Comments

دو درک نادرست از دیکتاتوری پرولتاریا و خطرات ناشی از  دولت ۱۴م – هادی میتروی — 5 دیدگاه

  1. این نکته خیلی مهم است.
    در همین سایت روشنگری و در دهها مقاله و کتاب فارسی و غیر فارسی، سعی شده است که لنین را غیر مارکسیست و یا رویزیونیست نشان دهند. آنها اشتباه نکرده اند، اما این از استعداد لنین بود نه نقطه صعف و یا پلید بودن او . در حقیقت، مارکسیستها همیشه به رویزیونیست احتیاج داشته اند تا حدی که از مارکسیسم رها شوند و اندیشه آزاد خود را مستقل از دگم ها و اصولهای شبهه دینی، پرورش دهند. اما پنجره باز فعالیت سیاسی و حزبی ی که بورژوازی بعنوان دام باز کرد، مارکس و بقیه مارکسیستها را به تله انداخت و به گمراهه کشید. روند نابودی مارکسیسم و بازگشت مارکس به انسانی عادی و دارای استعداد و مفید، اما با کاستی ها، زمان می برد و نیازمند تجربه در حد نسلهاست.
    آنارشیست

  2. کار کمونیستی و آنارشیستی تشکیلاتی اینطور نیست که صرفا اعتصاب و اعتراض کنی و غیره. اینکار در عین حال آموزشی است. کار آموزشی انقلابی دو جنبه دارد.
    .
    یکی تمیز کاری است و دیگری تشویق خلاقیت.
    .
    در قسمت تمیز کاری، باید بجای هر حکم موجود در ذهن توده ها، که غیر علمی، خرافی و احساسی ست، یک حکم علمی و منطقی گذاشت. برای همین فعالین باید خودشان با اصول منطق و علوم مدرن ، نه فلسفه و این چیزها، آشنا شوند. البته آشنائی با فلسفه لازم است اما باید همیشه آنرا فرعی و مشوق علوم دید نه برعکس. فلسفه تمرین تجرید است و هرگز علم نیست ، متاسفانه در مارکسیستها بصورت علم دیده می شود که آنها را به مذهبیون نزدیک میکند.
    .
    در قسمت دوم کار، در طول آشنائی با علم ومنطق مربوط به انسان و طبیعت، باید به هر فردی امکان فرضیه سازی و عمل داده شود. سنجش موفقیت در کار، پیدایش محیط سالم همزیستی تشکیلاتی و مشاهده تغییر رفتاری از شکل نخبه گرایانه، رقابتی، تهیجی و ضجه وار و داد و بیداد، به گفت و شنود و همکاری در حل مسائل است. متاسفانه، در فرهنگ مارکسیستی، بعلت وجود صدارت و رقابت و هیراشی، چنین محیط هائی وجود ندارد و توده ها بجای خلاقیت، تبعیت می آموزند. پس واضح است که سنت مارکسیستی باید نابود شود تا محیط پرورش انقلابی سالم و آرام گردد.
    .
    یک روزی ماتریالیسم تاریخی مارکس مشوق درک انسان از خودش و یاد گیری علوم مربوطه بود. با مارکسیستی و حزبی و سیاسی شدن ایده انقلاب، ماتریالیسم تاریخی از اغازگر علم اصلی انقلاب که درک اقتصادی بخش مهمی از آن بود، به یک سری اصول شبهه دینی و ارتجاعی و ابزاری برای فرصت طلبی تبدیل شد. انقلاب سیاسی نیست، فرهنگی است، هوشیاری امپریالیستها، مردسالاران و بورژواها در سیاسی کردن ایده انقلاب کمونیستی و باز کردن راه برای مارکسیستها، تمام جنبش کمونیستی را به فساد کشاند. بورژواها موفق و مارکسیستها نه تنها شکست خوردند، بلکه از طریق سیاست (حزب بازی) به ابزار بقای بورژواها تبدیل شدند. این رویه باید از بین برود.
    .
    باید بدبینی به ارتجاع بسیار رایج و عمیق شود. وقتی چنین چیزی عملی شد، توده ها خواهند دید که وضعیت آنها در حقیقت از لحاظ تاریخی فاجعه بوده است. ارتجاع سعی میکند این فواجع را با داستانهای مذهبی و ناسیونالیستی بپوشاند. مثلا کشته شدن صد ها میلیون انسان در قرن بیستم در جنگها، فاجعه دیده نمی شود بلکه به بخشی از خریدن اعتبار برای حاکمین (آغاز گران این فواجع) تبدیل شده است. نمونه روشن و روز امروزی آن، اعمال اسرائیل در غزه است که الان توسط سیاست بازی (انتخابات و فوتبال و غیره) کاملا به فراموشی سپرده شده است. میلونها توده ضد جنگ در انگلیس، آخرش به یک رهبر حزب کار شارلاتان و ارتجاعی رای دادند.
    .
    کلا ارتجاع روح کثیف و جنایتکاری دارد و هرگز مترقی نبوده است و مارکس و مارکسیتسها دیدگاه تاریخی غلطی داشتند که ذهنیت حاکمین غربی را پیشنهاده کمونیسم فهمیدند. چنین دیدگاهی هرگز قابل دفاع و توجیه نبود، مخصوصا اگر وارد تفصیلات آن شویم. بسیاری از مارکسیستها به این قضیه پی برده بودند اما وجود اقتدارگرائی در مارکسیسم مانع خروج آنها از نفوذ ارتجاع شد. مثلا لنین فهمیده بود که ماهیت سوسیال دموکراسی کثیف است و عملا و بدرستی به تجدید نظر در افکار مارکس پرداخت، اما بعلت وجود روابط حزبی و اقتدارگرایانه ذاتی در مارکس و مارکسیستها، مجبور بود آنها را بصورت مارکسیستی و شیادانه بیان کند. راهی که در آن چشم انداز موفقیت صفر بود و تمام امید او شد اتکا به یک ایده کاذب که رشد نیروهای تولیدی، معجزه میکند.
    .
    آنارشیست

  3. پاسخ به سئوالات:
    “آیا شما توضیح بهتری برای آینده بشریت دارید؟”
    .
    در مورد جمعیت ما ، قسمت بشر تحت سلطه و استثمار شونده، یعنی زنان و کارگران و قربانی های دیگر، درد اصلی اقتدارگرایی(سلطه طلبی) است که بصورت مردسالاری، بردگی مزدی، امپریالیسم و هیراشی قابل تشخیص است. پس روشن است که از بین بردن اقتدارگرایی و اشکال عینی اش، برای بشر برده، بمعنای آزادی است.
    .
    در مورد جمعیت اقتدارگرای بشر، فعلا آینده برای آنهاست.
    اما این هم روشن است که بهتر است مجبور شوند که در تشکلات کلکتیو یا شورایی ما زنان و کارگران به امورات معیشتی شان بپردازند، که این نیازمند انقلاب است. این آن “دیکتاتوری” است که مارکس و مارکسیستها درگیر نظری آن بوده اند ، اما راه حل درست و روشنی ارائه ندادند و برای همین مجبورید هی سعی کنید روشن ش کنید که نخواهید توانست چون مارکسیستهای دیگر نظری دیگر ارائه خواهند داد.. دیدگاه مارکس در این مورد خرده شیشه اقتدارکرایانه (در عصر ما بورژوایی امپریالیستی مردسالارنه ) دارد. توضیح بدهم.
    کلید قضیه درک این مطلب است که استبداد بر استثمار کننده نباید سیاسی (دیکتاتوری-دموکراسی) فهمیده شود، بلکه باید فرهنگی و اساسا در ارتباط با امرار معاش، یعنی در محل کار فهمیده شود. ما مردان و سرمایه داران را نمیخواهیم کنترل کتیم، میخواهیم از شر اقتدارشان رها شویم و برای همین باید در شرایطی قرار بگیرند که برای بقای زندگی مجبور باشند بدون مالکیت و دولت و هیراشی، زنده بمانند که جایش در تشکلات ماست. سیاسی بودن مارکس، یعنی توجه اش به نقش اقتدار در ادامه انقلاب و دولت سازی، باعث شد که جنبش کمونیستی ترمز کند و جنبش ش موفق نشود و کلی مرتجع از آن بوجود بیاید. سلطه طلبان سیاست بوجود آوردند تا حل مسائل اساسی جامعه را از محل کار بیرون بکشند تا درگیری های آن مانع انباشت ثروت انها نشود و بتوانند از ان ثروت برای حاکمیت و سرکوب استفاده کنند.
    پس،
    ۱ . آینده خوب برای بشر تحت سلطه، از بین بردن فرهنگ سلطه گری ست که در عمل یعنی مبارزه با اشکال عینی اش که ذکر کردم.
    ۲ ۰ رمز موفقیت، بوجود آوردن تشکلات ضد اقتدارگرایی (در محل کار و زندگی) ، بصورت فوری و بی واسطه، برای در هم شکستن سیستم هیراشی و استثمارگری موجود است.
    .
    “اگر آری لطفا بحث اثباتی خود را تحریر کنید! قانونموندی نفی بدون ارایه سنتز هرگز به اصل جهانشول دیالکتیکی «نفی در نفی» منتهی نمی شود! آیا سوال من برای شما روشن است؟”
    .
    قبل از اینکه آنارشیست بشوم، “استاد” ان جیزی شدم که شما میگوئید دیالکتیک و این فلسفه بافی ها. من میتوانم یک‌کتاب قطور در مورد تاریخ دیالکتیک بطور کلی از یونان باستان تا هگل و از هگل به مارکس و از مارکس به مارکسیستها بنویسم. اما بنظر من بیخود و فلسفه بافی است و باید به همان سیستم و متدولوژی رایج علمی برگشت تا جهان و انسان را فهمید. اینهمه اکتشافات در مورد تکامل و انسان و طبیعت شده است و از ماتریالیسم دیالکتیک استفاده نشده، ، ما به دیالکتیک و ماتریالیسم و فلسفه بافی احتیاج نداریم. یک مقال، برخلاف نظر لنین ، برای درک کتاب سرمایه احتیاج به دیالکتیک نداریم، تمام کتاب را میتوانیم از طریق ریاضیات اقتصاد توضیح داد و فهمید.
    تمام کامنتهای من صرفا نفی نیستند و اثباتی هستند و قابل بحث و گفت و شنود اند و میتوانید زیر مقالات مختلف در این سایت مطالعه کنید.
    آنارشیست

  4. آنارشیست گرامی سپاس او توجه شما به متن. آیا شما توضیح بهتری برای آینده بشریت دارید؟ اگر آری لطفا بحث اثباتی خود را تحریر کنید! قانونموندی نفی بدون ارایه سنتز هرگز به اصل جهانشول دیالکتیکی «نفی در نفی» منتهی نمی شود! آیا سوال من برای شما روشن است؟

  5. رابطه حزب با دولت و دیکتاتوری پرولتاریای نویسنده اصلا روشن نیست. چه نه-دولتی که در آن حزب وجود دارد، این حزبی که قرار است دولت درست نکند، چطور حزب است؟ رابطه این ایده که پرستار و معلم هم کارکر است که درست است با ایده ضرورت حزب اصلا روشن نیست. نویسنده سعی کرده است فرضیه دیکتاتوری پرولتاریای مارکس را توجیه کند، اما سیستم مفهومی متناقضی در ذهنش ساخته است. مثال کامبوج خیلی سهل انگارانه و بدون مراجعه به تمام جوانب جامعه بمیان کشیده شده. ار فرضیه مارکس روشن بود، دیگر ضرورت این مقاله وجود نداشت، این را بپذیرید.
    آنارشیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>