کنید-نپذیرید-» یک تشکل دمکراتیک است که توسط فعالین حزب کمونیست انقلابی آمریکا و همچنین کلیه قشرهای مخالف فاشیسم ترامپ به وجود آمده است-مترجمین) که خواستار بسیج گسترده غیرخشونتآمیز اما مصمم با هدف بیرون راندن رژیم ترامپ است، این توصیف مهم از ماهیت جامع این رژیم فاشیستی و اقدامات آن وجود دارد:
رژیم فاشیستی ترامپ در حال از بین بردن حاکمیت قانون است. روند دادرسی عادلانه را به سخره میگیرد. بهطور غیرقانونی ارتش را در خاک ایالاتمتحده آمریکا مستقر میکند. ناپدید کردن مهاجران و دیگر افراد تیرهپوست در اردوگاههای کار اجباری وحشیانه. احیای تهاجمی برتری نژاد سفید و نسلکشی. معکوس کردن دستاوردهای نهتنها دهه ۱۹۶۰، بلکه حتی جنگ داخلی و دوران بازسازی. به بردگی کشیدن زنان از طریق وحشیگری و خفقان مادری اجباری. ریشهکن کردن افراد دگرباش جنسی. پایمال کردن حقوق دموکراتیک. نقض قوانین بینالمللی. حمله و تهدید سیاستمداران و قضات. هموار کردن راه برای ترور بیحدوحصر علیه مردم. تسریع فروپاشی اقلیمی. کاهش علم و پزشکی، به قیمت جان میلیونها نفر. تهی کردن گنجینه دانش بشریت. نابودی حقیقت. غرق کردن عقل. مطیع کردن هنرها در برابر ظلم و انطباق فاشیستی. هدف قرار دادن هر آنچه شایسته، اخلاقی و خوب است. همه اینها به هوس یک مستبد دیوانه و پست.
خلاصه، این است: یک رژیم فاشیستی بنیادگرای مسیحیِ برتریطلب سفیدپوست، «مردانه» زنستیز، برتریطلب آمریکایی، ضد علم که قدرتش با ترور و ظلم عمدی علیه «دشمنان» واقعی یا خیالی، علیه هرکسی که میبیند بالفعل یا بالقوه در حال مقاومت یا مانعتراشی در برابر حکومت وحشیانهاش است، اعمال میشود.
مقالهای در وبسایت نشریه انقلاب(revcom.us) بهروشنی این موضوع را خلاصه میکند:
در مواجهه با بحران عظیم همین سیستم [سرمایهداری-امپریالیسم]، بخش فاشیستی این طبقه حاکم امپریالیستی – ترامپ، میلر، ونس و بقیه – در مأموریتی برای نجات آن سیستم از طریق یکشکل فاشیستی از حکومت هستند. ازنظر آنها، یکشکل فاشیستی از حکومت- حکومتی که ریشه در برتریطلبی آشکار، آشکار و خشونتآمیز سفیدپوستان، در سلطه مردان بر زنان و سرکوب افراد دگرباش جنسی(ال جی بی تی)، و در نفرت آشکار و قربانی کردن گسترده کسانی که آنها «بیگانه» میدانند دارد؛ حکومتی که غرق در جهل ضد علمی و مسیحیت بنیادگرای تئوکراتیک است؛ و کشوری که در آن روند قانونی و آزادیهای مدنی اساساً از بین میروند – [ازنظر آنها] این تنها چیزی است که میتواند امپراتوری را نجات دهد. (استفان میلر [یکی از نیروهای اصلی در این رژیم فاشیستی] میگوید مهاجران از «سرزمینهای ویران» میآیند – و باید به آنجا بازگردند… اما سؤال واقعی این است: چه کسی آن «سرزمینهای ویران» را ویران کرد؟ و این چه چیزی در مورد فاشیستهایی که اکنون بر این کشور حکومت میکنند به ما میگوید؟)
این حمله فاشیستی به مهاجران – که عمدتاً مهاجران غیر مجرم را هدف قرار داده است، بسیاری از آنها مدتهاست که در این کشور بودهاند و سهم قابلتوجهی در اقتصاد داشتهاند – با حملهای متمرکز بر مردم جهان سوم، بهعنوان بخشی از تلاش فاشیستی ترامپ برای سفیدپوست کردن دوباره آمریکا، انجام میشود، علیرغم این واقعیت که، همانطور که ریموند لوتا اشاره کرده است، «مهاجران جهان سوم برای عملکرد سودآور بخشهای کلیدی اقتصاد ایالاتمتحده آمریکا ضروری هستند». (این مطلب از مقاله لوتا با عنوان «انگلگرایی امپریالیستی و تجدید ساختار طبقاتی-اجتماعی در ایالاتمتحده آمریکا از دهه ۱۹۷۰ تا امروز: کاوشی در روندها و تغییرات» گرفته شده است.)
این فاشیسم، تجلی متمرکز این واقعیت است که این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم به مرزهای محدودیت خود رسیده است. ادعا میشود که در این کشور «آزادی و عدالت برای همه» وجود دارد، اما یک تاریخ کامل و واقعیت مداوم از نابرابری وحشیانه و ستم وحشیانه و به معنای واقعی کلمه مرگبار علیه سیاهپوستان و سایر رنگینپوستان وجود دارد. ستم مداوم بر اساس جنسیت و جنس وجود دارد. حتی اگر جنگ تمامعیار بین قدرتهای امپریالیستی را کنار بگذاریم، این سیستم علت اساسی جنگهای مداوم و همچنین ویرانی محیطزیست و غارت کشورها بهویژه در سراسر جهان سوم است – که همه اینها منجر به آوارگی تعداد زیادی از مهاجران به ایالاتمتحده آمریکا (و سایر کشورهای سرمایهداری-امپریالیستی) میشود. همه اینها در روابط، دینامیکها و اجبارهای اساسی این سیستم نهفته است و از آنها ناشی میشود، که نمیتواند هیچ پاسخ مثبتی به همه اینها ارائه دهد. درعینحال، این حقیقت همچنان پابرجاست که هر جا ظلم و ستم باشد، مقاومت نیز وجود خواهد داشت- و مقاومت و شورش برحق علیه روابط و اعمال ظالمانه این سیستم، بهنوبه خود جذابیت فاشیسم را در میان بخشهایی از مردم و طبقه حاکم تقویت کرده است، که مصمم هستند نهتنها روابط ظالمانه اساسی، بلکه افراطیترین جلوهها و افراطهای آن، باید به طرز وحشیانهای اعمال شود. (در این کشور، این موضوع در شعار «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم» متمرکز شده است، درحالیکه در کشورهای اروپایی و جاهای دیگر، که نیروهای فاشیستی قدرتمند بهعنوان بیان وحشتناک این تضادهای اساسی توسعه یافتهاند، بیانهای خاص متفاوتی پیدا میکند. در پیام رسانه اجتماعی شماره ۱۱۸ من، که در وبسایت رسمی باب آواکیان(@BobAvakianOfficial) موجود است، به برخی از ابعاد کلیدی این موضوع بهطور کاملتری میپردازم.)
برای تکرار این نکته حیاتی از بیانیه سال نو ژانویه ۲۰۲۱ خود:
تا حدی که اوضاع در محدوده این سیستم حفظ شود، درواقع این امر منجر به تشدید دهشت(خوف) بشریت که در این سیستم نهادینه شده است، خواهد شد، درعینحال نیروهای اقتصادی – و اجتماعی و سیاسی – زیربنایی را تقویت و انگیزه بیشتری به آنها میدهد که فاشیسم را که در حال حاضر قدرت زیادی در این کشور (و تعدادی دیگر) نشان داده است، تقویت خواهد کرد.
اما، فاشیسم:
بهعنوان یک دیکتاتوری آشکار و تهاجمی، که حاکمیت قانون را زیر پا میگذارد و منحرف میکند، با تکیهبر خشونت و ترور، به نمایندگی از نظام سرمایهداری درنده و بهعنوان تلاشی افراطی برای مقابله با شکاف عمیق اجتماعی و بحرانهای حاد (چه در داخل کشور و چه در عرصه جهانی)… ممکن است اوضاع را برای مدت معینی، به شیوهای بسیار منفی، در کنار هم نگه دارد، [اما] در تحلیل نهایی، این نمیتواند موفق شود- نمیتواند بهطور نامحدود این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم را حفظ کند، و نمیتواند به آیندهای جز دهشت برای بشریت منجر شود، اگر درواقع اصلاً آیندهای داشته باشیم. و «جایگزین» آن بهاصطلاح، همانطور که بهعنوانمثال توسط حزب دموکرات در ایالاتمتحده آمریکا نمایندگی میشود، شامل ابزاری «دموکراتیکتر» برای اعمال حاکمیت این سیستم است، همچنان به تجسم و تحمیل رنجهای وحشتناک و کاملاً غیرضروری برای تودههای بشریت ادامه خواهد داد و تهدیدی وجودی برای کل بشریت ایجاد خواهد کرد، حتی اگر همیشه از طریق همان نیروی تخریبی عظیم وحشیانه و تمامعیار شکل فاشیستی دیکتاتوری سرمایهداری نباشد.
در اینجا ارزش دارد که به عقب برگردیم و تاریخ این کشور و سیستم حاکم بر آن را از اعلامیه استقلال و قانون اساسی ایالاتمتحده آمریکا تا به امروز- تا هیولای کاملاً منسوخ سرمایهداری-امپریالیسم- مرور کنیم. در آغاز این کشور، در آغاز جنگ استقلال (که آنها دوست دارند آن را جنگ انقلابی بنامند)، اعلام شد که “همه انسانها برابر آفریده شدهاند”. اما کل تاریخ این کشور از آن زمان به بعد ثابت کرده است که قطعاً در این کشور برابری برای همه وجود ندارد. حتی درزمانی که اعلامیه استقلال و سپس قانون اساسی نوشته شد، تعداد زیادی برده وجود داشت. بومیان آمریکایی بودند که زمینهایشان به سرقت میرفت و مورد ظلم و ستم نسلکشی قرار میگرفتند. زنانی بودند که اساساً هیچ حقی نداشتند و مطمئناً هیچ حقی برابر با مردان نداشتند. بهطور خلاصه، یک سیستم استثماری وجود داشت که با رهایی از استعمار بریتانیا، انگیزه بیشتری به آن داده شد.
بنابراین وقتی مثلاً مجموعه مقالات کن برنز (Ken Burns) درباره انقلاب آمریکا را تماشا میکنید – اگر بتوانید بهخوبی از پسش برآیید و هوساناهای نفرتانگیز (هورا کشیدنهای نفرت انگیز-مترجمین) درباره اینکه این انقلاب چقدر بزرگ بود، بزرگترین اتفاقی بود که تابهحال در جهان افتاده است و غیره را کنار بگذارید- من درباره برخی از این موارد صحبت کردهام، اما همه اینها در چارچوب چیزی است که لیبرالهای امروزی دوست دارند درباره آن صحبت کنند: «بله، نقصهای خاصی وجود داشت- ما حتی گناه اولیه بردهداری را داشتیم، بله، ما اینوآن کار را کردیم، کارهای وحشتناکی با بومیان آمریکا کردیم، افراد بدون دارایی و زنان از حقوق یکسانی با مردان ثروتمند برخوردار نبودند- اما ما همیشه به سمت یک اتحاد کاملتر حرکت کردهایم.» درحالیکه در واقعیت، آنچه آنها واقعاً به سمت آن تلاش میکردند- یا درهرصورت، ازآنچه با انقلاب آمریکا در چارچوب جهان بزرگتر به راه افتاد، حاصل شده است -یک سیستم کاملاً وحشتناک سرمایهداری-امپریالیسم است که بازهم، مدتهاست که منسوخشده، تاریخ انقضای آن گذشته است و ادامه آن تنها میتواند شامل تحمیل مداوم رنجهای وحشتناک برای بشریت باشد.
نکته این نیست که ما باید پوچگرا باشیم- فقط بیفکرانه همهچیز را در مورد انقلاب آمریکا و اسناد بنیانگذاری این کشور نفی کنیم. همانطور که قبلاً اشاره کردم، موارد خاصی در قانون اساسی ایالاتمتحده آمریکا، بهویژه در منشور حقوق (۱۰ متمم اول قانون اساسی) وجود دارد که میتوان از آنها درس گرفت- و من برخی از این موارد را در یک چارچوب اساساً متفاوت در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی گنجاندهام. نکته این است که، باوجود برخی عناصر مثبت در زمان تأسیس این کشور، حتی در آن زمان نیز سیستمی از استثمار وحشیانه و ظلم و ستم به معنای واقعی کلمه مرگبار بود. و همه اینها در درون خود بذرها و عناصری از جایی که به آن رسیده بود را داشت – به مکانی وحشتناک، با سیستم سرمایهداری-امپریالیسم فعلی.
درک و قادر ساختن تعداد فزایندهای از مردم به درک این حقایق اساسی – که “بدیهی” نیستند، بلکه از طریق عملکرد سیستمی که ما تحت آن زندگی میکنیم، سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، پنهان و استتار شدهاند – بسیار مهم است. حقایق اساسی که باید از طریق بهکارگیری یک روش و رویکرد علمی به واقعیت آشکار شوند.
سیستم سیاسی در این کشور، حکومت – دیکتاتوری – بخشی از جامعه است که بر سیستم اقتصادی تسلط دارد – طبقه سرمایهدار-امپریالیست – دیکتاتوریای که بیان متمرکز آن در انحصار قدرت سیاسی و بهویژه انحصار خشونت “مشروع” است که توسط نمایندگان سیاسی این سیستم و طبقه حاکم آن اعمال میشود. همه فرآیندها و نهادهای غالب این سیستم (ازجمله انتخابات آن) اساساً در خدمت و تقویت این دیکتاتوری هستند. در شکل «عادی» خود، و آنطور که توسط بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم اداره میشود، اینیک دیکتاتوری است که منافع طبقه سرمایهدار را بهطورکلی نمایندگی میکند، و این دیکتاتوری کموبیش در لباس «دموکراسی» و «حکومت مردم» پنهان شده است، با پایبندی اساسی به «حاکمیت قانون» که درنهایت تجسم و بازتاب روابط اساسی جامعه است و در خدمت منافع اساسی طبقه حاکم است، درحالیکه، هرچند بهطور نابرابر، بر افراد جامعه بهطورکلی اعمال میشود.
بهعنوان یک نمونه مهم از روشی که این دیکتاتوری و «حاکمیت قانون» آن «درنهایت تجسم و بازتاب روابط اساسی جامعه است و در خدمت منافع اساسی طبقه حاکم است»، این واقعیت وجود دارد که تحت این سیستم، کاملاً قانونی است که سرمایهداران تودههای مردم را «اخراج» کنند، اگر دیگر نتوانند بهطور سودآور مورد استثمار قرار گیرند، حتی اگر این به معنای بیخانمان شدن یا حتی گرسنگی کشیدن کسانی باشد که «اخراج» میشوند؛ اما قطعاً برای افرادی که در این وضعیت وخیم هستند، غیرقانونی است که صرفاً مایحتاج اولیهای را که ندارند، بدون پرداخت هزینه برای آنها بردارند، حتی اگر دلیل عدم توانایی آنها در پرداخت هزینه آنها، محرومیت از شغل باشد. همه اینها با «روابط مالکیت» اساسی نظام سرمایهداری مطابقت دارد. «حاکمیت قانون» در هر نظامی اساساً بیانگر آن روابط مالکیت اساسی خواهد بود – که اساساً روابط تولیدی شیوه تولید زیربنایی است. (بعداً، در مورد نقش حیاتی شیوه تولید بهعنوان پایه و اساس هر نظامی که درنهایت ماهیت آن نظام، ازجمله سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ آن و همچنین روابط اجتماعی آن را تعیین میکند، بیشتر صحبت خواهیم کرد.)
در بُعد سیاسی آشکارتر، همانطور که در پیام شماره ۱۷ شبکههای اجتماعی من به آن اشاره شد، در زیر پوسته بیرونی «دموکراسی» در این کشور،
شواهد زندهای وجود دارد که نشان میدهد این بهاصطلاح «دموکراسی بزرگ آمریکایی» درواقع یک دیکتاتوری است، جایی که از قدرت نهادهای حاکم برای آزار و اذیت وحشیانه، مجازات و حتی حذف افرادی که تهدیدی برای منافع طبقه حاکم هستند، استفاده میشود. در کنار قتل توسط پلیس و حبس گسترده هزاران و میلیونها نفر در این کشور… سرکوب وحشیانهای علیه مردمی که به نسلکشی در فلسطین توسط اسرائیل اعتراض میکنند، با حمایت کامل دولت ایالاتمتحده آمریکا و هر دو حزب سیاسی طبقه حاکم (دموکرات و جمهوریخواه) اعمال میشود….
چرا این اتفاق میافتد؟ زیرا منافع اساسی سرمایهداری-امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در خطر است.
نمونههای بسیار دیگری نیز وجود دارد که این حقیقت اساسی را در مورد دیکتاتوری واقعی تحت حاکمیت «دموکراتیک عادی» این سیستم بهوضوح نشان میدهد- مانند غیرقانونی اعلام کردن مخالفت با نقش ایالاتمتحده آمریکا در جنگ جهانی اول و زندانی کردن مردم ژاپن در اردوگاههای کار اجباری در طول جنگ جهانی دوم (که در زمان دولت «قهرمان» بزرگ دموکراتهای بورژوای «مترقی»، فرانکلین دلانو روزولت انجام شد).
حکومت رژیم ترامپ، دیکتاتوری بخشی از طبقه حاکم است که مصمم است فاشیسم را بهعنوان شکل حکومت سرمایهداری-امپریالیستی، با استفاده از زور و خشونت دولت (نیروهای پلیس و نظامی و نهادهای سرکوبگر دولتی، مانند افبیآی، «امنیت داخلی» و غیره) نهتنها علیه مردم در کل جامعه، بلکه علیه بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم نیز تحمیل کند. با فاشیسم، دیکتاتوری آشکار، صریح و آشکار است، و استثمار و ستمی که اساس و ماهیت واقعی این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، در داخل این کشور و در سطح بینالمللی است، استثمار و ستم علنی و آشکاری است که توسط «هنجارها» و «قوانین» دیکتاتوری سرمایهداری-امپریالیستی «جریان اصلی» مهار نشده است. مطلب زیر، از کتاب «چیزی وحشتناک، یا چیزی واقعاً رهاییبخش»، بهوضوح به آنچه درواقع اکنون در حال وقوع است اشاره میکند:
با توجه به ماهیت، اهداف و اقدامات فاشیستها، احتمال واقعی جنگ داخلی واقعی وجود دارد. اما با توجه به ماهیت، اهداف و اقدامات بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم (که توسط حزب دموکرات و رسانههایی مانند MSNBC [که اکنون MS-NOW نامیده میشود]، نیویورکتایمز و سی ان ان-CNN- نمایندگی میشود) و با توجه به وضعیت فعلی با کسانی از بخشهای مختلف جامعه که تمایل به حمایت و دنبال کردن سیاسی از این بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم دارند، این امکان وجود دارد که فاشیستها بتوانند بدون جنگ داخلی به قدرت برسند و آن را تثبیت کنند، اما با تمام عواقب وحشتناکی که این تثبیت فاشیستی قدرت به دنبال خواهد داشت. یا، همانطور که در «اعلامیه و فراخوان» [از سوی کمونیستهای انقلابی] تأکید شده است، این فاشیستها میتوانند در چیزی که به یک جنگ داخلی یکطرفه منجر میشود، کسانی را که از آنها متنفرند، ازجمله سیاهپوستان و سایر افراد رنگینپوست، «مهاجران غیرقانونی»، «زنان متکبر» و کسانی را که با روابط جنسی و جنسیتی «سنتی» و «هنجارها» مطابقت ندارند، قتلعام کنند.
درهرصورت، اینیک واقعیت بسیار جدی است که این فاشیستها مصمم هستند هرکسی و هر چیزی را در هرکجای جامعه که مانع اجرای اهداف وحشتناک آنها میشود،- با خشونتی که لازم است- در هم بکوبند.
درک هر دو بخش از این وضعیت بسیار مهم است: یک تفاوت واقعی و مهم بین حکومت «جریان اصلی» و «فاشیستی» وجود دارد، و هر دو حکومت «فاشیستی» و «جریان اصلی» اساساً اشکالی از دیکتاتوری طبقه سرمایهدار حاکم هستند که منافع نظام سرمایهداری-امپریالیستی را نهتنها در این کشور، بلکه در سراسر جهان نمایندگی و اجرا میکنند.
در کتاب «امید برای بشریت بر پایه علمی، گسست از فردگرایی، انگلسالاری و شوونیسم آمریکایی» که در دوران اولین رژیم ترامپ نوشته شده است، این بحث مهم در مورد تفاوتهای بسیار واقعی و مهم، و همچنین وحدت نهایی و اساسی، بین بخشهای مختلف طبقه حاکم وجود دارد:
در مقالهای در نیویورکتایمز با عنوان «نژادپرستی از کمد بیرون میآید»، پل کروگمن این نکته را مطرح میکند که نهتنها دونالد ترامپ، بلکه حزب جمهوریخواه بهطورکلی از نژادپرستی «سوت زدن سگ» به ابراز آشکار و خام آن رسیده است. کروگمن این مقاله را اینگونه به پایان میرساند و به کنار گذاشتن هرگونه تظاهر به مخالفت با نژادپرستی توسط حزب جمهوریخواه اشاره میکند:
میتوان گفت که ادعاهای جمهوریخواهان برای حمایت از برابری نژادی همیشه ریاکارانه بوده است؛ حتی میتوان از این حرکت [از جانب آنها] از سوت زدن سگ به نژادپرستی آشکار استقبال کرد. اما اگر ریاکاری، ادای احترامی است که رذیلت به فضیلت میدهد، آنچه اکنون میبینیم حزبی است که دیگر نیازی به ادای احترام احساس نمیکند. و این عمیقاً ترسناک است.
آقای کروگمن(Krugman) در اینجا، تا جایی که به آن میپردازد، – نکتهای مهم و مرتبط- دارد . مشکل این است که بهاندازه کافی پیش نمیرود و بهویژه از چارچوبهای محدودکننده تضادها و درگیریهای بین احزاب طبقه حاکم (جمهوریخواهان و دموکراتها) خارج نمیشود. موضع تظاهر ریاکارانه به مخالفت با چنین ظلمهایی مانند ستم نژادپرستانه، درحالیکه درواقع بهعنوان نمایندگان، کارگزاران و مجریان سیستمی عمل میکنند که این ستم در آن نهادینه شده است و بدون این ستم نمیتوانست وجود داشته باشد- این فقط در مورد حزب جمهوریخواه در گذشته صدق نمیکند… بلکه در مورد حزب دموکرات نیز صدق میکند. آنچه در این وضعیت متمرکز است، لزوم تشخیص و برخورد صحیح با یک تضاد بسیار واقعی و حاد است: این واقعیت که از یکسو، حزب دموکرات، بهاندازه حزب جمهوریخواه، حزب سیستمی است که دائماً مرتکب جنایات عظیم علیه تودههای بشریت میشود و نمیتواند از ارتکاب آن جلوگیری کند و تهدیدی وجودی برای آینده بشریت است. و از سوی دیگر، این واقعیت که (به تعبیر آنچه در بالا از مقاله کروگمن نقل شد) یک تفاوت بسیار واقعی و خطر بسیار مستقیم در این واقعیت نهفته است که یکی از این احزاب طبقه حاکم (جمهوریخواهان) آشکارا بسیاری از تظاهر به چیزی غیر از غارتگر درندهخو و بله نژادپرست انسانها و محیطزیست بودن را کنار میگذارد. این امر مستلزم ترکیب صحیحی از، بهطور اساسی، مخالفت با کل سیستم، که هردوی این احزاب ابزار آن هستند، و تلاش فعال و مداوم برای هدف استراتژیک لغو این سیستم است، درحالیکه همچنین، با همان دیدگاه استراتژیک اساسی، خطر فوری و حاد ناشی از [در آن مورد] رژیم فاشیستی ترامپ/پنس را تشخیص میدهد، و فوراً برای بسیج تودههای مردم در بسیج غیرخشونتآمیز اما پایدار حول این مطالبه که این رژیم باید برود، تلاش میکند!
همین درک اساسی و حیاتی در مقاله اخیر در وبسایت نشریه انقلاب (revcom.us) با عنوان «ونزوئلا و روش فاشیستی جنگ، قتلعام قانونی است چون ما میگوییم» بیان شده است:
ارتش ایالاتمتحده آمریکا همیشه ماشینی برای جنایات جنگی و جنایات علیه بشریت بوده است. فقط کافی است به مجموعه مقالات جنایات آمریکایی در این وبسایت، revcom.us، نگاهی بیندازید تا انبوهی از شواهد را ببینید. (برای مثال، به پرونده جنایات آمریکایی شماره ۹۶: ویتنام، ۱۶ مارس ۱۹۶۸ و پرونده جنایات آمریکایی شماره ۹۳، تهاجم ایالاتمتحده آمریکا به کره – ۱۹۵۰ مراجعه کنید.) اما هگزت در حال از بین بردن هرگونه تظاهر به قانونی بودن است. اینیک دکترین نظامی فاشیستی است که هدف آن تبدیل ارتش موجود ایالاتمتحده آمریکا به یک نیروی جنگنده فاشیستی است: نیرویی آماده و مایل به اجرای دستورات غیرقانونی و کشتن غیرنظامیان به این دلیل که مستبد فاشیست چنین گفته است.
درحالیکه آنها اختلافات بسیار جدی با فاشیستها دارند، امپریالیستهای «جریان اصلی» و نهادهایی مانند حزب دموکرات، آنطور که باید با این فاشیستها مبارزه نخواهند کرد و نمیتوانند مبارزه کنند. (بهعنوان یکی از نشانههای مهم این موضوع، این واقعیت وجود دارد که دولت بایدن بهجای اقدام با «سرعت عمدی» لازم برای اعلامجرم علیه ترامپ به خاطر جنایات آشکارش، بهویژه تلاش او برای انجام کودتا پس از شکست در انتخابات ۲۰۲۰ اما امتناع از پذیرش نتایج آن انتخابات و بسیج نیروها در تلاش برای لغو غیرقانونی آن، روند اعلامجرم علیه ترامپ را طولانی کرد و ابتکار سیاسی و شتابی را که دولت بایدن به دلیل خشم عمومی از تلاش ترامپ برای کودتا داشت، از بین برد. دولت بایدن و دادستان کل آن، مریک گارلند، به دلیل اینکه نمیخواستند به نظر برسد که در حال «سیاسی کردن روند» هستند، نتوانستند بهسرعت و قاطعانه برای اعلامجرم علیه ترامپ اقدام کنند! این همان منطقی است که بایدن هنگام امتناع از اقدام برای گسترش دیوان عالی کشور، زمانی که آشکارا «سیاسی شده» بود، به کار برد و نتیجه عدم اقدام بایدن این بود که دیوان عالی کشور همچنان تحت سلطه فاشیستها بوده است و تمام عواقب آن، بهویژه اکنونکه ترامپ با انتقام به قدرت بازگشته است، همچنان ادامه دارد.)
اکنون، ترامپ رژیم بهشدت در حال سرکوب وحشیانه مخالفت و مقاومت در برابر حکومت فاشیستی خود است – ازجمله با اعلام اینکه هر نیرویی که «ضد سرمایهداری» یا «ضدآمریکایی» یا «ضد مسیحی» باشد، و بهطورکلی هرکسی که رژیم ترامپ بهعنوان «دشمن» تعیین میکند (ازجمله با استفاده از اصطلاح مبهم و «همهگیر» «آنتیفا») میتواند «تروریست داخلی» نامیده شود و تحت سرکوب شدید دولتی قرار گیرد.
در همین حال، نیروهایی که امتداد یا همسو با حزب دموکرات (و بهطورکلی بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم) هستند، به حملات علیه «رفیوز فاشیسم» و کمونیستهای انقلابی که به همراه دیگران از دیدگاههای سیاسی مختلف در «رفیوز فاشیسم» فعال هستند، پیوستهاند – و به آنها رنگ و بوی «مترقی» خاص خود را دادهاند. این بیانگر عزم جزم برای نگهداشتن امور در محدوده و بر اساس «هنجارهای این سیستم» است – هنجارهایی که فاشیستها آشکارا آنها را به چالش میکشند و زیر پا میگذارند (و «هنجارهایی» که درواقع، از همان ابتدا جنایتکارانه هستند). بهعنوان یکی از ابعاد مهم این، این بیان دیگری از این واقعیت است که بهمحض اینکه هر چیزی که ما رهبران انقلابی با آن مرتبط هستیم، موردتوجه قرار میگیرد – بهمحض اینکه فراخوان فاشیسمِ «رد فاشیسم» برای بسیج تودهها در واشنگتن دی سی حول یک خواسته متحدکننده مبنی بر اینکه رژیم فاشیستی ترامپ باید همین حالا برود، منتشر میشود – بهمحض اینکه این امر احساسات سیاسی را برانگیخته و حمایت فعالی را در میان تعداد قابلتوجهی از مردم، حتی اگرنه میلیونها نفری که خواستار آن شده بود، پیدا کرده است: چاقوها بیرون بیایند. این تکرار تجربه سال ۲۰۲۲ است، زمانی که مشخص شد احتمال واقعی وجود دارد که دیوان عالی کشور با لغو حکم «رو علیه وید» حق سقطجنین را از بین ببرد – و رهبران انقلابی با دیگران متحد شدند تا «برای سقطجنین قیام کنید»(«RiseUp4AbortionRights!») را تشکیل دهند، مصمم به بسیج مخالفت گسترده با این خشم ناشی از لغو حکم «رو»(Roe) – بهجای پیوستن به تشکل «قیام کنید»(«RiseUp») و دهها هزارنفری که بسیج میکرد، گروهی رنگارنگ از فرصتطلبان حملات افتراآمیزی را علیه تشکل «قیام کنید»(«RiseUp») و رهبران انقلابی آغاز کردند.
این حملات، به تشکل «قیام کنید»(RiseUp) و اکنون به تشکل فاشیسم را رد کنید(Refuse Fascism)، در سطح آن فیلم قدیمی دیوانهوار و کارتونی «جنون سیگار ماریجوانا» («Reefer Madness») است، با ترویج هیستری ضد کمونیستی غیرمنطقی، شامل تحریفات خام و دروغهای مضحک و مدتها رد شده در مورد revcoms و باب آواکیان، ازجمله اتهامات بیمعنی «فرقه».
موضع اساسی و بسیار مضر کسانی که این حملات غیراصولی را انجام میدهند، بله، متحد کردن همهکسانی است که میتوانند علیه این فاشیسم متحد شوند- تا زمانی که در چارچوب هنجارها و محدودیتهای سیستم سرمایهداری-امپریالیستی محدود بماند.
روش اساسی، تعامل و ابراز مخالفت اصولی با مواضع و کارهای واقعی «تشکل رد فاشیسم» (Refuse Fascism) یا «انقلابیون کمونیست(revcoms)» نیست، بلکه تکرار و تکیهبر شایعات سطح پایین، غیبت و طعنههای آشکارا احمقانه است- دروغگویی آشکار و امید به اینکه هیچکس به آنچه در مورد آن دروغ گفته میشود، نگاه نکند.
این نوع حملات، فرصتطلبی را بدنام میکند. اگر این فرصتطلبان امروزی احساس نیاز میکردند که طوری وانمود کنند که انگار با اصل ماجرا سروکار دارند (همانطور که گاهی اوقات در مورد فرصتطلبان درگذشته چنین بود)، آنگاه وانمود میکردند که با اصل واقعی آنچه باب آواکیان و کمونیسم نوین مطرح میکنند (همانطور که در revcom.us و همچنین مجموعه آثار باب آواکیان بیان شده و در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی متمرکز شده است) درگیر شدهاند – حتی اگر بهطور خام آن را تحریف کنند. این حملات فرصتطلبانه حتی تظاهر واقعی به انجام این کار نمیکنند. در عوض، آنها به فرهنگ متعفنی که اکنون در کل جامعه غالب است، و در بین کسانی که خود را “مترقی” یا “چپ” میدانند، بسیار زیاد است، تکیه میکنند- و تا حدی که به دلیل آن عمل میکنند: فرهنگی که بیشازحد از “طنز” لذت میبرد؛ فرهنگی که اشتراکات زیادی با رویکرد ترامپیستها دارد، فرهنگی که بهجای رویکرد بررسی جدی مسائل جدی، بررسی آنچه مردم و گروهها واقعاً میگویند و انجام میدهند، و تعیین اینکه چگونه این مسائل با واقعیتی که باید با آن روبرو شد مرتبط است و اینکه اگر دیدگاهها و برنامههای مختلف موردتوجه و عمل قرار گیرند، به کجا منجر خواهند شد، بر چیزهایی مانند «خیلی از مردم واقعاً فکر میکنند، خیلی از مردم میگویند» تکیه میکند.
تشخیص احتمال دخالت عوامل حزب دموکرات و بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم در همه اینها دشوار نیست، کسانی که بهشدت میخواهند همهچیز را در چارچوب، شرایط و «هنجارهای» این سیستم نگهدارند، حتی اگر این به معنای سازش و تسلیم در برابر فاشیسم ترامپ/ماگا و اجرای همهجانبه و شتابنده آن از وحشتهای بسیار واقعی برای بشریت باشد.
در مواجهه با همه اینها، بسیار مهم است که محکم به اصل اساسی پایبند بمانیم و قاطعانه آن را بهکارگیریم، همانطور که در پیام شماره ۱۲۹ شبکههای اجتماعیام تأکید کردم: «نباید اجازه داد که تحریفات فرصتطلبانه غیرمسئولانه، وحدت میلیونها نفر موردنیاز برای بیرون راندن رژیم فاشیستی ترامپ را خراب کند.» و نباید به آنها اجازه داده شود که جستجو، بحث و مناظره جدی در مورد سؤالات حیاتی مانند: چه چیزی باعث ظهور این فاشیسم شده است و چه چیزی باید بهعنوان جایگزین مثبت برای آن مطرح شود را خراب و از مسیر خارج کنند؟
همه اینها نکته مهمی را که در پیام شماره ۱۱۹ شبکههای اجتماعیام بیان شده است، برجسته میکند: «سیاستمداران حزب دموکرات ممکن است در مبارزه حیاتی علیه فاشیسم ترامپ/ماگا مشارکت کنند- اما حزب دموکرات این مبارزه را بهجایی که باید برود، هدایت نخواهد کرد و نمیتواند هدایت کند.»
دلیل اساسی، بار دیگر، این است که دموکراتها نمایندگان همان سیستم هیولایی و روبهزوال فاشیستها هستند. این موضوع، به طرز وحشتناکی آشکار، در این واقعیت آشکار شده است که دولت بایدن و بهطورکلی حزب دموکرات، از اسرائیل در نسلکشی که در فلسطین انجام میدهد، حمایت و به آن کمک کردهاند، نسلکشیای که بهطور گسترده توسط ایالاتمتحده آمریکا، تحت هر دو دولت دموکرات و جمهوریخواه، مسلح شده است. همانطور که توسط پزشکی که داوطلبانه در غزه حضور داشت و از نزدیک شاهد عواقب وحشتناک کشتار بیرحمانه و ویرانی عظیم اسرائیل برای فلسطینیان آنجا، ازجمله کودکان، بود، مطرح شد: این به چه معناست که هیچ حزب سیاسی بزرگی در ایالاتمتحده آمریکا، نه جمهوریخواه و نه دموکرات، وجود ندارد که نسلکشی برایش “ممنوع” باشد؟!
همانطور که در پیام شماره ۷ رسانههای اجتماعی خود اشاره کردم:
اسرائیل بهعنوان یک سنگر مسلح و پشتیبان امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در یک بخش مهم استراتژیک جهان (“خاورمیانه”) “نقش ویژهای” ایفا میکند. و اسرائیل نیروی کلیدی در ارتکاب جنایاتی بوده است که به حفظ حکومت سرکوبگرانه امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در بسیاری از نقاط دیگر جهان کمک کرده است.
و از پیام رسانههای اجتماعی شماره ۳۵:
حفظ اسرائیل بهعنوان یک دولت «غربگرا» برای امپریالیستهای ایالاتمتحده آمریکا از اهمیت تعیینکنندهای برخوردار است و بهنوبه خود، ماهیت صهیونیستی (برتریطلب یهودی) اسرائیل در حفظ اسرائیل بهعنوان این دژ حمایت از سلطه ایالاتمتحده آمریکا، بهویژه در مخالفت با نفوذ ایران- و فراتر از آن روسیه و بهطور فزایندهای چین – در این منطقه استراتژیک، از اهمیت حیاتی برخوردار است.
و درحالیکه حمایت ایالاتمتحده آمریکا از آپارتاید و نسلکشی انجامشده توسط اسرائیل نمونهای بهویژه عجیبوغریب است، واقعیت این است که تاریخچهای طولانی از جنایات جنگی و جنایات علیه بشریت وجود دارد که توسط دموکراتها و همچنین جمهوریخواهان رهبری شده است- چیزی که بهطور گسترده در مجموعه جنایات آمریکایی و سایر آثار در وبسایت نشریه انقلاب (revcom.us) مستند شده است.
با همه این اوصاف، اختلافات بسیار واقعی و بسیار شدیدی بین بخشهای مختلف طبقه حاکم باقی مانده است، که در رابطه با حفظ امپراتوری ایالاتمتحده آمریکا و «نظم جهانی» که ایالاتمتحده آمریکا از پایان جنگ جهانی دوم، در سال ۱۹۴۵، با خشونت مخرب گسترده تحمیل و اجرا کرده است، بسیار قابلتوجه است. این اختلافات – و این واقعیت که طبقه حاکم این کشور عمیقاً دچار تفرقه است و نمیتواند بهعنوان یک طبقه حاکم متحد به حکومت خود ادامه دهد – در رابطه با ضرورت فوری و مبرم بیرون راندن رژیم فاشیستی ترامپ (همانطور که در پیام رسانه اجتماعی شماره ۱۴۱ خود به آن اشارهکردهام) و فراتر از آن، در رابطه با ضرورت و هدف اساسی انقلاب، برای از بین بردن، ریشهکن کردن و فراتر رفتن از کل این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، اهمیت قطعی دارد.
درعینحال، درک این نکته مهم است که مشکل فوری که با آن مواجه هستیم «اقتدارگرایی» یا «الیگارشی» نیست و تضاد اساسی «دموکراسی در مقابل الیگارشی» یا «دموکراسی در مقابل اقتدارگرایی» نیست.
برای اشاره به پیام شماره ۱۱۴ من در رسانههای اجتماعی:
چیز خاص و اساسی که توسط رژیم ترامپ نمایندگی و اجرا میشود، «الیگارشی» نیست، «میلیاردرها» نیست: فاشیسم است.
فاشیسم روشی کیفی متفاوت است که این سیستم برای اعمال حاکمیت خود بر مردم به کار میگیرد…
در مورد «الیگارشی» و «میلیاردرها»، حزب دموکرات و همچنین حزب جمهوریخواه، بودجه سنگینی از ابرثروتمندان، روسای شرکتها و غیره دریافت میکنند. حتی اساسیتر اینکه، هردوی این احزاب ابزار سیستم سرمایهداری-امپریالیسم هستند که مبتنی بر استثمار بیرحمانه میلیاردها نفر و اعمال سرکوب به معنای واقعی کلمه مرگبار تودههای مردم، در اینجا و سراسر جهان است. به همین دلیل است که حزب دموکرات و کسانی که به آن وابسته یا همسو با آن هستند، هرگز حکومت ترامپ را به شیوهای که برای شکست واقعی آن ضروری است، به چالش نخواهند کشید. برای این نمایندگان «جریان اصلی» (یا بهاصطلاح «مترقی») این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، ثبات این سیستم و موقعیت غالب امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در جهان، نگرانی بیشتری نسبت به شکست واقعی فاشیسم ترامپ/ماگا دارد.
(فرمول «اقتدارگرایی» و سوءاستفاده از آن، بهطور گستردهتری دریکی از مقالات من در مورد جنگ اوکراین که در revcom.us موجود است، تجزیهوتحلیل شده است: شوونیسم بیشرمانه آمریکایی: «ضداقتدارگرایی» بهعنوان «پوششی» برای حمایت از امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا، بهروزرسانی شده با یادداشت اضافه شده، ۵ ژوئن ۲۰۲۳.)
برای بازگشت به یک نکته حیاتی در رابطه با همه اینها: «دموکراسی» بورژوایی (یعنی سرمایهداری) درواقع شکلی از دیکتاتوری بورژوازی (طبقه سرمایهدار) است.
برگردیم به نکتهای حیاتی در رابطه با همه اینها: «دموکراسی» بورژوایی (یعنی سرمایهداری) درواقع شکلی از دیکتاتوری بورژوازی (طبقه سرمایهدار) است.
این، اتهام فرصتطلبانهای را که ما انقلابیون (طرفداران کمونیسم نوین) به «دموکراسی» اعتقاد نداریم – با آن مخالفیم – بهدرستی نشان میدهد. منظور این فرصتطلبان از «دموکراسی»، درواقع، حکومت سرمایهداری-امپریالیستی است، با سرمایهداری-امپریالیسم «دموکراتیک» «آمریکای خوب» که بر جهان تسلط دارد و مردم جهان را طعمه خود میکند. ما قطعاً با آن مخالفیم. (آنچه در اینجا مطرح است، بسیار مرتبط با این است که چرا دههها پیش، کتابی با عنوان عمداً تحریکآمیز «دموکراسی: آیا نمیتوانیم بهتر از این عمل کنیم؟» نوشتم؟)
اصل مطلب – در مخالفت با دامن زدن به توهمات در مورد سیستم این کشور و «دموکراسی بزرگ» آن – در این سه جمله متمرکز شده است:
در جهانی که با شکافهای طبقاتی عمیق و نابرابری اجتماعی مشخص شده است، صحبت در مورد «دموکراسی» – بدون صحبت در مورد ماهیت طبقاتی آن دموکراسی و اینکه به کدام طبقه خدمت میکند – بیمعنی و بدتر است. تا زمانی که جامعه به طبقات تقسیم شده باشد، «دموکراسی برای همه» نمیتواند وجود داشته باشد: یک طبقه یا طبقه دیگر حکومت خواهد کرد و آن نوع دموکراسی را که در خدمت منافع و اهداف آن است، حفظ و ترویج خواهد کرد. سؤال این است: کدام طبقه حکومت خواهد کرد و آیا حکومت آن و سیستم دموکراسی آن، در خدمت ادامه یا درنهایت لغو شکافهای طبقاتی و روابط مربوط به استثمار، ستم و نابرابری خواهد بود.
همچنین مطلب زیر از کتاب «امید برای بشریت» در بخش «منافع خاص و منافع عمومی – منافع طبقاتی متفاوت و والاترین منافع بشریت» بسیار مرتبط است:
در هجدهم برومر لویی بناپارت، مارکس این نکته را مطرح میکند که هر دیدگاه طبقاتی، منافع خاص طبقهای را که نمایندگی میکند، با منافع عمومی جامعه یکی میداند.
این قطعاً در مورد طبقه سرمایهدار حاکم-بورژوازی – صادق است، درحالیکه در مورد کسانی که دیدگاه طبقه متوسط (خردهبورژوازی) را بیان میکنند نیز صادق است، طبقهای که خود را «بالاتر» (یا «بیرون») از تضادهای اساسی در جامعه تصور میکند و بهطور خودجوش برای نوعی «دموکراسی بیطبقه» تلاش میکند، برای شکلی از حکومت که منافع هیچ نیروی مسلط قدرتمندی در جامعه را در برنمیگیرد و به آن خدمت نمیکند – نه طبقه سرمایهدار استثمارگر و نه طبقه استثمارشده تحت نظام سرمایهداری، پرولتاریا – که منافع اساسی آن در نابودی کامل هرگونه استثمار و ستم در همهجا نهفته است، درحالیکه دستیابی به این رهایی باید از یک گذار تاریخی عبور کند که در آن حکومت سوسیالیستی، دیکتاتوری پرولتاریا، در خدمت پیشرفت به «۴ کلیت» باشد که مارکس بهعنوان هدف انقلاب کمونیستی معرفی کرد: نابودی همه تمایزات طبقاتی، همه روابط تولیدی که این تمایزات طبقاتی بر آنها استوار است، همه روابط اجتماعی متناظر با آن روابط تولیدی، و انقلابی کردن همه ایدههای متناظر با آن روابط اجتماعی.
این بیانی از سومین جمله از آن سه جمله در مورد دموکراسی است: سؤال این است: کدام طبقه حکومت خواهد کرد و آیا حکومت و نظام دموکراسی آن، در خدمت تداوم یا لغو نهایی تقسیمات طبقاتی و روابط متناظر استثمار، ستم و نابرابری خواهد بود یا خیر.
(اینکه چگونه این لغو نهایی میتواند به شیوههای کیفی نوین، بیان زندهای پیدا کند، در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی، که من نوشتهام، تجسمیافته است.)
با توجه به این موضوع، بررسی یک حماقت برجسته فاشیستی – که اساساً توسط همه مدافعان سرمایهداری، چه فاشیست، “جریان اصلی” یا “مترقی” مشترک است و اغلب در این سؤال اشتباه و سادهلوحانه بیان میشود: “کدام زمان کمونیسم کارساز بوده است؟” (یا اصرار مستقیم بر اینکه “کمونیسم هرگز کارساز نبوده است”) – ارزشمند است. برای مثال، کوین، برادر «محافظهکار» مورین داود (Maureen Dowd)، نویسندهی افکار عمومی نیویورکتایمز (که مورین سالی یکبار در طول دورهی شکرگزاری ستون خود را به او میسپرد) در این ستون (یکشنبه، ۳۰ نوامبر ۲۰۲۵) با صراحت (میخواستم بگویم بد، اما درهرصورت با صراحت) ادعا کرد: «سوسیالیسم هرگز در هیچ کجای دنیا جواب نداده است.» او سپس اضافه میکند: «کشور ما بر پایهی سرمایهداری ساخته شده است و این تقریباً ۲۵۰ سال به ما خدمت کرده است»! در اینجا مثالی بارز از این ضربالمثل قدیمی وجود دارد که میگوید کاغذ هر چیزی را که روی آن چاپ شود تحمل میکند – مهم نیست که چقدر خام واقعیت را تحریف کند.
ابتدا به بخش آخر («کشور ما بر پایهی سرمایهداری ساخته شده است و این تقریباً ۲۵۰ سال به ما خدمت کرده است») میپردازیم و سؤالی را که با این جمله مطرح میشود («منظور شما از ما چیست، مرد سفیدپوست مرتجع؟») کنار میگذاریم، پاسخ اساسی به این سؤال این است (از سخنرانی من در سال ۲۰۱۷ با عنوان «رژیم ترامپ/پنس باید برود!»):
ایالاتمتحده آمریکا کشوری است که قلمرو خود را تثبیت کرده و پایههای ثروت خود را از طریق فتح مسلحانه زمین، نسلکشی، بردهداری و استثمار بیرحمانه امواج متوالی مهاجران به آمریکا بنا نهاده است. و بهعنوان کشوری که با برتری سفیدپوستان، مردسالاری و برتری مرد و سایر تقسیمبندیهای ظالمانه مشخص میشود، به حیات خود ادامه داده است، درحالیکه سلطه خود را به امپراتوریای در سراسر جهان گسترش میدهد و بر فراز جهانی نامتوازن از نابرابریهای عمیق و غارت محیطزیست قرار دارد (برای بقیه جهان، داشتن نوعی «جامعه مصرفی» که در ایالاتمتحده آمریکا وجود دارد، به منابع تقریباً ۵ کره زمین نیاز است) – همه اینها توسط یک ماشین عظیم مرگ و ویرانی، یعنی ارتش ایالاتمتحده آمریکا، پشتیبانی و اجرا میشود و با رگبار مداوم ایدهها و فرهنگهایی که همه این ظلم و ویرانی را توجیه و منطقی میکنند، تقویت میشود و از طریق یک ماشین به همان اندازه عظیم شکلدهی به افکار عمومی، منتشر میشود.
این [سیستم/نظام/…] بر پایههای تاریخیِ تثبیتشدهی کلیِ نظام سرمایهداری بنا شده است – که مارکس با این عبارات گویا و بهشدت طعنهآمیز به تصویر کشیده است:
کشف طلا و نقره در آمریکا، ریشهکنی، بردگی و دفن جمعیت بومی در معادن، آغاز فتح و غارت هند شرقی، تبدیل آفریقا به شکار تجاری سیاهپوستان، طلوع سرخفام دوران تولید سرمایهداری را نوید میداد… [سرمایه پدیدار میشود] که از سرتاپا، از هر منفذی، خون و کثافت میچکید.
(اگرچه کتاب نفرین جالوت، که درنهایت از یک دیدگاه بورژوا-دموکراتیک سرچشمه میگیرد، شامل تحلیل قابلتوجهی از پیامدهای وحشتناک امپراتوریهای سرمایهداری- و همچنین امپراتوریهای قبلی- است.)
این بنیان تاریخی، و اکنون توسعه سرمایهداری به سرمایهداری-امپریالیسم، با جهانیسازی تشدید شده و انگلی بودن متناظر (که از استثمار مردم در سراسر جهان و استثمار فوقالعاده شدید در جهان سوم، شامل بیش از ۱۵۰ میلیون کودک، تغذیه میکند): این مبنایی است که نظام سرمایهداری بر اساس آن به توسعه اقتصاد ایالاتمتحده آمریکا و بهویژه طبقه حاکم این کشور «خدمت خوبی» کرده است.
(این موضوع توسط ریموند لوتا در کتاب «امپریالیست انگلی و بازآرایی طبقاتی-اجتماعی در ایالاتمتحده آمریکا از دهه ۱۹۷۰ تا امروز: کاوشی در روندها و تغییرات» که در revcom.us موجود است، بهطور عمیق تحلیل شده است.)
در مورد آن حماقت رایج که توسط کوین داود تکرار شده است- اینکه کمونیسم (یا جامعه سوسیالیستی تحت رهبری کمونیستها) «هرگز کار نکرده است» – پاسخ کامل به این موضوع به زمان و حجم بیشتری از مطالب نیاز دارد تا در اینجا امکانپذیر باشد، اما موارد زیر برخی از عناصر مهم رد این حماقت و جایگزینی سادهلوحانه جهل متعصبانه بهجای تحلیل جدی است. در اینجا قصد دارم بر برخی از جنبههای کلیدی تجربه جوامع سوسیالیستی به رهبری کمونیستها در اتحاد جماهیر شوروی از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۵۶، قبل از احیای سرمایهداری در آنجا؛ و چین از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۷۶، زمانی که سرمایهداری در آنجا نیز پس از مرگ مائو احیا شد، تمرکز کنم.
(برای پیشزمینه مهم بیشتر در مورد همه اینها، مصاحبه با ریموند لوتا با عنوان «شما نمیدانید چیزی را فکر میکنید «میدانید» در مورد… انقلاب کمونیستی و مسیر واقعی رهایی: تاریخ آن و آینده ما؛ و مصاحبه با من با عنوان «انقلاب فرهنگی در چین… هنر و فرهنگ… مخالفت و جوشش… و پیشبرد انقلاب به سوی کمونیسم» وجود دارد.)
بهطور خلاصه، در مورد تجربه اتحاد جماهیر شوروی. این اولین انقلاب سوسیالیستی موفق در تاریخ جهان بود که بلافاصله با مشکلات و موانع عظیمی روبرو شد. تقریباً بلافاصله پس از تصرف قدرت توسط این انقلاب در سال ۱۹۱۷، کشور درگیر جنگ داخلی شد که توسط نمایندگان جامعه سرکوبگر ارتجاعی قدیمی، ازجمله سرمایهداران، زمینداران بزرگ، ژنرالهای ارتجاعی و غیره، علیه این جامعه رهاییبخش جدید به راه افتاد. (و این نیروهای ارتجاعی توسط تعدادی از کشورهای سرمایهداری-امپریالیستی، ازجمله ایالاتمتحده آمریکا، پشتیبانی میشدند.) نتیجه همه اینها این بود که چندین میلیون نفر جان باختند و کشور در فقر وحشتناکی فرورفت.
این چیزی بود که اتحاد جماهیر شوروی با موفقیت انقلاب در تثبیت قدرت در پایان آن دهه و ورود به دهه ۱۹۲۰ با آن مواجه شد. و دستاوردهای عظیمی حاصل شد، تحولات رهاییبخش عظیمی – توسعه اقتصاد (که کمی بیشتر در مورد آن صحبت خواهم کرد)؛ آزادی زنان، ازجمله حق سقطجنین (اتحاد جماهیر شوروی اولین کشور مدرنی بود که سقطجنین را قانونی کرد – و این بهشدت با ایالاتمتحده آمریکا در آن زمان در تضاد بود، بهعنوانمثال)؛ پیشرفتهای عمده در غلبه بر فقر، بیسوادی و نفوذ تاریکاندیشی مذهبی در میان تودههای مردم، بهویژه در روستاها؛ شکوفایی واقعی در هنر و فرهنگ. همه اینها نشانگر توسعه اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۲۰ و اوایل دهه ۱۹۳۰ بود.
همچنین توسعه اقتصادی در دهه ۱۹۳۰ وجود داشت. هرچند که آنها دوست ندارند در مورد آن صحبت کنند، واقعیت این است که درحالیکه کل جهان سرمایهداری در رکود بزرگ فرورفته بود که تمام دهه ۱۹۳۰ را در برگرفت، اقتصاد شوروی بهپیش رفت و کشور را ازنظر اقتصادی به طرق عمدهای متحول کرد. اما مشکلاتی در این زمینه وجود داشت که مائو به برخی از آنها اشاره کرد. تأکید بیشازحد بر توسعه صنایع سنگین در مقابل توسعه همهجانبه کشاورزی و صنایع سبک و همچنین صنایع سنگین وجود داشت. این امر ادامه یافت و حتی از برخی جهات، تفاوتی را که میتواند یک تفاوت ظالمانه باشد، بین شهر و روستا و مردمی که در آن دو مکان زندگی میکردند، تشدید کرد.
و از دهه ۱۹۳۰، درحالیکه اقتصاد بهپیش میرفت، برخی از تحولات اجتماعی عمدهای که در حال وقوع بود، ازجمله لغو حق سقطجنین، معکوس شد. این تا حدی از اظهارات استالین (استالین که در آن زمان رئیس اتحاد جماهیر شوروی بود) ناشی میشد، اظهارات او در اوایل دهه ۱۹۳۰ مبنی بر اینکه یا ما به اقتصادهای جهان امپریالیستی میرسیم یا آنها ما را نابود خواهند کرد. (اینیک نقلقول است، اما جوهر دیدگاهی است که او مطرح کرد.) این امر صنعتی شدن سریع اتحاد جماهیر شوروی را در دهه ۱۹۳۰ هدایت کرد.
اما، حتی بهطور خاصتر، در اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۳۰، در پاسخ به یک تحول بزرگ در جهان، تغییر قابلتوجهی رخ داد. این امر بهویژه در حدود سال ۱۹۳۴ اتفاق افتاد. تغییر بزرگ در جهان، و نهفقط در یک کشور خاص، پیروزی فاشیسم در آلمان بود، که یک قدرت بزرگ امپریالیستی بود – و از همان ابتدا تحت هیتلر، اتحاد جماهیر شوروی را بهعنوان دشمن اصلی شناسایی کرده بود و پس از یک دوره کوتاه توافق، حملهای تمامعیار به اتحاد جماهیر شوروی را آغاز کرد. جنگ متعاقب آن منجر به مرگ حدود ۲۵ میلیون نفر در اتحاد جماهیر شوروی شد – که اتفاقاً ۵۰ برابر تعداد کشتهشدگان آمریکایی در جنگ جهانی دوم است.
بر اساس این تحول بسیار مهم – با پیروزی فاشیسم در آلمان و تهدیدی که برای اتحاد جماهیر شوروی ایجاد کرد – بهویژه بر همین اساس بود که اوضاع در اتحاد جماهیر شوروی بسیار سرکوبگرانهتر شد. (این امر همچنین پس از تلاش اتحاد جماهیر شوروی در اواسط دهه ۱۹۳۰ برای تشکیل جبهه متحد علیه آلمان فاشیستی با کشورهای امپریالیستی غیرفاشیستی، بهویژه بریتانیا و فرانسه – تلاشی که توسط آن کشورها رد شد، رخ داد.) در این شرایط، در نیمه دوم دهه ۱۹۳۰، استالین بهطور فزایندهای اجازه هرگونه مخالفتی را نمیداد و به سرکوب آن روی میآورد و تفاوت بین انتقاد و اقدام واقعی دشمن و خرابکاری را باهم اشتباه میگرفت. بسیاری از مردم بهاشتباه در این سرکوب گرفتار شدند، حتی اگر همه اینها توسط مدافعان و سخنگویان سیستم امپریالیستی بهشدت تحریفشده باشد.
در طول جنگ جهانی دوم، باوجود تمام مرگومیر و ویرانی در اتحاد جماهیر شوروی، اتحاد جماهیر شوروی – برخلاف آنچه دائماً در این کشور به ما گفته میشود – نیروی اصلی در شکست امپریالیسم نازی آلمان بود. شکست آلمان در نبرد استالینگراد در اتحاد جماهیر شوروی، چند سال پس از جنگ، کمر ماشین جنگی نازیها را شکست و نقطه عطف اصلی در کل جنگ جهانی دوم را تشکیل داد.
بنابراین، اتحاد جماهیر شوروی این نقش حیاتی را در شکست فاشیستها ایفا کرد. اما بر چه اساسی؟ در اینجا، نکات منفی مهمی برای جمعبندی وجود دارد. جنگ بهطور خام بر اساس میهنپرستی نسبتاً قدیمی روسی، ازجمله برجسته کردن مردم روسیه کبیر بهعنوان اولین مردم در میان مردم شوروی، انجام شد. و بنابراین، پس از خروج از آن جنگ، این سؤال که آن جامعه به کجا خواهد رفت، بهشدت مطرح شد. سوسیالیسم درزمینهٔ انجام و درنهایت پیروزی در این جنگ بهطور قابلتوجهی به خطر افتاده بود. هیچکس نباید چالش عظیمی را که این جنگ و حمله این ماشین جنگی نازی به اتحاد جماهیر شوروی درواقع نشان داد، دستکم بگیرد. بااینوجود، میتوان گفت که مسئله سوسیالیسم در دوره پس از جنگ جهانی دوم، موضوعی بحثبرانگیز بود. و خیلی زود، اندکی پس از مرگ استالین، این تضاد بین سوسیالیسم و ناسیونالیسم سنتی و درنهایت سرمایهداری با احیای سرمایهداری تحت رهبری خروشچف در اواسط دهه ۱۹۵۰ حل شد.
همچنین مهم است که بر تضاد عمیق بین وضعیت اتحاد جماهیر شوروی که از جنگ جهانی دوم بیرون آمد با وضعیت ایالاتمتحده آمریکا تأکید کنیم: بار دیگر، اتحاد جماهیر شوروی در طول آن جنگ متحمل ویرانی گسترده و تلفات جانی عظیمی شد، درحالیکه جبهه اصلی آن جنگ در خاک شوروی بود، درحالیکه جنگ هرگز در خاک ایالاتمتحده آمریکا درنگرفت و از طریق جنگ بسیار قویتر ظاهر شد. این امر ایالاتمتحده آمریکا را در رقابتی جهانی بین امپراتوری امپریالیستی ایالاتمتحده آمریکا و امپراتوری امپریالیستی نوظهور شوروی در طول چند دهه بعدی، تا زمانی که اتحاد جماهیر شوروی در اوایل دهه ۱۹۹۰ “از هم پاشید” و روسیهای ضعیف و تضعیف شده بهجای آن باقی ماند، در موقعیت بسیار خوبی قرار داد.
اما، با بازگشت بهکل ایده “سوسیالیسم، کمونیسم هرگز کارساز نبوده است”، میتوانید ببینید که این ادعا فقط با آنچه بهطور خلاصه در اینجا بیان کردم، دروغ از آب درآمده است – اینکه چگونه این ادعا تحریف خام تاریخ بسیار غنی و مهمی است که مردم باید در مورد آن بیاموزند. به این فکر کنید که اگر در این کشور، چیزی حدود ۵۰ میلیون نفر درنتیجه جنگی که در خاک این کشور در جریان بود، جان خود را از دست میدادند، چه معنایی داشت! دولتی که برای شکست آن تهاجم (با هر شکل خاصی از جنگ) جنگ را به راه انداخت، چقدر سرکوبگر میشد. این همان وضعیتی است که اتحاد جماهیر شوروی بهعنوان یک جامعه سوسیالیستی در طول جنگ جهانی دوم تجربه کرد. و کل این تجربه سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی باید با این دیدگاه تاریخی ارزیابی شود – از ابتدا، از تصرف اولیه قدرت، تا جنگ جهانی دوم، و با تهدید حمله توسط ایالاتمتحده آمریکا مسلح به بمب اتمی که از جنگ جهانی دوم بیرون میآمد.
در اینجا میتوانم یک جمله بسیار بحثبرانگیز بگویم. تاکنون فقط یک کشور از سلاحهای هستهای استفاده کرده است- ایالاتمتحده آمریکا، با بمباران اتمی دو شهر ژاپن در پایان جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ – فقط یک کشور این کار را انجام داده و آن کشور فقط یکبار این کار را انجام داده است. اما مطمئناً باید در نظر گرفته شود که آیا یکی از دلایل اصلی که ایالاتمتحده آمریکا بیش از یکبار این کار را نکرد، این واقعیت است که اتحاد جماهیر شوروی نیز اندکی پس از پایان جنگ جهانی دوم سلاحهای اتمی را توسعه داد و سؤال کاملاً متفاوتی در مورداستفاده از سلاحهای هستهای مطرح شد-حتی باوجوداینکه امپریالیستهای ایالاتمتحده آمریکا نقشههایی برای جنگ هستهای علیه اتحاد جماهیر شوروی و چین کشیده بودند و محاسبه میکردند که این کار به قیمت جان چند صد میلیون نفر تمام میشود! این ماهیت این امپریالیستهایی است که ما با آنها سروکار داریم، کسانی که از اینکه سرمایهداری چقدر برایشان عالی بوده و چگونه “سوسیالیسم و کمونیسم هرگز کار نکرده است” جاروجنجال میکنند، زیرا آنها همیشه تلاش کردهاند تا اجازه ندهند که “کار کند” و حتی باوجود تمام پیشرفتهای بزرگی که در مواجهه با آن حاصل شده است.
پس بیایید در مرحله بعد به چین نگاه کنیم. ما تهمتهای زیادی در مورد مائو و انقلاب چین و بهویژه انقلاب فرهنگی میشنویم – بار دیگر، حماقت آگاهانه یا حداقل جاهلانه. گذشته از همه اینها، اهداف مائو و کمونیستهای چینی در انجام انقلاب چه بود؟ وضعیت تودههای مردم چین که ضرورت انقلاب را ایجاد کرد و تودههای مردم را به حمایت از انقلاب واداشت، چگونه بود؟ شرایط وحشتناک در روستاها، جایی که مردم مرتباً در مقیاس میلیونی گرسنگی میکشیدند؛ جایی که خانوادهها مجبور بودند فرزندان خود و بهویژه دختران جوان خود را به ملاکان و دیگران بفروشند تا مورد استثمار و غارت جنسی قرار گیرند، فقط برای اینکه بتوانند معیشت ناچیزی برای بقیه خانواده فراهم کنند؛ جایی که به دلیل شرایط عقبماندگی کشور، بیماریها و بیماریهای همهگیر وحشتناکی مرتباً چین را درگیر میکرد.
وضعیتی در شهرها وجود داشت که تودههای مردم بهعنوان پرولتاریای استثمارشده کار میکردند – جایی که وضعیت کارگران استثمارشده، پرولتاریاها در کارخانهها، نیز یکی از شرایط ناامیدکننده بود. حتی تلاشها برای سازماندهی اتحادیههای کارگری توسط این کارگران با سرکوب وحشیانه و مرگبار توسط رژیم حاکم با حمایت امپریالیستها، رژیم حاکم در آن زمان به رهبری چیانگ کایشک، روبرو میشد.
این در چارچوب سلطهی کلی امپریالیسم بر چین، با تمام اثرات مختلف آن، ازجمله در حوزه فرهنگی بود، جایی که مائو یکبار جملهی تکاندهندهای را بیان کرد مبنی بر اینکه این سلطهی امپریالیستی و انقیاد مردم چین آنقدر شدید است که میتوان گفت اگر یک خارجی در چین گوزید، همیشه یک چینی پیدا میشود که بگوید بوی خوبی میدهد. اما در بیان جدیتر این موضوع – که نمادی از وضعیت بزرگتر، تمرکز آن است – این واقعیت بود که در یک پارک بزرگ در شانگهای تابلویی وجود داشت: «ورود سگ یا چینی ممنوع». در یک شهر بزرگ چین.
این چیزی بود که انقلاب قصد غلبه بر آن را داشت – و به روشهای واقعاً شگفتانگیزی بر آن غلبه کرد – از بین بردن بلاهایی مانند اعتیاد به مواد مخدر در مقیاس وسیع، بیماریها و بیماریهای همهگیر که دههها و قرنها کشور را گرفتار کرده بود. میتوانید رمانهای پرل باک در مورد چین را بخوانید و برخی از شرایطی را که من در مورد آن صحبت میکنم، ببینید.
پیشرفتهای چشمگیری در توسعه اقتصاد حاصل شد. همیشه در مورد تعداد افرادی که ظاهراً مائو کشته است صحبت میشود – و برای افزایش این تعداد از میلیونها نفر، به میلیونها نفر، به میلیونها نفر، به میلیونها نفر، به میلیونها نفر، به میلیونها نفر، به میلیونها نفر، به میلیونها نفر، رقابت میشود. اما به تمام جانهایی که در دوره سوسیالیسم به رهبری حزب کمونیست چین و مائو نجات یافتند فکر کنید. برای ذکر یک آمار بسیار معنادار: در زمان به قدرت رسیدن انقلاب در سال ۱۹۴۹، میانگین امید به زندگی ۳۲ سال بود؛ و در زمان مرگ مائو، کمتر از سه دهه بعد، به ۶۵ سال افزایشیافته بود. میزان مرگومیر نوزادان در آن زمان در شهر شانگهای – شانگهای را به خاطر دارید؟ “ورود سگ یا چینی ممنوع” – میزان مرگومیر نوزادان در شانگهای در آن زمان کمتر از شهر نیویورک بود.
بنابراین، این بیانگر برخی از دستاوردهای عمدهای است که حاصل شد، ازجمله رهایی زنان. حذف بستن پا، که در آن پاهای یک زن بهزور چرخانده میشد و باعث میشد هنگام راه رفتن تلوتلو بخورند، و ظاهراً آنها را برای مردان مطلوبتر میکرد. این رویه حذف شد.
همه این موارد نه با سرکوب دولتی، بلکه با بسیج تودههای مردم، ازجمله کمپینهای گسترده علیه بیماری، اعتیاد به مواد مخدر، فحشا، از بین رفتند، جایی که افرادی که در این امر گرفتار شده بودند، قربانی و مورد آزار و اذیت قرار نگرفتند، بلکه آموزش و مبارزه انجام شد و به آنها به معنای واقعی زندگی جدیدی داده شد تا به اعضای مولد جامعه تبدیل شوند. دستاوردهای عظیمی حاصل شد – و این فقط نفرتانگیز است که این تهمت علیه این و جهلی که ترویج میشود، وجود دارد.
به همین ترتیب در مورد انقلاب فرهنگی. شما میتوانید بهنوعی با پرسیدن از همه این افرادی که اینهمه مزخرفات را در مورد چین و مائو پخش میکنند، بسیار سرگرم شوید: هدف واقعی انقلاب فرهنگی چه بود؟ مائو چه سیاستی را در طول انقلاب فرهنگی پرورش داد و بیشتر کرد؟ مسیر واقعی انقلاب فرهنگی چه بود؟ “بلو، بلو، بلوب، بلوب، بلو…” این محتوا و جوهره پاسخی است که از همه این افرادی که بهطور بیادبانه چین – انقلاب و بهویژه انقلاب فرهنگی – را تهمت میزنند، دریافت خواهید کرد. انقلاب فرهنگی یک قیام تودهای بود – بله، به رهبری مائو و عناصری در حزب کمونیست چین که در مسیر انقلاب بودند. اما شامل بحث و مبارزهای گسترده بود که عمدتاً خشونتآمیز نبود؛ و وقتی خشونتی رخ داد، مائو با آن مخالفت کرد و دستورالعملهایی برای مقابله با آن صادر شد و اقداماتی برای جلوگیری از آن و بازگرداندن اوضاع به مسیر بحث تودهای انجام شد. و بله، برخی افراطها نیز وجود داشت. هرگز یک خیزش واقعاً تودهای در جهان وجود نداشته است که شامل برخی افراطها نباشد. اما اینطور نیست که مائو افراطها را دامن زده و تشویق میکرد. او در تلاش بود تا مردم را از آنها دور کند و اوضاع را به مسیری که باید در آن قرار میگرفتند، بازگرداند.
در شهرهای بزرگ صدها، به معنای واقعی کلمه صدها روزنامه تودهای توسط تودههای مردمی که قیام کرده و در مورد مسائل سوسیالیسم و راه پیش روی چین و غیره بحث میکردند، منتشر شد. این جوهره انقلاب فرهنگی بود.
… و یکی از طنزهای واقعی انقلاب فرهنگی – که البته همه این احمقها چیزی در مورد آن نمیدانند یا ترجیح میدهند نادیده بگیرند – این است: یکی از جنبههای مهم انقلاب فرهنگی این است که تلاشی از سوی مائو برای مقابله با تهدید سوسیالیسم، مقابله با اقدامات برای سرنگونی سوسیالیسم و احیای سرمایهداری، که از درون حزب و خود دولت ناشی میشد، برای مقابله با آن و مخالفت با آن و شکست دادن آن با روشی غیر از نوع پاکسازیهای گسترده انجام شده توسط استالین در اتحاد جماهیر شوروی بود. مائو آن تجربه را جمعبندی کرده بود و مبارزه تودهای انقلاب فرهنگی وسیله مائو برای مقابله با این مشکل نیروهایی بود که برای احیای سرمایهداری و مسئله تغییر مردم و ارزشهای اساسی آنها، به روشی متفاوت از سرکوب دولتی، حرکت میکردند. اینیکی از طنزهای بزرگ همه حملات وحشیانه به انقلاب فرهنگی است.
در جریان انقلاب فرهنگی، دستاورد بزرگ دیگر، خلق هنر و فرهنگ انقلابی بود، واقعاً برای اولین بار در تاریخ، در این مقیاس و با حمایت واقعی یک دولت، که یکی از ویژگیهای برجسته آن، ایفای نقش برجسته زنان بهعنوان انقلابی، نه بهعنوان بازیچه دست مردان، بود.
بنابراین، اینیک مبارزه واقعی بود که در چین بر سر اینکه کدام راه را باید در پیش گرفت – راه سوسیالیسم یا راه سرمایهداری – به اوج خود رسیده بود و همانطور که گفتم، نیروهای قدرتمندی در حزب کمونیست چین وجود داشتند که مصمم بودند کشور را در مسیر سرمایهداری قرار دهند، که مشارکت آنها حتی در حزب کمونیست همیشه بیشتر بود – باید بگویم هرگز به این اندازه نبود – و درواقع میخواستند جامعه را در مسیر سوسیالیسم و درنهایت جهان را به سمت کمونیسم، با لغو استثمار و ستم، پیش ببرند، اما واقعاً بر تبدیل چین به یک کشور بزرگ و قدرتمند متمرکز بودند.
و برای مدتی، در مراحل خاصی از انقلاب کمونیستی، این دیدگاهها میتوانستند تا حدودی در درون رهبری انقلاب همزیستی داشته باشند؛ اما پسازآنکه یوغ خارجی برداشته شد و این سؤال مطرح شد که بله، چگونه میتوان اقتصاد و کشور را بهطورکلی توسعه داد، این دیدگاهها بهطور فزایندهای در تضاد با یکدیگر قرار گرفتند. کسانی بودند که مانند دنگ شیائوپینگ میگفتند: «تا زمانی که موش میگیرد، چه اهمیتی دارد که گربه سیاه باشد یا گربه سفید؟» – به این معنی که: چه اهمیتی دارد که از روشهای سرمایهداری استفاده کنیم یا روشهای سوسیالیستی، روشهای سرمایهداری تا زمانی که اقتصاد را توسعه میدهند، خوب هستند.
یکی دیگر از طعنهها در اینجا این است که تهمتی که معمولاً توسط بهاصطلاح محققان توتالیتاریسم و اقتدارگرایی و غیره به مائو زده میشود، این است که مائو این خطر بازگشت سرمایهداری را «اختراع» کرد تا تعداد زیادی از مردم را پاکسازی کند و سرکوب را انجام دهد تا خود را بهعنوان رهبر بلامنازع بیشتر تثبیت کند.
خب، واقعیتها اینها هستند: مائو گفت نیروهایی در حزب کمونیست چین وجود دارند که در حال حرکت به سمت احیای سرمایهداری هستند، به همین دلیل ما به یک انقلاب فرهنگی نیاز داریم تا آنها را شکست دهیم و همچنین اوضاع را در مسیر انقلاب، ازجمله تفکر مردم، بیشتر تغییر دهیم. هدف سیاسی، شکست دادن این حرکت از سوی نیروهای قدرتمند درون حزب و دولت برای احیای سرمایهداری بود. ظاهراً مائو این خطر را «اختراع» کرد تا بتواند یک مستبد حتی قدرتمندتر باشد. خب، واقعیت ساده این است: کاری که این افراد انجام دادهاند، از دنگ شیائوپینگ پس از مرگ مائو گرفته تا دقیقاً همان کاری است که مائو گفته بود قرار است انجام دهند- دقیقاً حرکت برای احیای سرمایهداری در چین. و در اینجا میبینیم که یکبار دیگر، آنچه واقعاً در معرض خطر بود، دو مسیر متفاوت بود. نه بهعنوان یک انتزاع، بلکه بهعنوانمثال، چگونه – با چه وسیلهای، از چه مسیری – اقتصاد را توسعه میدهید، همانطور که بهطورکلی بهعنوان یک هدف بسیار مهم انقلاب شناخته شده بود: توسعه اقتصاد، بیرون آوردن کشور از فقر باقیمانده برای تودههای مردم.
در اینجا میتوانم یک داستان کوچک تعریف کنم. وقتی در سال ۱۹۷۱ از چین بازدید کردم، به یک شام رفتیم، هیئتی که من عضو آن بودم، به یک شام در شانگهای رفت. و یکی از افراد برجسته آنجا در شانگهای این شام را برای ما میزبانی کرد. خب، قبل از این شام، او تقریباً یک ساعت با آماری در مورد چگونگی توسعه اقتصاد در شانگهای و کمک به توسعه کلی اقتصاد چین، ما را سرگرم کرده بود. اینیک نوع بوروکرات بیروح نبود. بهعنوانمثال، در طول شام، همان شخص – ما برای شام خرچنگ خوردیم و همان شخص در یکلحظه به طنز اعلام کرد: “کسی که خرچنگ را اختراع کرده یک نابغه است!” حال، اینیک کمونیست دگماندیش معمولی یا یک مقام بوروکرات ناشناس نیست. اما دلیل اینکه چنین خلاصهای از توسعه اقتصاد به ما داده شد، به دلیل تمام تهمتهایی بود که به افرادی – مائو و دیگران – که میخواستند در مسیر انقلابی بمانند، و شانگهای در آن زمان دژ آن بود، زده میشد، ظاهراً آنها به توسعه اقتصاد اهمیتی نمیدادند. آنها فقط میخواستند «مبارزه طبقاتی» راه بیندازند و مردم را آزار و اذیت کنند و غیره و غیره.
بنابراین آنچه درخطر بود این نبود که آیا اقتصاد را توسعه دهند یا نه، بلکه این بود که از چه مسیری. و به چه هدفی؟ آیا اقتصاد را بر اساس برقراری مجدد و احیای سرمایهداری و اصول توسعه آن توسعه میدهید – که اساساً به معنای استثمار مردم در داخل کشور شما و درنهایت در سطح بینالمللی است؟ یا این کار را بر اساس حرکت برای غلبه بر استثمار و تفاوتهای عمیقی که همراه با استثمار است – مانند تفاوت بین روستا و شهر، جایی که شهر تمایل دارد بر روستا تسلط داشته باشد، اگر بخواهید امتیاز بیشتری داشته باشد، و تفاوت بین افرادی که در این دو مکان زندگی میکنند؛ تفاوت بین کار فکری و یدی، بین افرادی که عمدتاً در حوزه ایدهها کار میکنند و کسانی که عمدتاً با دست(بدن) خود کار میکنند. آیا این کار را به روشی انجام میدهید که در جهت غلبه بر این تفاوتهای بزرگ، و همچنین تفاوت در درآمد و غیره، که بخشی از آن تصویر کلی هستند، حرکت کند؟ یا این کار را با آشکار کردن کامل تمام آن تفاوتها انجام میدهید؟ – این مسیری است که چین پس از مرگ مائو و با احیای سرمایهداری که از اواخر سال ۱۹۷۶ آغاز شد، در پیشگرفته است.
حرفهای زیادی زده میشود- و اینیک طنز است- همه این افرادی که میگویند «سوسیالیسم هرگز کار نکرده است، کمونیسم هرگز کار نکرده است»: از سوی دیگر، آنها اذعان میکنند که چین صدها میلیون نفر را از فقر نجات داده است؛ و این تحت سیستمی است که این احمقها آن را «کمونیسم» مینامند، اگرچه اینطور نیست- اگرچه حزب کمونیست چین همچنان حزب حاکم است، اما مدتهاست که هرگونه هدفی برای ادامه تغییر جامعه و جهان به سمت کمونیسم را رها کرده است. بنابراین، طنز بزرگ از سوی افرادی که میگویند «کمونیسم و سوسیالیسم هرگز کار نکردهاند» این است: این کشور تحت رهبری حزب کمونیست در چین صدها میلیون نفر را از فقر نجات داده است.
نوع دیگری از طنز این است که، اگرچه طبقه حاکم در قدرت در چین، از اندکی پس از مرگ مائو در سال ۱۹۷۶، سرمایهداری است و قطعاً «کمونیست» نیست، اما بنیادی که آنها توسعه سرمایهداری را بر آن انجام دادهاند، درواقع از طریق توسعه اقتصاد بر پایه سوسیالیستی، در دوره رهبری مائو ساخته شده است. بدون آن، چین همچنان کشوری عقبمانده و عمیقاً فقیر باقی میماند. درعینحال، احیای سرمایهداری در چین با ظهور مجدد نابرابریهای عمیق و بیماریهای اجتماعی وحشتناک، مانند فحشا، همراه بوده است؛ و همراه با همه اینها، در عرصه ایدئولوژی و فرهنگ، شعار «ثروتمند شدن باشکوه است» بهجای اصلی که در چین سوسیالیستی، با رهبری مائو، رایج شد: «خدمت به مردم».
حال، بیایید در این مورد صحبت کنیم. اگر مسیری که مائو ترسیم کرد، مسیر انقلابی، ادامه مییافت، آیا این به معنای آن نبود که مردم از فقر رهایی نمییافتند؟ شاید کمی بیشتر طول میکشید. اما اقتصاد چین از قبل بهسرعت درحالتوسعه بود – این در آنچه من در مورد امید به زندگی ذکر کردم، منعکس شده است. این نشاندهنده توسعه اقتصاد است، وگرنه این نمیتوانست اتفاق بیفتد. و ضمناً، این اتفاق در حالی رخ میداد که جمعیت در حال افزایش بود نه کاهش. آنها دستهای از مردم فقیر را نکشتند، بنابراین امید به زندگی ازنظر آماری بالاتر بود. جمعیت در حالی افزایش مییافت که امید به زندگی دو برابر میشد. بنابراین اگر آنها در مسیری که مائو و کسانی که با او بودند برای آن مبارزه میکردند، ادامه میدادند، میلیونها، صدها میلیون نفر را نیز از فقر نجات میدادند – اما در مسیری متفاوت. این مسیر، مسیری نبود که چین به یک قدرت بزرگ تبدیل شود و مردم را در سراسر جهان، در آفریقا و سایر نقاط جهان استثمار کند، همانطور که تحت حاکمیت این حاکمان کمونیست قلابی – سرمایهدار واقعی – چین انجام میدهد.
بنابراین، اگر به تجربه واقعی که من فقط توانستم بهطور خلاصه در اینجا شرح دهم نگاه کنید – و مردم باید آن را بهطور کاملتر در آثاری که به آنها اشاره کردم، ازجمله مصاحبهها با ریموند لوتا و خودم، بررسی کنند و ببینند که آنها واقعاً با چه چیزی روبرو بودند و واقعاً به چه چیزی دست یافتند – میتوانید حماقت کامل، بله، یکبار دیگر میگویم، و پرورش عمدی یا درهرصورت پرورش مداوم جهل را در انکار افرادی که سنگینی زندگی تحت این سیستم را احساس میکنند و تشنه چیزی بهتر هستند، ببینید: انکار کل دانش این تجربه و بنابراین درک اینکه میتواند یک جایگزین واقعی وجود داشته باشد.
درعینحال، من به برخی کاستیها و حتی برخی خطاهای بسیار جدی در تجربه کلی جامعه سوسیالیستی به رهبری کمونیستها اشارهکردهام – و بله، من از کلمه “شدید” در صحبت از اشتباهات بهویژه از سوی استالین استفاده کردهام، اما همچنین برخی مشکلات قابلتوجه در رهبری مائو، برخی کاستیها در جهتگیری و رویکرد مائو. بهعنوانمثال، از طریق انقلاب فرهنگی، اهمیت جوشش و بحث، که در مقیاس بزرگ، از طریق انقلاب فرهنگی (همانطور که بهطور خلاصه در اینجا توضیح دادهام) انجام میشد، به رسمیت شناخته شد. اما دامنه این هنوز خیلی محدود بود. هنوز هم بیشازحد به این صورت بود: اگر میخواهید در این بحث بهجایی برسید، باید بر اساس حمایت از رهبری مائو انجام شود و شما طرفدار راه سوسیالیستی هستید، درحالیکه کسانی که با شما مخالف هستند، طرفدار آن نیستند. این بحث به آن اندازه که لازم بود، باز و گسترده نبود.
این موضوع در حوزه هنر و فرهنگ نیز منعکس شد، حتی باوجود پیشرفتهای بسیار بزرگ و دستاوردهای عظیمی که بهطور خلاصه توضیح دادم. بازهم، نوعی محدودیت در هنر و فرهنگ نسبت به مضامین انقلابی وجود داشت و شکوفایی کافی و ازقضا شکوفایی کافی گرایشهای مختلف در هنر وجود نداشت، و در همین راستا، حمایت کافی از هنری که مستقیماً سیاسی نبود، صورت نمیگرفت – حتی درحالیکه هنر انقلابی، هنری که مستقیماً انقلاب را ترویج میکند، ازجمله به هنریترین شکل، بسیار مهم است. اما در آنجا محدودیت خاصی وجود داشت و محدودیت خاصی در مورد اینکه حداقل چه چیزی موردحمایت قرار میگیرد، وجود داشت.
در بُعد فلسفیتر، اگر بخواهید، نوعی «شیءانگاری» از تودههای ستمدیده وجود داشت: دیدگاه رایجی که نفوذ داشت، درواقع در آنجا ترویج میشد، مبنی بر اینکه تودههای ستمدیده به دلیل ماهیت موقعیت خود، همانطور که اصطلاح رایج میگوید، به حقیقت اعتقاد خاصی دارند- یا حداقل اینکه آنها بهطور خودجوش بیشتر به تلاش برای انقلاب تمایل دارند. درست است که هر جا ستم باشد، مقاومت هم هست- اما این بهطور خودجوش منجر به این نمیشود که مردم بفهمند آن مقاومت باید به کجا برود، چگونه باید به انقلاب تبدیل شود، ویژگی آن انقلاب چیست و چگونه با مشکلات انقلاب برخورد کنند. همه اینها مستلزم علم است – علم فقط به دلیل شرایط ستمدیده تودههای ستمدیده در آنها وجود ندارد.
بنابراین این گرایش وجود داشت که شامل ایده «حقیقت طبقاتی»- در مقابل حقیقت عینی- بود. این ایده که برای پرولتاریا و دیگر ستمدیدگان حقیقتی وجود دارد که با منافع آنها مطابقت دارد و در مقابل آن «حقیقتی» وجود دارد که با منافع استثمارگران و ستمگران آنها مطابقت دارد، بنابراین شما باید با «حقیقت پرولتری» بروید نه «حقیقت بورژوایی». این در تضاد با درک علمی است که حقیقت ویژگی طبقاتی ندارد. حقیقت را میتوان به نمایندگی از یک طبقه به کار گرفت، اما خود حقیقت ویژگی طبقاتی ندارد – بلکه ویژگی عینی دارد. حقیقت در انعکاس و تمرکز دقیق واقعیت عینی قرار دارد یا نمایانگر آن است – نه دیدگاه ذهنی این یا آن طبقه، چه بورژوا و چه پرولتاریا.
درعینحال، از سوی مائو و آن حزب بهطورکلی، نوعی ترکیب التقاطی از کمونیسم بهعنوان دیدگاه و روش اصلی هدایت وجود داشت، ولی بهطور ثانویه، اما بهطور قابلتوجهی، این با مقدار قابلتوجهی از ناسیونالیسم مخلوط شده بود. این امر، به یک معنا، با توجه بهکل تاریخ ستمدیده چین بهعنوان یک کشور، بهعنوان یک ملت، قابلدرک است (اظهارنظر تند مائو، که به آن اشاره کردم، و مثال بیرحمانهتر تابلوی روی پارک شانگهای، به این موضوع اشاره دارند). بااینوجود، دیدگاه کمونیستها باید بینالمللی باشد و نه ملی. بله، شما این را در شرایط خاص به کار میبرید، اما دیدگاه و رویکرد کلی باید بینالمللی باشد نه ملی، بااینحال نوعی ترکیب التقاطی وجود داشت، ازجمله در مائو. این امر در حوزه فرهنگ نیز منعکس شد، جایی که یکی از دستورالعملهایی که ترویج میشد این بود که «چیزهای خارجی در خدمت چین باشند». و این واقعاً با رد برخی از «فرهنگهای خارجی» که درواقع کاملاً مثبت بودند، مانند جاز و راک اند رول در ایالاتمتحده آمریکا در آن زمان (دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰)، که توسط خط غالب در چین در آن زمان بهعنوان اساساً منحط موردانتقاد قرار میگرفت، به جایگاه بدی رسید.
این گرایش ملیگرایانه منفی، زمانی به طرز چشمگیری آشکار شد که در اوایل دهه ۱۹۷۰، با رهبری مائو، چین سیاست گشایش بهسوی غرب را اتخاذ کرد- اتحاد جماهیر شوروی را بهعنوان دشمن اصلی شناسایی کرد (اتحاد جماهیر شوروی که از اواسط دهه ۱۹۵۰، یک کشور سرمایهداری بود و به یک کشور قدرتمند سرمایهداری-امپریالیستی تبدیل شده بود، اما به نام کمونیسم). اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۶۰، بهویژه اواخر دهه ۱۹۶۰، تهدید مستقیمی برای حمله و حتی استفاده از سلاحهای هستهای علیه چین بود. در مواجهه با آن، در اوایل دهه ۱۹۷۰، مائو و حزب کمونیست چین سیاست «گشایش بهسوی غرب» را اتخاذ کردند. بهعبارتدیگر، به دنبال روابط خاص و حتی نوع خاصی از اتحاد با ایالاتمتحده آمریکا بهطور خاص، بهمنظور مقابله با تهدید اتحاد جماهیر شوروی بودند. اما این منجر به انواع سیاستها و اقدامات وحشتناک از سوی دولت چین، ازجمله حمایت از افرادی مانند مارکوس در فیلیپین، یک ستمگر بیرحم که مدتها توسط امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در قدرت نگه داشته شده بود، شد. طنز ماجرا این بود که درواقع یک نیروی انقلابی مائوئیست در فیلیپین علیه رژیم مارکوس مبارزه مسلحانه میکرد- و بااینحال، حزب کمونیست چین، بهعنوان بخشی از این گشایش به غرب، از دولت مارکوس حمایت میکرد.
نمونههای بسیار دیگری از این وجود دارد. برخی از آنها – خب، من از این کلمه استفاده میکنم – منزجرکننده شدند. من برخی از مطالبی را که از بحثهای مائو با هنری کیسینجر، نماینده دولت ایالاتمتحده آمریکا، در طول این دوره گشایش به غرب در دهه ۱۹۷۰ بازیابی شده است، خواندهام و در این بحثها، اگر رکوپوستکنده بگویم، تشخیص مائو بهعنوان یک کمونیست تقریباً دشوار است. بنابراین، این امتداد دیدگاهی بود که شما باید برای مقابله با تهدید اتحاد جماهیر شوروی به این شکل مانور میدادید. نکته این است که دگم نباشید. اگر حتی با امپریالیستها اتحاد تاکتیکی برقرار کنید – اگر اصول اساسی را به خطر نیندازید – یکچیز است. اما متأسفانه، بهعنوان بخشی از این، اصول اساسی زیادی به خطر افتاد. اینجا نمیتوانم بیشتر از این به این موضوع بپردازم، اما اینیک تجربه بسیار مهم است که باید بهطورجدی با آن مواجه شد و بهطور علمی با آن برخورد کرد.
بنابراین، این بحث مهمی در مورد تجربه تاریخی کمونیسم، بهویژه جامعه سوسیالیستی به رهبری کمونیستها، در اتحاد جماهیر شوروی و چین است. به معنای واقعی، اثر اصلی من، « فراشکافتها”: فراشکافت تاریخی مارکس و فراشکافت بیشتر با کمونیسم نوین، خلاصهای اساسی»، پلی از تجربه تاریخی جنبش کمونیستی به سنتز بیشتر با کمونیسم نوین ارائه میدهد. (بعداً در این ارائه، به بحث در مورد برخی از عناصر کلیدی کمونیسم نوین بهعنوان ادامه، اما همچنین جهشی کیفی فراتر از آن، و از برخی جهات مهم گسست از آن، نظریه کمونیستی که قبلاً توسعهیافته بود، بازخواهم گشت. و در مصاحبهای دوقسمتی با من در اوایل سال ۲۰۲۵ – که در revcom.us و thebobavakianinstitute.org موجود است – اصول و روشهای اساسی کمونیسم نوین را بهطور کاملتری موردبحث قرار دادم.)
اما در اینجا مهم است که به این نکته اساسی برگردیم: هنگامیکه امکان یک جایگزین واقعاً رادیکال و حقیقتاً رهاییبخش – یک سیستم و روش زندگی اساساً متفاوت، همانطور که توسط انقلاب کمونیستی نشان داده میشود – وجود داشته باشد، هنگامیکه این امر در واقعیت و در ذهن مردم مسدود شود، انواع وحشت ادامه خواهد یافت و دیر یا زود کسانی که ذهنشان به این جایگزین رهاییبخش بسته شده است، به نحوی در آن وحشتها همدست میشوند یا حداقل با آنها سازگار میشوند. این موضوع اکنون، در شرایطی که این سیستم به مرزهای خود رسیده است، بهویژه با عباراتی تندوتیز بیان میشود – چیزی که من در اینجا به آن پرداختهام (و درجاهای دیگر، ازجمله پیام شماره ۱۱۸ شبکههای اجتماعیام، بهطور کاملتر موردبحث قرار دادهام.)
اما بیایید بیشتر به تناقضات سرمایهداری نگاه کنیم. لنین این نکته بسیار مهم را در مورد سرمایهداری و تأثیر آن بر افرادی که تحت سیستم سرمایهداری زندگی میکنند، بیان کرد: او خاطرنشان کرد که سرمایهداری مردم را مجبور میکند تا با خساست یک خسیس محاسبه کنند. میتوانید به تجربیات روزمره و آنچه مردم متحمل میشوند فکر کنید. فقط نوعی خودخواهی ذاتی انسانی وجود ندارد. عملکرد این سیستم دائماً مردم را به انواع و اقسام روشها در مقابل یکدیگر قرار میدهد و آنها را مجبور میکند تا برای شغل، ترفیع، ورود به دانشگاه و غیره با دیگران رقابت کنند. و همانطور که لنین گفت، این امر، این تمایل به محاسبه با خساست یک خسیس را تقویت میکند: “من در مقابل همه این افراد دیگری که با من رقابت میکنند، چه میکنم؟ چگونه پیشرفت میکنم؟” و چیزهای واقعی در معرض خطر هستند. در بسیاری از موارد، مسئله فقط جاهطلبی افراد نیست – بهویژه در میان تودههای ستمدیدهتر و استثمارشدهتر، بلکه به معنای واقعی کلمه مسئله بقا یا حداقل توانایی تأمین معاش کسانی است که در بسیاری از موارد به شما وابستهاند. بنابراین درک این نکته مهم است: سرمایهداری نهتنها باعث شکوفایی این محاسبهگری با خساست یک خسیس میشود، بلکه همانطور که لنین گفته است، مردم را مجبور میکند با خساست یک خسیس محاسبه کنند.
برای یادآوری دوباره از «امید برای بشریت»:
در اینجا یک جمله بسیار مهم از مارکس، از گروندریسه – یکی از آثار اصلی او – همانطور که در «تأمل و کشمکش» نقلشده است، آمده است:
در رابطه پولی، در سیستم توسعهیافته مبادله (و این ظاهر دموکراتها را اغوا میکند)، پیوندهای وابستگی شخصی، تمایزات خونی، تحصیلی و غیره درواقع منفجر میشوند، از هم میپاشند (حداقل، پیوندهای شخصی همگی بهعنوان روابط شخصی ظاهر میشوند)؛ و افراد مستقل به نظر میرسند (این استقلالی است که در اصل صرفاً یک توهم است و بهطور صحیحتر بیتفاوتی نامیده میشود)، آزادند که با یکدیگر برخورد کنند و در چارچوب این آزادی به مبادله بپردازند…
این روشی برای توضیح آنچه لنین با تأکید بر اینکه سرمایهداری مردم را مجبور میکند با خساست یک خسیس حسابگری کنند، به آن اشاره میکرد. نکتهی مهم در این گفتهی مارکس، این تحلیل است که این «استقلال» مردم تحت سرمایهداری درواقع «یک توهم» است که «بهطور صحیحتر بیتفاوتی نامیده میشود». اغلب در مورد سرمایهداری این نکته موردستایش قرار میگیرد که ازنظر کیفی، دامنهی وسیعتری به فرد نسبت به سیستمهایی مانند فئودالیسم (و البته بردهداری آشکار) میدهد، جایی که موقعیتها و محدودیتهای افراد بسیار ثابتتر و منجمدتر است. مارکس به این واقعیت اشاره میکند که اگرچه اینیک تفاوت واقعی با فئودالیسم است، بااینوجود، در چارچوب روابط مبادلهای سرمایهداری (که اساساً ریشه در روابط اقتصادی/تولیدی آن دارد)، «استقلال» افراد به آن اندازه که به نظر میرسد واقعی یا گسترده نیست و درنهایت اساساً وهمآلود است: مردم هنوز در چارچوب روابط اساسی سیستم محصور و مشروط به آن هستند.
و «بیتفاوتی»-«اهمیت ندادن»، بهویژه در مورد سایر افراد- به رقابت بین افراد («آزادانه با یکدیگر برخورد میکنند») در سرمایهداری و روشی که، همانطور که لنین بیان کرد، این سیستم مردم را مجبور میکند تا با خساست یک خسیس محاسبه کنند، مربوط میشود.
همه این حرفها- چیزی که میتوانیم بهراحتی آن را بهعنوان حرفهای تکراری و استدلالهای دور یک دایره تشخیص دهیم- درباره طبیعت انسان وجود دارد. و این موضوع توسط مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست نیز مطرحشده است. مارکس این نکته را مطرح کرد که توسعه جامعه مستلزم دگرگونی مداوم طبیعت انسان است. بنابراین هر چه سیستم غالب روابط اجتماعی و اقتصادی باشد، و ایدهها و فرهنگ و سیستم سیاسی مربوط به آنها، ویژگی غالب «طبیعت انسان» خواهد بود. بهعبارتدیگر، فلسفه یا ایدئولوژی و اخلاق مردم. «مجبور به محاسبه با خساست یک خسیس» در سرمایهداری – آنها، مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست، این نکته را مطرح کردند که اینیک تکرار دیگر، یک استدلال دور یک دایره دیگر است که واقعاً به این معنی است که در سیستم سرمایهداری (من دارم نقل به مضمون میکنم اما این جوهر آن است) در سیستم سرمایهداری، دیدگاه غالبی که غالب میشود، دیدگاهی خواهد بود که با سیستم سرمایهداری مطابقت دارد. یا، همانطور که در آن اثر بیان کردهاند: ایدههای حاکم در هر عصری همیشه ایدههای طبقه حاکم هستند.
همانطور که گفتم، مارکس این نکته را مطرح کرد که توسعه جامعه بشری و دگرگونی آن مستلزم دگرگونی مداوم طبیعت انسان است – اینکه چیزی به نام «طبیعت انسان» تغییرناپذیر وجود ندارد، بلکه آنچه طبیعت انسان نامیده میشود، ایدهها، نگرشها، جهانبینیها، اخلاق و غیره است که توسط سیستم حاکم شکل میگیرند. ایدههایی که مردم میتوانند و علیه آنها شورش میکنند، اما بااینوجود، تا زمانی که جامعه تحت سلطه طبقه حاکمی باشد که منافعش در ترویج آن ایدهها نهفته است، این ایدهها بهعنوان ایدههای غالب در جامعه باقی خواهند ماند. بنابراین درک این نکته در تضاد با کل جامعه بسیار مهم است… میدانید، مردم همیشه میگویند «خب، این فقط انسانی است…» – اگر نگویند «این خواست خداست»، میگویند طبیعت انسان است، یا هر دو را میگویند. و این، البته، زنجیری بر مردم است و مانع از آن میشود که مردم امکان تغییر واقعی، تغییر اساسی را تشخیص دهند. (من در پیام شماره ۲۱ شبکههای اجتماعیام با عنوان «چیزی به نام «طبیعت انسان» وجود ندارد» بهطور کاملتری به این سؤال «طبیعت انسان» میپردازم.)
حالا در «اندیشهها و جدلها» اشاره کردم که یکی از آثار مهم من است و عنوان کامل آن این است: اندیشهها و جدلها، درباره اهمیت ماتریالیسم مارکسیستی (چیزی که به آن برمیگردم)، کمونیسم بهعنوان یک علم، کار انقلابی معنادار و زندگی بامعنا. اشاره خاص در اینجا به بخش «بیشتر درباره افراد و روابط اجتماعی» است که شامل بحث مهمی در مورد این سؤال فردگرایی و تضاد بین وجود مردم بهعنوان افراد و بهعنوان بخشی از روابط اساسی اقتصادی و سایر روابط اجتماعی است.
اینیک تضاد اساسی جامعه بورژوایی (سرمایهداری) است- و درواقع همه جوامع، اما این تضاد بهویژه در جامعه سرمایهداری نمود بارزی دارد: مردم بدیهی است که بهعنوان افراد وجود دارند، درحالیکه درعینحال بخشی از روابط اجتماعی بزرگتر، اساسیترین آنها روابط تولیدی هستند و در جامعه سرمایهداری این روابط تولیدی و روابط اجتماعی استثمار و ستم است.
در ادامهی «امید برای بشریت» دربارهی این تناقض:
همانطور که در کتاب «تأمل و جدل» (و در آثار دیگر) اشارهکردهام، این تناقض که مردم بهعنوان افراد وجود دارند، اما در یک زمینهی اجتماعی بزرگتر نیز وجود دارند و تا حد زیادی توسط آن زمینهی اجتماعی شکل میگیرند، تناقضی پیچیده است که پرداختن صحیح به آن مهم است. و این تناقض امروز بهطور حاد در این واقعیت بیان میشود که درحالیکه مردم بهعنوان افراد وجود دارند، رنج وحشتناک تودههای بشریت و چالشهای فوری که بشریت بهعنوان یک کل درنتیجهی تخریب فزایندهی محیطزیست توسط این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم و همچنین احتمال آتشسوزی هستهای که همچنان بهعنوان یک تهدید وجودی بر بشریت سایه افکنده است، نمیتواند بهطورجدی به آن پرداخته شود، چه رسد به اینکه واقعاً توسط هر فردی که منافع فردی خاص خود را دنبال میکند، حل شود، و درواقع افرادی که به این شکل عمل میکنند، مانع بزرگی برای دستیابی به راهحل لازم هستند.
ارزش تکرار این بخش را دارد: این تناقض امروزه بهشدت در این واقعیت بیان میشود که اگرچه مردم بهعنوان افراد وجود دارند، رنج وحشتناک تودههای بشریت و چالشهای فوری که بشریت بهعنوان یک کل درنتیجه تخریب فزاینده محیطزیست توسط این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم و همچنین احتمال آتشسوزی هستهای که همچنان بهعنوان یک تهدید وجودی بر بشریت سایه افکنده است، با آن مواجه است – همه اینها را نمیتوان بهطورجدی موردتوجه قرار داد، چه رسد به اینکه واقعاً حل شود، توسط هر فردی که منافع فردی خاص خود را دنبال میکند، و درواقع افرادی که به این شکل عمل میکنند، مانع بزرگی برای ایجاد راهحل لازم هستند. (ادامه نقلقول از «امید برای بشریت»)
فردگرایی عامل مهم و «عنصر وحدتبخش» در بسیاری از روندهای منفی است که نقش مهمی در جلوگیری از شناخت واقعیت و عمق وحشتهایی که پیوسته توسط این سیستم ایجاد میشود – و تشخیص نیاز فوری به اقدام، همراه با دیگران، برای لغو و ریشهکن کردن همه اینها، از همان منشأ – ایفا میکند. این امر این واقعیت را برجسته و تشدید میکند که فردگرایی، که در این جامعه خاص در این زمان به اشکال افراطی تشویق و بیان میشود، یک مشکل عمیق است که باید با آن مقابله و تغییر کرد.
با توجه به انگلی بودن شدید این کشور، و (به تعبیر مارکس)، فرهنگی که تحت تأثیر آن قرارگرفته است، جای تعجب نیست که فردگرایی افراطی بهطور گسترده ترویج میشود و مانعی جدی برای تحول مثبت اجتماعی ایجاد میکند.
آنچه مشکل را پیچیدهتر میکند این است که «سازوکارها»-دینامیکها و همچنین روابط و نهادها-این سیستم شرایطی را ایجاد میکنند که در آن «در مواقع عادی» نهتنها یک تمایل «خودجوش» قطعی، بلکه یک ضرورت و اجبار مادی قوی برای افراد وجود دارد تا بر اساس منافع فردی خود (و افراد نزدیک به خود) عمل کنند. در مواقع و شرایط نادر بحران جدی برای سیستم و اختلال در «عملکرد عادی» جامعه است که زمینه برای تودههای مردم فراهم میشود تا بهطور گستردهتری در جهت منافع دغدغههای بزرگتر عمل کنند. و بار دیگر، اینیکی از آن مواقع و شرایط نادر است.
در کنار فردگرایی که از ویژگیهای این جامعه است، مشکل کودکصفتی (کودکصفتی کردن بزرگسالان جوانتر و حتی تا حدودی مسنتر – رفتار و مشروط کردن آنها برای فکر کردن و عمل کردن مانند کودکان وابسته و در برخی موارد نازپرورده، حتی درحالیکه اغلب با «انتظار» اینکه باید طبق شرایط و استانداردهای این سیستم «موفق» شوند – یک «ترکیب واقعاً سمی») همراه با بیفرهنگی گسترده تبلیغ شده: بیتوجهی یا انزجار از دانش و جستجوی دانش (دانش جدی، در مقابل شایعات و غیبت). یا بهعبارتدیگر، صرفاً سادهلوحانه کردن، ازجمله از طریق تأثیر بسیاری از رسانههای اجتماعی.
«سیاست هویت بیدار»(وُک- Woke identity politics) درواقع نوعی فردگرایی است: فردگرایی به «هویت» که فرد بخشی از آن است (نژاد، جنسیت و غیره) گسترش مییابد، درحالیکه «هویتهای» مختلف (بهطور عینی و در بسیاری از موارد آگاهانه) در تضاد با یکدیگر قرار میگیرند، علیرغم تلاشهای برخی برای غلبه بر این امر از طریق «تلاقی» هویتهای مختلف. این امر ازنظر معرفتشناسی (نظریه دانش) با این مفهوم بیان میشود که هر «هویت» «حقیقت» خاص خود را دارد.
همانطور که در «فراشکافتها» بحث میکنم، در جامعهای مانند ایالاتمتحده آمریکا، که مبتنی بر استثمار و ستم است: «طبقه حاکم بارها و بارها به دنبال این است که بخشهای مختلف مردم را در مقابل یکدیگر قرار دهد و برخلاف توهمات «تلاقی»، اگر از دیدگاه رهایی بشریت بهعنوان یک کل حرکت نکنید، بلکه از دیدگاه «هویتهای» مختلف حرکت کنید، طبقه حاکم راههای قدرتمند زیادی برای انجام این کار دارد.»
در مخالفت با همه اینها، همانطور که دوباره در بیانیه سال نو ژانویه ۲۰۲۱ من تأکید شد:
برای درک اینکه چرا با وضعیتی که هستیم مواجه هستیم، لازم است نهتنها به آنچه در هر زمان معین در سطح اتفاق میافتد پاسخ دهیم – و درواقع توسط آن به اینسو و آنسو کشیده شویم – بلکه باید به زیر سطح برویم، ریشهها و علل اساسی مسائل را کشف کنیم و به درک مشکل اساسی و راهحل واقعی برسیم. این به معنای رسیدن به درک علمی است که ما تحت یک سیستم زندگی میکنیم و اینکه آن سیستم واقعاً چیست (سیستم سرمایهداری-امپریالیسم)؛ تلاش برای درک روابط و پویاییهای عمیقتر این سیستم و اینکه چگونه این سیستم چارچوبی را برای چگونگی تفکر و واکنش خودجوش بخشهای مختلف جامعه به رویدادهای جامعه و جهان تعیین میکند؛ و راه ممکن برای تغییر همه اینها به نفع تودههای بشریت و درنهایت بشریت بهعنوان یک کل چیست.
و:
این به معنای گسست کامل و فراتر رفتن از رویکرد صرفاً پذیرفتن حقایق – یا حقایق فرضی – است که با آنها راحت هستیم، درحالیکه حقیقت واقعی را که ممکن است باعث ناراحتی ما شود، رد، انکار یا طفره رفتن میکنیم. یکی از ابعاد مهم این امر، فراتر رفتن و رد روششناختی نسبیگرایی فلسفی «سیاست هویت» است، که از طریق نسخه خود از تقلیل «حقیقت» به تجربه جزئی و غیرسیستماتیک و احساسات ذهنی («حقیقت من»… «حقیقت ما»…) در تقابل با حقیقت واقعی و عینی، که بهدرستی و بهصورت علمی از طریق یک فرآیند مبتنی بر شواهد به دست میآید تا مشخص شود که آیا چیزی (یک ایده، نظریه، ادعا و غیره) با واقعیت مادی واقعی مطابقت دارد یا خیر، آسیب زیادی وارد میکند. اگرچه ازنظر سیاسی، این «سیاست هویتی» ممکن است از تمایل به مخالفت با اشکال مختلف ظلم و ستم ناشی شود – حتی اگر این تمایل اغلب توسط افرادی با «هویتهای» مختلف که به دنبال ادعای «مالکیت» مخالفت با ظلم و ستم هستند، توصیف و تضعیف شود – ازنظر معرفتشناسی (رویکرد درک واقعیت و رسیدن به حقیقت امور)، «سیاست هویتی» اشتراکات زیادی با تکیهبر «حقایق جایگزین» (ادعاهایی که در تضاد با حقایق واقعی هستند، اغلب به طرز وحشیانهای) دارد که مشخصه فاشیستها است. اگرچه تشخیص تمایزات سیاسی مربوطه مهم است، اما وضعیت بسیار جدیتر و مخاطرات آن بسیار بالاست، بهطوریکه به خودمان اجازه ندهیم در هر شکلی از مخالفت با روش علمی و جستجوی حقیقت عینی در مورد واقعیت واقعی، گرفتار شویم یا با آن سازش کنیم.
در تضاد با معرفتشناسی ناقص «سیاست هویت»، در تقابل با روش علمی و جستجوی حقیقت عینی در مورد واقعیت واقعی، اصرار «پستمدرنیستی» بر این است که رسیدن به حقیقت عینی امکانپذیر نیست و حتی چیزی بهعنوان حقیقت عینی وجود ندارد. این موضوع تا حدودی در «فراشکافتها» رد شده است، درحالیکه ادامه مقاله من «فلسفه و انقلاب»، بخش اول، نیز رد مهمی بر این موضوع ارائه میدهد:
درنهایت، آزمون هر نظریه و غیره، این است که آیا آنچه در مورد واقعیت مطرح میکند، تأیید میشود (یا خیر). درعینحال، یک نظریه علمی، اگر بهدرستی به کار گرفته شود، میتواند – بر اساس تجربه و دانش تاریخی انباشتهشده – بهطور دقیق آنچه را که احتمالاً از یک مسیر درحالتوسعه امور حاصل میشود، پیشبینی کند. بهعنوانمثال، این مبنایی است که دانشمندان آبوهوا میتوانند پیشبینیهای اساساً درستی در مورد آنچه از روندهای تاریخی و فعلی توسعه خواهد یافت، انجام دهند. و به همین دلیل است که میتوان بهطور علمی ادعا کرد که سرنگونی سرمایهداری و جایگزینی آن با کمونیسم، به نفع اساسی تودههای بشریت و درنهایت کل بشریت است.
در عین حال-و بسیار خطرناکتر از «سیاست هویت» و معرفتشناسی ناقص آن- حمله به روشنفکری (و حتی به برخی از جلوههای فردگرایی) توسط «روشنفکران» فاشیست (مانند جی. دی. ونس، و تعدادی از میلیاردرهای فناوری، که بهدرستی توسط کسی بهعنوان «رایش فناوری» توصیف شدهاند، با اشاره به رایش سوم نازی) در خدمت فاشیسم امروزی، «به سبک آمریکایی» است.
در کنار همه اینها، در «جنبشهایی» که با سیستم سیاسی موجود مخالف هستند (یا ژست مخالفان را میگیرند)، (برخی ادعا میکنند که با سرمایهداری مخالفاند – اما درواقع نمیدانند سرمایهداری چیست، همانطور که در پیام شماره ۳۸ رسانههای اجتماعی خود مطرح کردهام)، چیزی وجود دارد که من آن را PIE ()مینامم: اقتصادگرایی امپریالیستی انگلی.
این رویکردی به سیاست – و بهطور خاص سیاست انتخاباتی – است که طرفدار حمایت و ارتقای افرادی است که در حزب دموکرات با پلتفرم «توان مالی» بهعنوان محور اصلی، و سایر مسائل اجتماعی (یا «فرهنگی») بهعنوان همراهان اساساً فرعی آن، نامزد میشوند.
بهعنوان توضیحی برای مشکل اساسی و بنیادی این رویکرد، موارد زیر (از «فراشکافتها») وجود دارد:
همانطور که مارکس اشاره کرد، یکی از ویژگیهای متمایز اصلاحطلبان – ازجمله «سوسیالیستهای» اصلاحطلب – این است که تا آنجا که اقتصاد را منبع نابرابری و سایر بیماریهای اجتماعی میدانند، تمایل دارند مشکل را در حوزه توزیع قرار دهند، درحالیکه منبع اساسی ستم و نابرابری که مشخصه یک جامعه استثمارگر مانند سرمایهداری است، در حوزه تولید و بهطور خاص روابط تولید قرار دارد.
در دنیای امروز، این روابط تولیدی اساساً روابط بینالمللی هستند، و ثروتی که اصلاحطلبان به دنبال «توزیع مجدد» آن هستند (از طریق افزایش مالیات بر ابرثروتمندان و غیره) بر انگلی بودن شدید «اقتصاد ایالاتمتحده آمریکا» بهعنوان یک سیستم بینالمللی استثمار و ابراستثمار متکی است. در کنار آن – و در کنار این واقعیت که بخش عمدهای از این برنامه «اقتصادی» درواقع عملکرد این سیستم و موقعیت رقابتی امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در جهان را تضعیف میکند – این حقیقت وحشتناک وجود دارد که ممکن است نادیده گرفته شود اما در واقعیت نمیتوان از آن اجتناب کرد:
برنی سندرز در تجمعات خود علیه «الیگارشی»، فرمول «اشغال» «۹۹ درصد» علیه «یک درصد» ابرثروتمندان را احیا کرده است. اما مشکل این است که تقریباً نیمی از «۹۹ درصد» فاشیست هستند. چرا؟ زیرا، همانطور که قبلاً اشاره کردم، نهتنها موقعیت اقتصادی آنها، بلکه موقعیت اجتماعی آنها نیز موردتوجه قرار میگیرد. برای صفوف فاشیستهای MAGA، حتی فراتر از وضعیت اقتصادیشان، یک عامل انگیزشی قدرتمند و منحرف، اصرار آنها بر برتری سفیدپوستان و برتری مردان، نفرت از افراد ال جی بی تی(LGBT) و مهاجران (بهویژه مهاجران از “کشورهای کثیف”، به تعبیر نژادپرستانه و نفرتانگیز ترامپ) است. این همان چیزی است که این فاشیستها از “آمریکا را دوباره بزرگ کنیم” مراد میکنند. و همه اینها با دروغهای آشکار، جنون ضد علمی و نظریههای توطئه دیوانهوار پیچیده شده و توسط آنها هدایت میشود – با گروههای آسیبپذیر که به اهداف نفرت و آزار و اذیت تبدیل میشوند، مانند مهاجرانی که بهعنوان “جنایتکاران خطرناک” محکوم میشوند و افراد تراجنسیتی بهعنوان شکارچیان منحرف رفتار میشوند. [این از پیام رسانه اجتماعی شماره ۱۱۴ من است.]
با توسعه و اوجگیری سرمایهداری به سرمایهداری-امپریالیسم، لنین در آنچه در مورد امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم نوشت، در مورد پیامدهای این امر برای جنبش انقلابی صحبت کرد. او در مورد چگونگی توسعهی آنچه امروزه بهعنوان انگلی بودن امپریالیسم میشناسیم صحبت کرد (درواقع این اصطلاح لنین بود، باید در مورد لنین انصاف داشت، لنین کسی بود که در مورد انگلی بودن صحبت کرد، ببخشید)، بههرحال، در مورد انگلی بودن امپریالیسم، لنین تشخیص داد که بخشی از طبقه کارگر وجود دارد که از غنائم این امپریالیسم انگلی رشوه گرفته و کموبیش بورژوا شده است. حال، او آنها را بهطور کامل ازنظر انقلاب کنار نگذاشت – او گفت که با پیشرفت رویدادها، خواهیم دید که بخشهای مختلف این کارگران بورژوا شده کجا از هم جدا میشوند – اما او بر اهمیت ساختن جنبش انقلابی در بخشهای پایینتر و عمیقتر، بخشهای تحت استثمارتر طبقه کارگر، پرولتاریا تأکید کرد.
اما در این سوسیالدموکراتهای امروزی، مانند- سوسیالیستهای دموکرات آمریکا (DSA—Democratic Socialists of America)- ما بار دیگر تلاش برای ساختن جنبشی مبتنی بر انگلی بودن امپریالیستی را میبینیم؛ این قلب جذابیت «توان مالی» آنهاست. این به آن معنا نیست که شرایط تودههای مردم، حتی در طبقه متوسط، چه برسد به کسانی که بهشدت مورد استثمار قرارگرفتهاند، باید نادیده گرفته شود. این به آن معنا نیست که مشکلات واقعی در این زمینه وجود ندارد. اما تلاش برای پایهگذاری جنبشی برای تغییر جامعه بر اساس «توانایی خرید» به این معنی است که تغییراتی که شما به دنبال آن هستید بسیار محدود خواهد بود و درنهایت در این سیستم امپریالیستی انگلی گنجانده خواهد شد. بنابراین، اینیک تمایز اساسی بین سوسیالدموکراتهایی مانند DSA است که اساساً بخشی از حزب دموکرات هستند و به دنبال تصاحب آن بهعنوان ابزاری برای حکومت امپریالیستی از یکسو، و سوسیالیسم واقعی و هدف نهایی آن یعنی کمونیسم در سراسر جهان هستند.
حقیقت اساسی و عمیق این است که این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم را نمیتوان «اصلاح» کرد – نمیتوان آن را بهنوعی به یک سیستم عادلانه که به نفع تودههای بشریت عمل میکند، تبدیل کرد.
این سیستم بر استثمار وحشیانه، در اینجا و (فوق) استثمار در سراسر جهان، بهویژه در جهان سوم (آمریکای لاتین، آفریقا، خاورمیانه و آسیا) متکی است و نمیتواند بدون آن دوام بیاورد.
این [سیستم/سیاست/…] بهسرعت و با سرعتی فزاینده در حال نابودی محیطزیست است.
این [سیستم/سیاست/…] بار دیگر اوضاع را به سمت تهدید وجودی جنگ هستهای سوق میدهد.
در خود این کشور، ظلم و ستم بسیار واقعی و به معنای واقعی کلمه مرگبار در سیستم غالب و روابط اساسی آن نهادینهشده است: برتری سفیدپوستان، مردسالاری و برتری مرد و سایر نابرابریهای وحشیانه و ظلم و ستم وحشیانه.
و اکنون، بهعنوان تلاشی منحرف برای حفظ حاکمیت این سیستم و سلطه امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در جهان، شاهد ظهور فاشیسم به قدرت هستیم. این امر در اصل شامل «احیای» (یا تداوم) کنفدراسیون است: در کنار «احیای» بناهای یادبود و «قهرمانان» کنفدراسیون، حتی فاشیستها میگویند که بردهداری چیز بدی نبوده، بلکه حتی چیز خوبی بوده است. این فاشیسم همچنین بهطور برجسته شامل حمله به ترنسها و سایر افراد ال جی بی تی(LGBT)، همراه با تأکید شدید بر فرودستی زنان است (نهتنها حق سقطجنین را از بین میبرد و کنترل بارداری را تهدید میکند، بلکه حتی برخی از فاشیستها آشکارا استدلال میکنند که زنان باید بار دیگر از حق رأی محروم شوند).
این فاشیسم، بهعنوان یک دژکوب، به مهاجران حمله میکند، بر اساس «بحران مهاجرت» که بهشدت اغراقآمیز است – و حتی تا حدی که واقعی است، این واقعیت به طرز خامی تحریف میشود. این فاشیسم آشکارا حاکمیت قانون را چه در داخل کشور و چه در روابط بینالملل به چالش میکشد و زیر پا میگذارد، با این اعلام آشکار که از به رسمیت شناختن یا محدود شدن توسط هیچ قانون ملی یا بینالمللی در مورد شروع جنگ، ازجمله از طریق هدف قرار دادن عمدی و بیملاحظه غیرنظامیان، خودداری میکند. این فاشیسم بهطور مداوم انواع جنایات را عمداً با سرعتی سرسامآور مرتکب میشود و تشدید میکند تا کسانی را که با این امر مخالف هستند، گمراه و ناامید کند.
اگرچه شکست دادن-برکناری از قدرت- این رژیم فاشیستی یک هدف فوری و مبرم است، اما بار دیگر و حیاتی است که این نکته را درک کنیم: هرگونه امیدی که تکیهبر حزب دموکرات و دنبالهروی از آن بتواند راهحلی عادلانه برای بحران به ارمغان بیاورد، هرگونه تلاشی برای تبدیل حزب دموکرات به چیزی غیر ازآنچه هست – یک حزب طبقه حاکم – و بهطور گستردهتر، هرگونه تلاشی برای «کار در چارچوب این سیستم» بهعنوان وسیلهای برای پایان دادن به ستم وحشتناک و استثمار بیرحمانه آن، تهدیدات وجودی آن برای بشریت از طریق تخریب محیطزیست و خطر جنگ هستهای – هرگونه امیدی ازایندست، هرگونه تلاشی ازایندست، اساساً ورشکسته است و محکوم به شکست است و درنتیجه، وحشت بسیار واقعی ادامه مییابد، درواقع تشدید و تسریع میشود.
بنابراین اجازه دهید بخش اول این ارائه را با این نتیجهگیری بسیار مهم به پایان برسانم:
تا زمانی که مردم، نهفقط در یک کشور یا کشور دیگر، بلکه در کل جهان، در چارچوب و محدودههای این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم محبوس بمانند، هیچ راهحل خوبی برای وضعیت وحشتناکی که بشریت اکنون با آن روبروست و رنجی که تودههای بشریت پیوسته در معرض آن هستند، وجود نخواهد داشت – و بشریت همچنان بهاجبار به فاجعهای بدتر، به ورطهای وحشتناکتر و احتمالاً حتی به انقراض کشیده خواهد شد.
راهحل: بیرون کشیدن یک انقلاب رهاییبخش رادیکال از این جنون
اول، منظور از انقلاب چیست؟ عبارت زیر، از «چیزی وحشتناک، یا چیزی واقعاً رهاییبخش»، به جوهره این موضوع میپردازد: «نهادهای سرکوب خشونتآمیز این سیستم باید سرانجام توسط یک نیروی انقلابی سازمانیافته متلاشی، شکستخورده و برچیده شوند. این همان چیزی است که برای فراتر رفتن از اعتراض تودهای صرف، هرچقدر هم که مبارز و مصمم باشد، و تبدیلشدن به یک انقلاب واقعی، ضروری است.» و به نقل از «اعلامیه و فراخوان»:
انقلاب به معنای نیرویی میلیونی است که از بخشهای مختلف جامعه گرد هم آمده و برای مبارزهای همهجانبه برای سرنگونی این سیستم و جایگزینی آن با یک سیستم اقتصادی و سیاسی کاملاً متفاوت و بسیار بهتر، یک سیستم سوسیالیستی، سازماندهی شده است، سیستمی که مبتنی بر برآوردن نیازهای مردم و پیشبرد مبارزه برای یک دنیای کمونیستی است، جایی که سرانجام در همهجا به استثمار، ستم و تخریب محیطزیست که در این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم تعبیهشده است، پایان داده خواهد شد. هر چیزی کمتر از این انقلاب، بهطور کامل در مقابله با ریشه همه مشکلات یا منجر شدن به راهحل واقعی، شکست خواهد خورد.
بهطور خلاصه: در دنیای امروز، برای تغییر اساسی جامعه، باید قدرت را به دست بگیرید – قدرت دولتی موجود را سرنگون کنید و یک قدرت دولتی نوین تأسیس کنید.
در «زمانهای عادی»- یا بهعبارتدیگر: بهاستثنای زمانهای غیرعادی که عملکرد، روابط و «قوانین» اساسی سیستم بهطورجدی مختل میشود و «دوام» آنها نهتنها در بین تعداد کمی از مردم، بلکه بهطور گستردهتر در سراسر جامعه بهطورجدی زیر سؤال میرود – مردم در سیستم غالب موجود شکل میگیرند و محدود میشوند، «در آن قفل میشوند». به همین دلیل است که بهعنوان یک پدیده عمومی (اما نه چیزی که به یک دگم تبدیل شود) در زمانهای بحران حاد است که تغییر اساسی ممکن میشود.
بنابراین، شرایط لازم برای انقلاب چیست؟ همانطور که در «این زمان نادری است که انقلاب ممکن میشود» توضیح داده شده است:
حتی در یک کشور قدرتمند مانند این، انقلاب زمانی ممکن میشود که سه عامل اصلی به وجود آمده باشند:
بحرانی در جامعه و حکومت، چنان عمیق و چنان مختلکنندهی «شیوه معمول انجام امور»، که کسانی که مدتها بر ما حکومت کردهاند، دیگر نمیتوانند این کار را به شیوهی «عادی» که مردم به پذیرش آن عادت کردهاند، انجام دهند.
مردمی انقلابی در مقیاس میلیونی، با «وفاداری» شکسته به این سیستم، و عزم راسخ آنها برای مبارزه برای جامعهای عادلانهتر، بزرگتر از ترسشان از سرکوب خشونتآمیز این سیستم.
یک نیروی انقلابی سازمانیافته – متشکل از تعداد فزایندهای از مردم، از میان ستمدیدهترین اقشار جامعه و همچنین از بسیاری از بخشهای دیگر جامعه – نیرویی که ریشه در علمیترین رویکرد برای ساختن و سپس انجام انقلاب دارد و بهطور سیستماتیک برای بهکارگیری آن تلاش میکند، و تودههای مردم بهطور فزایندهای به آن چشم دوختهاند تا آنها را برای ایجاد تغییر رادیکالی که بهشدت موردنیاز است، رهبری کند.
این عوامل برای انقلاب، بهطورکلی، بهوضوح در حال حاضر وجود ندارند – اما، بازهم، اینیکی از آن زمانهای نادری است که این عوامل برای انقلاب میتوانند به وجود آیند.
بدون اینکه بخواهیم مکانیکی به این موضوع نگاه کنیم، قطعاً درک نقش این سه شرط – و ارتباط متقابل مداوم آنها، یا به قول خودمان رابطه دیالکتیکی – در رابطه با امکان انقلاب، اهمیت دارد. شرط اول اساساً اکنون وجود دارد و این وضعیت بهطور مداوم در حال تشدید است – بهویژه از طریق نیروی عظیم و شتابنده رژیم فاشیستی ترامپ.
در مورد شرط دوم و سوم، این دو شرط بهطورجدی از توسعه شرط اول “عقبماندهاند”. در مورد شرط دوم، درحالیکه میلیونها و دهها میلیون نفر از شدت گرفتن خشم رژیم ترامپ/فاشیست عمیقاً آشفته و خشمگین هستند، تاکنون اشتیاق و جستجوی بسیار کمی برای یافتن یکراه حل رادیکال در خارج از چارچوب سیستم موجود وجود داشته است (تقریباً بهطور کامل وجود ندارد). این امر، بهویژه با وضعیت اوضاع در رابطه با شرط دوم، ارتباط نزدیکی دارد، اگرچه نیروهای کمونیست انقلابی مبتنی بر کمونیسم نوین وجود دارند، اما در حال حاضر ازآنچه که بهطور فوری نیاز دارند، چه ازنظر کمی (تعداد بسیار کم) و چه ازنظر کیفی (درک و کاربرد بسیار ناهموار کمونیسم نوین) بسیار فاصلهدارند.
در چارچوب تعمیق و تشدید کلی وضعیت مربوط بهشرط اول، با دیالکتیک بین جنایات رژیم و مقاومت در برابر آن، باید ابتکار عمل را برای تغییر شرایط دوم و سوم، از طریق مبارزه – هم مبارزه علیه سیستم ستمگر و هم تشدید جنایات آن تحت رژیم فاشیستی ترامپ، و هم مبارزه ایدئولوژیک شدید برای ارتقاء دیدگاه مردم فراتر از محدودههای تنگ این سیستم، به دست گرفت تا تعداد فزایندهای از مردم (ازجمله در میان کسانی که در حال حاضر درحرکت نیستند) را به رسمیت بشناسند و از ضرورت و امکان یک انقلاب واقعی برای از بین بردن این سیستم بهطورکلی – که در میان جنایات کلی مداوم خود، باعث ظهور رژیم فاشیستی ترامپ شده است – بهره ببرند.
همانطور که قبلاً در آثار من (و دیگران) تأکید شده است، آنچه موردنیاز است، یک قطببندی مجدد– برای انقلاب- است که شامل مبارزه حیاتی علیه رژیم فاشیستی ترامپ و همچنین تشخیص این است که این فاشیسم از توسعه خاص سیستم استثمار و ستم در این کشور، در چارچوب جهان بزرگتر، برخاسته است و کل این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم است که باید برود.
یکبار دیگر، واقعیت این است که این زمان نادری است که انقلاب برای لغو و ریشهکن کردن این سیستم و ایجاد یک سیستم اساساً متفاوت و بسیار بهتر، امکانپذیر است. و این زمان نادر نباید هدر رود – هدر رود، دور ریخته شود – بلکه باید توسط همهکسانی که در هر زمان معین، تشنه و در جستجوی راهی کاملاً متفاوت، واقعاً رهاییبخش و نشاطآور برای زندگی و ارتباط مردم با یکدیگر هستند، غنیمت شمرده شود و به آن عمل شود.
درحالیکه واقعیت عینی-به ویژه سلطه این سیستم بر مردم، نهتنها در شکل مادی استثمار و ستم، بلکه ازنظر فرهنگ و ایدئولوژی و نحوه تفکر مردم- درحالیکه همه اینها عامل اصلی دشواری است که ما در جذب مردم به انقلاب، با کمونیسم نوین بهعنوان پایه و راهنمای آن، تجربه میکنیم، واقعیت این است که کاستیهای قابلتوجهی در میان کمونیستهای نوین نیز مسئول این امر بودهاند. اساساً، این مسئله بهپیش رفتن مداوم یا نرفتن بر اساس کمونیسم نوین، و مهمتر از همه روش و رویکرد علمی آن، و بر این اساس انجام کار لازم و انجام مبارزه لازم برای جلب مردم، بر اساس آن پایه اساسی محکم، به درک نیاز عمیق و امکان واقعی یک انقلاب واقعی – بله، حتی در این قدرتمندترین کشور سرمایهداری-امپریالیستی – و اینکه چرا هیچچیز معنادارتر از تلاش برای تحقق این انقلاب نیست، مربوط میشود. تا حدی که این کار بهطور مداوم انجامنشده است، دلیل اصلی این است که صفوف انقلابیون کمونیست جدید بر موانع بسیار واقعی که باید بر آنها غلبه کنند تا همچنان ازنظر کمی و کیفی تقویت شوند، به روشی که فوراً به آن نیاز دارند، غلبه نمیکنند.
به بیان صریح-اما علمی- نهتنها بشریت در آستانهی سقوط است… بلکه «پروژهی کمونیستی» و پیشرفت بیشتر با کمونیسم نوین نیز هست که تنها راه رسیدن به آیندهای ارزشمند برای تودههای بشریت و درنهایت بشریت بهعنوان یک کل را نشان میدهد.
من به این واقعیت عمیق- و به این سؤال کلی که در تلاش جدی برای تغییر اوضاع چه باید کرد – بازخواهم گشت. اما، ابتدا و بهعنوان پایه و اساس این امر، مهم است که بیشتر به این موضوع بپردازیم که چگونه تمام وحشتهایی که اکنون مردم با آن مواجه هستند، اساساً از ماهیت و پویایی – ناشی از تضادهای اساسی – سیستم سرمایهداری، بهویژه اکنونکه این سیستم به سیستمی مبتنی بر استثمار جهانی-سیستم سرمایهداری-امپریالیسم- تبدیلشده است، ناشی شدهاند.
و بهنوبه خود، صحبت در مورد جهتگیری، روش و رویکرد علمی اساسی که منجر به این درک انتقادی میشود، مهم است.
این امر مستلزم ضرورت و اهمیت اتخاذ و بهکارگیری سیستماتیک روش علمی ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی، در تقابل با انواع مفاهیم و توجیهات غیرعلمی است که در خدمت حفظ این سیستم بهشدت منسوخشده هستند.
بهطور اساسی، ماتریالیسم به رسمیت شناختن این است که تمام واقعیت از ماده تشکیل شده است و هیچچیز دیگری – هیچ نیرو یا موجود ماوراءالطبیعه، هیچچیزی که وجود مادی واقعی نداشته باشد، وجود ندارد (بهعنوان یکی از بیانهای مهم این موضوع، اندیشه انسان خود نتیجه فرآیندهای مادی واقعی در درون انسانها، بهویژه سیستم عصبی و بهویژه مغز آنها، در تعامل با جهان مادی بزرگتر است). دیالکتیک به این واقعیت اشاره دارد که واقعیت مادی (ازجمله جامعه بشری) ایستا نیست، بلکه پر از تضاد است، دائماً در حال تغییر است و در شرایط خاص میتواند دستخوش یک تغییر کیفی عمده شود (از یکشکل ماده به شکلی کیفی متفاوت – مانند تجربه روزمره که در آن آب جوشیده به بخار تبدیل میشود؛ یا وقتی گونه جدیدی در فرآیند تکامل طبیعی پدیدار میشود؛ یا وقتی انقلابی در جامعه بشری یک سیستم کیفی جدید را به وجود میآورد – مثلاً وقتی سوسیالیسم از سرنگونی سرمایهداری ناشی میشود). ماتریالیسم تاریخی، کاربرد ماتریالیسم دیالکتیکی در توسعه جامعه بشری (و همچنین طبیعت بهطورکلی) است.
بیایید با این شروع کنیم: شیوه تولید… شیوه تولید… شیوه تولید!
این به سیستم اقتصادی – نحوه عملکرد آن – نحوه تولید، مبادله و توزیع چیزها اشاره دارد. این پایه و اساس و درنهایت تعیینکننده ویژگی جامعه بهطورکلی است: روابط اجتماعی، نهادهای سیاسی، شیوههای غالب تفکر و فرهنگ. متن زیر، از کتاب «فراشکافتها»، توضیح مهمی در مورد رابطهی بین زیربنای اقتصادی جامعه (شیوه تولید) و روبنا (سیاست، شامل قوانین، و همچنین ایدئولوژی و فرهنگ) و اینکه چرا روبنا اساساً با زیربنای اقتصادی مطابقت دارد و باید داشته باشد، ارائه میدهد:
در اینجا به یکی دیگر از مؤلفههای مهم درک علمی مارکسیستی میرسیم: رابطه بین زیربنای اقتصادی جامعه و روبنای سیاسی و ایدئولوژیک (ساختارها و نهادهای سیاسی و فرهنگ و ایدههای غالب). درنهایت – نه به معنای مکانیکی که همهچیز را بتوان بلافاصله به آن تقلیل داد، بلکه درنهایت و اساساً – روبنای جامعه باید با روابط تولیدی زیربنایی مطابقت داشته باشد. زیربنای اقتصادی جامعه، “شیوه تولید” – اینکه چگونه جامعه درواقع تولید و بازتولید نیازهای مادی زندگی را انجام میدهد و مردم را قادر به بازتولید میکند – شرایطی را برای نهادها و فرآیندهای سیاسی و ایدهها و فرهنگ غالب تعیین میکند. و من، برای مثال، در کتاب «پرندگان نمیتوانند تمساح بزایند، اما بشریت میتواند فراتر از افق اوج بگیرد» این نکته را مطرح کردهام که اگر روبنا به هر شکل قابلتوجهی و در هر دوره زمانی با زیربنای اقتصادی ناسازگار باشد، یا به هر شکل اساسی با آن در تضاد باشد، جامعه متوقف خواهد شد… بین این دو ارتباط متقابل وجود دارد؛ ایدهها و فرهنگ جامعه و نهادها و فرآیندهای سیاسی «حیات خاص خود» را دارند، اما آنها همچنین با روابط تولیدی و اجتماعی درهمتنیدهاند و درنهایت توسط آنها تعیین میشوند.
یکبار دیگر، اگر روبنا به هر شکلی اساسی و در هر دوره زمانی با روابط تولیدی زیربنایی خود ناسازگار باشد، باعث توقف جامعه خواهد شد و سپس نیروها مداخله خواهند کرد تا سعی کنند «نظم» را به هر وسیلهای، ازجمله با افراطیترین روشها، برقرار کنند.
برای توضیح این نکته اساسی، از پرسش «حق غذا خوردن» استفاده کردهام – اینکه چرا چنین «حقی» نمیتواند یک اصل عملیاتی سیستم سرمایهداری باشد: همانطور که قبلاً گفتم، تحت این سیستم، اگر افرادی که توانایی خرید غذا و سایر مایحتاج اولیه زندگی را ندارند، اعلام کنند که صرفنظر از هر چیز، حق داشتن آن مایحتاج اولیه را دارند و بدون پرداخت هزینه، آن مایحتاج را تهیه کنند، کل سیستم سرمایهداری دچار بحران عمیقی میشود و از کار میافتد. این بیانگر نکتهی مهمی است که مارکس بر آن تأکید داشت: حقوق توسط ویژگی و روابط اساسی سیستم اقتصادی (شیوه تولید) تعیین میشوند و نمیتوانند در تضاد اساسی با آن باشند؛ و روبنای سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ، ازجمله قانون، بیانگر این واقعیت عمیق خواهد بود. یا به قول خود مارکس: «حق هرگز نمیتواند بالاتر از ساختار اقتصادی جامعه و توسعهی فرهنگی آن باشد که توسط آن مشروط شده است.» (در «پرندگان و تمساحها» و همچنین «فراشکافتها»، مصاحبه با من در اوایل سال ۲۰۲۵ و مصاحبهی قبلی در برنامهی آر ان ال -RNL -[انقلاب، نه هیچچیز کمتر] در سال ۲۰۲۲، من بهطور گستردهتری به رابطهی بین زیربنای اقتصادی و روبنا و اینکه چرا در هر سیستمی، روبنا باید در تطابق اساسی با زیربنای اقتصادی، یعنی شیوهی تولید باشد، میپردازم.)
شیوه تولید هر جامعهی معین، در هر زمان معین، ایستا و تغییرناپذیر نیست، بلکه دائماً درحالتوسعه و تغییر است، زیرا توسعهی نیروهای مولده تغییراتی را به همراه دارد. (نیروهای مولده به زمین، مواد اولیه، ساختمانها، ماشینآلات و سایر فناوریهای مورداستفاده در تولید اشاره دارد – و افرادی که با دانش و تواناییهای خود، تغییراتی را در نیروهای مولده ایجاد میکنند.) در مقاطعی خاص، توسعه نیروهای مولده نیازمند یک تحول کیفی و عمده در روابط تولید است – که بهنوبه خود مستلزم انقلابی در روبنا برای لغو نظام سیاسی، بهویژه قدرت دولتی است که سیستم اقتصادی (یا شیوه تولید) قدیمی را اعمال میکند.
همه اینها در مورد همه شیوههای تولید، ازجمله شیوه تولید سرمایهداری، صادق است، که چیزی است که باید در اینجا بر آن تمرکز شود.
(در مصاحبهای در اوایل سال ۲۰۲۵، من در مورد اینکه سرمایهداری چیست – و نیست – روابط و پویاییهای اساسی سرمایهداری بهعنوان یک سیستم و اینکه چگونه این امر اکنونکه سرمایهداری مدتهاست به سیستم سرمایهداری-امپریالیسم تبدیل شده است، در مقیاس جهانی تجلی مییابد، بحث کردم. در اینجا، قصد دارم به برخی از جنبههای کلیدی این موضوع بپردازم.)
یک تضاد اساسی و حیاتی ذاتی (درون) سرمایهداری بهعنوان یک سیستم تولید و مبادله کالایی وجود دارد. همانطور که در مقاله من با عنوان «کالاها و سرمایهداری – و پیامدهای وحشتناک این سیستم، یک توضیح اساسی» توضیح داده شده است، کالا چیزی است که برای مبادله تولید میشود، نه چیزی که توسط فردی که آن را تولید میکند مصرف میشود (برای مثال، اگر غذا برای فروش در بازار پرورش داده شود، آن غذا یک کالا است؛ اما اگر برای مصرف توسط فردی که آن را پرورش میدهد پرورش داده شود، کالا نیست). در سیستم سرمایهداری، چیزها عمدتاً بهعنوان کالا تولید و مبادله میشوند.
یکی دیگر از ویژگیهای متمایز سرمایهداری این است که نیروی کار (توانایی کار بهطورکلی) یک کالا است. (این همان چیزی است که وقتی افراد برای شغلی درخواست میدهند اتفاق میافتد: آنها به دنبال فروش کالای منحصربهفرد خود، نیروی کار خود – توانایی کار خود – درازای دستمزد یا حقوق هستند.) این نهتنها به معنای نوع خاصی از کار در یک موقعیت خاص، بلکه به معنای توانایی کار بهطورکلی است. اینیک درک و تمایز مهم است.
این با بردهداری و سایر اشکال استثمار متفاوت است. در بردهداری، ویژگی متمایز و تعیینکننده این است که طبقه استثمارشده متعلق به طبقه استثمارگر است – به معنای واقعی کلمه بردهداری. بهعنوانمثال، در فئودالیسم، طبقه استثمارشده – بهویژه سرفها، دهقانان در قطعات کوچک زمین – در روابطی که نمیتوانند بهراحتی یا بهراحتی از آن فرار کنند، به آن زمین وابسته هستند.
از سوی دیگر، طبقه استثمارشده در سرمایهداری، پرولتاریا، به دلیل ماهیت سرمایهداری، طبقهای بسیار متحرکتر است. در نظام سرمایهداری، برای طبقه استثمارگر، یعنی سرمایهداران، سودآور نیست که واقعاً مالک کسانی باشند که استثمار میکنند، زیرا این امر مستلزم سرمایهگذاری بزرگی برای خرید کسانی است که مالک آنها هستند و سپس باید آن را پس بگیرید. در نظام سرمایهداری، این امر بسیار پویاتر از این است و اگر واقعاً سعی کنید افرادی را که استثمار میکنید، خریداری و بهعنوان برده به مالکیت خود درآورید، احتمالاً توسط نیروی دیگری از کسبوکار بیرون رانده خواهید شد. بنابراین اینیک تمایز مهم است. با توجه به ماهیت و پویایی سرمایهداری، به نفع سرمایهدار است که در طول مدتی که کارگران برای سرمایهدار کار میکنند – و برای سرمایهدار ثروت ایجاد میکنند – به کارگران دستمزد پرداخت کند: این امر به سرمایهدار این امکان را میدهد که در صورت تمایل، کارگران را اخراج کند، بدون اینکه مبلغ قابلتوجهی را برای خرید واقعی کارگران، بهعنوان برده واقعی، قبل از اینکه آنها برای سرمایهدار ثروت ایجاد کرده باشند، اختصاص داده باشد. اینیک تفاوت مهم بین بردهداری آشکار و استثمار سرمایهداری است – که بازهم، برخلاف بردهداری، به ماهیت و پویایی اساسی سرمایهداری مربوط میشود.
طبقه استثمارشده در سرمایهداری، پرولتاریا، همانطور که قبلاً گفتم، باید از دو جهت آزاد باشد. باید از هرگونه مالکیت ابزار تولید آزاد باشد، بنابراین چارهای جز کار کردن برای کسی که این مالکیت را دارد، ندارد. نمیتواند صاحب کارخانه باشد، نمیتواند صاحب یک کسبوکار کوچک باشد، نباید هیچ وسیله دیگری برای زندگی جز استثمار شدن توسط یک سرمایهدار داشته باشد. این «آزادی» پرولتاریا در سرمایهداری است: آزادی از هرگونه مالکیت ابزار تولید. در غیر این صورت، هرگز نمیتوانید مردم را مجبور به کار در شرایط استثمار سرمایهداری کنید. آزادی دیگر این است: باید آزاد باشد که بتواند حرکت کند، جابهجا شود، از مکانی به مکان دیگر برود، حتی از جایی که در یک نقطه بوده، دور شود. و باید متحرک باشد تا بتواند اخراج شود و سپس دوباره استخدام/استثمار شود (و در شرایط بیکاری، در معرض استثمار تلختر، بهعنوان شرط استخدام مجدد توسط یک سرمایهدار، قرار گیرد).
همه اینها چیزهایی هستند که سرمایهداری و شکل استثمار در سرمایهداری را از سایر سیستمهای استثمار متمایز میکنند.
آنچه مشترک است این است که ثروت طبقه استثمارگر بر اساس استثمار طبقه تابع آن ایجاد و انباشته میشود. این همان چیزی است که در همه سیستمهای استثماری مشترک است.
اما آنچه در مورد سرمایهداری خاص است، درک آن مهم است، زیرا به دینامیکهای سرمایهداری مربوط میشود: اینکه چگونه مجبور است بهسرعت شرایط تولید را تغییر دهد و به دنبال عرصههای جدید استثمار در داخل کشور باشد – بهعنوانمثال، انتقال کارخانهها از شمال به جنوب – یا حتی در سطح بینالمللی. اینگونه است که سرمایهداری به یک پدیده جهانی تبدیل شده است و شاخههای خود را در سراسر جهان گسترش داده است-تودههای بشریت و درنهایت تمام بشریت را در برمیگیرد و به زنجیر میکشد.
سپس تضاد اساسی سرمایهداری وجود دارد- که بازهم با تمام سیستمهای استثماری دیگر متفاوت است- این تضاد بین تولید اجتماعی و انباشت خصوصی. در سرمایهداری، کارخانههایی را خواهید دید که به معنای واقعی کلمه هزاران نفر زیر یک سقف، با تقسیمکار – افرادی که وظایف خاص مختلفی را انجام میدهند، بهعنوانمثال، در یک خط مونتاژ – و در کل میلیونها و درنهایت میلیاردها نفر در تولید و حملونقل کالاهای تولیدشده، ازجمله از طریق زنجیرههای تأمین سرمایهداری بینالمللی و غیره و غیره، مشارکت دارند. این نیز با سایر سیستمهای استثماری متفاوت است. حتی اگر گروههایی از مردم تحت بردهداری یا هر چیز دیگری باهم کار میکردند، این با اجتماعی شدن گسترده تولید در سرمایهداری که از ویژگیهای بارز سرمایهداری است، متفاوت است. اما، انباشت آنچه تولید میشود و ثروت حاصل از آن اجتماعی نیست – خصوصی است، در دست سرمایهداران مختلف و رقیب. و این «متفاوت و رقیب» مهم است زیرا منجر به هرجومرج (آنارشی!) سرمایهداری میشود، جایی که اوضاع دائماً مختل میشود و مشاغل بر مشاغل دیگر غلبه میکنند. ما شاهد این ادغامهای عظیم هستیم که اکنون در رسانهها و غیره و غیره در حال وقوع است. اینیک سیستم بسیار پویا است. و پویایی آن، همانطور که مارکس اشاره کرد، درواقع پایه مادی را برای یک سیستم متفاوت، اساساً متفاوت و بسیار بهتر ایجاد کرده است، که در آن تضاد بین تولید اجتماعی و انباشت خصوصی توسط کل جامعه، از طریق دولت آن، با تصاحب اجتماعی ابزار تولید و ثروت تولیدشده، و سپس استفاده از آن به نفع تودههای مردم برای رفع نیازهای اساسی آنها، نهتنها ازنظر مادی، بلکه ازنظر فرهنگی، فکری و غیره، حل میشود. (ابزار تولید در سرمایهداری خود نتیجه تولید اجتماعی هستند.)
این تضاد اساسی سرمایهداری – بین تولید اجتماعی و انباشت خصوصی (یا تصاحب خصوصی) – منجر به هرجومرج سرمایهداری میشود یا به آن کمک میکند، زیرا انباشت خصوصی نه یک طبقه سرمایهدار است که باهم جمع میشوند، بلکه سرمایهداران متمایز و رقیب هستند که در رقابت با یکدیگر جمع میشوند. و درنهایت این امر در مقیاس بینالمللی، ازجمله در قالب رقابت و نزاع کشورهای مختلف سرمایهداری با یکدیگر، حتی تا مرز جنگ، که تاکنون دو بار منجر به دو جنگ جهانی ویرانگر شده است، شکل میگیرد.
علاوه بر تحلیل این موضوع در کتاب «پیشرفتها»، ویژگی و تضادهای اساسی شیوه تولید سرمایهداری-امپریالیستی در مقاله ریموند لوتا در کتاب «مرزبندیها» شماره ۳، «درباره «نیروی محرکه آنارشی» و «نیروی محرکه-دینامیک- تغییر، یک بحث تیز و پلمیک فوری: مبارزه برای جهانی کاملاً متفاوت و مبارزه برای یک رویکرد علمی به واقعیت» شرح داده شده است.
بازگشت به کالاها: در هسته همه اینها، همه تضادهای اساسی سرمایهداری، تضاد ذاتی کالاها است که در کالاها گنجانده شده است. مارکس، به یک دلیل بسیار مهم، اثر اصلی خود، «سرمایه»، را با بررسی توسعه کالاها آغاز کرد. زیرا تضاد کالاها درنهایت در هسته تضادهای سرمایهداری قرار دارد. منظور من از این چیست؟ برای اینکه یک کالا بتواند سودی(پاداشی) به همراه داشته باشد، چیزی را درازای آن بازگرداند، باید دو ویژگی داشته باشد. باید ارزش مصرفی داشته باشد: بهعبارتدیگر، باید برای یک فرد یا گروهی از افراد یا تعداد زیادی از مردم مفید باشد (این میتواند ازنظر چیزی باشد که آنها ترجیح میدهند، لازم نیست به معنای محدود کلمه ازنظر مادی مورداستفاده قرار گیرد و یک نیاز مادی را برآورده کند). اما باید برای مردم مفید باشد. باید ارزش مصرفی داشته باشد. و باید ارزش مبادلهای محقق شده داشته باشد: باید واقعاً در بازار فروخته یا مبادله شود تا ارزش مبادلهای محقق شود. (ارزش مبادلهای یک کالا با میزان کار لازم اجتماعی که برای تولید آن صرف میشود، تعیین میشود.)
بهعبارتدیگر، به عبارت ساده، شما چیزهایی را خلق میکنید و آنها باید فروخته شوند – در غیر این صورت به دردسر بزرگی میافتید. دلیل اینکه شما به دردسر بزرگی میافتید این است که وقتی کالاها را به بازار عرضه میکنید، از صفر شروع نمیکنید. در وهله اول هزینههای زیادی برای ایجاد کالا صرف شده است. تهیه مواد اولیه، کار بر روی آنها، پرداخت به افراد، پرداخت هزینه تأسیساتی که این اتفاق در آن رخ میدهد و غیره و غیره. بنابراین، این کالا، وقتی به بازار عرضه میشود، ارزش زیادی در خود دارد (ارزشی که بازهم با میزان کار لازم اجتماعی در هر مرحله که برای تولید آن صرف شده است تعیین میشود) اما این ارزش همچنین شامل هزینههایی است که شما، بهعنوان یک تولیدکننده کالا، انجام دادهاید (و اگر شما یک سرمایهدار هستید، از افراد دیگر برای تولید این کالا یا این کالاها بهرهکشی میکنید). بنابراین وارد بازار میشود، اما مشکل این است که شما قبلاً هزینههای این کار را تعیین کردهاید، اما هیچکس نمیتواند بداند – به دلیل وجود همه سرمایهداران رقیب، هیچکس نمیتواند بداند که چه مقدار از محصول شما، یا اصلاً محصول شما مصرف میشود یا خیر، اگر واقعاً ارزش مبادله بالقوه خود را محقق کند.
بنابراین، این به آنارشی(هرجومرج) سرمایهداری کمک میکند، زیرا همه این سرمایهداران مختلف در رقابت با یکدیگر محصولات را وارد بازار میکنند، اما همهچیز میتواند بر اینکه آیا محصول خاص آنها، یا حتی محصولات بهطورکلی، واقعاً چیزی را درازای آن، یعنی پول، به شکلی یا شکل دیگری بهعنوان رایجترین شکل مبادله پیدا میکنند، تأثیر بگذارد. بنابراین، دوباره، با شروع از این سلول اساسی جامعه سرمایهداری، که تولید کالایی را تعمیم میدهد، این سلول اساسی کالا، تمام تضادهایی را میبینید که در سرمایهداری پیرامون نیاز به تکیه واقعی بر ارزش استفاده برای تحقق ارزش مبادله- بهعبارتدیگر، برای بازگرداندن آنچه در آن قرار دادهاید، و به امید کسب سود بیشتر برای گسترش و رقابت – آشکار میشوند.
حال، این چیزی است که آشکارا در زندگی روزمره وازدید اکثر مردم پنهان است. آنها هیچ درکی از آن ندارند. درک رایج- و سوسیالدموکراتها و افراد مترقی، و همه این افرادی که میگویند: “من سرمایهداری را دوست ندارم، از سرمایهداری متنفرم، من مخالف سرمایهداری هستم”، فکر میکنند که این فقط حرص و طمع است. اما دینامیکهای درونی سرمایهداری وجود دارد که منجر به هرجومرج(آنارشی)، رقابت تلخ و درگیری میشود، نهتنها بین استثمارگران و استثمارشوندگان، بلکه بین خود استثمارگران، ازجمله در سطح کشورهای سرمایهداری که در حال رقابت و جنگ هستند.
بااینحال، همه اینها درنهایت ریشه در این تضاد ذاتی و درونی کالاهایی دارد که تحت سرمایهداری تعمیمیافتهاند. بهندرت، بخش بسیار کوچکی از تصویر است که مردم چیزهایی را که خودشان تولید میکنند بدون عرضه آنها به بازار و دریافت چیزی درازای آن، تولید و استفاده (مصرف) میکنند. اما در یک سیستم سرمایهداری بسیار توسعهیافته، همه اینها آشکارا برای مردم آشکار نیست. میدانید، شما تلفن خود را برمیدارید، آن را آنجا (در سبد خرید آنلاین فلان شرکت فروشنده-مترجمین) میگذارید تا پرداخت کنید، و متوجه نمیشوید که در زیر همه اینها، کلی کار در جریان است و کلی مبادله کالا، ازجمله کالای نیروی کار.
بنابراین، این سیستم پیامدهای عظیمی دارد که اکنون تحت این سیستم امپریالیسم بهشدت بیان شده است، بهخصوص که به مرزهای خود، یعنی این سیستم سرمایهداری-امپریالیستی، رسیده است. نهتنها پیامدهایی برای کسانی که بهشدت مورد استثمار قرار میگیرند، مانند کودکان کنگو، یا زنان بنگلادش، و مردم مصر و سراسر جهان، در آمریکای لاتین، بلکه پیامدهایی برای محیطزیست، خطر جنگ هستهای- پیامدهایی برای جامعه بهطورکلی ازنظر چگونگی انحراف آن برای انطباق با نیروی محرکه سرمایهداری.
برای کسانی که تحت این سیستم استثمار میشوند، تنها راه اساسی برای رهایی از زیر بار استثمار و خلاص شدن از شر شرایط استثمارشان، لغو کل سیستم است. اگر این کار را نکنید، دائماً به شرایط سیستم بازگردانده خواهید شد. به همین دلیل است که من از اصطلاح «بهزور به راه انداخته شدن» استفاده میکنم. آنها توسط دینامیک سیستم بهنوعی شرطی، مجبور، محصور و مجبور به راه انداخته شدن میشوند. و تا زمانی که در محدوده بردهداری آن سیستم هستید، بهعنوان افراد، هیچ جایگزین واقعی و هیچ گزینه واقعی ندارید، یا اینکه بسیار محدود هستند. شاید افراد خاصی بتوانند موقعیت خود را تغییر دهند، اما همانطور که مارکس اشاره کرد، تودههای مردم نمیتوانند شرایط خود را تغییر دهند، مگر با لغو سیستم ستمگرانه.
من تأکید زیادی بر شیوه تولید… شیوه تولید… شیوه تولید داشتهام، زیرا اساسی است. اما برخورد مکانیکی با این موضوع، بهگونهای که گویی شیوه تولید و روابط موجود در آن تنها روابط مهم در جامعه هستند، دگم و اشتباه خواهد بود. در مورد «۴ کلیت» که مارکس از آن صحبت کرد، او روابط اجتماعیای را در نظر میگیرد که با روابط تولیدی که استثمار طبقاتی یا روابط طبقاتی بر آن مبتنی است، مطابقت دارند. و اینیکی از چیزهایی است که مردم بهعنوان نقد بهاصطلاح مارکسیسم میگویند: «خب، مارکسیسم فقط به طبقه میپردازد، به نژاد نمیپردازد، به زنان نمیپردازد…» نه! همانطور که توسط آن «۴ کلیت» نشان داده شده است، به همهچیز میپردازد. مارکسیسم شیوه تولید را اساسی میداند، اما همچنین مجموعهای کامل از روابط وجود دارد که با شیوه تولید بهعنوان پایه بههمپیوسته و درنهایت مبتنی بر آن هستند، اما بهعبارتدیگر، زندگی خاص خود را نیز دارند و فرهنگی که در رابطه با آنها توسعهیافته است. فقط این نیست که فرهنگ حاکم غالب فقط شیوه تولید را به معنای خطی منعکس میکند؛ بلکه تمام روابط اجتماعی مختلف – ستم نژادی، ستم بر زنان، ستم جنسیتی بهطورکلی و غیره – را نیز منعکس میکند. و رویکرد به محیطزیست را نیز منعکس میکند. تمام آنچه در فرهنگ، در روبنا، در ایدئولوژی و سیاست جامعه منعکس میشود، درنهایت، اساساً، ریشه در شیوه تولید دارد، اما به آن تقلیلپذیر نیست. بسیار مهم است که در این مورد تقلیلگرا نباشیم.
بنابراین، ما در اینجا دو نکته مهم داریم. شیوه تولید… شیوه تولید… شیوه تولید – این اساسی است. درعینحال، یک مجموعه کامل از روابط اجتماعی با این امر مرتبط است که اگر سعی در ایجاد هرگونه تغییر مثبت دارید، نباید و نمیتوان آن را نادیده گرفت.
(بازهم، این روابط بهطور کاملتر در «فراشکافتها» و همچنین «پرندگان نمیتوانند تمساح بزایند، اما بشریت میتواند فراتر از افق اوج بگیرد» که در مجموعه آثار من یافت میشود، موردبحث قرارگرفتهاند.)
بازگشت به مسئله انقلاب برای تغییر جامعه-و این بهویژه در مورد انقلاب کمونیستی بهعنوان اساسیترین تحول، یک تحول تاریخی صدق میکند- این اتفاق میافتد، و باید رخ دهد، فقط میتواند در روبنا رخ دهد. شما در شیوه تولید انقلاب نمیکنید. شما نمیتوانید شیوه تولید را بدون تغییر کلی سیستم – و بهویژه سیستم حاکمیت، قدرت دولتی، که شیوه تولید (و روابط اجتماعی مربوطه) را حفظ و اجرا میکند – اساساً تغییر دهید. شما در روبنا، که آن شیوه تولید را اجرا میکند، انقلابی ایجاد میکنید تا بتوانید آن اجرا را بشکنید و سپس به سراغ کار بر روی شیوه تولید و روابط اجتماعی بروید. شما باید قدرت دولتی قدیمی و سرمایهداری، دیکتاتوری واقعی بورژوازی، که استثمار و ستم را اعمال میکند، سرنگون کنید و بهجای آن، قدرت دولتی سوسیالیستی (دیکتاتوری پرولتاریا) را برقرار کنید – با هدف لغو استثمار و ستم، نهفقط در یک کشور سوسیالیستی خاص، بلکه درنهایت و اساساً در کل جهان. با دستیابی به کمونیسم، در سراسر جهان، سرانجام به هرگونه نیاز یا مبنایی برای دیکتاتوری از هر نوع پایان داده خواهد شد و بهجای آن، جامعهای جهانی از انسانها، مبتنی بر اصول همکاری و تصمیمگیری جمعی، شکل خواهد گرفت و زمینهای فزاینده برای شکوفایی انسانها بر آن اساس و در آن چارچوب فراهم خواهد شد.
تعیینکنندهترین ضرورت عینی و اساسی این انقلاب سوسیالیستی و قدرت دولتی سوسیالیستی نوین، دگرگونی رادیکال اقتصاد (شیوه تولید) است، برای ریشهکن کردن پایه و اساس هرگونه استثمار، برای هر وضعیتی که در آن بخشی از جامعه از طریق کنترل، سلطه و سود بردن از کار دیگران، ثروت و قدرت را انباشت میکند. این دگرگونی اقتصاد، پایه و اساسی است که بر اساس آن، دگرگونی روابط اجتماعی (نژادی، جنسی و جنسیتی و سایر روابط اجتماعی) میتواند و باید همراه با فرهنگ و اخلاق غالب، برای از بین بردن تقسیمبندیهای ستمگرانه تغییر کند. من یکبار دیگر در مورد چگونگی رویکرد دیالکتیکی به این موضوع، نه مکانیکی یا به شیوهای تقلیلگرایانه، صحبت کردهام.
تغییر شیوه تولید همچنین پایه و اساس- نه کل، بلکه پایه و اساس- برای انجام جهتگیری بینالمللی و مسئولیت حمایت از پیشرفت انقلاب کمونیستی در سراسر جهان است، بر اساس این درک علمی که درنهایت حذف و ریشهکنی کامل روابط استثمارگرانه و ستمگرانه تنها با دستیابی به کمونیسم امکانپذیر است، که بهنوبه خود تنها در سطح جهانی قابل دستیابی است. (اگرچه بررسی بیشتر جنبههای کلیدی انترناسیونالیسم و پیشرفت به سوی کمونیسم در سطح جهانی، فراتر از آن چیزی است که من میتوانم در اینجا به آن بپردازم، اما در تعدادی از آثار موجود در revcom.us – بهعنوانمثال، «فراشکافتها»، «پرندگان و تمساحها» و «پایان دادن به استثمار و همه ظلم و ستم»، ازجمله پاورقیهای آن مقاله که خود مهم هستند – بحث مهمی در این مورد وجود دارد. همچنین بحث بسیار مهمی در این مورد در مقاله جنجالی «کمونیسم یا ناسیونالیسم؟» نوشته سازمان کمونیست انقلابی مکزیک، که در مجله نظری آنلاین مرزبندیها –Demarcations-، شماره ۴ منتشر میشود، وجود دارد.)
درعینحال، همانطور که تأکید کردهام، رابطهای «ایستا» و «یکطرفه» بین زیربنای اقتصادی جامعه (شیوه تولید) و روبنای سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ و همچنین روابط اجتماعی وجود ندارد. یک رابطه دیالکتیکی وجود دارد – یک رابطه رفت و برگشتی، که در آن زیربنای اقتصادی، پایه و اساس است که بهطورکلی شرایط امور را تعیین میکند، اما سایر روابط اجتماعی و روبنا، بر ویژگی و جهت زیربنای اقتصادی تأثیر میگذارند و آن را تحت تأثیر قرار میدهند. اگر قصد توسعه شیوه تولید مبتنی بر روابطی باشد که شامل استثمار نمیشود، اما روابط اجتماعی ظالمانه هستند و سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ، ظلم و استثمار را ترویج میکنند، توسعه یک شیوه تولید غیراستثماری بهطورجدی تضعیف و درنهایت معکوس خواهد شد.
مطالب زیر (از کتاب کمونیسم نوین، که در «فراشکافتها» نیز نقل شده است) محرکههای اساسی مربوط به رابطه بین شیوه تولید و تحول روابط اجتماعی برای از بین بردن ظلم را خلاصه میکند:
درنهایت، شیوه تولید، پایه و اساس و محدودیتهای تغییر را ازنظر نحوه برخورد شما با هر مشکل اجتماعی، مانند ظلم به زنان، یا ظلم به سیاهپوستان یا لاتین تبارها، یا تضاد بین کار فکری و کار یدی، یا وضعیت محیطزیست، یا وضعیت مهاجران و غیره، تعیین میکند. اگرچه همه این موارد واقعیت و پویایی خاص خود را دارند و به سیستم اقتصادی تقلیلپذیر نیستند، اما همه آنها در چارچوب و در پویاییهای اساسی آن سیستم اقتصادی رخ میدهند؛ و آن سیستم اقتصادی، آن شیوه تولید، پایه و اساس و محدودیتهای نهایی تغییر در رابطه با همه آن مسائل اجتماعی را تعیین میکند. بنابراین، اگر میخواهید از شر همه این اشکال مختلف ستم خلاص شوید، باید به آنها بهطور خاص بپردازید، اما همچنین باید سیستم اقتصادی را بهطور اساسی تغییر دهید تا به شما توانایی انجام آن تغییرات را بهصورت اساسی بدهد. بهعبارتدیگر: شما باید یک سیستم اقتصادی داشته باشید که مانع از ایجاد آن تغییرات نشود، و در عوض نهتنها اجازه دهد، بلکه پایه و اساس مساعدی برای ایجاد آن تغییرات فراهم کند.
همه اینها، یکبار دیگر، تنها بر اساس یک انقلاب، در روبنا، برای استقرار قدرت دولتی سوسیالیستی (دیکتاتوری پرولتاریا) بهجای قدرت دولتی سرمایهداری (دیکتاتوری بورژوازی) قابل دستیابی است.
ازنقطهنظر اساسیِ عبور از وحشتهای سرمایهداری-امپریالیسم – و بهطور فوریتر، برای گشودن راه بهسوی امکان هرگونه روابط مناسب در این کشور و در کل جهان – شکست دادن و برکناری رژیم فاشیستی ترامپ، بر اساس بسیج گسترده، بدون خشونت اما پایدار و مصمم، با مشارکت افرادی با دیدگاههای سیاسی متنوع، همانطور که توسط Refuse Fascism فراخوانده و بهطور فعال برای آن تلاش شده است، بسیار مهم است.
در رابطه با این مبارزه علیه فاشیسم ترامپ/ماگا و مبارزه برای آینده، موارد زیر محتمل هستند:
** اول، تثبیت فاشیسم با تمام این اوصاف: رژیم ترامپ در قدرت باقی میماند و به طرز وحشیانهای حکومت وحشت و قساوت خود را در داخل کشور و در جهان بزرگتر اعمال میکند. اوضاع در این مسیر بسیار پیش رفته است – و این امر اهمیت حیاتی بسیج گسترده علیه این رژیم با هدف برکناری واقعی آن از قدرت را بیشتر برجسته میکند.
** دوم، از طریق ترکیبی از مبارزه گسترده غیرخشونتآمیز اما مصمم از پایین که با تضادهای بسیار واقعی، شدید و عمیق در بالا درهمتنیده شده است، رژیم از قدرت برکنار میشود.
** سوم، چرخش رویدادها منجر به وضعیتی میشود که انقلاب، برای سرنگونی کل سیستم، فوراً و بهشدت بهعنوان یک ضرورت مطرح میشود، حتی برای برکناری رژیم فاشیستی ترامپ از قدرت. یا، رژیم از قدرت برکنار میشود، بدون انقلاب. در این صورت، برکناری رژیم احتمالاً منجر به حداقل سرد شدن موقت مبارزه از پایین میشود و توهمات و چالشهای جدیدی را ایجاد میکند – اما یک راهحل انقلابی اساسی هنوز هم میتواند امکانپذیر باشد (اگرچه مطمئناً تضمینشده نیست، بهویژه در شرایط فوریتر). درعینحال، اگر نیروهای فاشیست، در میان طبقه حاکم و همچنین در جامعه بهطور گستردهتر، از پذیرش شکست و برکناری رژیم ترامپ امتناع ورزند و برای برقراری مجدد حکومت فاشیستی به جنگ داخلی روی آورند، یک جنگ داخلی واقعی در آن وضعیت یک احتمال واقعی است.
با توجه به این موضوع، و پیامدهای کلی اجازه دادن به این رژیم فاشیستی برای باقی ماندن در قدرت، آنچه من در پیام شماره ۱۱۱ رسانههای اجتماعی خود تأکید کردم، بسیار مهم است: «ما کمونیستهای انقلابی جدی هستیم – و همه افراد شریف باید جدی باشند – که واقعاً این فاشیسم ترامپ/ماگا را شکست دهیم.» و:
یکی از اساسیترین اصول کمونیسم نوین که من توسعه دادهام، لزوم رویکرد مداوم به مسائل به روشی جدی و علمی است- و این به معنای باز و صادق بودن در مورد اهداف ماست. همانطور که در ابتدا گفتم، ما کمونیستهای انقلابی (کمونیستهای انقلابی، مبتنی بر کمونیسم نوین) در مورد شکست این فاشیسم جدی هستیم- زیرا این فاشیسم نهتنها برای مردم این کشور، بلکه برای مردم سراسر جهان، یک وحشت بسیار واقعی را نشان میدهد.
درعینحال، همانطور که بارها تأکید کردهام، این فاشیسم توسط سیستم سرمایهداری-امپریالیسم و توسعه آن در طول تاریخ این کشور به وجود آمده است – از دل آن رشد کرده است. این سیستم به دلیل ماهیت خود، دائماً وحشت پس از وحشت را به وجود آورده است. و تنها یک انقلاب واقعی میتواند راه را برای پایان دادن نهایی به جنایات وحشتناک و رنجهای بیموردی که دائماً توسط این سیستم ایجاد میشود، باز کند.
ما اعضای کمیتههای انقلابی به تلاش فوری خود ادامه خواهیم داد تا هزاران و سپس میلیونها نفر را به درک نیاز به انقلاب و اقدام بر اساس آن ترغیب کنیم. اگر معلوم شود که یک جنبش عظیم واقعاً در شکست فاشیسم ترامپ/ماگا موفق شده است، بدون اینکه سرنگونی انقلابی کل سیستم سرمایهداری-امپریالیسم را شامل شود، مطمئناً بههیچوجه “ناامید” نخواهیم شد! ما اهمیت عظیم این پیروزی را برای آرمان بشریت تشخیص خواهیم داد. و ما بهطور خستگیناپذیر به تلاش خود برای پیشبرد مبارزه به سمت هدف انقلاب که برای پایان دادن به وحشتهای بیپایان کل این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم و ایجاد یک سیستم بسیار بهتر ضروری است، ادامه خواهیم داد – همانطور که در اعلامیه revcom.us آمده است: ما نیاز داریم و مطالبه میکنیم: یک روش کاملاً جدید برای زندگی، یک سیستم اساساً متفاوت.
وضعیت فعلی، وضعیتی است که در آن تلاشها برای بیرون راندن رژیم ترامپ، همانطور که در فراخوان رد فاشیسم و بسیج به واشنگتن دی سی در نوامبر گذشته متمرکز شده بود، حداقل در شرایط فعلی موفق نشدهاند. با توجه به این، درحالیکه مقاومت در برابر یورش کلی رژیم (و تجاوزات فاحش خاص، مانند حملات آیس-ICE) باید و ادامه خواهد یافت، توجه افراد شریف بهطور فزایندهای (بهطور خودجوش و از طریق اقدام حزب دموکرات و افراد همسو با آن) به سمت انتخابات میاندورهای 2026 (و حتی فراتر از آن به سمت 2028) جلب خواهد شد. در رابطه با این، احتمالات مهم مختلفی نیز وجود دارد:
* از طریق ترکیبی از عوامل، یک بحران عمیق و حاد برای رژیم میتواند ایجاد شود که بهطور برجسته و کموبیش بلافاصله، برکناری آن را از طریق یک یا چند وسیله، “در دستور کار” قرار دهد. در این رابطه، یکبار دیگر این سؤال واقعی مطرح میشود که آیا در صورت اقدام جدی برای برکناری ترامپ، این امر میتواند بهنوعی به جنگ داخلی منجر شود، و فاشیستهای ترامپ/ماگا، ازجمله چهرههای درون ساختارهای حاکم، از پذیرش این امر امتناع ورزند و به شورش مسلحانه رویآورند.
* رژیم ترامپ میتواند برای جلوگیری (یا “به تأخیر انداختن”) انتخابات میاندورهای اقدام کند.
* رژیم میتواند به روشهای (دیگری) برای حفظ کنترل جمهوریخواهان بر هر دو مجلس کنگره اقدام کند: “تقلب” در انتخابات و/یا امتناع از پذیرش نتایجی که به دموکراتها اجازه میدهد در یک یا هر دو مجلس کنگره اکثریت را به دست آورند.
* به نحوی، درنتیجه آن انتخابات، دموکراتها حداقل در یک مجلس کنگره اکثریت میشوند درحالیکه رژیم ترامپ در قدرت باقی میماند، در غیر این صورت، بهاحتمالزیاد با حمایت مداوم دیوان عالی تحت سلطه فاشیستها.
در رابطه با همه این سناریوها (و سایر سناریوهای ممکن)، حفظ مقاومت فعال و یک «ساختار سازمانی» اساسی برای جهتدهی و تأثیرگذاری بر مبارزه کلی علیه رژیم فاشیستی ترامپ بسیار مهم خواهد بود.
درهرصورت، آنچه در پیام شماره ۱۴۱ من در رسانههای اجتماعی گفته شده است، بهطور مداوم تأیید خواهد شد:
«هرروز این [موضوع] با زور و بیرحمی بیشتری به خانهها کشانده میشود: با این فاشیسم ترامپ/ماگا نمیتوان زندگی کرد.»
در حال حاضر نمیتوان تعیین کرد که کدامیک از این سناریوها – یا شاید وضعیت دیگری – ممکن است توسعه یابد. اما این جهتگیری بسیار مهم است: درحالیکه مقاومت علیه رژیم فاشیستی باید ادامه یابد، طرفداران کمونیسم نوین، درحالیکه همچنان بهطور فعال در این مقاومت مشارکت دارند، باید کاملاً جهتگیری کرده و آماده انجام کار مداوم برای انقلاب – کار نظری، سیاسی، عملی و سازمانی – باشند، حتی اگر این کار باید در شرایطی انجام شود که احتمالاً ازنظر کیفی سرکوبگرانهتر و دشوارتر خواهد بود.
یک سؤال بسیار مهم در رابطه با این موضوع این است: نیروهای انقلاب چه کسانی هستند؟
یک عامل قطعی و بالقوه بسیار مهم این است که در میان کسانی که بهطور فعال با رژیم فاشیستی ترامپ مخالفند، این پرسش نسبتاً گسترده وجود دارد که «بعد از رفتن این رژیم چه باید کرد؟» – و این احساس نسبتاً گسترده وجود دارد که «بازگشت به گذشته» پاسخ نیست – حتی اگر در حال حاضر، این تفکر و پرسش هنوز در چارچوب سیستم موجود باقی بماند. بنابراین، درحالیکه برای شکست دادن و حذف رژیم فاشیستی ترامپ متحد میشویم، بسیار مهم است که عمیقاً درگیر شویم و بحث و مبارزه اصولی را بر سر این پرسش انجام دهیم: چه چیزی باعث ظهور این فاشیسم شده است و راهحل اساسی برای همه اینها چیست؟
نیروهای کلیدی و مشکلات اساسی.
سیاهپوستان.
بیانیه سال نو ژانویه ۲۰۲۱ من به این تحول بزرگ اشاره دارد:
از پایان جنگ جهانی دوم (۷۵ سال پیش)، وضعیت سیاهپوستان به طرز چشمگیری تغییر کرده است… در طول چند دهه گذشته، به دلیل افزایش جهانیشدن و اتوماسیون تولید(خودکارسازی تولید)، در تعامل با تبعیض مداوم، بخش زیادی از مشاغل کارخانهای که برای مردان سیاهپوست (و برخی زنان) مشاغل با درآمد بهتر در مناطق شهری فراهم میکرد، از بین رفته است. درعینحال، درنتیجه مبارزات حقوق مدنی و آزادی سیاهپوستان در دهه ۱۹۶۰/اوایل دهه ۱۹۷۰ و سایر عوامل، رشد طبقه متوسط سیاهپوستان نیز وجود داشته است. اما همچنین افزایش بهاصطلاح “طبقه پایین” نیز وجود داشته است که در محلههای فقیرنشین شهری متمرکز و محصورشدهاند و کموبیش بهطور دائم از اشتغال منظم در اقتصاد “رسمی” محروم شدهاند.
نیروهای حاکم در جامعه، ناتوان از ارائه راهحلی مثبت برای تضادهای حاد مرتبط با این تغییرات – ناتوان از پایان دادن به نژادپرستی سیستماتیک که شامل تبعیض تحقیرآمیز علیه حتی بخشهای مرفهتر ازنظر اقتصادی سیاهپوستان است – ناتوان از ادغام تعداد زیادی از سیاهپوستان در اقتصاد «رسمی» – با حبس گسترده میلیونها مرد سیاهپوست (و تعداد فزایندهای از زنان) با دستگیریها، محاکمهها، محکومیتها و مجازاتهایی که مظهر تبعیض و بیعدالتی بیشتر است، و با اعمال و حمایت از ترور سیستماتیک پلیس، که بهویژه علیه سیاهپوستان در شهرهای مرکزی هدایت میشود، اما میتواند هر فرد سیاهپوستی را در هرکجا و هر زمان هدف قرار دهد، به این وضعیت پاسخ دادهاند. تلاش برای اجرای وحشیانه «قانون و نظم»، با توجه به اینکه راهحل عادلانهتری تحت این سیستم غیرممکن است، بیثباتی کل این وضعیت را افزایش میدهد و منجر به آشفتگی بیشتر – ازجمله اعتراض و شورش کاملاً موجه و درست – میشود که بهنوبه خود توسط نیروهای فاشیستی در ترویج تصویر عجیبوغریب برتریطلبانِ سفیدپوستان از تودههای سیاهپوست بهعنوان «جنایتکار» و «حیوانات رها شده از قفس» مورد استفاده قرار میگیرد.
فاشیستهای ترامپیست از وجود جرم، درگیریهای باندی و خشونت در شهرهای مرکزی بهعنوان بخشی از ادعای تهاجمی کلی خود مبنی بر برتری سفیدپوستان و سرکوب وحشیانه، نهتنها در توجیه قتلهای گسترده و مداوم توسط پلیس، بهویژه سیاهپوستان و لاتین تبارها و همچنین بومیان آمریکا، بلکه اکنون بسیج گارد ملی و سایر نیروهای نظامی علیه مردم در مناطق شهری با جمعیتهای بزرگ سیاهپوستان و لاتین تبارها، استفاده میکنند. حقیقت این است که، همانطور که در پیام شماره ۱۳۰ خود در رسانههای اجتماعی بیان کردم: «این موضوع مربوط به «مبارزه با جرم» نیست، بلکه مربوط به اجرای حکومت فاشیستی پلیسی و اجرای ترور نژادپرستانهای است که در قلب فاشیسم ترامپ/ماگا قرار دارد.»
این فاشیستها – و به همین ترتیب، همه بخشها و نمایندگان طبقه حاکم – از تشخیص و تصدیق این موضوع که شرایطی که منبع اساسی جرم و خشونت هستند، ریشه در روابط اساسی و ایدئولوژی و فرهنگ غالب دارند که توسط این سیستم جنایتکارانه و هیولایی سرمایهداری-امپریالیسم پرورش یافته و تقویت میشود، سر باز میزنند یا از آن امتناع میکنند. (دو مقاله مهم من، «ستم نژادی را میتوان پایان داد – اما نه تحت این سیستم» و «پلیس و زندانها: توهمات اصلاحطلبانه و راهحل انقلابی»، بهطور عمیق به این سؤالات میپردازند – و نشان میدهند که چگونه همه اینها اساساً ریشه در این سیستم دارد و چرا نمیتوان آن را از طریق اصلاحات درون این سیستم بهطور اساسی تغییر داد، بلکه میتوان از طریق یک انقلاب واقعی این سیستم و روابط و شرایطی را که بهزور بر تودههای مردم ستمدیده و بهطورکلی جامعه تحمیل میکند، ریشهکن و از بین برد.)
از یکسو، تغییرات عمده در وضعیت سیاهپوستان، از پایان جنگ جهانی دوم، شامل پایان دادن به جداسازی قانونی و انقیاد آشکار سیاهپوستان در جایگاه (در بهترین حالت) «شهروندان درجه دو» بوده است، درحالیکه درعینحال این تغییرات مشکلات جدیدی را برای سیاهپوستان بهطورکلی و مبارزه برای رهایی کامل آنها از قرنها ستم و ترور نژادپرستانه ایجاد کرده است. رشد خردهبورژوازی سیاهپوست (طبقه متوسط) منجر به افزایش روشنفکران سیاهپوست شده است که تعداد کمی از آنها کارهای علمی مهمی انجام دادهاند تا نهتنها تاریخ، بلکه واقعیت کنونی ستم وحشتناکی را که سیاهپوستان همچنان در معرض آن هستند، آشکار کنند. درعینحال، پدیدهای وجود دارد که در «امید برای بشریت» موردبحث قرارگرفته است، با اشاره به بینش مهم مارکس مبنی بر اینکه هر دیدگاه طبقاتی، منافع خاص طبقهای را که نمایندگی میکند با منافع عمومی جامعه یکی میداند. در «امید برای بشریت» من بهطور خاص در مورد چگونگی صدق این موضوع در مورد سیاهپوستان صحبت کردم:
سیاهپوستان بهطورکلی از ستم وحشتناکی به اشکال مختلف رنج میبرند، ازجمله یکی از فاحشترین جلوههای آن، قتل توسط پلیس، و همچنین تبعیض و نژادپرستی گسترده در سراسر جامعه. اما طبقات، اقشار و بخشهای مختلف جمعیت سیاهپوست این موضوع را بهطور متفاوتی تجربه میکنند و به آن پاسخ متفاوتی میدهند. میتوانید آن را در افرادی مانند بیانسه و جی-زی ببینید. دیدگاه اساسی که آنها دارند و تبلیغ میکنند، اساساً این است: راه مقابله با همه اینها، گرفتن پول زیاد است – آن روزنامه را بگیرید، که با همه اینها مقابله خواهد کرد. خب، این بدیهی است که دیدگاه و آرمان اقشار بورژوایی است، همانهایی که در میان سیاهپوستان به اقشار بورژوا تبدیل شدهاند. و سپس مظاهر دیگری از همین نوع دیدگاه در میان اقشار بورژواتر و خردهبورژواتر سیاهپوستان وجود دارد که راهحل را در کار کردن در چارچوب سیستم و رسیدن به جایگاهی بهتر در این سیستم میبینند. این تمایل خودجوش آنها، دیدگاه خودجوش آنها نسبت به مشکل و راهحل است. و، در میان چیزهای دیگر، این توضیح میدهد که چرا چنین اشتیاقی برای انتخاب اوباما بهعنوان اولین رئیسجمهور سیاهپوست وجود داشته است.
در کنار این، در میان طبقه متوسط سیاهپوستان، و با نفوذ قابلتوجه در میان سیاهپوستان بهطورکلی، پدیده «سیاست هویت» وجود دارد که شامل درک نادرست از علت اساسی و راهحل واقعی ستم بر سیاهپوستان است.
در میان تودههای سیاهپوستانی که جزئی از طبقه متوسط (یا بالای) سیاهپوست نیستند، و بهویژه جوانان، قطعاً تأثیر آنچه توسط جی-زی و بیانسه ترویج میشود (و ایده کلی «رهایی» از این سیستم – یا درهرصورت «رهایی» از شرایط وحشتناکی که بهویژه سیاهپوستان فقیرتر در معرض آن هستند – مهم نیست به چه قیمتی) وجود دارد. و تغییرات در میان سیاهپوستان در طول چند دهه گذشته – ازجمله رشد طبقه متوسط سیاهپوستان، حذف اشتغال پایدارتر در کارخانهها برای تعداد زیادی از مردان سیاهپوست، و تجزیه و فروپاشی جوامع سیاهپوست منسجمتری که حتی تحت شرایط وحشتناک ستم وحشیانه وجود داشتند – همه اینها در کوتاهمدت، پایههای جنبش قدرتمند آزادیبخش سیاهپوستان را که در دهه 1960 ظهور کرد، تضعیف کرده است. (در فیلم بولورث، شخصیتی که هالی بری نقش او را بازی میکند، به بخشی از این موارد، هرچند نه به شیوهای کاملاً علمی و توسعهیافته، اشاره دارد.)
در کنار همه اینها، تأثیرات ایدئولوژیک و فرهنگی متعفنی نیز وجود داشته است که دائماً در رسانههای «سرگرمی» و توسط کل سیستم ترویج میشوند. در بخش دوم «فراشکافتها»، بحث بیشتری در این مورد وجود دارد. یکی از پدیدههایی که به آن اشاره میکند، «ریگانیسم» در میان تودههای سیاهپوستان (و دیگران) است: مفهوم ثروتمند شدن به هر وسیلهای که لازم باشد (برای ایجاد انحراف از موضع سرسختانه مالکوم ایکس در برابر ظلم).
(البته این «ریگانیسم» نه به سیاهپوستان و نه به دوره اخیر تاریخ آمریکا محدود نبوده است. در نیمه اول قرن نوزدهم، مورخ فرانسوی، الکسی دو توکویل، در کتاب خود با عنوان «دموکراسی آمریکایی»، خاطرنشان کرد که ازجمله ویژگیهای متمایز مردم این کشور، طمعورزی و تلاش بیوقفه برای کسب ثروت بوده است. اگرچه این ویژگی از همان ابتدا از ویژگیهای «شخصیت آمریکایی» بوده است، اما با افزایش انگلوارگی این کشور سرمایهداری-امپریالیستی، بهویژه از دهه ۱۹۷۰، به اوج یا عمق جدیدی رسیده است.)
در کنار این «ریگانیسم»، برخی کلاهبرداران، «نفوذگران» و دیگران که خود و منافع محدودشان را تبلیغ میکنند، اغلب این کار را به نام سیاهپوستان انجام میدهند، حتی اگر این «نفوذ» و تبلیغ درواقع با پایان دادن به ستم مداوم بر سیاهپوستان در تضاد باشد و علیه آن عمل کند.
چاک دی در کتاب «با قدرت بجنگ» اعلام میکند: «بیشتر قهرمانان من روی هیچ تمبری ظاهر نمیشوند.» و واقعیت این است که کسانی که به دنبال راهی واقعی برای خروج از جنون هستند، «قهرمانانی» در «فرهنگ» فاسد غالب که بیوقفه و به انواع و اقسام روشها توسط این سیستم ترویج میشود، نخواهند یافت.
شرایط ناامیدکننده، تضعیف روحیه، منطق شکست – بااینحال، علیرغم همهچیز…
در اینجا درک مهمی از تغییرات عمده در دوره گذشته، از دهه ۱۹۶۰، پتانسیل مداوم برای انقلاب و اهمیت حیاتی یک رویکرد علمی به همه اینها ارائهشده است:
ما شاهد امکان جهانی بدون ظلم و ستم بودهایم که بهطور قدرتمندی درگذشته نهچندان دور، در جریان خیزش رادیکالی که در دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰ در این کشور و در سراسر جهان رخ داد، بیان شده است. در این کشور، مبارزه سیاهپوستان در خط مقدم همه اینها بود و همزمان با رادیکالتر شدن این مبارزه در مخالفت با خود سیستم، و گروههایی مانند حزب پلنگ سیاه، که توسط بیصبری و جسارت جوانان سیاهپوست هدایت میشدند، رشد کردند و نفوذ پیدا کردند، نقش پیشرو مبارزه برای آزادی سیاهپوستان، نقش مثبت قدرتمندتری را ایفا کرد. و بهعنوان بخش بسیار مهمی از این اعتقاد گسترده و قوی که پایان دادن به کابوسی که مدتها تحمل شده بود، نهتنها ضروری، بلکه ممکن است:
در میان سیاهپوستان- که همیشه به ما گفته میشود ذاتاً مذهبی هستند – رویگردانی گستردهای از دین، بهویژه در میان جوانان، وجود داشت. چرا؟ چون مردم پر از امید بودند، باور نداشتند که هیچ امیدی برای دنیای بهتر وجود ندارد. آنها پر از امید برای دنیای بهتر در همین دنیا بودند. و بنابراین، در میان سیاهپوستان، بهویژه از سوی جوانان، رویگردانی بزرگی از دین و از تمام قراردادهای قدیمی که همراه با دین بود و تأثیرات محافظهکارانهای داشت که مردم را مهار میکرد، وجود داشت…**
اما وعده بزرگ خیزش رادیکال دهه ۱۹۶۰ و امیدهایی که برانگیخت، محقق نشد – اساساً به این دلیل که اوضاع به یک انقلاب واقعی ختم نشد. و در طول دهههای پسازآن، از طریق سیاست آگاهانه قدرتهای حاکم برای تقویت رشد اقشار بورژوا و خردهبورژوا در میان سیاهپوستان، درعینحال حفظ و مهار تودههای سیاهپوست در شرایط محرومیت، ستم و سرکوب وحشیانه، این واقعیت تلخ به وجود آمده است:
در میان تودههای مردم، ازجمله سیاهپوستان… میزان زیادی تضعیف روحیه و احساس شکست وجود داشت و ورود مقادیر زیادی مواد مخدر (ازجمله از طریق سیاست و اقدام عمدی طبقه حاکم) شرایط ناامیدکننده تودههای مردم را تشدید کرد و احساس تضعیف روحیه را بیشتر تقویت نمود. بسیاری از مردم به دلیل روی آوردن به مواد مخدر از روی ناامیدی – فقدان امید، یا بهعبارتدیگر، مرگ امیدی که الهامبخش بسیاری از مردم، بهطور واقعی، در طول خیزش دهه ۱۹۶۰ بود، که اکنون فروکش کرده و دگرگون شده بود – در حال مرگ یا تبدیلشدن به بدبختهای ورشکسته بودند. و این وضعیت با رشد باندها در محلههای فقیرنشین و محلات فقیرنشین این کشور (و همچنین در سطح بینالمللی)، با جذب جوانان به باندها در شرایط محرومیت و ناامیدی فزاینده و آنچه برای اکثر مردم توهم ثروتمند شدن بود، با جهتگیری «ثروتمند شو یا در تلاش بمیر»، که با رشد تجارت مواد مخدر و نفوذ فرهنگ متعفن ترویجشده در سراسر جامعه، که استثمار و تحقیر دیگران را بهعنوان وسیلهای برای بزرگ شدن، چه در والاستریت و درصحنه جهانی و چه در خیابانهای محلههای مرکز شهر، ترویج و ستایش میکرد، تشدید شد، حتی ناامیدکنندهتر و ناامیدکنندهتر شد.**
در مواجهه با همه اینها، در میان احساس ناامیدی جبرگرایانه، از سوی تعداد زیادی از سیاهپوستان، عقبنشینی به دین صورت گرفته است. اغلب ادعا میشود که دین همان چیزی است که به سیاهپوستان اجازه داده است تا در تمام آزمایشها و مصیبتها – وحشتهای بسیار واقعی – که در طول تجربه خود در آمریکا با آن مواجه بودهاند، تحمل و استقامت کنند و اکنون نیز چنین است. اما این منطق شکست است – این منطق بر این فرض اساسی (گفته یا ناگفته) استوار است که سیستم اساساً همانطور که بوده باقی خواهد ماند و سیاهپوستان همچنان مورد تحقیر و تبعیض، آزار و اذیت، وحشیگری و ترور قرار خواهند گرفت و بهترین چیزی که میتوانند به آن امیدوار باشند این است که به نحوی زنده بمانند و در تمام این مدت برای پیشرفت تلاش کنند – یا اگر در این زندگی رنج میبرید اما “با خداوند مهربان میشوید” یا تسلیم خدا میشوید، در “زندگی بعدی” پاداش خواهید گرفت.
یکبار دیگر، این سؤال بهشدت مطرح میشود: چگونه سیاهپوستان میتوانند سرانجام و بهطور کامل از قرنها ظلم رهایی یابند و این چگونه به پایان دادن به همه ظلمها، علیه همه مردم، در همهجا مربوط میشود؟
پاسخ این است که احتمال این امر واقعی است، اما تنها بر اساس یک رویکرد علمی برای تغییر جهان و درک مبتنی بر علم که این ستم ریشه در سیستم سرمایهداری-امپریالیسم دارد و توسط آن ایجاد شده است – همان سیستمی که نهتنها در این کشور، بلکه در سراسر جهان به طرز وحشیانهای مردم را استثمار و سرکوب میکند و محیط طبیعی را غارت میکند – و اینکه این سیستم باید و میتواند از طریق یک انقلاب واقعی سرنگون شود و با یک سیستم کاملاً متفاوت و بسیار بهتر جایگزین شود: سوسیالیسم، که هدف نهایی آنیک جهان کمونیستی است، بدون هیچگونه ستم یا استثماری از هرکسی، در هرکجا…
ممکن است به نظر برسد که دین در مواجهه با ظلم و رنجی که مجبور به تحمل آن هستند، به مردم آرامش میدهد، یا باعث میشود مردم احساس کنند که با دین میتوانند از «انجام کار اشتباه» خودداری کنند – یا حتی اگر ممکن است «کار اشتباه» انجام دهند، هنوز هم ارزش خود را دارند. و درست است که برای برخی افراد، دیدگاههای مذهبی آنها انگیزهای برای مبارزه با اشکال مختلف ظلم است و بسیاری از افرادی که از دیدگاه مذهبی به مسائل نگاه میکنند، بینشها و دانشی دارند که دانستن و یادگیری از آنها مهم است. اما این نیز درست است که دین، بهعنوان یک روش تفکر و راهنمای عمل، به اختراع موجودات ماوراء طبیعی متکی است که وجود ندارند اما گفته میشود که درنهایت واقعیت، ازجمله سرنوشت انسانها را شکل داده و کنترل میکنند. دین از مردم میخواهد که تسلیم آن موجودات ماوراء طبیعی خیالی (یا به مقامات بسیار انسانی که به نام آن موجودات ماوراء طبیعی خیالی صحبت میکنند) شوند و از کتابهای مقدسی پیروی کنند که درواقع منجر به پایان دادن به ظلم و ستم نمیشوند، بلکه درواقع انواع انحطاط و وحشت را ترویج و تقویت میکنند. (این چیزی است که من بهطور کاملاً مشخص در کتاب «دور کردن همه خدایان! رها کردن ذهن و تغییر اساسی جهان»، بهویژه در مورد سه دین اصلی توحیدی: یهودیت، مسیحیت و اسلام، نشان دادهام.) بهاینترتیب، دین در تضاد مستقیم با اتخاذ یک رویکرد علمی منسجم برای درک واقعیت و انجام یک مبارزه مبتنی بر علم برای پایان دادن به همه ظلم و ستمها قرار دارد…
نه ممکن است و نه اصولی – و هیچکس هرگز نباید سعی کند – که مردم را مجبور به ترک باورهایی کند که در هر زمان معینی دارند. به عبارت اساسیتر، رهایی – از هر نوع بردگی و ظلم – باید عمل داوطلبانه و آگاهانه مردم باشد. اما انجام مبارزه ایدئولوژیک، به شیوهای اصولی اما به همان اندازه که ضروری است، برای ترغیب مردم به اتخاذ یک رویکرد علمی برای درک و تغییر جهان و کنار گذاشتن شیوههای تفکری که درواقع به مظلوم نگهداشتن آنها(ستمبر نگهداشتن آنها) و دیگران کمک میکند، نیاز و اهمیت زیادی دارد.
بازهم، درست است که بسیاری از افراد مذهبی اکنون در مبارزات مهم علیه ظلم و ستم شرکت میکنند؛ و همچنین درست است که بسیاری از افراد مذهبی در میان میلیونها نفری خواهند بود که در انقلاب برای از بین بردن کل این سیستم ستمگر شرکت میکنند. اما این انقلاب و مبارزه مداوم برای پایان دادن به همه ظلم و ستم و تحقق رهایی واقعی و کامل، باید توسط کسانی، ازجمله ستمدیدهترین افراد، و همچنین دیگران، رهبری شود که رویکردی علمی برای تغییر جهان در پیشگرفتهاند و بردگی ذهنی دین را، همراه با هر روش تفکر دیگری که ظلم را ترویج میکند، یا حداقل آن را منطقی جلوه میدهد و بهطور عینی توجیه میکند، کنار گذاشتهاند.
(این مطلب از مقاله من باب آواکیان با عنوان «درباره رهایی از بردگی ذهنی و همه ستمها» گرفته شده است. بخشهایی که با ** مشخصشدهاند، نقلقولهایی از کتاب «امید برای بشریت بر پایه علمی، گسست از فردگرایی، انگلزدگی و شوونیسم آمریکایی» هستند. همچنین تحلیل مهمی در همین رابطه در پیامهای شبکههای اجتماعی شماره ۹۱-۹۴ @BobAvakianOfficial در مورد سؤال حیاتی «مبارزه عمیق برای روح سیاهپوستان: مردمی شکستخورده – یا مردمی انقلابی؟» وجود دارد.)
علیرغم همهچیزهایی که این سیستم سیاهپوستان را در معرض آن قرار داده است، و تمام راههایی که برای تحقیر آنها به کار گرفته است، در اعماق روح سیاهپوستان «میل عمیقاً عمیقی برای رهایی از این قرنهای طولانی ستم» وجود دارد.
با توجه به ماهیت نژادپرستانه آشکار رژیم ترامپ – و این واقعیت که احیای خامترین، عجیبترین و وحشیانهترین نژادپرستی در قلب یورش فاشیستی این رژیم قرار دارد – همانطور که در پیام شماره ۱۱۶ رسانههای اجتماعی خود بیان کردم، “سیاهپوستان باید در صفوف مقدم مبارزه برای شکست فاشیسم ترامپ/ماگا باشند”. اینیک واقعیت قطعی است که هرروز به اثبات میرسد:
فاشیستهای ماگای طرفدار ترامپ در جنگ داخلی در کنار کنفدراسیون میجنگیدند و برای حفظ و گسترش بردهداری میجنگیدند…
پس از شکست کنفدراسیون در جنگ داخلی، این فاشیستهای ماگای طرفدار ترامپ در کنار کو کلاکس کلان میبودند، با آن کشتارهای مکرر و سایر ترورها برای تقویت جداسازی آشکار و تبعیض وحشیانه. [این از پیام شماره ۱۱۳ رسانههای اجتماعی من است.]
حتی اساسیتر، سیاهپوستان نقش مهمی در ایجاد یک انقلاب کامل و واقعاً رهاییبخش دارند. و اینیک حقیقت عمیق است که:
این پتانسیل وجود دارد که از دل زشتیهای وصفناپذیر، زیبایی بیسابقهای پدیدار شود: سیاهپوستان نقشی حیاتی در پایان دادن به این سیستم ایفا میکنند، سیستمی که مدتهاست نهتنها آنها را استثمار کرده، بلکه به هزاران روش آنها را غیرانسانی، وحشتزده و شکنجه داده است – پایان دادن به این وضعیت به تنها راه ممکن – با مبارزه برای رهایی بشریت، پایان دادن به شب طولانی که در آن جامعه بشری به اربابان و بردگان تقسیم شده است، و تودههای بشریت شلاقخورده، کتکخورده، مورد تجاوز قرارگرفته، قتلعام شدهاند، به زنجیر کشیده شدهاند و در جهل و بدبختی فرورفتهاند.
و اجازه دهید بخش مهمی از این را تکرار کنم:
پایان دادن به این وضعیت به تنها راه ممکن – با مبارزه برای رهایی بشریت.
یکی دیگر از جنبههای مهم وضعیت امروز این است که، بهطور اساسی، همان تغییرات بزرگی که توسط عملکرد سیستم سرمایهداری-امپریالیستی ایجاد شده است، زمینه را برای رشد بنیادگرایی مذهبی و همچنین باندها، بهویژه در جهان سوم، و همچنین در میان تودههای تحت ستم در کشورهای امپریالیستی مانند ایالاتمتحده آمریکا، فراهم کرده است. هم باندها، کارتلها و غیره، و هم بنیادگرایی مذهبی در میان تودههای مردم، از تحولات و جابجاییها و همچنین محرومیتهایی که توسط این سیستم، در مقیاس جهانی و همچنین در کشورهای خاص ایجاد شده است، ناشی میشوند. و تنها جایگزین برای همه اینها، که درواقع به نفع تودههای مردم گرفتار در این وضعیت است، انقلاب برای سرنگونی این سیستم و ریشهکن کردن شرایطی است که بر آن تودهها و درنهایت بر کل بشریت تحمیل میکند.
مهاجران.
همانطور که هرروز به طرز بیرحمانهای اجرا میشود، مهاجران، بهویژه آنهایی که ازآنچه ترامپ «کشورهای چاه مستراح» در جهان سوم میداند، توسط اداره مهاجرت و گمرک ایالاتمتحده آمریکا)آیس–ICE United States Immigration and Customs Enforcement) و سایر نیروهای سرکوبگر رژیم ترامپ هدف قرار میگیرند. این شامل نهتنها افراد بدون مدرک، بلکه افراد دارای وضعیت قانونی و حتی شهروندان (با ترامپ که در مورد حذف شهروندی بسیاری از آنها جاروجنجال به پا میکند) نیز میشود.
برای تکرار جمله آغازین پیام رسانه اجتماعی شماره ۱۲۴ من: «کل رژیم فاشیستی دونالد ترامپ در تناقضی که خودساخته گرفتار شده است: دروغهای بزرگ مداوم او»:
از روزی که او در ژانویه امسال (۲۰۲۵) به قدرت بازگشت، ترامپ بارها قانون اساسی و روند قانونی را نقض کرده و وحشیانه آنچه را که قرار است حقوق اساسی مردم باشد، چه مهاجر بدون مدرک، چه مقیم قانونی یا شهروند، پایمال کرده است.
تمرکز این [سیاستها] بر جمعآوری مهاجران توسط رژیم ترامپ و اقدامات برای اخراج سریع آنها – ازجمله به یک زندان شکنجهگاه در السالوادور – بدون جلسه استماع یا حتی فرصت صحبت با وکیل بوده است…
یکی از نکات برجسته کمپین ترامپ [در سال ۲۰۲۴] تکرار دروغهای نژادپرستانه او در اولین کمپین ریاستجمهوریاش (۲۰۱۶) بود – تهمت زدن به میلیونها مهاجر بهعنوان جنایتکار، متجاوز، قاتل – درحالیکه اکثریت قریب بهاتفاق مهاجران، چه بدون مدرک و چه با مدرک، فقط مردم عادی هستند که به دنبال زندگی بهتر برای خود و خانوادههایشان هستند و سهم مهمی در جامعه دارند.
بنابراین، ازآنجاییکه واقعیت این است که انبوهی از جنایتکاران مهاجر هیولایی وجود ندارند تا «وعده» منحرف انتخاباتی او مبنی بر آزار و اذیت و اخراج دستهجمعی مهاجران را عملی کنند، اراذلواوباش ترامپ مهاجران، ازجمله کودکان را درحالیکه فقط به زندگی روزمره خود مشغولند – جایی که کار میکنند، در مدرسه، یا فروشگاه، یا کلیسا، در خانههایشان – یا وقتیکه در جلسات رسیدگی به وضعیت مهاجرت خود که بهطور منظم برنامهریزیشده است، حاضر میشوند، هدف قرار میدهند!
همه اینها پتانسیل مهاجران، چه با مدارک و چه بدون مدارک، را بهعنوان یک نیروی قدرتمند، نهتنها در مبارزه فوری علیه رژیم فاشیستی ترامپ، بلکه فراتر از آن، در انقلاب علیه این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم نشان میدهد، سیستمی که اساساً مسئول شرایطی است که تودههای مردم را به مهاجرت، اغلب در مسافتهای طولانی و در مواجهه با خطر بزرگ، سوق داده است – سیستمی که همچنان به استثمار، تبعیض و آزار و اذیت آنها در کشورهایی که به آنها مهاجرت کردهاند، ادامه میدهد.
دانشجویان و “جوانان تحصیلکرده”.
مبارزه علیه ظلم و بیعدالتی مستلزم مشارکت فعال جوانان، ازجمله “جوانان تحصیلکرده” در کالجها و دانشگاهها است. به نقل از بیانیهای از وی. آی. لنین، رهبر انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷: درحالیکه افراد در سنین مختلف باید بهطور فعال مشارکت داشته باشند، اینیک حقیقت اساسی است که انقلابها توسط افراد زیر ۳۰ سال انجام میشوند. افراد زیر ۳۰ سال اغلب آزادی بیشتری دارند، آنها بهاندازه افراد مسنتر در سیستم گرفتار و محصور نیستند و همچنین شرایط جسمی و ویژگیهای دیگری دارند که آنها را قادر میسازد تا مهمترین نقش را در یک انقلاب واقعی ایفا کنند.
در اوج (تااینجا) مخالفت با نسلکشی مردم فلسطین توسط اسرائیل و حمایت ایالاتمتحده آمریکا از این نسلکشی، اعتراضات قابلتوجهی با حضور دانشجویان دانشگاه در سراسر کشور برگزار شد که در آن دانشجویان خارجی، بهویژه از خاورمیانه، نیروی محرکه بودند، اما بسیاری از دانشجویان دیگر نیز شرکت کردند- اعتراضاتی که با سرکوب وحشیانه روبرو شد، که با بازگشت رژیم فاشیستی ترامپ به قدرت، ادامه یافته و تشدید شده است.
اما اکنون، در تظاهرات گستردهای که علیه رژیم فاشیستی ترامپ صورت گرفته است، دانشجویان دانشگاه و سایر جوانان تا حد زیادی غایب بودهاند. چه چیزی این را توضیح میدهد- و این پدیده عمومی که جوانان، و بهویژه دانشجویان دانشگاه، در دوران اخیر، نیروی برجسته و محرکهای در اعتراض سیاسی مثبت و شورش علیه بیعدالتیهای این سیستم نبودهاند، چه رسد به نیرویی برای انقلاب، همانطور که در گذشته، در این کشور و بهطورکلی بودهاند؟
عوامل مادی قابلتوجهی در این امر دخیل هستند. برخلاف نسلهای قبلی، نسلهای اخیر دانشجویان دانشگاه با مشکلات مالی قابلتوجهی روبرو بودهاند، بدهیهای بسیار سنگینی که بازپرداخت آنها زمان زیادی میبرد و آنها را به سمت شغل و حتی به سمت آموزش که آنها را برای مشاغل آماده میکند و آنها را قادر میسازد تا راحتتر بدهیها را پرداخت کنند، هدایت میکند. بنابراین اینیک عامل مادی است.
اما عوامل فرهنگی و ایدئولوژیکی نیز وجود دارد: فردگرایی که در مورد آن صحبت کردم، نسبیگرایی و سیاستهای هویتی، تأثیر رسانههای اجتماعی در خنگ کردن. و این سؤال پیش میآید: بالاخره این «جوانان تحصیلکرده» امروز چقدر تحصیلکرده هستند؟ اینیک سؤال واقعی است.
درعینحال، در بین جوانان، ازجمله دانشجویان دانشگاه، احساس شکست و افسردگی وجود دارد. موارد افسردگی و همچنین اضطراب در میان این بخش از جامعه، از هر زمان دیگری بالاتر است.
اما بازهم، «ریگانیسم»، انگلگرایی امپریالیستی و برتریطلبی آمریکایی وجود دارد که بر همه بخشهای جامعه تأثیر میگذارد، و جوانان را نیز از آن مستثنی نیستند. این برتریطلبی آمریکایی اغلب توسط افراد «مترقی» در میان «برتریطلبیهای» بسیار مضر مانند برتریطلبی سفیدپوستان و برتریطلبی مردان گنجانده نمیشود، اما یک عامل بسیار واقعی و بسیار تأثیرگذار است.
سپس مسئله «مردانگی» مطرح میشود که طی چندین دهه به عجیبترین شکلها، ازجمله از طریق این «برادران پادکست»(“podcast bros”) و مخاطبان آنها، ترویجشده است. زنستیزی در میان جوانان پسر، ازجمله دانشجویان دانشگاه، یک عامل برجسته درزمینهٔ سیاسی و ایدئولوژیک است.
کریستین کوبس دو مِز (Kristin Kobes Du Mez) در کتاب خود با عنوان «عیسی و جان وین، چگونه انجیلیهای سفیدپوست ایمان را فاسد و ملت را از هم پاشیدند»، این جمعبندی مهم و مختصر را در مورد بنیادگرایان مسیحی «انجیلی» سفیدپوست که ستون فقرات فاشیسم آمریکایی امروزی هستند، ارائه میدهد:
انجیلیهای سفیدپوست این تکهپاره از مسائل را کنار هم گذاشتهاند و تعهدی نوستالژیک به مردانگی سفیدپوست خشن، پرخاشگر و ستیزهجو دارند که بهعنوان رشتهای آنها را در یک کل منسجم به هم پیوند میدهد. حکومت پدر در خانه بهطور جداییناپذیری با رهبری قهرمانانه در عرصه ملی مرتبط است و سرنوشت ملت به هر دو وابسته است. [تأکید اضافهشده است]
فاشیسم وحشیانه ترامپ و حامیانش آنقدر آشکار و بیپرده شده است که میلیاردر و از بنیانگذاران شرکت فناوری پالانتیر آشکارا خواستار بازگشت اعدامهای عمومی در ایالاتمتحده آمریکا، بهعنوان وسیلهای مهم برای برقراری مجدد «رهبری مردانه» شده است! (پالانتیر در حال حاضر به دلیل فناوری نظارتی خود در هماهنگی با ICE و اقدامات سرکوبگرانه کلی رژیم ترامپ، بدنام است.)
برخی به من گفتهاند که نباید این را بگویم، اما بههرحال میگویم: عدم حضور دانشجویان دانشگاه، بهعنوان یک پدیده عمومی، در مبارزه حیاتی علیه رژیم فاشیستی ترامپ، مایه ننگ است. و من در ادامه میگویم: اگر این اتفاق در زمانهای گذشته – مثلاً زمان مبارزات حقوق مدنی و آزادی سیاهپوستان و جنبش ضد جنگ دهه ۱۹۶۰- رخ میداد، همه دانشگاههای سراسر کشور تعطیل میشدند و دانشجویان در اعتراضی مداوم به خیابانها میآمدند.
«خب، نسل بومر»- میدانم که این پاسخ احتمالی است. اما، اولازهمه، باید بگویم که من درواقع «بومر» نیستم. من قبل از آغاز دوره بومر در سال ۱۹۴۶- در طول جنگ جهانی دوم، نه بعدازآن- به دنیا آمدم. اما مهمتر از آن، این «خب، بومر» تحریف کاملی از آن نسل و سهم عظیم آن در مبارزه علیه ظلم و ستم است، نهتنها در این کشور، بلکه در سراسر جهان، در مشارکت در جنبشهای حقوق مدنی و آزادی سیاهپوستان، حقوق زنان و همجنسگرایان، مبارزه علیه غارت محیطزیست، جنگ ویتنام و غیره. این میراث واقعی است که از آن نسل بهجامانده است، حتی اگر برخی، درواقع تعداد بسیار زیادی از آن نسل از آن به سمت اصلاحطلبی کمرنگ عقبنشینی کرده باشند.
در آن زمان یک نسل کامل، یا عنصر تعیینکننده یک نسل، وجود داشت که مصمم به ایجاد تغییر رادیکال بود و از انقلاب حمایت میکرد، صرفنظر از اینکه انقلاب را چگونه تصور میکرد.
این تصور که نسلهای پیشین دنیا را به این بدی به گند کشیدهاند و این را بهعنوان میراثی برای جوانان امروزی بهجا گذاشتهاند، که بهطور گسترده در میان نسل امروز رواج دارد، با واقعیت واقعی همخوانی ندارد و نمیتوان بهطور مشروع بهعنوان توجیهی برای عدم مشارکت فعال در مبارزه برای تغییر مثبت جهان به آن استناد کرد.
به لطف تام هرکس و تام بروکا، ما صحبتهای زیادی در مورد نسل جنگ جهانی دوم بهعنوان “بزرگترین نسل” شنیدهایم. مزخرف! بزرگترین نسل تاکنون، نسل دهه ۱۹۶۰ بوده است. این نسل نهتنها بزرگترین نسل بود، بلکه میتوان صادقانه گفت که اولین نسلی بود که در کیفیت تعیینکننده خود، ماهیت واقعی سیستم در این کشور را تشخیص داد و بر اساس آن عمل کرد- یعنی در مخالفت با آن عمل کرد- و در مقابل قدرت این سیستم ایستاد.
اما بگذارید این را بگویم: تمام آنچه در مورد «مایه ننگ» و غیره گفتهام، باید بهعنوان انگیزهای برای تغییر این وضعیت در نظر گرفته شود. خیلی خوب است که نسلهای دیگر از «نسل دهه ۶۰» پیشی بگیرند. این را بهعنوان یک چالش در نظر بگیرید. از محدودیتها، چه مادی و چه ایدئولوژیک، رها شوید و به مبارزه علیه رژیم فاشیستی ترامپ و برای جهانی بهتر از طریق انقلاب بپیوندید.
بااینحال، مسئله اساساً «نسلها» نیست- مسئله(مشکل) سیستم است. موارد زیر به واقعیت عمیقتر پشت تمام صحبتها در مورد «نسلها» میپردازد:
این روزها بسیار رایج است که چیزهایی را ازنظر نسلها مطرح کنیم و نسلها را در مقابل یکدیگر قرار دهیم…
نسلها گروههای اجتماعی واقعی هستند و نسلهای خاص تجربیات مشترکی دارند که با نسلهای دیگر متفاوت است. اما، اولازهمه، نسلها «همگن» نیستند- آنها از طبقات، ملیتها (یا «نژادها»)، جنسیتها و غیره مختلف تشکیل شدهاند. و حتی اساسیتر اینکه، هر آنچه توسط مردم، از نسلهای مختلف، تجربه میشود، توسط سیستمی که مردم در آن زندگی میکنند شکل میگیرد – بیش از همه، توسط سیستم اقتصادی (شیوه تولید) و روابط و پویاییهای اساسی آن، و همچنین روابط اجتماعی مربوطه (بهعنوانمثال، روابط نژادی و جنسیتی) و سیستم سیاسی و فرهنگ و ایدههای غالب که این روابط اقتصادی و اجتماعی را منعکس و اجرا میکنند. (این از مقاله من با عنوان «بومرها – اکس، وای، ضد»( ‘X، Y، Z‘): مشکل «نسلها» نیستند، بلکه سیستم است» گرفتهشده است. همچنین مقاله «باب آواکیان به مارک راد در مورد درسهای دهه ۱۹۶۰ و نیاز به یک انقلاب واقعی پاسخ میدهد – ابراز خشم کودکانه یا سازش با این سیستم هیولایی، تنها جایگزینها نیستند» در این زمینه بسیار مرتبط است.)
باوجود تمام تضادهای بسیار واقعی، در این کشور نیروهای بالقوهای برای یک انقلاب واقعاً رهاییبخش وجود دارد. همانطور که در «پیشرفتها» اشاره کردم، در کنار آنچه در اینجا در مورد سیاهپوستان و همچنین لاتینتبارها و سایر مهاجران گفته شده است، «سنگ بنای» بالقوه و نیروهای محرکه کلیدی برای انقلاب، کسانی هستند که بدترین جهنم را تحت این سیستم تجربه میکنند، آن تودههای فقیر و بهشدت ستمدیده و سرکوبشده که در دهها میلیون نفر در این کشور وجود دارند، بهویژه نهتنها در میان سیاهپوستان، لاتینتبارها و مهاجران و سایر ستمدیدگان – اگرچه انقلاب نمیتواند و نباید به آن محدود شود، بلکه باید بهطور گسترده افرادی از سایر بخشهای جامعه، ازجمله بهویژه جوانان و دانشجویان را نیز درگیر کند، کسانی که آنچه را که باید به یک نیروی حیاتی در فرآیند انقلابی تبدیل شود، تشکیل میدهند. همانطور که در گذشته اتفاق افتاده است، نهتنها یک شورش خودجوش، بلکه رشد نیروهای انقلابی در میان ستمدیدگان و فرهنگی که بیانگر آن است، میتواند الهامبخش و فراخواننده تعداد فزایندهای از مردم از سایر بخشهای جامعه باشد.
درمجموع، و بهطور اساسی، چالش این است: از طریق مبارزه- هم مبارزه علیه سیستم ستمگر و هم مبارزه علیه شیوههای تفکر مضر در میان مردم که درواقع منعکسکننده و تقویتکننده سیستم ستمگر هستند- نیروهای محرکه اساسی و زیربنایی انقلاب را به میدان بیاورید، درحالیکه نیروهای پیشرو را در میان همه بخشهای مردم جذب میکنید.
کمی بعد، به یک نیروی کلیدی برای انقلاب، بهطور خاص در این کشور و همچنین بهطورکلی در جهان، که هنوز در مورد آن صحبت نکردهام، بازخواهم گشت. اما، ابتدا، این مشکل کلیدی:
جهتگیری استراتژیک در جهانی تغییریافته.
در تعدادی از آثار، ازجمله «فراشکافتها»، در مورد جدایی جنبش کمونیستی از جنبش کارگری صحبت کردهام. اینیکی از ویژگیهای بارز سوسیالیستهای اصلاحطلب است که تلاش میکنند امور را، حداقل تا حد قابلتوجهی، بر اساس آنچه لنین بهعنوان کارگران بورژواتر یا حداقل اتحادیهای شناسایی کرد، بنا کنند، که اتفاقاً بخش بسیار کوچکی از پرولتاریا در این کشور نیز هستند و پایگاه اجتماعی واقعی برای انقلاب در میان طبقه کارگر نیستند – یعنی بخشهای پایینتر و عمیقتر پرولتاریا که لنین در صحبت در مورد امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم شناسایی کرد.
بهوضوح نقشی برای آن بخش پایینتر و عمیقتر پرولتاریا در فرآیند انقلابی وجود دارد، اما انقلاب انجام نخواهد شد و پیشرفت به سوسیالیسم درنتیجه یک اعتصاب عمومی یا فقط با تکیه بر آن بخش – و مطمئناً نه با سوق دادن امور به سمت منافع محدودتر و فوریتر طبقه کارگر – حاصل نخواهد شد.
و این واقعیت وجود دارد که در کل جهان، “مدلهای قدیمی” برای انقلاب اکنون، حتی در جهان سوم بهعنوان یک قاعده کلی، کارساز نخواهند بود. مدل انقلاب چین، که بسیاری سعی در تکرار آن داشتهاند- حتی بااینکه مائو گفته بود آنچه ما انجام میدهیم را تکرار نکنید- یعنی مدل انجام مبارزه مسلحانه در روستاها و سپس درنهایت انتقال آن به شهرها، با شرایط عینی بسیار تغییر یافتهای روبرو شده است که موانع بسیار بزرگی را برای آن استراتژی ایجاد کرده است.
اگر بهعنوانمثال به تجربه پرو در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ و نپال در اوایل دهه ۲۰۰۰ نگاه کنید، هر دو در روستاها پیشرفتهایی داشتند، جایی که حاکمیت رژیم سرکوبگر کمتر بهطور مساوی اعمال میشود، جایی که فضای بیشتری برای مانور در اطراف ساختارهای حاکم وجود دارد و جایی که مردم بهشدت فقیر هستند؛ همه این موارد به این معنی بود که میتوان در انجام مبارزه مسلحانه در روستاها و جلب حمایت زیاد تودههای مردم از آن مبارزه مسلحانه، پیشرفتهای قابلتوجهی داشت، به همین دلیل است که این مبارزه بهسرعت در روستاها سرکوب نشد. خلاصه اینکه، حاکمیت سیستم در روستاها بهطور یکنواخت اعمال نمیشد و به آن اندازه قدرتمند نبود، و شرایط مردم نیز با این امر ترکیب شد تا زمینه مادی مساعدی را برای مبارزه مسلحانه انقلابی فراهم کند تا از حمایت زیادی برخوردار باشد.
اما در هر دو مورد، چه در نپال و چه در پرو، آنها با تناقضات جدی مواجه شدند که پس از تلاش برای انتقال انقلاب از روستا به شهر، جایی که با ستون فقرات دولت، یعنی نیروهای مسلح رژیم سرکوبگر روبرو بودند، نتوانستند بر آنها غلبه کنند. و در هیچیک از این دو مورد، آنها نتوانستند از این موانع عبور کنند. درواقع، نوعی قطب مخالف از همان اشتباهی که در این زمینه رخ داد، وجود داشت: در یک مورد، انقلابیون در پرو تلاش کردند مبارزه مسلحانه را بهعنوان شکل اصلی مبارزه در شهر انجام دهند، قبل از اینکه شرایط برای آن ایجاد شود، و این آنها را به موقعیتهای بدی سوق داد که درواقع اقدامات خشونتآمیزی علیه افرادی انجام میدادند که نباید علیه آنها انجام میشد؛ و این سرکوب آنها را آسانتر کرد. از سوی دیگر، وقتی انقلابیون نپالی به همان نقطه اساسی رسیدند، مبارزه مسلحانه را بهکلی کنار گذاشتند و برای انتخاب شدن در دولت، به انتخابات روی آوردند، که در کوتاهمدت این کار را کردند، اما هیچچیز اساسی تغییر نکرد، ازجمله سیرت و نهاد جامعه بهطورکلی و موسسه(نهاد) دولت و بهویژه نیروهای مسلح که سیستم را تحمیل میکنند.
حال، هردوی این مبارزات ویژگیهای بسیار مثبتی داشتند، و همچنین اشتباهات جدی، که به مشکلات و خطاهای ایدئولوژیک نیز مربوط میشدند، که در اینجا بهطور کامل به آنها نمیپردازم.
اما نکته این است: بدون اینکه دوباره از این موضوع یک دگم بسازیم و علم زنده را به دگم تبدیل کنیم، باید تشخیص داد که نمیتوانید بهسادگی یک مدل را تکرار کنید، درحالیکه اولازهمه، خود انقلاب چین چیزی شبیه به یک استثنا بود- در هر کشور جهان سومی نبود که انقلاب بتواند به این شکل انجام شود؛ اما حتی فراتر از آن، واقعیت این است که شرایط در جهان و بهطور خاص در جهان سوم بهطور اساسی تغییر کرده است، ازجمله این واقعیت که برای اولین بار در تاریخ بشریت، اکثریت مردم در مناطق شهری زندگی میکنند و حومه شهر بهطور قابلتوجهی خالی از سکنه شده است. این، همراه با رشد طبقات بورژوازی در این کشورهای جهان سوم و توانایی آنها در اعمال منافع خود، و همچنین همکاری آنها با امپریالیستها – همه اینها شرایطی به طرز چشمگیری تغییر یافته هستند. بنابراین، همانطور که خود مائو واقعاً گفت، شما نمیتوانید چیزی را که قبلاً موفق بوده است، کپی و تکرار کنید، حتی بااینکه انقلاب چین بهطورکلی الهامبخش و پشتیبان عظیمی برای انقلاب در سراسر جهان، بهویژه در اوج آن، بود.
در این کشور، چیزی که میتوانیم به آن اشارهکنیم و به آن اشارهکردهایم، بهعنوان «مسئله جورج جکسون» یا «تناقض جورج جکسون» مرتبط است. جورج جکسون یک زندانی سیاهپوست بود که در زندان انقلابی شد و سپس درنهایت توسط مقامات به قتل رسید، بر اساس اینکه اساساً انقلابی شده بود. و او مسائل را اینگونه مطرح کرد، یا یکی از تضادهای مهمی که او مطرح کرد این بود: برای یک برده (من نقل به مضمون میکنم، اما این جوهره آن است)، برای بردهای که انتظار ندارد فردا زنده بماند، صحبت از انقلاب به شکلی مبهم، انتزاعی و دور، معنایی ندارد. این هم درست است و هم یک تضاد حاد برای انقلاب بهطورکلی، و همچنین بهطور خاص و حاد در این کشور است.
اگر بتوانیم مبارزهی تمامعیار را آغاز کنیم، آن را حفظ کنیم و پیش ببریم، از همین حالا، گام بلندی در جهت حل این تضاد بر خواهیم داشت. این امر زمینهای را برای جذب تعداد زیادی از جوانان، بهویژه در میان ستمدیدهترین اقشار جامعه و همچنین در میان سایر بخشهای مردم، ایجاد میکند و زمینهی مساعدی را برای مبارزه جهت تغییر تفکر و جهانبینی آنها فراهم میسازد. (این اتفاق در انقلاب چین، حتی از آغاز مبارزهی مسلحانه در آنجا، رخ داد.) ما میتوانیم نهتنها وضعیت، بلکه دیدگاه، جهتگیری و اخلاق اساسی تودههای جوانان ستمدیده و دیگران را نیز تغییر دهیم: آنچه آنها مایل و مصمم هستند زندگی خود را وقف مبارزه برای آن کنند و در صورت لزوم جان خود را برای آن فدا کنند.
اما اکنون نمیتوانیم این کار را انجام دهیم- و تلاش برای آغاز نوعی مبارزه همهجانبه در حال حاضر، زمانی که شرایط برای امکانپذیر کردن آن وجود ندارد، منجر به شکست جدی خواهد شد، نهتنها در شرایط فوریتر، بلکه ازنظر استراتژیکتر، با تضعیف روحیهای که در میان تودههای مردم ایجاد میشود.
یک اصل اساسی یک انقلاب واقعی این است که باید مشارکت و حمایت فعال تودههای مردم را داشته باشد، و نمیتواند توسط یک گروه کوچک جدا از آن مشارکت و حمایت تودهها و فاقد آن انجام شود – و نباید برای آن تلاش شود.
در راستای این، کاری که میتوانیم انجام دهیم و باید انجام دهیم، آمادهسازی فعال، چه ازنظر ایدئولوژیک و چه ازنظر عملی است: آمادهسازی ذهنها و سازماندهی نیروها – مبارزه با قدرت (مقاومت فعال در برابر ظلم و بیعدالتی) و تغییر مردم برای انقلاب – با هدف ایجاد زمینهای که وقتی شرایط فراهم شود یا بتوان آن را فراهم کرد، فرصت نادر انقلاب از دست نرود یا هدر نرود، بلکه بهطور فعال از آن استفاده شود. این بهعنوان یک جهتگیری و رویکرد اساسی مهم است – و بهویژه و بهشدت در شرایط فعلی، که زمان نادری است که انقلاب میتواند امکانپذیر شود، اهمیت دارد. در تمام این مدت، ضمن کار مداوم بر این اساس، ضروری و بسیار مهم است که نسبت بهاحتمال ایجاد فرصتهایی برای جهش در آمادهسازی برای انقلاب، و نسبت به نشانههایی که گرد هم آمدن عواملی که انقلاب را ممکن میسازند درحالتوسعه است، هوشیار باشیم.
در کوتاهمدت، و حتی بیشتر اوقات، شرایط ناامیدکننده، بهویژه برای کسانی که بهشدت تحتفشار هستند، درواقع میتواند علیه مشارکت فعال آنها در انقلاب عمل کند – زیرا آنها، بنا بهضرورت، در تلاش ناامیدانه برای جلوگیری از فروپاشی و توانایی تأمین معاش نزدیکانشان، فرسوده و فرسوده میشوند – اما وضعیت آنها که توسط این سیستم تحتفشار هستند و اشتیاق آنها برای یافتن راهی برای خروج، ازنظر استراتژیک برای انقلاب مطلوب است. درک و عمل بر اساس این درک – برخورد زنده با این تضاد – بهویژه در زمانها و شرایطی که اکنون در آن زندگی میکنیم، بسیار مهم است، زمانی که همهچیز میتواند به اوج خود برسد و “در معرض خطر قرار گیرد” و مردم بهطورکلی از “روال عادی” خود خارج میشوند.
ازنظر رویکرد اساسی برای تلاش و سپس تصرف موقعیتی که در آن میتوان مبارزه همهجانبه برای قدرت را آغاز کرد، در آثار revcom.us – ازجمله مجموعه ۵ قسمتی انقلاب: شانس واقعی برای پیروزی، و انقلاب، ایجاد پایه برای رفتن به سوی کل همه چیز، با شانس واقعی برای پیروزی: جهت گیری استراتژیک و رویکرد عملی – عناصر مهمی از استراتژی لازم برای یک انقلاب واقعی وجود دارد، بله، در این قدرتمندترین کشور سرمایه داری-امپریالیستی. اما، همزمان بااینکه برای هرکسی که بهطورجدی احتمال این انقلاب را در نظر میگیرد (یا زیر سؤال میبرد) بررسی دقیق این آثار بسیار مهم است، این نیز درست است که نیاز به کار مداوم برای توسعه و اصلاح بیشتر این رویکرد استراتژیک به انقلاب وجود دارد، بهویژه با توجه به اینکه شرایط در این کشور و بهطورکلی جهان همچنان بهطور عمیق و سریع درحالتوسعه و دستخوش تغییرات اساسی است.
زنان.
برای پرداختن به یک نیروی حیاتی برای انقلاب که قبلاً به آن اشاره کردم: یکی دیگر از عوامل بسیار مهم، با پتانسیل فوقالعاده مطلوب برای تحول رادیکال جامعه، نقش محوری مبارزه با مردسالاری – و روابط جنسیتی بهطورکلی در میان تمام بخشهای مردم – است.
شرایطی که این سیستم ایجاد کرده و همچنان اعمال میکند و منجر به ستم وحشتناک زنان به اشکال مختلف شده است، در سوی دیگر خود نقش بالقوه حیاتی زنان در ایجاد یکراه حل رادیکال مثبت و انقلابی را دارد. بله، منبع عمیقتر ستم بر زنان، ماهیت استثمارگرانه و ستمگرانهی کل سیستم است، و تضاد بین زن و مرد، که ناشی از رابطهی نابرابر و مسلط مردان نسبت به زنان است، بخشی از آن ماهیت ستمگرانهی بزرگتر و بنیادیتر کل سیستم است – و بله، نوک پیکان مبارزه باید علیه کل سیستم باشد – اما این واقعیت را نفی یا حذف نمیکند که در رابطهی بین زن و مرد، مردان اغلب در نقش ستمگر عمل میکنند و این رابطه باید بهعنوان بخشی از انقلاب برای تغییر اساسی جهان، بهطور اساسی دگرگون شود.
رابطهی حیاتی بین رهایی زنان و انقلابی که هدف آن رهایی تمام بشریت از تمام روابط ستم و استثمار است، در موارد زیر خلاصه میشود:
شما نمیتوانید همه زنجیرها را پاره کنید، بهجز یکی. نمیتوانید بگویید که میخواهید از استثمار و ستم رها شوید، مگر اینکه بخواهید ستم مردان بر زنان را حفظ کنید. نمیتوانید بگویید که میخواهید بشریت را آزاد کنید، اما نیمی از مردم را در بردگی نیمه دیگر نگهدارید. ستم بر زنان کاملاً با تقسیم جامعه به اربابان و بردگان، استثمارگران و استثمارشوندگان گرهخورده است و پایان دادن به همه این شرایط بدون آزادی کامل زنان غیرممکن است. به همین دلیل است که زنان نهتنها در انجام انقلاب، بلکه در حصول اطمینان از وقوع انقلاب همهجانبه، نقش عظیمی دارند. خشم زنان میتواند و باید بهعنوان نیرویی قدرتمند برای انقلاب پرولتری بهطور کامل آزاد شود. (کتاب مبانی ۳:۲۲، از سخنرانیها و نوشتههای باب آواکیان)
امروزه، در این کشور و در کل جهان، واقعاً پتانسیل قدرتمند زنان-و مبارزه علیه ستم بر زنان، به طرق بسیار شنیع و وحشتناک – وجود دارد که میتواند بهعنوان نیرویی قدرتمند برای انقلاب پرولتری (کمونیستی) با هدف اساسی پایان دادن به همه اشکال ستم و استثمار، در سراسر جهان، آزاد شود.
آنچه در «چیزی وحشتناک، یا چیزی واقعاً رهاییبخش» نوشتم، اکنون باید در مخالفت با فاشیسم ترامپ/ماگا و کل سیستمی که این فاشیسم را به وجود آورده است، بیانی قدرتمند و رهاییبخش داشته باشد:
حتی باوجود تمام راههایی که زنجیرهای سنگین صدها و هزاران سال سنت ستمگرانه بر تودههای مردم سنگینی میکند – و بار سنگینی را بهویژه بر نیمی از بشریت که زنان هستند، تحمیل میکند – اشتیاق عمیقی برای رهایی از همه اینها وجود دارد، که نهتنها به امیدهای خیالی رستگاری ماوراء طبیعی منجر میشود، بلکه در خشمی مهارنشدنی درست در همین دنیای واقعی فوران میکند. و این خشم باید بهطور کامل برانگیخته شود، بیانی علمی و انقلابی – متمرکز بر رهایی همه ستمدیدگان و استثمارشدگان جهان و درنهایت تمام بشریت – به مبارزه علیه منبع اساسی همه رنجها هدایت شود: این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، با خفقانآوری و بیرحمی، برتری مردسالارانه مردسالارانهاش، همراه با تمام بیرحمیهای دیگرش. این امر در شرایط فعلی این کشور (و سایر کشورها) معنای قویتر و اهمیت فوریتری پیدا میکند، جایی که ادعای قاطع زنستیزی (نفرت از زنان) و انقیاد مردسالارانه زنان آشکارتر و افسارگسیختهتر میشود و اکنون به میزان قابلتوجهی در اقدامات فزاینده برای سلب هرچه بیشتر کنترل زنان بر زندگی و بدن خود، با حق سقطجنین و حتی کنترل بارداری که موردحمله فزاینده قرار گرفته است، متمرکز شده است. در حال حاضر، این شعار و فراخوان باید بهطور گسترده موردتوجه قرار گیرد و به یک نیروی مادی قدرتمند تبدیل شود: زنجیرها را بشکنید، خشم زنان را بهعنوان نیرویی قدرتمند برای انقلاب آزاد کنید!
همانطور که قبلاً گفتهام، تغییرات عمیقی در وضعیت و جایگاه اجتماعی تعداد زیادی از زنان، چه در داخل این کشور و چه در سطح بینالمللی، رخ داده است. برای ذکر یک بُعد مهم از این موضوع، بخش عمدهای از کار در کارگاههای تولیدی در جهان سوم شامل زنانی است که مجبور به کار در شرایط وحشتناک هستند. درعینحال، دهها میلیون زن و دختر در شرایط وحشتناک قاچاق جنسی و فحشای بینالمللی گرفتار و به معنای واقعی کلمه به بردگی گرفته شدهاند. (این موضوع، در ابعاد کامل و وحشتناک آن، در مقاله ریموند لوتا با عنوان «صنعتی شدن» استثمار جنسی، جهانی شدن امپریالیستی و سقوط به جهنم» که در revcom.us موجود است، تجزیهوتحلیل شده است.)
در این کشور، تغییرات در عملکرد و ساختار اقتصاد (بهعنوان بخشی از اقتصاد جهانی که بهطور فزایندهای جهانی میشود) منجر به اشتغال گسترده و استثمار زنان سیاهپوست (و سایر زنان رنگینپوست)، بهویژه در بخشهای خدمات و خردهفروشی شده است. همچنین تعداد قابلتوجهی از زنان، ازجمله زنان سیاهپوست، در سازمانهای دولتی مشغول به کار بودهاند-چیزی که تحت رژیم فاشیستی ترامپ به طرز بیرحمانهای کاهشیافته و بهشدت هم کاهشیافته است. درعینحال، نهتنها فرصتهای بیشتری برای تعداد زیادی از زنان (بهویژه زنان سفیدپوست، بلکه برخی از زنان رنگینپوست نیز) برای یافتن موقعیتهایی در حرفهها و کسبوکارها وجود دارد، بلکه این امر برای حفظ «شیوه زندگی طبقه متوسط» برای خانوادههایشان نیز به یک ضرورت تبدیل شده است. این وضعیت که در آن تعداد زیادی از زنان در خارج از خانه شاغل هستند، ازجمله افزایش قابلتوجه تعداد زنان در موقعیتهای شغلی طبقه متوسط با درآمد بهتر، روابط «سنتی» مردسالارانه (سلطه مردان) خانواده و روابط مردسالارانه در جامعه را بهطورکلی بهطورجدی تحتفشار قرار داده و بهطور قابلتوجهی تضعیف کرده است.
بااینحال، حذف برتری مردانه در چارچوب این سیستم غیرممکن است. این حقیقت دارد زیرا برتری مردانه عمیقاً در تاروپود این جامعه تنیده شده است، و به این دلیل که این سیستم مبتنی بر روابط کالایی و استثمار سرمایهداری است – چیزها برای مبادله (فروش) تولید میشوند، از طریق فرآیندی که در آن تودههای مردم برای دریافت دستمزد یا حقوق کار میکنند تا سودی ایجاد کنند که توسط سرمایهدارانی که آنها را استخدام میکنند و کارشان را کنترل میکنند، انباشته میشود – سیستمی که در آن واحد خانواده مردسالار همچنان یک جزء و الزام اساسی اقتصادی و اجتماعی است، حتی اگر تحتفشارهای فزایندهای قرار گیرد. و بخش فاشیست طبقه حاکم، طی چندین دهه، حملهای بیرحمانه به حقوق اساسی انجام داده و پایگاه اجتماعی خود را از متعصبان بنیادگرای مذهبی بسیج کرده است تا با زور و اغلب خشونت، ستم مردسالارانه “سنتی” را اعمال کند – با حمله به حق سقطجنین و حتی کنترل بارداری، که تمرکز اصلی این تلاش برای اساساً به بردگی کشیدن زنان است.
آنچه با تغییر جایگاه زنان همراه بوده، افزایش امکان و «فضا» برای ابراز «هویت» جنسیتی و روابطی بوده است که در تضاد با روابط سنتی و سرکوبگرانه جنسیتی قرار دارد – و در تقابل شدید با آن، اقدام اغلب خشونتآمیز برای تأکید مجدد و تقویت روابط سنتی و سرکوب هر چیزی که با این روابط مطابقت ندارد. اکنون، رژیم فاشیستی ترامپ زهر خود را علیه ال جی بی ال (LGBT)، و بهویژه افراد ترنس، نشانه گرفته است و این واقعیت را برجسته و برجسته میکند که تحمیل اجباری «نقشها و روابط جنسیتی سنتی» محور اصلی جدال کلی بر سر مسیری خواهد بود که جامعه میتواند و باید در پیش بگیرد.
یکی دیگر از جلوههای چشمگیر حرکت به سمت تحمیل اجباری نقشها و روابط سنتی، جلوههای «انتقام» از دستاوردهایی است که زنان در مبارزه علیه مردسالاری سنتی و سرکوبگرانه به اشکال مختلف به دست آوردهاند. یکی از مظاهر برجسته و زننده این امر، تخریب زنان از طریق ترویج گسترده پورنوگرافی، اغلب به عجیبترین و خشونتآمیزترین اشکال، همراه با ادعای آشکار «فرهنگ تجاوز» – «بدن تو، انتخاب من» همانطور که فاشیستها پس از انتخاب مجدد ترامپ شعار میدادند – است.
آنچه من ۴۰ سال پیش نوشتم، امروز عمیقاً درست و بهشدت مطرح شده است:
کل مسئله جایگاه و نقش زنان در جامعه، در شرایط بحرانی امروز، خود را بیشازپیش آشکار میکند – اینیک بشکه باروت در ایالاتمتحده آمریکا امروز است. قابلتصور نیست که همه اینها راهحلی جز با رادیکالترین اصطلاحات و از طریق ابزارهای بسیار خشونتآمیز پیدا کند. سؤالی که هنوز مشخص نشده این است: آیا اینیک راهحل ارتجاعی رادیکال خواهد بود یا انقلابی رادیکال، آیا به معنای تقویت زنجیرههای بردگی یا شکستن تعیینکنندهترین حلقهها در آن زنجیرها و گشودن امکان تحقق حذف کامل همه اشکال چنین بردگی خواهد بود.
مقابله با سرکوب.
در رابطه با همه این موارد، اهمیت مقابله و اقدام نهتنها برای مخالفت، بلکه درواقع شکست دادن سرکوب شدیدی که رژیم ترامپ تهدید میکند و بهسرعت در حال اعمال آن است، وجود دارد – بهعنوانمثال، با هدف قرار دادن بهاصطلاح “آنتیفا” بهعنوان یک دام و چارچوب گسترده برای تعقیب هرکسی که (به قول خودشان) “ضد سرمایهداری”، “ضد مسیحی”، “ضدآمریکایی” است و بهاصطلاح “مواضع افراطی” علیه اخراج مهاجران اتخاذ میکند و غیره. تنها واقعبینانه و علمی است که انتظار داشته باشیم این سرکوب جهشهایی داشته باشد و بهاحتمالزیاد در آینده نزدیک اتفاق خواهد افتاد. بنابراین لازم است که بهطور فعال و همچنین ازنظر ایدئولوژیکی ازنظر جهتگیری، برای مقابله و شکست این سرکوب آماده شویم و مردم را در مخالفت با آن، ازجمله افرادی که در هر زمان معین با افراد مورد هدف اختلافنظر سیاسی دارند، بهطور گسترده بسیج کنیم.
و از طریق این مبارزه، لازم است افراد بیشتری را جذب کنیم، نیروهای سازمانیافتهتری را برای مبارزه علیه فاشیسم ترامپ/ماگا، ازنظر وضعیت فوری، و برای هدف اساسی انقلاب – جان بخشیدن به آنچه ما بهعنوان پدیده R/CR/More R توصیف میکنیم (یعنی انقلاب و مقاومت علیه سیستم، که با ضدانقلاب سرکوب رژیم روبرو میشود و بهنوبه خود با فراخواندن مقاومت و سازندگی قدرتمندتر برای انقلاب روبرو میشود). اینیک تمرکز و جبهه بسیار حاد مبارزه علیه رژیم ترامپ و برای امکان تغییر اساسیتر خواهد بود. بنابراین، همانطور که گفتم، لازم است که هم ازنظر ایدئولوژیکی و هم عملی آماده شویم و این را به یک مسئله تودهای تبدیل کنیم و به جهتگیری متحد کردن همهکسانی که میتوانند علیه این سرکوب متحد شوند، صرفنظر از حتی تفاوتهای قابلتوجه بین کسانی که اینقدر متحد هستند، جان ببخشیم – اما درعینحال، اجازه ندهیم که این امر، حتی به همان اندازه که ممکن است جدی شود، باعث وحشت مردم و عقبنشینی از مبارزه علیه رژیم و برای تغییر اساسیتر شود.
بدیهی است که اینیک تضاد بسیار دشوار و فزاینده است که باید با آن مقابله کرد، و برای رسیدگی صحیح به آن، به بهترین کاربرد علم و اصول لازم نیاز است. اما رسیدگی صحیح به آن ازنظر هر آنچه در مورد آن صحبت میشود، و هرگونه امکانی برای یکراه مناسب به جلو و اساساً یک انقلاب، ضروری و حیاتی است.
برخی از ویژگیهای اساسی کمونیسم نوین.
بنابراین، در چارچوب هر آنچه تاکنون گفتهام، میخواهم به مسئله کمونیسم نوین بهعنوان ادامه، اما همچنین یک جهش کیفی فراتر از، و حتی از برخی جهات مهم، گسست از، نظریه کمونیستی که قبلاً توسعهیافته بود، بپردازم. (در اینجا لازم به ذکر است که پرداختن به تضادهای عمدهی تاریخ کمونیسم، ازجمله مسائل معرفتشناسی و ارتباط آن با انقلاب کمونیستی، در سند سال ۲۰۰۴ باب آواکیان در بحثی با رفقا در باب معرفتشناسی – در باب شناخت و تغییر جهان آمده است.)
در «فراشکافتها»، در آغاز بخش دوم، در باب کمونیسم نوین، بر این نکتهی مهم تأکید شده است:
کمونیسم نهتنها یک دین نیست، بلکه یک فلسفه یا ایدئولوژی به معنای نادرست (یعنی ذهنی و غیرعلمی) آن، چیزی جدا از یک روش و رویکرد علمی و درنهایت در تضاد با آن نیست. کمونیسم اساساً و اساساً یک روش و رویکرد علمی برای تحلیل و ترکیب توسعهی اجتماعی بشر و چشماندازهای آن است. اما گرایشهای غیرعلمی در درون کمونیسم توسعهیافتهاند که تا حد قابلتوجهی در تضاد با بنیان اساساً علمی آن بودهاند.
و در اولین قطعنامه از شش قطعنامه کمیته مرکزی حزب کمونیست انقلابی آمریکا، ۱ ژانویه ۲۰۱۶، این جمله مهم وجود دارد:
سنتز نوین کمونیسم که توسط باب آواکیان، بر اساس ۴۰ سال کار انقلابی، ارائه شده است، نشاندهنده پیشرفتی کیفی در رویکرد علمی به انجام انقلاب و رهایی بشریت است. این سنتز، پایه و نقطه عزیمتی برای مرحله جدیدی از انقلاب کمونیستی است که در جهان امروز بهشدت موردنیاز است.
این جهش بیشتر با کمونیسم نوین از اهمیت تعیینکنندهای برخوردار است، زیرا همانطور که این قطعنامه روشن میکند:
هر جا که ظلم وجود داشته باشد، مقاومت نیز وجود خواهد داشت- تودههای مردم پیوسته علیه شرایط ظلم خود و کسانی که این ظلم را اعمال میکنند، قیام خواهند کرد. اما، بدون تئوری و رهبری علمی لازم، مبارزه ستمدیدگان در درون سیستمی که منبع ظلم است، محصور و محدود خواهد ماند و دهشتی که تودهها در معرض آن قرار دارند، همچنان ادامه خواهد داشت. سنتز نوین و رهبری باب آواکیان، نمایانگر و تجسم درک و رویکرد علمی تودههای ستمدیده برای انجام انقلابی است که به آن نیاز دارند-انقلابی که هدف نهایی آنیک جهان کمونیستی است – تا خود و درنهایت بشریت را رهایی بخشند.
همانطور که خود باب آواکیان تأکید کرده است، سنتز نوین:
نماینده و تجسم حل کیفی یک تضاد اساسی است که در کمونیسم از زمان تکامل آن تا به امروز، بین روش و رویکرد اساساً علمی آن و جنبههایی از کمونیسم که در تضاد با این رویکرد بودهاند، وجود داشته است.
«فراشکافتها» شامل بحث مهمی در مورد ابعاد مختلف این جهش حیاتی در توسعه کمونیسم بهعنوان یک روش و رویکرد علمی منسجم است و این موضوع را با چگونگی «فراشکافت» نظریه کمونیستی قبلی، به طرق فرعی اما مهم، در تضاد با روش و رویکرد علمی بنیادی آن، مقایسه میکند.
نکته بسیار مهمی که در «فراشکافتها» مطرح میشود، در مورد لزوم پیگیری مداوم حقیقت، حتی زمانی که شما را ناراحت میکند، و رابطه بین این و هدف کلی کمونیسم، برجسته است:
ازنظر سنتز نوین – کمونیسم نوین، و توسعه بیشتر کمونیسم از طریق این- تمرکز بر معرفتشناسی، تئوری دانش، مهم است. این سؤال که تئوری دانش شما چیست و چگونه حقیقت را تعیین میکنید – یا اینکه آیا اصلاً فکر میکنید چیزی بهعنوان حقیقت عینی وجود دارد – بدیهی است که برای داشتن رویکرد علمی به مسائل، محوری و اساسی است. این جمله من که در «ملاحظاتی در باب هنر و فرهنگ، علم و فلسفه» آمده است، مطالب زیادی را در برمیگیرد، ازجمله خطوط تمایز اساسی در معرفتشناسی و رویکرد کلی به واقعیت و تحول رادیکال آن: «هر آنچه واقعاً حقیقت دارد برای پرولتاریا خوب است، همه حقایق میتوانند به ما دررسیدن به کمونیسم کمک کنند»….
آنچه در اینجا موردبحث قرار میگیرد، رابطه دیالکتیکی و گاهی اوقات بهشدت متناقض بین رفتن به دنبال حقیقت و ادامه مبارزه برای کمونیسم است، و اصرار بر اینکه حتی وقتی، در کوتاهمدت، رفتن به دنبال حقیقت ممکن است باعث شود که شما دچار شکست شوید و مشکلات بیشتری برای شما ایجاد کند، بازهم باید این کار را انجام دهید زیرا در غیر این صورت هرگز به هدف کمونیسم نخواهید رسید.
در کنار این پیشرفت حیاتی در توسعه کمونیسم بهعنوان یک روش و رویکرد علمی منسجم، رد قاطع گرایشی وجود دارد که اغلب جنبش کمونیستی را نشانه گرفته و به آن آسیب رسانده است:
و در اینجا ما پیوند نزدیکبین معرفتشناسی و اخلاق(morality) را میبینیم. جهتگیری و اصل «هر آنچه واقعاً درست است برای پرولتاریا خوب است، همه حقایق میتوانند به ما دررسیدن به کمونیسم کمک کنند» نهتنها بهخودیخود بسیار مهم است، بلکه ارتباط نزدیکی با این واقعیت دارد که کمونیسم نوین، این مفهوم و عمل مسموم «هدف، وسیله را توجیه میکند» را کاملاً رد میکند و مصمم است آن را از جنبش کمونیستی ریشهکن کند. اینیک اصل اساسی کمونیسم نوین است که «ابزار» این جنبش باید از «اهداف» اساسی لغو هرگونه استثمار و ستم از طریق انقلابی که بر پایه علمی رهبری میشود، سرچشمه بگیرد و با آن سازگار باشد.
یک عنصر مرکزی و تعیینکننده کمونیسم نوین در فرمولبندی هسته مستحکم، با خاصیت کشسانی زیاد، بر اساس هسته مستحکم بهعنوان یک اصل و روش اساسی در رهبری یک فرآیند، ازجمله جامعه سوسیالیستی، متمرکز است. در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی، این اصل ازنظر ارتباط و کاربرد آن در جامعه سوسیالیستی و گذار بهسوی کمونیسم در سطح جهانی موردبحث و بررسی قرار گرفته و به کار گرفته شده است. اما این اصل، فراتر از کاربرد صرف آن در جامعه سوسیالیستی، یک اصل کلیتر نیز هست، هرچند که مهم است. این اصل، به نیاز به یک هسته مستحکم پیرامون هدف اساسی همه اینها اشاره دارد – یعنی فراتر رفتن از استثمار و ستم، رسیدن به مرحله کاملاً جدیدی از توسعه انسانی که در آن جدایی و ستم بین اربابان و بردگان و همه پیامدهای وحشتناک آن وجود نخواهد داشت. بنابراین، از یکسو، این امر ضروری است: هسته مستحکم باید این هدف را بهطور قاطع در ذهن داشته باشد، ازنظر پیشرفت بهسوی کمونیسم. اما روش و رویکرد علمی اساسی برای پیشبرد و رهبری این مبارزه نیز فوقالعاده مهم است. این روش و رویکرد و اصول مرتبط با آن، باید در هسته رهبری کل فرآیند باشد. اما، درعینحال، این باید به انواع گرایشها و انواع ایدهها و روندهای مختلف، میدان عمل و ابتکار عمل بدهد – و آنها را بررسی کند تا مشخص شود چه چیزی واقعاً به کجا منتهی میشود. این دیالکتیک بین هسته مستحکم و کشسانی(انعطافپذیری) گستردهای است که بر اساس آن هسته مستحکم بنا شده است، اما حیات و موجودیت خودش را دارد- این برخورد صحیح با آن دیالکتیک بسیار پیچیده و گاهی اوقات شدید است که ازنظر توانایی ادامه پیشروی به سمت کمونیسم، حتی زمانی که به مرحله سوسیالیسم رسیدهاید، بسیار مهم است.
این شامل اصلی است که من نیز بر آن تأکید کردهام: تمایل به آمادگی برای رفتن تا آستانه «چهارپاره شدن»، بهویژه در جامعه سوسیالیستی. منظور از آن چیست؟ «چهارشقه شدن» به روشی وحشیانه برای اعدام مردم در زمانهای گذشته اشاره دارد، جایی که به معنای واقعی کلمه بدن افراد به چهار قسمت تقسیم میشد. این در اینجا بهصورت استعاری صحبت میشود و به تنش شدیدی اشاره دارد که نهتنها از اجازه دادن، بلکه از تشویق انعطافپذیری لازم ناشی میشود: افرادی که روندهای مختلف را دنبال میکنند، راه خود را پیدا میکنند و بر سر ایدهها و روندهای مختلف مبارزه میکنند و غیره، که برای تبدیل جامعه سوسیالیستی به موجود زندهای که باید باشد و پایهای برای پیشرفت و عدم بازگشت به عقب داشته باشد، برای حرکت واقعی به سمت هدف کمونیسم ضروری است. بهکارگیری این اصل در تمام طول مسیر، ازجمله اما نه محدود به جامعه سوسیالیستی، میتواند بسیار شدید شود و مواقعی وجود خواهد داشت که احساس میکنید-اگر در مرکز این باشید، کل این فرآیند را رهبری کنید و با هسته مستحکم درگیر باشید و آن هسته مستحکم را به کار بگیرید، میتوانید احساس کنید که به معنای واقعی کلمه در حال تکهتکه شدن هستید. بهعبارتدیگر، بدون اجازه دادن به وقوع این اتفاق، تا مرز از دست دادن همهچیز پیش میرود. و بازهم، مدیریت این تضاد، آن تضاد بسیار پیچیده و گاهی شدید، یکی از موارد حیاتی خواهد بود که یک هسته مستحکم رو به رشد رهبری باید توانایی انجام آن را توسعه دهد.
بهزودی در این مورد بیشتر صحبت خواهم کرد، اما برخلاف تمام حملات افرادی که حتی نمیدانند اصل چیست، من هیچ تمایلی به تبدیلشدن به یک نمایش تکنفره ندارم و هیچچیز مثبتی نمیتواند از آن حاصل شود. بله، شما به رهبری نیاز دارید، و وقتی رهبری برجستهای دارید، این چیز بزرگی است. اما شما به یک هسته مستحکم رو به رشد از افرادی نیاز دارید که همان اصول را به کار میگیرند- و بله، با یکدیگر بر سر نحوه بهکارگیری آنها در دنیای زنده و در حال تغییر مبارزه میکنند.
کل این رویکردی که من در مورد آن صحبت کردم، ازنظر معرفتشناختی (epistemologically) و ازنظر هسته مستحکم با خاصیت کشسانی (الستیسته) زیاد بر اساس هسته مستحکم، نشاندهنده پیشرفت مهمی فراتر از تجربه قبلی جنبش کمونیستی و جوامع سوسیالیستی به رهبری کمونیستها، ازجمله انقلاب و جامعه سوسیالیستی در چین و انقلاب فرهنگی در آنجا است.
یکی دیگر از جنبههای کلیدی کمونیسم نوین، چیزی است که ما از آن بهعنوان برآورده کردن نیازهای مادی مردم و انقلاب، نهتنها در یک کشور خاص، بلکه در سراسر جهان، بدون «خاموش کردن چراغها» یاد کردهایم. نکته جالبی که اخیراً متوجه شدم این است که وقتی برخی از افراد ما بحثی را در این مورد با افراد جدید (افرادی که کاملاً در این کمونیسم کاملاً جدید تازهکار هستند) رهبری کردند، تعدادی از این افراد جدید درواقع این «خاموش نکردن چراغها» را به معنای واقعی کلمه برداشت کردند. آنها فکر میکردند که این به معنای واقعی کلمه به این معنی است که شما نمیتوانید برق را از دست بدهید. خب، اینیک چیز مهم است، بخشی از برآورده کردن نیازهای مادی. اما «خاموش نکردن چراغها» یک روش استعاری برای گفتن این است: خفه نکردن زندگی چیزها. میدانید، به مردم فضای تنفس، فضای ابراز وجود و هوا برای تنفس بدهید. این همان چیزی است که به آن معنی میدهد. این به معنای ایجاد، تشویق و پرورش جوشش فکری و فرهنگی است، حتی زمانی که بهطور مستقیم با سیاستهای دولت در هر زمان معین در جامعه سوسیالیستی مطابقت نداشته باشد، بهعنوانمثال. این همان چیزی است که به آن معنی میدهد: «خاموش نکردن چراغها». این به معنای تاریک شدن همهچیز به معنای افسردهکننده، سرکوبگر و خفقانآور شدن اوضاع نیست. بنابراین، این تضاد بهعنوان یکی از مسائل کلیدی برای تمرکز بر آن شناخته میشود، چه در ساختن جنبش بهسوی انقلاب برای سرنگونی نظام قدیمی و ایجاد نظام جدید، اما به شیوهای متمرکز که در خود جامعه سوسیالیستی و برای رهبری آن جامعه سوسیالیستی بیان میشود.
حال، با بازگشت به مسئله کاربرد «هسته مستحکم، با خاصیت کشسانی زیاد بر اساس هسته مستحکم»، تأکید در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی بر اهمیت مخالفت و همچنین جوشوخروش فکری و فرهنگی است که من در مورد آن صحبت کردهام- نه «خاموش کردن چراغها». بیانیه کمونیستهای انقلابی، «ما نیاز داریم و ما مطالبه میکنیم: یک راه کاملاً نوین برای زندگی، یک سیستم اساساً متفاوت»، به جنبههای مهمی از این موضوع میپردازد:
همانطور که در این قانون اساسی برای جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی آمده است، مردم در این جامعه جدید نهتنها اجازه خواهند داشت، بلکه تشویق و توانمند خواهند شد تا بهطور کامل افکار خود را ازنظر سیاسی بیان کنند، آزادانه از طریق هنر و سایر ابزارها ابراز وجود کنند، با حمایت قانونی و نهادینهشده از حق خود برای انجام این کار، مخالفت و اعتراض کنند. وسایل لازم برای انجام این کار در اختیار آنها قرار خواهد گرفت، زیرا این بخش مهمی از ایجاد فضایی است که در آن مردم بتوانند “نفس بکشند” و احساس راحتی کنند، و جایی که الهام بگیرند تا در مبارزه با آنچه به تحول رهاییبخش جامعه و جهان بهطورکلی کمک خواهد کرد و آنچه نخواهد کرد، به دیگران بپیوندند.
به همین دلیل است که من در بیان این جمله که بدون شک بحثبرانگیز، اما عمیقاً درست و مهم است، تردیدی به خود راه ندادهام:
اینیک واقعیت است که در هیچ جای دیگر، در هیچ سند تأسیسی یا راهنمای واقعی یا پیشنهادی هیچ دولتی، چیزی شبیه به نهتنها حمایت، بلکه فراهم کردن زمینه برای مخالفت و جوشش فکری و فرهنگی که در این قانون اساسی [برای جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی] تجسمیافته است، وجود ندارد، درحالیکه این قانون اساسی، بهعنوان هسته مستحکم خود، ریشه در تحول سوسیالیستی اقتصاد، با هدف لغو هرگونه استثمار، و تحول متناظر در روابط اجتماعی و نهادهای سیاسی، برای ریشهکن کردن هرگونه ظلم و ستم، و ترویج رویکردی از طریق نظام آموزشی و در کل جامعه دارد که [به نقل از قانون اساسی] «مردم را قادر میسازد تا با روحیه تفکر انتقادی و کنجکاوی علمی، حقیقت را هرکجا که هدایت میکند، دنبال کنند و از این طریق بهطور مداوم در مورد جهان بیاموزند و بتوانند در تغییر آن مطابق با منافع اساسی بشریت بهتر مشارکت کنند.» [پایان نقلقول از قانون اساسی] همه اینها نیروی عظیم تولیدی و اجتماعی انسانها را آزاد و رها خواهد کرد که قادر و الهامبخش همکاری و مبارزه برای برآوردن نیازهای اساسی مردم – تغییر اساسی جامعه و حمایت و کمک به مبارزات انقلابی در سراسر جهان – با هدف رسیدن به هدف نهایی یک جهان کمونیستی، عاری از هرگونه استثمار و ستم، و درعینحال پرداختن به بحران زیستمحیطی و اکولوژیکی واقعاً وجودی، به شیوهای معنادار و جامع خواهد بود، که تحت سیستم سرمایهداری-امپریالیسم غیرممکن است. (این در اصل از بیانیه سال نو ۲۰۲۱ من است.)
(بازهم، در مصاحبهای که در اوایل سال ۲۰۲۵ با من انجام دادم، اصول و روشهای اساسی کمونیسم نوین را بهطور کاملتری موردبحث قرار میدهم، بهعنوان ادامه، اما همچنین یک جهش کیفی فراتر از، و از برخی جهات مهم، گسست از، نظریه کمونیستی که قبلاً توسعهیافته بود.)
اکنون، در اینجا برخی از عناصر حیاتی ضروری برای به کارگیری واقعی کمونیسم نوین و ایجاد جنبش نهتنها به سمت شکست و حذف رژیم فاشیستی ترامپ، بلکه به سمت هدف اساسی انقلاب آورده شده است. نیاز به کادری از انقلابیون با پایههای بسیار عمیقتر و محکمتر در روش و رویکرد علمی کمونیسم نوین، ازجمله تحلیل و سنتز آن در تاریخ جنبش کمونیستی، وجود دارد. اینیک نیاز فوری و حیاتی است و باید از طریق مبارزه، جهشی واقعی برای ایجاد این هسته – این کادر انقلابی که میتواند یک هسته رهبری باشد- صورت گیرد.
سپس مسئله خود رهبری مطرح میشود که بازهم یک مسئله بحثبرانگیز است، بهخصوص باوجود تمام فردگراییهای جاری در جهان و بهویژه متمرکز در این جامعه، این کشور امپریالیستی انگلی. مسئله داشتن یک حزب کمونیست، یک پیشاهنگ سازمانیافته، بهعنوان رهبری ضروری و حیاتی برای یک انقلاب کمونیستی واقعاً جهانی-تاریخی که هدف اساسی آن چیزی جز رهایی تمام بشریت از هزاران سال زنجیر سنت نیست – و با دستیابی به کمونیسم که درواقع نیاز به گروههای ویژهای را که بهعنوان پیشاهنگ عمل میکنند، از بین میبرد. اما نه تا زمانی که آن شرایط ایجاد نشده باشند.
بنابراین، این ما را به پرسشهای بحثبرانگیز پیشتازان و رهبران منفرد در فرآیند انقلابی میرساند که پیوند نزدیکی باهم دارند (همانطور که اعتراضات به این موضوع نیز پیوند نزدیکی باهم دارند).
بهعنوان مقدمه و پایهای برای بحث علمی در مورد این پرسش حیاتی، موارد زیر ارائه میشود:
در مانیفست حزب ما، کمونیسم: آغاز مرحلهای نوین، شباهتهایی بین توسعه و تغییر (تکامل) در جهان طبیعی و تغییر در جامعه بشری ترسیم شده است. به گفتهی آن مانیفست، درک ماتریالیستی دیالکتیکی از جامعه بشری و توسعه تاریخی آن:
پاسخ اساسی را به کسانی که مطرح میکنند: شما که هستید که بگویید جامعه چگونه میتواند سازماندهی شود، شما کمونیستها چه حقی دارید که دیکته کنید چه تغییری ممکن است و چگونه باید رخ دهد ؟؛ ارائه میدهد. این سؤالات اساساً نابجا هستند و نشاندهنده یک سوءتفاهم اساسی از دینامیک توسعه تاریخی-و مسیرهای ممکن تغییر- در جامعه بشری و همچنین در جهان مادی بهطور کلیتر هستند. این مانند این است که بپرسیم چرا پرندگان نمیتوانند تمساح به دنیا بیاورند- یا چرا انسانها نمیتوانند فرزندانی تولید کنند که قادر به پرواز در اطراف زمین، بهتنهایی، در یکلحظه، پریدن از ساختمانهای بلند در یک جهش و داشتن دید اشعه ایکس باشند که میتواند از طریق اشیاء جامد ببیند- و بخواهیم بدانیم: شما که هستید که دیکته کنید چه چیزی میتواند از طریق تولیدمثل حاصل شود، شما که هستید که بگویید فرزندان انسان ویژگیهای خاصی خواهند داشت و نه ویژگیهای دیگر؟ مسئله این نیست که “شما که هستید” بلکه این است که واقعیت مادی چیست و چه امکاناتی برای تغییر درواقع در شخصیت – متناقض – آن واقعیت مادی نهفته است.
در بحث از اینکه چرا پیشگامان ضروری هستند، و درعینحال تناقضات مرتبط با آن، «فراشکافتها» شامل این نکته مهم است: «در کمونیسم نوین [یعنی کتاب] این موضوع به این شکل مطرح شده است، و تمرکز بر این نکته مهم است: همان تناقضاتی که یک پیشگام را ضروری میکنند، همان تناقضاتی [بهویژه در شرایط جامعه سوسیالیستی، پس از سرنگونی سرمایهداری] هستند که میتوانند آن پیشگام را به مسیر سرمایهداری بازگردانند.»
این موضوع به چه چیزی اشاره دارد و چرا مهم است؟ در میان چیزهای دیگر، بهویژه به نقش روشنفکران مربوط میشود. اگرچه در بهاصطلاح جنبشهای سوسیالیسم یا جنبشهای مترقی، ضد روشنفکری زیادی وجود داشته است، واقعیت این است که روشنفکران برای هرگونه تحول جدی جامعه ضروری هستند. درعینحال، تمایلی وجود دارد که روشنفکران از واقعیت واقعی و مبارزه واقعی که باید برای تغییر جهان انجام شود، جدا شوند. بنابراین، این موضوع به مبارزه بستگی دارد و اینکه آیا آن روشنفکران در یک روش و رویکرد علمی و در جهتگیری هدف اصلی – فراتر رفتن از هرگونه استثمار و ستم – باقی خواهند ماند یا اینکه آیا آنها علیه آن خواهند شد یا از آن به سمت منافع محدودتر، خاصتر و شخصیتر روی خواهند آورد.
اما واقعیت این است که شما بدون دستوپنجه نرم کردن با واقعیت پیچیده بهطور مداوم و گاهی در شرایط بسیار دشوار، انقلابی نخواهید کرد. و شما به هستهای از روشنفکران نیاز دارید تا روند انجام این کار را رهبری کنند. این روشنفکران عموماً از بخشهای ممتاز جامعه میآیند، بهعبارتدیگر، افرادی که فرصت تحصیل رسمی دارند. اما گاهی اوقات آنها همچنین از میان افراد خاصی، ازجمله افرادی در شرایط بسیار وخیم، میآیند که بهنوعی به سمت روشنفکر شدن روی میآورند و فضایی برای خود ایجاد میکنند، ازجمله افرادی، مثلاً در زندانها، همانطور که اتفاق افتاده و همانطور که در صفوف انقلاب خودمان دیدهایم. بنابراین، از یک منبع یا منبع دیگر، شما به این هسته روشنفکران نیاز دارید.
چرا به آن نیاز دارید؟ اصلاً چرا به یک پیشگام نیاز دارید؟ زیرا شرایطی که تودههای مردم تحت این سیستم تحت آن قرار دارند، همانطور که اینجا صحبت کردم، مانع از آن میشود که آنها پایه و اساس را به دست آورند و بتوانند بهطور مداوم خود را وقف بررسی علمی واقعی با این سؤالات کنند که علت اتفاقات جهان چیست و چه ابزارهای ممکنی برای تغییر واقعی آن به روشی که به نفع تودههای مردم و درنهایت کل بشریت باشد، وجود دارد. اینیک فرآیند پیچیده و مداوم است. و بازهم، شما قادر نخواهید بود این کار را بدون رهبری، ازجمله هستهای از روشنفکران که قادر به مقابله با این موضوع هستند و خود را وقف آن میکنند، انجام دهید. بنابراین بهطور خلاصه، همین تضادهای سیستم سرمایهداری (و همه سیستمهای ستمگر) است که نیاز به یک پیشاهنگ را ایجاد میکند. به دلیل این نابرابری، این تقسیمبندیها، شرایط نادری که بخش کوچکی از جامعه فرصت توسعه به این شکل را دارند، درحالیکه تودههای مردم این فرصت را ندارند: این همان چیزی است که یک پیشاهنگ را ضروری میکند.
از سوی دیگر، این تفاوت ادامه مییابد، و گاهی اوقات شکافی عمیق، نهفقط یکچیز جزئی، به جامعه سوسیالیستی منتقل میشود و میتواند به یک صورت یا دیگری در نظر گرفته شود: بهعبارتدیگر، حرکت به سمت غلبه نهایی بر این تضاد ذهنی/دستی، یا میتواند موقعیت غالب کسانی را تقویت کند که به دلیل تضادهای جامعه قدیمی که نمیتوانند بهیکباره از بین بروند، بهطور عینی در موقعیتی بالاتر از تودههای مردم باقی میمانند. و من قبلاً این نکته را مطرح کردهام، یک کشش واقعی وجود دارد – و من این را مثلاً در خواندن بحث مائو با کیسینجر دیدم – یک کشش واقعی وجود دارد وقتی که شما در حوزه ایدههای پالایششده یا حتی سؤالات عملی سروکار دارید، اما در مقیاس بزرگ، شما دورهم جمع میشوید و میتوانید در حوزه ایدههای پالایششده صحبت کنید و میتوانید ازآنچه قرار است در انجام این کار انجام دهید، جدا شوید و فراموش کنید که قرار است در مورد چه چیزی باشید. ممکن است شما را بهجایی بکشانند که یا مسیرتان را گم کنید، یا حتی علیه چیزی که در وهله اول باعث شده در آن موقعیت باشید، عقبنشینی کنید.
بنابراین اینیک مبارزه مداوم است، اما با حذف پیشتازان نمیتوان آن را حل کرد. تنها کاری که انجام میدهد این است که تضمین میکند شما در محدوده وحشتناک سیستم موجود باقی خواهید ماند.
بازهم، با بازگشت به نکته اصلی، تضادهایی که یک پیشتاز(پیشگام)- و بله، یک هسته رهبران- را ضروری میکنند، تضادهایی نیز هستند که میتوانند منجر به تبدیل آن به نقطه مقابل خود شوند. بااینحال، نمیتوانید با نداشتن آن هسته رهبری، آن را طرد کنید و از بین ببرید. اما باید مبارزه مداومی را آغاز کنید تا آن را در مسیری که در ابتدا از آن شروع شده و جایی که باید به آن ادامه دهد، ادامه دهید.
در «فراشکافتها» بحث گستردهای در مورد این تضاد وجود دارد که قطعاً بررسی آن مهم است. در اینجا قصد دارم بر برخی از جنبههای کلیدی این موضوع تمرکز کنم که، بهویژه در شرایط امروز، بهویژه بحثبرانگیز هستند، حتی اگر بسیار مهم باشند.
برای شروع، این واقعیت وجود دارد که، در کنار نقش رهبری پیشتازان کمونیست، در شرایط خاص، رهبران منفرد در نقش خاص خود، بهعنوان تمرکز نقش چنین پیشتازانی – و درواقع، تمرکز اعتراضات به این نوع رهبری پیشتاز – برجسته میشوند.
شکایتی که اغلب در حملات فرصتطلبانه به کمیتههای انقلابی و من تکرار میشود، تمرکز بر اهمیت رهبری من و این ادعا است که بنابراین ما یک “فرقه” هستیم و من یک “رهبر فرقه” هستم. در تعدادی از جاها، ازجمله مقالاتی در revcom.us، من و دیگران نشان دادهایم که چگونه اینیک تحریف خام و عمدی است. یکی از ویژگیهای متمایز این حملات فرصتطلبانه این است که آنها بهوضوح منعکسکننده جهل قریب بهاتفاق – در بسیاری از موارد، کامل – و اغلب عمدی ازآنچه من و کمیتههای انقلابی واقعاً برای آن ایستادهایم و برای آن تلاش میکنیم، و بهطور خاص محتوای کمونیسم نوین است که حاصل دههها کار من، جمعبندی تجربه مثبت و منفی جنبش کمونیستی و بهرهگیری از طیف وسیعی از تلاشهای انسانی است.
یکی از انواع این مضامین فرصتطلبانه این است که من میخواهم دیکتاتور باشم. ازآنجاییکه واقعاً وقتش دارد دیر میشود (به نقل از جملهای از باب دیلن)، اجازه دهید واضح در این مورد صحبت کنم. واقعیت این است که من هیچ تمایل یا علاقهای به دیکتاتور بودن ندارم- اما علاقه و عزم عمیقی برای ایجاد دیکتاتوری پرولتاریا (قدرت دولتی سوسیالیستی) بهعنوان وسیلهای سیاسی دارم که از طریق آن میتوان دگرگونی اساسی جامعه و درنهایت جهان را با ابعاد کاملاً جدیدی از آزادی انسان و با لغو همه روابط استثمار و ستم محقق کرد.
بنابراین بیایید مستقیماً به این سؤال در مورد افراد برجسته و رهبران فردی بپردازیم. اینیک واقعیت است که عموماً توسط مردم بهطور گسترده شناخته شده است که افراد برجسته در انواع زمینههای جامعه ظهور میکنند. حتی فرقههایی در اطراف آنها وجود دارد: تیلور سویفت(Taylor Swift ) یکی از جدیدترین آنهاست. اما چیز متفاوتی وجود دارد و مردم وقتی به عرصه سیاست و بالفعل یا بالقوه “اداره جامعه” میرسند، واکنش متفاوتی نشان میدهند. در آنجا، مردم تشخیص میدهند که نقش افراد برجسته تأثیر نامتناسبی بر نحوه جامعه-و بنابراین بر آنها، چگونگی تأثیر این امر بر آنها خواهد داشت. اما، خودبهخود، مردم درک غیرعلمی از این موضوع دارند. اغلب-دوباره، بهویژه با فردگرایی افراطی- اینگونه بیان میشود: “من نمیخواهم کسی به من بگوید چگونه فکر کنم.” (حتی گاهی اوقات: “من حتی نمیخواهم کسی به من بگوید چه کتابهایی بخوانم.”) این نوع مزخرفات. انگار که هرروز و هر دقیقه به شما گفته نمیشود که چگونه فکر کنید، توسط عملکرد این سیستم، که دائماً روی شما کار میکند، حتی اگر برخی از مردم از تشخیص آن امتناع میکنند. واقعیت این است که شما توسط این سیستم و روابط، ایدئولوژی، فرهنگ، نهادهای سیاسی و عملکرد غالب آن شکل میگیرید. شما همیشه در حال شکلگیری در نحوه تفکر خود هستید. به همین دلیل است که مردم فکر میکنند «طبیعت انسانی» وجود دارد. زیرا روشی وجود دارد که مردم بر اساس شکلگیری توسط سیستم فکر و عمل میکنند – و هرچه کمتر از این اتفاق آگاه باشند، بیشتر در برابر آن آسیبپذیر میشوند و تحت سلطه آن قرار میگیرند.
بنابراین، درواقع، مسئله این نیست که به مردم بگوییم چه فکر کنند، بلکه مسئله واقعی مبارزه با مردم بر سر نحوه تفکر است. یعنی اینکه آیا بر اساس علمی، با روش و رویکرد علمی فکر کنند، یا اینکه به دنبال هر نوع چیز ذهنی بروند- که معمولاً کموبیش مستقیماً تحت تأثیر عملکرد این سیستم یا توسط افرادی است که منعکسکننده دیدگاه و ارزشها و درنهایت روابط این سیستم هستند. بنابراین، مسئله این نیست که به مردم بگوییم چه فکر کنند، و مسئله این نیست که به مردم بگوییم چگونه به معنای محدود فکر کنند؛ این سؤال مطرح است که مردم چگونه باید به معنای وسیع کلمه فکر کنند – آیا آنها رویکردی را برای واقعیت عینی به کار میگیرند که درواقع تجزیهوتحلیل و ترکیب علمی را در برمیگیرد، به الگوها و روابط عمیقتر نگاه میکند و از واقعیت نتیجهگیریهای لازم را استخراج میکند و سپس با اعمال آن، آن را با واقعیت مقایسه میکند. اینکه آیا آنها این روش را به کار میبرند- یا فقط به دنبال انواع تمایلات ذهنی خوشایند شخصی میروند: سؤال واقعی این است.
مردم بهراحتی میتوانند تشخیص دهند، میتوانند بحث کنند که “چه کسی در بسکتبال بهترین است”. آیا مایکل جردن است، آیا لبران جیمز است یا ویلت چمبرلین؟ آنها میتوانند انواع بحثها را در مورد اینکه چه کسی بهترین در بسکتبال است، داشته باشند. اما گاهی اوقات مردم میگویند: “خب، چرا باید اینقدر روی یک فرد تمرکز کنیم- آیا علم یک فرآیند جمعی نیست؟” بله، همینطور است. درست مانند انقلاب که یک فرآیند جمعی است. اما رهبری دارد. هر تیمی از دانشمندان که به روشی که لازم است پیش میرود، باید رهبری داشته باشد و دارد.
چرا به آن “داروینیسم” میگویند؟ زیرا داروین – افراد دیگری هم بودند که به سمت نتایج مشابهی حرکت میکردند – اما این داروین بود که درک علمی از تکامل را ترکیب و ارائه کرد. به همین دلیل است که تکامل با داروین مرتبط است، زیرا داروین درواقع کسی بود که این پیشرفت را انجام داد و آن را رواج داد. چرا مردم در مورد “خب، لازم نیست انیشتین باشید” صحبت میکنند تا این کار و آن را انجام دهید؟ زیرا انیشتین در علم فیزیک پیشرفت بزرگی ایجاد کرد. و میتوانید در ادامه به آن بپردازید. مردم میتوانند این را تشخیص دهند.
البته، این بدان معنا نیست که وقتی یک فراشکافتی حاصل میشود- که بر اساس علمی کاملاً تثبیتشده است- علم متوقف میشود. نه، نیاز به ادامه استفاده از روش علمی ادامه دارد، اما بر اساس پیشرفتی که حاصلشده است ادامه مییابد (حتی اگر این ممکن است، و اغلب شامل توسعه بیشتر آنچه در آن فراشکافت دخیل است، باشد، همانطور که مثلاً در مورد علم تکامل صادق است).
همین امر در حوزه روابط اجتماعی و تغییر جامعه و جهان عینی بزرگتر نیز صدق میکند. اما مردم اعتراض میکنند چون فردگراییشان به آنها میگوید: «خب، این ممکن است روی من تأثیر بگذارد، ممکن است واقعاً من را مجبور کند که با آنچه واقعاً در جهان میگذرد کنار بیایم، بهجای اینکه فقط به هر چیز ذهنی قدیمی که دیروز در رسانههای اجتماعی دیدم، یا ایدهای که به ذهنم خطور کرده، یا «چیزی که همه میدانند»،… «خیلیها میگویند…» اکتفا کنم.» این نوع مبارزهای است که باید بر سر اینکه مردم چه نوع دیدگاه و روشی را به کار خواهند گرفت، انجام شود. و وقتی آن دیدگاه و روش با یک گروه خاص یا یک فرد خاص که به موفقیتی دست یافته است مرتبط میشود – اگر واقعاً برای رهایی بشریت به کار گرفته شود، چیز خوبی است، نه چیز بدی. اگر این اتفاق بیفتد، چیز خوبی است.
و از طرف خودم، هر کاری که انجام دادهام در مورد پیشبرد امکان و ویژگی رهاییبخش تحول جامعه بوده است. مردم میتوانند آن را بپذیرند یا رها کنند – اما آنجاست، داده شده است: من برای آن قیمتی نمیگیرم و هیچ علاقهای به دریافت پاداش برای آن ندارم. آنجاست که باید گرفته شود. همانطور که گفتم، این چیزی است که من در مورد آن هستم، و این چیزی است که ما بهطور جمعی در مورد آن هستیم، نه در مورد تحمیل حکومت خود بر مردم و “دیکتاتور” بودن به معنای غیرعلمی که مردم در مورد آن صحبت میکنند.
بنابراین، بیایید روشن کنیم که ظهور افراد در این زمینههای مختلف، ازجمله حوزه کمونیسم، در مورد تحول رادیکال جامعه برای ریشهکن کردن و از بین بردن استثمار و ستم، مسئله “نبوغ فردی” جدا از بقیه جهان و بقیه جامعه نیست. ویژگیهای خاصی وجود دارد که مردم دارند. اما این چیزی فراتر از “نبوغ فردی” یا برخی تواناییها و ویژگیهای خاص به معنای “شیءوار” است. این بیشتر ترکیبی از عوامل، فردی اما مهمتر از همه اجتماعی، ازجمله نقش تصادف، در چگونگی ظهور افراد خاص برای ایفای نقش رهبری خاص در زمینههای مختلف در زمانهای مختلف است.
لازم است که این موضوع را بهصورت علمی نیز درک کنیم. سؤال اساسی که باید توسط همه بررسی شود این است: محتوای این چیست؟ هدف آن چیست؟ روشها و اصولی که بر اساس آنها عمل میکند و به کار میگیرد چیست؟ مردم را به چهکاری فرامیخواند و اگر مردم آن را بپذیرند و با آن همراه شوند، به کجا منجر خواهد شد؟ اینها سؤالاتی هستند که باید در ارزیابی موضوع رهبران فردی محوری باشند. وقتی این پلمیک را در پاسخ به این حمله، این حمله سطح پایین توسط این هانا زیوین نوشتیم، پاسخ ما این سؤال را مطرح کرد: باب آواکیان(BA) مجموعه کاملی از آثار دارد؛ زیوین(که اتفاقاً در دانشگاه است) کدام آثار باب آواکیان(BA) را دارد، با کدامیک از این آثار جمعآوریشده BA را بهطورجدی درگیر شده است (یا اصلاً خوانده است)؟ و فکر نمیکنم برای پاسخ به این سؤال به تخیل زیادی نیاز باشد.
این نمونهای از این حملات فرصتطلبانه است. اما از طرف دیگر، نکته این است: کمونیسم نوین اینجاست. این کمونیسم برای همه آزاد است. دعوت از همه برای مشارکت در آن، مبارزه برای تعیین ماهیت واقعی آن و رسیدن به کجا است. و این کار را نهتنها بهصورت فردی، بلکه بهصورت جمعی با دیگران انجام دهند. و سپس بر این اساس نتیجهگیری کنند. این چیزی است که ما باید برای آن مبارزه کنیم.
بنابراین، یکبار دیگر، پیشگامان- و بله، گاهی اوقات، رهبران منفرد- اگر واقعاً بر این اساس بنا شدهاند، هم یک ضرورت و هم یکچیز بزرگ برای آرمان رهایی بشریت هستند، برای آن تلاش میکنند و سهم برجسته و ضروری خود را ایفا میکنند.
میتوانیم اینطور بگوییم. در مورد مخالفت نسبتاً گسترده (و گاهی اوقات کاملاً کینهتوزانه) با رهبران منفرد، صرفنظر از محتوا و نقش چنین رهبرانی، باید بار دیگر گفت که بخش بزرگی از این اعتراض به رهبران منفرد، فردگرایی است که در این انگلیترین کشورهای سرمایهداری-امپریالیستی بسیار شایع است. در اصل، بخش زیادی از این اعتراض به این برمیگردد که «من چی؟ چطور کسی میتواند از من مهمتر باشد، نقش مهمتری ایفا کند؟!»
در رابطه با همه اینها، جمله زیر از آردیا اسکایبریک، در مصاحبه با او، «علم و انقلاب»، بسیار مرتبط است:
و سپس این ایده دیگر وجود دارد که برخی افراد مطرح میکنند: «مگر همه برابر نیستند؟» یا هدف ما نباید «برابر کردن همه» باشد؟ چرا مردم چنین چیزهای احمقانهای میگویند؟!
[او میخندد] ببینید، یکچیز این است که بگوییم همه انسانها «برابر» هستند، به این معنا که هر انسانی یک انسان کامل است و باید به این عنوان شناخته شود. چیزی بهعنوان انسان «غیرقانونی» وجود ندارد، چیزی بهعنوان انسانی که فقط «نصف یا سهپنجم» یک انسان باشد وجود ندارد، چیزی بهعنوان نوعی انسان ذاتاً «پستتر» وجود ندارد. همه انسانها انسان کامل هستند. اینیک چیز است. اما وقتی کسی این سؤال را مطرح میکند که آیا نباید همه برابر باشند، درواقع منظورش این است که آیا نباید همه بتوانند به یک اندازه از قدرت خود استفاده کنند، آیا نباید همه بتوانند تأثیر یکسانی بر امور داشته باشند؟ خب، این واقعیت نیست. من نمیدانم در چه دنیای رؤیایی زندگی میکنید، اما واقعیت این است که افراد مختلف در جوامع بشری، به دلایل خوب یا بد، درجات مختلفی از نفوذ دارند.
میدانید، دلایل بدی وجود دارد که چرا برخی افراد وزن و نفوذ نامتناسبی دارند. بهعنوانمثال، افرادی که دولت را اداره میکنند، این جامعه را اداره میکنند، پلیس و ارتش را اداره میکنند، شما با آنها برابر نیستید. باشه؟ [میخندد] روسایی که در آن کار میکنید، که میتوانند شما را به پیادهرو پرتاب کنند، شما نیز با آنها برابر نیستید. نه به این دلیل که شما انسان کمارزشتری هستید، بلکه به این دلیل که ازنظر موقعیت اجتماعی که دارید و نفوذی که میتوانید اعمال کنید، بهطور عینی با آنها برابر نیستید. بنابراین اینها نمونههایی هستند که میتوانید ببینید همه “برابر” نیستند، زیرا برخی افراد بهوضوح وزن و نفوذ نامتناسبی با ماهیت منفی دارند.
روی دیگر این موضوع این است که افرادی نیز وجود دارند که وزن و نفوذ نامتناسبی با ماهیت مثبت دارند، ازجمله به روشهایی که میتوانند به جامعه کمک کنند، که میتوانند به طرق مختلف “به مردم خدمت کنند”. به افرادی فکر کنید که در زمینههای خود «برتر» هستند، مانند یک پزشک یا وکیل «برتر» یا یک مکانیک خودرو «برتر» یا یک ورزشکار یا موسیقیدان «برتر». من فکر نمیکنم که آنها بهنوعی انسانهای «بهتری» از من باشند، اما مشکلی ندارم که اذعان کنم مهارتها و تجربه آنها را در آن زمینهها ندارم و بنابراین همه ما از این نظر «برابر» نیستیم و بنابراین انتظار ندارم که همان میزان اقتدار یا نفوذ را که آن متخصصان «برتر» در اتاق عمل، زمین بسکتبال یا صحنه کنسرت دارند، داشته باشم، فقط برای استفاده از این مثالها. اما من نگران این موضوع نیستم. من از این بابت احساس خطر نمیکنم. ما نیازی نداریم که در هر بُعدی از زندگی «برابر» باشیم. و واقعیت این است که همه ما ازنظر تجربه، مهارتها و تواناییها «برابر» نیستیم. و در رابطه با چیزهای مثبت، اشکالی ندارد، بلکه بیش از اشکالی دارد، اگر برخی افراد بتوانند وزن و نفوذ بیشتری داشته باشند. که من را به کارشناسی برمیگرداند. اگر باب آواکیان بتواند وزن و نفوذ نامتناسبی را در حزبی که رهبری میکند، در جنبش بزرگتر برای انقلاب، و در جامعهی وسیعتر بهطورکلی، اعمال کند، نهتنها اشکالی ندارد، بلکه بیشازحد خوب است. اگر او تجربه، مهارتها و تواناییهایی دارد که او را در «صدر میدان» در رابطه با تحلیل بزرگترین مشکلات اجتماعی این دوران و چگونگی برخورد با آن قرار میدهد، اگر او بهطور عینی در «صدر میدان» در رابطه با توسعهی علم انقلاب و کمونیسم است، من بهشخصه میخواهم که او بتواند تا حد امکان نفوذ نامتناسبی داشته باشد!
(آردیا اسکایبریک دانشمندی با آموزش حرفهای در بومشناسی و زیستشناسی تکاملی و مدافع سنتز نوین کمونیسم است. او نویسندهی کتاب بسیار مهم «علم تکامل و افسانهی خلقتگرایی: دانستن اینکه چه چیزی واقعی است و چرا اهمیت دارد» در میان آثار دیگر است.)
این ما را به مسئلهی «رهبران پیشرو» و رابطهی بین «رهبران پیشرو» از این نوع – افراد برجستهای که به این شکل ظهور میکنند، همانطور که نقلقول اسکایبریک همینالان در مورد آن صحبت میکرد – و فرآیند جمعی بزرگتر بازمیگرداند. اگر قرار باشد انقلابی موفق و تحولی در جامعه رخ دهد که درواقع به رهایی منجر شود، هر دو ضروری هستند.
اما در این زمینه، یک مشکل تاریخی در تجربهی جنبش کمونیستی وجود داشته است که به آغاز برمیگردد. بهعنوانمثال، با توسعهی جنبشهای سوسیالیستی در زمان مارکس، پس از یک مقطع خاص، با دیدن اینکه چگونه این افراد اصلاً آنچه را که او در موردش بود مطرح نمیکردند، بلکه آن را به نام آن انجام میدادند، مارکس مجبور شد این نظر را بیان کند: یکچیزی که میدانم این است که من مارکسیست نیستم. بدیهی است که اینیک اظهارنظر طعنهآمیز است. اما این نشاندهنده تناقض عینی است که افرادی به نام مارکس و مارکسیسم چیزهایی را مطرح میکردند که درواقع بسیار متفاوت و از بسیاری جهات مخالف با آن چیزی بود که مارکس مطرح میکرد، یعنی پیشرفتهایی که مارکس به دست آورد و از اهمیت تاریخی برخوردار بودند.
یا میتوانید به مثال لنین نگاه کنید. او توسط افرادی احاطهشده بود که در طول مسیر انقلاب و حتی پسازآن تا حد زیادی با او همراه نبودند، اما بهشدت، درست در نقطهای که تصرف قدرت بهطور عینی در دستور کار قرار گرفت و لنین آن را تشخیص داد درحالیکه هیچیک از دیگران آن را تشخیص ندادند. این موضوع آنقدر شدید بود که در یک مقطع، لنین مجبور شد تهدید کند که اگر بلشویکها با او برای انجام قیام در زمان مناسب متحد نشوند، از کمیته مرکزی استعفا خواهد داد- در غیر این صورت فرصت از دست میرفت، که اینیک جنایت تاریخی بود.
همین موضوع در مورد مائو نیز صادق است. مائو در اواخر عمرش هسته کوچکی از افراد را در کنار خود داشت، اما بهطورکلی، اکثریت رهبری حزب کمونیست، به دلایلی که قبلاً به آنها اشاره کردم – ازجمله اینکه بسیاری از آنها فقط برای تبدیل چین به یک کشور قدرتمند، بار دیگر، و نه واقعاً برای پیشبرد رهایی تمام بشریت با کمونیسم، در این کار بودند – مائو خود را تنها و منزوی یافت، بهخصوص در اواخر عمر. او به کسی که با او مصاحبه کرده بود، این جمله طعنهآمیز را گفت: «اوه، تو دنیا را خیلی تغییر دادهای»، او گفت که من فقط چند کیلومتر در اطراف پکن (یا پکن، همانطور که اکنون آن را مینامند) تغییر دادهام.
بنابراین، اینیک تضاد تاریخی است که بار دیگر در متن کمونیسم نوین خود را نشان میدهد. و این چیزی است که باید دگرگون شود. ما نمیتوانیم تجربهای را که من با این رهبران دیگر جنبش کمونیستی و پیشرفتها یا پیشرفتهای حیاتی که آنها رهبری و برای آنها مبارزه میکردند، خلاصه کردم، تکرار کنیم. بله، تفاوتی وجود خواهد داشت – صحبت کردن در این مورد بهصورت عینی مهم است و من شخصاً در مورد آن صحبت نمیکنم – زمانی که رهبران برجسته ظهور میکنند و دیگرانی هستند که در همان سطح نیستند، تفاوتی وجود خواهد داشت. اما این را نمیتوان به یک اصل تبدیل کرد و نمیتوان اجازه داد که خودبهخود افزایش یابد. باید روی آن کار شود تا افراد بیشتری با آنها همسو شوند و تلاش کنند در همان سطح باشند، حتی اگر واقعاً به همان سطح نرسند، اما تلاش کنند در همان سطح باشند و بخشی از یک فرآیند جمعی باشند که در آن، بله، همه برابرند – به این معنا که همه ایدهها باید بهطور یکسان ارزیابی شوند، صرفنظر از اینکه منبع آنها کیست، بر اساس اینکه آیا واقعاً درست هستند یا خیر. اینکه آیا واقعاً با واقعیت آنطور که هست و در حال حرکت و تغییر است مطابقت دارند یا خیر، و اینکه به کجا منتهی میشوند.
بنابراین، در اینجا یک تضاد حاد وجود دارد که باید مستقیماً به آن پرداخته شود – و باید پیشرفتها، پیشرفتهای بیشتر، حاصل شود. ازیکطرف، شما رهبران برجستهای دارید. از طرف دیگر، نمیتوانید یک نمایش تکنفره داشته باشید. شما به یک جمع دائماً در حال گسترش با یک هسته، بله یک هسته محکم، از افرادی نیاز دارید که قاطعانه با آن موافق هستند و تلاش میکنند در یک سطح باشند و در چارچوب آن فرآیند جمعی، همه ایدهها برابر هستند. سهم هر کس باید بر اساس آنچه گفتم ارزیابی شود و نه بر اساس اینکه “خب، شما یک فرد برجسته هستید و نیستید”. بنابراین اینیک تضاد حاد است که بیان تاریخی دارد و ما باید بهسرعت وسیلهای برای تغییر در جهت مثبت پیدا کنیم، نه اینکه اجازه دهیم خودجوش بودن آن را به جهت منفی سوق دهد.
در حال حاضر، در صفوف کمونیستهای انقلابی، نیاز بسیار واقعی و مبرمی به یک جهش بیشتر – همینالان – در ایجاد یک هسته جمعی از رهبران علمی وجود دارد که محکم در روش و رویکرد کمونیسم نوین ریشه دارند، بهطور مداوم آن را به کار میگیرند و با نحوه به کارگیری آن در یک واقعیت پیچیده و دائماً در حال تغییر دستوپنجه نرم میکنند. این امر برای جذب و تحکیم – در یک بازه زمانی «محدود»، نه در یک بازه زمانی بیشکل – یک «توده بحرانی» از انقلابیون متعهد و علمی با کادری دائماً در حال گسترش و آبدیدهتر از «فرماندهان استراتژیک» ضروری است – که قادر به جذب و رهبری مداوم صفوف انقلابی گستردهتر با پایهای محکم در روش و رویکرد علمی کمونیسم نوین و بهتبع آن توانایی به کارگیری خلاقانه آن، قادر به پیشبرد و هدایت با اطمینان و انرژی مبارزه برای جذب تعداد فزایندهای از مردم به این امر، ازجمله با انجام مبارزه اصولی و قانعکننده علیه مخالفتها و حملات فرصتطلبانه غیراصولی، باشد.
بنابراین، این جوهره رهبری کمونیستی و چیزی است که مردم باید به آن دست یابند: تجزیهوتحلیل علمی و ترکیب واقعیت؛ شناسایی و رتبهبندی تضادها در هر موقعیت معین، و همچنین بهطورکلی، و دانستن چگونگی تمرکز بر تضاد اصلی در یکزمان معین، اما برخورد صحیح، در رابطه با آن، با تضادهای فرعی اما همچنان مهم. با در نظر داشتن اینکه این، بله، شامل یادگیری از انسانهای واقعی در حین رهبری است – یادگیری از انسانهای واقعی در حین رهبری – نه ماشینها یا اشیاء. بهروشنی در ذهن داشته باشید و بر اساس رهایی بشریت بهعنوان هدف اساسی پیش بروید، علم کمونیسم نوین و بهطور خاص روش و رویکرد کمونیسم نوین را به سمت آن هدف به کار ببرید. و یکبار دیگر، بهدرستی با رابطه اهداف و وسایل برخورد کنید که نهتنها گاهی اوقات پیچیده است، بلکه میتواند بسیار حاد شود، همانطور که در تاریخ جنبش کمونیستی و جامعه سوسیالیستی دیدهایم.
این چیز کوچکی نیست که اتحاد جماهیر شوروی و سپس چین، حتی با رهبری مائو، گامهایی برداشتند و در مسیرهای خاصی رفتند که درواقع در کل برخلاف هدفشان عمل کرد، با نحوه مدیریت جنگ جهانی دوم در اتحاد جماهیر شوروی و مثلاً ورود چین به غرب. دلایل قانعکنندهای وجود داشت. سلاحهای هستهای شوخی نیستند. کشتار ۲۵ میلیون نفر در اتحاد جماهیر شوروی موضوع کوچکی نیست. اینها تضادهای واقعی و گاهی اوقات بسیار حاد با پیامدهای عظیم هستند. و به همین دلیل است که بسیار مهم است که محکم به روش و رویکرد علمی لازم برای برخورد صحیح با رابطه تضادها پایبند بمانیم و بهطور جمعی برای به کارگیری آن تلاش کنیم. در یکزمان معین چه چیزی اصلی و چه چیزی فرعی است؟ چگونه ممکن است این تغییر کند؟ چگونه میتوانید همه اینها را در جهتی که منجر بهجایی میشود که اوضاع باید برود، حتی زمانی که در کوتاهمدت همهچیز میتواند در تضاد با هدف اساسی باشد، مدیریت کنید؟ اما شما هنوز هم باید آن را بهگونهای مدیریت کنید که در کل امور را به سمت هدف اساسی انقلاب کمونیستی رهاییبخش پیش ببرد.
بنابراین، در پایان، به نکتهی مهمی برمیگردیم: ماهیت خونین (و سرکوبگرانهی) انقلابهای بورژوایی (سرمایهداری)، ازجمله انقلاب آمریکا، چیزی است که باید به رسمیت شناخته شود. یکی از چیزهایی که با تماشای سریال کن برنز دربارهی انقلاب آمریکا بهخوبی درک میشود، میزان خونین بودن آن است. اینکه چقدر خشونت – میدانید که آنها همیشه در مورد این صحبت میکنند که “اوه، ما نمیتوانیم خشونت داشته باشیم” – چقدر خشونت در آن انقلاب آمریکا وجود داشت. چقدر سرکوب وحشیانه وجود داشت، ازجمله نیروهای مختلفی که از مردم طرف مقابل انتقام میگرفتند – بین کسانی که به تاجوتخت بریتانیا وفادار بودند و کسانی که در انقلاب آمریکا برای استقلال میجنگیدند و غیره. اگر آن سریال را تماشا کنید، که قطعاً ارزش تماشا دارد، میتوانید ببینید که این انقلاب چقدر خونین و وحشیانه بود، بهگونهای که ما درواقع نمیخواهیم انقلابی که برای آن تلاش میکنیم، اینگونه باشد – و ما باید تلاش کنیم تا به این شکل خونین نباشد، با انتقامهای انتقامجویانه حتی علیه غیرنظامیان. اما این واقعیت را که انقلاب آمریکا به دلیلی خونین بود، از بین نمیبرد. انقلابها، همانطور که مالکوم ایکس گفته بود، خونین هستند. نمیتوان از این واقعیت چشمپوشی کرد که این ویژگی انقلابها است – اساساً به دلیل مقاومت طبقات حاکم موجود در برابر انقلاب، خشونت خونین آنها برای تحمیل بیرحمانه حکومت خود. اما اگر مجموعه کن برنز را تماشا کنید، میبینید که اینیک انقلاب خونین و بله، سرکوبگرانه و گاهی انتقامجویانه بود که درواقع توسط بردهداران و سرمایهداران مشتاق از انواع مختلف رهبری و بیش از همه در خدمت منافع آنها بود – و همانطور که در این مجموعه کن برنز آمده است، آن انقلاب آغاز تلاش برای ایجاد یک امپراتوری آمریکایی، ازجمله گسترش به غرب (که همزمان با آن انقلاب رخ داد) با نسلکشی واقعی مردم بومی بود. بنابراین، این همزمان آغاز یک امپراتوری با استثمار بیرحمانه و بله، ظلم و ستم خونین بود.
و تمام ویرانیهای دهشتناک و رنجهای هولناکی که توسط نظام سرمایهداری به بار آمده، همچنان که از آن زمان (و حتی در خاستگاههای اولیهاش) به یک نظام جهانی استثمار وحشیانه و ستم خونین تبدیل شده است، وجود دارد.
آنچه اکنون در «دستور کار تاریخی» قرار دارد، اگر قرار است راهی برای بشریت بهسوی آیندهای ارزشمند برای زیستن وجود داشته باشد- چیزی که اکنون بهشدت برای تحقق این احتمال موردنیاز است – انقلابی برای لغو این سیستم است که از طریق رویدادهایی مانند انقلاب اولیه آمریکا به وجود آمده است. انقلابی در این دوران برای لغو این سیستم استثمار، ستم و نابودی گسترده و جایگزینی آن با چیزی بسیار رهاییبخشتر. علیرغم ادعاهای مجموعه مقالات کن برنز مبنی بر اینکه انقلاب آمریکا رهاییبخشترین چیز بوده و الهامبخش رهاییبخشترین چیزها در تاریخ جهان بوده است، این ادعا در مقایسه با ویژگی رهاییبخش انقلاب کمونیستی ناچیز بود. نهتنها ناچیز بود، بلکه سرشار از ستم و استثمار وحشیانه و وحشتناک بود و انگیزه بیشتری به آن میداد و آن را آزاد میکرد. درحالیکه انقلاب کمونیستی باید فراتر از همه اینها، بهسوی لغو همه اینها، جهش کند.
این انقلابی برای از بین بردن این سیستم استثمار، ستم و نابودی گسترده و جایگزینی آن با چیزی بسیار رهاییبخشتر است، بهخصوص که این سیستم سرمایهداری-امپریالیستی کاملاً منسوخشده است (تاریخ انقضای آن مدتهاست) و همانطور که اینجا گفتهام، تهدیدی وجودی برای بشریت محسوب میشود.
انقلابی که اکنون موردنیاز است به یک وضعیت انقلابی بستگی دارد: بحرانی عمیق که بر کل جامعه و نهادهای مسلط و حاکم آن تأثیر میگذارد – و این انقلاب نباید شامل اقدامات افراد منزوی یا گروههای کوچک جدا از تودههای مردم باشد، بلکه باید شامل اقدامات و حمایت فزاینده و مصمم تودهها، میلیونها نفر، به رهبری نیرویی دوراندیش و مبتنی بر علم با پیوندهای عمیق و پایههای سازمانیافته قدرتمند در میان آن تودهها باشد. و بازهم – برخلاف تمام انقلابهای قبلی که توسط طبقات استثمارگر رهبری میشدند (مانند انقلاب آمریکا یا حتی انقلاب فرانسه در دوران قبل) – این انقلاب کمونیستی باید با هدف تغییر کل جامعه و درنهایت کل جهان، لغو و ریشهکن کردن تمام روابط استثمارگرانه و ستمگرانه را در همهجا محقق کند و درنهایت انسانها را قادر سازد تا والاترین تجلی انسانیت خود را ارائه دهند. بنابراین، با در نظر گرفتن همه این موارد، موارد زیر، از پیام سال نو ۲۰۲۵ من، به واقعیت اساسی و نیاز و چالش فوری اشاره دارد:
بنابراین، با در نظر گرفتن همه این موارد، موارد زیر، از پیام سال نو ۲۰۲۵ من، به واقعیت اساسی و نیاز و چالش فوری اشاره دارد:
[فاشیسم ترامپ/ماگا] توسط این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم ایجاد شده است – سیستمی که ذاتاً مرتکب وحشتهای مداوم میشود، در سطحی بسیار فراتر ازآنچه حتی اکثر «آگاهان» به آن باور داشتهاند…
فاشیسم ترامپ/ماگا… که از خاک کل این سیستم (و کل تاریخ این کشور) برخاسته است، تمام این وحشت را بهطور کاملتر و به شیوههای آشکارتری آزاد خواهد کرد، درحالیکه همزمان ماهیت اساسی و پویایی این سیستم بهطورکلی، تودههای بشریت را در معرض رنج وحشتناکی قرار میدهد، محیطزیست را با سرعت فزایندهای نابود میکند و خطر جنگ تمامعیار بین ایالاتمتحده آمریکا و رقبایش در روسیه و چین – همه قدرتهای امپریالیستی مسلح به سلاح هستهای – را افزایش میدهد.
آنچه قبلاً بهصراحت بیان کردهام، اکنون با فوریت بیشتری برجسته میشود:
ما دیگر نمیتوانیم اجازه دهیم که این امپریالیستها بر جهان تسلط یابند و سرنوشت بشریت را تعیین کنند. آنها باید هر چه سریعتر سرنگون شوند.
یکراه کاملاً نوین برای زندگی وجود دارد- با یک سیستم اساساً متفاوت.
هیچ دلیل خوبی وجود ندارد که چرا جهان باید با تمام وحشتهای واقعیاش، به این شکل باشد.
هیچ دلیل خوبی وجود ندارد که چرا، فراتر از مرگومیر و ویرانی عظیم جنگ جهانی دوم، در مدتزمانی که از پایان آن جنگ (در سال ۱۹۴۵) گذشته است، بیش از ۵۰۰ میلیون کودک بیجهت از گرسنگی و بیماریهای قابلپیشگیری جان خود را ازدستدادهاند، اساساً به این دلیل که جهان، و بهویژه کشورهای فقیرتر جهان، تحت سلطه سرمایهداری-امپریالیسم بودهاند و ایالاتمتحده آمریکا “درنده امپریالیست شماره یک” بوده است.
هیچ دلیل خوبی وجود ندارد که چرا کسی، در هرکجای جهان، باید گرسنه بماند، یا بدون مسکن مناسب، مراقبتهای بهداشتی و سایر مایحتاج اولیه باشد – یا در ترس مداوم از نداشتن این مایحتاج زندگی کند.
هیچ دلیل موجهی برای جنگهای بیپایان و تخریب فزاینده محیطزیست، که این سیستم اساساً مسئول آن است، وجود ندارد.
هیچ دلیل موجهی وجود ندارد که چرا فرهنگ و شیوههای تفکر غالب باید در خدمت تقویت روابط ظالمانه و مرگبار باشد، درحالیکه این تصور مسخره را در سر مردم فرومیکند که هیچ جایگزین مثبتی برای همه اینها وجود ندارد.
هیچ دلیل موجهی وجود ندارد که چرا شب طولانی ادامه دارد، شبی که در آن جامعه بشری به اربابان و بردگان تقسیم شده است، و تودههای بشریت شلاقخوردهاند، کتکخوردهاند، مورد تجاوز قرارگرفتهاند، قتلعام شدهاند، به زنجیر کشیده شدهاند و در جهل و بدبختی فرورفتهاند.
هیچ دلیل موجهی برای همه اینها وجود ندارد، اما یک دلیل اساسی وجود دارد: این واقعیت که جهان و تودههای بشریت هنوز مجبور به زندگی تحت سلطه این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم هستند.
این سیستم کاملاً پوچ- به طرز جنایتکارانهای، به طرز وحشتناکی پوچ- و کاملاً منسوخشده است: مدتهاست که از تاریخ انقضایش گذشته، از زمانی که میتواند به هر چیز مثبتی برای بشریت منجر شود گذشته است -و برعکس، بهعنوان مانع مستقیم رهایی بشریت از اینهمه جنون، قساوت و رنج غیرضروری ایستاده است. ظهور فاشیسم، در بسیاری از کشورهای دیگر و همچنین در خود ایالاتمتحده آمریکا، نشانهی آشکاری از ماهیت کاملاً منسوخ این سیستم و خطر فزایندهای است که برای کل بشریت ایجاد میکند.
ما اکنون در نقطهای هستیم که بیشازپیش ضروری است که از کل این سیستم هیولایی فراتر برویم – فراتر از وضعیتی که در آن مردم مجبورند فقط برای بقای فردی مبارزه کنند، درحالیکه همه مجبورند در رقابت و درگیری با دیگران باشند، و تودههای مردم در همهجا توسط روابط ستمگرانهی منسوخ به زنجیر کشیده شدهاند، درحالیکه آینده و هستی بشریت بهطور فزایندهای در معرض خطر است.
و اکنون میتوان از همه اینها فراتر رفت.
یک شیوه زندگی کاملاً متفاوت امکانپذیر است: یک شیوه کاملاً متفاوت برای سازماندهی جامعه، با یک بنیان اقتصادی و نظام سیاسی کاملاً متفاوت، روابط رهاییبخش بین مردم و یک فرهنگ متعالی – همه اینها با هدف برآوردن نیازهای اساسی و تحقق والاترین منافع تودههای مردم. این امر، به شکلی جامع و مشخص، در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی، که من نوشتهام، بیان شده است. خلاصهای از نکات اساسی در این قانون اساسی – که نوری بر شیوه واقعاً رهاییبخشی که میتوانیم زندگی کنیم میتاباند – در اعلامیه «ما به آن نیاز داریم و آن را مطالبه میکنیم: یک شیوه کاملاً جدید برای زندگی، یک سیستم اساساً متفاوت» آمده است. (این اعلامیه، و همچنین قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی، در وبسایت نظره انقلاب موجود است.)
عضویت در صفوف سازمانیافته انقلابیون که چالش تحقق این امر را بر عهده میگیرند- پیوستن به لشگر انقلاب برای رهایی بشریت، فعالیت فعال و فوری برای این انقلاب – به خطر انداختن جان خود نهتنها برای خودمان، یا برای یک حلقه یا گروه کوچک، بلکه برای رهایی بشریت: این چیزی است که واقعاً ارزش زیستن و وقف زندگی خود را دارد.
به نام بشریت، ما از پذیرش یک آمریکای فاشیست امتناع میکنیم!
کل این سیستم فاسد و نامشروع است- ما به یک روش کاملاً جدید برای زندگی، یک سیستم اساساً متفاوت، نیاز داریم و آن را مطالبه میکنیم!
*لینک انگلیسی این تحلیل:
۳ اردیبهشت ۱۴۰۵( ۲۳ آوریل ۲۰۲۶)
ترجمه و تکثیر توسط:
گروه کمونیستهای انقلابی سنتز نوین کمونیسم در ایران
منتشرشده در لینک زیر شبکه اجتماعی تلگرام:
https://t.me/New_Communism/3480
[1] – نکات کلیدی که کمپ در کتاب خود طرح کرده است :
مانند «داوود» عمل کنید: شهروندان باید علیه سیستمهای سرکوبگر قیام کنند، دقیقاً مانند داوود کتاب مقدس علیه جالوت.
عدالت را ترویج دهید: ساختن جهانی مقاومتر مستلزم عادلانهتر کردن آن است، احتمالاً از طریق مکانیسمهایی مانند مجامع شهروندی و مالیات بر ثروت.
بازنگری در فناوری: کمپ پیشنهاد میکند که از مدلهای هوش مصنوعی انتفاعی به سمت مدلهای غیرمتمرکز و مشارکتی حرکت کنیم.
جالوت، جنگجوی فلسطینی با جثهای غولپیکر است که نقشی محوری در اسطورهی پیدایش داوود پادشاه در کتاب سموئیل ایفا میکند. طبق روایت اول سموئیل، جالوت بنیاسرائیل را به مبارزه میطلبد تا در نبرد تن به تن از او پیشی بگیرد. داوود، که در آن زمان چوپانی جوان بود، این مبارزه را میپذیرد و با سنگی که از فلاخنی پرتاب شده بود، جالوت را میکشد. این روایت نشاندهندهی عدم صلاحیت شائول پادشاه برای حکومت است، زیرا او شخصاً در نبرد غولپیکر شرکت نکرد.
روایات کتاب مقدس
در روایت اول سموئیل ۱۷، شائول و بنیاسرائیل در درهی الاه با فلسطینیان باهم روبرو میشوند. دو بار در روز به مدت ۴۰ روز، صبح و عصر، جالوت، قهرمان فلسطینیان، از میان صفوف بیرون میآید و بنیاسرائیل را به مبارزه میطلبد تا قهرمانی از خودشان بفرستند تا نتیجه را در نبرد تن به تن تعیین کند، اما شائول میترسد. داوود این مبارزه را میپذیرد. شائول با اکراه موافقت میکند و زره خود را پیشنهاد میدهد، که داوود آن را رد میکند و فقط عصا، فلاخن و پنج سنگ از یک نهر برمیدارد.
داوود و جالوت با یکدیگر روبرو میشوند، جالوت با زره و نیزهاش، داوود با عصا و فلاخنش. «فلسطینی داوود را به خدایانش نفرین کرد»، اما داوود پاسخ میدهد:
«امروز خداوند تو را به دست من تسلیم خواهد کرد و من تو را خواهم زد و اجساد لشکر فلسطینیان را امروز به پرندگان هوا و حیوانات وحشی زمین خواهم داد. تا تمام زمین بدانند که خدایی در اسرائیل وجود دارد و تمام این جماعت بدانند که خدا با شمشیر و نیزه نجات نمیدهد. زیرا جنگ از آن خداست و او تو را به دست ما خواهد داد.»
— روایت اول سموئیل ۱۷:۴۶–۴۷
کلیه توضیحات از مترجمین است.
[2] – «حفاری کن، عزیزم، حفاری کن» یک شعار سیاسی است که از افزایش تولید نفت و گاز طبیعی داخلی در ایالات متحده، در درجه اول از طریق مقرراتزدایی و باز کردن زمینها/آبهای فدرال برای استخراج، حمایت میکند. این شعار که در سال ۲۰۰۸ رواج یافت و در سیاست انرژی دونالد ترامپ نقش محوری دارد، با هدف کاهش قیمت بنزین، افزایش استقلال انرژی و ارتقای رشد اقتصادی از طریق گسترش سوختهای فسیلی مطرح شده است. (توضیح مترجمین)
Comments
بشریت در آستانه:راهپیمایی اجباری بهسوی پرتگاه،یا ایجاد راهی برای خروج از جنون؟ — بدون دیدگاه
HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>