ایران؛ سنگینیِ زیستن در جنگی از راه دور،
سپیده نیکوکار، برگردان مانا ناسوتی
به نظر میرسد تهران و واشنگتن به توافقی دست یافتهاند؛ توافقی که به تجاوز سهونیمماههٔ اسرائیلی ـ آمریکایی علیه ایران پایان داده است. این دومین جنگ در یک سال اخیر است که جامعهٔ ایرانیان مهاجر آن را از راه دور تجربه میکند سپیده نیکوکار، موسیقیدان ایرانی ـ فرانسوی، روایت میکند.
نویسنده Sepideh Nikoukar برگردان مانا ناسوتی
مدتها در طول جنگ تمایلی به نوشتن نداشتم. کابوس همهچیز را دربر گرفته بود و دیگر روایت کردن هیچچیز معنایی نداشت. هنوز زمانِ نوستالژی نرسیده بود. هنوز زمانِ تسلیم شدن نرسیده بود. جز خشم، اندوه و بقا چیزی باقی نمانده بود. تماشا کردن، تاب آوردن و دوباره آموختن زندگی روزمره. و همچون بسیاری دیگر، بازگشتن به زندگی دوگانهام.
بسیاری از ما، زنان و مردان، زندگیای دوگانه را تجربه میکنیم؛ زندگیای دوگانه که دوبرابر دردناک است. برای برخی، این شکاف عمیقتر شده است. دوست دارم برای کسانی بنویسم که مانند من، در یک سال گذشته دو جنگ را از راه دور تجربه کردهاند. برای بازتاب دادن دغدغهها و پرسشهای پر اضطرابی که میان همهٔ ما مشترک است. همواره از خود میپرسیم: این درد را کجا میتوان برد؟ این تودهٔ مبهم و ملتهبی را که همهٔ فضا را دربر گرفته است. چگونه میتوان میانِ امتناع از پذیرش آن همچون امری عادی و ضرورتِ ادامه دادن زندگی روزمره تعادل برقرار کرد؟
برای من که زیر بمباران زندگی نمیکنم، این بیش از هر چیز فروپاشیِ زندگیِ درونی است.
دنیای صلح هم گاه میتواند خصمانه باشد و من برای آشکار کردن این همه آسیبپذیری تردید دارم. اما این بار مینویسم، زیرا برخی از این روایتها به کار مشترک ما و روزمرگیهای مشترکمان مربوط میشوند. هرچقدر هم که در هنرِ سازگار شدن با شرایط مهارت داشته باشیم، نمیتوان به هر قیمت و به هر بهایی به تظاهر ادامه داد. بنا به تجربه میدانیم که جهان بهآسانی ما را فراموش میکند و بهجای ما سخن میگوید. پس این چند کلمه را بهعنوان روایتی از آنچه زیستهایم مینویسم
جنگ جایگاه واقعیِ همهچیز را آشکار میکند، زیرا ما را با بزرگترین هراسمان روبهرو میسازد: نابودیِ مکانهایی که هویت ما را شکل دادهاند، و ناگزیر بودن به از سر گذراندنِ فقدان و سوگواری در ابعادی تا این اندازه انتزاعی و در عین حال تا این اندازه ملموس. برای من که زیر بمباران زندگی نمیکنم، این بیش از هر چیز فروپاشیِ زندگیِ درونی است؛ فرسایشِ حافظه، عشق و اندیشهٔ بازگشت. هراس از نابودی و مرگ، بهمثابه افقِ زندگی. احساسِ تهدید شدن در ژرفای وجود، و دانستنِ اینکه کسانی که دوستشان داریم میترسند و جانشان در خطر است. شاهدِ بیعدالتیِ بیحدومرز بودن، و هراس از آنکه پردهای از سکوت تاریخِ ما را نیز، همچون بسیاری دیگر، در خود خفه کند.در حالی که هیچ کاری از دستمان برنمیآید.همزیستیِ ناتوانیِ مطلق با عمیقترین گسستها، یعنی فقدان و نابودی.
این گذرِ مشترک، بیآنکه بخواهیم، در حال بازنویسی خطوط زندگی ماست. ما این مسیر را با یکدیگر میپیماییم، اما تجربهٔ یکسانی از آن نداریم و از همین رو منزوی هستیم. نخست آنکه این گذر دو چهره و دو فضا دارد: خیالِ مضطربِ جامعهٔ ایرانیان خارج از کشور هرگز با تراژدیِ ملموسِ کسانی که در داخل کشور به سر میبرند، تلاقی نمییابد. سدی همیشگی در حال شکلگیری است و به تصورِ ضروریِ «ما» بهعنوان یک جامعه آسیب میزند. بدتر آنکه، گاه نقشها وارونه میشوند: کسانی که مستقیماً خشونت جنگ را تجربه میکنند، به کسانی که خود را درمانده و ریشهکنشده مییابند، دلگرمی میدهند. با اینهمه، تنهایی و فردیت از این پس مشخصهٔ هر دلآشوبی و هر آتشبسِ کوتاه و گذرایی است که تجربه میکنیم. زیرا حتی در درونِ جامعهٔ ایرانیان خارج از کشور نیز، تجربهٔ این لحظاتِ سرنوشتساز با توجه به شرایط هر یک از ما متفاوت است. در آن ساعتهایی که گاه میخواهیم به یاری بشتابیم، گاه بمیریم، گاه پنهان شویم و گاه به اعتراض برخیزیم؛ ساعتهایی که آرزو میکنیم بتوانیم به یکدیگر کمک کنیم، درست در همین لحظات است که ناگهان به عمقِ شکاف پی میبریم. متوجه میشویم که واقعیتهای ما بهسختی با یکدیگر تلاقی مییابند و امکانات و تواناییهایمان ما را از پناهِ مشترکِ دردی که با این همه میانمان مشترک است، دور میسازد. این گذر مشترک است، اما هیچگاه در نقطهای یکسان قرار نداریم: بسته به شهرهای زادگاهمان، امتیازها و امکاناتی که از آن برخورداریم، و امیدها و اضطرابهایی که از آنها ناشی میشوند.
ما از سرچشمهای از استقامت نیرو میگیریم که نسلهای پیاپی آن را ساخته و زنده نگه داشتهاند.در شادی و تراژدی، نسل به نسل منتقل شده است؛ در مقاومت و انقلاب، در جنگ و تبعید، در تنهایی، سرکوب و شورش، در مبارزهها و پیروزیها. در دلِ قدرت و شکاف زنده نگه داشته شده است؛ با وجودِ سکوتها و همهٔ رفتنها.
اما این توانِ تابآوری و میلِ عمیقِ ما به زندگی، خشممان را از میان نمیبرد. اندوه، بیعدالتی و ویرانیها را کماهمیت جلوه نمیدهد. تنها کمک میکند که ما صرفاً به «قربانی» تقلیل نیابیم، چرا که روز به روز ما را دگرگون میسازد.
اغلب بر اهمیتِ روزمرگی برای فرسوده کردنِ پایداریِ یک مبارزه تأکید میشود، و این حقیقت دارد.
دعوت به دلخوش کردن به زمانِ حال، گاه میتواند فریبنده باشد. این امر به بهای آینده تمام میشود، زیرا انسان را به دلسرد شدن از امیدی که دستنیافتنی پنداشته میشود، سوق میدهد. گریزگاهی با ستایشِ چاره و ارزشِ زندگیِ روزمره، سرانجام رؤیا را پنهان میکند و مسیرِ جمعی را از نظر دور میسازد.اما همین روزمرگی به ما کمک میکند زنده بمانیم. خود به دلیلی برای ادامهٔ زندگی بدل میشود. تا این اندازه عمیق و شدید درمانده بودن، ناگزیر نوعی فاصلهگیری را پدید میآورد؛ واکنشی خشونتآمیز، عقلانی، تلخ و تحمیلی. اما همین روزمرگی همچنان پناهگاهی باقی میماند؛ تنها جایی که هنوز میتوان مقاومت کرد، نپذیرفت و نگذاشت ویرانی هویتِ ما را تعریف کند.
ما در برابر کسانی که در سرزمینِ جنگ به سر میبرند،مدیونیم که زندگی را دوچندان زیست کنیم.
زیرا ما همان آدمهای دیروزیم. به نوبهٔ خود، حافظهای جمعی، سنگین و غنی را بر دوش کشیدهایم؛ اما دوران کودکی را پشت سر گذاشتهایم و آرزوهایی داشتهایم که افقشان فراتر از صرفاً زنده ماندن بود. نسلِ من با تلاش برای دستیابی به حقِ داشتنِ یک زندگی عادی تعریف شده است. این همان شعاری بود که در جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز طنینانداز شد:
«برای توی کوچه رقصیدن
برای ترسیدن به وقت بوسیدن
( …)
برای حسرتِ یک زندگیِ معمولی»
اینها بخشی از ترانهٔ «برای» بود. برای آنکه تا حد امکان به امتیازِ گرانبها و در عین حال متناقضِ یک زندگی عادی نزدیک شویم؛ امتیازی که پس از به دست آمدن نیز ممکن است یک صبح ناگهان از بین برود. آنگاه، خود را در آینده مجسم کردن، خواستن، رویاپردازی کردن، تصمیم گرفتن، محافظت کردن و امیدوار بودن، به مبارزهای روزمره بدل میشود.
بیش از پیش بر عهدهٔ ما، به عنوان جامعهٔ ایرانیان خارج از کشور، است که نگذاریم ویرانی مسیر زندگیمان را تعیین کند؛ این وظیفهای است در قبالِ کسانی که در سرزمینِ جنگ به سر میبرند. زیرا به آنان مدیونیم که زندگی را دوچندان پرشور و دو چندان آرام زیست کنیم. این را مدیون آنانیم، زیرا ــ چنانکه خود میگویند ــ اینجا حتی نمیتوانیم صدای پهپادها را از صدای هواپیماهای بمبافکن تشخیص دهیم. زیرا پنجرهها و رشتههای زندگیمان در هم نشکستهاند. این همان جایی است که درد را در آن جای دادهام. این همان نپذیرفتن است که معنا میبخشد؛ همان که کرامت را بازمیگرداند؛ همان که امکان میدهد از احساسِ گناه عبور کنیم.
زیرا آری، جنگ همهچیز را در چشماندازی دیگر قرار میدهد، اما هیچچیز را از میان نمیبرد. ویران میکند، اما تفاوت میان آنچه زنده میماند و آنچه میمیرد را از بین نمیبرد. بیتردید برای همیشه در رگ و پیِ وجودمان لرزه میاندازد و برخی نشانههای ملموس را برای همیشه محو میکند. اما آن تمایز همچنان پابرجاست؛ روشن و تکاندهنده. به حرمتِ آنچه نابود شده است، میخواهیم در برابر هر شکلِ نابودی مقاومت کنیم؛ با قطبنمایی که جای همهٔ قطبنماهای دیگر را گرفته است، با تنها چراغِ راهی که برایمان باقی مانده است: مسئولیت و یاد.
دوباره زنده کردنِ این معنای شکننده برای توجیهِ موهبتِ زندگی و بیرون کشیدنِ این منبعِ ناملموس، آخرین تلاش و آخرین وظیفه است، آنگاه که همهچیز در آستانهٔ ناپدید شدن قرار دارد .«حافظهای برای فراموشی»؛ به تعبیر محمود درویش، که در سال ۱۹۸۲ در بیروتِ محاصرهشده به سر میبرد.
وقتی آخرین روزنه برای دوام آوردن، رهایی یافتن از سایهٔ جنگ است.
Comments
ایران؛ سنگینیِ زیستن در جنگی از راه دور،<br> سپیده نیکوکار، برگردان مانا ناسوتی — بدون دیدگاه
HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>