سه نوشته از جان بِلِمی فاستر، ترجمه: پویان کبیری
امپریالیسم و استعمار مهاجرنشین سفیدپوست در نظریهی مارکسیستی
نویسنده: جان بِلِمی فاستر
مندرج در مجلهی بررسی ماهانه(مانتلی ریویو)، جلد 76، شمارهی 9، فوریه 2025
ترجمه: پویان کبیری
فوریه 2025
مفهوم استعمار مهاجرنشین همواره عنصری کلیدی در نظریهی مارکسیستی دربارهی امپریالیسم بوده است، مفهومی که طی یک قرنونیم بهتدریج تکامل یافته است. امروزه، ظهور مجدد جنبشهای قدرتمند بومی در مبارزات مربوط به بقای فرهنگی، زمین، حاکمیت و بهرسمیتشناسی، همراه با مقاومت در برابر نسلکُشیئی که دولت اسرائیل بر مردم فلسطین در سرزمینهای اشغالی تحمیل کرده است، مفهوم استعمار مهاجرنشین را به کانون بحثهای جهانی کشانده است. در چنین شرایطی، بازخوانی و بازسازی درک مارکسیستی از رابطهی میان امپریالیسم و استعمار مهاجرنشین، گامی اساسی در حمایت از جنبشهای بومی و شورش جهانی علیه امپریالیسم به شمار میرود.
چنین بازیابی و بازسازی از تحلیلهای مارکسیستی در این حوزه از اهمیت ویژهای برخوردار است، چراکه در ربع قرن گذشته، پارادایم جدیدی در مطالعات استعماری مهاجرنشین پدید آمده است که توسط روشنفکران برجستهای مانند پَتریک وُلف و لورنزو وراسینی در استرالیا بنیان گذاشته شده است. این موضوع اکنون بهعنوان یک رشتهی مستقل در سطح جهانی شناخته میشود _ رشتهای که در شکل مسلط کنونی خود در دانشگاهها، بر «منطق حذف» محض، متمرکز است. به این ترتیب، استعمار مهاجرنشین بهعنوان یک مقولهی تحلیلی مبتنی بر اجتماعات خودمختار مهاجران، از استعمار بهطورکلی و همچنین از امپریالیسم، استثمار و طبقه جدا شده است. 1
در این معنا، اغلب گفته میشود که استعمار مهاجرنشین به خودی خود نیرویی غالب در سطح جهانی است. به بیان وراسینی، «قدرتی که به هژمون جهانی تبدیل شد، یک قدرت استعماری مهاجرنشین بود…، اشغالگریهای بسیار آمریکا در سراسر جهان، اشغالگریهای استعماری مهاجرنشین هستند.» اکنون به ما گفته میشود که نهتنها مستعمرههای مهاجرنشین «خالص» یا معمولی_ایدهآل مانند ایالات متحده، کانادا، استرالیا، نیوزیلند و اسرائیل را میتوان، آنگونه که وُلف در ابتدا مطرح کرد، درنظر گرفت، بلکه «کل آفریقا» بهعلاوهی بیشتر آسیا و آمریکای لاتین نیز تا حد قابلتوجهی تحت تأثیر «منطق حذف»، برخلاف منطق استثمار، شکل گرفتهاند. در برخی روایتها، بهجای آنکه استعمار مهاجرنشین بهعنوان بخشی جداییناپذیر از توسعهی نظام جهانی امپریالیستی در نظر گرفته شود، به تبیینی کامل از خود تبدیل شده است. 2Top of Form
انکار اهمیت کارهای افرادی مانند پَتریک وُلف و لورنزو وراسینی و پارادایم جدید استعمار مهاجرنشین، نادرست خواهد بود. همانطور که روکسَن دونبار-اورتز در کتاب “نه «ملتی از مهاجران»: استعمار مهاجرنشین، برتری سفیدپوستان و تاریخ محو و حذف“ بیان میکند، وُلف تحقیقات پیشگامانهای انجام داد و نشان داد که «استعمار مهاجرنشین یک ساختار است، نه یک رویداد.» او خدمت بزرگی در مطرح کردن مفهوم استعمار مهاجرنشین و قرار دادن کل مبارزهی بومیان در مرکز مسائل انجام داد.
بااینحال، خانم دونبار-اورتز در نقدی اصلاحی بر روایت وُلف میافزاید که در مورد ایالات متحده، بنیانگذاران آن صرفن استعمارگران مهاجرنشین نبودند، بلکه امپریالیستهایی بودند که تسخیر قاره و دستیابی به اقیانوس آرام و چین را در چشمانداز خود داشتند. از همان ابتدا، گسترش امپریالیسم ایالات متحده هیچ حدومرز سرزمینی نداشت و هدف آن ایجاد امپراتوریِ نامحدود بود. استعمار مهاجرنشین به جای آنکه این مسیر امپریالیستی جهانی که ریشههای آن در خودِ سرمایهداری نهفته است را تعریف نماید، آن را تقویت نمود. همین نشان میدهد که یک رویکرد ماتریالیست-تاریخی به استعمار مهاجرنشین وجود دارد که آن را بهطور دیالکتیکی مرتبط با سرمایهداری، استعمار و امپریالیسم، و نه بهعنوان مقولهای جداگانه، میبیند. 3
مارکس و استعمار مهاجرنشین
امروزه در پژوهشهای مربوط به استعمار مهاجرنشین، بهطور گسترده پذیرفته شده است که کارل مارکس در این حوزه- بهویژه در بحث خود دربارهی «اصطلاحن انباشت اولیه»، اشارههایش به استعمار بهمعنای دقیق کلمه یا استعمار مهاجرنشین و تحلیلش از ادوارد گیبون ویکفیلد و «نظریهی مدرن استعمار» که با آن جلد نخست کاپیتال (سرمایه) را به پایان رساند- متفکری بنیانگذار بوده است.4 بااینحال، چنین شناختی از اشارههای متعدد مارکس به استعمار مهاجرنشین، بهندرت منجر به آشکار شدن عمق کامل تحلیل او در این زمینه میشود.Bottom of Form
مارکس به عنوان یک مرجع در فلسفهی یونان باستان که پایاننامهاش را دربارهی فیلسوف ماتریالیست باستانی اپیکور نوشته بود، با “کلروکی” cleruchy (یا کُلونی) یونان باستان یا مستعمرهی مهاجرنشینی که بهعنوان گسترشی از دولت_شهر آن تأسیس شده بود، بسیار آشنا بود. از بسیاری جهات، برجستهترین کلِروکی آتنی جزیره/دولت-شهر ساموس بود که زادگاه اپیکور بود و والدین او خود کِلروچ یا مهاجران استعمارگر بودند. کلروکی در ساموس در سال ۳۶۵ پیش از میلاد تأسیس شد، زمانی که آتنیها ساکنان جزیره را به زور از آنجا اخراج کرده و آنها را با شهروندان آتنی که از میان جمعیت فقیر و پُرکثرت آتن انتخاب شده بودند، جایگزین کرده و ساموس نه تنها به یک مستعمرهی مهاجرنشین، بلکه همچنین به یک دولت پادگانی در درون امپراتوری آتنی تبدیل شد.
Top of Form
Bottom of Form
اختلاف در دنیای یونان بر سر کلروکی در ساموس متعاقبن در مرکز دو جنگ بزرگ که آتن به راه انداخت، قرار گرفت و منجر به سقوط نهایی آتن به عنوان یک قدرت بزرگ با شکست آن توسط مقدونیه در سال ۳۲۲ پیش از میلاد شد. این امر باعث برچیده شدن کلروکی در ساموس (مطابق با حکمی که اسکندر مقدونی مدت کوتاهی قبل از مرگش صادر کرده بود)، اخراج مهاجران آتنی و بازگشت جمعیت اصلی به جزیره شد.5
برای مارکس و دیگر اندیشمندان تحصیلکردهی کلاسیک در قرن نوزدهم، کلروکی آتنی در ساموس نمایانگر یک مدل خالص از استعمار بود. اگرچه استعمار مهاجرنشین تحت سرمایهداری به اشکال جدید و وحشیانهتری درآمد که توسط مذهب و نژادپرستی تقویت میشد، اما پدیدهی زیربنائی آن در دوران باستان به خوبی شناخته شده بود و برای دانشپژوهان قرن نوزدهم آشنا بود. مارکس در تحلیل خود از استعمار در کاپیتال و جاهای دیگر، از آنچه که امروزه «استعمار مهاجرنشین» نامیده میشود، بهعنوان «استعمار به معنای دقیق کلمه» یاد میکند_کاربردی که بعدها توسط فردریک انگلس و لنین نیز مورد استفاده قرار گرفت.6 مفهوم استعمار به معنای دقیق کلمه، بهوضوح دیدگاه کلاسیک متمرکز بر دوران یونان باستان را منعکس مینماید. علاوه بر این، هرگونه استفاده از واژهی «مهاجرنشین» برای اصلاح «استعمار» در قرن نوزدهم به عنوان چیزی زائد و غیرضروری تلقی میشد، زیرا ریشهشناسی واژهی «استعمار»، که از زبانهای لاتین و رومی مشتق شده، به کلمات کُلونوس(Colonus) و کُلونا(Colona) باز میگردد که به معنای «کشاورز» یا «مهاجرنشین» میباشند.7 بنابراین، معنای اصلی واژهی استعمار به معنای دقیق کلمه مهاجرنشینی بود. اما تا قرن بیستم، معنای استعمار به حدی گسترده شد که دیگر با ریشههای تاریخی کلاسیک یا ریشههای زبانی آن مرتبط نبود و استفاده از اصطلاح «استعمار مهاجرنشین» را قابل پذیرشتر ساخت.
استعمار به معنای دقیق کلمه، از نگاه مارکس، دو شکل داشت که هر دو پیششرطی بهعنوان منطق نابودسازی داشتند. در مفهوم قرن نوزدهمی، «نابودسازی» هم شامل ریشهکن کردن قهری و هم اخراج بود.8 «نوع اول» توسط کشورهایی مانند «ایالات متحده، استرالیا و غیره» نمایندهگی میشد، که با شکلی از تولید که برپایهی «انبوهی از مهاجرنشینان کشاورز» که «برای تولید معیشت خود» به راه افتادند، مرتبط بود و بنابراین، شیوهی تولید آنها بلافاصله دارای سرشت سرمایهداری نبود. «نوع دوم» متشکل از «مزرعههای بزرگی بود که در آن گمانهزنیهای تجاری از ابتدا نقش داشت و تولید برای بازار جهانی درنظر گرفته شده بود». این نوع بخشی از «شیوهی تولید سرمایهداری بود، هرچند فقط در مفهوم رسمی، زیرا بردهگی سیاهپوستان [در مزارع دنیای جدید] مانع کار مزدی آزاد آنها، که اساس تولید سرمایهداری است، میشد. اما کسبوکار یا تجارتی که در آن از بردهها استفاده میشد، توسط سرمایهداران اداره میشد.”9
استعمار مهاجرنشین نوع اول، یعنی مستعمرهنشینان کشاورز، در شمال ایالات متحده غالب بود، در حالی که نوع دوم آن، که بر اساس مزارع بزرگ بردهداری پایهریزی شده بود، بر جنوب ایالات متحده تسلط داشت. نوع دوم، یا آنچه که مارکس از آن بهعنوان «استعمار دوم» نیز یاد میکند، ریشه در کار بردهگی و اقتصادهای مزارع بزرگ داشت که توسط سرمایهدارانی که خود مالکان بزرگ زمین هم بودند، اداره میشد و روابط سرمایهداری با بردهداری «پیوند زده شده» بود. مستعمرات مهاجرنشین در جنوب [ایالات متحده] پیش از جنگ داخلی، در حالی که عمدتن برپایهی بردهداری در مزارع بزرگ بودند، همچنین شامل تعداد نسبتن زیادی از «مهاجرین کشاورز» یا سفیدپوستهای فقیری بود که بر اساس تولید برای مصرف شخصی در حاشیه زندگی میکردند، زیرا مالکان مزارع بَرده، حاصلخیزترین زمینها را تصرف کرده بودند.10
به این ترتیب، رویکرد مارکس در برخورد به استعمار مهاجرنشین نه تنها شامل منطق نابودسازی که علیه ملتهای بومی اعمال میشد، بلکه اشکال دوگانهی تولید (کشاورزان آزاد و بردهداری در مزارع بزرگ)، که در ساختار استعماری مهاجرنشین ایجاد شده بود، را نیز در بر میگرفت. با این حال، دیالکتیک کلی استعمار مهاجرنشین بهعنوان پیششرط خود، نابودی (از جمله اخراج) جمعیتهای بومی را داشت. همانطور که مارکس در جلد اول سرمایه بیان میکند:
“کشف طلا و نقره در آمریکا، ریشهکنی، به بردگی گرفتن و دفن جمعیت بومی آن قاره در معادن، آغاز فتح و غارت هند، و تبدیل آفریقا به حفاظتگاهی برای شکار تجاری سیاهپوستان، همهگی مسائلیاند که مشخصهی طلوع عصر تولید سرمایهداری هستند. این اقدامات ایدهآل، لحظات اصلی انباشت اولیه هستند…
رفتار با جمعیت بومی، البته، در مستعمرات_مزرعهای که به طور انحصاری برای تجارت صادراتی ایجاد شده بودند، مانند هند غربی و در کشورهای غنی و پرجمعیت مانند مکزیک و هند که غارت شده بودند، در هولناکترین حالت خود بود. اما حتی در مستعمرات به معنای دقیق کلمه نیز، ویژهگی مسیحی انباشت اولیه پنهان نماند. در سال 1703، نمایندگان هوشیار پروتستانیسم، خالصترینهای نیوانگلند، با تصویب قوانینی در مجمع خود، برای هر پوست سر بومی آمریکایی و هر سرخپوست اسیر، جایزهای 40 پوندی تعیین کردند؛ در سال 1720، جایزهای 100 پوندی برای هر پوست سر تعیین شد؛ در سال 1744، پس از آنکه خلیج ماساچوست یک قبیله خاص را به عنوان شورشی اعلام کرد، قیمتهای زیر تعیین شدند: برای پوست سر یک مرد 12 ساله و بالاتر، 100 پوند به پول جدید، برای یک اسیر مرد 105 پوند، برای زنان و کودکان اسیر 50 پوند، و برای پوست سر زنان و کودکان 50 پوند.”11
اهمیت واقعی این ساختار قیمتگذاری وحشیانه، همانطور که مارکس در اینجا بیان کرده است، در منطق نابودسازی نهفته بود، زیرا ارزش اسیران مرد فقط کمی بیشتر از پوست سرشان ارزیابی میشد، که خود نماد مرگ آنها بود؛ در حالی که زندگی زنان و کودکان به سادهگی معادل ارزش پوست سرشان بود.
منبع اصلی مارکس در مورد استعمار و رفتار با بومیان در سراسر جهان، زمانی که سرمایه را نوشت، کتاب ویلیام هاوِت به نام “استعمار و مسیحیت: تاریخ عمومی رفتار با بومیان توسط اروپاییها در تمام مستعمراتشان” (۱۸۳۸) بود. موضوع اصلی کتاب هاوِت در رابطه با مستعمرات بریتانیایی در آمریکای شمالی، نابودسازی (شامل انقراض و اخراج) جمعیت بومی بود.
او که در مقطع زمانی “رد اشکها“( (The Trail of Tears* در ایالات متحده مینوشت، «کارزارهای نابودکنندهی ژنرال جکسون» را توصیف کرد. در این خصوص، او از بیانیهی اندرو جکسون در ۲۷ مارس ۱۸۱۴ نقلقول کرد که اعلام کرده بود: «مصمم به نابودی همهی آنها هستم». هاوِت مشاهده نمود که مردمان بومی آمریکا «به زمینهای بایر [مناطق غیرقابل کشت حاشیه] رانده شده، یا به نابودی کشانده شدند.”12
*(اصطلاح “رد اشکها“، در اشاره به جابجایی اجباری و قهری 60 هزار نفر از قبائل سرخپوست منطقهی جنوبشرقی ایالات متحده (از جمله قبائل چروکی، کریک، چیکاساو، چوکتاو و سمینول) بهعلاوهی هزاران نفر از بردگان سیاهپوست در بین سالهای 1830 تا 1850 و اسکان آنان در کمپهای به اصطلاح سرخپوستی در غرب رودخانهی میسیسیپی میباشد که توسط دولت ایالات متحده آمریکا انجام شد. در این جابجائی اجباری، دهها هزار نفر از آنان در معرض گرسنهگی و بیماریهای کشنده قرار گرفتند که یا قبل از رسیدن به مقصد و یا اندکی پس از رسیدن، جان خود را از دست دادند. بسیاری از محققان “رد اشکها“ را بهعنوان نمونهای از نسلکشی بومیان آمریکا میدانند و برخی دیگر آن را بهمثابه پاکسازی قومی طبقهبندی کردهاند. مترجم)
او در مورد شرایطی که ملل بومی جنوب در مواجهه با پیشروی مهاجران سفیدپوست با آن روبهرو بودند، توضیح داد:
“هیچ چیزی نخواهد توانست از تبعید نهایی این قبایل جنوبی جلوگیری نماید: آنها باید از رود میسیسیپی عبور کنند تا زمانی که جمعیت سفیدپوست به اندازهی کافی افزایش یابد که آنها را مجبور به عبور از میسوری کند؛ سپس تنها دو مانع بین آنها و نابودی باقی خواهد ماند_کوههای راکی و اقیانوس آرام. هرجا که اکنون از آن قبایل میشنویم، مربوط به یک تهاجم تازه علیه آنها است_ اخراجِ بخش جدیدی از آنها_و بومیان غمگینی که به سمت مناطق وحشی (بیآب و علف_مترجم) غربی حرکت میکنند.”13
برای مارکس، منطق نابودسازی که توسط استعمار مهاجرنشین انگلیس در آمریکای شمالی معرفی شد، بهطور تاریخی با فتوحات و غارتهای قبلی و پیوستهی ایرلند که ثروتهای طبیعی آن بهطور مداوم توسط انگلستان تخلیه میشد، مرتبط بود. او استدلال نمود که همان «طرح نابودکردن» که با بیشترین خشونت توسط انگلیسیها و اسکاتلندیها علیه ایرلندیها به کار گرفته شده بود، بعدن در مستعمرات بریتانیا در آمریکای شمالی «علیه سرخپوستان» به کار گرفته شد.14 در ایرلند، آنچه که اغلب بهعنوان سیاست نابودسازی نامیده میشد، همراه با محدودسازی زمینها در انگلستان، جمعیت مازاد نسبتن عظیمی ایجاد کرد که انقلاب صنعتی اولیه در انگلستان قادر به جذب آن نبود و این امر به جریان مداومی از مهاجران انگلیسی، ایرلندی و ایرلندی_اسکاتلندی به آمریکای شمالی منجر شد، جایی که آنها سعی داشتند بومیان آمریکایی را نابود کنند تا فضایی برای پیشروی خود ایجاد نمایند. فرآیند مشابهی در ولز جدید جنوبی(New South Wales) (که در اصل یک مستعمرهی کیفری در استرالیا بود) در ارتباط با رفتار استعمارگرانهی مهاجران با مردم بومی استرالیا رخ داد، همانطور که هاوِت توضیح داده است.15
مارکس و انگلس همچنین عمیقن نگران استعمار مهاجرنشین فرانسه در الجزایر بودند که در زمان خود آنها رخ میداد و آنها در کنار مقاومت بومیان الجزایری قرار گرفتند.16 جمعیت بومی الجزایر در سال ۱۸۳۰ تقریبن ۶ میلیون نفر بود. تا سال ۱۸۵۲، پس از جنگ تمامعیار فرانسه برای نابودی بومیان، که شامل سیاست زمین سوخته و قحطی بعدی بود، این جمعیت به 5/2میلیون کاهش یافت.17 در همین حال، از روشهای «حقوقی» نیز برای تصاحب اراضی عمومی استفاده میشد، که قرار بود به مالکیت خصوصی مهاجرنشینان تبدیل شود. مارکس در برگزیدههایی که در دههی ۱۸۷۰ از کارهای مردمشناس روسی، م. م. کووالِفسکی، منتشر کرد، تحلیل مفصل دقیقی از «برنامهی استعمارگران اروپایی» در الجزایر و «تصاحب زمینهای جمعیت بومی توسط استعمارگران و زمینخواران اروپایی» فراهم کرد. مارکس پس از یک اقامت کوتاه در الجزیره در اواخر عمرش، که به عنوان بخشی از استراحت درمانی که پزشکاش تجویز کرده بود، انجام شد، استدلال کرد که برای بومیان الجزایری هیچ امیدی « بدون یک جنبش انقلابی» وجود ندارد.18
در سال ۱۸۸۲، انگلس موضوع مستعمرات مهاجرنشین انگلیس را در نامهای به کارل کائوتسکی مطرح کرد و نوشت:
“همانطور که من میبینم، مستعمرات به معنای دقیق کلمه، یعنی کشورهائی که توسط مهاجران اروپایی اشغال شدهاند مانند کانادا، کیپ [آفریقای جنوبی] و استرالیا، همهگی مستقل خواهند شد؛ از طرف دیگر، کشورهائی که صرفن تحت فرمانروائی [قدرتهای استعماری] قرار دارند و بومیان در آنها ساکن هستند، مانند هند، الجزایر و متصرفات هلندی، پرتغالی و اسپانیایی، بایستی موقتن تحت تصرف پرولتاریا قرار گیرند و با حداکثر سرعت ممکنه به سوی استقلال هدایت شوند. گفتن این که چطور این روند توسعه خواهد یافت، دشوار است. هند، به احتمال زیاد، ممکن است انقلابی را آغاز نماید… . همین میتواند در جاهای دیگر نیز اتفاق بیفتد، مثلن در الجزایر و مصر، و این قطعن برای ما [یعنی مبارزهی سوسیالیستی در اروپا] بهترین خواهد بود.”19
امپریالیسم و استعمار مهاجرنشین
لنین در سال 1916 از نامهی انگلس به کائوتسکی در سال 1882 نقلقول کرد، از جمله اشاره به «مستعمرات به معنای دقیق کلمه» و به وضوح با تحلیل انگلس موافق بود.20 اما کمینترن در پرداختن به مسئلهی استعمار مهاجرنشین کُند بود. این امر تنها در کنگرهی دوم، دربارهی مسائل ملی و استعماری در سال 1928، در «تزهای مربوط به جنبش انقلابی در مستعمرات و نیمهمستعمرات» رخ داد که به منظور نقد سیستم جهانی امپریالیستی نوشته شده بود و استعمار مهاجرنشین بخشی کلیدی از آن محسوب میشد. در این سندِ کمینترن، تمایز شدیدی بین مستعمرات مهاجرنشین و سایر مستعمرات ترسیم شد. این سند میگوید:
در مورد کشورهای مستعمره، باید بین آن مستعمراتی که کشورهای سرمایهداری بهعنوان مناطق مستعمرهشده برای جمعیت مازادشان استفاده کردهاند و به این ترتیب به ادامهی سیستم سرمایهداری آنها تبدیل شدهاند (استرالیا، کانادا و غیره) و آن مستعمراتی که توسط امپریالیستها عمدتن بهمثابه بازاری برای کالاهای آنها، بهعنوان منبع مواد خام و عرصههایی برای صدور سرمایه مورد استثمار قرار میگیرند، تفاوت قائل شویم. این تفکیک نه تنها از لحاظ تاریخی، بلکه همچنین از لحاظ اقتصادی و سیاسی اهمیت زیادی دارد.
مستعمرات نوع اول، بر اساس روند توسعهی عمومی خود به «قلمروها» تبدیل میشوند، یعنی بهعنوان اعضای یک سیستم امپریالیستی معین، با حقوق برابر یا تقریبن برابر. در این مستعمرات، توسعهی سرمایهداری ساختار طبقاتی مشابه آنچه در متروپل وجود دارد را در میان جمعیت سفیدپوست مهاجر بازتولید مینماید، درعین حالی که جمعیت بومی، در بیشتر قسمتها، عمدتن نابود شده است. در اینجا نمیتوان درباره رژیم استعماری [بر مبنای خارجی] به شکلی که در مستعمرات نوع دوم مشاهده میشود، هیچ حرفی زد.
بین این دو نوع، یک نوع انتقالی (به اشکال مختلف) وجود دارد که در آن، در کنار انبوه جمعیت بومی، جمعیت بسیار قابل توجهی از مهاجران سفیدپوست نیز وجود دارد (مانند آفریقای جنوبی، نیوزیلند، الجزایر و غیره). بورژوازی که از متروپل آمده، در اصل در این کشورها (مستعمرات مهاجرنشین) هیچ چیز دیگری جز «امتداد استعماری» بورژوازی متروپل نیست.21
کمینترن در ادامه به این نتیجه رسید که:
“متروپل به میزان معینی به تقویت زیرمجموعهی سرمایهداری خود در مستعمرات علاقهمند است، بهویژه زمانی که این زیرمجموعهی امپریالیسم در به بردهگی کشاندن جمعیت بومی اصلی یا حتی در نابودی کامل آن موفق باشد. از سوی دیگر، رقابت بین نظامهای امپریالیستی مختلف برای نفوذ در کشورهای نیمهمستقل [با جمعیتهای بزرگ مهاجر] میتواند به جدایی آنها از متروپل نیز منجر شود.”22
بنابراین، آنچه که در تحلیل کمینترن در سال 1928 بیرون آمد، با تکیه بر آثار پیشین مارکس، انگلس و لنین، مفهومی از استعمار مهاجرنشین بود که بهمثابه بخشی جدائیناپذیر از یک نظریهی کلی سیستم جهانی امپریالیستی بهشمار میرفت. از دیدگاه کمینترن، نژاد، که حالا دیگر بهطور عمده در قالب مفاهیم بیولوژیکی دیده نمیشد، بلکه بهطرز فزایندهای از منظر مقاومت فرهنگی نگریسته میشد _ همانطور که در اثر ویلیام ادوارد بی. دوبوا (W. E. B. Du Bois) آمده_ به صراحت مورد بحث قرار گرفت و با مفهوم «سفیدی» بر این تأکید شده بود که اینها مستعمرات مهاجرنشین «سفیدپوست» بودند.23 اعلامیهی کمینترن در خصوص استعمار مهاجرنشین، همزمان با اولین بررسیهای فلسطینیان دربارهی این موضوع در دهههای 1920 و 1930 بود.24
همچنین در دههی 1920، مارکسیست پِروئی، خوزه کارلوس ماریاتِگوئی، دربارهی «عملکرد اسپانیاییها در نابودی جمعیت بومی و تخریب نهادهای آنها» نوشت. او اشاره کرد که «استعمارگران اسپانیایی طرحی برای کاهش جمعیت در پِرو ارائه دادند.» با این حال، این روند با «به بردهگی گرفتن» و سپس «ادغام یا همسانسازی سرخپوستان» پیگیری شد و از منطق نابودسازی محض استعمار مهاجرنشین فاصله گرفت، چرا که تقاضا برای نیروی کار تبدیل به ملاحظهی اصلی شد. در اینجا، همانطور که ماریاتِگوئی تشخیص داد، هدف اصلی استعمار از تصرف اراضی بومیان و درنتیجه حذف آنها، به تأکید بر استثمار نیروی کار آنها تغییر کرده بود.25
کمینترن در سال 1943 توسط اتحاد جماهیر شوروی در لحظهای بحرانی از جنگ جهانی دوم منحل شد، بهگونهای که نشان دهد شکست آلمان نازی بر هر چیز دیگری اولویت دارد. با این حال، مفهوم استعمار مهاجرنشین بعد از جنگ جهانی دوم توسط اقتصاددان مارکسیست پال ای. باران، که در آن زمان استاد دانشگاه استنفورد بود، به نظریهی وابستگی منتقل شد. باران در روسیه تزاری به دنیا آمده و تحصیلات اقتصادی خود را در شوروی، آلمان و ایالات متحده گذرانده بود. او دکترین کمینترن در مورد استعمار مهاجرنشین را به مسئلهی توسعه و توسعهنیافتهگی متصل نمود.
باران در سال 1957، که کتاب «اقتصاد سیاسی رشد» را نوشت، بین «تأثیر ورود اروپای غربی به آمریکای شمالی (و استرالیا و نیوزیلند) از یک سو و «گشایش» آسیا، آفریقا یا اروپای شرقی توسط سرمایهداری غربی» از سوی دیگر تفاوت قائل شد. در مورد اول، اروپائیان غربی با «بُنمایهی سرمایهداری» آمدند و پس از حذف ساکنان اصلی، بهعنوان ساکنین دائمی مستقر شدند و جامعهای ساختند که «از ابتدا ساختار سرمایهداری داشت.”26
با این حال، وضعیت در مورد آسیا و آفریقا متفاوت بود:
“جایی که آب و هوا و محیط طبیعی بهگونهای بود که ممکن بود مهاجران اروپای غربی را به خود جذب نماید، آنها با جوامعی روبرو شدند که فرهنگهای غنی و باستانی داشتند و هنوز در مرحلهی پیشاسرمایهداری یا در حالت جنینی توسعهی سرمایهداری قرار داشتند. جایی که سازمانهای اجتماعی موجود، ابتدایی و قبیلهای بودند، شرایط عمومی و بهویژه اقلیم بهگونهای بود که از استقرار جمعی مهاجران اروپای غربی جلوگیری میکرد. درنتیجه، در هر دو مورد، بازدیدکنندگان اروپای غربی به سرعت مصمم شدند که بیشترین سود ممکن را از کشورهای میزبان استخراج نمایند و غارت خود را به خانه ببرند.”27
به این ترتیب، باران بهطور واضح بین دو نوع استعمار تمایز قائل شد و هرکدام را به نظام انباشت سرمایه ربط داد. در حالی که مستعمرات مهاجرنشین سفیدپوست اروپایی در آمریکای شمالی و استرالیا، بومیان اصلی را نابود کرده و زمین را مصادره کردند و زمینه را برای انباشت داخلی فراهم نمودند، غارت گستردهی استعمار اروپایی از جوامع باستانی و غنی مانند هند، جاوه و مصر، انقلاب صنعتی در انگلستان (و سایر کشورهای اروپای غربی) را تغذیه کرده و سرمایهی اولیهی آن را برای توسعه فراهم نمود. در این فرآیند، تمدنها و فرهنگهای پیشین از هم گسیخته شدند. روابط اجتماعی جمعی و مشترک آنها، همانطور که روزا لوکزامبورگ تأکید کرد، لزومن توسط سرمایهداری «نابود» شدند.28
در نظریهی وابستگی، از همان ابتدا، مستعمرات مهاجرنشین سفیدپوست بهعنوان یک استثناء در درون استعمار بهمثابه یک کل قرار گرفتند. باران به نقش بردهداری در «انباشت اولیهی سرمایه» و توسعهی استعمار مهاجرنشین اشاره کرد، اما آن را تحلیل ننمود. برای مارکس، تجارت بَردهی فراآتلانتیکی «پایهای» بود که بر اساس آن، هم انباشت سرمایه در مزارع جنوب ایالات متحده و هم صنعت پنبهی بریتانیا در قلب انقلاب صنعتی روی آن قرار میگرفتند.29
در دهههای 1950، 60 و 70، نظریهی استعمار مهاجرنشین به دلیل مبارزاتی که در آن زمان در آفریقا و فلسطین رخ داد، به کانون اصلی مارکسیسم تبدیل شد.. یکی از چهرههای کلیدی در تحلیل استعمار مهاجرنشین، فرانتس فانون بود. فانون که اصالتن اهل مارتینیک مستعمرهی فرانسوی بود، در جنگ جهانی دوم در نیروهای آزاد فرانسه جنگید، روانپزشکی را در فرانسه خواند و سرانجام به جبههی آزادیبخش ملی انقلاب الجزایر پیوست. او نویسندهی آثار برجستهای چون «پوستِ سیاه، ماسکهای سفید» (1952) و «دوزخیان روی زمین» (1961) بود. فانون که تحت تأثیر هگل و مارکس بود، دیالکتیک ارباب_ بَرده هگل را به رابطهی استعمارگر_استعمارشده در رابطه با الجزایر به کار برد و منطق خشونت که مشخصهی استعمار مهاجرنشین است را بررسی و به جستوجوی مستمر برای به رسمیت شناختهشدن بومیان الجزایری پرداخت.30
ملاحظات انتقادی نسبت به استعمار مهاجرنشین، همچنین از شورش ارتش زمین و آزادی در کنیا علیه مهاجران سفیدپوست و مالکان مزارع در بین سالهای 1952 تا 1960 الهام گرفت که منجر به مرگ بیش از ده هزار آفریقایی در میدان جنگ یا در نتیجهی اعدامها شد.31
در سال 1965، فایز ای. صایغ، دانشمند فلسطینی- سوری، یک جزوه با عنوان «استعمار صهیونیستی در فلسطین» نوشت که توسط سازمان آزادیبخش فلسطین منتشر شد و در آن بیان کرد که «استعمار صهیونیستی» «به طور بنیادی با بقای جمعیت بومی در سرزمین مورد نظر ناسازگار است» و هدف آن ایجاد یک «جامعهی مهاجرنشین» است.32 دو سال بعد، در میانهی جنگ اعراب-اسرائیل، مارکسیست فرانسوی ماکسیم رودینسون که والدینش در آشویتس کشته شده بودند، اثر مهم خود با عنوان «اسرائیل: یک دولت مهاجرنشین-استعماری؟» را منتشر نمود. رودینسون با این جمله آغاز کرد: «این اتهام که اسرائیل یک پدیدهی استعماری است، توسط تقریبن تمامی نخبگان عرب، چه راست و چه چپ مطرح میشود». این موردی است که نظریهپردازی مارکسیستی واضحترین پاسخ را به نیازهای «ایدئولوژی ضمنی» جهان سوم ارائه کرده و به طور گستردهای پذیرفته شده است. او استعمار مهاجرنشین را مرتبط با «سیستم جهانی امپریالیسم» و مخالف «جنبشهای آزادیبخش بومی» میدید. بنابراین، برای رودینسون، صهیونیسم نمایانگر «استعمار در معنای [کلاسیک] یونانی» بود، یعنی به معنای کلروکی آتنی که جمعیتهای بومی را حذف یا جابهجا و مهاجرین را جایگزین آنها میکرد. او اشاره کرد که استعمار مهاجرنشین که هدف آن نابودی و جابهجایی مردمان بومی یا ملتها بود، پیش از این در استعمار ایرلند و تاسمانی نیز رخ داده است. با توجه به این منطق پایهای، او گفت: «ممکن است که جنگ تنها راه خروج از وضعیتی باشد که توسط صهیونیسم ایجاد شده است. من این را به دیگران واگذار میکنم تا دلیلی برای شادی در این خصوص پیدا نمایند.» رودینسون افزود که اسرائیل تنها یک کشور استعمارگر_مهاجرنشین نیست، بلکه در استثمار امپریالیستی و گسترش خارجی آن نیز مشارکت دارد.”33
آرگیری امانوئل، اقتصاددان پیشگام مارکسیست یونانی و نظریهپرداز مبادلهی نابرابر، در دههی 1930 و اوایل دههی 1940 در کنگو بلژیک به کار تجارت مشغول بود و بخشی از جامعهی مهاجر سفیدپوست در آنجا را ملاقات کرده بود.34 در سال 1969، او اثر کلاسیک خود «مبادلهی نابرابر: مطالعهای در امپریالیسم تجارت» را منتشر نمود. در آن اثر، امانوئل به مسئلهی استعمار مهاجرنشین یا «استعمار اسکان» پرداخت و بین چهار «مستعمرهی اسکان» اصلی انگلستان – ایالات متحده، کانادا، استرالیا و نیوزیلند – که سیاست نابودسازی جمعیت بومی را اعمال نموده بودند از یک سو، و مستعمرهی پنجم یعنی آفریقای جنوبی که جمعیت بومی به همان میزان در معرض نابودی قرار نگرفته بود، از سوی دیگر تفاوت قائل شد. در آفریقای جنوبی، بومیان آفریقا «به گتوهای آپارتاید انداخته شدند»، تا امکان استثمار شدید نیروی کارشان توسط اقلیت قابلتوجه سفیدپوست فراهم گردد.35
در تئوری مبادلهی نابرابر امانوئل، دستمزدها بهعنوان متغیری مستقل و مبتنی بر مفهوم تاریخی تعیینشدهی مارکس از آنها، درنظر گرفته شدند. از این منظر، امانوئل استدلال کرد که در چهار مستعمرهی اسکان اول، دستمزدهای بالای کارگران سفیدپوستی که اکثریت جمعیت را تشکیل میدادند، موجب تسریع انباشت سرمایه شد. اما در آفریقای جنوبی، مستعمرهی مهاجرنشین پنجم، دستمزدهای جمعیت اکثریت سیاهپوست به طرز فاجعهباری پایین بود و نتیجهی آن «وضعیت نیمهتوسعهیافته» شد. امانوئل، آندره گوندر فرانک، نظریهپرداز وابستهگی، را به دلیل توضیح توسعهی مستعمرات سفیدپوست بریتانیا عمدتن با اصطلاحات فرهنگی، مورد انتقاد قرار داد. او در عوض، استدلال نمود که این دستمزدهای بالای مهاجران سفیدپوست بود که باعث توسعه شد.”36
این استدلال در مقالهی امانوئل «استعمار مهاجرنشین سفیدپوست و افسانهی امپریالیسم سرمایهگذاری» که در سال 1972 در نشریهی بررسی چپ جدید (New Left Review) منتشر شد، بیشتر توسعه یافت. در این مقاله، او به تحلیل درگیریهای مکرر بین استعمارگران مهاجرنشین و قدرتهای امپریالیستی که آنها را پدید آوردند، پرداخت، زیرا دولتهای مهاجرنشین سفیدپوست به رقبای دولتهای استعماری اروپایی تبدیل شدند و دیگر به راحتی تحت بهرهکشی استعماری قرار نمیگرفتند. این دیالکتیک منجر به مبارزاتی با متروپلها، توسط مهاجرانی که تلاش میکردند دولتهای مستقل استعماری سفیدپوست ایجاد کنند، شد که بیشتر آنها نیز ناموفق بودند. در اینجا، امانوئل از تجربیات خود در کنگو بلژیک استفاده کرد. با این حال، او کل این پویائی را در بستر تاریخ استعمار مهاجرنشین به طور گستردهتر، مانند ایرلند و اسرائیل/فلسطین قرار داد.37
در این زمان، دیگر نظریهپردازان مارکسیست وارد تحلیل استعمار مهاجرنشین، به ویژه در رابطه با آفریقا و ارتباط آن با نظریهی وابستهگی شدند. در سال ۱۹۷۲، اندکی پس از انتشار مقالهی امانوئل به نام «استعمار مهاجرنشین سفیدپوست»، اقتصاددان مارکسیست مصری_فرانسوی، سمیر امین، استعمار مهاجرنشین را در مقالهاش دربارهی «توسعهنیافتهگی و وابستهگی آفریقای سیاه – ریشهها و اشکال معاصر»، عمدتن با توجه به تلاشهای ناموفق استعمار مهاجرنشین در جنوب صحرای آفریقا، مورد بحث قرار داد. امین، استعمار مهاجرنشین را از آنچه که او آن را «آفریقا در اقتصاد تجاری استعماری» نامید، متمایز نمود؛ اقتصادی که به انحصارات تجاری، خانههای واردات و صادرات استعماری و بسیج کارگران از طریق ذخایر نیروی کار وابسته بود. بعدها، امین دربارهی استعمار مهاجرنشین در اسرائیل نوشت، که آن را مشابه روشی میدید که در آن «سرخپوستان» در آمریکای شمالی «شکار و نابود» شدند، اما در مورد اسرائیل این پدیده باید بهعنوان جزئی از یک مسیر بزرگتر انحصاری سرمایهداری/امپریالیستی که تحت رهبری ایالات متحده به سمت تسلط جهانی هدایت میشود، در نظر گرفته میشد.38
در طول این دوره برای تئوری مارکسیستی، مفهوم استعمار مهاجرنشین بهعنوان مؤلفهای حیاتی در تعریف روند تکامل استعمار و امپریالیسم بهطور کلی در نظر گرفته میشد. در سال ۱۹۷۴، هنگامی که هری مگداف برای دایرهالمعارف بریتانیکا مینوشت، تأکید نمود که: “استعمار دو شکل یا ترکیبی از این دو شکل را به خود میگیرد: (۱) حذف مردم بومی از طریق کشتار آنها یا مجبور کردنشان به زندگی در مناطق خاص رزرو شده، که به این ترتیب فضای لازم را برای مهاجران اروپای غربی فراهم میآورد تا کشاورزی و صنعت این سرزمینها را تحت نظام اجتماعی وارداتی از کشورهای مادر توسعه دهند؛ یا (۲) فتح مردم بومی و تغییر جوامع موجود آنها بهگونهای که با نیازهای متغیر ملتهای از نظر نظامی قدرتمندتر و از نظر فنی پیشرفتهتر انطباق و همخوانی داشته باشند.39
با انتشار مقالهی «استعمار مهاجرنشین: توسعهی اقتصادی و تشکیل طبقات» توسط تاریخنگار استرالیایی، کِنت گوود در مجلهی مطالعات آفریقایی مدرن در سال ۱۹۷۶، پیشرفتی در تحلیل مارکسیستی استعمار مهاجرنشین رخ داد. گوود از مفهوم «بهاصطلاح انباشت اولیهی» مارکس و نظریهی وابستهگی استفاده نمود تا دیدگاهی وسیعتر و یکپارچهتر از استعمار مهاجرنشین در اشکال مختلف آن را ترسیم نماید. با نگاه به آفریقا، او از «دولتهای مهاجرنشین» و ترمی که وی «جوامع استعماری» مینامید، بحث نمود که در آنها انقراض و اسکان «بهطرزی شدید» بود. چنین جوامع مستعمرهای شامل «کانادا، استرالیا، نیوزیلند و مستعمرهی کیپ در آفریقای جنوبی» میشدند. بخش زیادی از تمرکز او بر مستعمرات مهاجرنشین در آفریقا بود که به هر دلیلی، منطق کامل انقراض/حذف را دنبال نکردند، اما توسط اقلیتهای غالب مهاجرین سفیدپوست، مانند الجزایر، کنیا، رودزیا (که اکنون زیمبابوه است) و آفریقای جنوبی، اداره میشدند. در این مستعمرات، هدف کنترل نیروی کار آفریقایی و همچنین زمین بود که منجر به تشکیل دولتهایی شبیه آپارتاید شد. گوود نیز مانند امانوئل، عمدتن نگران رابطهی پیچیده و متناقض مستعمرات ارتجاعی با متروپل استعماری خارجی بود.40
در سال ۱۹۸۳، جی. ساکای، که با ارتش آزادیبخش سیاهان در ایالات متحده ارتباط داشت، کتاب “مهاجرنشینان: افسانهی پرولتاریای سفیدپوست” را نوشت.41 آثار ساکای اغلب بهعنوان تحلیلهای ماوراءچپ رد شدهاند، بهخصوص به دلیل موضع افراطیاش در زمینهی استعمار مهاجرنشین در ایالات متحده که ادعا میکند عملن طبقهی کارگر سفیدپوست پیشرو وجود ندارد و به این ترتیب مفهوم «آریستوکراسی کآرگیری» لنین را به کل «پرولتاریای سفیدپوست» تعمیم میدهد. با این وجود، برخی از بینشهای ارائه شده در آثار ساکای در ارتباط با استعمار مهاجرنشین و سرمایهداری نژادی اهمیت داشتند و کتاب “مهاجرنشینان” توسط اندیشمندان مهم مارکسیست دربارهی سرمایهداری و نژاد، همچون دیوید رودیگر در اثرش “دستمزد سفیدی” و دیوید گیلبرت در “تسلیم نه”، مورد اشاره و ارجاع قرار گرفت42.Top of Form
Bottom of Form
استعمار مهاجرنشین بهمثابه الگوئی (Paradigm) آکادمیک
مقاله برجستهی دونبار-اورتز در سال ۱۹۹۲ تحت عنوان «مردم بومی و امپریالیسم در نیمکرهی غربی» به بررسی کاهش عظیم جمعیت در قرون اولیهی پس از ورود اروپاییها پرداخت. او رابطهی تاریخی بین «استعمار و نابودسازی» را با تمرکز بر زمینهی ایالات متحده توصیف نمود.43 با این حال، در دهههای ۱۹۸۰ و ۹۰، تحقیقات مارکسیستی در مورد استعمار مهاجرنشین، به دلیل کاهش عمومی توجه به نظریهی امپریالیسم در بخشهایی از چپ غربی در آن دوره، کمتر مشهود بود.44 همچنین مشکلی که وجود داشت، چگونگی گنجاندن یا ادغام اثرات استعمار مهاجرنشین بر جمعیتهای بومی در درک عمومیِ امپریالیسم بود، چرا که امپریالیسم بیشتر به استثمار کشورهای جنوب جهانی توسط شمال جهانی مربوط میشد تا روابط استعمار مهاجرنشین که در بخشهائی از شمال جهانی درونی شده بود.
این وضعیت با معرفی یک الگوی مشخص از استعمار مهاجرنشین در دانشگاههای سراسر جهان، که از مطالعات پسااستعماری تکامل یافته بود، تغییر کرد. استعمار مهاجرنشین بهعنوان یک حوزهی آکادمیک در سال ۱۹۹۹ با کتاب “استعمار مهاجرنشین و دگرگونی انسانشناسی” اثر پَتریک وُلف بهوجود آمد. ساختار رسمی این حوزه از دو اصل معرفیشده توسط وُلف به دست آمد: (۱) استعمار مهاجرنشین بیانگر «منطق حذف» بود که همزمان نابودی، اخراج و همگونی (همسانسازی) را دربر میگرفت؛ و (۲) استعمار مهاجرنشین یک «ساختار است نه یک رویداد.”45
اصل اول تأکید میکند که استعمار مهاجرنشین به منظور مصادرهی زمین بود، در حالی که مردم بومی که به زمین وابسته بودند، بهطور کامل بهعنوان موجوداتی قابل حذف دیده میشدند. اصل دوم تأکید داشت که استعمار مهاجرنشین یک ساختار تحققیافته در واقعیت کنونیست، نه صرفن محدود به گذشته، و منطقی را به خود گرفته است که ریشه در اشغال دائمی مهاجرنشین دارد.
از نظر روششناختی، تلقی یا برخورد وُلف مبتنی بر رویکردی وبری بود تا مارکسیستی. استعمار مهاجرنشین بهعنوان یک نوع ایدهآل معرفی شد که همهی موارد به جز چند مورد خاص را حذف مینمود.46 منطق حذف تنها زمانی واقعن قابلاجرا دیده میشد که بهلحاظ تاریخی در یک ساختار خدشهناپذیر تحقق مییافت. در کشورهایی که منطق استعمار مهاجرنشین مطرح شده بود، اما بهطور کامل تحقق نیافته بود، وُلف این وضعیت را بهعنوان استعمار مهاجرنشین توصیف نمینمود. بهواقع، هرگونه حرکتی در راستای استثمار نیروی کار جمعیت بومی، به جای حذف آنها از زمین، یک کشور را از نظر وُلف از شمول مهاجرنشین استعمارگر خارج میساخت. بر اساس این تعریف، الجزایر به اندازه کنیا، آفریقای جنوبی یا رودزیا، یک جامعهی استعماری مهاجرنشین نبود. همانطور که وُلف گفت: «در تضاد با نوعی از شکلگیری استعماری که [امیلکار] کابرال یا فانون با آن مواجه شدند، مستعمرات مهاجرنشین در اساس بهمنظور استخراج ارزش اضافی از نیروی کار بومی تأسیس نشده بودند.”47 بهطور مشابه، آمریکای لاتین، به دلیل پیچیدگی شدید ترکیب قومی «دورگه» و همچنین استفاده از نیروی کار بومی، از نظر وُلف خارج از منطق استعمار مهاجرنشین بود.48
اتکای وُلف به روششناختی فردگرایانهی وِبری منجر به آن شد که او استعمار مهاجرنشین را به نوع خاصی از مهاجر نسبت دهد. درحالی که چیزی به نام «دولت استعماری مهاجرنشین» وجود داشت، اما این امر در مقایسه با نوع ایدهآل مهاجر، اولویت ثانویه داشت.49 استعمار مهاجرنشین به منطق انتزاعی خود تبدیل شد که کاملن از سایر اشکال استعمار و از امپریالیسم جدا بود. این روششناسی یکجانبه و ایدهآلیستی، نقشی مرکزی در توسعهی استعمار مهاجرنشین بهعنوان یک حوزهی آکادمیک داشت و آن را از سنت مارکسیستی (و از سنتهای بومی) که این مفهوم از آن برخاسته بود، جدا نمود.50
وُلف، زمانی که مدل استعماری مهاجرنشین خود را معرفی نمود، قبل از آن خود را بهعنوان چهرهای برجسته در چپ غیرمارکسیست/ضد مارکسیست تثبیت کرده بود. در سال ۱۹۹۷، دو سال پیش از انتشار متن اصلیاش دربارهی استعمار مهاجرنشین، مقالهای با عنوان «تاریخ و امپریالیسم: یک قرن تئوری» برای مجلهی “بررسی تاریخی آمریکا” منتشر کرد که بهدلیل تعداد زیاد تصورات غلطی که ترویج میداد و عمق جدالاش علیه مارکسیسم، قابل توجه بود. بهعقیدهی وُلف، «فضای تعریف امپریالیسم [در گفتمان چپ] به یک نوع ساختار مبهم و توافقی تبدیل میشود.» از نظر او، مارکس یک متفکر طرفدار استعمار/امپریالیسم و اروپامحور بود که استعمار را بهعنوان یک مبارزهی «مالتوسی» برای بقا میدید؛ لنین بخشی از «بحثهای پسامارکسیستی» در مورد امپریالیسم بود که با جان هابسون، لیبرال اجتماعی، آغاز شد و به مواضعی که کاملن مخالف با مواضع مارکس بود منجر گردید؛ تئوری وابستهگی، مارکسیسم را «وارونه کرد»؛ نظریهی سیستمهای جهانی با مارکسیسم سنتی در مورد امپریالیسم مخالف بود، همانطور که نظریهی مبادلهی نابرابر امانوئل هم مخالف آن بود. در نهایت، «کور رنگی آشکاری» مارکسیسم را بهمثابه یک کل فراگرفت که اساسن با جبر اقتصادی شناخته میشد. وُلف در نوشتن تاریخ نظریهی امپریالیسم، بهطرز شگفتانگیزی از هرگونه بحث دربارهی تحلیل لنین، ورای چند اظهارنظر منفی سطحی، صرفنظر نمود. او مقالهاش را با ارجاعی به استعمار مهاجرنشین تمام کرد که نتواست آن را به ریشههای نظریاش ربط دهد، اما از منظر نظریهی پسااستعماری به آن پرداخت و ادعا نمود که «تمایزات گفتمانیئی را ارائه میدهد که از قلمروزدایی امپریالیسم جان بهدر میبرد.» بنابراین، اگر در حال حاضر قرار بر مقاومت در برابر امپریالیسم باشد، میتوان آن را بهعنوان “نقطهی شروع” دید51.Top of Form
در تقابل با مارکس و نظر او که دو نوع استعمار مهاجرنشین را متمایز مینمود و متفاوت از اکثر نظریهپردازان مارکسیست بعدی، وُلف مفهومی از استعمار مهاجرنشین را ترویج مینمود که به شدت به یک «منطق حذفی» خالص وابسته بود که از کشاورزان مهاجرنشین نشأت میگرفت، بهگونهای که او بردهداری مزارع در بخش جنوبی ایالات متحدهی پیش از داخلی را بهسادهگی بهعنوان مدرکی منفی در اثبات وجود استعمار مهاجرنشین در بخش شمالی آن کشور در نظر گرفت. «مردم سیاهپوست در مزارع جنوب بهعنوان بردهها طبقهبندی نژادی شدند»، که هدف آنها در سرمایهداری نژادی انجام کار در مزارع بود و این امر آنها را از بومیان آمریکایی که به دلیل منطق حذف کاملی که بر آنان تحمیل شده بود، متمایز میکرد. این تمایز، اگرچه در برخی جنبهها بسیار آشکار بود، اما بر مفهومی از استعمار مهاجرنشین تکیه داشت که آن را بهعنوان یک نوع ایدهآل و مرتبط با یک شکل خاص از عمل اجتماعی که توسط مهاجران انجام میشد، تعریف میکرد. در نتیجه، پیچیدهگی واقعی استعمار/امپریالیسم که استعمار مهاجرنشین تنها بخشی از آن است، نادیده گرفته شد. وُلف حذف نیروی کار بومی از جنوب ایالات متحدهی پیش از جنگ داخلی را بهعنوان پیششرطی برای ترکیب «زمین مرد سرخپوست… با نیروی کار سیاهپوستان» میدید. اما پس از آن رویداد، استعمار مهاجرنشین بهعنوان یک ساختار، دیگر بهطور مستقیم در جنوب ایالات متحده اعمال نمیشد. وُلف استدلال کرد که بومیان آمریکایی تحت نسلکشی قرار داشتند و سیاهپوستان تحت بردهداری. او در مورد آمریکاییهای آفریقائی تبار نوشت: “دادگاه نسلکشی، دادگاه اشتباهیست52”.Bottom of Form
رویکرد وُلف، همچنین تمایل داشت که آفریقا را از تصویر کلی خارج نماید. طبقگفتهی رابین د. ج. کِلی، استاد تاریخ آمریکا در کُرسی گَری ب. نَش(Gary B. Nash) در دانشگاه کالیفرنیای لسآنجلس که پژوهشهای او بر اندیشهی انتقادی و جنبشهای مرتبط با دایاسپورای آفریقایی* متمرکز است، «فرمولبندی خاص وُلف از استعمار مهاجرنشین با وارد نکردن بخشهای بیشتری از جهان در مطالعهی خود، بیشتر محدود میسازد تا این که آشکار نماید.” وُلف با کنار گذاشتن آفریقا، که در منطق حذفی خالص او نمیگنجید، «فرض میکند که مردم بومی تنها در آمریکا و استرالیا… وجود دارند. بنابراین، استعمار مهاجرنشین در قارهی آفریقا از حوزه بررسی وُلف خارج میشود…. حذف آفریقای جنوبی و دیگر ساختارهای اجتماعی مشابه، از تعریف استعمار مهاجرنشین… ویژگی جهانی و فراملی آن را مبهم میسازد.» در آفریقا، بنابر فرمولبندی دقیق کِلی، «استعمارگران اروپایی زمین و نیروی کار را میخواستند، اما مردم را نه_ به این معنا که آنها به دنبال حذف جوامع پایدار و فرهنگهای مقاومتشان بودند.”53
*(اصطلاح دایاسپورا به جمعی از مردمان هر منطقه، کشور یا قارهای اطلاق میشود که اغلب با حفظ هویت فرهنگی و سنتهای خویش از سرزمین اصلی یا مبدأ جغرافیائی خود به علت عوامل مختلفی از جمله جابهجائی، کوچ اجباری، جنگ، پناهندهگی، مهاجرت و بلایای طبیعی و غیره در نقاط مختلف دیگر پراکنده شدهاند. مترجم)
همانطور که سای انگلِرت، نویسندهی “استعمار مهاجرنشین: یک مقدمه” در نقدی بر وُلف مشاهده نمود، «تمایز قاطع بین استعمار مهاجرنشین» و دیگر اشکال استعمار، «سخت است که با واقعیت منطبق باشد. از یک سو، حذف و نسلکشی از طریق جنگ، قحطی، کاراجباری یا بردهگی و کشتار جمعی یک واقعیت در سراسر جهان استعماری است. از سوی دیگر، بسیاری از رژیمهای استعماری مهاجرنشین عمدتن بر پایهی استثمار جمعیتهای بومی استوار بودند.”54
الگوی آکادمیک وُلف در مورد استعمار مهاجرنشین، پس از مرگ او در سال ۲۰۱۶ بهطور برجسته توسط وراسینی، نویسندهی مجموعهای گسترده از آثار در این زمینه و سردبیر مؤسس مجلهی “مطالعات استعماری مهاجرنشین”، ادامه یافت. وراسینی به شکلی متناقض به دنبال پایبندی به تعریف محدود وُلف از استعمار مهاجرنشین و درعینحال اهمیت جهانیتر و فراگیرتر به آن دادن بود. او این کار را با جدا کردن کامل «استعمار مهاجرنشین» از «استعمار» و در واقع تحت پوشش قرار دادن دومی در اولی انجام داد. به این ترتیب، استعمار مهاجرنشین تبدیل به معیار سنجشی برای قضاوت کلی استعمار شد. همانطور که وراسینی در کتاب خود با عنوان “استعمار مهاجرنشین: یک بررسی نظری” نوشت، «این کتاب تأملیست بر استعمار مهاجرنشین بهعنوان چیزی متفاوت از استعمار… . من پیشنهاد میکنم که…، از لحاظ تحلیلی، استعمار با مهاجرین را از استعمار مهاجرنشین متمایز ببینیم.» کلید روش وراسینی این فرض بود که استعمار مهاجرنشین نه زیرمجموعهای از استعمار، بلکه موجودیتی جداگانه و «متضاد» با استعمار دارد. مفهوم امپریالیسم، برخلاف ارجاعات صرف به «گسترش امپریالیستی»، تقریبن بهطور کامل در تحلیل او ناپدید شد. چهرههایی مانند امانوئل با برخورد تحقیرآمیز روبرو شدند55.
در یک سری از جابهجائیهای گیجکننده و متناقض، مفهوم استعمار مهاجرنشین در آثار وراسینی به یک منطق حذفی همهجانبه تبدیل شد. وُلف مفهوم کلاسیک-لیبرالی انباشت اولیه_که در شکل «قصهی کودکانهی» بورژوایی آن مورد نقد شدید مارکس قرار گرفته بود_را بهعنوان مفهومی «جدائیناپذیر از آغاز استعمار مهاجرنشین» میدید و اساسن این دو مفهوم را معادل یکدیگر فرض میکرد.56 پیش از این، دیوید هاروی جغرافیدان مارکسیست، مفهوم تاریخی انباشت اولیه یا ابتدائی قرن هجدهم و نوزدهم را به یک مفهوم فضایی فراتاریخی از «انباشت از طریق سلبمالکیت» تبدیل کرده بود. وراسینی با فراتر رفتن از وُلف و هاروی، اصطلاح جدید ابداعی هاروی را به مفهوم «انباشت بدون بازتولید» تبدیل نمود که نمایانگر «منطق حذف» استعمار مهاجرنشین بود. سپس، «انباشت بدون بازتولید» بهعنوان مفهومی نگریسته شد که در همهی اشکال منطق حذفکننده و غارتگرانه قابل اعمال و نتیجه آن شد که در تمامی موارد ظلم و ستم جهانی، هرجا که استثمار اقتصادی مستقیم مطرح نبود، از جمله مسائلی مانند تغییرات اقلیمی، میتوانند «با بیشترین بهرهوری در چارچوب الگوی مطالعات استعماری مهاجرنشین» مورد بررسی قرار گیرند.57
به این ترتیب، در مفهوم گستردهی وراسینی، نه تنها استعمار، گسترش امپریالیستی و سرمایهداری نژادی، بلکه بحران زیستمحیطی جهانی، بدهی اکولوژیکی و مالیسازی جهان نیز همهگی تحت الگوی استعماری مهاجرنشین قرار گرفتند و بیانگر یک منطق غالب حذفی جهانیشده بودند. وراسینی بر این نکته تأکید زیادی داشته است که ایالات متحده بهمثابه قدرت هژمونیک جهان امروز در وحلهی نخست باید بهعنوان یک قدرت استعمارگر مهاجرنشین دیده شود، تا یک قدرت امپریالیستی. جای تعجب نیست که مفهوم «امپریالیسم» در کتاب او “استعمار مهاجرنشین: یک بررسی نظری” غایب بود58.
تمایز نظری بین یک تحلیل مارکسیستی از امپریالیسم/استعمار با استعمار مهاجرنشین بهمثابه یکی از اشکال آن و الگوی آکادمیک جدیدی که در آن استعمار مهاجرنشین بهعنوان پدیدهای جداگانه و خودتعیینکننده که ریشه در نوع مهاجرنشین دارد، نمیتواند بیش از این متفاوت باشد. این تفاوت را میتوان در نحوهی برخورد متفکرانی مانند وُلف و وراسینی با اشغال خشونتآمیز فلسطین توسط دولت اسرائیل مشاهده کرد. وُلف تا آن جا پیش رفت که تفسیر کلاسیک رودینسون از استعمار مهاجرنشین اسرائیل را نقد نمود، زیرا رودینسون آن را پروژهای امپریالیستی از سوی اروپا (و آمریکای شمالی) میدانست، در حالی که برای خودِ وُلف، استعمار مهاجرنشین همواره با نقش مهاجرین خودمختاری که از متروپل جدا شدهاند، تعریف میشد. وُلف ادعا میکرد که استدلال رودینسون توضیح نمیدهد که چرا پروژهی اسرائیل بهطور مشخص «یک پروژهی استعماری مهاجرنشین» است. اما چنین دیدگاهی بار دیگر بر انتزاع مهاجرنشین بهعنوان یک نوع ایدهآل مجزا تکیه داشت و استعمار مهاجرنشین را از دیگر دستهبندیهای اجتماعی جدا میکرد، در نتیجه در ضدیت با یک تحقیق تاریخی جامع قرار میگرفت. در این دیدگاه، متروپلهای امپریالیستی، فارغ از نقشی که در ابتدا داشتند_و در استدلال وُلف، اسرائیل در این مورد بیمانند بود، زیرا توسط «متروپلهای پراکنده» تشکیل شده بود_طبق تعریف، دیگر مستقیمن در آنچه مستعمرات مهاجرنشین خودمختار انتخاب میکنند، دخیل نیستند. درواقع، در برخی تحلیلهای غیرمارکسیستی، متروپلها اکنون بهعنوان قربانیان درماندهی مستعمرات مهاجرنشین دیده میشوند که به سادهگی در درون یک تاریخ فرهنگی مشترک گیر کردهاند که راه فراری از آن وجود ندارد. در اینجا این واقعیت گُم میشود که اسرائیل برای واشنگتن یک مستعمرهی پادگانی در چارچوب استراتژی گستردهتر سلطهی امپریالیستی جهانی ایالات متحده/ناتو است59.Top of Form
Bottom of Form
برای وراسینی، همانند وُلف، نوشتن دربارهی فلسطین، تأکید بر خودمختاری مطلق مستعمرات مهاجرنشین است که سپس کاملن مستقل دیده میشوند. اشغال فلسطین توسط اسرائیل نمونهای از این امر است. این بدان معناست که کل مسئلهی نقش نظام جهانی امپریالیستی در مناقشهی اسرائیل_فلسطین تا حد زیادی انکار میشود. برای اطمینان، وراسینی اشاره کرده است که احتمال بازگشت وابستهگی یک مستعمرهی مهاجرنشین به قدرتهای امپریالیستی مرکزی (نقطهای که مشخصن معطوف به اسرائیل است) وجود دارد که میتواند به «مستعمرهسازی مجدد» خارجی آن منجر شود. اما این بهعنوان امر بعیدی دیده میشود.60
بنابراین، در چارچوب آنچه که به الگوی اصلی استعماری مهاجرنشین تبدیل شده است، برخورد به اشغال فلسطین توسط اسرائیل، دنیائی از رویکرد ماتریالیسم تاریخی فاصله دارد. تحلیل مارکسیستی، به جای تکیه بر یک منطق بسیار محدود، میکوشد تا واقعیت استعمار مهاجرنشین اسرائیلی را در یک چشمانداز تاریخی وسیعتر و پویاتر قرار دهد که روابط پیچیده و در حال تغییر دیالکتیکی سرمایهداری، طبقه و امپریالیسم/نظامیگری را درک نماید.
در اینجا مهم است توجه نمائیم که اسرائیل/فلسطین از نظر جمعیتی در تاریخ استعمار مهاجرنشین منحصر به فرد است، زیرا به جای ظهور یک اکثریت قاطع یا یک اقلیت قوی از استعمارگران، برابری تقریبی در تعداد کلی وجود دارد. در سال 2022 بیش از هفت میلیون اسرائیلی در اسرائیل کنونی و کرانه غربی زندگی میکنند و تقریبن هفت میلیون فلسطینی در کرانه غربی، نوار غزه، اسرائیل و اورشلیم شرقی زندگی میکنند. با توجه به نرخ زاد و ولد بالاتر فلسطینیها، این امر توسط اسرائیل بهعنوان تهدیدی جمعیتی برای منطق آن بهعنوان یک دولت استعماری مهاجرنشین صهیونیستی دیده میشود. بنابراین، تلآویو تلاشهای خود برای تسلط کامل بر تمامی منطقهی اسرائیل/فلسطین (که توسط راستگرایان اسرائیلی بهعنوان «اسرائیل بزرگ» شناخته میشود) را تقویت کرده است و استراتژیای هر چه تهاجمیتر از نابودسازی و امپریالیسم را اتخاذ کرده است.61 این استراتژی بهطور کامل توسط واشنگتن پشتیبانی میگردد و حتی بر آن اصرار میشود، زیرا در راستای هدف آن برای سلطهی امپریالیستی کامل بر خاورمیانه، آسیای مرکزی و بخشهایی از جنوب آسیا است _منطقهای که تحت فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) قرار دارد.
میانگین هزینههای نظامی سالانه اسرائیل، بهعنوان سهمی از تولید ناخالص داخلی از سال 1960 تا 2022، 12درصد بوده است. پس از کاهش رسمی آن به حدود 4 تا 5 درصد در سالهای اخیر، اکنون دوباره در حال افزایش است. اسرائیل دومین کشور با بالاترین هزینههای نظامی به ازای هر نفر در جهان (پس از قطر) است و نه تنها برتری نظامی در منطقه خاورمیانه دارد، بلکه دارای زرادخانهای از سلاحهای کشتار جمعی (هستهای، شیمیایی و بیولوژیکی) نیز میباشد.62 ماشین جنگی آن توسط کمکهای عظیم ایالات متحده حمایت میشود که پیشرفتهترین سلاحهای موجود را در اختیار آن قرار میدهد. ناتو به اسرائیل عنوان «متحد بزرگ غیرناتویی» را اعطا کرده است، که جایگاه آن را بهعنوان بخشی کلیدی از بلوک امپریالیستی ایالات متحده_اروپا به رسمیت میشناسد.63 در سازمان ملل، اسرائیل عضو گروه اروپایغربی و سایرین (WEOG)در میان گروهبندیهای رسمی منطقهای است. «سایرین» به معنای ملل اصلی استعماری مهاجرنشین یعنی: ایالات متحده، کانادا، استرالیا، نیوزیلند، اسرائیل و آفریقای جنوبی دوران آپارتاید میباشد.64
برای مکس اجل، پژوهشگر ارشد در مؤسسهی تحقیقات اجتماعی بروکلین، اسرائیل در حالی که یک «جامعهی مهاجرنشین» است و با منطق نابودسازی گره خورده است، اما باید در زمینهی وسیعتری از امپریالیسم/میلیتاریسم شمال جهانی دیده شود. او مینویسد: «مسئلهی فلسطین صرفن یک مسئلهی ستم ملی [یا مهاجرنشین] نیست، بلکه منحصر بودن اسرائیل را نشان میدهد: تراکم قدرت استعماری و امپریالیستی غرب، نمادی جهانی از فریب غربی، دولتی که آفریقا و آسیا را بهطور فیزیکی از هم جدا میکند، تاجر و مزدوری برای ضدشورش جهانی، که همه اینها در هیبت یک موجود هیولاگونه از مرگ و ویرانی مخلوط شدهاند.»65 اگر اسرائیل را بتوان بهعنوان یک دولت نابودگر_مهاجرنشین محض درنظر گرفت، همچنین یک دولت پادگانی جهانیست که به کل نظام سلطهی جهانی گره خورده است، نظامی که ریشه در سرمایهداری انحصاری/امپریالیسم دارد و ایالات متحده قدرت هژمونیک آن است.
واسیچو Wasi’chu) )
ظهور جنبش سرخپوستان آمریکایی در ایالات متحده در دهههای 1960 و 70، منجر به نقدهای قوی از واقعیت استعمار مهاجرنشین شد. یکی از آثار فوقالعاده در این زمینه کتاب “واسیچو: جنگهای مداوم سرخپوستان”، نوشتهی بروس یوهانسن و روبرتو ماستس بود. “واسیچو” یک واژه از زبان لاکوتا است که نه منسوب به مرد سفیدپوست یا مهاجرنشین، بلکه به معنای یک منطق، حالت ذهنی و سیستم است. این واژه به طور تحتالفظی به معنای “کسی که چربی را میبَرد” یا “شخص حریص” است، که نه فقط آنچه را که برای زندگی لازم است، بلکه آنچه که به درستی متعلق به کل جامعه است را نیز تصاحب میکند. “در درون جنبش مدرن سرخپوستان”، این واژه به “آن شرکتها و افرادشان، همراه با همدستان دولتیشان، که همچنان در تلاشاند تا زندگی، زمین و منابعی که برای منفعت عمومی سرخپوستان است را تصاحب کنند”، اشاره دارد. این اصطلاح به شکل معروفی توسط اِلک سیاه در کتاب”اِلک سیاه سخن میگوید” استفاده شد، که بر اساس مصاحبههای او که در اوایل دههی 1930 انجام شده بود، جایی که او بر میل بیوقفهی “واسیچو” به طلا تأکید میکرد. همانطور که یوهانسن و ماستاس توضیح دادند، “واسیچو” «یک وضعیت جامعهی انسانی است که بر پایهای غیرانسانی، نژادپرستانه و استثمار استوار است. این یک بیماریست، بیماریئی به ظاهر لاعلاج و مسری که جامعهی همواره در حال پیشرفت غرب را به وجود آورد.” این مشاهده، در آثار این نویسندگان، مبنای گزارشی تند و تیز از استعمار مهاجرنشین در آمریکای شمالی شد، که نه صرفن به گذشته، بلکه به زمان حال نیز معطوف است.66
آلیس واکر، رماننویس برندهی جایزهی پولیتزر در کتاب خود “زندگی با کلمه” در توضیح واسیچو مینویسد:”اصطلاحی بود که اوگلالا سو برای اشاره به مرد سفیدپوست استفاده میکرد، اما هیچ ربطی به رنگ پوست نداشت. این یعنی “کسی که چربی را میبَرد”. ممکن است سفیدپوست باشی و واسیچو نباشی و واسیچو باشی، اما سفیدپوست نباشی … . واسیچو در تمام کتابهای تاریخی خودِ ایالات متحده، از “گشایش زمینهای بِکر” صحبت میکند. با این حال، هزاران سال در اینجا در “جزیرهی لاکپشت”، همانطورکه سرخپوستان آن را اینگونه میخواندند، مردمانی زندگی میکردند… .
ما باید قطعن راه واسیچو را که به طرز فاجعهباری در آن حرکت میکنیم، رد کنیم. راهی که بیش از همه (بالاتر از طبیعت، آشکارا بالاتر از خود زندگی، بالاتر از حتی روح عالم) “فلزی که انسانها را دیوانه میکند” را میستاید… . بسیاری از ما از ترک راه واسیچو میهراسیم، زیرا به راه مرگ او معتاد شدهایم. واسیچو به ما وعدهی بسیاری از چیزهای خوب را داده است و در واقع چندتای آنها را ارائه داده است. اما “پیشرفت”، که روزی توسط رئیس فعلی واسیچوها به عنوان “مهمترین محصول” آنها اعلام شده بود، به معنای گرسنهگی، بدبختی، بردهگی، بیکاری و بدتر از آن برای میلیونها نفر در سراسر جهان بوده است.67
واسیچو، همانطور که بومیان آن را درک کردند، تجسم چیزیست که ما آن را بهعنوان سرمایهداری، استعمار و امپریالیسم میشناسیم، سیستمی از حرص و طمع، استثمار و غصب انسانها و سرزمین.68 مردم لاکوتا به وضوح این سیستم حرص و طمع را به عنوان سیستمی درک کردند که هیچ محدودیتی ندارد و دشمن همزیستی جمعی و احترام به کرهی زمین است. آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داریم، همین نقد عمیقتر از سرمایهداری/امپریالیسم بهعنوان سیستمی که تحت سلطهی واسیچو قرار دارد، سیستمی که «چربی» (مازادی که میراث مشترک تمام بشریت است) را تصاحب میکند. همانطور که معاهدهی سرخِ ملتِ سرخ میگوید، انتخاب امروز “استعماریزدایی یا انقراض” است، یعنی “پایان دادن به اشغال” و تخریب کرهی زمین توسط “جوامع مبتنی بر انباشت” امپریالیستی، تا “آنچه که ما را پایدار نگه میدارد، بسازیم”.69
یادداشتها:
- آثار اساسی کلیدی در این چارچوب شامل: پَتریک وُلف(Patrick Wolfe)، “استعمار مهاجرنشین و دگرگونی در مردمشناسی” (لندن: کاسل، 1999)؛ پَتریک وُلف، “ردپای تاریخ: ساختارهای ابتداییِ نژاد” (لندن: ورسو، 2016)؛ پَتریک وُلف، “استعمار مهاجرنشین و حذف بومیان”، مجلهی تحقیقات نسلکشی 8 ، شماره 4 (دسامبر 2006): 387–409؛ پَتریک وُلف، “زمین، کار و تفاوت: ساختارهای ابتداییِ نژاد”، بررسی تاریخی آمریکا 106، شماره 3 (ژوئن 2001): 866–905؛ دیوید لوید(David Lloyd) و پَتریک وُلف، “منطقهای استعماری مهاجرنشین و رژیم نئولیبرال”، مطالعات استعمار مهاجرنشین 6، شماره 2 (مه 2015): 109–118؛ لورنزو وراسینی(Lorenzo Veracini)، “استعمار مهاجرنشین در حالحاضر” (لندن: پالگریو مکمیلان، 2015)؛ لورنزو وراسینی، “استعمار مهاجرنشین: یک بررسی نظری” (لندن: پالگریو مکمیلان، 2024)؛ لورنزو وراسینی، “مهار، حذف، درونیسازی: استعمار مهاجرنشین در جهان معاصر”، بازاندیشی مارکسیسم 31، شماره 1 (آوریل 2019): 118–140. دیدگاههای انتقادی با رویکرد مارکسیستی را میتوان در جک دیویس(Jack Davies)، “جهان پشت و رو شد: مطالعات استعماری مهاجرنشین و اقتصاد سیاسی”، ماتریالیسم تاریخی 31، شماره 2 (ژوئن 2023): 197–235؛ و سای انگلرت(Sai Englert)، “استعمار مهاجرنشین: یک مقدمه” (لندن: پلاتو، 2022) یافت.
- وُلف، “استعمار مهاجرنشین و حذف بومیان”، 387–388؛ وُلف، “استعمار مهاجرنشین و دگرگونی مردمشناسی”، 2؛ وراسینی، “استعمار مهاجرنشین در حال حاضر”، 51، 54–56؛ وراسینی، “استعمار مهاجرنشین: یک بررسی نظری، 4–11؛ وراسینی، “مهار، حذف، درونیسازی”، 121؛ دیویس، “جهان پشت و رو شد”، 207.
- روکسَن دونبار-اورتِز (Roxanne Dunbar-Ortiz) ، “نه ملتی از مهاجران: استعمار مهاجرنشین، برتری سفیدپوستان، و تاریخ محو و حذف” (بوستون: بیکن، 2021) ، 18؛ ر. و. ون آلستاین (R. W. Van Alstyne) ، “امپراتوری در حال ظهور آمریکا” (نیویورک: و. و. نورتون، 1960).
- وراسینی،”استعمار مهاجرنشین در حال حاضر”، 39–40؛ لورنزو وراسینی، “مقدمه: استعمار مهاجرنشین بهعنوان یک شیوهی متمایز از سلطه” در راهنمای تاریخ استعمار مهاجرنشین، ادوارد کاوانا (Edward Cavanaugh) و لورنزو وراسینی، ویراستاران (لندن: راتلج، 2017) ، 3؛ انگلرت (Englert)، استعمار مهاجرنشین: یک مقدمه، 29–30؛ جان بِلِمی فاستر (John Bellamy Foster)، برت کلارک (Brett Clark)، و حَنا هولمن (Hannah Holleman)، “مارکس و بومیان”، بررسی ماهانه 71، شماره 9 (فوریه 2020): 3.
- جان بلمی فاستر، “گسستن زنجیرهای سرنوشت: اپیکور و مارکس” (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، در حال انتشار 2025).
- کارل مارکس، “سرمایه”، جلد 1 (لندن: پنگوئن، 1976) ، 917؛ کارل مارکس و فریدریش انگلس، مجموعه آثار (نیویورک: انتشارات بینالمللی، 1975) ، جلد 46، 322؛ و. ا. لنین، “جمعبندی بحث دربارهی عزم اجتماعی”، ژوئیه 1916، بخش 8 ، آرشیو اینترنتی مارکسیستها، marxists.org.
- “مستعمره (اسم)”، فرهنگلغت ریشهشناسی آنلاین، etymonline.com. همانطور که ج. ئی. م. دو سنت کروی (G. E. M. de Ste. Croix) میگوید، “کلمهی لاتین کُلونی…در ابتدا به معنای ‘کشاورز’ یا ‘مهاجرنشین’ بود.” ج. ئی. م. دو سنت. کروی، “مبارزهی طبقاتی در دنیای یونان باستان” (لندن: داکورث، 1981)، 159.
- براساس فرهنگلغت انگلیسی آکسفورد، واژهی “نابودکردن” از لاتین به معنای “راندن به آنسوی مرزها” میآید. از قرن شانزدهم به بعد، این واژه به معنای “بیرون راندن (یک فرد یا چیزی) از مرزها یا از محدودههای یک (مکان، جامعه، منطقه، کشور و غیره) راندن، تبعید کردن، به فرار انداختن به کار میرفت.” با این حال، از قرن هفدهم این کلمه مضافن معنای”کاملن نابود کردن، از بین بردن (افراد یا حیوانات)؛ نه تنها ریشهکن کردن، بلکه از بیخوبن کندن (گونهها، نژادها، جمعیتها)” را نیز پیدا کرد. فرهنگلغت انگلیسی آکسفورد ، ویرایش فشرده (آکسفورد: انتشارات آکسفورد، 1971)، 938.
- کارل مارکس، نظریات ارزش اضافه: بخش دوم (مسکو: انتشارات پروگرس 1968) ، 301–303؛ مارکس، سرمایه، جلد 1، 917.
- مارکس، نظریات ارزش اضافه: بخش دوم، 301–303؛ جان بلمی فاستر، هانا هولمن، و برت کلارک، “مارکس و بردهداری”، بررسی ماهانه 72، شماره 3 (ژوئیه–آگوست 2020): 98.
- مارکس، سرمایه، جلد 1، 915–917، تأکید افزوده شده؛ ویلیام هاوت (William Howitt) ، “استعمار و مسیحیت: تاریخ عمومی رفتار اروپائیان با بومیان در تمام مستعمراتشان” (لندن: لانگمن، اورم، براون، گرین و لانگمن، 1838) ، 348.
- هاوت، “استعمار و مسیحیت”، 346–349، 378–379، 403–405.
- هاوت، “استعمار و مسیحیت”، 414.
- کارل مارکس و فریدریش انگلس، “ایرلند و مسئلهی ایرلند (نیویورک: انتشارات بینالمللی، 1971) ، 266.
- مارکس و انگلس، “ایرلند و مسئلهی ایرلند”، 66، 193، 216، 283، 303، 366، 372؛ جان بلمی فاستر و برت کلارک، “سرقت طبیعت” (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، 2020) ، 72–75؛ دونبار-اورتِز، نه “ملتی از مهاجران”، 36–46، 126.
- مارکس و انگلس، مجموعهی آثار، جلد 18، 60–70، 212–213.
- کنِت گوود (Kenneth Good) ، “استعمار مهاجرنشین: توسعهی اقتصادی و تشکیل طبقات”، مجلهی مطالعات آفریقای مدرن 14، شماره 4 (دسامبر 1976): 599.
- کارل مارکس، “گزیدههایی از م. م. کووالفسکی”، پیوست به کتاب لارنس کریدِر (Lawrence Krader) ، ویراستار، شیوه تولید آسیایی (آسن، هلند: وِن گورکوم و کمپانی، 1974) ، 400، 406–407، 411–412؛ فاستر، کلارک و هولمن، “مارکس و بومیان”، 11–12.
- مارکس و انگلس، مجموعهی آثار، جلد 46، 322. ترجمه اندکی تغییر یافته تا “مستعمرات واقعی” به “مستعمرات به معنای دقیق کلمه” تغییر نماید، مطابق با ترجمهی نامه انگلس در مجموعهی آثار لنین، جلد 22، 352.
- لنین، مجموعهی آثار، جلد 22، 352.
- بینالملل کمونیست (کمینترن)، تزهائی دربارهی جنبش انقلابی در مستعمرات و نیمهمستعمرات (1928) ، در تزها و قطعنامههای کنگره ششم بینالملل کمونیست، جلد 8 ، شماره 88 ، مکاتبات مطبوعاتی بینالمللی، شماره 84 ، بخشهای 10، 12 (پاراگراف اضافی از “بین” شروع شده است)؛ اولکسا دراچویچ (Oleksa Drachewych)، “استعمار مهاجرنشین و بینالملل کمونیست”، در دایرهالمعارف پالگریو در مورد امپریالیسم و ضد امپریالیسم، ایمَنوئل نِس (Immanuel Ness) و َزک کوپ (Zak Cope)، ویراستاران (لندن: پالگریو مکمیلان، 2021): 2418–2428. تأئید موضع انگلس توسط لنین در مورد “مستعمرات واقعی” و بررسی دقیق استعمار مهاجرنشین توسط کمینترن نشان میدهد که ادعای نادرست وراسینی مبنی بر اینکه “لنین و مارکسیسم قرن بیستم… استعمار و اشکال استعمار مهاجرنشین را به هم آمیختند” بهطور قطعی نادرست است. این موضوع با بررسیهای بسیاری از مارکسیستها در قرن بیستم درباره استعمار مهاجرنشین بیشتر اثبات میشود. وراسینی، استعمار مهاجرنشین در حال حاضر، 39.
- کمینترن، تزهائی دربارهی جنبش انقلابی در مستعمرات و نیمهمستعمرات، 12–13.
- دبلیو. ئی. بی. دو بوئا (W. E. B. Du Bois) ، آب تاریک: صداهایی از درون پرده (نیویورک: هارکورت بریس و هاو، 1920) ، 29–42.
- جنیفر شوسلر (Jennifer Schuessler) ، “استعمار مهاجرنشین چیست؟”، نیویورک تایمز، 22 ژانویه 2024.
- خوزه کارلوس ماریاتِگی (José Carlos Mariátegui) ، خوزه کارلوس ماریاتِگی: گلچینی از ویراستاران، هری ئی. َوندِن (Harry E. Vanden) و مارک بِکِر (Marc Becker) ، (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، 2011) ، 74–76.
- پال باران (Paul Baran) ، اقتصاد سیاسی رشد (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، 1957) ، 141.
- باران، اقتصاد سیاسی رشد، 142.
- روزا لوکزامبورگ، انباشت سرمایه (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، 1951) ، 370.
- باران، اقتصاد سیاسی رشد، 139–142، 153؛ مارکس، سرمایه، جلد 1، 925.
- فرانتس فانون (Frantz Fanon) ، دوزخیان روی زمین (نیویورک: گراو پرس، 1963) ، 93؛ سیمین فدائی، مارکسیسم جهانی: استعمارزدائی و سیاستهای انقلابی (منچستر: انتشارات دانشگاه منچستر، 2024) ، 132–152. در اثر گلن شان کولتارد (Glen Sean Coulthard) ، تأکید فانون بر دیالکتیک استعماری شناخت با نقد مارکس از “بهاصطلاح انباشت اولیه” ترکیب شده است تا یکی از قویترین تحلیلهای نظری استعمار مهاجرنشین و مقاومت بومیان تا امروز را ایجاد کند. برای اطلاعات بیشتر به گلن شان کولتارد، “پوستِ سرخ، ماسکهای سفید: رد سیاست استعماری بهرسمیتشناسی” (مینیاپولیس: انتشارات دانشگاه مینهسوتا، 2014) مراجعه کنید.
- دونالد ال. بارنت (Donald L. Barnett) و کراری نجاما (Karari Njama) ، “ماو ماو از درون” (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، 1966).
- فایز ای. صایغ (Fayez A. Sayegh) ، “استعمار صهیونیستی در فلسطین” (بیروت: سازمان آزادیبخش فلسطین، 1965) ، 1–5.
- مکسیم رودینسون (Maxime Rodinson) ، “اسرائیل: یک دولت استعمارگر مهاجرنشین” (نیویورک: انتشارات مونا، 1973) ، 27–33، 89–96. تکنگارهی رودینسون نخستینبار در طول جنگ اسرائیل و اعراب در سال 1967 در مجلهی ژان-پل سارتر، “له تمپس مدرن”، منتشر شد.
- جیاروس باناجی (Jairus Banaji) ، “آرگیری امانوئل (Arghiri Emmanuel) (1911–2001)”، ماتریالیسم تاریخی (وبلاگ)، بیتاریخ.
- آرگیری امانوئل، “مبادلهی نابرابر: مطالعهای در امپریالیسم تجارت” (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، 1972) ، 37–71، 124–125، 370–371.
- امانوئل، “مبادلهی نابرابر”، 363–364.
- آرگیری امانوئل، “استعمار مهاجرنشین سفید پوست و افسانهی امپریالیسم سرمایهگذاری”، نقد چپ جدید 1/73 (مه–ژوئن 1972) ، 39–40، 43–44، 47؛ امانوئل، “مبادلهی نابرابر” 124–125، 337، 363، 370–371.
- سمیر امین (Samir Amin) ، “توسعهنیافتهگی و وابستهگی در آفریقای سیاه_مبدأ و اشکال معاصر”، مجلهی مطالعات آفریقای مدرن 10، شماره 4 (دسامبر 1972): 519–522؛ سمیر امین، “بیداری مجدد جهان عرب” (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، 2016) ، 182–189.
- هری مگداف (Harry Magdoff) ، “امپریالیسم: از دوران استعمار تا به امروز” (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، 1978) ، 19–20.
- گوود، “استعمار مهاجرنشین: توسعهی اقتصادی و تشکیل طبقات.”
- جی. ساکای (J. Sakai) ، “مهاجرنشینها: افسانهی پرولتاریای سفید” (شیکاگو: انتشارات مورنینگاستار، 1989).
- دیوید گیلبرت (David Gilbert) ، “بدون تسلیم: نوشتههایی از یک زندانی سیاسی ضدامپریالیست” (مونترال: انتشارات آبراهام گولن، 2004) ، 5–59؛ دیوید رودیگر (David Roediger) ، “دستمزدهای سفیدی: نژاد و ساخت طبقهی کارگر آمریکا” (لندن: ورسو، 1991) ، 184.
- روکسان دونبار-اورتِز، “مردمان بومی و امپریالیسم در نیمکرهی غربی”، بررسی ماهانه 44، شماره 4 (سپتامبر 1992): 9.
- در مورد عقبنشینی از تئوری امپریالیسم در بیشتر جریانات چپ، به جان بِلِمی فاستر، “انکارِ جدیدِ امپریالیسم در چپ”، بررسی ماهانه 76، شماره 6 (نوامبر 2024): 15–19 مراجعه کنید.
- وُلف، “استعمار مهاجرنشین و دگرگونی انسانشناسی”، 2، 27، 40–43؛ وُلف، “استعمار مهاجرنشین و حذف بومیان”، 387، 402.
- وُلف، “زمین، کار و تفاوت”، 868؛ انگلرت، “استعمار مهاجرنشین: یک مقدمه”، 16.
- وُلف، “استعمار مهاجرنشین و دگرگونی انسانشناسی”، 1، 167.
- وراسینی، “استعمار مهاجرنشین در حال حاضر”، 54. در مورد رابطهی آمریکای لاتین با استعمار مهاجرنشین، به ریچارد گات (Richard Gott) ، “آمریکای لاتین بهعنوان یک جامعهی مهاجرنشین سفیدپوست”، بولتن تحقیقات آمریکای لاتین 26، شماره 2 (آوریل 2007): 269–289 مراجعه کنید.
- وُلف، “ردپای تاریخ”، 28.
- دیوید هاروی (David Harvey) ، “امپریالیسم جدید” (آکسفورد: انتشارات آکسفورد، 2003) ، 137–182. مفهوم انباشت از طریق سلبمالکیت با ترمهای مارکس در تناقض است، زیرا انباشت بنا به تعریف، سلبمالکیت یا مصادره نیست، بلکه ریشه در استثمار دارد. مارکس به شدت از مفهوم “انباشت بدوی” یا “انباشت اصلی” که توسط اقتصاددانان لیبرال -کلاسیک مانند آدام اسمیت ارائه شد، انتقاد میکرد و ترجیح میداد از اصطلاح “مصادرهی اصلی” یا صرفن “مصادره” استفاده میکرد. نگاه کنید به: ایان اَنگِس (Ian Angus) ، “جنگ علیه عوام” (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، 2023)، 204–209 .
- وُلف، “تاریخ و امپریالیسم”، 389–393، 397، 403–407، 418–420.
- وُلف، “استعمار مهاجرنشین و حذف بومیان”، 388، 392، 403–404؛ وُلف، “زمین، کار و تفاوت”، 868.
- رابین دی. جی. کلی ( Robin D. G. Kelley) ، “بقیهی ما: بازاندیشی در مهاجرنشین و بومی”، فصلنامه آمریکایی 69، شماره 2 (ژوئن 2017): 268–269.
- انگلرت، “استعمار مهاجرنشین: یک مقدمه”، 15. برای نشانهای از این پیچیدهگی به جرالد هورن (Gerald Horne) ، “طلوع آخرالزمان: ریشههای بردهداری، برتری سفید، استعمار مهاجرنشین و سرمایهداری در قرن طولانی شانزدهم” (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، 2020) مراجعه کنید.
- وراسینی، “استعمار مهاجرنشین: یک بررسی نظری”، 4–12؛ لورنزو وراسینی، “اسرائیل-فلسطین از منظر مطالعات استعمار مهاجرنشین”، مداخلات: مجلهی بینالمللی مطالعات پسااستعماری 21، شماره 4 (2019): 572.
- لوید و وُلف، “منطقهای استعمار مهاجرنشین و رژیم نئولیبرال”، 8؛ مارکس، “سرمایه، جلد 1″، 874؛ دیویس، “جهان برعکس شد”، 217. در مورد تاریخ مفهوم لیبرال -کلاسیک از انباشت اولیه یا بدوی پیش از مارکس، نگاه کنید به: مایکل پرلمن (Michael Perelman) ، “اختراع سرمایهداری: اقتصاد سیاسی کلاسیک و تاریخ پنهان انباشت بدوی” (دُرهم: انتشارات دانشگاه دوک، 2000) .
- وراسینی، “مهار، حذف، درونزایی”، 119، 122–128؛ وراسینی، “اسرائیل-فلسطین از منظر مطالعات استعمار مهاجرنشین”، 579–580؛ نیکلاس ای. براون (Nicholas A. Brown) ، “منطق انباشت مهاجرنشین در چشماندازی از اضمحلال ابدی”، مطالعات استعمار مهاجرنشین 4، شماره 1 (2014): 3–5؛ دیویس، “جهان برعکس شد”، 214؛ هاروی، “امپریالیسم جدید”، 137–182.
- وراسینی، “مهار، حذف، درونزایی”، 122–128؛ دیویس، “جهان برعکس شد”، 214.
- وُلف، “ردپای تاریخ”، 234–237؛ وراسینی، “اسرائیل-فلسطین از منظر مطالعات استعمار مهاجرنشین”، 570؛ جوزف مسعد (Joseph Massad) ، “اسرائیل و غرب: ‘ارزشهای مشترک’ نژادپرستی و استعمار مهاجرنشین”، چشمِ خاورمیانه، 13 ژوئن 2019؛ جوردن هامفری (Jordan Humphreys) ، “فلسطین و سیاستهای بیطبقه در نظریهی استعماری مهاجرنشین”، بررسی چپ مارکسیستی، 13 ژوئن 2024.
- لورنزو وراسینی، “اسرائیل و جامعهی مهاجرنشین” (لندن: انتشارات پلوتو، 2006)، 97. قابل توجه است که وراسینی، مانند وُلف، اهمیت کتاب ماکسیم رودینسون “اسرائیل: یک دولت استعمارگر مهاجرنشین” را نادیده میگیرد، و میگوید که این کتاب در “دههی 1970” منتشر شد (زمانی که نسخه انگلیسی آن منتشر شد)، در حالی که این کتاب به زبان فرانسه در اواسط جنگ اعراب و اسرائیل در سال 1967 منتشر شد و تأثیر زیادی در آن زمان داشت، بهگونهای که آگاهی از استعمار مهاجرنشین اسرائیل را در سراسر جهان افزایش داد.
- کلادیا دِ مارتینو (Claudia de Martino) و روث هانو سانتینی (Ruth Hanau Santini) ، “اسرائیل: بمب ساعتی جمعیتی در واقعیت تکدولتی امروز”، اسپنیا آنلاین، 10 ژوئیه 2023.
- وارون جین (Varun Jain) ، “تأثیر متقابل: مقایسهی هزینههای نظامی در سراسر جهان”، سرمایهداری بصری، 4 ژوئن 2023؛ “اسرائیل: هزینههای نظامی، درصد تولید ناخالص داخلی”، اقتصاد جهانی، theglobaleconomy.com؛ سرویس تحقیقات کنگرهی ایالات متحده، “سلاحها و موشکهای هستهای، بیولوژیکی و شیمیایی: وضعیت و روندها” (واشنگتن دی.سی.: سرویس تحقیقات کنگره، 20 فوریه 2008) ، 16.
- توماس تراسک (Thomas Trask) و جیکوب اولیدورت (Jacob Olidort) ، “موردی برای ارتقای وضعیت اسرائیل به ‘متحد اصلی غیرناتوئی’ “، موسسهی یهودی برای امنیت ملی آمریکا، 6 نوامبر 2023.
- کریگ مُخیبر (Craig Mokhiber) ، “دبلیو. ئی. او. جی(WEOG): بلوک استعمار مهاجرنشین سازمان ملل”، تمرکز در سیاست خارجی، 4 سپتامبر 2024، fpif.org.
- مکس عجل (Max Ajl) ، “سیل بزرگ فلسطین، قسمت اول”، جنوب کشاورزی: مجله اقتصاد سیاسی 13، شماره 1 (مارس 2024): 62–88؛ استر فارمر (Esther Farmer) ، روزالیند پولاچ پتچسکی (Rosalind Pollack Petchesky) و سارا سیلز (Sarah Sills) ، “سرزمینی با مردمانی: فلسطینیها و یهودیان در مقابل صهیونیسم” (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، 2021).
- بروس جوهانسن (Bruce Johansen) و روبرتو ماستاس (Roberto Maestas) ، “واسیچو: تداوم جنگهای بومیان” (نیویورک: انتشارات بررسی ماهانه، 1979) ، 5، 11، 16، 18؛ اِلک سیاه (Black Elk) و جان جی. نایهارد (John G. Neihard) ، “اِلکِ سیاه سخن میگوید: داستان زندگی یک مرد مقدس از اُگلالا سو” (نیویورک: ویلیام مورو، 1932) ، 7–9.
- آلیس واکر (Alice Walker) ، “زیستن با کلمه: نوشتههای منتخب 1973–1987” (نیویورک: هارکورت بريس جُوانوویچ (Harcourt Brace Jovanovich) ، 1981) ، 144–149.
- واسیچو (Wasi’chu) ، همانطور که در اینجا فهمیده شد، اساسن یک دیدگاه ماتریالیستی است، که در آن طبیعت عام انسانی، مشخصهی گروههای معینی از کنشگران اجتماعی بهعنوان بازتابی از یک منطق یا سیستم زیربنائی دیده میشود. به بیان مارکس، سرمایهدار بهعنوان تجسم سرمایه معرفی میشود. این در تقابل با نوع ایدهآل سبک وبری است که در ریشه در فردگرائی متدولوژیک دارد، جائی که ساختارهای اجتماعی براساس نوع کنش اجتماعی با معنای ذهنی تفسیر میشوند که قابلردیابی در نوع روششناختی فردی است. بنابراین، از آن منظر، این روششناختی فردی مهاجرنشین است که ریشه در نوع معانی/عملهای مهاجرنشین دارد و اساس استعمار/مهاجرنشینی است. نوع ایدهآل مهاجرنشین، به جای این که ساخته شود، تشکیل داده میشود و خود محصول مجموعهای از روابط اجتماعی نیست. مارکس، “سرمایه، جلد 1″، 92.
- ملتِ سرخ، معاملهی سرخ (نیویورک: نطریات مشترک، 2021) ، 7، 13، 135–137؛ وراسینی، “اسرائیل-فلسطین از منظر مطالعات استعمار مهاجرنشین”، 570–571.
_________________________________________________________________________________
***********************************
بِریورمن، سرمایهی انحصاری و هوش مصنوعی: کارگر جمعی و بازسازی وحدت نیروی کار
نویسنده: جان بِلِمی فاستر
مندرج در مجلهی مانتلی ریویو، جلد 76، شمارهی 7، دسامبر 2024
مترجم: پویان کبیری
ژانویه 2025

اتوماسیون یا خودکارسازی مرتبط با الگوریتمهای طراحیشده برای رایانهها، که احتمال جایگزینی نیروی کار انسانی با ماشینهای هوشمند را مطرح میکند، موضوعی است که بیش از یک قرن و نیم قدمت دارد و به دورانی بازمیگردد که چارلز بَبِیج ماشین تفاضل خود را طراحی کرد و کارل مارکس در اثر مشهور خود “گروندریسه” به مفهوم “عقل عمومی” (General Intellect) پرداخت و بعدها در کتاب “سرمایه” ایدهی “کارگر جمعی“(Collective Worker) را مطرح نمود.1
با این حال، تنها با ظهور سرمایهداری انحصاری در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بود که صنایع بزرگ و کاربرد علم در صنعت توانستند “تبعیت واقعی” (Real Subsumption) نیروی کار در فرآیند تولید را جایگزین “تبعیت صوری“ (Formal Subsumption) کنند.2
در اینجا دانش مربوط به فرآیند کار بهطور سیستماتیک از کارگران سلب گردید و بهگونهای در مدیریت تمرکز یافت که فرآیند کار بتواند بهتدریج تجزیه و تحت منطقی قرار گیرد که در تسلط فناوری ماشینیست. با تثبیت سرمایهداری انحصاری پس از جنگ جهانی دوم و پیشرفت سایبرنتیک، ترانزیستور و فناوری دیجیتال، اتوماسیون تولید – بهویژه آنچه امروز بهعنوان هوش مصنوعی (AI) شناخته میشود – به تهدیدی فزاینده برای نیروی کار تبدیل گردید.
این تغییر به شکلی برجسته در رُمان سال 1952 کورت وانهگات، “پیانوی خودنواز“ “Player Piano”، به تصویر کشیده شده است که بر تجربه او در کار برای شرکت جنرال الکتریک استوار بود. این داستان در آیندهای نزدیک در شهر خیالی “ایلیوم“ در شمال ایالت نیویورک روایت میشود و جامعهای را به تصویر میکشد که بهطور کامل خودکار شده و تقریبن تمامی کارگران تولیدی را جابجا کرده است.
در یک سوی رودخانهای که شهر را تقسیم میکند، منطقهای به نام “هوماِستد“ قرار دارد، جایی که اکثریت جمعیت، شامل کسانی که در آزمونهای ملی نمرهی کافی نگرفتهاند، زندگی میکنند. این افراد عمدتن یا بیکارند، یا در پروژههای بازسازی و احیای منابع، مشاغل تجاری معدود باقیمانده و ارتش بهکار گرفته میشوند. این جمعیت بهطور کلی با “درآمد پایهی جهانی” (UBI) زندگی میکنند، که در سطحی بسیار پایینتر از درآمدهای سابق کارگران غیرماهر تعیین شده است، هرچند میتوانند از تلویزیونهای 28 اینچی لذت ببرند.
در سوی دیگر رودخانه، مهندسان، مدیران و کارمندان دولتی زندگی میکنند که مسئولیت نگهداری و مدیریت ماشینآلات تولیدی که در همان طرف قرار داده شدهاند را بر عهده دارند یا به امور عمومی میپردازند. داستان بر محور شخصیت اصلی، “پال پروتئوس“، یک مهندس بسیار مورداحترام، تمرکز دارد که از روی پُل به سمت هوماِستد میرود، با مردم عادی دیدار میکند و در یک شورش جمعی گرفتار میشود.
اوایل رمان، پروتئوس توضیح میدهد که “اولین انقلاب صنعتی، کار فیزیکی را کمارزش کرد، سپس انقلاب دوم، کارهای ذهنی روتین را بیارزش ساخت”، در حالی که پیشبینی میشود انقلاب صنعتی سوم مبتنی بر ماشینهای کامپیوتری باشد که “تفکر انسانی را کمارزش میکنند” و کار اصلی فکری را از مرکزیت خارج میکنند. هوش انسانی جای خود را به ماشینها میدهد، یا چیزی که چند سال پس از انتشار این رمان به نام “هوش مصنوعی” شناخته شد.3
رمان “پیانوی خودنواز“، نوشتهی کورت وانهگات، محصول نگرانی گستردهای بود که در دهه 1950 در مورد اتوماسیون وجود داشت. در نوامبر 1958، مجلهی ملت (The Nation) مقالهای با عنوان “افسردهگی اتوماسیون” (The Automation Depression) منتشر کرد که واکنشی اشتباه به بحران اقتصادی کوتاهمدت 1957–1958 بود.4 نگرانیهایی که مجلهی ملت و دیگر نشریات در دههی 1950 دربارهی تأثیر اتوماسیون بر بیکاری گسترده ابراز کردند، در آن زمان عمدتن اغراقآمیز بود. با این حال، اذعان عمومی به این واقعیت که رشد صنعت بزرگمقیاس همراه با تثبیت سرمایهداری انحصاری پس از جنگ جهانی دوم- و انقلاب علمی- فنی مرتبط با آن (و ظهور انقلاب صنعتی سوم یا دیجیتال) – بیانگر تغییری بنیادی در رابطهی کار و سرمایه است که چه در آن زمان و چه اکنون، دغدغهای کاملن منطقی بود. این موضوع مسائلی را مطرح نمود که به انقلاب صنعتی اول در قرن نوزدهم بازمیگردد و اکنون در مرحلهای از توسعهی پیشرفتهتر با گسترش هوش مصنوعی مولد دوباره ظاهر گردیده است.
شاید دقیقترین تحلیل از وضعیت کلی اتوماسیون و رابطه آن با کار در دهه 1950 توسط اقتصاددان مارکسیست و سردبیر مانتلی ریویو Monthly Review، پال ام. سوئیزی، ارائه شد. او در یک تکنگاری (مونوگراف) ناشناس به نام “انقلاب علمی-صنعتی“ که در سال 1957 برای شرکت سرمایهگذاری مدل والاستریت به نام رولند و اِستون “Roland & Stone” نوشته شد، به این موضوع پرداخت. در این گزارش، سوئیزی استدلال نمود که در حالی که موتور بخار نیروی محرکهی انقلاب صنعتی اول بود، انقلاب علمی- صنعتی (یا علمی- فنی) توسط خودِ علم شکل گرفت، پیشرفتی که با ظهور سرمایهی بزرگمقیاس ممکن شده بود. این منجر به پیدایش مفهوم “دانشمند جمعی“ شد، مفهومی که او از ایدهی “کارگر جمعی“ مارکس برداشت کرده بود.
در اشاره به اتوماسیون، سوئیزی توضیح داد که “فرآیند کار“ی که در آن ماشینآلات بهطور فزایندهای ادغام میشوند، با “ حلقهای“ از اطلاعات که شامل کارگران و ماشینهاست مشخص میشود. او گفت:“وقتی انسان توسط یک یا چند دستگاه مکانیکی جایگزین میشود، این حلقه بسته میشود. سیستم به صورت خودکار در آمده است.”5
سوئیزی در این زمینه به سخنرانی وانیوار بوش، مهندس، مخترع، و مدیر علمی آمریکایی اشاره کرد. بوش در این سخنرانی امکان ساخت خودرویی خودران را مطرح کرد که بتواند حتی در صورت خوابیدن راننده، خط سفید جاده را دنبال کند. به گفتهی سوئیزی، کاربرد اقتصادی و اجتماعی چنین سطح بالایی از اتوماسیون با ماشینهای هوشمند، عمدتن به دلیل جابهجایی نیروی کار بود. او در ادامه توضیح داد: “هدف از اتوماسیون کاهش هزینههاست. این کار در همهی موارد از طریق صرفهجویی در نیروی کار انجام میشود و در برخی موارد، در سرمایه نیز صرفهجویی میکند“. با ظهور ترانزیستور، امکانات فناوری برای گسترش به نظر بیپایان میرسید. سوئیزی پیشبینی کرد که کامپیوترها نهتنها قابلاعتمادتر خواهند شد، بلکه به اندازهای کوچک میشوند که در جیب جا بگیرند. همچنین، تلفنهای رادیویی همراه که از طریق شبکهها عمل میکنند، میتوانند حتی از کامپیوترهای جیبی کوچکتر شوند و به اندازهای کوچک شوند که روی مچ دست قرار بگیرند. با انقلاب علمی- فنی، اتوماسیون و ماشینهای هوشمند همهکاره به معنای “تغییر به سمت سود“ و دور شدن از دستمزدها در اقتصاد کلی بود. این تحولات همچنین به مفهوم جابهجایی قابلتصور میلیونها کارگر بود.6
در سال 1964، رشد بهرهوری مرتبط با اتوماسیون منجر به انتشار سندی به نام “انقلاب سهگانه“ شد که توسط کمیتهی موقت انقلاب سهگانه به رئیسجمهور لیندون بی. جانسون ارائه شد. این سند به شکاف ایجادشده در قطع ارتباط میان درآمد از طریق مشاغل پرداخت که نتیجهی افزایش بینیازی به کارگران صنعتی و ترویج “درآمد پایهی جهانی“ بود.
به هر حال، لئو هابرمن و سوئیزی در مقالهای در شمارهی نوامبر 1964 مجلهی بررسی ماهانه (مانتلی ریویو) تحت نام “انقلاب سهگانه“ به شدت با این موضوع مخالفت کردند. آنها “درآمد پایهی جهانی“ را، مشابه آنچه در رمان ونهگات به تصویر کشیده شده بود، سیاستی کوتهبینانه دانستند که منجر به ایجاد جمعیتی وابسته و بیروحیه میشود که به زندگی با یک سیستم رفاهی گسترده، ولی همواره ناکافی محدود شدهاند. در عوض، آنها خواستار جنبشی انقلابیتر به سوی سوسیالیسم، از طریق مالکیت عمومی بر ابزار تولید و اجرای برنامهریزی اقتصادی توسط کارگران و برای کارگران، شدند.7
با این حال، هیچیک از این مسائل در کتاب سرمایهی انحصاری نوشته پال ای. باران و پال ام. سوئیزی مورد بررسی قرار نگرفت. این کتاب در همان سالی تکمیل شد که بحث دربارهی انقلاب سهگانه در جریان بود (باران در مارس 1964 درگذشت و سوئیزی از اضافه کردن عناصر جدید به کتاب هنگام انتشار آن در سال 1966 خودداری کرد) .سرمایهی انحصاری، نرخ بالای استثمار و بهرهوری صنعت سرمایهداری انحصاری را که در قالب “گرایش مازاد به افزایش” منعکس میگردد، به عنوان امری بدیهی تلقی کرد. آنها به عمد از تحلیل دگرگونی “فرآیند کار“ به همراه پیامدهای ناشی از تغییرات تکنولوژیکی که مشخصهی دورهی سرمایهداری انحصاری هستند، اجتناب کردند.8 آنها به جای پرداختن به این مسائل، تصریح کردند که این عناصر فراتر از محدویتهای خودخواستهی مطالعهشان بوده و بایستی در یک بررسی جامعتر دربارهی سرمایهداری انحصاری مورد توجه قرار گیرند.
در حقیقت، در هیچ کجای دههی 1960، ماهیت واقعیفرآیند کار نه در میان چپ و نه در علوم اجتماعی بورژوایی، به صورت سیستماتیک بررسی نشد.9 به سادهگی فرض بر این بود که فناوری پیشرفتهتر، که به عنوان امری اجتنابناپذیر دیده میشد، مهارت کارگران را افزایش میدهد، اما در عین حال تهدید بیکاری هرچه فزونتر را به بار میآورد. به قول هربرت مارکوزه، بحثهای ازخودبیگانهگی، تحت تأثیر مارکس، مکانیزاسیون و اتوماسیون بیامان تولید را به عنوان “فاجعهای برای ذات انسانی“ دیدند.10 با این حال، نقدهای دقیق و معنادار دربارهی فرآیند کار در سرمایهداری انحصاری غایب بودند.
در مقدمهای کهسوئیزی برای کتاب “کار و سرمایهی انحصاری: تنزل کار در قرن بیستم“ اثر هری بریورمن (1974) نوشته است، او شکاف موجود در کتاب سرمایهی انحصاری در ارتباط با فرآیند کار را برجسته میکند و اثر بریورمن را پاسخی برای پر کردن این خلأ عظیم میداند. او نوشت:
“میخواهم روشن کنم که دلیل عدم تلاش باران و من برای پُر کردن این شکاف نه فقط رویکردی بود که اتخاذ کردیم، بلکه دلیل بنیادیتر این بود که ما فاقد شرایط لازم برای این کار بودیم. نابغهای مانند مارکس توانست فرآیند کار تحت سرمایهداری را بدون مشارکت مستقیم در آن تحلیل کند و این کار را با درخشندگی و بینشی بینظیر انجام دهد. اما برای انسانهای معمولیتر، تجربهی مستقیم یک شرط لازم است، همانطور که کارنامهی ناامیدکنندهی کارشناسان و مراجع دانشگاهی در این زمینه به روشنی نشان میدهد. باران و من این تجربه مستقیم حیاتی را نداشتیم و اگر در این موضوع وارد میشدیم، به احتمال زیاد گرفتار بسیاری از افسانهها و خطاهایی میشدیم که ایدئولوگهای سرمایهداری با شور و حرارت ترویج میکنند. در نهایت، هیچ موضوعی وجود ندارد که پنهان کردن حقیقت در آن برای سرمایهداری از چنین اهمیتی برخوردار باشد. به عنوان شاهدی بر این سادهلوحی، تنها یک مثال را ذکر میکنم- ما کل افسانهی کاهش عظیم درصد نیروی کار غیرماهر طی نیمقرن گذشته را بلعیدیم (نگاه کنید به “سرمایهی انحصاری“، ص 267. (“11
در مقابل، هری بریورمن دارای تجربهی غنی در زمینهی فرآیند کار تحت سرمایهداری انحصاری بود و توانست این تجربه را با درکی عمیق و فوقالعاده از تحلیل مارکس دربارهی روز کاری در کتاب “سرمایه“ ترکیب کند. علاوه بر این، او تاریخ کامل مدیریت مدرن و توسعهی ماشینآلات صرفهجوئی در کار را نیز مورد بررسی قرار داد.12 با این حال، در حالی که کتاب “کار و سرمایهی انحصاری“ اثر بریورمن خلاء بهجا مانده در کتاب “سرمایهی انحصاری“ باران و سوئیزی را پُر کرد، بریورمن همزمان توصیف انقلاب علمی- فنی که در تکنگاری سوئیزی ارائه شده بود را به همراه تحلیل کلی “سرمایهی انحصاری“ بهعنوان پایهای تاریخی و مشخص برای تحلیل خود بهکار گرفت.13
پنجاه سال پس از انتشار کتاب “کار و سرمایهی انحصاری“، این اثر همچنان بهعنوان یک نقطهی ورود حیاتی برای تحلیل انتقادی فرآیند کار در زمان ما، بهویژه در ارتباط با اتوماسیون مبتنی بر هوش مصنوعی کنونی، باقی مانده است.
مارکس، بریورمن و کارگر جمعی
بحث اصلی بریورمن در کتاب “کار و سرمایهی انحصاری” اکنون بهخوبی شناخته شده است. او با استناد به نظریههای مدیریتی قرن نوزدهم، بهویژه کارهای چارلز بَبِیج و کارل مارکس، توانست تحلیل فرآیند کار را گسترش دهد و نقش مدیریت علمی را که در سرمایهداری انحصاری قرن بیستم توسط فردریک وینسلو تیلور و دیگران معرفی شد، روشن نماید.
بَبِیج، نظریهپرداز مدیریتی قرن نوزدهم اندرو اور، مارکس و تیلور، همگی تقسیمکار پیشمکانیزه را اصلی اولیه و پایهای برای توسعهی سرمایهداری ماشینی میدیدند. بنابراین، منطق تقسیمکار بهشکل فزایندهای دقیق و همهجانبه، همانطور که در مثال معروف آدام اسمیت دربارهی تولید سنجاق نشان داده شده، میتوانست منطقن بهعنوان پیشزمینهای قبل از ورود ماشینآلات در نظر گرفته شود.14
در مورد بَبِیج، او مثال سنجاق اسمیت را بازسازی کرد تا اقتصاد تولید را، هم در سیستم کارخانهای اولیه (تحت همکاری) و هم در صنعت مدرن (یا ماشینسازی) توضیح دهد. منطق تقسیمکار سرمایهداری زمینه را برای طراحی کامپیوترهای محاسباتی اولیهی بَبِیج فراهم نمود که هدف آن توسعهی تدریجی تقسیمکار همهجانبه بهعنوان وسیلهای برای تبلیغ و ترویج ارزش اضافی بود. از این رو، در نظریهی مدیریتی در حال ظهور انقلاب صنعتی قرن نوزدهم، ارتباط مستقیمی میان تقسیمکار همهجانبه، اتوماسیون، و توسعهی کامپیوتر وجود داشت. 15
بریورمن با پیروی از دیدگاه مارکس، آنچه که بعدها بهعنوان “اصل بَبِیج“ شناخته شد را دوباره وارد بحثهای معاصر دربارهی فرآیند کار در چارچوب سرمایهداری انحصاری اواخر قرن بیستمنمود. او از این اصل بهعنوان “قانون عمومی تقسیم کار سرمایهداری“ یاد کرد.
بر اساس این اصل (که اکنون معمولن به دو بخش تقسیم میشود)تقسیم کار در شرایط سرمایهداری برای تعیین:
- کمترین مقدار کار لازم برای انجام هر وظیفهی فردیست، بهطوری که هر وظیفه به کوچکترین اجزاء ممکنهی آن تجزیه گردد.
- این تقسیمکار باعث صرفهجویی در هزینههای نیروی کار شود، زیرا هر وظیفهی جداگانه میتواند به ارزانترین میزان نیروی کار مورد نیاز برای انجام آن اختصاص یابد.16
بَبِیج مزایای تقسیمکار را از طریق تخصیص وظائف کماهمیتتر (که در آن، زمان نیاز به تلاش عضلانی کمتر و همچنین مهارت پایینتری داشتند) به نیروی کار ارزانتر مانند زنان یا کودکان، در مقایسه با نیروی کارِ، گرانتر مردان بالغ، که اغلب کارگران ماهر و صنعتگران بودند، توضیح داده بود.17
او نوشت: “با تقسیمکاری که باید در فرآیندهای مختلف انجام شود و هرکدام نیازمند درجات مختلفی از مهارت یا نیرو هستند، مالک یا همان صاحب کارخانه میتواند دقیقن میزان لازم از هرکدام را برای هر فرآیند خریداری کند.”18
به گفتهی اندرو اور، “کل گرایش صنعت تولیدی“، اگرچه ممکن است به طور کامل جایگزین نیروی انسانی نشود، حداقل وسیلهای بود برای کاهش هزینهها از طریق جایگزین کردن نیروی کار زنان و کودکان به جای مردان یا نیروی کار غیرماهر به جای کارگران ماهر.19
بریورمن در “اسطورهشناسی سرمایهداری“ نوشت:
“اصل بَبِیج بهعنوان تلاشی برای “حفظ مهارتهای کمیاب” معرفی میشود، به این صورت که کارگران ماهر تنها به وظائفی گمارده شوند که “فقط آنها قادر به انجامش هستند” و از “هدر رفت منابع اجتماعی” جلوگیری شود. این اصل بهعنوان پاسخی به “کمبود” کارگران ماهر یا افراد دارای آموزش فنی ارائه میشود که زمان آنها باید بهصورت “کارآمد” و برای منافع “جامعه” استفاده شود. اما، هر چقدر هم که این اصل ممکن است گاهی بهشکل پاسخی به کمبود نیروی کار ماهر جلوه نماید…، این توجیه در کل نادرست است. شیوه تولید سرمایهداری بهطور سیستماتیک مهارتهای جامع و چندوجهی را، هرکجا که وجود داشته باشد، نابود میکند و مهارتها و مشاغلی را بهوجود میآورد که با نیازهای آن هماهنگ باشند. از این پس، تواناییهای فنی بهطور سختگیرانه براساس اصل “نیاز به دانستن” توزیع میشوند. توزیع عمومی دانش دربارهی فرآیند تولید در میان همهی شرکتکنندگان، از این لحظه به بعد، نهتنها “غیرضروری”، بلکه به مانعی مثبت برای عملکرد شیوه تولید سرمایهداری تبدیل میشود.”20
با پیشرفت تقسیمکار همهجانبه، همانطور که مارکس در نقد تولید سرمایهداری استدلال نمود، ماشینآلات میتوانند درمجموع جایگزین نیروی کار شوند و شکلی از تولید بالقوه خودکار را ایجاد نمایند، در عین حال تودههای عظیمی از کارگران را به جمعیت مازاد نسبی یا ارتش ذخیرهی کار سوق میدهند و بدین ترتیب، هزینههای نیروی کار را بهطور کلی کاهش میدهند. جائی که کارگر همچنان حضور داشت، به زائدهای از ماشین تقلیل یافته بود. تمام این گرایش، همانگونه که مارکس اشاره نمود، در این واقعیت مشهود بود که اکثریت عظیم کارگران در صنعت نساجی که در قلب انقلاب صنعتی انگلستان قرار داشتند، زنان و کودکان بودند که شدیدن استثمار میشدند و تنها بخش کوچکی از دستمزد کارگران مرد صنعتگر و ماهری را دریافت میکردند که جایگزین آنها شده بودند. این دستمزد حتی برای امرار معاش نیز کافی نبود.
این شرائط به توسعهی صنعت ماشینی و استثمار بیشتر کارگران دامن زد. وضعیت کارگران، چه دستمزد آنها بالا بود و چه پایین، آنها را در مقایسه با دستگاه عظیم تولیدی که نیرویکار جمعیشان بهوجود آورده بود، در وضعیت نابرابری فزاینده قرار میداد. این دستگاه تولیدی بهعنوان وزنهای سنگین بر دوش کارگران تحمیل میشد و بهطور همزمان استثمار و جایگزینی آنها با ماشینآلات را افزایش میداد.21
با این حال، برای توسعهی بیشتر تقسیمکار، لازم بود که مقاومت کارگران با استفاده از علم بهعنوان یک نیروی مستقیم درون تولید، شکسته شود. این امر چیزی را فراهم نمود که مارکس آن را فرعیسازی واقعی (به جای صرفن صوری) کارگر در فرآیند تولید سرمایهداری مینامید. همانطور که مَتِئو پاسکوئینِلی در کتاب “چشمِ ارباب: تاریخ اجتماعی هوش مصنوعی“ بیان میکند: “مارکس بهوضوح اعلام کرد: پیدایش تکنولوژی، پروسهای برآمده و هدایتشده توسط تقسیمکار است”، درحالیکه اجرای “اصل بَبِیج“ مسیر را بهسوی اتوماسیون و سلطهی ماشین بهعنوان ابزاری برای افزایش استثمار نیروی کار هموار نمود.22
ادغام علم، با چیزی که سوئیزی آن را “دانشمند جمعی” مینامید، تجسم یافت، بهعنوان یک نیروی نوظهور جدید در تولید سرمایهداری، عملن تنها با صرفهجوئیهای ناشی از مقیاس و گسترش بازار که با رشد شرکتهای عظیم انحصاری سرمایهداری همراه بود، ممکن شد. مدیریت سادهای که در سرمایهداری رقابتی آزاد شرکتهای کوچک توسط مالک و تعداد انگشت شماری ناظر انجام میشد، دیگر برای حفظ سودآوری تحت شرایط جدید شرکتهای غولپیکر و چندبخشی که بهدنبال موجهای عظیم ادغام در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم پدید آمدند، کافی نبود.23
رویکرد جدید مدیریت به بهترین شکل توسط تیلور به تصویر کشیده شد، تا جایی که “مدیریت علمی و تیلوریسم” به اصطلاحاتی مترادف تبدیل شدند. بریورمن “تیلوریسم“ را بر اساس سه اصل متمایز خلاصه کرد:
- “جدا کردن فرآیند کار از مهارتهای کارگران”.
- “تفکیک اندیشه (طراحی) از اجرا”.
- “استفاده از این انحصار دانش برای کنترل هر مرحله از فرآیند کار و شیوهی اجرای آن”.
اگرچه تیلور ادعا میکرد که افزایش دستمزدها بخشی جداییناپذیر از این سیستم، حداقل در مراحل اولیهی اجرای مدیریت علمی در یک صنعت خاص است، اما هدف کلی کاهش هزینهی واحد نیروی کار برای کارفرمایان بود.
بریورمن نوشت: “تیلور “اصل بَبِیج“ را بهتر از هر کسی در زمان خود درک کرد و همواره این اصل در محاسبات او محوریت داشت… او در کتاب اولیهی خود “مدیریت کارگاه” در سال 1903، به صراحت گفت که “امکانات کامل” سیستم او [مدیریت علمی] “تا زمانی که تقریبن تمام ماشینها در کارگاه توسط افرادی با توانایی و قابلیتهای کمتر و در نتیجه ارزانتر از کسانی که در سیستم قدیمی مورد نیاز بودند، اداره نشوند، محقق نخواهد شد.”
سهم متمایز خودِ تیلور این بود که او یک ضرورت مدیریتی در مقیاس کامل را برای افزایش کنترل بر شغل مطرح کرد، که عمدتن از طریق مهارتزدائی (deskilling) اجرا میشود. از این رو، بریورمن معتقد بود که در تیلوریسم، “نظریهای نهفته است که چیزی کمتر از بیان صریح کلامی شیوهی تولید سرمایهداری نیست.” 24
برای بریورمن، منطق متناقض کامل شیوهی تولید سرمایهداری و امکان یک پاسخ سوسیالیستی انقلابی تنها با مکانیزاسیون و اتوماسیون، از جمله معرفی هوش مصنوعی (شکلی پیشرفتهتر از اتوماسیون) در تولید سرمایهداری انحصاری آشکار گردید. تحلیل بریورمن در اینجا اساسن بر مفهوم “کارگر جمعی“ مارکس تکیه داشت. مارکس از این مفهوم بهمثابه مقولهای برای دربرگرفتن کلیت تقسیم کار دقیق، سلسلهمراتب کار و ادغام دانش کار در ماشینها استفاده کرد.
حتی در زمینهی سطوح بالاتر مکانیزاسیون که با کاهش مهارت و جایگزینی کارگران همراه بود، فرآیند کار، بنا به گفتهی مارکس، همچنان بهصورت ارگانیک و از نظر ارزش کار بهعنوان مبنای آن، اساسن ثابت باقی ماند.25
تحلیل مارکس از “کارگر جمعی” در سرمایه، از بحث او دربارهی “عقل عمومی“ (General Intellect) در گروندریسه، که حدود یک دهه پیشتر نوشته شده بود، فراتر میرود. در آنچه که بهعنوان “قطعهای دربارهی ماشینها” (Fragment on Machines) در گروندریسه شناخته میشود، “عقل عمومی“ در ماشینها ادغام شد و منجر به حذف آشکار نیروی کار- و حتی ارزش کار- در تولید با رشد اتوماسیون میشود.26
بریورمن در کتاب “کار و سرمایهی انحصاری“ به این بیانیهی مارکس در “قطعهای دربارهی ماشینها” اشاره کرد، جایی که مارکس نوشته بود: “پروسهی تولید دیگر یک فرآیند کاری، به این معنا که کار، نیروی حاکم بر آن باشد، نیست.” 27 با این حال، “قطعهای دربارهی ماشینها” گاه بهاشتباه در مباحث اخیر مورد استفاده قرار گرفته است تا استدلال شود که مارکس نظریهی ارزش کار را بهطور تدریجی جایگزین شده توسط تولید ماشینی و اتوماسیون میدیده است.28 با این حال، این موضوع با تحلیلهایی که نشان دادند چگونه مفهوم بعدی مارکس از “کارگر جمعی” کل فرآیند مکانیزاسیون و اتوماسیون را از ابهام درآورد، رد شده است و همچنان بر ادامهی مرکزیت کار و نظریهی ارزش کار تأکید دارند.29
رویکرد بریورمن به تضاد ظاهری مرتبط با تبعیت فرآیند کار از ماشین، تمرکز بر مفهوم “کارگر جمعی” مارکس بود. این مفهوم نه تنها نشاندهندهی مرکزی بودن جاودانهی کار در تولید است، بلکه به امکانات انقلابی جدید نیز اشاره میکند. بریورمن مانند مارکس، در کارگر جمعی، کار را بهعنوان فرآیندی ارگانیک در نظر میگرفت که شامل سلسلهمراتب کار و مکانیزاسیون میشود.
مارکس در پاسخ به اور دربارهی اتوماسیون و کارگر جمعی در کتاب “سرمایه” نوشته است:
دکتر اور، پیندار* یا ستایشگر پُرشور کارخانهی خودکار، آن را از یک سو به عنوان “همکاری ترکیبی از بسیاری از گروههای کارگری، بزرگسال و جوان، در مراقبت ماهرانه و پیوسته از یک سیستم ماشینآلات تولیدی که به طور مداوم توسط یک نیروی مرکزی به حرکت درمیآید” (محرک اولیه) توصیف میکند؛ و از سوی دیگر به عنوان “یک اتوماسیون وسیع که از ارگانهای مختلف مکانیکی و فکری تشکیل شده است، که به طور بیوقفه برای تولید یک شیء مشترک در هماهنگی کامل عمل میکنند و همهی آنها تابع یک نیروی متحرک خودتنظیمگر هستند”، معرفی مینماید. این دو توصیف از مشابه بودن فاصلهی زیادی دارند. در یکی، کارگر جمعی ترکیبی بهعنوان موضوع غالب [übergreifendes Subjekt] و در دیگری اتوماتون مکانیکی به عنوان شیء ظاهر میشود. خودِ اتوماتون (خودکار) بهعنوان موضوع است و کارگران تنها ارگانهای آگاهی هستند که با ارگانهای ناخودآگاه خودکار هماهنگ شدهاند و همراه با آنها تحتسلطهی نیروی متحرک مرکزی قرار دارند. توصیف اول [که بهطور کلی به کارگر جمعی مربوط است] برای هر نوع استفادهی ممکن از ماشینآلات در مقیاس بزرگ قابل اِعمال است، در حالی که دومی مشخصهی استفاده از آن توسط سرمایه است و لذا به سیستم کارخانهی مدرن تعلق دارد. بنابراین، اور ترجیح میدهد که ماشین مرکزی که حرکت از آن میآید را نه تنها بهعنوان یک خودکار (اتوماتون)، بلکه بهمثابه یک خودکامه معرفی کند. “در این سالنهای وسیع، نیروی “مهربان” بخار هزاران کارگر مشتاق را به گرد خود میآورد.”30
*(پیندار”Pindar” ، نام شاعر یونانی قرن ششم و پنجم قبل از میلاد است که سبک او با زبانی بلند و اغراقآمیز شناخته میشود. با این توصیف، مارکس سعی میکند تشابه میان زبانی که برای تمجید از کارخانههای اتوماتیک به کار میرود و سرودههای بلندپروازانهی پیندار را نشان دهد؛ یعنی همانگونه که پیندار با زبانی پر از جذبه و تمجید، پیروزیهای ورزشی را بزرگ و فضائل انسانی را ستایش مینمود، دکتر اور نیز با همان زبان اغراقآمیز، از مزایای تولید صنعتی سخن میگوید و از پیروزیهای ظاهری ماشینآلات تمجید مینماید. اما مارکس میخواست نشان دهد که پشت این جلوههای سطحی، تناقضات و هزینههای انسانی وجود دارد که این زبان پُراُبهت، به آنها نمیپردازد. مارکس در این مقایسه نشان میدهد که نحوهی شاعرانهوار تمجید از فرآیندهای “اتوماتیک” در کارخانهها، بیشتر به خلق یک روایت جذاب هنری منجر میشود تا پرداختن به واقعیتهای اقتصادی و اجتماعی تولید صنعتی. به طور خلاصه، با خطاب قرار دادن دکتر اور به عنوان “پیندار کارخانهی اتوماتیک”، مارکس به نقد زبان اغراقآمیز و رمانتیک طرفداران سرمایهداری صنعتی میپردازد. او به تضاد میان زبان شاعرانه و زیبا و واقعیتهای تلخ و پیچیدهی استثمار و بیگانگی در پس تولید صنعتی اشاره میکند. این توصیف کنایهآمیز بهمثابه یادآوری آن است که پشت ستایشهای سطحی ماشینآلات مدرن، یک شبکهی پیچیده از مشکلات اقتصادی و اجتماعی نهفته است که هیچ سرود یا توصیف شاعرانهای قادر به پوشاندن آن نیست. مترجم)
در این توصیفات متناقض از پیامدهای اتوماسیون توسط اور، توضیح اول، همانطور که مارکس پیشنهاد کرده است، بهطور کلی به پدیدهی کارگر جمعی مربوط میشود که با توسعهی تولید سوسیالیستی همخوانی دارد. توضیح دوم به اسطورهی خودِ ماشین مربوط میشود که دارای عقل عمومی است و در آن کار یا کاملن غایب است یا به حالت ذلیل و بیمغز تقلیل یافته است. برای اور، “وقتی که سرمایه، علم را به خدمت خود میگیرد، دست سرکش کار، همیشه به اطاعت آموزش داده خواهد شد.”31 در مقابل، برای مارکس، پاسخ انقلابی این بود که علم را بهنفع کارگر جمعی بهگونهای به کار بگیرد که توسعهی اجتماعی آزاد را تقویت نماید.
چیزی که بهمثابه اوج تحلیل بریورمن، که بر پایهی “سرمایه“ی مارکس ساخته شده بود، ظهور کرد، توسعهی یک رویکرد انقلابی به تقسیمکار، مکانیزهسازی، اتوماسیون و هوش مصنوعی بود، که در آن کارگر جمعی دستکم بهطور بالقوه سوژهی فعال کار اجتماعی بود. چنین دیدگاهی به شدت مخالف توصیفهای بیشتر فتیشیزهشدهی ماشین (یا ماشینپرستانه)_دیدگاه ترجیحی مورد نظر اور و تیلور_ بود که کارخانه را بهعنوان یک “اتوماتون وسیع که از ارگانهای مکانیکی و فکری مختلف تشکیل شده” و بهمثابه خودکامهای غیرقابل غلبه در تولید، با کارگرانی که فقط به پیوستهای آن تبدیل شدهاند، در نظر میگرفت بود.
کارگر جمعی، هوش مصنوعی و بازآفرینی وحدت تولید
در نقد بریورمن، فناوری مدرن، از جمله اتوماسیون و هوش مصنوعی در عصر دیجیتال، در نهایت بیانگر یک گرایش قدرتمند برای اتحاد مجدد پروسهی کاری بود که توسط تقسیمکار سرمایهداری تنزل یافته بود. بهطور قابل توجهی، تمام وظائفی که اسمیت در مثال سنجاق خود در ابتدای “ثروت ملل“ ذکر کرده بود، اکنون در یک ماشین واحد جمع شده بودند که امکان اتحاد مجدد خودِ فرآیند کار را فراهم مینمود. با این حال، سرمایهداری در مرحلهی انحصاری خود، که در آن استثمار نیروی کار و پروسهی ارزشافزایی هنوز ریشه در اصل بَبِیج داشت، همواره سعی نموده تا با استفاده از سطوح بالاتر مکانیزهسازی و اتوماسیون برای بازسازی تقسیمکاری که اکنون بهطور فزایندهای قدیمی و منسوخشده استفاده نماید. همانطور که بریورمن اعلام کرد، “فرآیند بازسازیشدهای که در آن اجرای تمام مراحل در مکانیزم کاری یک ماشین واحد گنجانده شده است، اکنون به نظر میرسد که آن را برای یک جمع از تولیدکنندگان همبسته مناسب میسازد که هیچکدام از آنها نیازی به صرف تمام عمر خود در انجام یک کارکرد خاص ندارند و همهگی میتوانند در روند مهندسی، طراحی، بهبود، تعمیر و بهرهبرداری از این ماشینهای پیوسته مولدتر مشارکت نمایند.” با این حال، این امکاناتی که بهطور فنی برای کارگر جمعی در نتیجهی پیشرفت نیروهای تولیدی فراهم گردیدهاند، توسط روابط اجتماعی تولید در سرمایهداری انحصاری خنثی میشوند. “بنابراین، شیوهی تولید سرمایهداری بر فرآیندهای جدید ابداعشده توسط فناوری، یک تقسیمکار همواره مفصلتر را، فارغ از اینکه ماشینآلات چه میزان از امکانات را برای حرکت در جهت عکس فراهم کرده باشند، تحمیل مینماید.” 32
همانطور که خودِ مارکس در مفهوم کارگر جمعیاش تشخیص داد و بریورمن در چارچوب سرمایهداری انحصاری آن را برجسته نمود، امکانات تکنولوژیکی جدید برای آزادی انسانی، که در آن انسانها بهطور بالقوه سوژههای تولید هستند، علیه خودِ آنها به کار گرفته میشوند. کارگر در دنیایی که در آن مدیریت سرمایه از فناوری ماشینی جدید برای تقویت تقسیمکار جزءبهجزء استفاده میکند، به یک شیء کالائیشدهی صرف تبدیل میشود و ماشین هرچه بیشتر”هوشمند”، خودش بهعنوان سوژهی تولید درنظر گرفته میشود. به تعبیر بریورمن، کارگر جمعیِ مارکس، خود تحت سرمایهداری انحصاری تنزل یافته بود. “در حالی که تولید جمعی شده است و کارگر فردی در بدن جمعیِ کارگران گنجانده شده است، این پیکریست که مغز آن لوبوتومیزه (جراحی شده)، یا بدتر از آن، کاملن برداشته شده است. مغزش عملن از بدنش جدا شده و توسط مدیریت مدرن تصاحب شده تا به ابزاری برای کنترل و ارزانسازی نیروی کار و فرآیندهای کاری تبدیل گردد.” 33
اما اگر مفهوم “کار جمعی” در نگاه اور که به منطق ماشینی تقلیل یافته بود، بهوضوح تحت سرمایهداری انحصاری حضور داشت، “کارگر جمعی” مارکس، همراه با “دانشمند جمعی” سوئیزی، نمایانگر امکانات انقلابی جدیدی بود که با افزایش خودکارتر شدن ماشینها پدیدار گشت، ماشینهائی که دانش فرآیند کار را که در طول تاریخ بشر توسعه یافته، در خود ادغام میکنند. با آموزش گستردهتر کارگران در علوم و مهندسی از طریق مدارس فنی که بهواسطهی افزایش بهرهوری ممکن شده بود، این امر میتوانست منجر به اتحاد مجدد و تقویت نیروی کار انسانی و خلاقیت شود. بهطور طعنهآمیز، هر چه این امر قابل تحققتر میشد، سیستم آموزشی سرمایهداری بیشتر تنزل مییافت و کارگران را تحت سلطهی اصل بَبِیج نگه میداشت، اصلی که به کاهش ارزش دانش کارگر وابسته بود.
از این رو، در جامعهی سرمایهداری انحصاری، آموزش بهطرز فزایندهای تحت تأثیر همان منطق تقسیمکار مفصل قرار میگیرد. ضرورت سیستم در این رابطه از همان ابتدا روشن بود. همانطور که فِرانک گیلبریت، یکی از بنیانگذاران مدیریت علمی، نوشته است: “آموزش یک کارگر صرفن بهمعنای توانمند ساختن او برای اجرای دستورالعملهای برنامهی کاریاش میباشد. هنگامی که او بتواند این کار را انجام دهد، آموزش او، صرفنظر از سناش، تمام شده است.” 34 این اصل، همراه با تنزل کار، علت اُفت شدیدآموزش در مدارس عمومی در ایالات متحده و سایر کشورهاست. علوم، فرهنگ، تاریخ و تفکر انتقادی بهطور سیستماتیک از سطوح K–12 یعنی از مهدکودک تا کلاس 12 حذف یا کماهمیت شدهاند، که بهطور فزایندهای، بهویژه در مقاطع ابتدایی، به پروسهای تقلیلگرا اختصاص یافته که از طریق آزمونهای استاندارد شده اعمال میشود. انگار که سیستم در نهایت توانسته است وسیلهای بیابد تا بهطور کامل از ضربالمثل آدام فرگوسن، اقتصاددان سیاسی کلاسیک-لیبرال، که میگوید: “جهل، مادر صنعت است”، بهرهبرداری نماید. این گفته بر این تأکید دارد که از دیدگاه سرمایه هرچه کارگران بیتفکرتر باشند، بهرهوری آنها بیشتر است.35 دیجیتالسازی آموزش، بهجای گسترش دانش و خلاقیت، به سمت عکس آن پیش میرود: استانداردسازی بیوقفه. به نظر میرسد که هدف، تبدیل بخش بزرگی از جمعیت به آن چیزی باشد که سی. رایت میلز آن را “رباتهای شادمان” مینامید.36 با رشد مدلهای زبانی بزرگ مقیاس، همراه با رشد هوش مصنوعی مولد که قادر است حجم عظیمی از دادهها را پردازش نماید و اطلاعات را بهطور مصنوعی در “شبکههای عصبی” بر اساس الگوریتمهای از پیش تعیینشده ترکیب کند، بهشکل فزایندهای دانشجویان دانشگاهها تشویق میشوند تا از این فناوریها بهعنوان جایگزینی مکانیکی برای یادگیری واقعی استفاده نمایند.37 بهجای تأکید بر کارگر جمعی یا دانشمند جمعی، تأکید بر هوش مصنوعی بهعنوان هوشماشین جمعی است.
در پس این، در سرای پنهان تولید، تضعیف مداوم کار انسانی نهفته است. گوگل برای اجرای طرح دیجیتالسازی تمام کتابهای جهان (که تعداد آنها حدود ۱۳۰ میلیون جلد منحصربهفرد برآورد شده است)، صد هزار کارگر موقت و قراردادی را استخدام کرد تا کتابها را با سرعت بالا و هماهنگ با موسیقی که ریتم کار را تنظیم میکرد، اسکن کنند. اگرچه این پروژه تا حد زیادی رها شده است، اما بهعنوان ابزاری برای توسعهی هوش مصنوعی مولد تلقی میشد. 38 افزایش تعداد کارگران موقت و قراردادی، که نیروی کار ناپایدار را تشکیل میدهند، از واقعیتهای پنهان عصر دیجیتال/هوش مصنوعی هستند که زیر پوشش هالهای از رمز و راز “رایانش ابری” پنهان شدهاند. مشاغل پلتفرمی جدید، میلیونها کارگر قراردادی را بهکار میگیرند. نظرسنجیهای آنلاین از نیروی کار ملی توسط گروههای تجاری مانند مؤسسهی جهانی مککینزی “نشان میدهد [که] بین ۲۵ تا ۳۵ درصد از کارگران” در ایالات متحده “در ماه گذشته بهطور مکمل یا اصلی در کار غیراستاندارد یا گیگ [پلتفرمی] مشغول بودهاند. از سال ۲۰۲۴، این بهمعنای آن است که حداقل ۴۱ میلیون نفر در ایالات متحده در نوعی از کار گیگ [یا پلتفرمی]”، معمولن بهعنوان کارگران موقت یا پیمانکار، مشغول هستند. اگرچه مشاغل بیشماری از سوی هوش مصنوعی تهدید میشوند- تخمینها بسیار متفاوت است- اما کار بهطور کلی چندان از بین نرفته، بلکه بیشتر بهصورت موقت و بیثبات درآمده است.39
با این حال، در برابر این زوال ظاهرن گریزناپذیر کار، گرایشهای متضادی نیز وجود دارد. همانطور که مارکس بهخوبی مشاهده کرد، مبارزات انقلابی جدیدی که هدفشان “بازسازیِ کلیِ جامعه” است، ناگزیر پدیدار میشوند، جائی که ظرفیتهای در حال گسترش انسانی، همراه با توسعهی نیروهای مولده، توسط روابط اجتماعی تولید محدود میگردد.40 مبارزات طبقاتی امروز بر سر فرآیند کار علیه فناوری دیجیتال جدید یا هوش مصنوعی نیست، بلکه علیه تقلیل خودِ انسانها به الگوریتمهای صِرف است. تنها کارگر جمعی بهمثابه تجسم عقل عمومی، تحت یک سوسیالیسم پیشرفته یا یک سیستم توسعهی انسانی برابر و پایدار، میتواند شرایط تولید را بهنفع جامعه بهعنوان یک کل کنترل نماید.
یادداشتها:
- مَتِئو پاسکوئینِلی، “چشم استاد: تاریخ اجتماعی هوش مصنوعی“ (لندن: ورسوس، ۲۰۲۳)؛ پیترو دانیل اومودئو، “دیالکتیک اجتماعی هوش مصنوعی”، مانتلی ریویو جلد ۷۶، شماره ۶ (نوامبر ۲۰۲۴): ۴۰–۴۸؛ سایمون شِفر، “ماشینهای محاسباتی هوش بَبِیج و سیستم کارخانه”، پرس و جوی انتقادی ۲۱، شماره ۱ (پاییز ۱۹۹۴): ۲۰۵، ۲۰۹–۲۱۰، ۲۲۰–۲۲۳.
- کارل مارکس، سرمایه، جلد ۱ (لندن: پنگوئن، ۱۹۷۶)، ۱۰۱۹–۱۰۲۵، ۱۰۳۴–۱۰۳۸.
- کورت وانهگات جونیور، “پیانوی خودکار“ (نیویورک: انتشارات دل، ۱۹۵۲، ۱۹۸۰)، ۱۲–۱۳، ۱۸۷. توصیفهای خاص از انقلابهای صنعتی اول و دوم که در رمان استفاده شده، توسط وانهگات به دانشمند کامپیوتر و ریاضیدان آمریکایی نوربرت وینر نسبت داده شده است.
- ریک وارتزمن، “اولین باری که ملت از اتوماسیون وحشت کرد”، پولیتیکو، ۳۰ مه ۲۰۱۷.
- پال ام. سوئیزی (منتشر شده بهطور ناشناس)،” انقلاب علمی- صنعتی“ (نیویورک: مدل، رولند و استون، ۱۹۵۷)، ۱۰، ۲۷–۳۶؛ مارکس، سرمایه، جلد ۱، ۴۶۱، ۴۸۳، ۵۴۴. پل ای. باران در دهههای ۱۹۴۰ و ۵۰ مطالعاتی برای شرکت وال استریت مدل، رولند و استون انجام داد تا درآمد اضافی کسب کند. اما در سالهای ۱۹۵۶–۱۹۵۷، او در حال تکمیل” اقتصاد سیاسی رشد“ بود و از سوئیزی برای کمک در تحقیق درخواست کرد. سوئیزی در نهایت برای کمک به باران، رسالهی” انقلاب علمی-صنعتی“ را نوشت. با توجه به زمینهی یک شرکت وال استریت که میخواست دیدگاه خوشبینانهای از فرصتهای سرمایهگذاری ارائه دهد، سوئیزی عملن مجبور شد رساله را به سمت آن جهت هدایت کند، که این دیدگاه با نظرات خود او در این زمینه تفاوت زیادی داشت. با این حال، همانطور که به باران در آن زمان گفت، تحقیق در مورد علم پایه و پیامدهای اجتماعی و اقتصادی آن که چنین پروژهای مستلزم آن بود، فوقالعاده ارزشمند بود و این جائیست که اهمیت مشارکت او در آن نهفته است. برای مطالعهی بیشتر به کتاب “عصر سرمایه انحصاری” (The Age of Monopoly Capital) نوشتهی پال آ. باران و پال ام. سوئیزی، و ویراستاری نیکلاس باران و جان بِلِمی فاستر مراجعه کنید (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۱۷)، صفحات ۱۴۶ و ۵۰۳.
- سوئیزی،” انقلاب علمی-صنعتی“، ۲۸–۳۰.
- لئو هابِرمن و پال ام. سوئیزی، “انقلاب سهگانه”، مانتلی ریویو جلد ۱۶، شماره ۷ (نوامبر ۱۹۶۴): ۴۱۷–۴۲۳. همچنین ببینید: جورج و لوئیز کروالی، “فراتر از اتوماسیون”، مانتلی ریویو جلد ۱۶، شماره ۷ (نوامبر ۱۹۶۴): ۴۲۳–۴۳۹. هابِرمن و سوئیزی در مقالهشان نوشتند: “نتیجهگیری ما تنها این است که ایدهی درآمد عمومی تضمینشده، اصول انقلابی بزرگی که نویسندگان “انقلاب سهگانه” به وضوح به آن اعتقاد دارند، نیست. اگر تحت سیستم کنونی ما اعمال شود، مانند دین، تسکینی برای مردم خواهد بود که به تقویت وضعیت موجود کمک میکند. و تحت سیستم سوسیالیستی، کاملن غیرضروری خواهد بود و ممکن است بیشتر از آنکه مفید باشد، آسیبرسان باشد” (هابِرمن و سوئیزی، “انقلاب سهگانه”، ص. ۱۲۲). گزینههای رادیکالتر به درآمد پایهی عمومی (غیر از سوسیالیسم) تضمین اشتغال کامل و سیاست خدمات عمومی جهانی هستند. در این زمینه، نگاه کنید به: جیسون هایکل، “خدمات عمومی جهانی”، وبلاگ جیسون هایکل، ۴ اوت ۲۰۲۳.
- پال ای. باران و پال ام. سوئیزی، “سرمایهی انحصاری“ (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۶۶)، ۸–۹، ۷۲.
- نگاه کنید به: جان بِلِمی فاستر، مقدمهای بر بریورمن، “کار و سرمایه انحصاری“، 11–14.
- هربرت مارکوزه نقل شده در بریس براون، “مارکس، فروید و نقد زندگی روزمره“ (نیویورک: انتشارات مرور ماهانه، ۱۹۷۳)، ۱۴.
- پال ام. سوئیزی، مقدمه بر بریورمن، “کار و سرمایهی انحصاری“،25–26.
- در مورد نقش بریورمن بهعنوان یک کارگر تولیدی، نگاه کنید به: بریورمن، “کار و سرمایهی انحصاری“، ۴–۵.
- بریورمن، “کار و سرمایهی انحصاری“، ص ۱۱۵. علاوه بر گزارش سوئیزی از انقلاب علمی- فنی و “دانشمند جمعی“، بریورمن تحلیل سوئیزی از “عصر سنتزها“ را بر اساس توسعهی شیمی آلی وارد کرد.
- آدام اسمیت، “ثروت ملل“ (نیویورک: کتابخانه مدرن، ۱۹۳۷)، ۴–۵.
- پاسکوئینلی، “چشم استاد“، ۵۳–۷۶.
- بریورمن، “کار و سرمایهی انحصاری“، ۵۵–۵۸؛ پاسکوئنِیلی، “چشم استاد“، ۱۷، ۱۰۴.
- چارلز بَبِیج، “اقتصاد ماشینآلات و صنایع“ (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۹، نسخهی فکسشده از نسخهی اصلی منتشر شده توسط چارلز نایت در ۱۸۳۱)، ۱۴۳–۱۴۵، ۱۸۶.
- بَبِیج، “اقتصاد ماشینآلات و صنایع“، ۱۳۷–۱۳۸.
- اندرو اور، “فلسفهی تولیدات“ (لندن: چارلز نایت، ۱۸۳۵)، ۱۹–۲۳.
- بریورمن، “کار و سرمایهی انحصاری“، ۵۷.
- مارکس، “سرمایه“، جلد ۱، ۵۴۴–۵۴۵، ۷۹۸–۷۹۹؛ کارل مارکس، “گروندریسه“ (لندن: پنگوئن، ۱۹۷۳)، ۶۹۳–۷۰۵.
- پاسکوئینلی، “چشم استاد“، ۱۰۹.
- بریورمن، “کار و سرمایهی انحصاری“، ۱۷۵؛ ریچارد ادواردز، “زمین متنازع“ (نیویورک: انتشارات بیسیک بوکز، ۱۹۷۹).
- بریورمن، “کار و سرمایهی انحصاری”، ۷۷–۸۲؛ فردریک وینسلو تیلور، “مدیریت کارگاه“، در مدیریت علمی فردریک وینسلو تیلور (نیویورک: هارپر و برادرز، ۱۹۴۷)، ۱۰۵؛ فاستر، “مقدمه بر بریورمن، کار و سرمایهی انحصاری“، 27.
- مارکس، “سرمایه“، جلد ۱، ۴۶۴–۴۶۹، ۵۴۴؛ پاسکوئنِیلی، “چشم استاد“، ۹۹، ۱۰۴–۱۰۵، ۱۰۸–۱۱۰، ۱۱۶–۱۱۸؛ بریورمن، “کار و سرمایهی انحصاری“، ۳۰۸، ۳۲۰–۳۲۱؛ راب بیمیش، “مارکس، روش و تقسیم کار“ (اوربانا: انتشارات دانشگاه ایلینوی، ۱۹۹۲)، ۱۱۰–۱۱۳، ۱۲۶–۱۳۲.
- مارکس، “گروندریسه“، ۶۹۳–۷۰۵.
- بریورمن، “کار و سرمایهی انحصاری“، ۱۱۸–۱۱۹.
- نگاه کنید به: پائولو ویرو، “دستور زبان کثرت“ (نیویورک: سمیوتکست[e]، ۲۰۰۴)، ۱۰۵–۱۰۶.
- از منظر ارزش، همانطور که مایکل هاینریش توضیح داده است، تحلیل مارکس از کارگر جمعی از اسطورهی ماشین و مفهوم “عقل عمومی” عبور کرد. این تحلیل به توسعهی بیشتر نظریهی ارزش مارکس (فراتر از گروندریسه) از طریق تمایز بین ارزش و ارزش مبادله، و کار عینی و انتزاعی، و از طریق توسعهی مفهوم ارزش اضافی نسبی مرتبط بود. هدف نهایی از معرفی ماشینآلات در تولید سرمایهداری، به گفتهی مارکس، افزایش نرخ ارزش اضافی یا استثمار کارگر (چه فردی و چه جمعی) بود. مایکل هاینریش، “قطعهای دربارهی ماشینها: یک اشتباه مارکسی در گروندریسه و غلبه بر آن در سرمایه“، در “آزمایشگاه مارکس: تفسیرهای انتقادی از گروندریسه“، ویراستاران ریکاردو بلوفیوره، گیدو استاروستا، و پیتر دی. توماس، (شیکاگو: هیمارکت، ۲۰۱۳)، ۱۹۷–۲۱۲. همچنین نگاه کنید به: چِنگ انفو، “خلق ارزش توسط کار زنده“ (کانوت، ترکیه: انتشارات بینالمللی کانوت، ۲۰۰۵)، ۱۰۹–۱۱.
- مارکس، “سرمایه“، جلد ۱، ۵۴۴–۵۴۵؛ اور، “فلسفهی تولیدات“، ۱۳، ۱۸.
- اور، “فلسفهی تولیدات“، ۳۶۸.
- بریورمن، “کار و سرمایهی انحصاری“، ۳۲۰.
- بریورمن، “کار و سرمایهی انحصاری“، ۳۲۱.
- فرانک گیلبرت نقلشده در بریورمن، “کار و سرمایهی انحصاری“، ۳۰۹.
- آدام فرگوسن نقلشده در مارکس، “سرمایه“، جلد ۱، ۴۸۳.
- جان بِلِمی فاستر، “آموزش و بحران ساختاری سرمایه“، مانتلی ریویو جلد ۶۳، شماره ۳ (ژوئیه–اوت ۲۰۱۱): ۶–۳۷؛ سی. رایت میلز، “تخیل جامعهشناختی“ (آکسفورد: انتشارات آکسفورد، ۱۹۵۹)، ۱۷۵.
- جیسون رزنیکوف، “رقابت با ایدهی پیشرفت: چالش هوش مصنوعی کار”، فوروم کار جدید، ۱۰ سپتامبر ۲۰۲۴، newlaborforum.cuny.edu؛ کتی هیوارد، “فراناگیری ماشینی: هوش مصنوعی، نئولیبرالیسم و دانشگاهها در بحران“، رد پپر، ۲۵ اوت ۲۰۲۴، redpepper.org.uk.
- موریتس آلتنراید، “کارخانهی دیجیتال“ (شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۲۰۲۲)، ۳–۴؛ جنیفر هاوارد، “چه اتفاقی برای تلاش گوگل برای اسکن میلیونها کتاب کتابخانهی دانشگاهها افتاد؟“، ادسرج، ۱۰ اوت ۲۰۱۷؛ “چند کارگر گیگ وجود دارد؟”، مرکز داده اقتصاد گیگ، دسترسی یافته در ۲۳ اکتبر ۲۰۲۴.
- صندوق بینالمللی پول (IMF) تخمین میزند که هوش مصنوعی “۴۰ درصد از مشاغل جهان” و ۶۰ درصد در اقتصادهای پیشرفته را تحت تأثیر قرار خواهد داد. معنای واقعی این و زمانبندی آن، با کنار گذاشتن تبلیغات، هنوز مشخص نیست. دارون آجماوغلو، اقتصاددان MIT، تخمین زده است که “تنها درصد کوچکی از کل مشاغل-حدود 5 درصد- در دههی آینده کاملن قابل جایگزینی با هوش مصنوعی خواهد بود یا حداقل بهشدت تحت تأثیر و کمک آن قرار خواهد گرفت.” کریستالینا جورجیوا، “هوش مصنوعی اقتصاد جهانی را متحول خواهد کرد. بیایید مطمئن شویم که به نفع بشریت باشد”، وبلاگ صندوق بینالمللی پول، ۱۴ ژانویه ۲۰۱۴؛ جران ویتنشتاین، اقتصاددان MIT که از رکود میترسد، میگوید: “هوش مصنوعی تنها ۵ درصد مشاغل را میتواند انجام دهد.”، بلومبرگ، ۲ اکتبر ۲۰۲۴. در مورد ناپایداری، نگاه کنید به: آر. جمیل جونا و جان بِلِمی فاستر، “نظریهی مارکس دربارهی ناپایداری طبقه کارگر“، مانتلی ریویو جلد ۶۷، شماره ۱۱ (آوریل ۲۰۱۶): ۱–۱۹.
- کارل مارکس، “مقدمهای بر نقد اقتصاد سیاسی“ (مسکو: انتشارات پروگرس، ۱۹۷۰)، ۲۱؛ کارل مارکس و فردریک انگلس، “مانیفست کمونیست: نسخهی ۱۵۰ سالگی“ (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۹۸)، ۲.
________________________________________________________
***********************************
انکارِ جدیدِ امپریالیسم در چپ
نویسنده: جان بلِمی فاستر
مندرج در مجلهی مانتلی ریویو؛ جلد 76، شمارهی 6، نوامبر 2024
ترجمه: پویان کبیری
مقدمهی مترجم:
بیش از سه دهه است که بحث امپریالیسم و نقش آن در وضعیت حاکم و تحولات منفی و خونبار جامعهی تحتسلطهی ایران از گفتمان سیاسی، تحلیلی و بلطبع عملکرد مبارزاتی بسیاری از جریاناتی که خود را چپ و کمونیست میدانند و مینامند، رخت بربسته و به کلی از ادبیات سیاسی آنان حذف گردیده است. افزون بر این، بسیاری از آنان حتا منکر وجود پدیده و مفهومی بهنام “امپریالیسم” از هر منظر و بُعدی میشوند.
بدون شک، جستجوی علل یا چرائی این موضوع و یافتن پاسخ درست و اصولی آن، قطعن مستلزم توجه به شرایط عینی و ذهنی مشخص موجود در این بازه زمانیست و منوط به درنظر گرفتن عواملی چند مانند: به صحنه آوردن اسلام سیاسی در ایران توسط امپریالیستها و رشد و گسترش بنیادگرائی اسلامی در منطقه، سرکوب شدید قهرآمیز و گستردهی همهی سازمانهای سیاسی در ایران، مستولی شدن جو خفقان و یأس و ناامیدی در جامعه، کاهش مبارزات سازمانیافتهی تشکیلاتی خصوصن مبارزهی سیاسی-نظامی در داخل کشور، فروپاشی رویزیونیسم شوروی و خودباختهگی سیاسی و ایدئولوژیک، استقرار بقایای قریببهاتفاق سازمانهای سیاسی چپ و مدعی کمونیسم در خارج از کشور و تأثیرپذیری آنان از نظرات و مواضع انحرافی “مارکسیسم غربی” و “چپ اروپامحور” و …، میباشد. مجموعهی این مسائل منجر به افول چشمانداز انقلاب و عدم تداوم مبارزهی انقلابی نزد این جریانات و سپراندازی آنان در برابر امپریالیستها و مزدوران دستنشاندهشان شده است.
در این مقاله، جان بی. فاستر به تحلیل انتقادی جامعی از تغییر رویکرد بخشهائی وسیع از چپ جهانی، بهویژه در دنیای غرب، نسبت به مفهوم امپریالیسم بهمثابه بالاترین مرحلهی رشد سرمایهداری میپردازد. او در این نوشتار تلاش میکند تا با بررسی زمینههای تاریخی، نظری و سیاسی این تغییر و نقد نظرات و بدفهمیهای موجود در این رابطه، نشان دهد که چگونه این بهاصطلاح چپگرایان و ایدئولوگهای آنان، مفهوم امپریالیسم را تضعیف یا انکار مینمایند و به جای وفاداری به سنت ضدامپریالیستی مارکسیستی- لنینیستی، دیدگاههایی اتخاذ کردهاند که بیشتر با ایدئولوژیهای نئولیبرالی و نئوکانی و سلطهگرانهی غرب و دول امپریالیستی هماهنگ و همسو است.
او با نقد ایدههای بیاساسی که ادعا میکنند امپریالیسم دیگر وجود ندارد و جهان بهطور کامل تحتسلطهی “سرمایهداریِ جهانیشده” و “طبقهی سرمایهدارِ جهانی” درآمده و آن را جایگزینی برای امپریالیسم میدانند، ضمن ارائهی شواهد تاریخی سیاسی، اقتصادی و تئوریک لازم در این زمینه و تأکید بر درستی و خدشهناپذیری تحلیل و دیدگاه لنین، از این موضع درست و انقلابی دفاع میکند که مبارزه با امپریالیسم یعنی مبارزه با سرمایهداری جهانی.
بدون شک، سرمایهداری جهانی چیزی نیست جز امپریالیسم و امپریالیسم بهمثابه بالاترین مرحلهی سرمایهداری، علارغم گذشت بیش از یکصدسال از عمر فاجعهبار آن، همچنان همان پدیدهی سیاسی، اقتصادی، نظامی و اجتماعی عینی و معینیست که توسط اندیشمند بزرگ پرولتاریا لنین کشف و مختصات پنجگانه و تعیینکنندهی آن برشمرده شده است. نکتهی بسیار حائز اهمیت این که، اگر امپریالیسم بهعنوان آخرین مرحلهی سیستم سرمایهداری شکل نمیگرفت و تکامل و عینیت نمییافت، فرماسیون سرمایهداری هرگز بهطور واقعی و در ابعاد کنونی نمیتوانست به مقولهای کاملن جهانی تبدیل گردد.
بنابراین، از آنجا که امپریالیسم شکل تکاملیافتهی سرمایهداریست، لذا اساسن تفکیکی نمیتواند در میان باشد و نبایستی برای آن قائل شد. در جهان کنونی، که پس از انقلاب کبیر اکتبر، مرکزثقل انقلاب از کشورهای متروپل یا مرکزی به پیرامون یا تحتسلطه انتقال یافته است، مبارزه با امپریالیسم دقیقن به مفهوم مبارزه با سیستم سرمایهداریست، چه در سطح کشوری و چه در سطح جهانی. درنتیجه، هرگونه ضربهای به این سیستم در سطح ملی، ضربهایست به کل نظام امپریالیستی حاکم بر جهان!
لازم به ذکر است که این مقاله علارغم برخی کمبودهای آن، در مجموع پاسخیست درخور و شایان توجه به گرایشهای انحرافی موجود در چپ جهانی از جمله ایرانی و تأکید بر اهمیت درک مجدد و درست از مفهوم واقعی امپریالیسم و پیوندی که این مقوله با ظلم و ستم طبقاتی، جنگ و ویرانی کشورها، نابرابری و بیعدالتی اجتماعی و بینالمللی، غارت و چپاول و نابودی منابع طبیعی و انسانی و بهطورکلی استثمار شدید تودههای میلیادری کارگر و زحمتکش در مقیاس جهانی دارد.
مبارزهی ضدامپریالیستی، بخشی جداییناپذیر از مبارزهی طبقاتی و سوسیالیستی در عرصهی جهانیست. در پس پیدایش امپریالیسم بهمثابه بالاترین و آخرین مرحلهی سرمایهداری، پیشبرد مبارزهی طبقاتی یا به قول رفیق برجسته مسعود احمدزاده، تبیین و ایجاد هرگونه تغییر و تحول انقلابی در جامعه بدون توجه به سلطهی امپریالیستی، تبدیل به یک چیز مهمل و بیحاصل میگردد. تنها از طریق مقابله و مبارزهی همهجانبه با امپریالیسم میتوان به سمت سوسیالیسم و رهایی بشریت حرکت کرد.
پویان کبیری
دی ماه 1403 – ژانویه 2025
———————————————————
انکارِ جدیدِ امپریالیسم در چپ
این نشانهای از عمق بحران ساختاری سرمایه در زمانهی ماست که از زمان آغاز جنگ جهانی اول و فروپاشی انترناسیونال دوم- دورهای که تقریبن تمامی احزاب سوسیال دموکرات اروپایی در جنگ بینامپریالیستها به حمایت از دولتهای ملی خود پرداختند- شکاف بر سر امپریالیسم در چپ هرگز چنین ابعاد جدی و گستردهای نداشته است.1 اگرچه بخشهای اروپامحور مارکسیسم غربی مدتهاست کوشیدهاند نظریهی امپریالیسم را به شیوههای گوناگون تضعیف کنند، اما اثر کلاسیک ولادیمیر لنین، “امپریالیسم: بالاترین مرحلهی سرمایهداری” (نوشته شده در فاصله ژانویه تا ژوئن ۱۹۱۶)، همچنان جایگاه اصلی خود را در همهی بحثهای مربوط به امپریالیسم برای بیش از یک قرن حفظ کرده است و این نه تنها به دلیل دقتش در توضیح جنگهای جهانی اول و دوم، بلکه به دلیل کارآمدی آن در تبیین نظم امپریالیستی پس از جنگ جهانی دوم بوده است.2 با این حال، تحلیل کلی لنین در دورههای مختلف توسط نظریهی وابستگی، نظریهی مبادلهی نابرابر، نظریهی نظامهای جهانی و تحلیل زنجیرهی ارزش جهانی با در نظر گرفتن تحولات تاریخی جدید تکمیل و بهروزرسانی شده است. در تمامی این فرایند، نظریهی مارکسیستی امپریالیسم وحدت بنیادی خود را حفظ کرده و به مبارزات انقلابی در سراسر جهان آگاهی و سمتوسو داده است.
با این حال، امروزه نظریهی مارکسیستی امپریالیسم به طور گستردهای – اگر نه به طور کامل – توسط سوسیالیستهای خودخوانده در غرب با تعصبات اروپامحور رد میشود. به همین دلیل، فاصلهای که میان دیدگاههای چپ غربی و جنبشهای انقلابی در جنوب جهانی در مورد امپریالیسم وجود دارد، بیشتر از هر زمانی در صدسال گذشته است. ریشههای تاریخی این شکاف در افول هژمونی آمریکا و ضعف نسبی کل نظم جهانی امپریالیستی متمرکز بر سهگانهی آمریکا، اروپا و ژاپن نهفته است که با رشد اقتصادی مستعمرات و نیمهمستعمرات سابق در جنوب جهانی روبهرو شده است. افول هژمونی آمریکا با تلاش ایالات متحده و ناتو برای ایجاد نظم جهانی تکقطبی تحت سلطهی واشنگتن از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ همراه بوده است. در این زمینهی بسیار قطبیشده، اکنون خیلیها در جنبش چپ، استثمار اقتصادی کشورهای پیرامون توسط کشورهای امپریالیستی مرکز(متروپل) را انکار میکنند. علاوه بر این، اخیرن حملات تند به چپ ضدامپریالیست نیز افزایش یافته است.
بنابراین، ما اکنون اغلب با چنین گزارههای متناقضی که از چپ غربی ناشی میشود، روبهرو هستیم، مانند: (۱) یک ملت نمیتواند ملت دیگری را استثمار کند؛ (۲) چیزی به نام سرمایهداری انحصاری به عنوان پایه اقتصادی امپریالیسم وجود ندارد؛ (۳) رقابت و استثمار امپریالیستی بین ملل جای خود را به مبارزات طبقاتی جهانی در سرمایهداری فراملیتی کاملاً جهانیشده داده است؛ (۴) تمام قدرتهای بزرگ امروزی ملل سرمایهداری هستند که در رقابتهای بینامپریالیستی شرکت دارند؛ (۵) ملتهای امپریالیستی را میتوان عمدتن بر اساس طیف دموکراتیک-استبدادی قضاوت کرد، بهگونهای که همهی امپریالیستها برابر خلق نشدهاند؛ (۶) امپریالیسم صرفن یک سیاست تجاوزگرانهی یک دولت علیه دیگری است؛ (۷) امپریالیسم بشردوستانه که برای حفاظت از حقوق بشر طراحی شده باشد، موجه است؛ (۸) طبقات حاکم در جنوب جهانی دیگر ضدامپریالیست نیستند و جهتگیری فراملی یا زیرمجموعهیامپریالیستی دارند؛ (۹) “چپ ضدامپریالیست” به دلیل حمایت خود از جنوب جهانی اخلاقن “خوب” و شمال جهانی اخلاقن “بد”، “مانیگرا” یا “دوآلیست” است؛ (۱۰) امپریالیسم اقتصادی اکنون “معکوس” شده و شرق و جنوب جهانی اکنون غرب و شمال جهانی را استثمار میکند؛ (۱۱) چین و ایالات متحده بلوکهای امپریالیستی رقیب را رهبری میکنند؛ و (۱۲) لنین عمدتن یک نظریهپرداز بینامپریالیستی بوده است، نه امپریالیسم مرکز و پیرامون.3
برای درک مسائل نظری و تاریخی پیچیدهای که در اینجا مطرح است، مهم است که به تحلیل لنین از امپریالیسم بازگردیم و آن را نه صرفن در چارچوب کتاب “امپریالیسم: بالاترین مرحلهی سرمایهداری“، بلکه در رابطه با مجموعهی نوشتههای او دربارهی امپریالیسم از سال ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۰ مورد بررسی قرار دهیم. سپس میتوان دریافت که چگونه نظریهی سیستم جهانی امپریالیستی بر اساس تحلیل لنین و انترناسیونال کمونیستی (کُمینترن) طی قرن گذشته توسعه یافته است و چگونه این نظریهها بعد از جنگ جهانی دوم در کار نظریهپردازان اصلی وابستگی، تبادل نابرابر، نظام جهانی سرمایهداری و زنجیرههای ارزش جهانی تکمیل و بهبود یافته است. این تاریخ، زمینهای را فراهم میکند که بتوان انکار کنونی امپریالیسم توسط بخش بزرگی از چپ را نقد کرد.
نظریهی کلی لنین دربارهی امپریالیسم
قدرت عظیم تحلیل لنین در کتاب “امپریالیسم: بالاترین مرحلهی سرمایهداری“ آنقدر قابل توجه است که حتی آن دسته از نظریهپردازان چپ که معتقدند امپریالیسم از میان رفته است نیز همچنان به اثر کلاسیک لنین ارجاع میدهند. به همین دلیل، امروزه توسط چپ اروپامحور به طور گسترده استدلال میشود که لنین بر مسائل نابرابری بین کشورهای استعمارگر و مستعمره یا بین مرکز و پیرامون تمرکز نکرده است. در عوض، به ما گفته میشود که او کار خود را عُمدتن به درگیریهای افقی میان قدرتهای بزرگ سرمایهداری اختصاص داده است.4 ویلیام آی. رابینسون، استاد برجستهی جامعهشناسی در دانشگاه سانتا باربارا کالیفرنیا و عضو هیئت اجرایی انجمن مطالعات جهانی آمریکای شمالی (GSA)، تا آنجا پیش میرود که اصرار دارد نظریهی لنین دربارهی امپریالیسم هیچ ارتباطی با استثمار یک ملت توسط ملت دیگر نداشته است و میگوید:
“ایدهی غالب در میان چپگرایان این است که لنین نظریهای مبتنی بر دولت-ملت یا سرزمینمحور دربارهی امپریالیسم ارائه داده است. این دیدگاه اساسن اشتباه است. او نظریهای مبتنی بر طبقه ارائه کرد. یک ملت نمیتواند ملت دیگری را استثمار کند، این تفسیری ساختهگی، پوچ و مضحک است. امپریالیسم همیشه یک رابطهی طبقاتی خشونتآمیز بوده است، نه بین کشورها بلکه بین سرمایهی جهانی و نیروی کار جهانی. … اکثر چپگرایان، استثمارگر را به عنوان یک “ملت امپریالیست” میبینند. این نگاهی کاملن اشتباه است، زیرا ملتها هرگز عاملان اصلی این موضوع نبوده و نیستند. یک ملت نمیتواند استثمار کند یا استثمار شود5″.
با این حال، استثمار یک ملت توسط ملت دیگر نه تنها در تضاد اساسی با مارکسیسم نیست، بلکه کارل مارکس با تحقیر شدید دربارهی کسانی سخن گفت که نمیتوانستند ببینند “چگونه یک ملت میتواند به هزینهی ملتی دیگر ثروتمند شود.”6 به طور مشابه، لنین در کتاب “امپریالیسم: بالاترین مرحله سرمایهداری” به وضوح اظهار داشت که گرایش غالب امپریالیسم “استثمار تعداد فزایندهای از ملتهای کوچک یا ضعیف توسط گروه بسیار کوچکی از ملتهای ثروتمند و قدرتمند است.” وی در ادامه گفت که “استثمار ملتهای تحتستم… و به ویژه استثمار مستعمرات توسط چند قدرت بزرگ” ریشهی اقتصادی امپریالیسم است. لنین بهطور کاملن شفاف توضیح داد که استناد به استثمار در این زمینه به معنای آن است که یک ملتِ امپریالیستی در مرکز نظام سرمایهداری جهانی “مازاد سود” را از یک ملتِ تحتستم در جهان مستعمره، نیمهمستعمره، یا وابسته به دست میآورد.7
با این حال، ویویک چیببر، استاد جامعهشناسی در دانشگاه نیویورک و سردبیر مجلهی کاتالیست، میگوید که کل برداشت لنین از امپریالیسم اقتصادی به عنوان سرمایهداری انحصاری “دارای نقص” بود، همانطور که دیدگاههای لنین دربارهی اقتصادی بودن امپریالیسم (و نه صرفن سیاسی بودن آن) و این ایده که یک لایهی بالایی از طبقهی کارگر (اشرافیت کارگری) در کشورهای ثروتمند سرمایهداری از امپریالیسم بهرهمند میشود، نیز نادرست بودند. چیببر ادعا کرده است که تحلیل لنین در تمامی این موارد اشتباه بوده و اهمیت نظریهی او عمدتن محدود به حوزهی رقابت میانسرمایهداری بوده است.8
چنین سوءبرداشتهای جدی در مورد نظریهی لنین و ارتباط آن با شرائط معاصر، تا حدی ناشی از تمایل برخی از دانشگاهیان رادیکال در غرب به مطالعهی اثر “امپریالیسم: بالاترین مرحلهی سرمایهداری” به صورت جدا از دیگر نوشتههای اصلی لنین دربارهی امپریالیسم است. این نوشتهها شامل شش اثر کلیدی است که بین سالهای ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۰ نوشته شدهاند: “انقلاب سوسیالیستی و حقوق ملتها برای تعیین سرنوشت (تزها)” (نوشته شده در ژانویه-فوریه ۱۹۱۶)؛ “امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم” (نوشته شده در اکتبر ۱۹۱۶)؛ “سخنرانی در دومین کنگرهی سراسری سازمانهای کمونیستی ملتهای شرق” (نوامبر ۱۹۱۹)؛ “پیشنویس اولیهی تزها در مورد مسائل ملی و استعماری” (برای دومین کنگره انترناسیونال کمونیستی [ژوئن ۱۹۲۰])؛ “مقدمه بر نسخههای فرانسوی و آلمانی کتاباش دربارهی امپریالیسم” (۶ ژوئیه ۱۹۲۰)؛ و “گزارش کمیسیون مسائل ملی و استعماری” (۲۶ ژوئیه ۱۹۲۰).9 این نوشتههای اضافی و عمدتن متأخر لنین در مورد مسائل ملی و استعماری، مکمل کتاب “امپریالیسم: بالاترین مرحلهی سرمایهداری” هستند و مستقیمن بر مسئلهی استثمار کشورهای توسعهنیافته توسط قدرتهای بزرگ امپریالیستی، بهویژه ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه، آلمان، ایتالیا و ژاپن )که امروزه با اضافه شدن کانادا گروه هفت یا جی7 را تشکیل میدهند(، تمرکز دارند.10
“اگر لازم باشد که کوتاهترین تعریف ممکن از امپریالیسم ارائه شود”، لنین در کتاب “امپریالیسم: بالاترین مرحله سرمایهداری“ نوشت: “باید بگوئیم امپریالیسم مرحلهی انحصاری سرمایهداری است.” ظهور انباشت انحصاری، جایگزین دوران رقابت آزاد شد و حوزهای از سودهای مازاد عظیم را در تعداد نسبتن کمی از شرکتها ایجاد کرد که بر اقتصاد تسلط یافتند.11
در پنج ویژهگی امپریالیسم که لنین بلافاصله پس از این تعریف ذکر میکند، او تمرکز و مرکزگرایی سرمایه در مقیاس ملی و جهانی را به عنوان ویژهگی اصلی امپریالیسم برجسته میکند. ویژهگی دوم، ادغام سرمایه صنعتی و بانکی برای تشکیل سرمایه مالی و ایجاد یک الیگارشی مالی بود. ویژهگی سوم، صادرات سرمایه بود که با صادرات کالا تفاوت داشت؛ یعنی انتقال سرمایه به یک حوزه عملیاتی جهانی. ویژهگی چهارم، که سه مورد قبلی را جمعبندی و خلاصه مینماید، تسلط بر جهان توسط تعداد نسبتن کمی از انحصارات سرمایهداری بینالمللی بود. ویژهگی پنجم، تکمیل “تقسیم ارضی یا سرزمینی جهان بین قدرتهای بزرگ سرمایهداری” بود.12
تحلیل لنین به شدت مخالف دیدگاه کارل کائوتسکی، نظریهپرداز اصلی حزب سوسیال دموکرات آلمان بود که ادعا کرده بود امپریالیسم به مرحلهای به نام «فراامپریالیسم» تکامل خواهد یافت، جایی که کشورهای پیشرو سرمایهداری از طریق «اتحادیهی قدرتمندترینها» متحد میشوند. این نظریه با وقوع جنگهای جهانی اول و دوم رد شد. گرچه پس از جنگ جهانی دوم، کشورهای اصلی سرمایهداری یک جبههی امپریالیستی جمعیتر ایجاد کردند، اما این نتیجهی هژمونی جهانی ایالات متحده بود که سایر کشورهای سرمایهداری پیشرو را به جایگاه شرکای کوچکتر تقلیل داد. به طور کلی، دیدگاه کائوتسکی از امپریالیسم به عنوان یک سیاست، خود را به طرز غیرقابل مقایسهای ضعیفتر از دیدگاه لنین از امپریالیسم به عنوان یک سیستم نشان داده است.13
طبق نظر واحد تحقیق اقتصاد سیاسی هندRUPE) )،”تمرکز کتاب امپریالیسم: بالاترین مرحله سرمایهداری لنین بر کشف ماهیت جنگ جهانی [اول] و ریشههای آن در خود سرمایهداری بود؛ بنابراین، او در این اثر خاص به تأثیر امپریالیسم بر مستعمرات و نیمهمستعمرات نپرداخت.”14 برای رسیدن به این بخش از تحلیل لنین، لازم است به دیگر نوشتههای او، که عُمدتن متأخرتر هستند، دربارهی امپریالیسم نگاه کنیم؛ نوشتههایی که در زمانی نگاشته شدهاند که او مستقیمن با مبارزات ضدامپریالیستی در ملل پیرامونی، به ویژه در آسیا و در چارچوب تشکیل کمینترن، روبرو بود.
پس از انقلاب اکتبر، روسیه شوروی بلافاصله با مداخلات نظامی قدرتهای امپریالیستی در حمایت از “نیروهای سفید” در جنگ داخلی روسیه مواجه شد. وینستون چرچیل، همانطور که لنین مشاهده کرد، با خوشحالی اعلام کرد که روسیه تحت “یک کارزار از چهارده ملت” مورد حمله قرار گرفته است، که عُمدتن قدرتهای بزرگ امپریالیستی ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه، ایتالیا و ژاپن بودند و در مخالفت با انقلاب اکتبر متحد شده بودند.15
در همین زمان، انقلاب روسیه الهامبخش شورشهای عمدهای در آسیا شد، از جمله جنبش چهارم ماه مه در چین (۱۹۱۹)، جنبش ضدقانون رولات در هند (۱۹۱۹)، و انقلاب بزرگ عراق (۱۹۲0).16
لنین، به عنوان یک اندیشمند سیاسی بسیار توانا، بهخوبی پیامدهای این جنبشهای انقلابی جدید را درک کرد. بنابراین، او تمرکز بیشتری بر استثمار اقتصادهای توسعهنیافته گذاشت، موضوعی که همواره تضاد تاریخی اصلی در تحلیل او از امپریالیسم بهمثابه یک کل بوده است. استثمار مستعمرات، نیمهمستعمرات و کشورهای وابسته توسط قدرتهای امپریالیستی در نوشتههای لنین در سال ۱۹۱۶ به وضوح دیده میشود.
در مقالهی “انقلاب سوسیالیستی و حقوق ملتها برای تعیین سرنوشت“، لنین استدلال نمود که درجهای از تعیین سرنوشت برای برخی ملتهای مستعمره یا وابسته تحت نظام سرمایهداری ممکن است، اما تنها در صورتی که انقلابها آن را محقق سازند. چنین انقلابهایی در حاشیهی سیستم، نهایتن انقلابهایی را در متروپلها (کشورهای امپریالیست) ضروری میسازد. او نوشت: “هیچ ملتی نمیتواند آزاد باشد، اگر ملتهای دیگر را سرکوب کند.” (اشاره به گفتهای از مارکس).17
لنین در مقالهی “امپریالیسم و شکاف در سوسیالیسم“، بیان نمود:
“تعداد انگشتشماری از کشورهای ثروتمند – اگر منظورمان ثروت مستقل، واقعن عظیم و “مدرن” باشد، تنها چهار کشور: انگلستان، فرانسه، ایالات متحده و آلمان- هستند که انحصارات را در ابعاد وسیعی گسترش دادهاند. آنها سودهای فوقالعادهای به ارزش صدها، اگر نه هزاران، میلیون به دست میآوردهاند، بر “گُردههای” صدها و صدها میلیون نفر در کشورهای دیگر سوار میشوند و برای تقسیم غنایم ویژهی بسیار غنی، بسیار پرمنفعت و بسیار آسان به دست آمده با یکدیگر میجنگند. این [استثمار و غنائمی که به ارمغان میآورد] در واقع جوهرهی اقتصادی و سیاسی امپریالیسم است”.18
لنین نه تنها استدلال کرد که سرمایهی انحصاری، مستعمرات، نیمهمستعمرات و کشورهای وابسته را استثمار کرده و از این طریق سودهای فوقالعادهای به دست میآورد، بلکه این امر، همانطور که فردریک انگلس اشاره کرده بود، به سرمایهداری اجازه میدهد که بخش کوچکی از طبقهی کارگر (لایه بالایی نیروی کار) را “خریداری” کند؛ گزارهای که به عنوان نظریه اشرافیت کارگری شناخته میشود.19
او این موضوع را به طور قاطع در مقدمهی خود بر کتاب” امپریالیسم: بالاترین مرحله سرمایهداری” در سال ۱۹۲۰ تکرار کرد.20 لنین استدلال نمود که همین امر طبیعت محافظهکارتر جنبش طبقهی کارگر بریتانیا و همچنین سایر کشورهای اصلی امپریالیستی را توضیح میدهد. او نوشت، پاسخ در اینجا این است که “اگر بخواهیم سوسیالیست باقی بمانیم”، باید “پایینتر و عمیقتر برویم”، به زیر لایهی بالایی محدود طبقهی کارگر، “به سوی تودههای واقعی؛ این تمام معنا و هدف مبارزه علیه فرصتطلبی اشرافیت کارگری و سوسیال دموکراسی است”.21
لنین در “سخنرانیاش در دومین کنگرهی سراسری سازمانهای کمونیستی ملتهای شرق”، تأکید کرد که چگونه “بخش ناچیزی از جمعیت جهان” به خود “حق استثمار اکثریت جمعیت کرهی زمین” را داده است.
در چنین شرایطی، مبارزه علیه امپریالیسم حتی بر مبارزهی طبقاتی اولویت داشت، اگرچه این دو به طور ذاتی به یکدیگر مرتبط بودند. لنین گفت: “انقلاب سوسیالیستی صرفن و عمدتن یک مبارزه از سوی پرولتاریای انقلابی در هر کشور علیه بورژوازی خود نخواهد بود. نه، این مبارزهای خواهد بود از سوی تمامی مستعمرات و کشورهای تحتستم امپریالیستی، از سوی تمامی کشورهای وابسته، علیه امپریالیسم جهانی… جنگ داخلی تودههای کارگر علیه امپریالیستها و استثمارگران در تمامی کشورهای پیشرفته در حال ترکیب شدن با جنگهای ملی علیه امپریالیسم جهانی است.”22
لنین این موضع را در “پیشنویس اولیهی تزها دربارهی مسائل ملی و استعماری” بیشتر گسترش داد. او تمایز روشنی میان “ملتهای تحت ستم، وابسته و تابع” و “ملتهای ستمگر، استثمارگر و حاکم” قائل شد. در اینجا، او به وضوح بیان کرد که “انترناسیونالیسم پرولتری ایجاب میکند… که منافع مبارزهی پرولتاریا در هر کشور تحتالشعاع مبارزه در مقیاس جهانی قرار گیرد.”
او استدلال کرد که سرمایهداری اغلب تلاش میکند سطح استثمار بینالمللی را از طریق ایجاد دولتهایی که ظاهرن مستقل هستند، اما در واقع از نظر اقتصادی، مالی و نظامی به کشورهای امپریالیستی وابستهاند، پنهان کند.23
لنین این نکات را در “گزارش کمیسیون دربارهی مسائل ملی و استعماری” تکرار کرد و نتیجهگیری نمود که تحت شرایط کنونی توسعهنیافتهگی در ملتهای تحتستم، “هر حرکت ملی تنها میتواند یک حرکت بورژوا-دموکراتیک باشد.” این مبارزات “ملی-انقلابی” با وجود ماهیت طبقاتی غالب خود، نیاز به حمایت داشتند، اما فقط تا زمانی که “واقعن انقلابی” بودند.
او به شدت این دیدگاه که چنین انقلابهایی “باید به طور اجتنابناپذیر از مرحلهی سرمایهداری عبور کنند را رد کرد.” در عوض استدلال کرد که این انقلابها، با توجه به ماهیت ضدامپریالیستی و ترکیب طبقاتی پیچیدهشان و با الگوی اتحاد جماهیر شوروی پیش روی خود، میتوانند به جنبشهایی واقعی به سوی سوسیالیسم تبدیل شوند که بسیاری از وظایف توسعهی مرتبط با سرمایهداری را در شرایط غیرسرمایهداری محقق کنند.24
“پیشنویس اولیهی تزها دربارهی مسائل ملی و استعماری” لنین، هنگامی که در دومین کنگرهی کمینترن ارائه شد، با “تزهای تکمیلی دربارهی مسئله ملی و استعماری” نوشتهی مارکسیست هندی م. ن. روی، که با حمایت لنین همراه بود، دنبال شد و این تزها همراه با پیشنویس اولیهی لنین به تصویب رسید. نکتهی کلیدی در این “تزهای تکمیلی” بیانیهای صریح بود که نشان میداد امپریالیسم توسعهی اقتصادی در مستعمرات، نیمهمستعمرات و کشورهای وابسته را دچار انحراف کرده است. مستعمراتی مانند هند تحت سیاستهای صنعتیزدایی قرار گرفته و پیشرفت آنها مسدود شده بود. سودهای فوقالعادهای توسط قدرتهای امپریالیستی از کشورهای “عقبماندهی” اقتصادی و مستعمرات استخراج شده بود:
“سلطهی خارجی به طور مداوم توسعهی آزادِ زندگی اجتماعی را مختل میکند؛ بنابراین، اولین گام انقلاب باید حذف این سلطهی خارجی باشد. مبارزه برای سرنگونی سلطهی خارجی در مستعمرات به این معنا نیست که اهداف ملی بورژوازی ملی تأئید شود، بلکه بیشتر به معنای هموار کردن مسیر رهایی برای پرولتاریای مستعمرات است…. نیروی واقعی، پایهی جنبش آزادیبخش، اجازه نخواهد داد که خود را در چارچوب محدود ناسیونالیسم بورژوا-دموکراتیک در مستعمرات محصور کند. در بیشتر مستعمرات، احزاب انقلابی سازمانیافتهای وجود دارند که در ارتباط نزدیک با تودههای کارگر فعالیت میکنند25”.
دو سال بعد، در “تزهایی دربارهی مسئله شرق” که در چهارمین کنگرهی کمینترن در سال ۱۹۲۲ ارائه شد، برخی از مفاهیم اصلی مرتبط با نظریهی وابستگی معرفی شدند:
“این تضعیفِ فشار امپریالیستی بر مستعمرات پس از جنگ جهانی اول، همراه با رقابت فزاینده میان گروههای مختلف امپریالیستی، توسعهی سرمایهداری بومی در کشورهای مستعمره و نیمهمستعمره را تسهیل کرده است؛ توسعهای که فراتر از محدودیتهای تنگ و محدودکنندهی سلطهی امپریالیستی توسط قدرتهای بزرگ گسترش یافته و همچنان گسترش مییابد. پیش از این، سرمایهداری قدرتهای بزرگ تلاش میکرد کشورهای عقبمانده را از تجارت اقتصادی جهانی منزوی کند تا به این ترتیب وضعیت انحصاری خود را تضمین کرده و از طریق استثمار تجاری، صنعتی و مالیِ این کشورها سودهای فوقالعادهای به دست آورد. ظهور نیروهای تولیدی بومی در مستعمرات در تضاد غیرقابل حل با منافع امپریالیسم جهانی قرار دارد، چرا که جوهرهی اصلی امپریالیسم جهانی استفاده از تفاوت در سطح توسعهی نیروهای تولیدی در عرصههای مختلف اقتصاد جهانی برای دستیابی به سودهای انحصاری فوقالعاده است.”26
“تزهایی دربارهی جنبش انقلابی در مستعمرات و نیمهمستعمرات” که در ششمین کنگرهی کمینترن در سال ۱۹۲۸ ارائه شد، نقطه اوج نظریهی امپریالیسم در دورهی بین دو جنگ جهانی بود. در این تزها گفته شد که: “کل سیاست اقتصادی امپریالیسم در رابطه با مستعمرات بر تلاش برای حفظ و افزایش وابستگی آنها، تعمیق استثمارشان و تا حد امکان جلوگیری از توسعهی مستقل آنها استوار است… بخش اعظم ارزش مازادی که از طریق نیروی کار ارزان در مستعمرات و نیمهمستعمرات استخراج میشود، به خارج صادر میگردد و منجر به “خونریزی از ثروت ملی کشورهای مستعمره میشود.”27
مهمترین مشکل نظری و عملی، مبنای طبقاتی انقلاب ضدامپریالیستی در کشورهای توسعهنیافته بود. لنین تأکید کرده بود که شورش علیه امپریالیسم باید اهداف توسعهای را که معمولن با بورژوازی ملی مرتبط است، محقق کند، اما ماهیت مبارزهی “ملی-انقلابی” لزومن توسط بورژوازی ملی تعیین نمیشود.
مائو تسهتونگ در سال ۱۹۲۶ در اثر خود با عنوان “تحلیل طبقاتی جامعهی چین” نقش مهمی در مبارزهی ضدامپریالیستی و انقلاب سوسیالیستی ایفا کرد. مائو استدلال کرد که بورژوازی بزرگ و انحصاری-سرمایهداری، همراه با طبقهی زمیندار، یک ساختار طبقاتی کمپرادور را تشکیل میدهد که بهعنوان وابستهای به سرمایهی بینالمللی عمل میکند. در عین حال، بورژوازی کوچک ملی بسیار ضعیف بود و عمدتن تلاش میکرد خود را به یک بورژوازی بزرگ تبدیل نماید. به این ترتیب، نیروهای انقلابی به بورژوازی خردهپا، نیمهپرولتاریا، پرولتاریا و در نهایت دهقانان متکی بودند.28
تمام این تحولات و بیشتر پیشرفتهای بعدی در نظریهی امپریالیسم ریشه در کارهای لنین داشتند. همانطور که پرابهات پَتنایِک نوشت:
“اهمیت کتاب امپریالیسم لنین در این واقعیت نهفته بود که بهطور کامل برداشت از انقلاب را متحول نمود. مارکس و انگلس از پیش امکان وقوع انقلاب در کشورهای مستعمره و وابسته را حتی پیش از انقلاب پرولتاریا در متروپل تصور کرده بودند، اما این دو مجموعه انقلاب به صورت جدا از هم دیده میشدند؛ و مسیر انقلاب در پیرامون و رابطهی آن با انقلاب سوسیالیستی در متروپل هر دو نامشخص باقی مانده بود. کتاب امپریالیسم لنین نه تنها این دو مجموعه انقلاب را به یکدیگر پیوند زد، بلکه انقلاب در کشورهای پیرامونی را بخشی از پروسهی حرکت بشریت به سوی سوسیالیسم ساخت. بنابراین، آن را بهعنوان یک فرآیند انقلابی یکپارچه در نظر گرفت.”29
وابستهگی، مبادلهی نابرابر، نظام جهانی امپریالیستی و زنجیرههای ارزش جهانی
پس از جنگ جهانی دوم، نظام جهانی امپریالیستی از شرایط ژئوپلیتیکی زمان لنین فراتر رفت. ایالات متحده اکنون قدرت هژمونیک بیچونوچرای نظام سرمایهداری جهانی بود و بلافاصله جنگ سردی را آغاز کرد که هدف آن “مهار” اتحاد جماهیر شوروی و سرکوب انقلابها در سراسر جهان بود. با این حال، موجی انقلابی از استعمارزدایی، که بخش عمدهای از آن الهامگرفته از مارکسیسم بود، پس از پیروزی انقلاب چین در ماه مه ۱۹۴۹، آسیا و آفریقا را درنوردید.
بر خلاف آسیا و آفریقا، آمریکای جنوبی و مرکزی، به دلیل شورشهای ضداستعماری قرن نوزدهم علیه اسپانیا و پرتغال که منجر به تشکیل دولتهای مستقل شد، شامل تعداد نسبتن کمی از مستعمرات رسمی بود. با این وجود، دول آمریکای لاتین برای مدت طولانی، ابتدا به بریتانیا و سپس به ایالات متحده، به وابستگیهای اقتصادی یا نومستعمرات تقلیل یافته بودند. بنابراین، مسئله اصلی در این منطقه غلبه بر وابستگی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی تحمیلشده توسط امپریالیسم ایالات متحده بود.
میتوان گفت که نظریهی مارکسیستی آمریکای لاتین، به ویژه در رابطه با امپریالیسم، ریشه در آثار مارکسیست پرویی، خوزه کارلوس ماریتگوی داشت که در سال ۱۹۲۹ نوشت: “ما ضدامپریالیست هستیم، چون مارکسیست هستیم، چون انقلابی هستیم، چون با سوسیالیسم در برابر سرمایهداری مقابله میکنیم… و چون در مبارزهی خود علیه امپریالیسم خارجی وظیفهی همبستگی با تودههای انقلابی اروپا را انجام میدهیم.”30
در زمانی که ماریاتگوی این سخنان را مینوشت، مبارزهی آگوستو سزار ساندینو علیه مداخلهی ایالات متحده در نیکاراگوئه، آگاهی ضدامپریالیستی را در سراسر آمریکای لاتین برمیانگیخت. بعدها، پیروزی انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۹، که از ضدامپریالیسم خوزه مارتی الهام گرفته بود و به مبارزهای برای سوسیالیسم تبدیل شد، بار دیگر انقلاب علیه امپریالیسم را در آمریکای لاتین به پیش کشید که از این نظر به آسیا و آفریقا پیوست.31
به دلیل موج انقلابی در هر سه قارهی جهان سوم در دهههای اولیهی پس از جنگ جهانی دوم، تحلیل اولیهی لنین دربارهی امپریالیسم عمیقتر و گستردهتر شد و به یک سنت جهانی غنی تبدیل گردید که شرایط تاریخی و گویشهای مختلف را منعکس میکرد، اما همواره بر ضرورت مبارزهی انقلابی تأکید داشت.
یکی از شخصیتهای برجسته در توسعهی هر دو نظریههای امپریالیسم و وابستگی پس از جنگ جهانی دوم، پال ای. باران، نویسندهی کتاب” اقتصاد سیاسی رشد“ )۱۹۵۷ ( بود.32 باران در سال ۱۹۱۰ در نیکولایف، اوکراین، در امپراتوری روسیه تزاری به دنیا آمد. او در مؤسسهی اقتصاد پلخانف در اتحاد جماهیر شوروی و در دانشگاه برلین اقتصاد خواند و همچنین به عنوان دستیار اقتصادی فریدریش پولاک در مؤسسهی پژوهشهای اجتماعی در فرانکفورت کار کرد. بعدها به ایالات متحده مهاجرت نمود و در طول انقلاب کینزی در دانشگاه هاروارد به تحصیل اقتصاد پرداخت. در طول جنگ جهانی دوم و بلافاصله پس از آن، او با مؤسسهی بررسیهای بمباران استراتژیک در آلمان و ژاپن همکاری کرد. پس از جنگ، برای هیئت مدیرهی فدرال رزرو کار کرد و سپس به عنوان استادتمام اقتصاد در دانشگاه استنفورد منصوب شد. پیش از انتشار کتاب” اقتصاد سیاسی رشد“، باران مجموعهای از سخنرانیها را در دانشگاه آکسفورد ارائه داد، جایی که بخش زیادی از این کتاب آماده شد، و سپس در مؤسسهی آماری هند در کلکته استخدام شد33.
او از انقلاب کوبا به شدت حمایت میکرد و تأثیر مهمی بر چه گوارا گذاشت. در سال ۱۹۶۶، باران و پال ام. سوئیزی کتاب “سرمایهی انحصاری: مقالهای دربارهی نظم اجتماعی و اقتصادی آمریکا“ را نوشتند.34
با توجه به این پیشینهی بسیار گسترده، باران در آثار خود نه تنها نظریههای امپریالیسم لنین، کمینترن و مائو را تجسم بخشید، بلکه تجربیات برنامهریزی اقتصادی شوروی و هند را نیز در آن گنجاند. همزمان، او این موارد را با شرایط جدید دوران پس از جنگ جهانی دوم تلفیق نمود. از این رو، او بهخوبی در جایگاهی قرار داشت که بهعنوان یک اندیشمند بنیادی در نظریهی مارکسیستی وابستگی مطرح گردد.
باران استدلال کرد که امپریالیسم بهطور “بیاندازه مخربی” توسعه در سراسر جهان توسعهنیافته را منحرف کرده و مسدود کرده است.35 در سال ۱۸۳۰، کشورهایی که بعدن به عنوان “جهان سوم” شناخته شدند، 9/60 درصد از پتانسیل صنعتی جهان را تشکیل میدادند. تا سال ۱۹۵۳، این رقم به 5/6 درصد کاهش یافت.36
با معرفی مفهوم مازاد اقتصادی (در سادهترین شکل آن، “تفاوت بین تولید واقعی کنونی جامعه و مصرف واقعی کنونی آن”)، باران توضیح داد که مشکل اصلی که مانع توسعه در کشورهای توسعهنیافته میشود، خروج مازاد توسط قدرتهای بزرگ امپریالیستی است. این قدرتها مازاد به دست آمده را یا در اقتصادهای خود سرمایهگذاری میکردند یا در کشورهای پیرامونی به گونهای که بهرهکشی بلندمدت از کشورهای توسعهنیافته را افزایش دهد.37
همانند انگلس و لنین، باران استدلال نمود که یک لایهی بالایی از کارگران در کشورهای مرکز امپریالیستی به طور غیرمستقیم از امپریالیسم بهره میبرند و به این ترتیب یک «اشرافیت کارگری» را تشکیل میدهند که خُردههای سفرهی انحصاری را جمعآوری میکنند و در تضاد با بخش اعظم طبقهی کارگر قرار دارند.38
یکی از اجزای مهم نظریه وابستگی باران، مقایسه ژاپن با هند بود. ژاپن نمونهای منحصربهفرد از توسعه اقتصادی خارج از اروپا یا مستعمرات سفیدپوست اروپایی بود. قدرتهای امپریالیستی در قرن نوزدهم تلاشهای خود را عمدتن بر تسلط بر چین در شرق آسیا متمرکز کرده بودند و در نتیجه نتوانستند ژاپن را مستعمره کنند.
با اصلاحات “میجی” در سال ۱۸۶۸، که در پاسخ به تهدیدهای نظامی فزاینده و تحمیل معاهدات نابرابر از سوی غرب صورت گرفت، ژاپن توانست مبنای اجتماعی داخلی برای صنعتیسازی سریع را ایجاد کند که با بهرهگیری از دانش فنی غربی تسهیل شد. تا سال ۱۹۰۵، ورود ژاپن به جایگاه قدرت بزرگ با پیروزیاش در جنگ روسیه و ژاپن مشخص شد.
در مقابل، هند که در قرن هجدهم توسط بریتانیا مستعمره شده بود، شاهد نابودی صنعت خود توسط بریتانیا بود و در وضعیت دائمی توسعهنیافتگی یا توسعهیوابسته قرار گرفت.39
به دنبال مائو، باران تأکید کرد که یک طبقهی کمپرادور یا بورژوازی بزرگ (متحد با زمینداران بزرگ) در کشورهای توسعهنیافته به طور مستقیم با سرمایهی بینالمللی مرتبط است و نقشی انگلی در رابطه با جوامع خود ایفا میکند.40 او نوشت: “وظیفهی اصلی امپریالیسم در زمان ما این است که از توسعهی اقتصادی کشورهای توسعهنیافته جلوگیری کند یا، اگر این امر ممکن نباشد، آن را کُند کرده و کنترل نماید.”
او توضیح داد که: “در حالی که تفاوتهای گستردهای میان کشورهای توسعهنیافته وجود داشته است”، در این رابطه، “جهان توسعهنیافته بهطورکلی همواره بخش بزرگی از مازاد اقتصادی خود را به کشورهای پیشرفتهتر به دلیل بهره و سود سهام منتقل کرده است. با این حال، بدترین قسمت ماجرا که بسیار هم دشوار میباشد این است که بگوئیم چه چیزی بدتر بوده است: حذف مازاد اقتصادی آنها توسط سرمایهی خارجی یا سرمایهگذاری مجدد آن توسط شرکتهای خارجی.”41
تقریبن در همهی جنبهها، اقتصاد وابسته صرفن “ضمیمهای به بازار داخلی سرمایهداری غرب” بود.42 بنابراین، تنها راهحل، انقلاب علیه امپریالیسم و ایجاد یک اقتصاد برنامهریزی شدهی سوسیالیستی بود. در اینجا، باران به مثال چین اشاره کرد که با خارج شدن از “مدار سرمایهداری جهانی” به منبع “تشویق و الهام برای تمام کشورهای مستعمره و وابستهی دیگر” تبدیل شد.43
کتاب “اقتصاد سیاسی رشد“ تنها دو سال پس از کنفرانس باندونگ در سال ۱۹۵۵ منتشر شد؛ کنفرانسی که جنبش غیرمتعهدها را در میان کشورهای جهان سوم آغاز کرد و تأثیر بسیار زیادی داشت.44 اگرچه کشورهای آمریکای لاتین بخشی از کنفرانس باندونگ نبودند، دیدگاه جدید جهان سوم به ایجاد موجی از کارهای مارکسیستی و تحلیلهای رادیکال وابستگی در آمریکای لاتین کمک کرد که به شکل ملموستری از انقلاب کوبا الهام گرفته بود.
باران در سال ۱۹۶۰ به همراه لئو هابرمن و پال سوئیزی از کوبا بازدید کرد و با چهگوارا، که در آن زمان رئیس بانک ملی کوبا بود، ملاقات کرد. چهگوارا خود را با تحلیل کلی باران از توسعهنیافتهگی نزدیک و مرتبط دانست. همانطور که چه در سال ۱۹۶۵ اظهار داشت: “از زمانی که سرمایهی انحصاری کنترل جهان را به دست گرفت، بخش اعظم بشریت را در فقر نگه داشته و تمام سودها را بین گروهی از قدرتمندترین کشورها تقسیم کرده است.”45
برخی از برجستهترین مشارکتکنندگان در تحلیل وابستگی در آمریکای لاتین و کارائیب شامل وانیا بمبیرا، تئوتونیو دوسسانتوس، رودولفو استاونهیگن، فرناندو هنریک کاردوسو، پابلو گونزالس کازانووا، روی مائورو مارینی، والتر رادنی (که شناختهشدهترین کار او بر توسعهنیافتهگی آفریقا متمرکز است)، کلایو توماس، و ادواردو گالئانو بودند.46
اقتصاددان آلمانی-آمریکایی، آندره گوندر فرانک، نیز از زمان انتشار کتابش در سال ۱۹۶۷ با عنوان “سرمایهداری و توسعهنیافتهگی در آمریکای لاتین“ که بر “توسعه توسعهنیافتهگی” تأکید داشت، تأثیر عمیقی بر این حوزه گذاشت.47
در آفریقا، سمیر امین، اقتصاددان مارکسیست مصری-فرانسوی جوان، نقدی گسترده بر تحلیلهای رایج توسعه در رسالهی دکترای خود در سال ۱۹۵۷ ارائه داد (که در سن ۲۶ سالگی، همان سالی که کتاب باران منتشر شد، به پایان رساند) و این اثر بعدها با عنوان “انباشت در مقیاس جهانی“ منتشر شد. او در ادامه بهطور گسترده به تئوری وابستگی، مبادلهی نابرابر، و نظریهی سیستمهای جهانی کمک کرد.
بخش عمدهای از تحلیلهای امین از یک سو بر تمایز میان اقتصادهای “خودمحور” در مرکز نظام سرمایهداری جهانی، که مبتنی بر منطق درونی خود و بازتولید گسترده طراحی شده بودند، و از سوی دیگر اقتصادهای “ناهمبسته” در پیرامون، که تولید آنها بر اساس نیازهای اقتصادهای امپریالیستی شکل داده شده بودند، متمرکز بود.
ماهیت ناهمبسته اقتصادهای پیرامونی تحتسلطهی امپریالیسم، تنها جدایی انقلابی از منطق نظم امپریالیستی جهانی را بهعنوان گزینهای واقعی باقی میگذاشت. با این حال، برای امین، جدایی به معنای جدایی کامل از اقتصاد جهانی یا “انزواطلبی خودکفا” نبود. بلکه منظور او جدایی از نظام ارزش کار جهانی بود که حول یک مرکز غالب و پیرامون تحتسلطه سازمان یافته بود، و گذار به یک جهان “چندقطبی” را در نظر داشت.48
یکی از کمککنندهگان کلیدی به نظریهی امپریالیسم، کتاب “مبادلهی نابرابر: مطالعهای دربارهی امپریالیسم تجارت“(1969)، اثر اقتصاددان مارکسیست یونانی آرگیری امانوئل بود.49 او استدلال کرد که در عصر نواستعماری، رابطهی بین کشورهای مرکزی و کشورهای پیرامونی بر پایهی نابرابری در مبادله شکل گرفته بود، به گونهای که یک کشور ارزش کاری بیشتری نسبت به کشور دیگر به دست میآورد، و این به دلیل تحرک جهانی سرمایه همراه با عدم تحرک جهانی نیروی کار بود.
اثر امانوئل بحثی طولانی را برانگیخت که اساسن توسط امین و با این پیشنهاد او مبنی بر اینکه مبادلهی نابرابر زمانی وجود داشت که تفاوت دستمزدها بین شمال جهانی و جنوب جهانی بیشتر از تفاوت بهرهوریهای آنها بود، حل و فصل شد. امین در ادامه استدلال کرد که قانون ارزش اکنون در سطح جهانی، تحت سرمایهداری مالی-انحصاری جهانیشده عمل میکند.50
به گفتهی امین، واقعیت طبقهی حاکم در جهان توسعهنیافته در قالب “کمپرادوریزه شدن و فراملیسازی” تعریف میشد و نیازمند استراتژیهای انقلابی جدید ضدامپریالیستی بود، زیرا دیگر چیزی به نام بورژوازی ملی به معنای واقعی وجود نداشت. استراتژی جداسازی انقلابی در این شرایط بستگی به “ساختن یک بلوک اجتماعی ضدکمپرادور”، با هدف ایجاد پروژهای مستقل دارد که از کنترل نظام جهانی امپریالیستی رها باشد.
در مورد امپریالیسم و طبقه در کشورهای سرمایهداری پیشرفته، امین پیشنهاد کرد که نظریهی اشرافیت کارگری لنین به اندازهی کافی پیش نرفته است تا نشان دهد که چگونه “تقسیم بینالمللی نابرابر کار” ساختارهای گستردهی حمایتی امپریالیسم را در درون کشورهای اصلی امپریالیستی ایجاد کرده است که نمیتوان صرفن با آرزو آنها را از بین برد. آنچه که در اینجا لازم بود، “ساختن یک بلوک ضدانحصاری” بود51.
بخش زیادی از تئوری مارکسیستی وابستگی، از دهه ۱۹۷۰ به بعد، توسط پیشگامانی چون الیور کاکس، امانوئل والرشتاین، فرانک، امین و جیووانی آریگی در نظریهی سیستم جهانی (و بعدها سیستمهای جهانی) ادغام شد.52 نظریهی سیستم جهانی برخی از محدودیتهای تئوری وابستگی را با تصور دولت-ملتها بهعنوان بخشی از یک نظام جهانی سرمایهداری برطرف نمود. بنابراین، نظام جهانی به واحد اصلی تجزیه و تحلیل تبدیل شد که بهعنوان مراکز و پیرامونها تقسیم شده (و همچنین فراهم آوردن نیمهپیرامونها و مناطق خارجی) دیده میشد. با این حال، در برخی نسخههای نظریهی نظام جهانی، بهویژه کار آریگی، انحرافی از نظریهی امپریالیسم رخ داد که روابط سیاسی-اقتصادی بینالمللی را مطابق با اقتصاد سیاسی جریان اصلی، صرفن به جابهجایی هژمونیها کاهش داد.53
در دههی ۱۹۶۰، اقتصاددانان سیاسی رادیکال بر نقد شرکتهای چندملیتی متمرکز شدند که بهعنوان شکل جهانی سرمایهی انحصاری دیده میشدند و بهاینترتیب بهعنوان مسیرهای اصلی انتقال امپریالیسم اقتصادی عمل میکردند. در اینجا، تحلیل پیشگامانه از استفن هایمر آغاز شد که رسالهی دکترای خود را در سال ۱۹۶۰ دربارهی “عملیات بینالمللی شرکتهای ملی: مطالعهای از سرمایهگذاری مستقیم خارجی“ نوشت و نظریهای دربارهی “شرکتهای چندملیتی” ارائه داد، که بر اساس سازمان صنعتی و نظریهی انحصار بود و دقیقن در همان سال بود که این اصطلاح برای اولین بار ظاهر گردید.
این رویکرد با بررسی نقش شرکتهای چندملیتی و امپریالیسم در کتاب “سرمایهی انحصاری” باران و سوئیزی و در “یادداشتهایی دربارهی شرکت چندملیتی“ هری مَگداف و سوئیزی (۱۹۶۹) ادامه یافت. مسیر جهانی چنین شرکتهایی به بخش مرکزی کل نظریهی امپریالیسم تبدیل شد، همانطور که در کتاب “عصر امپریالیسم: اقتصاد سیاست خارجی ایالات متحده“ مَگداف (۱۹۶۹) نشان داده شد.54
در دهههای ۱۹۷۰ و ۸۰، بخش زیادی از تحقیقات در حال تکامل دربارهی امپریالیسم از حوزهی اقتصاد سیاسی به حوزهی فرهنگ منتقل شد. در راستای انتقادات قبلی جوزف نیدهام از “اروپامحوری” در دهه ۱۹۶۰، سمیر امین در سال ۱۹۸۹ نقد بسیار تأثیرگذاری دربارهی اروپامحوری ارائه کرد، در حالی که ادوارد سعید آثار برجستهای همچون “شرقشناسی“ )۱۹۷۸) و “فرهنگ و امپریالیسم“ (۱۹۹3 (را منتشر نمود.55 با ظهور اکوسوسیالیسم، نقد امپریالیسم به مسائل مرتبط با امپریالیسم زیستمحیطی نیز گسترش یافت.56
در قرن بیستویکم، بیشترِ تحلیلهای مربوط به امپریالیسم اقتصادی بر “آربیتراژ(خرید و فروش تقریبن همزمان یک دارائی در بازارهای مختلف جهت کسب سود از اختلاف قیمت در همان بازارها-مترجم) جهانی نیروی کار” و “زنجیرههای ارزش جهانی” متمرکز شدهاند. هرگز پیش از این، استخراج مازاد توسط شمال جهانی از جنوب جهانی به این دقت در مطالعات تجربی نشان داده نشده بود. این امر ناشی از این واقعیت است که استثمار بینالمللی اکنون بیش از هر زمان دیگری نظاممند شده است: در زنجیرههای ارزش سیستم جهانی نهادینه شده و در صادرات کالاهای تولیدی از پیرامون به نیمهپیرامون و سپس به مرکز تجسم یافته است.57 نتیجهی آن، افزایش برجستهگی نظریههای “فرابهرهکشی” بوده است (یعنی سطوح استثمار در جنوب جهانی که از میانگین جهانی فراتر میرود و نیازهای اساسی معیشتی کارگران جنوبی را به خطر میاندازد) که در آثار اندیشمندانی مانند مارینی، امین، جان اسمیت و اینتان سواندی توسعه یافتهاند.58
امروزه، از تحقیقات جیسون هیکِل و همکارانش میدانیم که در سال ۲۰۲۱، شمال جهانی توانست ۸۲۶ میلیارد ساعت کار خالص را از جنوب جهانی استخراج کند. این مقدار، اگر با دستمزدهای شمال جهانی اندازهگیری شود، معادل 4/18 تریلیون دلار است. پشت این مسئله این واقعیت نهفته است که کارگران در جنوب جهانی برای کار معادل در همان سطح مهارت، ۸۷ تا ۹۵ درصد دستمزد کمتری دریافت میکنند. همان مطالعه نتیجه گرفت که شکاف دستمزد بین شمال جهانی و جنوب جهانی در حال افزایش است، به طوری که دستمزدها در شمال بین سالهای ۱۹۹۵ تا ۲۰۲۱ یازده برابر سریعتر از دستمزدها در جنوب افزایش یافته است.59
این تحقیق دربارهی آربیتراژ نیروی کار جهانی معاصر با مطالعات تاریخی اخیر اوتسا پتنایک و پرابهات پَتنایِک همراه شده است که اکنون تخلیهی ثروت عظیم طی دوران استعمار بریتانیا در هند را مستند کردهاند. ارزش تخمینی این تخلیه در دورهی ۱۷۶۵ تا ۱۹۰۰، با نرخ بهرهی ۵ درصد و با قیمتهای سال ۱۹۴۷، برابر با 925/1 تریلیون دلار بود؛ اگر این مقدار تا سال ۲۰۲۰ محاسبه شود، معادل 82/64 تریلیون دلار است.60
باید تأکید کرد که تخلیهی مازاد اقتصادی معاصر توسط شمال جهانی از جنوب جهانی، از طریق مبادلهی نابرابر نیروی کار تجسمیافته در صادرات کشورهای جنوب، علاوه بر جریان خالص عادی انتقال سرمایه از کشورهای درحالتوسعه به کشورهای توسعهیافته است که در حسابهای ملی ثبت میشود. این شامل تراز تجارت کالا (واردات و صادرات)، پرداختهای خالص به سرمایهگذاران و بانکهای خارجی، هزینههای حمل و نقل و بیمه، و مجموعهای گسترده از پرداختهای دیگر به سرمایهی خارجی مانند حق امتیاز و حق ثبت اختراع است. بر اساس گزارش کنفرانس تجارت و توسعهی سازمان ملل متحد (UNCTAD)، انتقال خالص منابع مالی از کشورهای درحالتوسعه به کشورهای توسعهیافته فقط در سال ۲۰۱۷ به مبلغ ۴۹۶ میلیارد دلار رسید. در اقتصاد نئوکلاسیک، این به عنوان پارادوکس یا تناقض و تضاد جریان معکوس سرمایه یا جریان سرمایه به سمت بالا شناخته میشود. این تئوریها به جای اذعان به واقعیت امپریالیسم اقتصادی، به طور ناکارآمدی سعی دارند که آن را با عوامل احتمالی مختلف توضیح دهند.61
در مورد بُعد ژئوپلیتیکی امپریالیسم، تمرکز این قرن بر ادامهی افول هژمونی ایالات متحده بوده است. تحلیلها بر تلاشهای واشنگتن از سال ۱۹۹۱، با حمایت لندن، برلین، پاریس و توکیو، برای معکوس کردن این روند متمرکز بودهاند. هدف، ایجاد سهگانهای از ایالات متحده، اروپا و ژاپن است -با برتری واشنگتن- به عنوان قدرت جهانی تکقطبی از طریق نوعی “امپریالیسم آشکارتر”. این پویائی ضدانقلابی در نهایت منجر به جنگ سرد جدید کنونی شده است.62
با این حال، با وجود تمامی تحولات نظریهی امپریالیسم در طول یک قرن گذشته، آنچه برجستهتر است نه صرفن خود نظریهی امپریالیسم، بلکه تشدید واقعی استثمار جنوب جهانی توسط شمال جهانی، همراه با مقاومت جنوب جهانی بوده است. همانطور که سوئیزی در “سرمایهداری مدرن و مقالات دیگر“ در سال ۱۹۷۲ استدلال کرد، نقطهی اوج مقاومت پرولتاریا بهطور قاطع در قرن بیستم از شمال جهانی به جنوب جهانی منتقل شد.63 تقریبن تمام انقلابها از سال ۱۹۱۷ به بعد در حاشیهی سیستم سرمایهداری جهانی رخ دادهاند و انقلابهایی علیه امپریالیسم بودهاند. اکثریت عظیم این انقلابها تحت تأثیر مارکسیسم صورت گرفتهاند. همه این انقلابها با اقدامات ضدانقلابی قدرتهای بزرگ امپریالیستی روبرو شدهاند. ایالات متحده به تنهایی از زمان جنگ جهانی دوم تاکنون صدها مداخله نظامی در خارج از مرزهای خود، عمدتن در جنوب جهانی، انجام داده است که به مرگ میلیونها نفر منجر شده است.64 تضادهای اصلی سرمایهداری در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، تضادهای امپریالیسم و طبقه بودهاند.
انکار فزایندهی امپریالیسم در چپ
انکار واقعیت امپریالیسم به صورت کامل یا جزئی، سابقهای طولانی در چپ اروپامحور غربی دارد که از ” امپریالیسم اجتماعی” آشکار انجمن فابیان در بریتانیا آغاز شد و در شوونیسم اجتماعی همه احزاب سوسیالدموکرات اصلی اروپایی در زمان جنگ جهانی اول منعکس گردید. با این حال، با ظهور مجدد چپ غربی در دورهی پس از جنگ جهانی دوم، به ویژه در دهههای ۱۹۶۰ و ۷۰، سوسیالیستهای غربی موضع قوی ضدامپریالیستی اتخاذ کردند و از مبارزات آزادیبخش ملی در سراسر جهان حمایت کردند. این روند با کاهش جنبش ضدجنگ ویتنام در اوایل دهه ۱۹۷۰ شروع به افول کرد.65
در سال ۱۹۷۳، بیل وارِن در نشریهی نیولفت ریویو(بررسی چپ جدید) این ایده را مطرح کرد که مارکس در مقالهی “نتایج آیندهی حکومت بریتانیا در هند“)۱۸۵۳)، امپریالیسم را به عنوان یک نیروی پیشرو تلقی کرده بود؛ دیدگاهی که وارِن ادعا نمود بعدها به اشتباه توسط لنین رد شد.66 تفسیر وارِن از مارکس در اینجا، با تحلیل جامعتر نظریهپردازانی از ایالات متحده، هند و ژاپن در دههی ۱۹۶۰ به بعد در تضاد بود، نظریهپردازانی که نشان دادند مارکس از اوایل دهه ۱۸۶۰ به تأثیر استعمار در سد کردن توسعه در مستعمرات پی بُرده بود.67 با این وجود، این تصور که مارکس و حتی لنین دیدگاهی مثبت نسبت به “امپریالیسم [بهعنوان] پیشگام سرمایهداری“ داشتهاند – این عنوان اصلی و فرعی کتاب وارِن است که پس از مرگ او در سال ۱۹۸۰ منتشر شد- به یک اصل پذیرفتهشدهی عمومی در چپ تبدیل شد.68
زیربنای این تحلیل چپ اروپامحور، رد این نتیجهگیری بود که کشورهای مرکزی سرمایهداری از طریق نرخهای بالاتر استثمار کارگران در کشورهای وابسته و تصاحب بخش بزرگی از این مازاد عظیم توسط کشورهای امپریالیستی در مرکز سیستم، کشورهای پیرامونی را استثمار میکنند. برای مدت طولانی، سوسیالیستهای اروپامحور- در تضاد با تحلیل افرادی مانند لنین، باران و امین– ادعا کردهاند که نرخ بالاتر بهرهوری در شمال جهانی اختلاف دستمزد بین شمال و جنوب را به حدی جبران میکند که سطح استثمار در شمال در واقع بالاتر از جنوب است.69 با این حال، این فرضیه که نرخ استثمار در شمال بالاتر است، اکنون به طور قطعی توسط تحقیقات تجربی در مورد هزینههای نیروی کار واحد و ارزشی که مرکز یا متروپل از نیروی کار در پیرامون (و نیمهپیرامون) از طریق تبادل نابرابر به دست میآورد، رد شده است. مطالعه پس از مطالعه نشان داده است که حتی با در نظر گرفتن سطح بهرهوری و مهارت، که اکنون در تولیدات صادراتی جنوب جهانی و شمال جهانی قابل مقایسه هستند (زیرا دقیقن همان فناوری توسط شرکتهای چندملیتی استفاده میشود)، نرخ استثمار در جنوب جهانی، به دلیل هزینههای بسیار پایینتر نیروی کار، بسیار بالاتر است. در واقع، روند کنونی انکار کامل نظریهی امپریالیسم را میتوان تا حدی به تلاش برای اجتناب از واقعیت استثمار فوقالعادهی مرکز از پیرامون، با کنار گذاشتن کل مسئلهی امپریالیسم، نسبت داد.
ریشهی انتقادات به امپریالیسم اقتصادی که از محافل اروپامحور غربی نشأت میگیرد، رد نظریهی آریستوکراسی کارگری انگلس و لنین بوده است. به این ترتیب، کل این ایده که بخشی از طبقهی کارگر در هستهی امپریالیستی اقتصاد جهانی از امپریالیسم بهرهمند میشود، بهطور کلی بهعنوان موضوعی سیاسی غیرقابل قبول کنار گذاشته شده است. با این حال، وجود آریستوکراسی کارگری در سطحی مشخص بر اساس هرگونه واقعیت عملی انکارناپذیر است. نشانهای از این امر این است که مطالعه پس از مطالعه تأیید کرده است که رهبری اتحادیه AFL-CIO در ایالات متحده بهطور تاریخی به اتحادیهگرایی تجاری گرایش داشته و بهطور نزدیک با مجتمع نظامی-صنعتی مرتبط بوده است. بنابراین، این اتحادیه با نظم موجود همدست بوده است. رهبری AFL-CIO در طول دورهی پس از جنگ جهانی دوم با سازمان سیا برای سرکوب اتحادیههای پیشرو در جنوب جهانی همکاری کرده و از استثماریترین رژیمها حمایت کرده است. شکی نیست که در این رابطه و سایر جنبهها، لایهی بالائی نیروی کار (یا نمایندگان آن) بهطور فرصتطلبانه نیازهای اکثریت کارگران در ایالات متحده و جنبش پرولتاریای جهانی را بهطور کلی نادیده گرفته است. رهبری کارگری در اروپا که با احزاب سوسیال دموکرات مرتبط است، از نظر تاریخی گرایشات مشابهی از خود نشان داده است. تسلط آشکار رهبری سفیدپوست در اکثر اتحادیههای کشورهای غربی و نژادپرستی مشهود در آنها نیز بهطور فزایندهای توضیحدهندهی حمایت ارتجاعی از سیاستهای امپریالیستی توسط دولتهایشان است.70
در مواجهه با چنین تضادهای تاریخی، رویکردی جدید برای انکار امپریالیسم در چپ در کتاب “هندسهی امپریالیسم“ اثر جیووانی اریگی (۱۹۷۸) ارائه شد. این کتاب، علیرغم عنوان خود، تلاش کرد از مفهوم هژمونی (که بخشی از نظریهی امپریالیسم است) برای جایگزینی مفهوم کلی امپریالیسم استفاده کند و آن را به جنبههای ژئوپلیتیکی کاهش دهد و مسئلهی استثمار اقتصادی بینالمللی را نادیده بگیرد. برای اریگی، نظریههای قدیمی امپریالیسم که با لنین آغاز شده بودند، “منسوخ” به شمار میرفتند. آنچه باقی میماند، سیستمی جهانی متشکل از دولت-ملتهایی بود که همگی برای هژمونی رقابت میکردند. در کتاب “قرن طولانی بیستم“ (1994)، اریگی کاملن از اشاره به ترم “امپریالیسم” در رابطه با دنیای پس از جنگ جهانی دوم اجتناب کرد و همچنین مفهوم سرمایهی انحصاری را از طریق تئوری نئوکلاسیک هزینهی مبادله کنار گذاشت.71
اما تأثیرات ترکیبی سقوط دیوار برلین در سال ۱۹۸۹، موج جهانیشدن پس از آن، و تلاش تهاجمی واشنگتن برای ایجاد نظمی تکقطبی منجر به انکارهای آشکارتر امپریالیسم در چپ شد. بهطور طنزآمیزی، در زمانی که لیبرالها امپریالیسم آشکار جدیدی را جشن میگرفتند، بخش بزرگی از چپ جهانی تمامی مفاهیم انتقادی نظریهی امپریالیسم را کنار گذاشتند و حتی در برخی موارد از ایدئولوژی امپراتوری جدید حمایت کردند.72 اینجا سلطهی ایدئولوژیک سرمایه بر چپ غربی بهوضوح نمایان بود.73 پرابهات پَتنایِک در مقالهی خود با عنوان “چه بر سر امپریالیسم آمد؟” در سال ۱۹۹۰ پیشنهاد کرد که “سکوت گوشخراش” دربارهی اقتصاد سیاسی امپریالیسم در میان مارکسیستهای اروپایی و آمریکایی در دهههای ۱۹۸۰ و ۹۰، که شکافی آشکار با دهههای ۱۹۶۰ و ۷۰ به شمار میرفت، حاصل یک بحث نظری گسترده در درون مارکسیسم نبود؛ بلکه میتوان آن را به “تقویت و تحکیم خود امپریالیسم” نسبت داد.74
مثالی از عقبنشینی چپ غربی از نظریهی امپریالیسم، کتاب “امپراتوری“ نوشتهی مایکل هارت و آنتونیو نگری بود که در سال ۲۰۰۰ توسط انتشارات دانشگاه هاروارد منتشر شد و در تمام رسانههای غالب در ایالات متحده از جمله نیویورک تایمز، تایم و امور خارجه مورد ستایش قرار گرفت. با اتخاذ دیدگاهی صریح از جهان مسطح، که تا حدودی شبیه به دیدگاهی است که بعدها توسط ستوننویس نیویورک تایمز، توماس ال. فرایدمن، در کتابش “جهان مسطح است“ (2005) ترویج شد. هارت و نگری استدلال کردند که امپریالیسم سلسلهمراتبی قدیمی، اکنون جای خود را به “فضای هموار بازار جهانی سرمایهداری” داده است. آنها اظهار داشتند که دیگر “امکانپذیر نیست” مناطق جغرافیایی وسیعی مانند متروپل و پیرامون یا شمال و جنوب را از یکدیگر جدا کنیم. در حقیقت، تا آنجا پیش رفتند که اعلام کردند: “امپریالیسم درواقع برای سرمایه یک قید و بند ایجاد میکند”، زیرا با گرایشهای جهان مسطح سرمایهداری تداخل دارد. هارت و نگری به این نظم جهانی مبتنی بر قوانین که بر اساس الگوی ایالات متحده گرفته شده بود و درعین حال نامتمرکز و غیرمکانی بود، عنوان “امپراتوری” دادند تا آن را از امپریالیسم متمایز نمایند.75
اثر هارت و نگری الهامبخش کتاب “امپریالیسم نوین“(2003) اثر جغرافیدان مارکسیست، دیوید هاروی شد. در این اثر، هاروی نظریهی امپریالیسم را با استفاده از مفهوم “سلب مالکیت اولیه” (یا به اصطلاح انباشت اولیه) مارکس بازتعریف کرد و آن را “انباشت از طریق سلب مالکیت” نامید.76 سلب مالکیت، که با غارت یا سلب حقوق مرتبط است، به جای استثمار درونی که در فرآیند اقتصادی وجود دارد، به جوهرهی “امپریالیسم جدید” تبدیل شد. نقش استثمار در نظریهی امپریالیسم لنین، که آن را مستقیمن به سرمایهداری انحصاری مرتبط میکرد، در تحلیل هاروی کنار گذاشته شد و منجر به رؤیاپردازی او از “امپریالیسم، معاملهی جدید” یا تجدید سیاست همسایگی خوب بهعنوان راهحلی برای مناقشات بینالمللی شد. این دیدگاه نتوانست امپریالیسم را که از نظر دیالکتیکی به سرمایهداری متصل و همچون خودِ جستجوی سود برای این سیستم اساسی است، درک نماید.77
اگرچه هاروی اغلب بهعنوان یکی از نظریهپردازان برجستهی امپریالیسم شناخته میشود، اما او بهصراحت هستهی اصلی نظریهای را که توسط لنین، مائو و نظریهپردازان وابستهگی، مبادلهی نابرابر و سیستم جهانی توسعه یافته بود، کنار گذاشت و این سنت تقریبن صدساله را بهعنوان دیدگاه “چپ سنتی” طبقهبندی کرد. در عوض، او دیدگاه خود را مشابه اثر ” امپراتوری“ هارت و نگری معرفی کرد که به گفتهی وی “پیکربندی غیرمتمرکز امپراتوری با ویژگیهای پُستمدرن جدید” را مطرح کرده بود.78 به میزانی که او همچنان به نظریهی کلاسیک مارکسیستی امپریالیسم تکیه میکرد، این امر مبتنی بر دیدگاه رزا لوکزامبورگ دربارهی امپریالیسم بهعنوان فتح و سلب مالکیت از بخشهای غیرسرمایهداری، بهویژه در مناطق خارجی بود، که بازارهای جدیدی برای حمایت از انباشت فراهم میکردند و سپس در سیستم کلی سرمایهداری جذب میشدند. در این دیدگاه، امپریالیسم یک واقعیت خودویرانگر بود. اگرچه تأکید مجدد بر سلب مالکیت در تحلیل هاروی اهمیت داشت، معرفی آن به شکلی که نقش استثمار بینالمللی را جابجا میکرد، یک گام به عقب محسوب میشد.79
در سال ۲۰۱۰، در کتاب “معمای سرمایه“، هاروی فراتر رفت و استدلال کرد که یک “تغییر بیسابقه” رخ داده که “جریان طولانیمدت خروج ثروت از شرق، جنوبشرق و جنوب آسیا به اروپا و آمریکای شمالی که از قرن هجدهم در جریان بوده است-جریانی که آدام اسمیت در “ثروت ملل” با تأسفخوردن به آن اشاره کرده بود… [این] مرکزثقل توسعهی سرمایهداری را تغییر داده است.”80 او برای تأیید این ادعا، به گزارشی از شورای اطلاعات ملی ایالات متحده دربارهی “روندهای جهانی ۲۰۲۵“ در سال ۲۰۰۸ استناد کرد که پیشبینی میکرد جهان به سمت چندقطبی شدن پیش میرود. اما در حالی که آن گزارش پیشبینی کرده بود که اقتصادهای آسیایی تا سال ۲۰۲۵ به رشد سریعتری نسبت به ایالات متحده و اروپا ادامه خواهند داد- مطابق با افول هژمونی آمریکا و افزایش چندقطبی شدن- هیچ اشارهای به آنچه که هاروی بهعنوان “معکوسشدن” جریانهای سرمایه در سطح جهانی توصیف کرده بود، نداشت، چه رسد به معکوسشدن تاریخی جریان سرمایه از شرق و جنوب به غرب و شمال.81
برآورد اخیر جیسون هیکِل و همکارانش، که پیشتر ذکر شد، از 4/18تریلیون دلار استخراج شده توسط شمال جهانی از جنوب جهانی در فرآیند مبادلهی نابرابر در سال ۲۰۲۱- بهعلاوه صدها میلیارد دلار انتقال منابع مالی از کشورهای در حال توسعه به کشورهای توسعهیافته در هر سال (که طبق گزارش آنکتاد، تنها در سال ۲۰۱۲ مبلغی معادل ۹۷۷ میلیارد دلار بوده است)- به وضوح نشان میدهد که تصور هاروی از “معکوسشدن” جریان تاریخی سرمایه بیاساس است. بر اساس مطالعهای توسط مَتیو کراسا، انتقال ارزش از طریق مبادلهی نابرابر در بخش تولید صادراتی از مکزیک به ایالات متحده تنها در سال ۲۰۲۲ معادل ۱۲۸ میلیارد دلار بوده است.82
در سال ۲۰۱۴، هاروی در کتاب “هفده تضاد سرمایهداری“ هیچ اشارهای به امپریالیسم نکرد. در سال ۲۰۱۷، او اعلام کرد که “امپریالیسم” باید بهعنوان “نوعی استعاره، و نه چیزی واقعی” در نظر گرفته شود.83 یک سال بعد، او این اظهارات را ادامه داد و بیان کرد که دیدگاه هندسی سیستم جهانی آریگی را ترجیح میدهد؛ رویکردی که “مفهوم امپریالیسم (یا بهطور کلی جغرافیای ثابت مرکز و پیرامون در نظریهی سیستمهای جهانی) را کنار میگذارد و بهجای آن، تحلیلی باز و سیال از تغییر هژمونیها در سیستم جهانی ارائه میدهد.”84 به این ترتیب، تحلیل “امپریالیسم جدید” هاروی، که از ابتدا طوری طراحی شده بود تا بیشترِ بخشهای نظریهی کلاسیک مارکسیستی امپریالیسم را کنار بگذارد، با تحلیلهای ژئوپلیتیکی جریان اصلی یکپارچه شد و مفاهیم مرکز-پیرامون، شمال-جنوب و هرگونه درک منسجم از امپریالیسم اقتصادی را حذف کرد.
مورخ و جامعهشناس کانادایی موشه پُستون، که بیشتر بهخاطر کتاب “زمان، کار و سلطهی اجتماعی“ (1993) شناخته میشود، در سال ۲۰۰۶ تحلیلی ارائه داد که بهشدت از نظریه و سیاستهای ضدامپریالیستی انتقاد میکرد. او نوشت:
“بسیاری از کسانی که با سیاستهای آمریکا در خاورمیانه و سایر مناطق مخالف بودند، به چارچوبهای مفهومی و مواضع سیاسی “ضدامپریالیستی” ناکافی و کهنه متوسل شدند. در قلب این ضدامپریالیسمنو، نوعی درک فتیشگونه (وسواس و شیفتهگی بُتگونه-مترجم) از توسعهی جهانی وجود دارد- یعنی درکی عینیگرایانه از فرایندهای تاریخی انتزاعی بهعنوان فرایندهایی سیاسی و مبتنی بر عاملیت. سلطهی انتزاعی و پویای سرمایه در سطح جهانی به سلطهی ایالات متحده، یا در برخی نسخهها، به سلطهی ایالات متحده و اسرائیل، تبدیل شده است… این امر به درکهای فتیشگونه متقاطع از جهان اشاره میکند و نشان میدهد که چنین درکهایی پیامدهای بسیار منفی برای شکلگیری سیاست ضدهژمونیک مناسب در دوران معاصر دارد. این “مانیئیسم”(دوآلیسم-مترجم) احیاشده، که با دیگر اَشکال ضدجهانیسازی در تضاد است… با دنیای معاصر همخوانی ندارد و در برخی موارد حتی میتواند بهعنوان یک ایدئولوژی مشروعیتبخش، در راستای چیزی که صدسال پیش رقابتهای امپریالیستی نامیده میشد، عمل نماید.85
اما از آنجا که ایالات متحده بهطور بیچونوچرا مرکز هژمونیک سرمایهداری انحصاری مالی جهانی محسوب میشود و در حال حاضر درگیر جنگ دائمی در جنوب جهانی است، ادعای پُستون مبنی بر اینکه رویکردی که بر این موضوع تمرکز دارد “فتیشگونه” است، در نهایت به مارپیچی از تناقضات منتهی میشود که از آن راه گریزی ندارد.86 این ایده که سیاستهای ضدامپریالیستی باید با سیاستهای ضدهژمونیک و ضدجهانیسازی جایگزین شوند، خود در معرض این انتقاد قرار دارد که با فتیشسازی از جهانیسازی انتزاعی، از تمام واقعیت تاریخی امپریالیسم تا به امروز غافل میگردد.
تحولات اخیر در انکار نظریهی امپریالیسم توسط چپ اروپامحور غربی، که اکنون به انتقاد از چپ ضدامپریالیست نیز گسترش یافته است، بهطور نزدیکی با تغییرات در نظم جهانی ناشی از افول هژمونی ایالات متحده همراستا بوده است. پس از بحران بزرگ مالی ۲۰۰۷-۲۰۰۹ و ادامه رشد چین، باراک اوباما سیاست “چرخش به آسیا” را اجرا کرد. این سیاست با جنگ سرد جدید علیه چین که توسط دولت دونالد ترامپ آغاز شد و توسط دولت جو بایدن ادامه یافت، دنبال شد. واشنگتن برای اعمال تحریمهای گسترده علیه کشورهایی که خارج از حوزهی نفوذ و در تقابل با قدرت آمریکا دیده میشدند، بیش از پیش به قدرت مالی خود متوسل شد. این وضعیت با آغاز جنگ اوکراین-روسیه (یا جنگ نیابتی ناتو-روسیه) در سال ۲۰۲۲ تشدید شد. در نتیجه، دیدگاههای مربوط به امپریالیسم در میان متفکران مختلف چپ بهطور قابل توجهی تغییر شکل داد و منجر به ترک آشکارتر نقد سنتی امپریالیسم گردید.
در این بستر تاریخی بود که چیبر در مصاحبهای در سال ۲۰۲۲ با مجلهی ژاکوبن بهطور آشکار تمام عناصر اساسی نظریهی امپریالیسم لنین را رد کرد. او بحث خود را با این استدلال آغاز کرد که “امپریالیسم باید از سرمایهداری متمایز شود”. علاوه بر این، او نظریهی لنین در مورد امپریالیسم بهعنوان سرمایهداری انحصاری را “معیوب” خواند و اظهار داشت که “در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیستویکم، هیچ گرایش سیستمواری به سمت انحصار وجود ندارد”.
این حملهی چیبر به مفهوم سرمایهداری انحصاری، ناآگاهی او را از رشد عظیم تمرکز و تجمع سرمایه طی دهههای اخیر نشان داد. این تمرکز به موجهای پیدرپی ادغام شرکتها مرتبط بوده و به تقویت قدرت انحصاری و تمرکز مالی منجر شده است. در سال ۲۰۱۲، ۲۰۰ شرکت بزرگ در ایالات متحده- از مجموع 9/5 میلیون شرکت، ۲ میلیون مشارکتی، 7/17 میلیون کسبوکار مالکیت فردی غیرکشاورزی، و 8/1 میلیون کسبوکار مالکیت فردی کشاورزی- حدود ۳۰ درصد از کل سود ناخالص ایالات متحده را در اختیار داشتند، و این سهم بهسرعت در حال افزایش است. درآمد ۵۰۰ شرکت برتر جهان اکنون معادل حدود ۳۵ تا ۴۰ درصد از کل درآمد جهان است.87
در سال ۲۰۲۰، معاملات یا تراکنشهای زنجیرهی ارزش جهانی (GVC) توسط شرکتهای چندملیتی بخش عمدهی تجارت جهانی را تشکیل دادند. طبق گفتهی بانک جهانی، “شدتیافتن زنجیرهی ارزش جهانی” یک کشور زمانی بیشتر میشود که صادرات آن شامل ورودیهای وارداتی از کشورهای دیگر باشد. همانطور که در “گزارش توسعهی جهانی 2020: تجارت برای توسعه در عصر زنجیرههای ارزش جهانی“آمده است:”بزرگترین مشارکتکنندگان در شدتیافتن زنجیرهی ارزش جهانی [در سالهای ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۵] آلمان، ایالات متحده، ژاپن، ایتالیا و فرانسه بودند” و بریتانیا نیز فاصله چندانی با آنها نداشت. بنابراین، در مرکز زنجیرههای ارزش جهانی همان قدرتهای بزرگ امپریالیستی قرار دارند که در دوران لنین نیز حاکم بودند.88
با کنار گذاشتن مفهوم سرمایهداری انحصاری، چیبر میتواند هرگونه مفهوم منسجم از استثمار بینالمللی یا امپریالیسم را کنار بگذارد. او مینویسد: “جریانهای بینالمللی سرمایه، امپریالیسم را تشکیل نمیدهند؛ این فقط سرمایهداری است” -گویی امپریالیسم کاملن از قوانین اقتصادی حرکت سرمایهداری جداست. به ما گفته میشود که نظریهی لنین بیشتر سیاسی بود تا اقتصادی و عمدتن دربارهی “رقابت بیندولتی” صحبت میکرد. علاوه بر این، تحلیل لنین به طرق دیگر نیز “دارای نقص بنیادین” بود. بهطور مثال، تحلیل لنین (و همچنین لنینیستهای بعدی) خطی و مرحلهای معرفی میشود، به گونهای که گویی همه کشورها باید “از یک مرحلهی سرمایهداری عبور کنند” – در حالی که همانطور که دیدیم، لنین به صراحت این دیدگاه را رد کرده بود. بدتر از همه، نقد لنین از امپریالیسم شامل مفهوم اشرافیت کارگری نیز بود، که به گفتهی چیبر “هیچ اهمیتی برای تحلیل کلی از سرمایهداری شمال یا جهانی ندارد.”89
از نظر چیبر، “ضدامپریالیسم” را میتوان بهعنوان هر “اقدام جمعی در کشور خود علیه نظامیگری و تجاوز دولت خود به دیگر کشورها” تعریف کرد. این تعریف صرفن یک تعریف ملی-سیاسی است که هم از انترناسیونالیسم پرولتری و هم از هرگونه مقاومت مستقیم در برابر قوانین حرکت سرمایهداری در مرحلهی انحصاری آن جداست. بر اساس این تعریف، ضدامپریالیسم به مبارزهای ملی بر سر سیاستهای تهاجمی و نظامیگرایانه محدود میشود، نه مخالفت با امپریالیسم بهعنوان یک نظام کلی. در مجموع، چیبر نتیجه میگیرد که یک تغییر جهت از “جهان لنینیستی” به “جهان کائوتسکیائی” رخ داده است. بنابراین، امپریالیسم در چارچوب دیدگاه کائوتسکیائی بهعنوان صرفن یک سیاست ملی تعریف میشود که وحدت کشورهای مرکزی سیستم را در بر میگیرد و از مسئلهی استثمار جهانی بهطور منطقی جداست.90 جای تعجب نیست که در کتاب چیبر با عنوان “ماتریس طبقاتی“ (2022)، که بر طبقه در جامعه سرمایهداری پیشرفته متمرکز است، هیچ بحثی دربارهی امپریالیسم، سرمایهداری انحصاری یا حتی نظامیگری دیده نمیشود.91
به همین ترتیب، رابینسون در فصل “فراتر از نظریهی امپریالیسم” از کتاب “به سوی طوفان“(2018) مینویسد: “تصویر کلاسیک امپریالیسم بهعنوان رابطهای مبتنی بر سلطهی خارجی اکنون منسوخ شده است… پایان گسترش وسیع سرمایهداری به معنای پایان دوران امپریالیستی سرمایهداری جهانی است. این سیستم همچنان به تسخیر فضا، طبیعت و انسانها ادامه میدهد… اما دیگر امپریالیسم به معنای قدیمی خود، چه بهعنوان رقابت سرمایههای ملی رقیب و چه بهعنوان تسخیر مناطق پیشاسرمایهداری توسط دولتهای مرکز یا متروپل، نیست. این باید موضوع تحلیل امروز باشد.” در عوض، به نظریهای درباره سرمایهداری جهانی نیاز است که همه این موارد را کنار بگذارد و عمدتن بر “دینامیسمهای فضایی” در حال تغییر تمرکز کند92.
در سالهای اخیر، رابینسون در مقالاتی با عناوینی همچون “مانیئیسم(دوآلیسم) غیرقابل تحمل چپ ضدامپریالیست” و “نمایش مضحک ضدامپریالیسم”، تلاش کرده است امپریالیسم را با ایدهی خود دربارهی سرمایهداری جهانیشدهای که توسط طبقهی سرمایهدار فراملی اداره میشود، جایگزین کند. او با هدف قرار دادن چهرههایی مانند ویجی پراشاد از مؤسسهی سهقاره، هرگونه تصور از استثمار جنوب جهانی یا “جهان سوم سابق” توسط شمال جهانی را رد میکند. او در نقد نظریهی مارکسیستی امپریالیسم استدلال میکند که “یک ملت نمیتواند ملت دیگر را استثمار کند.”93
رابینسون ادعا میکند که “امپریالیسم تنها به معنای گسترش خشونتآمیز سرمایه است که شامل تمامی سازوکارهای سیاسی، نظامی و ایدئولوژیک مرتبط با آن میشود.” او معتقد است که نظریهی امپریالیسم لنین در “ماهیت” خود بر “رقابت طبقات سرمایهداری ملی” متمرکز بود و نه بر مبارزه بر سر استثمار ملتهای پیرامونی نظام سرمایهداری جهانی- امری که لنین خود، برخلاف رابینسون، آن را “ماهیت اقتصادی و سیاسی امپریالیسم” نامیده بود.94
برای رابینسون، شرایط سرمایهداری جهانی اکنون بهگونهای تغییر کرده است که دیگر هیچ ارتباطی با “ساختار پیشین که در آن سرمایهی استعماری متروپل به سادهگی[!] مازاد ارزش را از مستعمرات بیرون کشیده و آن را به خزانههای استعماری خود واریز میکرد”، ندارد. او به این حقیقت که ایالات متحده در سطح جهان مداخلهی نظامی میکند، اذعان دارد و میگوید: “اگر بخواهیم این را امپریالیسم بنامیم، بسیار خوب”، اما نباید این را با نظریهی سنتی مارکسیستی امپریالیسم بهعنوان استثمار بینالمللی اشتباه گرفت.95
به همین ترتیب، گیلبرت اچکار، استاد توسعه در مدرسهی مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن، در سال ۲۰۲۱ مقالهای با عنوان “چگونه از ضدامپریالیسم احمقها اجتناب کنیم“ در نشریهی “ملت“ منتشر کرد. او در این مقاله، کل جریان چپ ضدامپریالیست را به “کمپگرایی” متهم کرد، به این معنا که آنان به دلیل مخالفت بیقیدوشرط با امپریالیسم ترکیبی (اقتصادی، نظامی، مالی و سیاسی) که توسط ایالات متحده و متحدانش در سهگانه قدرت علیه کشورهای جنوب جهانی هدایت میشود، به یک بلوک خاص یا اردوگاه وفادار هستند. سوسیالیستهایی که اصولن در کنار مردم پیرامونی ایستاده و با تمام مداخلات نظامی و تحریمهای اقتصادی مخالفت میکنند، متهم شدند که “توجیهگران سرخپوش دیکتاتورها” هستند. در عین حال، اچکار در این مقاله و دیگر نوشتهها تأکید کرده که حمایت “ضدامپریالیستهای مترقی” از مداخلهی نظامی قدرتهای امپریالیستی غربی بهنفع تغییر رژیم، همانطور که در مداخلهی ۲۰۱۱ در لیبی رخ داد، اگر در راستای کمک به جنبشهای بهظاهر مترقی در منطقه باشد، از نظر او کاملن مناسب و موجه است.96
چپگرایان غربی، که عمدتن سوسیال دموکرات هستند، انتقادات شدیدی علیه کوبا و ونزوئلا پس از انقلاب به دلیل آنچه شکستهای اخلاقی، سیاسی و اقتصادی آنها میدانند، مطرح کردهاند. این اتهامات بدون در نظر گرفتن هرگونه بستر سیاسی معناداری مطرح میشوند و عمدتن بر پایهی پذیرش بیچونوچرای گزارشهای تبلیغاتی رسانههای ایالات متحده و اروپا استوارند، در حالی که موفقیتهای چشمگیر این کشورها تا حد زیادی نادیده گرفته میشوند.
این انتقادات همواره این واقعیت را کماهمیت جلوه میدهند که هر دو کشور در حال حاضر تحت شدیدترین اشکال محاصرهی بینالمللی که تاکنون شکل گرفته قرار دارند. محاصرههای اقتصادی و تحریمهای مالی بهگونهای طراحی شدهاند که حتی ضروریترین مواد غذایی و دارویی را از این جوامع دریغ کنند و این اقدامات با تلاشهای دورهای برای کودتا نیز همراه بوده و همهگی توسط سازمان سیا و کاخ سفید مهندسیشده است. با این حال، چپی که بهنظر میرسد براساس قواعد آنچه که “مؤسسهی هوور” آن را “امپریالیسم دموکراتیک” مینامد، عمل مینماید، نقش کامل ایالات متحده را نادیده میگیرد.97
برخی از منتقدان چپ ضدامپریالیست امروزی، سمیر امین را هدف قرار میدهند و استدلال میکنند که بهطور کلی جدا شدن از امپریالیسم حتی به مفهومی کهامین میگوید، یعنی ایجاد جهانی “چندمرکزی” که اقتصاد جهانی دیگر تحت سلطهی متروپلهای امپریالیستی نباشد، به هیچ وجه نمیتواند اتفاق بیافتد. بدون شک، امروز جهان چندقطبی در حال ظهور است. اما با این حال، جری هریس، دبیر سازمانی “انجمن مطالعات جهانی (GSA)، در مصاحبهای با بیل فلِچر، فعال باسابقهی اتحادیههای کارگری و عضو هیئت اجرایی همان انجمن (GSA)، مطرح میکند که حرکت به سوی یک جهان چندقطبی در سرمایهداریِ کاملن جهانیشده یا فراملیِ کنونی که توسط طبقهی سرمایهدارِ فراملی کنترل میشود، غیرممکن است.
از این منظر، که مشابه دیدگاه رابینسون است، راهی برای خروج از نظم جهانی کنونی وجود ندارد، زیرا دیگر تقسیمات واقعی امپریالیستی یا دولت-ملتهای مستقل وجود ندارند (بجز چند دولت سرکش باقیمانده)، و بنابراین امکان هیچگونه سیستمی خارج از کلیت سرمایهداری جهانی وجود ندارد.98 اینجاست که تحلیل نظریهپردازان سرمایهداری فراملیِ چپ نمیتواند درک کند که سرمایه، هرچقدر هم که جهانی شود، نمیتواند یک دولت جهانی را ایجاد نماید. بنابراین، هیچ طبقهی سرمایهدار واقعن جهانی یا دولت سرمایهداری فراملیئی نمیتواند وجود داشته باشد.
سیستم سرمایهداری، همانطور که ایستِوان مزاروش مشاهده نمود، ذاتن گریز از مرکز و در سطح جهانی متضاد است و بهطرز اجتنابناپذیری به دولت-ملتهای رقیب تقسیم میشود. ماهیت این تضاد، امروزه در تلاش بیهودهی ایالات متحده برای ایجاد یک نظام تکقطبی حول خود، حتی با وجود افول هژمونیاش، نمایان میشود و نشاندهندهی مرگبارترین مرحلهی امپریالیسم است99.
یکی دیگر از تحولات نظری مشخص چپ اروپامحور غربی، پذیرش نظریهی امپریالیسم لنین به شکلی تقلیلیافته است که آن را صرفن بهعنوان الگویی از رقابتهای میانامپریالیستی افقی بین قدرتهای بزرگ تلقی میکند. در این چارچوب، چین و روسیه بهعنوان یک بلوک واحد (با وجود تفاوتهای بسیار در نظامهای سیاسی-اقتصادی آنها) در تقابل امپریالیستی با سهگانهی ایالات متحده، اروپا و ژاپن به تصویر کشیده میشوند.100
کشورهای سطح میانی یا نیمهپیرامونی در جنوب جهانی نیز بهعنوان قدرتهای “زیرامپریالیستی”- مفهومی که نخستینبار توسط مارینی در چارچوب نظریهی وابستگی معرفی شد، اما اکنون به شکلی کاملن متفاوت به کار میرود- وارد این تصویر میشوند.101 در این دیدگاه جدید، امپریالیسم دیگر عمدتن با نقش استثماری جهانی قدرتهای بزرگ امپریالیستی، مانند ایالات متحده، بریتانیا، آلمان، فرانسه، ایتالیا و ژاپن که مرکز سیستم سرمایهداری جهانی را تشکیل میدهند و بر تاریخ چندقرنی امپریالیسم تسلط داشتهاند، مرتبط نیست. بلکه، تعریف “دولت امپریالیستی” به اقتصادهای نیمهپیرامونی و در حال ظهور نیز تعمیم داده میشود و آنها را در راستای این نگاه که امپریالیسم غالبن بهعنوان پدیدهای افقی و نه عمودی در نظر گرفته میشود، بهمثابه دولتهای امپریالیستی یا زیرامپریالیستی طبقهبندی مینماید.
طبق گفتهی اشلی اسمیت، سردبیر مجلهی اسپَکتر (Spectre)، در مقالهای برای تمپست (Tempest)، ایالات متحده نه تنها “درگیر رقابت” با چین، روسیه و متحدان آنهاست، بلکه با “دولتهای زیرامپریالیستی مانند اسرائیل، ایران، عربستان سعودی، هند و برزیل” نیز درگیر است.102 (این ایده که ایالات متحده با اسرائیل رقابت میکند، بیتردید برای برخی شگفتانگیز خواهد بود!). با این حال، همانطور که اقتصاددان مارکسیست مایکل رابرتز بهدرستی بیان کرده است:
“من نسبت به این مفهوم که زیرامپریالیسم میتواند به درک سرمایهداری معاصر کمک کند، تردید دارم. این مفهوم مرز بین بلوک امپریالیستی مرکزی و کشورهای پیرامونی تحت سلطه را تضعیف میکند. اگر هر کشوری “کمی امپریالیست” باشد… این مفهوم اعتبار خود را بهعنوان یک ابزار تحلیلی از دست میدهد. کشورهای موسوم به زیرامپریالیستی انتقالهای پایدار و عظیمی از ارزش و منابع از اقتصادهای ضعیفتر به سوی خود دریافت نمیکنند. در تحقیقات ما [رابرتز وگوگیلیلمو کارکدی] دربارهی امپریالیسم و همچنین در پژوهشهای تجربی دیگر، این ساختار سلسلهمراتبی انتقال ارزش دیده نمیشود. هند، چین و روسیه در واقع مقادیر بسیار بیشتری از ارزش را به بلوک امپریالیستی منتقل میکنند تا آمریکای جنوبی. اگر به گروه بریکس(BRICS) بهعنوان بهترین نامزدهای زیرامپریالیسم نگاه کنیم، شواهدی مبنی بر انتقال قابل توجه و طولانیمدت ارزش از اقتصادهای ضعیفتر یا همسایگان به این کشورها وجود ندارد.”103
استدلال بینامپریالیستی، امروز بر این فرض استوار است که جمهوری خلق چین بهعنوان یک قدرت امپریالیستی (و مستقیمن سرمایهداری) مشابه ایالات متحده عمل میکند، بدون درنظر گرفتن نقش “سوسیالیسم با ویژهگیهای چینی” و مسیر توسعهی منحصربهفرد چین، همچنین فرآیندهای مبادلهی نابرابر. رابینسون حتی یک قدم فراتر میرود و نهتنها مصرانه ادعا میکند که چین یک کشور امپریالیستی است، بلکه همچنین با همراهی با نیویورک تایمز، به اعتبار و صداقت برخی از اعضای چپ ضدامپریالیسم، مانند پراشاد و “مؤسسهی بینالمللی تحقیقات اجتماعی سهقاره”، که همبستگی خود را با چین بهعنوان یک کشور در حال توسعه پس از انقلاب و همسو با جنوب جهانی در برابر امپریالیسم اعلام کردهاند، حمله میکند.104
با این حال، تلاشهای چپ اروپامحور غرب برای معرفی چین بهعنوان یک کشور امپریالیستی، تنها به دلائلی مانند رشد سریع اقتصادی چین، گسترش صادرات سرمایه، اقدامات آن برای تقویت امنیت منطقهای (در مواجهه با محاصرهی پایگاهها و اتحادهای نظامی ایالات متحده) و به چالش کشیدن نظم مبتنی بر قوانین امپریالیستی تحتسلطهی ایالات متحده و غرب استناد میکنند. پیِر روسه در “اینترنشنال ویوپوینت“ مینویسد: “هیچ قدرت بزرگ سرمایهداری وجود ندارد که امپریالیست نباشد؛ چین نیز از این قاعده مستثنا نیست”. اما تلاش او برای ارائه نمونههای عینی در مورد چین، در مقایسه با سیستم امپریالیستی تحت فرمان ایالات متحده و بلوک سهگانه، بیاهمیت به نظر میرسد. بنابراین، اینگونه القا میشود که چین امپریالیست است، زیرا “فضای دریایی قابل توجهی در منطقهی خود را در اختیار دارد”، هنگکنگ را (که دیگر مستعمرهی بریتانیا نیست و به چین بازگشته است) اداره میکند، از طریق طرح ابتکار “کمربند و جاده” با هدف توسعه اقتصادی در سایر کشورها مداخله میکند، و گاهی از بدهی بهعنوان ابزاری برای اعمال نفوذ سیاسی- اقتصادی استفاده کرده است.105
تلاش برای توصیف چین بهعنوان یک قدرت امپریالیستی به معنای کلاسیک آن، زمانی دشوارتر میشود که بهجای پیوستن به نظم امپریالیستی مبتنی بر قواعد تحتسلطهی ایالات متحده یا جایگزینی آن با یک نظم امپریالیستی جدید، سیاست خارجی چین بر ترویج حق تعیین سرنوشت ملتها، مخالفت با ژئوپلیتیک بلوکی و مداخلهی نظامی متمرکز بوده است. سه ابتکار چین با عناوین “ابتکار امنیت جهانی، ابتکار توسعهی جهانی، و ابتکار تمدن جهانی“ مجموعهای از مهمترین پیشنهادها برای برقراری صلح جهانی در عصر ما به شمار میآیند.106 جمهوری خلق چین دارای پایگاههای نظامی بسیار کمی در خارج از کشور است، هیچ مداخلهی نظامی فرامرزی انجام نداده و وارد هیچ جنگی نشده است، مگر در مواردی که به دفاع از مرزهای خود مربوط بوده است.
برخلاف ادعاهای هاروی، چین مازاد اقتصادی تولیدشده در ایالات متحده را به خود اختصاص نداده است، بلکه عکس این موضوع صادق است. هزینهی پایین نیروی کار در کالاهای تولیدشده در جنوب جهانی منجر به افزایش حاشیه سود ناخالص شرکتهای چندملیتی در مرکز سیستم شده است، بهطوریکه این کالاها در چین و سایر کشورهای در حال توسعه تولید و سپس به شمال جهانی صادر میشوند، جایی که قیمت نهایی فروش این کالاها چندین برابر قیمت صادراتی آنها در کشورهای تولیدکننده است. همانطور که مینچی لی نشان داده است، چین در سال ۲۰۱۷ در تجارت خارجی خود با خسارت خالص نیروی کار مواجه بود (که به این صورت محاسبه میشود: کل نیروی کار بهکاررفته در تولید کالاها و خدمات صادراتیاش منهای کل نیروی کار موجود در کالاها و خدمات وارداتیاش)، که برابر با ۴۷ میلیون سال کارگر بود. در مقابل، ایالات متحده در همان سال سود خالص نیروی کار معادل ۶۳ میلیون سال کارگر داشت.107 چین در چنین شرایطی که ناشی از بهرهکشی فراملی است، بهدلیل ورود به بازار جهانی، قدرت بخشدولتی خود، رویکرد نسبتن برنامهریزیشده در توسعه و دیگر عوامل کلیدی به سرعت رشد کرده است. با این حال، بخش عمدهای از مازاد تولیدشده در بخش صادراتی این کشور توسط شرکتهای چندملیتی مستقر در مرکز اقتصاد جهانی به تاراج رفته است. در حال حاضر، درآمد سرانه در ایالات متحده 5/6 برابر درآمد سرانه چین است. از این نظر بنیادی، چین همچنان یک کشور در حال توسعه محسوب میشود108.
تمام این موارد به معنای انکار این واقعیت نیست که چین بهعنوان یک قدرت بزرگ اقتصادی ظهور کرده است که به دلیل وسعت و دینامیسمهای رشد داخلی خود، هژمونی جهانی ایالات متحده را بهویژه در حوزهی تولید اقتصادی تهدید میکند. با این وجود، ایالات متحده و مجموعهی سهگانه بهمثابه یک کل- قدرتهای بزرگ امپریالیستی در مرکز نظام سرمایهداری جهانی-همچنان (هرچند بهطور فزایندهای رو به افول) سلطهی فناوری، مالی و نظامی خود را در سراسر جهان حفظ کردهاند و همچنان به استخراج خالص مازاد اقتصادی از جنوب جهانی تکیه دارند.
برخلاف چین، ایالات متحده در طول تاریخِ خود در ۱۰۱ کشور مداخله نظامی انجام داده است و در برخی از این کشورها چندین بار مداخله نموده است. از زمان جنگ جهانی دوم، این کشور صدها جنگ، مداخله نظامی و کودتا در پنج قاره انجام داده است. این مداخلات پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد شدت یافته است. امروزه، در چارچوب جنگ سرد جدید، واشنگتن در حال گسترش زنجیرهی ائتلافهای نظامی خود است که صراحتن با هدف تضمین برتری نظامیاش در تمامی مناطق جهان انجام میشود. ایالات متحده ۹۰۲ پایگاه نظامی در خارج از مرزهای خود دارد (که حدود ۴۰۰ مورد از آنها چین را احاطه کردهاند). در همین حال، بریتانیا بهعنوان شریک کوچکتر، ۱۴۵ پایگاه نظامی در خارج از کشور دارد.109
مقالهای در ژوئیهی ۲۰۲۴ با عنوان “جهان چندقطبی: یک اصطلاح مبهم برای حمایت از امپریالیسمهای متعدد” که به قلم فردریک تون آنخلز و همکارانش در نشریهی فراخوان((The Call متعلق به سوسیالیستهای دموکرات آمریکا منتشر شد، ضدامپریالیستهایی را که نسبت به چین و جنوب جهانی ابراز همدردی میکنند، به تکرار اشتباهات انترناسیونال دوم متهم میکند. در این مقاله آمده است: “چپهایی که از این “جهان چندقطبی” حمایت میکنند و حتی نسبت به قدرتهای امپریالیستی جدید (چین و روسیه) یا متحدان آنها [مانند کوبا و ونزوئلا] همدلی نشان میدهند، چیزی جز تکرار اشتباهات جناح راست سوسیال دموکراسی در عصر جنگهای جهانی و امپریالیسم نیمه اول قرن بیستم نیست.” کسانی که از جهانی چندمرکزی یا چندقطبی حمایت میکنند “اصول انقلابی مارکسیسم را بهگونهای تحریف میکنند که آنها [چپ ضدامپریالیست] را از مبارزه برای سوسیالیسم دور میکند و راه را برای جنگ و نابودی باز مینماید.”110
در اینجا تاریخ کاملن وارونه جلوه داده شده است. هیچیک از احزاب سوسیالدموکرات انترناسیونال دوم که با دولتهای خود در جنگی برای تقسیم جهان، بهویژه بهرهکشی از مستعمرات، همراه شدند، نسبت به “ستمدیدگان زمین” همدردی نشان ندادند.111 تنها بلشویکها در روسیه و لیگ اسپارتاکوس که توسط رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنخت در آلمان تشکیل شده بود، در مخالفت با جنگ جهانی اول ایستادند و خود را با جهان توسعهنیافته همسو کردند. پیروی از لنین و لوکزامبورگ به معنای تکرار اشتباه سوسیالدموکراتهای انترناسیونال دوم نیست. بلکه مسئله درست برعکس است: جانبداری از ملتهای امپریالیستی در برابر کشورهای توسعهنیافته، معادل ارتکاب جنایتی علیه بشریت است که احزاب سوسیالدموکرات انترناسیونال دوم مرتکب شدند. ایستادن در کنار جنوب جهانی را نمیتوان تحریفی از “اصول انقلابی مارکسیسم” دانست. محل وقوع انقلاب برای بیش از یک قرن، پیرامون بوده است، نه مرکز جهان سرمایهداری.
اتخاذ موضع ضدامپریالیستی بهطور طبیعی به معنای رها کردن مبارزهی طبقاتی در کشورهای هستهی مرکزی سرمایهداری نیست، بلکه کاملن برعکس است. همانطور که لنین استدلال میکرد، با توجه به واقعیت غیرقابلانکار وجود اشرافیت کارگری که لایه بالایی جنبش کارگری در کشورهای امپریالیستی را تشکیل میدهد، ضروری است که عمیقتر نگریسته شود و مبارزه دقیقن از دیدگاه کسانی که بیشترین ستم را از سرمایهداری و استعمار متحمل میشوند، دیده شود. جای تعجب نیست که جنبش ضدامپریالیستی در ایالات متحده همیشه عمیقترین ریشههای خود را در سنت رادیکال سیاهپوستان داشته است، که در اوایل قرن بیستم توسط افرادی مانند دبلیو.ای.بی دوبویس نمایندگی میشد و امروزه توسط “اتحاد سیاهان برای صلح” ادامه دارد. نژادپرستی و امپریالیسم همواره بهطور ذاتی به یکدیگر پیوند خوردهاند، بهگونهای که هر جنبش واقعی ضدامپریالیستی، جنبشی علیه سرمایهداری نژادپرستانه است.112
در بزرگداشت صدمین سالگرد درگذشت لنین، روث ویلسون گیلور بر اهمیت تاریخی نقد لنین از امپریالیسم برای مبارزهی رادیکال سیاهپوستان در ایالات متحده تأکید کرد و گفت: “این جنبش [رادیکال سیاهپوستان] که در اهداف خود جهانی و انترناسیونالیست است، با جنبشهای آزادیبخش ضدامپریالیستی در سراسر جهان پیوند داشت و الهام و تحلیل خود را با آنها به اشتراک گذاشت… خشونت سازمانیافته امپریالیسم همچنان در قالب بقایای ملموس و غیرملموس آن -انباشت توسعهنیافتگی- و بهطورکلی در روابط نابرابر قدرت در عصر حاضر که ارزش را از طریق نخبگان به سمت “شمال اقتصادی” هدایت میکند، در سراسر جهان، هر کجا که صاحبان سرمایه مستقر باشند، جولان میدهد.”
جمعیتهای بومی در سراسر جهان همواره در خط مقدم مخالفت با استعمار و امپریالیسم بودهاند. همانطور که رکسان دانبار-اورتیز در “تاریخ بومیان ایالات متحده“ توضیح میدهد، جنگهای استعماری نسلکُشانه علیه مردم بومی ایالات متحده به سادهگی با امپریالیسم ماورای بحری ایالات متحده ادغام شد.113
امروز، سیستم جهانی امپریالیستی همزمان با تشدید استثمار جهانی، ما را به آستانهی نابودی جهانی از طریق بحران زیستمحیطی سیارهای و افزایش احتمال یک جنگ هستهای بیمرز سوق میدهد. در چنین شرایطی، اینکه اندیشمندان چپ استدلال کنند که ضدامپریالیسم دشمن است، به معنای رأی دادن به امپریالیسم، بربریت و نابودی است. همانطور که ماریتگوی گفت: “ما ضدامپریالیست هستیم چون مارکسیست هستیم، چون انقلابی هستیم، چون با سوسیالیسم در برابر سرمایهداری مقابله میکنیم” – و چون ما برای انسانیت جهانی بهمثابه یک کل ایستادهگی مینمائیم.
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
یادداشتها:
- ↩مخالفت با جنگ جهانی اول شامل حزب سوسیالیست ایتالیا و حزب سوسیالیست آمریکا، به همراه حزب بلشویک به رهبری ولادیمیر لنین و لیگ اسپارتاکوس به رهبری رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت بود. برای مطالعه دربارهی ارتباط انحلال انترناسیونال دوم با بحثهای کنونی، به مقاله ژون شو، “ایدئولوژی امپریالیسم متأخر: بازگشت به ژئوپلیتیک انترناسیونال دوم”، منتشر شده در مجله Monthly Review، جلد ۷۲، شماره ۱۰ (مارس ۲۰۲۱): صفحات ۱ تا ۲۰ مراجعه کنید.
- ↩ ولادیمیر ایلیچ لنین، “امپریالیسم: بالاترین مرحلهی سرمایهداری“ (نیویورک: انتشارات بینالمللی، 1939). لنین با استفاده از عبارت “بالاترین مرحله” در عنوان فرعی خود، وجود شکلهای امپریالیسم پیش از این مرحلهی تاریخی را انکار نمیکرد، بلکه او بر این نکته تأکید داشت که در سالهای پایانی قرن نوزدهم، مرحلهای کاملن جدید از سرمایهداری انحصاری یا امپریالیستی پدیدار شده که نشاندهندهی یک دگرگونی کیفی در تولید سرمایهداری بود. لنین از واژهی امپریالیسم هم بهعنوان پدیدهای کلی در تمام طول تاریخ سرمایهداری و هم بهعنوان مرحلهای تاریخی و خاص استفاده کرد. برای مطالعهی بیشتر، مراجعه کنید به: لنین،”امپریالیسم”، صفحات 81–82. کتاب لنین ابتدا با عنوان فرعی آخرین مرحلهی سرمایهداری منتشر شد و سپس به بالاترین مرحلهی سرمایهداری تغییر یافت که به نظر میرسد از ابتدا نیت او همین بوده است. هر دو عنوان فرعی “آخرین” و “بالاترین” فضایی را برای ظهور مراحل گذار انحطاطیتر سرمایهداری در دوران طولانی افول آن باقی میگذارد—انحطاطی که لنین معتقد بود از پیش آغاز شده است. با اینکه ویکتور کی یرنان معتقد بود که ارجاع به “بالاترین مرحله” ممکن است “مفهوم” نهایی بودن را القا کند، اما این عبارت همچنان برای تفسیری مشروطتر و وابسته به شرایط تاریخی نیز باز بود. برای جزئیات بیشتر مراجعه کنید به: ولادیمیر لنین، “مجموعه آثار” (مسکو: انتشارات پروگرس، بدون تاریخ)، تصویر جلد اصلی، صفحات 192–193؛ ویکتور کی یرنان، “مارکسیسم و امپریالیسم” (لندن: ادوارد آرنولد، 1974)، صفحه 39.
- ↩ آثار برجستهای که از یک یا چند مورد از این دیدگاهها حمایت میکنند، عبارتند از: ویلیام آی. رابینسون در مصاحبه با فدریکو فوئنته، “جهانیسازی سرمایهداری، استثمار طبقاتی فراملی و دولت پلیسی جهانی“، لینکس، ۱۹ اکتبر ۲۰۲۳؛ ویلیام آی. رابینسون، “مانویگری غیرقابلتحملِ چپ ضدامپریالیست“، سالن فلسفی، ۷ اوت ۲۰۲۳؛ ویلیام آی. رابینسون، “تحریف مفهوم ضدامپریالیسم“، نشریهی تحقیقات سیستمهای جهانی، جلد ۲۹، شماره ۲ (۲۰۲۳)، صفحات ۵۸۷–۶۰۱؛ ویلیام آی. رابینسون، Into the Tempest (شیکاگو: هایمارکت، ۲۰۱۸)، صفحات ۹۹–۱۲۱؛ ویوک چیبر در مصاحبه با الکساندر برنتلر، “برای مبارزه با امپریالیسم در خارج، مبارزه طبقاتی در داخل را تقویت کنید“، ژاکوبن، ۱۶ اکتبر ۲۰۲۲؛ گیلبرت اشکار، “چگونه از ضدامپریالیسم احمقانه اجتناب کنیم“، نیشن، ۶ آوریل ۲۰۲۱؛ جری هریس در مصاحبه با بیل فلچر، “چرا جهان دیگر منطقی به نظر نمیرسد؟“، Znetwork.org، ۱ مه ۲۰۲۴؛ جری هریس، “چندقطبی بودن: یک صفبندی جدید؟“، اگِینست ِدکارنت، جولای–اوت ۲۰۲۴؛ اشلی اسمیت، “با افزایش تنشهای آمریکا و چین باید در برابر فشار به سوی جنگ بینامپریالیستی مقاومت کنیم“، تروث اوت، ۴ مه ۲۰۲۳؛ دیوید هاروی، “نقدی بر نظریهای دربارهی امپریالیسم“، در کتاب اوتسا پَتنایِک و پرابهات پَتنایِک، A Theory of Imperialism (نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا، ۲۰۱۷)، صفحات ۱۶۹، ۱۷۱؛ هو-فانگ هونگ، Clash of Empires: From “Chimerica” to the “New Cold War” (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۲۲)؛ هو-فانگ هونگ، “بازخوانی امپریالیسم لنین در زمان رقابت آمریکا و چین“، اسپکتر، ۱۰ دسامبر ۲۰۲۱، spectrejournal.com.
- ↩ هونگ، “بازخوانی امپریالیسم لنین در زمان رقابت آمریکا و چین”؛ هونگ، Clash of Empires، صفحات ۶۲، ۶۵.
- ↩ رابینسون، “جهانیسازی سرمایهداری، استثمار فراملی و دولت پلیسی جهانی”.
- ↩ کارل مارکس، “دربارهی مسئلهی تجارت آزاد”، در کتاب “فقر فلسفه”، نیویورک: انتشارات بینالمللی، ۱۹۶۳، صفحه ۲۲۳.
- ↩ وی. آی. لنین، “امپریالیسم”، صفحات ۱۰۷–۱۰۸، ۱۲۴؛ وی. آی. لنین، “امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم”، مجموعه آثار، جلد ۲۳، صفحات ۱۰۶–۱۰۷.
- ↩ چیبر، “برای مبارزه با امپریالیسم در خارج، مبارزهی طبقاتی در داخل را تقویت کنید.”
- ↩ لنین، “امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم”؛ وی. آی. لنین، “انقلاب سوسیالیستی و حق ملل برای تعیین سرنوشت (تزها)”، مجموعه آثار، جلد ۲۲، صفحات ۱۴۳–۱۵۶؛ وی. آی. لنین، “سخنرانی در دومین کنگرهی سراسری سازمانهای کمونیستی ملتهای شرق”، مجموعه آثار، جلد ۳۰، صفحات ۱۵۱–۱۶۲؛ وی. آی. لنین، “پیشنویس اولیهی تزها در مورد مسائل ملی و استعماری”، مجموعه آثار، جلد ۳۱، صفحات ۱۴۴–۱۵۱؛ وی. آی. لنین، “گزارش کمیسیون مسائل ملی و استعماری”، مجموعه آثار، جلد ۳۱، صفحات ۲۴۰–۲۴۵ .جزوهای مفید که در چین منتشر شده است، شامل مقالههای دوم، چهارم و پنجم است: وی. آی. لنین، “لنین در باب مسائل ملی و استعماری: سه مقاله”، پکن: انتشارات زبانهای خارجی، ۱۹۷۵. همچنین، همانطور که پرابهات پَتنایِک توضیح میدهد، “امپریالیسم: بالاترین مرحله سرمایهداری” لنین باید همراه با این نوشتهها خوانده شود تا بتوان نظریهی امپریالیسم او را به طور جامع درک کرد (پرابهات پَتنایِک، “چه بر سر امپریالیسم آمد و سایر مقالات”، دهلی نو: تولیکا، ۱۹۹۵، صفحه ۸۰).
- ↩ برای یک تحلیل مختصر که این بخش از نظریهی کلی لنین را بررسی کرده و ارتباط آن را با توسعهی نظریهی وابستگی برجسته میکند، مراجعه کنید به: کلودیو کاتز، “نظریهی وابستگی پس از پنجاه سال: تداوم اهمیت اندیشه انتقادی آمریکای لاتین” (بوستون: بریل، ۲۰۲۲)، صفحات ۲۶–۲۹.
- ↩ لنین، “امپریالیسم”، صفحه ۸۸؛ لنین، “امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم”، صفحه ۱۰۵.
- ↩ لنین، “امپریالیسم: بالاترین مرحلهی سرمایهداری”، صفحات ۸۹–۹۰. یکی از خطاهای رایج اقتصادگرایانه که عمدتن توسط نظریهپردازان مارکسیست غربی مطرح میشود این است که بدون هیچ پشتوانهی واقعی، ادعا میکنند لنین امپریالیسم را بهعنوان محصولی از صدور سرمایه یا ناشی از نوعی نظریهی بحران اقتصادی، مانند کممصرفی یا تمایل به کاهش نرخ سود میدید. در مقابل، لنین بهوضوح تأکید کرد که امپریالیسم مرحلهی انحصاری سرمایهداری است و بنابراین بهاندازه خودِ جستجوی سود برای سیستم ضروری است و به توضیحات اقتصادی ویژهای نیاز ندارد. همانطور که اسکار لانگه نوشت: “جستجوی سود مازاد انحصاری [توسط سرمایه انحصاری] برای توضیح ماهیت امپریالیستی سرمایهداری امروز کافی است. از این رو، نظریههای ویژهی امپریالیسم که به ساختارهای مصنوعی مانند نظریهی رزا لوکزامبورگ متوسل میشوند، کاملن غیرضروری هستند”. (اسکار لانگه، به نقل از هری مگداف، “امپریالیسم: از عصر استعمار تا امروز” [نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۸]، صفحه ۲۷۹). برای نقد دیدگاه اقتصادگرایانه محدود در آثار لنین دربارهی امپریالیسم، به پرابهات پَتنايِک، “چه بر سر امپریالیسم آمد و سایر مقالات”، صفحات ۸۰–۱۰۱ مراجعه کنید.
- ↩ لنین، “امپریالیسم”، صفحات ۸۸–۸۹، ۹۴–۹۵؛ کارل کائوتسکی، “فراامپریالیسم”، نیو لفت ریویو، شماره ۱/۵۹ (ژانویه–فوریه ۱۹۷۰): صفحات ۴۱–۴۶؛ پال ای. باران، “اقتصاد سیاسی رشد” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۵۷)، صفحه 7.
- ↩ واحد پژوهش اقتصاد سیاسی (RUPE)، “دربارهی تاریخچهی تئوری امپریالیسم”، مانتلی ریویو، شماره ۵۹، جلد ۷ (دسامبر ۲۰۰۷): صفحه ۵۰.
- ↩ لنین، “سخنرانی در دومین کنگرهی سراسری سازمانهای کمونیستی خلقهای شرق”، صفحات ۱۵۱ و ۱۵۸.
- ↩ RUPE، “دربارهی تاریخچهی تئوری امپریالیسم”، صفحه ۴۳.
- ↩ لنین، “انقلاب سوسیالیستی و حق ملتها برای تعیین سرنوشت (تزها)”، صفحه ۱۴۹؛ تام لوئیس، “مارکسیسم و ناسیونالیسم، بخش ۱” بررسی سوسیالیست بینالملل، شماره ۱۴ (اکتبر–نوامبر ۲۰۰۰)، isreview.org.
- ↩ لنین، “امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم”، صفحه ۱۱۵.
- ↩ اریک هابسبام، “لنین و اشرافیت کارگری”، مانتلی ریویو، شماره ۲۱، جلد ۱۱ (آوریل ۱۹۷۰): صفحات ۴۷–۵۶.
- ↩ لنین، “امپریالیسم”، صفحات ۱۳–۱۴.
- ↩ لنین، “امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم”، صفحه ۱۲۰.
- ↩ لنین، “سخنرانی در دومین کنگرهی سراسری سازمانهای کمونیستی خلقهای شرق”، صفحات ۱۵۱ و ۱۵۸–۱۶۰.
- ↩ لنین، “پیشنویس اولیهی تزها در مورد مسائل ملی و استعماری”، صفحات ۱۴۵، ۱۴۸ و ۱۵۰.
- ↩ لنین، “گزارش کمیسیون دربارهی مسائل ملی و استعماری”، صفحات ۲۴۰–۲۴۵؛ وی. آی. لنین، “نظراتی دربارهی دومین کنگرهی بینالملل کمونیستی در مورد مسئلهی ملی و استعماری”، جلسات دومین کنگرهی بینالملل کمونیستی، جلسهی چهارم، ۲۵ ژوئیه ۱۹۲۰، آرشیو اینترنت مارکسیستها، marxists.org.
- ↩ ام. ان. روی، “تزهای مکمل دربارهی مسائل ملی و استعماری”، جلسات دومین کنگره بینالملل کمونیستی، ۲۵ ژوئیه ۱۹۲۰، آرشیو اینترنت مارکسیستها؛RUPE، “تاریخچهی نظریهی امپریالیسم»، صفحه ۴۴.
- ↩ “تزهایی دربارهی مسئلهی شرقی”، مصوبات ۱۹۲۲، کنگره چهارم بینالملل کمونیستی، ۱۹۲۲.
- ↩ “تزهایی دربارهی جنبش انقلابی در مستعمرات و نیمهمستعمرات”، کنگره ششم بینالملل کمونیستی، ۱۹۲۸، revolutionarydemocracy.org.
- ↩ مائو تسهتونگ، “تحلیل طبقات در جامعه چین”، مارس ۱۹۲۶، آرشیو اینترنت مارکسیستها؛ RUPE، “تاریخچهی نظریهی امپریالیسم”، صفحات ۴۶–۵۰.
- ↩ پرابهات پَتنايِک، “اهمیت تئوریک امپریالیسم لنین”، دموکراسی خلقی، ۲۱ ژانویه ۲۰۲۴.
- ↩ خوزه کارلوس ماریتگوی، “دیدگاه ضد امپریالیستی”، اولین کنفرانس کمونیستی آمریکای لاتین، ژوئن ۱۹۲۹، آرشیو اینترنت مارکسیستها؛ خوزه کارلوس ماریاتگوی، “یک گلچین”، هری ای. وندن و مارک بکر، ویراستاران (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۱۱).
- ↩ خوزه مارتی، “آمریکای ما” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۷).
- ↩ باران، “اقتصاد سیاسی رشد”.
- ↩ برای بررسی زندگی و آثار باران، نگاه کنید به جان بلِمی فاستر، مقدمه در “عصر سرمایهداری انحصاری: نامههای منتخب پال ای. باران و پال ام. سویئزی”، ۱۹۴۹–۱۹۶۴، به ویراستاری نیکلاس باران و جان بلِمی فاستر (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۱۷)، صفحات ۱۳–۴۸.
- ↩ پال ای. باران و پال ام. سوئیزی، “سرمایهداری انحصاری: مقالهای دربارهی نظام اقتصادی و اجتماعی آمریکا” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۶۶).
- ↩ باران، “اقتصاد سیاسی رشد”، صفحه ۱۶۲.
- ↩ دیوید کریستین، “نقشههای زمان” (برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۴)، صفحات ۴۰۶–۴۰۹، ۴۳۵؛ پال بایروچ، “روندهای اصلی نابرابریهای اقتصادی ملی از زمان انقلاب صنعتی”، “در نابرابری در توسعه اقتصادی از زمان انقلاب صنعتی” به ویراستاری پال بایروچ و موریس لویلُبویِر (نیویورک: انتشارات سنت مارتین، ۱۹۸۱)، صفحات ۷–۸.
- ↩ باران، “اقتصاد سیاسی رشد”، صفحات ۲۲–۴۳.
- ↩ باران، “اقتصاد سیاسی رشد”، صفحه ۱۱۹.
- ↩ باران، “اقتصاد سیاسی رشد”، صفحات ۱۴۰–۱۶۱؛ جان هالیدی، “تاریخ سیاسی سرمایهداری ژاپن” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۵)، صفحات ۱۷–۱۸.
- ↩ باران، “اقتصاد سیاسی رشد”، صفحات ۱۷۰، ۱۹۵–۱۹۸، ۲۰۵، ۲۱۴–۲۵۸.
- ↩ باران، “اقتصاد سیاسی رشد”، صفحات ۱۸۴، ۱۹۷.
- ↩ باران، “اقتصاد سیاسی رشد”، صفحه ۱۷۴.
- ↩ باران، “اقتصاد سیاسی رشد”، صفحه ۱۰.
- ↩ ویجای پراشاد، “ملل تاریکتر” (نیویورک: نیو پرس، ۲۰۰۷)، صفحات ۳۱–۵۰. بخشهایی از این و چند پاراگراف بعدی برگرفته از جان بلِمی فاستر، “نظام جهانی امپریالیستی: اقتصاد سیاسی رشد باران پس از پنجاه سال”، مانتلی ریویو، جلد ۵۹، شماره ۱ (مه ۲۰۰۷): صفحات ۱–۱۶.
- ↩ چه گوارا، “سخنرانی در کنفرانس آفرو-آسیایی در الجزایر”، ۲۴ فوریه ۱۹۶۵، آرشیو اینترنت مارکسیستها؛ “بیانیهای دربارهی پال ای. باران”، مانتلی ریویو، شماره ۱۶، جلد ۱۱ (مارس ۱۹۶۵): صفحات ۱۰۷–۱۰۸.
- ↩ به ویژه نگاه کنید به ادواردو گالیانو، “رگهای باز آمریکای لاتین” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۳)؛ والتر رادنی، “چگونه اروپا آفریقا را توسعهنیافته کرد” (واشنگتن دیسی: انتشارات دانشگاه هوارد، ۱۹۸۱؛ نسخه اصلی ۱۹۷۲)؛ کی. تی. فن و دونالد هاجز، ویراستاران، “مطالعاتی در امپریالیسم آمریکا” (بوستون: پورتر سارجنت، ۱۹۷۱)؛ روی ماورو مارینی، “دیالکتیک وابستگی” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۲۲؛ نسخه اصلی، ۱۹۷۳).
- ↩ آندره گوندر فرانک، “سرمایهداری و توسعهنیافتگی در آمریکای لاتین” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۶۷).
- ↩ سمیر امین، “جدایی: بهسوی جهانی چندمرکزی” (لندن: زِد بوکس، ۱۹۹۰)، صفحات vii، xii، ۶۲–۶۶؛ سمیر امین، “انباشت در مقیاس جهانی” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۴)؛ سمیر امین، “توسعهی نابرابر” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۶)؛ “سمیر امین (متولد ۱۹۳۱)”، در فرهنگ زندگینامهای اقتصاددانان مخالف، به ویراستاری فیلیپ آرستیس و مالکوم ساویر (چلتنهام: انتشارات ادوارد الگار، ۲۰۰۰)، صفحه ۱.
- ↩ آرگیری ایمانوئل، “مبادلهی نابرابر: مطالعهای در امپریالیسم تجارت” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۲). ایمانوئل همچنین بهخاطر مقالهی سال ۱۹۷۲ خود با عنوان “استعمار سفیدپوستان مهاجر و افسانهی امپریالیسم سرمایهگذاری” شناخته شده است. آرگیری ایمانوئل، “استعمار سفیدپوستان مهاجر و افسانه استعمار سرمایهگذاری”، نیو لفت ریویو، شماره ۱/۷۳ (مه–ژوئن ۱۹۷۲): صفحات ۳۵–۵۷؛ ماکسیم رودنسون، “اسرائیل: یک دولت استعماری مهاجرنشین؟” (نیویورک: موناد پرس، ۱۹۷۳). دربارهی مارکس و استعمار مهاجرنشینی، نگاه کنید به ویراستاران، “یادداشتهایی از ویراستاران”، مانتلی ریویو، شماره ۷۵، جلد ۸ (ژانویه ۲۰۲۴). برای تحلیل باران از استعمار مهاجرنشینی سفیدپوستان، نگاه کنید به باران، “اقتصاد سیاسی رشد”.
- ↩ سمیر امین، “تکیه بر خود و نظم اقتصادی نوین”، مانتلی ریویو، شماره ۲۹، جلد ۳ (ژوئیه–اوت ۱۹۷۷): صفحه ۶؛ سمیر امین، “امپریالیسم و توسعهی نابرابر” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۷)، صفحات ۲۱۵–۲۱۷؛ سمیر امین، “امپریالیسم مدرن، سرمایه مالی انحصاری و قانون ارزش مارکس” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۱۸).
- ↩ سمیر امین، “جدایی”، صفحات ۳۳، ۹۰–۹۱، ۱۵۷–۱۵۸؛ سمیر امین، “انقلاب طولانی جنوب جهانی” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۱۹)، صفحات ۴۰۱–۴۰۲؛ اعجاز احمد، مقدمه بر “تنها مردم تاریخ خود را میسازند”، اثر سمیر امین (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۱۹)، صفحات ۲۷–۲۸.
- ↩ مخصوصن نگاه کنید به الیور کاکس، “سرمایهداری بهعنوان یک سیستم” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۶۴)؛ ایمانوئل والرشتاین، “نظام جهانی مدرن” (اورلاندو، فلوریدا: آکادمیک پرس، ۱۹۷۴)، صفحات ۲–۱۳، ۳۴۷–۳۵۷؛ ایمانوئل والرشتاین، “اقتصاد جهانی سرمایهداری” (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۷۹)؛ سمیر امین، جیووانی آریگی، آندره گوندر فرانک و ایمانوئل والرشتاین، “دینامیسم بحران جهانی” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۸۲).
- ↩ جیووانی آریگی، “هندسهی امپریالیسم” (لندن: ورسو، ۱۹۸۳)، صفحات ۱۷۱–۱۷۳.
- ↩ استیون هیبرت هایمر، عملیات بینالمللی شرکتهای ملی (کمبریج، ماساچوست: انتشارات MIT، ۱۹۷۶) ؛ استیون هیبرت هایمر، “شرکت چندملیتی: رویکردی رادیکال” (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۷۹)؛ هری مگداف و پال ام. سوئیزی، “یادداشتهایی دربارهی شرکت چندملیتی، بخش اول”، مانتلی ریویو، شماره ۲۱، جلد ۵ (اکتبر ۱۹۶۹): صفحات ۱–۱۳؛ هری مگداف و پال ام. سوئیزی، “یادداشتهایی دربارهی شرکت چندملیتی، بخش دوم”، مانتلی ریویو (نوامبر ۱۹۶۹): صفحات ۱–۱۳.
- ↩ جوزف نیدام، “در چهار دریا: گفتوگوی شرق و غرب” (تورنتو: انتشارات دانشگاه تورنتو، ۱۹۶۹)؛ سمیر امین، “اروپامحوری” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۸۹، ۲۰۰۹)؛ ادوارد سعید، “شرقشناسی” (نیویورک: پانتئون، ۱۹۷۸)؛ ادوارد سعید، “فرهنگ و امپریالیسم” (نیویورک: وینتیج، ۱۹۹۳). مسئلهی اروپامحوری در نظریهی مارکسیستی در “دیدگاه ضدامپریالیستی” مریتگوی، ۱۹۲۹، مطرح شده است.
- ↩ برای مثال، جان بلِمی فاستر و برت کلارک، “امپریالیسم زیستمحیطی: نفرین سرمایهداری”، در ثبت سوسیالیستی ۲۰۰۴: چالش جدید امپریالیستی، به ویراستاری لئو پانیچ و کالین لیز (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۰۳)، صفحات ۱۸۶–۲۰۱.
- ↩ جان اسمیت،”امپریالیسم در قرن بیستویکم” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۱۶)؛ اینتان سوواندی، جان بلِمی فاستر و آر. جمیل جونا، “زنجیرههای کالای جهانی و امپریالیسم نوین”، مانتلی ریویو، شماره ۷۰، جلد ۱۰ (مارس ۲۰۱۹): صفحات ۱–۲۴؛ اینتان سوواندی، “زنجیرههای ارزش” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۱۹)، صفحات ۱–۲۴؛ جیسون هیکِل، مورنا هنبری لموس و فلیکس باربور، “مبادلهی نابرابر نیروی کار در اقتصاد جهانی”، نِیچر کامیونیکیشنز، شماره ۱۵ (۲۰۲۴)؛ جیسون هیکِل، کریستین دورنینگر، هانسپیتر ویلند و اینتان سوواندی، “تصاحب امپریالیستی در اقتصاد جهانی: تخلیه منابع از جنوب جهانی از طریق مبادلهی نابرابر، ۱۹۹۰–۲۰۱۹”، تغییرات زیستمحیطی جهانی، شماره ۷۲ (مارس ۲۰۲۲): صفحات ۱–۱۳؛ زک کوپ، دنیای تقسیمشده، طبقه تقسیمشده (مونترال: کرسپلبدب، ۲۰۱۵)؛ ماتیو کراسا، “انتقال ارزش نابرابر از مکزیک به ایالات متحده”، مانتلی ریویو، شماره ۷۵، جلد ۵ (اکتبر ۲۰۲۳): صفحات ۴۲–۵۳؛ مایکل رابرتز، “اندیشههای بیشتر دربارهی اقتصاد امپریالیسم”، نکست رسشن، ۲۳ آوریل ۲۰۲۴؛ جان بلِمی فاستر و رابرت دبلیو. مکچسنی، “بحران بیپایان” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۱۲).
- ↩ مارینی، “دیالکتیک وابستهگی”، صفحات ۱۳۰–۱۳۶؛ اسمیت، “امپریالیسم در قرن بیستویکم”، صفحات ۲۱۹–۲۲۳.
- ↩ هیکِل، لموس و باربور، “مبادلهی نابرابر نیروی کار در اقتصاد جهانی”؛ فی جیکوبز، “کشورهای ثروتمند مقادیر شوکآوری از نیروی کار را از جنوب جهانی خارج میکنند”، ساینس، ۶ اوت ۲۰۲۴.
- ↩ اوتسا پاتنایک و پرابهات پاتنایک، “تخلیهی ثروت: استعمار قبل از جنگ جهانی اول”، مانتلی ریویو، شماره ۷۲، جلد ۹ (فوریه ۲۰۲۱): صفحه ۱۵.
- ↩ کنفرانس تجارت و توسعهی سازمان ملل متحد (UNCTAD)، “دنیای وارونه: انتقال خالص منابع از کشورهای فقیر به غنی”، خلاصهی سیاست شماره ۷۸ (می ۲۰۲۰)؛ هری مگداف، “رنج اقتصادی بینالمللی و جهان سوم”، مانتلی ریویو، شماره ۳۳، جلد ۱۱ (آوریل ۱۹۸۲): صفحات ۸–۱۳؛ رابرت لوکاس، “چرا سرمایه از کشورهای ثروتمند به کشورهای فقیر جریان ندارد؟”، آمریکن اکونومیک ریویو، شماره ۸۰، جلد ۲ (می ۱۹۹۰): صفحات ۹۲–۹۶.
- ↩ جان بلِمی فاستر، “امپریالیسم عریان” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۰۶)؛ جان بلِمی فاستر، جان راس، دبورا ونتزیاله، و ویجی پراشاد، “جنگ سرد جدید واشنگتن: چشماندازی سوسیالیستی” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۲۲)؛ جان بلِمی فاستر، “جنگ سرد جدید علیه چین”، مانتلی ریویو، شماره ۷۳، جلد ۳ (جولای–آگوست ۲۰۲۱): صفحات ۱–۲۰.
- ↩ پال ام. سوئیزی، “سرمایهداری مدرن و مقالات دیگر” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۲): صفحات ۱۴۷–۱۶۵.
- ↩ سرویس پژوهش کنگرهی ایالات متحده، موارد استفاده از نیروهای مسلح ایالات متحده در خارج از کشور، ۱۷۹۸–۲۰۲۳، ۷ ژوئن ۲۰۲۳؛ دیوید مایکل اسمیت، “هولوکاستهای بیپایان” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۲۳).
- ↩ برنارد سمل، “امپریالیسم و اصلاحات اجتماعی” (گاردن سیتی، نیویورک: دبلدی، ۱۹۶۰).
- ↩ بیل وارن، “امپریالیسم و صنعتیسازی سرمایهداری”، نیولفت ریویو، شماره ۱۸۱ (۱۹۷۳): صفحات ۴، ۴۳، ۴۸، ۸۲؛ کارل مارکس و فردریک انگلس، “دربارهی استعمار” (نیویورک: انتشارات انترناسیونال، ۱۹۷۲): صفحات ۸۱–۸۷.
- ↩ هوراس بی. دیویس، “ملیگرایی و سوسیالیسم” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۶۷): صفحات ۵۹–۷۳؛ کنزو موهری، “مارکس و توسعهنیافتهگی”، مانتلی ریویو، شماره ۳۰، جلد ۱۱ (آوریل ۱۹۷۹): صفحات ۳۲–۴۳؛ سونتی کومار گوش، “مارکس دربارهی هند”، مانتلی ریویو، شماره ۳۵، جلد ۸ (ژانویه ۱۹۸۴): صفحات ۳۹–۵۳.
- ↩ بیل وارن، “امپریالیسم: پیشگام سرمایهداری” (لندن: ورسو، ۱۹۸۰): صفحات ۹۷–۹۸. این دیدگاه اشتباه که لنین نیز امپریالیسم را پیشگام توسعه میدانست، در آثار افرادی چون آلبرت سیزمانسکی، “منطق امپریالیسم” (نیویورک: پراگر، ۱۹۸۳): صفحه ۴۰، یافت میشود.
- ↩ بهعنوان مثال، جفری کی، در آن زمان استاد اقتصاد در دانشگاه لندن، نوشت که بر اساس بهرهوری بالاتر (و تأکید بر ارزش اضافی نسبی) ، “نرخ استثمار در کشورهای پیشرفته، بهطور کلی، بالاتر از کشورهای توسعهنیافته است”. جفری کی، نظریهی اقتصادی طبقهی کارگر (نیویورک: انتشارات سنت مارتین، ۱۹۷۹): صفحه ۵۲. همچنین نگاه کنید به ارنست مندل، “سرمایهداری متأخر” (لندن: ورسو، ۱۹۷۵): صفحه ۳۵۴؛ چارلز بتلهایم، “ضمیمه ۱: توضیحات نظری”، در ایمانوئل آرگیری، “مبادلهی نابرابر”، صفحات ۳۰۲–۳۰۴؛ الکس کالینیکوس، “امپریالیسم و اقتصاد سیاسی جهانی” (لندن: پولیتی، ۲۰۰۹): صفحات ۱۷۹–۱۸۱؛ و جوزف چونارا، “باز کردن گرههای سرمایهداری” (لندن: بوکمارکس، ۲۰۰۹): صفحات ۳۴–۳۵. برای رد کلی این دیدگاهها، نگاه کنید به اسمیت، “امپریالیسم در قرن بیستویکم”.
- ↩ جف شورک، “امپراتوری یقهآبی: داستان ناگفتهی کارزار جهانی ضدکمونیستی کارگران” (لندن: ورسو، ۲۰۲۴)؛ کیم اسکایپس، جنگ مخفی AFL-CIO علیه کارگران کشورهای درحالتوسعه (لنهم، مریلند: انتشارات لکزینگتون، ۲۰۱۱)؛ پال بُهل، رسیدگی به کسبوکار: ساموئل گومپرز، جرج مینی، لین کرکلند و تراژدی جنبش کارگری آمریکا (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۹۹).
- ↩ آریگی، “هندسهی امپریالیسم”، صفحات ۱۷۱–۱۷۳؛ جیووانی آریگی، “قرن بیستم طولانی” (لندن: ورسو، ۱۹۹۴). برای نقد نظریهی هزینههای تراکنش در این زمینه، نگاه کنید به جان بلِمی فاستر، رابرت دبلیو مکچسنی، و آر. جمیل جونا، “انحصار و رقابت در سرمایهداری قرن بیستویکم”، مانتلی ریویو، شماره ۶۲، جلد ۱۱ (آوریل ۲۰۱۱): صفحات ۲۷–۳۱.
- ↩ برای نقد امپریالیسم بشردوستانه، نگاه کنید به ژان بریکمون، “امپریالیسم بشردوستانه” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۰۶).
- ↩ در مورد ماهیت تسلیم چپ در برابر هژمونی ایدئولوژیک سرمایه در مسئلهی امپریالیسم، نگاه کنید به دومنیکو لوسوردو، “مارکسیسم غربی: چگونه متولد شد، چگونه مُرد، و چگونه میتواند باز زاده شود” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۲۴)، صفحات ۷۵–۷۷، ۱۸۸–۱۸۹، ۲۰۹–۲۱۰، ۲۲۷.
- ↩ پرابهات پَتنایِک، “چه بر سر امپریالیسم آمد؟”، مانتلی ریویو، شماره ۴۲، جلد ۶ (نوامبر ۱۹۹۰): صفحه ۴.
- ↩ مایکل هارت و آنتونیو نگری، “امپراتوری” (کمبریج، ماساچوست: انتشارات دانشگاه هاروارد، ۲۰۰۰)، صفحات ۱۷۸، ۲۳۴، ۳۳۲–۳۳۵؛ جان بلِمی فاستر، “امپریالیسم و امپراتوری”، مانتلی ریویو، شماره ۵۳، جلد ۷ (دسامبر ۲۰۰۱): صفحات ۱–۹؛ آتیلیو آ. بورون، “امپراتوری” و امپریالیسم: خوانشی انتقادی از مایکل هارت و آنتونیو نگری (لندن: زد، ۲۰۰۵)؛ لوسوردو، “مارکسیسم غربی”، صفحات ۱۸۴، ۲۰۹–۲۱۱، ۲۳۰، ۲۵۵. فرضیهی جهان مسطح توسط توماس فریدمن گسترش یافت که بهاشتباه ادعا کرد این دیدگاه با نظرات مارکس و انگلس نیز همخوانی دارد. توماس فریدمن، “جهان مسطح است” (نیویورک: فارار، استراوس، و ژیرو، ۲۰۰۵).
- ↩ دیوید هاروی، “امپریالیسم جدید” (آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۰۳)، صفحات ۱۳۷–۱۸۲. دربارهی ترجیح مارکس به عبارت “سلب مالکیت اولیه” بهجای “انباشت اولیه یا بهاصطلاح اصلی در اقتصاد سیاسی کلاسیک-لیبرال، نگاه کنید به ایان آنگوس، “معنای بهاصطلاح انباشت اولیه”، مانتلی ریویو، شماره ۷۴، جلد ۱۱ (آوریل ۲۰۲۳): صفحات ۵۴–۵۸.
- ↩ هاروی، “امپریالیسم جدید”، صفحات ۲۰۹.
- ↩ هاروی، “امپریالیسم جدید”، صفحات ۶–۷، ۱۳۷–۱۴۰، ۱۳۷–۱۴۹؛ دیوید هاروی، “محدودیتهای سرمایه” (لندن: ورسو، ۲۰۰۶)، صفحات ۴۲۷–۴۵؛ رزا لوگزامبورگ، “انباشت سرمایه” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۶۸).
- ↩ نظریهی انباشت لوگزامبورگ بر اساس این ایده بود که سرمایهداری نمیتواند بهعنوان یک سیستم خودکفا وجود داشته باشد و برای بازتولید خود نیاز به تسخیر “بازارهای ثالث” دارد. هاروی، “امپریالیسم جدید”، صفحات ۶–۷، ۱۳۷–۱۴۰، ۱۳۷–۱۴۹، ۲۹۹؛ هاروی، محدودیتهای سرمایه، صفحات ۴۲۷–۴۵؛ لوگزامبورگ، انباشت سرمایه. درباره تفاوتهای نظریههای امپریالیسم لنین و لوگزامبورگ، نگاه کنید به مگداف، “امپریالیسم: از عصر استعماری تا امروز”، صفحات ۲۶۳–۲۷۳.
- ↩ دیوید هاروی، “معمای سرمایه” (آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۱۰)، صفحات ۳۴–۳۵؛ دیوید هاروی، “تفسیری بر نظریهی امپریالیسم”، صفحات ۱۶۹–۱۷۱.
- ↩ شورای ملی اطلاعات ایالات متحده، روندهای جهانی ۲۰۲۵ (واشنگتن، دیسی: اداره انتشارات دولت ایالات متحده، نوامبر ۲۰۰۸): صفحه ۴.
- ↩ هیکِل، لموس، و باربور، “مبادله نابرابر نیروی کار در اقتصاد جهانی”، صفحات ۱۵–۱۷؛ کراسا، “انتقال نابرابر ارزش از مکزیک به ایالات متحده”، صفحه ۵۰؛ آنکتاد، جهان وارونه.
- ↩ نقل قول از دیوید هاروی در سالار مهندسی، “ویژهگی خاص امپریالیسم”، ویوپوینت، ۱ فوریه ۲۰۱۸.
- ↩ دیوید هاروی، “واقعیتهای موجود: پاسخ دیوید هاروی به جان اسمیت”، “مروری بر اقتصاد سیاسی آفریقا”، ۵ فوریه ۲۰۱۸، roape.net .
- ↩ موشه پوستون،”تاریخ و درماندهگی: بسیج جمعی و اَشکال معاصر ضدسرمایهداری”، فرهنگ عمومی، شماره ۱۸، جلد ۱ (۲۰۰۶): صفحات ۹۶–۹۷؛ موشه پوستون، زمان، کار و سلطه اجتماعی: بازتفسیر نظریهی انتقادی مارکس (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۹۶).
- ↩ استدلال پوستون، نوام چامسکی و نائومی کلاین را بهویژه برای تحلیلهایشان دربارهی نقش ایالات متحده و اسرائیل در خاورمیانه هدف قرار داده بود.
- ↩ فاستر، مکچسنی، و جونا، “انحصار و رقابت در سرمایهداری قرن بیست و یکم”.
- ↩ بانک جهانی، “گزارش توسعهی جهانی ۲۰۲۰: تجارت برای توسعه در عصر زنجیرههای ارزش جهانی” (واشنگتن، دیسی: بانک بینالمللی بازسازی و توسعه، ۲۰۲۰)، صفحات ۱۵، ۱۹، ۲۶؛ بنجامین سلوی و دارا لیدن، “توسعهی جهانی تحت سرمایهداری انحصاری”، مانتلی ریویو، شماره ۷۳، جلد ۶ (نوامبر ۲۰۲۱): صفحات ۲۱–۲۴.
- ↩ چیبر، “مبارزه با امپریالیسم در خارج، ساختن مبارزه طبقاتی در داخل”.
- ↩ چیبر، “مبارزه با امپریالیسم در خارج، ساختن مبارزه طبقاتی در داخل”. تحلیل چیبر نظریهی اولترا-امپریالیسم کائوتسکی را دنبال میکند که مفهوم امپریالیسم را از استثمار جهانی جدا میکند. نگاه کنید به آنتونی بروئر، “نظریههای مارکسیستی امپریالیسم” (لندن: راتلج، ۱۹۹۰)، صفحه ۱۳۰.
- ↩ ویوک چیبر، “ماتریس طبقاتی” (کمبریج، ماساچوست: انتشارات دانشگاه هاروارد، ۲۰۲۲).
- ↩ رابینسون، “در دل طوفان”، صفحات ۹۹–۱۲۱. دربارهی ضعفهای تجربی نظریهی سرمایهداری فراملی نگاه کنید به سمیر امین، “سرمایهداری فراملی یا امپریالیسم جمعی؟”، پامبزوکا نیوز، ۲۳ مارس ۲۰۱۱؛ ها-جون چانگ، “چیزهایی که دربارهی سرمایهداری به شما نمیگویند” (نیویورک: بلومزبری، ۲۰۱۰)، صفحات ۷۴–۸۷؛ ارنستو سکریپانتی، “امپریالیسم جهانی و بحران بزرگ” (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۱۴)، صفحات ۵۷–۵۸.
- ↩ رابینسون، “مانیگرایی(دوآلیسم-مترجم) غیرقابل تحمل چپ ضدامپریالیستی”؛ رابینسون، “جهانیشدن سرمایهداری، استثمار طبقاتی فراملی و دولت جهانی پلیسی”؛ رابینسون، “تراژدی ضدامپریالیسم”، صفحه ۵۹۲.
- ↩ ویلیام آی. رابینسون، “سرمایهداری جهانی و بحران بشریت” (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۱۴)، صفحه ۱۲۶؛ لنین، “امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم”، صفحه ۱۱۵.
- ↩ رابینسون، “جهانیشدن سرمایهداری، استثمار طبقاتی فراملی و دولت جهانی پلیسی”.
- ↩ گیلبرت اشکار، “چگونه از ضدامپریالیسم احمقانه اجتناب کنیم”، نیشن، ۶ آوریل ۲۰۲۱؛ راجر دی. هریس، “ضد ضدامپریالیسم: امپریالیسم چپگرایانه گیلبرت اشکار با ملاحظات”، مینت پرس، ۱ ژوئن ۲۰۲۱؛ گیلبرت اشکار، “تأملاتی از یک ضدامپریالیست پس از ده سال بحث”، نیوپولیتیکس، سپتامبر ۲۰۲۱، newpol.org؛ گیلبرت اشکار، “لیبی: بحث مشروع و ضروری از منظر ضدامپریالیستی”، لوموند دیپلماتیک، ۲۸ مارس ۲۰۱۱، mondediplocom.
- ↩ گابریل هتلند، “چرا ونزوئلا در حال فروپاشی است؟”، ناکلا، ۱۵ آوریل ۲۰۱۷، nacla.org؛ جردن وول، “مجلهی جاکوبین به ونزوئلا، کوبا و تلهسور حمله میکند”، لیبریشن نیوز، ۱۲ ژوئن ۲۰۱۷، liberationnews.org. در مقاله اخیر منتشر شده در سایدکار، نشریه آنلاین مرتبط با نیولفت ریویو، گابریل هتلند نه تنها انتقادات تحریفشدهای درباره انتخابات ۲۰۲۴ ونزوئلا را بازگو میکند، بلکه بهوضوح مشخص میسازد که نگرانی اصلی این است که “سیاستهای سوسیال دموکراتیک” غیرقابل اجرا به نظر برسند. بدین ترتیب، هرگونه حمایت از ونزوئلا باید برای پیشبرد سیاستهای سوسیال دموکراتیک کنار گذاشته شود، حتی با اذعان به تحریمهای شدید آمریکا و تلاشهای کودتا. گابریل هتلند، “پیشبینی تقلب؟”، سایدکار، ۲۱ اوت ۲۰۲۴. برای دیدگاهی متفاوت، نگاه کنید به دراگو بوسنیک، “انتخابات ریاست جمهوری ونزوئلا از منظر یک ناظر صربستانی—مصاحبه”، پورتال بریکس، ۲۶ اوت ۲۰۲۴. دربارهی “امپریالیسم دموکراتیک”، نگاه کنید به استنلی کرتز، “امپریالیسم دموکراتیک: نقشه راه”، مؤسسهی هوور، ۱ آوریل ۲۰۰۳.
- ↩ هریس، “چرا جهان دیگر منطقی نیست؟”؛ آلساندرو بورین، میشل مانچینی، و داریا تالیونی، “اندازهگیری کشورها و بخشها در زنجیرهی ارزش جهانی”، وبلاگهای بانک جهانی، ۲۲ نوامبر ۲۰۲۱، worldbank.org.
- ↩ ایستوان مزاروش، “غیرقابلکنترل بودن سرمایه جهانی”، مانتلی ریویو، شماره ۴۹، جلد ۹ (فوریه ۱۹۹۸): صفحه ۳۲؛ استوان مزاروش، سوسیالیسم یا بربریت (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۰۱)، صفحات ۲۸–۲۹. رابینسون در نظریهی خود دربارهی “دولت سرمایهداری فراملی نوظهور”، بهطور کامل از دنیای واقعیت فاصله میگیرد. رابینسون، “سرمایهداری جهانی و بحران بشریت”، صفحات ۶۵–۶۹.
- ↩ هونگ، “بازخوانی امپریالیسم لنین در زمان رقابت آمریکا و چین”؛ هونگ، “برخورد امپراتوریها”، صفحات ۶۲، ۶۵.
- ↩ روی مائورو مارینی، “امپریالیسم فرعی برزیل”، مانتلی ریویو، جلد ۲۳، شماره ۹ (فوریه ۱۹۷۲): صفحات ۱۴–۲۴.
- ↩ ایلیا ماتویف، “ما در جهانی از رقابتهای فزاینده بینالمللی زندگی میکنیم”، جاکوبین، مه ۲۰۲۴؛ اشلی اسمیت، “امپریالیسم و ضدامپریالیسم امروز”، تمپست، ۲۴ مه ۲۰۲۴.
- ↩ مایکل رابرتز، “پنجاه سال نظریهی وابستگی”، بحران بعدی، ۴ نوامبر ۲۰۲۳؛ گوگلیلمو کارکدی و مایکل رابرتز، “اقتصاد امپریالیسم مدرن”، ماتریالیسم تاریخی، جلد ۲۹، شماره ۴ (۲۰۲۱): صفحات ۲۳–۶۹؛ آندریا ریچی، “مبادلهی نابرابر در عصر جهانیشدن”، بررسی اقتصاد سیاسی رادیکال، جلد ۵۱، شماره ۲ (۲۰۱۹).
- ↩ رابینسون در مقالهی “تراژدی ضدامپریالیسم” در ژورنال تحقیقات نظامهای جهانی، اتهامات رسانههای جریان اصلی از جمله دیلی بیست و نیولاینز مگزین (و اخیرن نیویورک تایمز) علیه پراشاد را تکرار میکند، اتهاماتی دربارهی دریافت کمکهای مالی قابل توجه توسط مؤسسهی پژوهشهای اجتماعی سهقاره، جایی که پراشاد مدیر اجرایی است. کمکهای مالی مذکور از روی سینگام، رئیس هیئت مشورتی بینالمللی این مؤسسه و فعال برجسته ضدسرمایهداری نژادی و ضدامپریالیستی است که از طریق توسعهی نرمافزار ثروتمند شده است. اتکا به حملات سبک مککارتیستی رسانههای جریان اصلی، در واقع انتقاد از حمایتهای مالی سینگام به دلیل همدلی با سوسیالیسم با ویژگیهای چینی است. رابینسون، “تراژدی ضدامپریالیسم”، صفحه ۵۹۲؛ “شبکهی جهانی تبلیغات چین به یک غول فناوری آمریکایی میرسد”، نیویورک تایمز، ۱۰ اوت ۲۰۲۳؛ ویجای پراشاد، “دوستانم، پرابیر و آمیت، به خاطر کار رسانهایشان در هند زندانی شدهاند”، کانترپانچ، ۴ اکتبر ۲۰۲۳.
- ↩ پیر روسه، “چین: ظهور یک امپریالیسم جدید” اینترنشنال ویوپوینت، ۱۸ نوامبر ۲۰۲۱.
- ↩ نگاه کنید به ویراستاران، “یادداشتهایی از ویراستاران”، مانتلی ریویو، جلد ۷۵، شماره ۶ (نوامبر ۲۰۲۳).
- ↩ مینچی لی، “چین: امپریالیسم یا نیمهپیرامون؟”، مانتلی ریویو، جلد ۷۳، شماره ۳ (ژوئیه–اوت ۲۰۲۱): صفحه ۵۷. در متن اصلی اشتباهی وجود داشت که محاسبات مربوط به “خالص زیان نیروی کار چین” را بهگونهای مطرح کرده بود که شامل “نه تنها انتقال خالص نیروی کار ناشی از شرایط نامساعد تجارت نیروی کار چین، بلکه همچنین نیروی کاری که در مازاد تجاری چین تجسم یافته است” میشد. (لی، “چین: امپریالیسم یا نیمهپیرامون؟”، صفحه ۵۶). در مورد روششناسی، نگاه کنید به مینچی لی، چین در قرن بیست و یکم (لندن: پلوتو، ۲۰۱۵): صفحات ۲۰۰–۲۰۲. همچنین نگاه کنید به فاستر و مکچسنی، “بحران بیپایان”، صفحات ۱۶۵–۱۷۴؛ سوواندی، جونا و فاستر، “زنجیرههای کالائی جهانی و امپریالیسم نوین”.
- ↩ “مقایسهی اقتصاد ایالات متحده و چین”، استاتیستیک تایمز، ۲۹ اوت ۲۰۲۴.
- ↩ “ابرامپریالیسم: مرحلهی جدید انحطاط”، مؤسسهی سهقاره، ۲۳ ژانویه ۲۰۲۴؛ گزارش خدمات پژوهشی کنگره ایالات متحده، موارد استفاده از نیروهای مسلح ایالات متحده در خارج از کشور، ۱۷۹۸–۲۰۲۳، ۷ ژوئن ۲۰۲۳؛ جان پیلجر، “جنگی در راه است که در لایهای از پروپاگاندا پوشیده شده است”، وبلاگ جان پیلجر، ۱ مه ۲۰۲۳، braveneweurope.com.
- ↩ فردریک تون، مانوئل رودریگز بانکس و خورخه لوفور تاوارز، “جهان چندقطبی: پوششی برای امپریالیسمهای متعدد”، سوشلیست کال، ۶ ژوئیه ۲۰۲۴، socialistcall.com.
- ↩ فرانتس فانون، “دوزخیان روی زمین” (نیویورک: گروو پرس، ۱۹۶۳).
- ↩ “اصول وحدت”، اتحاد سیاه برای صلحblackallianceforpeace.com دربارهی مقالات ضدامپریالیستی دوبوآ در دوران جنگ جهانی اول و پس از آن، که بهعنوان نقدهایی بر سرمایهداری نژادی و امپریالیسم شناخته میشوند، نگاه کنید به وی. ای. بی. دوبوآ، “آبهای تاریک” (مینیولا، نیویورک: دوور، ۱۹۹۹)؛ چریسی بوردن-استِلی، “سرمایهداری نژادی مدرن ایالات متحده: برخی بینشهای نظری”، مانتلی ریویو، جلد ۷۲، شماره ۳ (ژوئیه–اوت ۲۰۲۰): صفحات ۸–۲۰.
- ↩ روث ویلسون گیلمور، “در صدمین سالگرد درگذشت لنین”، وبلاگ ورسو، ۲۵ ژانویه ۲۰۲۴؛ روکسان دانبار-اورتیز، “تاریخ مردم بومی ایالات متحده” (بوستون: بیکن، ۲۰۱۴) ، صفحات ۱۶۲–۱۷۷.
___________________________________________________
Comments
سه نوشته از جان بِلِمی فاستر، ترجمه: پویان کبیری — بدون دیدگاه
HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>