عمر خیام نیشابورى
.
دوران تقریبى زندگى ۱۱۴۰-۱۰۵۰ میلادی
گر بر فلکم دست بُدى چون یزدان
برداشتمى من این فلک را زمیان
وزنو فلکى دگر چنان ساختمى
کازاده به کام دل رسیدى آسان

یاران به موافقت چو دیدار کنید
باید که ز دوست یاد بسیار کنید
چون باده ى خوش گوار نوشید به هم
نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید
*
تا دست در اتفاق بر هم نزنیم
پایى زنشاط بر سر غم نزنیم
خیزیم و دمى زنیم پیش از دم صبح
کاین صبح بسى دمد که ما دم نزنیم
*
گردون نگرى زقد فرسوده ى ماست
جیحون اثرى ز اشک پالوده ى ماست
دوزخ شررى ز رنج بیهوده ى ماست
فردوس دمى ز وقت آسوده ى ماست

دوران جهان بى مى و ساقى هیچ است
بى زمزمه ى ساز عراقى هیچ است
هرچند در احوال جهان مى نگرم
حاصل همه عشرت است و باقى هیچ است
*
گویند که دوزخى بود عاشق و مست
قولى ست خلاف دل برآن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخى خواهد بود
فردا باشد بهشت همچون کف دست
*
دورى که دراو آمدن و رفتن ماست
او را نه نهایت نه بدایت پیداست
کس مى نزند دمى دراین معنى راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
*
چون آمدنم به من نبود روز نخست
وین رفتن بى مراد عزمىست درست ؟
برخیز و میان ببند اى ساقى چُست
کاندوه جهان به مى فرو خواهم شُست
*
چون مرده شوم خاک مرا گُم سازید
احوال مرا عبرت مردم سازید
خاک تن من به باده آغشته کنید
وز کالبدم خشت سر خُم سازید

تا کى غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلى گذارم یا نه
پُر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
*
مى نوش که عمر جاودانى این ست
خود حاصلت از دور جوانى این ست
هنگام گُل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمى که زندگانى این ست
*
از جمله ى رفتگان این راه دراز
باز آمده اى کو که بما گوید راز
هان بر سر این دوراهه ى آز و نیاز
چیزى نگذارى که نمى آیى باز
*
هنگام سپیده دم خروس سحرى
دانى که چرا همى کند نوحه گرى ؟
یعنى که نمودند در آیینه صبح
کاز عمر شبى گذشت و تو بى خبرى
*
ازمن رمقى به سعى ساقى مانده ست
وز صحبت خلق بى وفایى مانده ست
از باده ى دوشین قدحى بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقى مانده ست
ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست
بى باده ى گُلرنگ نمى شاید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه ى خاک ما تماشاگه کیست
*
این قافله ى عمر عجب مى گذرد
دریاب دمى که با طرب مى گذرد
ساقى غم فرداى حریفان چه خورى
پیش آر پیاله را که شب مى گذرد
*
اىدوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یک دم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر فنا درگذریم
با هفت هزارسالگان سر بسریم
*
من بى مى ناب زیستن نتوانم
بى باده کشده بار تن نتوانم
من بنده ى آن دمم که ساقى گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
قومى متفکرند اندر ره دین
قومى به گمان فتاده در راه یقین
مى ترسم از آنکه بانگ آید روزى
کاى بىخبران راه نه آنست و نه این
*
اى کاش که جاى آرمیدن بودى
یا این ره دور را رسیدن بودى
کاش از پى صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بردمیدن بودى
تنظیم توسط سینا
رباعیات خیام با صدای شاملو و شجریان


برای وطن پرستان که تابع ایدئولوژی های طبقه حاکم سرمایه دار هستند، سخت است که بپذیرند دیگر به فلسفه بافی احتیاجی نیست، چون دورغهای آنها با فلسفه بافی به کارگران تحمیل میگردد. علوم طبیعی و اجتماعی یکی بعد از دیگری مسایل چند هزاره ساله فلاسفه را دارند پاسخ میدهند. مثلا، به ماتریالیسم احتیاجی نیست، زیرا میتوان از طریق آزمایش علمی نشان داد که چیزی بنام روح که مستقل از دنیای فیزیکی باشد، وجود خارجی ندارد. به عبارت دیگر، بهتر است بگوییم علمی فکر کنیم نه ماتریالیستی. ماتریالیستهای مارکسیست کمونیسم را بد نام کرده اند، این را با فلسفه نمیتوان نشان داد، اما با علم میتوان و علم هم متکی به داده های عینی روز و گذشته است، مثل سرنوشت بلشویسم و یا سرنوشت سوسیال دموکراسی و سرنوشت دولتگرایی و وضع فعلی مارکسیستهای ایران که به گروههای زیادی منشعب شده اند. یک موقع مارکسیستها در حزب توده بودند. اعمال استالین ماتریالیست، مارکسیستها را به دستحات زیادی تبدیل کرد که امروز می بینیم که تاثیری بر جامعه ایران ندارند و صرفا بصورت محافل وجود دارند.