راه جبران مردمگرایی مبتذل دیروز، تقابل با مردم امروز نیست / محمد علی اصفهانی
راه جبران مردمگرایی مبتذل دیروز، تقابل با مردم امروز نیست
محمد علی اصفهانی
تا حالا شده است آیا که من و شمای به قول نسل های کنونی، پنجاه و هفتی، از خود پرسیده باشیم که آن هایی که پس از ما آمده اند و خواهند آمد، تا به کی باید تقاص نادانی ها و هول زدگی ها و جوگیر شدن های نسل ما را پس بدهند و در آتشی که ما برای خود و برای آن ها افروخته ایم بسوزند؟
و آیا ما حق داریم یا نداریم که آن ها را به خاطر آن که ما را دوست نمیدارند سزنش کنیم؟
کم نیستند کسانی از نسل ما که شب ها با وجدانی آسوده به خواب میروند، و حتی مفتخرانه شاهکار تاریخی خود را به رخ قربانیان میکشند و آن را چون دشنامی آلوده و خیس به سر و روی آن ها پرتاب میکنند، و آنگاه اگر پاسخی در خور یا نا در خور دریافت کنند، داد و هوار سر میدهند که چرا تفرقه میاندازید و آب دهانی را که به سر وروی شما پرتاب کرده ایم با دستمالِ ضد عفونی نشده و بدون رعایت نکات بهداشتی پاک میکنید.
من در این چند سطر، روی سخنم با این ها نیست، و با جمعِ ـ به نسبت ـ غیر اندک و باید گفت در اکثریتِ کسانی است که نه به دنبال توجیه گذشتهٔ خود هستند، و نه به آنچه در آن زمان کرده اند افتخار میکنند، اما گاه پیش میآید که ناخودآگاه به همان راه دستهٔ دیگر میروند.
روی سخنم در این چند سطر، با یک جمعِ ـ به نسبت ـ غیر اندک و باید گفت در اکثریت، از کل ما بازماندگان قلیل و رو به انقراضِ روزگاران سپری شده است!
ـــــــــــــــــــــــــ
اگر زمانی با یک پوپولیسم پراگماتیک مبتذل، از آنچه اکثریت مردم میپنداشتیمش و اقلیتی بیش نبودند که به دلیل گشاده شدن فضای ابراز وجود سیاسی، و در موقعیتی نامعمول تا پیش از آن، بسیار بزرگتر از اندازهٔ واقعی خود به چشم میآمدند دنباله روی کردیم، راه جبران آن اشتباه این نیست که امروز رو در روی مردم بایستیم و بخواهیم نظر خود را به آن ها تحمیل کنیم.
ممکن است که آنچه ما به آن معتقدیم بسیار درست تر و بر حق تر از آنچه عدهیی دیگر به آن معتقدند باشد.
اما به محض آن که با چنین نگاهی، تکثر آرا را دور بزنیم یا برایش شرط و شروط بگذاریم، از هر گونه صلاحیت و حقانیتی تهی میشویم.
آنچه من به آن معتقدم، اگر به من اجازه دهد که تکثر آرا را دور بزنم یا برایش شرط و شروط بگذارم، قطعاً ناحق و باطل است، اگرچه در تئوری کیفیتی بسیار بهتر از کیفیت اعتقادات دیگران داشته باشد.
تردیدی در این نیست که امروز، از اصلاح طلبِ خواهان «گذار» شده تا چپ کلاسیک و چپِ روزآمد شده، و تا جمهوری خواه و مشروطه خواه و پهلوی خواه، و تا ملی گرای غیر اتنیکی و ملی گرای اتنیکی (ملی گرای قومیت طلب)، تا روشنفکر مستقل و روشنفکر معتقد به یک ایده ئولوژی معین، و تا مسلمان و غیر مسلمان، همه و همهٔ افراد و نیرو های درون صف مردم، در مبارزه با ج.ا سهیم هستند و خواست مشترک و خواست های نامشترکی دارند.
خواست مشترک، پایان دادن به حاکمیت ج.ا است. و خواست های نامشترک تا بخواهی بسیارند.
خواست مشترک اما بدون التزام عملیِ از سر اعتقاد و با طیب خاطر به تکثر آرا، همانی است که ما را به سیاهچالهٔ ۲۲ بهمن رسانید.
همان «همَه با هم» خمینی است.
نه «همِه با هم» زن، زندگی، آزادی.
و خواست های نامشترک نیز بدون پایبندی به تکثر آرا، فاقد کوچکترین ارزش و مشروعیتی هستند، و همان به که نامشترک بمانند.
ـــــــــــــــــــــــــ
یک مورد معین که در شرایط کنونی، اهمیت خاصی پیدا کرده است و باید به آن پرداخت مورد رضا پهلوی و هواداران و حامیان مشروطه خواه و جمهوری خواه اوست.
انکار وجود بخش جدی و قابل توجهی از مردم که به هر دلیلی ـ درست یا نادرست ـ با او و پدر و پدر بزرگ او احساس همدلی میکنند، اگر از سر ناآشنایی با واقعیتِ خوب یا بد فضای ذهنی جامعهٔ امروز ایران نباشد، فریب دادن خود یا دیگران، و یا فریب دادن خود و دیگران با هم است.
و آن کس در برخورد با واقعیت، نیاز به فریب دادن خود یا دیگران، و یا خود و دیگران پیدا میکند که اعتماد به نفس نداشته باشد.
کسی که اعتماد به نفس دارد، برای تغییر دادن واقعیتی که به هر دلیلی ـ به حق یا به ناحق ـ برای او خوشایند نیست، نخست وجود آن را به عنوان یک عینیتِ خارج از ذهن و مستقل از خوشایند و ناخوشایند خود میپذیرد، و بعد به چگونگی تغییر دادن آن فکر میکند.
اما خیلی از کسانی که اعتماد به نفس دارند، اعتماد به نفسشان بالاخره کار دستشان خواهد داد. چرا که شرط معقول بودن اعتماد به نفس این است که در آدم واقعاً چیزی که بشود به آن اعتماد کرد و بر آن استوار بود وجود داشته باشد؛ و اگر وجود نداشته باشد، آدم به جای خوشخیالی، بهتر است که سعی در به دست آوردن آن کند.
این را از آن رو یادآوری کردم که آنچه در این مقاله میآید، کسانی که اعتماد به نفسشان غیر معقول است را، و همچنین کسانی که فاقد اعتماد به نفس هستند و از نزدیک شدن به آنچه برایشان تابو و نزدیک نشدنی است برآشفته میشوند را بر نیاشوبد.
ـــــــــــــــــــــــــ
وقتی که جوانِ بی تجربهٔ از همه چیز و بر همه چیز عاصی شدهیی در یک واکنش خود به خودی و احیاناً شرطی، به پرخاشگری روی میآورد و گناه مجاهدین و دشنام ها و «مرگ بر» گفتن ها و تحریکات مستمر آن ها علیه رضا پهلوی را به پای چپ و راستِ همهٔ به قول خودش پنجاه و هفتی ها مینویسد، برای نلغزیدن و گرفتار نشدن در دایرهٔ بستهٔ کنش و واکنش های ناسنجیدهٔ پایان ناپذیر، باید به گفتگوی دیوانهٔ عاقل با زنجیری که عاقلان دیوانه بر پای او نهاده بودند، در شعر اختر درخشان آسمان ادب ایران، پروین اعتصامی، پناه بُرد که:
ما سبکساریم، از لغزیدنِ ما چاره نیست
عاقلان با این گرانسنگی چرا لغزیده اند؟
برای یک فعال سیاسی مستقل، چه هراسِ تا آنجا جدییی از رضا پهلوی و دوستداران او باید وجود داشته باشد که با ناسزاگویی و تعابیر زننده و تحریک کننده و حتی «مرگ بر» بیان شود و بخشی از جامعه را بیهوده و بی ثمر و بد ثمر علیه بخشی دیگر برانگیزاند؟
مجاهدین اگر چنین میکنند برای خودشان دلیلی دارند. آن ها میبینند که حاصل لابیگری های پر هزینهٔ سالیان درازشان به نزد آمریکاییان به بهای نفی آخرین ذرات هنوز بازمانده از هویت گذشتهٔ خود، و تن دادن به هر شرط و شروطی که آن ها برایشان گذاشته اند، به دلیل مطرح شدن بیشتر از پیش رضا پهلوی و فعالیت های او در خطر افتاده است.
این به کسی که بر سر میز قمار امپریالیست ها ننشسته است و آیندهٔ خود را ژتون بازی چنین میزی نکرده است چه ربطی دارد؟
و چرا او باید خود را برای هیچ و پوچ با بخشی از هم میهنان خود که ـ به درستی یا به نادرستی ـ به رضا پهلوی علاقه دارند و تعدادشان هم اصلاً کم نیست رو در رو قرار دهد و آن ها را علیه خود و جریان فکری و سیاسی خود تحریک کند، و کار به شعار های عکس العملی شرم آوری چون «سه مفسد» بکشد؟
که چه؟
مدتی است که رضا پهلوی، به کابوس مجاهدین تبدیل شده است، و ناسزا ها و دشنام های شبانه روزی و «مرگ بر» گفتن های مجاهدین علیه رضا پهلوی، و بمباران کردن بعضی سایت های معتبر چپ با متونی که با نام های مستعار و رنگارنگ در ستاد تبلیغاتشان تهیه میکنند و میفرستند، عمدتاً به این منظور است که از دیگرانی که هیچ سود و زیانی چه در این سوی و چه در آن سوی قضیه متوجهشان نیست، به عنوان کارت بازی بر سر میز قمار آمریکایی ها استفاده کنند.
کجای این میز قمار به افراد و نیرو های ترقی خواه و متکی به خود در طیف های چپ و راست و میانه ربط دارد؟
و اگر داشته باشد هم چرا باید نشانی فرعی را به عنوان نشانی اصلی به مخاطبان خود بدهند و خاک در چشم آن ها بپاشند؟
مگر ما بر سر این میز قمار نشسته ایم، که نگران باختن در برابر حریف مفروض یا غیر مفروض باشیم؟
یا مگر ما واقعاً فکر میکنیم که در فردای نابودی ج.ا، سلطنت در ایران برقرار خواهد شد و مردم پادشاهی را بر جمهوری ترجیح خواهند داد و خواهند گفت که ما خواهان این هستیم که یک نفر تا آخر عمر بر ما حکومت کند و بعد هم ارشدِ اولاد او (حالا اولاد ذکور یا اناث) جانشین او شود؟
خود رضا پهلوی، ولیعهد نظام پادشاهی هم به چنین چیزی معتقد نیست و بار ها این را گفته است!
واقعیت صحنه، به زبان ساده اینچنین است:
جناح های متعارف امپریالیسم، با محاسبهٔ منافع خود، نسبت به رضا پهلوی نظر مثبتی دارند، و او را به صفت یک نمایندهٔ راستِ میانه که از اول با فرهنگ قابل قبول برای آن ها رشد و پرورش یافته است و به چنان فرهنگی تظاهر نمی کند، و پایگاهی نیز در میان بخشی از مردم خودش دارد ترجیح میدهند.
و جناح های نامتعارف امپریالیسم که به دنبال منافعی دیگر و در پی چیزی دیگر هستند و به تعبیری میتوان آن ها را امپریالیست های کهنه یا از دور خارج شده و روزآمد نشدهیی دانست که درنده خویی هاشان هنوز هم صورتی خام و عریان و وحشی و بی پوشش دارد، از او و ناسیونالیسم او (و پدر او) میترسند.
و برای همین است که این دستهٔ اخیر، نظیر مایک پمپئو (رییس سازمان سیا، و وزیر دفاع بعداً طرد شدهٔ کابینهٔ قبلی ترامپ)، در انواع مراسم و دیدار ها و نشست های کوچک و بزرگ با مجاهدین، با غیظ و کینه و نفرتی کم نظیر علیه رضا پهلوی داد سخن میرانند و به او ناسزا میگویند، و کوچک تر هاشان هم به کنفرانس های جهانی علیه رضا پهلوی شکواییه مینویسند و در مورد دعوت از او اعلام خطر میکنند و از استبداد پدر و جد او سخن میرانند.
تو گویی که اینان جد اندر جد، حامیان شریف و خوشنام و خوشسابقهٔ مردم سراسر جهان از ویتنام تا افغانستان و عراق و فلسطین بوده اند و هستند و حالا از سر خیرخواهی برای مردم ایران، دلواپس بازگشت استبداد سلطنتی شده اند و از این بابت احساس تکلیف شرعی کرده اند!
ـــــــــــــــــــــــــ
و اما دو کلام هم در مقام ختم مقال:
زمانی نه چندان دور، در عهد جرج بوش پسر، در حالی که رهبر مجاهدین، تمام توش و توان خود را برای راندن آمریکا به سوی اشغال ایران در تکمیل اشغال عراق به کار گرفته بود و افراد خود در عراق را به عنوان پیشمرگان ارتش آمریکا به او و ژنرال پترائوس و فرماندهان میدانی جنگ عراق و افسران برگماشته در خاک اشغال شده پیشنهاد میکرد، رضا پهلوی طی سفر های دورهیی در شهر ها و کشور های اروپا، با جدیت و پشتکار، علیه حملهٔ نظامی به ایران هشدار میداد، و به شکلی که برنامه ریزی برای خنثی کردن اقدامات مجاهدین را تداعی میکرد ـ و فکر می کنم که چنین هم بود ـ رهبران جهان را به فاصله گرفتن از ایده های پیدا و پنهان جرج بوش و اعوان و انصار او در بارهٔ ضرورت اشغال ایران و «استقرار دموکراسی از دمشق تا تهران» فرا میخواند.
او، همچنین تا همین اواخر، به درستی، از بیان مخالفت صریح خود با تحریم های اقتصادی علیه مردم ایران در پوشش تحریم ج.ا، کوتاهی نمیکرد، و توضیح میداد که این تحریم ها گرچه قطعاً به ج.ا هم ضربه میزنند، ج.ا را در سرکوب مردم ایران قوی تر، و مردم را آسیبپذیر تر میکنند، و باید به تحریم های دیپلماتیک و راهکار های دیگر فکر کرد.
اما، این روز ها، من نه آن رضا پهلوی، بلکه رضا پهلویِ شاید جوگیر شدهیی را می بینم که مخالفتش با تجاوز به ایران کمرنگ شده است، و بر ضرورت هرچه بیشتر شدن فشار بر گلوگاه مردم ایران تحت عنوان تحریم اقتصادی ج.ا تأکید میکند، و اخیراً هم به تقلید از مجاهدین، فعال کردن «مکانیسم ماشه» را طلب کرده است.
فعال کردن مکانیسم ماشه، یعنی شلیک به قلب مردم ایران برای مجروح کردن بیشتر دست و پای مجروح شدهٔ ج.ا در بیرون ایران.
اگر رضا پهلوی، همچنان به بی توجهی به آنچه او و مجاهدین را از یکدیگر متمایز میکرد و میکند ادامه دهد، شاید در آیندهیی نزدیک، او هم که هواداران افراطیاش بر خلاف تصریحات خود او شاه آینده میخوانندش، مثل خانم رییس جمهور آینده، خواهان قرار دادن کشور ایران (که فعلاً ج.ا، آن و مردم آن را به گروگان گرفته است و سپر خود کرده است) ذیل فصل هفتم منشور ملل متحد نیز بشود.
فصل هفتم منشور ملل متحد، اقدامات نظامی را علیه کشوری که تهدیدی برای صلح جهانی است در صورتی که این اقدامات توسط شورای امنیت ضروری تشخیص داده شود تجویز میکند.
که یکی از نمونه های عملیاش را در لیبی شاهد بوده ایم.
تا جایی که من اطلاع دارم، رضا پهلوی این یکی را هنوز نخواسته است.
و داخل پرانتز، خوب است که او بداند که به احتمال بسیار زیاد، این ایدهیی است که توسط همان بخش از امپریالیست ها که به او دشنام می دهند و در تلاش حذف او هستند و در قسمتی از این مقاله به آن ها اشاره شد، «توصیه» شده است و رله میشود.
نداشتن تجربهٔ عملی، و آلوده نبودن به زرنگی هایی که برای حضور در مناسبات کثیف حاکم بر دنیای اربابان بیمروت جهان لازم است، و حمایت بخشهایی از مردم در جریان جنبش زن، زندگی، آزادی از او، میتواند رضا پهلوی را از خود او ـ خود خوب یا بد او ـ تهی کند.
او اگر میخواهد خودش ـ با خوب یا بد خودش ـ باشد نه فتوکپی دیگران، باید از توصیه های بعضی خیرخواهان نادان یا آلوده یا مشکوک حذر کند.
و ما هم اگر میخواهیم خودمان ـ با خوب یا بد خودمان ـ باشیم نه کارت بازی دیگران بر سر میز قمار، باید بتوانیم که آنچه به آن معتقدیم و ـ به حق یا به ناحق ـ درست میدانیم را بدون زیر پا گذاشتن التزام عملی به تکثر آرا، و بدون تحریک و دشنام و ناسزا بیان کنیم.
۸ فروردین ۱۴۰۴
ققنوس ـ سیاست انسانگرا
در ارتباط با تهدید ترامپ و پاسخ خامنه ای و راه حل ضد اسرائیلی خامنه ای.
—
همانطور که در صدها کامنت توضیح داده شده، راه حل زنان و کارگران منطقه برای رفاه و آسایش، بر خلاف نظر خامنه ای که از بین بردن اسرائیل است و بر خلاف نظر سران کشورهای امپریالیستی که هست سلطه داشتن بر اهالی خاورمیانه ، انقلاب آنارشیستی کمونیستی است.
—
این نوع انقلاب راه حل است چون ما زنان و کارگران تمام جوامع از یک نوع و نژاد هستیم و تفاوتهای ظاهری ما نوعی زیبایی است که اقتدارگرایان و استثمارگران آنها را بصورت زشت جلوه میدهند تا ما را گوشت دم توپ جاه طلبی های خود کنند.
—
بعد از پیروزی انقلاب آنارشیستی کمونیستی، اقتدارگرایان و استثمارگران و استعمارگران دیگر مشغول پرحرفی و اعمال زشت خود نخواهند بود. آنها مثل همه ما هر روز صبح از خواب بیدار می شوند و می روند سرکار. سرکار ارباب و سیستم فرماندهی اش وجود نخواهد داشت، کسی هم مالک وسایل تولید نخواهد بود. چه روند تولید و چه توزیع محلی و جهانی آن از طریق هزاران و یا میلیونها تشکل کلکتیو و شورایی صورت میگیرد. بعد از ارائه نیروی کارشان در خدمت جامعه بشری، اربابان سابق، به خانه برگشته و مثل همه زندگی میکنند و دیگر دولتی وجود نخواهد داشت که آنها در آن برای سرنوشت دیگران تصمیم گیری کنند. تنبیه بزرگ آنها مثل ما بودنشان است، آنها نمی خواهند مثل ما کار کنند و نیروی کارشان را در خدمت هم نوع خود قرار بدهند. فلسفه بافی ها و سیاست بازی های آنها همه فرار از این واقعیت است که مثل ما هستند، ما زنان و کارگران جهان.
—
اگر ما زنان و کارگران سعی کنیم در ارتباط با حامعه هم علمی و منطقی فکر کنیم که چندان مشکل نیست ، نه خرافی و شبهه علمی، پیروز خواهیم بود، در غیر اینصورت قربانی ناآگاهی و جهل خود باقی خواهیم ماند. هیچ پدیده مصنوعی و اجتماعی ی نیست که از قبل بصورت تصور در ذهن انسان ساخته پرداخته نشده باشد. جامعه آنارشیستی کمونیستی قابل تصور و ساخته شدن است
—
پیروزی دور نیست، استعداد هیچ چیز و پیگیری همه چیز است. باید در نقد و نفی ارتجاع پیگیر باشیم.
—
آنارشیست
دنیای غارتگرانه و شیادانه و جنایتکارانه اربابان (امروزه مردان مردسالار و سرمایه داران) جامعه فقط از طریق انقلاب آنارشیستی کمونیستی نابود می شود. بقیه انواع انقلاب بعلت ذات اقتدارگرایانه شان ، جعلی هستند.
بینش و عمل آنارشیستی- کمونیستی به این دلایل تنها آلترناتیو معقول است:
– یک انقلاب فرهنگی انسان شناسانه علمی است، صرفا سرنگونی سیاسی نیست.
– با اخلاق و اعمال بد که نسبی نیست و معیارهای مطلق دارد، مثل دروغ گفتن، استثمار کردن، زور گفتن، از پشت خنجر زدن، جنگ و کلا سیاست، سازش ندارد .
– اقتصادش منطقی و علمی است، یعنی منطبق بر شواهد عینی.
– دولت درست نمیکند که یک عده شیاد و حراف را رئیس و ارباب کند.
– متحد کننده نوع بشر است ، حول آسایش و آرامش .
– تاریخ را خوب و علمی می فهمد.
– در تضاد با خوشبینی کودکان نیست و بزرگ سال شدن در آن فاجعه نیست.
– قادر است جمعیت را کوچک و محیط زیست را اصلاح کند.
– سیستم اسارت نسبی سلسله مراتبی درست نمیکند که همه در آن روانی باشند.
– تبهکار در آن تشویق و تقویت نمیتواند بشود چون روابط اجتماعی بسته و سری نیست.
آنارشیست
عنوان کامنت قبلی را میتوانید با این عوض کنید:
سگ دم تکان می دهد و برای ارباب واغ واغ میکند، ارباب خوشش می آید که بلاخره یک برده وفادار دارد.
آنارشیست
درباره مسئله ۵۷ ی
—
جامعه به استثمارگر و استثمار شونده، تحت سلطه و دارای سلطه تقسیم شده.
—
وقتی که میگوئیم ۵۷ ی منظور کدام ۵۷ ی است؟
—
اگر منظور قسمت استثمارگر و صاحبان سلطه است، یعنی سرمایه داران اسلامی و حکومتشان و یا شاه و بقیه سلطنت طلبان و دوستان و نزدیکان سرمایه دار و حتی نوکر و کلفتهای بازنده شان و یا سرمایه داران غرب و شرق، همه شان میدانند که دنیای ارتجاعی بودن فقط این نیست که آدم کش جمع کنی و تو سر زنان و کارگران ببی سلاح و متحد نشده بزنی، آدم کش جمع میکنند و در رقابت با خود تو، تو سر خودت و نوکر کلفت هایت می زنند. این قانون زندگی مرتجع بودن است. بپذیر یا بمیر.
—
اگر منظور از ۵۷ ی زنان و کارگران است، ارتجاعیون، خمینی، شاه، ترامپ و اربابان سرمایه دارشان، همه با هم در اینکه زن و کارگر باید ناآگاه بمانند و از دنیای حاکمیت و سیاست چیزی ندانند و بردگی کنند، کاملا متحدند. در حقیقت، امکان ندارد که وقتی زنان بخواهند ریشه شر مردسالاری و کارگران بخواهند ریشه شر سرمایه داری و امپریالیسم را در بیاورند و به اشغال دونی تاریخ بیانذازند، با هم علیه آنها متحد نشوند. صد در صد متحد می شوند.
—
پس می بینیم که ۵۷ ی برده داریم که دوست خوب و زیبا و بالقوه انقلاب هستند و ۵۷ ی ارباب متعفن که دشمن انقلاب اند.
—
سرنوشت اربابان به انتخاب خودشان بستگی دارد، بما چه که در خارج آواره هستند و اهالی درجه دو حساب می شوند. تو سر کارگر و سرمایه دارایرانی نمی زدند. به ما چه که ترامپ گفته بمباران شان میکند.
—
اگر ۵۷ ی ها ذوق زده از پیروزی ترامپ و اسرائیل، فکر میکنند که دوران بازگشت آنها فرار رسیده، خواب خوش.
—
در حقیقت یک سیاه چال بزرگ در انتظار آنهاست چون اگر عرضه داشتند یا سرنگون می کردند و یا همان رژیم خود را نگه میداشتند. اربابان شرق و غرب ، اگر به سرنگونی راضی شوند، برنامه دیگری برای جامعه ایران دارند. کسی قرار نیست بقایای سلطنت و مجاهد را برگرداند. بهترین کاندید برای آنها اصلاح طلبان رادیکال هستند. هم باید اسلام بماند، هم سیستم مدرن اقتدار و استثمار فلسفه بافی شود و هم دشمنی نداشته باشی که دنبال انتقام باشد. قهرمان هم که دارند، موسوی، کروبی و زنان زندانی فعلی.
—
آنارشیست
کسانی که داخل ایران زندگی میکنند و از خودخواهیها و توهمات رایج در میان اپوزیسیون خارج از ایران دور هستند ظرافتهای هنرمندانه به کار رفته در این مقاله که نویسنده آن بعنوان یک فعال سیاسی و روزنامه نگار کهنه کار در جریان وقایع فتنه ۵۷ بوده اند را متوجه میشوند.
ایشان خود را پنجاه و هفتی و مقصر میبینند، اما ما همه کسانی که در آن فتنه حضور داشتند را پنجاه و هفتی نمینامیم. پنجاه و هفتیها از نظر ما آنهایی هستند که به قول ایشان در قسمتی از مقاله:
«مفتخرانه شاهکار تاریخی خود را به رخ قربانیان میکشند و آن را چون دشنامی آلوده و خیس به سر و روی آن ها پرتاب میکنند، و آنگاه اگر پاسخی در خور یا نا در خور دریافت کنند، داد و هوار سر میدهند که چرا تفرقه میاندازید و آب دهانی را که به سر وروی شما پرتاب کرده ایم با دستمالِ ضد عفونی نشده و بدون رعایت نکات بهداشتی پاک میکنید.»
من شخصا به شاهزاده برای دوران گذار به پادشاهی یا جمهوری به انتخاب مردم در رفراندم بعد از پیروزی اعتماد دارم، اما از انتقادات مسئولانه ای که از ایشان در بخش پایانی مقاله (و اما دو کلام هم در مقام ختم مقال) شده گزیده نشده ام و با بیشتر آنها موافقم.
نویسنده فکرمیکند چون خودش مطالب منافقین را میخواند هنوز که هنوز است منافقین در ذهنیت آن کارگر وآن حلبی آباد نشین وآن خانم خانه دار و…آن مردم وجود دارد.
سالهاست که اشغالگران اسلامی حاکم بر ایران و همان “بقول نویسنده” جناح های نا متعارف امپریالیسم درراستای ترساندن ایرانیان ازجانشینی منافقین با یک دیگرهمکاری دارند اما نتوانسته اند سر سوزنی توجه ایرانیان را بدانها معطوف وآنها رااز ترس لولو خانه نشین کنند.
اما در مورد روی خوش “بقول نویسنده” جناح های متعارف امپریالیسم به شازده رو دست مانده ما ایشان هیچ فاکتی در مورد روی خوش آنهاارائه نمیکند.
بنابراین این نظر وادعای نویسنده است ونه یک واقعیت عینی قابل مشاهده.
منشاء تقسیم بندی امپریالیسم به متعارف ونا متعارف نویسنده نگاه کهنه به امپریالیسم بخاطر نداشتن تصویری مادی از تضاد نهادینه شده در گلوبالیسم یا همان دیکتاتوری دیجیتالی انترناسویانیالیزم سرمایه با هر نوع به اصطلاح ملی گرائی ولو ملی گرائی ارتجاعی شیعی شازده رو دست ما مانده ودر کل تضاد آن با هرنوع هویت وملیت انسانهامیباشد.
اما در مورد تائید نگاه “همه با هم” شازده از سوی نویسنده البته با کلمات دیگرباز هم درتضاد با واقعیت دو قطبی موجود در جامعه میباشد.
در معنی تنها ماندن ایرانیان در جنبش زن زندگی آزادی خود به تنهائی دو قطبی بودن را نشان داد و جائی برای نظرات ذهنی باب میل برخی اندرجمع اضداد(مسلمان وایرانی) باقی نگذاشت.
اگر روشنگری این را درج نمود واگر نویسنده بجای اتهامات همیشگی حاظربه تبادل نظر بویژه در مورد دوقطبی بودن جمعیت ایران باشد بسیار بهتر است.
تحلیلی که بناش بر «…جناح های متعارف امپریالیسم، با محاسبهٔ منافع خود، نسبت به رضا پهلوی نظر مثبتی دارند، و او را به صفت یک نمایندهٔ راستِ میانه…» گذاشته شده و در «راه جبران آن اشتباه»، شعار «مرگ بر سه مفسد…» منزل شازده، قول رعایای عاریایی در حضور ارباب ومنزل به «نبش قبر مصدق و مجاهد وتودهایها و سوزوندن استخونهای اونا» و ملاقاتهای شازده با امثال نتانیاهوی جنایتکار رو نمیبینه، متأسفانه انگار که از ترس فرقه رجوی و «جبران آن اشتباه»، داره از پس بوم به جای بمراتب بدتری میافته!
من پیشترها توی همین حاشیه نویسیها، مقایسه کارنامه عملی جنایتکاری حاکم با استبداد کودتایی وابسته فاسد شاهنشاهی رو نوشته بودم… و اضافه بر اون اینکه بنظر من از مهمترین درسهای انقلاب ۵۷ اینه که همیشه راه سومی مستقل از دارودستههای تاریخاً اثبات شده، مستبد، کودتاچی، وابسته و فاسد و… همیشه راه سوم رو باید جست و رفت.
افسوس و هزاران افسوس!
جامعه کمونیستی آنارشیستی چه جامعه تک بعدی گرا (غیر تگثرگرا”) ست که:
در آن استثمار نیروی کار،
سلطه و زورگویی،
آدمهای ثروتمند زیبا و تمیز و حمام رفته،
گانگستر،
بمب اتم ساز و انداز،
جت جنگنده،
بمب افکن،
بمب شیمیائی،
فقر میلیاردی،
کاخ،
زن بازی،
از پشت خنجر زدن،
تبعیض نژادی های گوناگون،
سیاست بازی،
خرافات گوناگون، از جمله مذاهب،
سر بریدن حیوانات،
اشغال محیط زیست حیوانات،
شارلاتان،
شکنجه گر،
نابودی محیط زیست وسایر زیبائی ها متنوع اینچنینی،
وجود نخواهد داشت.
در جامعه تک بعدی (غیر متکثر) آنارشیستی کمونیستی،
آدم دلش برای شاه،
بانک دار،
کشیش و آخوند،
سیاستمدار شیاد،
سرمایه داران گوناگون و متنوع،
خمینی
رضا پهلوی،
رضا شاه،
محمد رضا شاه،
آقای اصفهانی،
واقعا تنگ می شود،
چه جامعه خسته کننده ای است جامعه آنارشیستی کمونیستی!
—-
آنارشیست