Comments

موانع پاگرفتن آلترناتیو کارگری در ایران کدامند؟ / هادی میتروی — 32 دیدگاه

  1. انشعاب در تشکلات مارکسیستی و در نتیجه تفرقه در درون طبقه کارگر، انتها ندارد.چند روز پیش در جلب کمونیست ایران نیز نیز انشعاب شد و بخش یا تمام سازمان کردستان آنها جدا شدند.
    .
    تاریخ مارکسیسم ایران مثل سایر نقاط دنیا، تاریخ انشعاب است.
    .
    مارکسبستها باید مارکسبسم را کنار بگذارند. برای اینکار باید این اقدامات تجدیدنظر طلبانه صورت پذیرد:
    .
    – اعلام خطر گنگی ماتریالیسم تاریخی مارکس و انگلس.
    – اعلام ناموفق بودن درست کردن فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک و کلا اعلام ضرورت اتکا به علم نه فلسفه.
    – ادغام شدن در تشکلات ضد سرمایه داری کارگران نه حزب درست کردن برای شرکت در روند سیاسی اربابان سرمایه دار و یا دست کردن دولت. در صورت عدم وجود شرایط برای اینکار، تبدیل کردن حزب و سازمان به انجمن ها و نهادهای آموزش انقلابی و تحقیقی.
    – الترناتیو نظم ارتجاعی حاکم بر جامعه را نه دولت دیکتاتوری طبقه کارگر بلکه اتحادی از تشکلات شورائی کارکنان در محل کار و زندگی دیدن.
    – از مارکس الغای مالکیت خصوصی و دولتی و انحصاری بر وسایل تولید باید حفظ شود چون ایده بسیار درستی است.
    – ایده ضرورت مطالعه انسان شناسی علمی مارکس و انگلس باید حفظ شود هر چند نظرات آنها در این مورد باید نقد شود.
    .
    ضد-اقتدار

  2. درباره برنامه سازمان کارگران انقلابی ایران و حتی بقیه
    .
    برنامه این سازمان ملغمه ای است از بلشویسم و سوسیال دموکراسی. وجه مشترک بلشویسم و سوسیال دموکراسی در این است که هر دو دولت گرا هستند. برطبق برنامه، مالکیت بورژواها دولتی میشود و دولت آنها را و مسائل حقوقی و غیره را مدیریت خواهد کرد. تفاوت ایندو در این است که بلشویکها به آزادی احزاب اعتقاد ندارند اما اینها دارند. اما آزادی احزاب اینها با روح مارکسیستی مستقر میشود چون اصل را بر الغای ماکلیت خصوصی بر وسایل تولید گذاشته اند. برخلاف ادعایشان، دولت آتی مارکسیستی است، لااقل در خفا.
    .
    اینکه جامعه آتی ایران بلشویکی بشود و یا سوسیال دموکراتیک، در برنامه این سازمان روشن نیست. این موضوع در برنامه باز است و بنظر من جنگ آتی برای کسب قدرت دولتی و تسلط بر سرمایه های دولتی شده تعیین خواهد کرد کدام حاکم شود.
    .
    اما کارگران در هر دو حالت بازنده هستند چون ارگانی را بعنوان دولت بعنوان آتوریته بالای سر خود برسمیت شناخته اند و اجازه میدهند که سیاستمداری رشد کند و سیاستمداران (در اینجا مارکسیست و حزبی) به آنها امر و نهی کنند. مشکل سیاستمداری این است که تخصص در مهندسی فکری توده هاست. وقتی توده ها به آنها اتوریته بدهند و به امید آنها بشینند و رئیس حزب خود کنند، آنها توده عظیمی از کارگران را تحت تاثیر و کنترل خود در می آورند. این ها در حقیقت میشوند بوروکرات ها و مقامهای دولتی. این بوروکراتها بعلت تسلط بر ذهن توده ها، به انحاء گوناگون ثبات اجتماعی خود را توجیه خواهند کرد و ارباب حزبی و دولتی خواهند ماند. اسم این را میگذارند سوسیالیسم دموکراتیک اما این همان سوسیال دموکراسی است که سیاستمدارانش یا گرایش به تک حزبی دارند و یا احیای مالکیتهای خصوصی بر وسایل تولید. مسیر آتی چنین راهی در هر حالت باخت برای کارگران است. برای برنده شدن، کارگران باید هم سیاستمداری و هم دولت را از همان ابتدا الغا کنند.
    .
    سوسیالیسم واقعی از طریق از بین بردن همه ارگانهای سیاسی جامعه و محدود کردن ارگانهای اجتماعی به دو ارگان کلی است، یکی محل کار و دیگری محل زندگی. نباید اجازه داد که سیاستمداری ادامه پیدا کند. فکر کردن به مدیریت کلان جامعه باید متعلق به گروه خاصی نباشد، بلکه همه بطور شورائی در مورد مسائل کلان باید تصمیم بگیرند. بعلت الغای دولت و سرمایه داری و سیاستمداری وابسته به آنها، مسائل کلان عمدتا مربوط به همانگی خواهد بود نه مدیریت مرکزی. کارهای مدیریت نه سیاسی بلکه ارگانهای شغلی میشوند. به نمایندگی اصلا احتیاجی نیست مگر اینکه بخواهیم یک ارگان مرکزی داری اتوریته بوجود بیاوریم، ولی بحث این است که نباید بوجود آورد. فقط کارگران ناآگاه آتوریته سیاستمداران را می پذیرند. همین ناآگاهی، کسانی را بوجود می آورد که صاحبین اقتدار هستند.
    .
    برنامه بقیه مارکسیستها هم بعلت اعتقاد راسخ شان به سیاستمداری و آتوریته دولت، از این بهتر نیست. آنها هنوز نقش خود را در مهندسی فکری و ریاست کردن می بینند.
    .
    ضد-اقتدار

  3. درباره حزب چپ،
    حزب چپ یک حزب سوسیال دموکرات است که چیزی است که میتوان گفت سوسیالیسم ش در حقیقت سرمایه داری دولتی پارلمانی است. در منشور حزب از دموکراسی مستقیم دفاع می شود بدون اینکه نویسندگان درک کنند که دموکراسی مستقیم با حزب سازی و جمهوری خواهی در تناقض است. این قسمتش شبیه نظر بلشویکهای ایرانی است که هم از شورا حرف میزنند و هم از ضرورت پیشتاز بودن حزب مارکسیستی. هم علیه نولیبرالیسم موضعگیری میکنند و هم علیه سرمایه داری،، یعنی درک نمیکنند که مخالفت با سرمایه داری در عین حال علیه شکل نولیبرالی اش هم هست. آیا واقعا اینها درک نمیکنند یا اینکه شارلاتان هستند؟ اگر ۴۰ پیش بود میگفتیم درک نمیکنند، اما حالا باید بگوئیم که شارلاتان هستند.
    ضد-اقتدار

  4. درباره ایدئولوژی بحث و نظر زیاد است، این نظر من است:
    .
    ایدئولوژی یعنی حمل یک عقیده بر اساس آتوریته نه استدلال و کوشش علمی خود شخص. قربانی ایدئولوژی همیشه و همه چیز را میداند چون آتوریته ای که تابعش هست همه چیز میداند!
    .
    رابطه آیت الله ها و یا اسقفهای اعظم با توده ها شبیه رابطه نخبه های نظریه پرداز های مارکسیست و کارکران است. در اولی اسلام و مسیحیت از خدا آمده و آیت الله و اسقف نماینده خاکی اوست، در دومی مارکس منبع حقیقت و انقلاب و آزادی است و نخبه مارکسیست نماینده و معرف او. در هر دو، یک مقام مرجع وجود دارد که رهبر است و هرچه بگوید عین حقیقت است و باید بدان عمل نمود. هر دو آتوریته چی هستند و بر توده ها سلطه نظری و عقیدتی دارند. همبن سلطه باعث میشود که عمل توده ها در واقع عمل این شخص و یا اشخاص دارای اتوریته باشد. نوع اجتماع و یا روابط اجتماعی و وقایعی که توسط توده ها بوجود می آید، نه از ذهنیت توده ها ، بلکه از ذهنیت این نخبه هاست. ذهنیت توده ها از طریق نخبه ها القا شده است و ساخته و پرداخته آنها نیست. این بلائی است که جامعه اقتدارگرا بر سر توده ها می آورد.
    .
    منطق ایدئولوژی در تمام انواع روابط اجتماعی تحت فرهنگ اقتدارگرائی وجود دارد، مثل احزاب و توده ها، پارلمانها و توده ها، دولتها و توده خا، دیکتاتورها و توده ها، سرمایه دارها و کارگران، مدیران و کارمندان دیگر، مردها و زنها، مربی ها و بازیکنان و سران ارتش و سربازان و غیره.
    .
    توده ها یا خود را به نخبه ها فروخته اند و یا در زندان آنها بدنیا آمده اند.
    .
    ضد-اقتدار

  5. وجه مشترک مارکسیست چپ و راست، دموکرات و فاشیست و حاکمین دینی و سکولار در این است که همگی میخواهند نیروی کار مطیع بماند و سیاسیون برایشان از طریق دولت نقش و وظیفه تعیین کنند.
    .
    اما در اقتدارگریزی، ارگانهای ماورای محل کار و زندگی الغا میشوند و تصمیم گیرندها دیگر در بیرون از محل کار و زندگی نیستند. این نه دموکراسی است و نه دیکتاتوری چون پدیده ای بنام دولت بعنوان یک ارگان خارجی و دارای اتوریته بر محل کار و زندگی، وجود خارجی ندارد. بمحظ اینکه نیروئی بر محل کار اتوریته اعمال کند، جوانه های بردگی زده می شود.
    .
    ضد-اقتدار

  6. یادداشتی در مورد این مقاله در سایت آزادی بیان:
    http://www.azadi-b.com/?p=17189
    تحت عنوان “کمونیسم چیست، کمونیست کیست”
    .
    این مقاله آقای خدا مراد فولادی بعنوان یک مارکسیست دست راستی پرو امپریالیستهای غربی ( با قضاوت از هواداری ایشون از دولتهای غربی) بسیار شبیه درسهای اصول دین است. همانطور که میدانیم مارکس هیچ کتابی فلسفی در مورد ماتریالیسم دیالکتیک ندارد. اصرار آقای فولادی بر اینکه مارکس فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک داشت ، بر اساس عقاید هواداران مارکس بعد از مرگ مارکس است که هیچکدام جرات نداشتند که در زمان خود مارکس بگویند مارکس معتقد به ماتریالیسم دیالکتیک بود. امثال آقای فولادی آدم را یاد حواریون عیسی مسیح می اندازد که مجموعه نظرات آنها شد اصول دین مسیحیت معروف به انجیل. حالا ما داریم اصول دین مارکسیسم. امثال آقای فولادی در حقیفت انجیل ساز هستند.
    .
    البته فاجعه به این ختم نمی شود، از لحاظ امثال آقای فولادی، ماتریالیسم دیالکتیک نسبت داده شده به مارکس، معیار کمونیست بودن افراد است. از این دگم تر چیزی نمیتوان شنید و مثل همه دگمها بدرد نخور و مضر است. چطور؟
    .
    یک کارگر کمونیست فقط با قبول ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی میتواند خود را کمونیست بداند. ببینیم با این عقیده کار بکجا کشیده می شود. بر اساس دیدگاه آقای فولادی، انقلاب در ایران باید بوزژوا دموکراتیک باشد چون شرایط مادی انقلاب کمونیستی در جامعه ایران وجود ندارد. این یعنی کارگران ایران نباید در پی انقلاب کمونیستی در ایران بلکه باید دنبال بقدرت رساندن اربابان بورژوا لیبرال شان باشند. با این حساب، در فکر و در عمل، یک کارگر ایرانی فقط و فقط وقتی کمونیست است که هوادار به قدرت رساندن بورژوا لیبرالهاست، یعنی اربابان بورژوا لیبرالشان. اگر گول ظاهر این عقیده را نخوریم، نتیجه منطقی این تفکر مهیب این است که اربابان سرمایه دار ما از ما به کمونیسم خدمت بیشتری میکنند و بقیه مارکسیستها و آنارشیستها همگی ضد انقلاب هستند. خود من کامنت نویس توسط خود آقای فولادی، در مناظرهای ضد کمونیست اعلام شدم چون احساس نمیکنم که مدیون بورژوا لیبرالها باید باشم. چه کسانی به ما درس کمونیسم میدهند!
    .
    باید با تاسف گفت که چنین نتیچه ضد انقلابی ی از خود ایده ماتریالیسم تاریخی مارکس بر میخیزد. او بود که پیدایش جامعه کمونیستی را مرحله بندی کرد و این بلا را بر سر تفکر کمونیستی آورد و باعث شد که کمونیسم بد نام شود. در کامنتهای پائین به این موضوع پرداخته ام.
    .
    در مقاله، آقای فولادی، نویسنده عمل مارکسیستهای رادیکال را نفی میکند و میگوید کمونیست نیستند. کلا، از لحاظ او، اگر سلطه انسان بر انسان را نقی کنی، الزاما کمونیست نیستی، برای اینکه کمونیست باشی، باید به خاتمی رای بدهی و رای دادن به روحانی را بعنوان نه گفتن به خامنه ای تبلیغ کنی. حالا ایشون از دوستان آخوندش بعلت پیروزی جناح تندرو دور افتاده و آمده تا به ما درس کمونیسم بدهد. کمونیسم ایشون فقط با توپ و تانک امپریالیستهای غربی قابل اجراست، اگر اینطور نبود، نمی گفت که در غرب آزادی بی قید و شرط بیان وجود دارد و ما بردگان مزدی باید مدیون بورژوای غربی باشیم. او حتی یکبار هم امپریالیستهای غربی و دولتهای وابسته آنها را نقد نمیکند اما گهگاهی در ضدیت با لنینیسم، به حاکمیت کوبا و کره شمالی و ونزوئلا انتقاد میکند. در مورد آقای فولادی نمیدانم، اما مارکس یکروز هم در کارخانه کارگری نکرد تا احساس کند کمونیسم یعنی نفی وضع موجود نه اصول دین سازی.
    .
    ضد-اقتدار

  7. بعنوان جمع بندی و در ارتباط با مضمون مقاله،
    .
    دیدگاه اقتصادی مارکس در چهارچوب علم است، اما دیدگاه او در ارتباط با تاریخ انسان خیر. مارکس در ارتباط با اصول فلسفه نیز کتاب و رساله ای ندارد و ماتریالیسم دیالکتیک نه محصول کار او بلکه محصول مکتب سازی از اوست. بنظر می آید که مارکس بدرستی کار تحقیق علمی را بر فلسفه بافی ترجیح داد.
    .
    مارکس را مرجع و منبع اصلی ایده کمونیسم کردن برای حزب سازی و دولت سازی و دیکتاتوری مارکسیستی درست کردن بود. اینکار با شکست مواجه شد، دلایلش هم وجود ابهامات جدی در دیدگاه مارکس مربوط به تاریخ انسان و چسباندن ماتریالیسم دیالکتیک به افکار او توسط بعدی هاست. مارکسیستها نتوانستند افکار مارکس را حول یک سری عقاید مورد قبول خودشان فرموله کنند و در این کار چند دستگی بوجود آمد. هر جریان مارکسبستی افکار و تفسیرهای خود را بوجود آوردو آنرا وارد ذهن بردگان مزدی نمود و در فعالین ضد بردگی مزدی چند دستگی و آلودگی سیاستکاری و دسیسه کاری بوجود آورد.
    .
    برای شکل دادن به افکار کمونیستی (ضد سرمایه داری) باید با مکتب سازی از اشخاص، مثل مارکسیسم سازی، لنینیسم سازی، مائوئیسم سازی، حکمتیسم سازی و غیره، مبارزه کرد. درک علمی و درست از انسان و تاریخش، از فرهنگ اقتدارگرایانه و از انواع بردگی از جمله بردگی مزدی، ممکن و ضروری است.‌
    .
    ضد-اقتدار

  8. این یکی را هم اضافه کنم،
    ماتریالیسم تاریخی در افکار مارکس و مارکسیستها باعث میشود که استثمار نیروی کار از الویت افتاده و جایش ساختار اقتصادی اجتماعی قرار بگیرد. از اینرو، افکار مارکس به رغم تمام ضد سرمایه داری بودنش، محافظه کارانه و در چهارچوب سیستم تاریخی اقتدار بسر می برد. این توضیح دهنده حزبی و سیاسی شدن و آزادی را صرفا محصول نقشه کشی احزاب دیدن هم هست. تا آنجا که مارکس و مارکسیستها خود را متعهد به اصول ماتریالیسم تاریخی می پنداشتند، هرگز در خدمت طبقه کارگر نبودند و با “بورژواهای مترقی” همدست بودند. این باید خوب درک شود: نظریه تاریخی مارکس بر اساس رهائی از بندگی نیست، چیزی که در ذهن برده همیشه شکل میگیرد، بلکه بر اساس سیاسهای تکنوکراتیک اربابان جامعه است، چیزی که در ذهن برده دار همیشه وجود دارد. قبولش سخت است. اگر گول تقدیس “پرولتاریا” را نخوریم و به پروژه آنها خوب فکر کنیم می بینیم که “پرولتاریا” همیشه مارکسیست و یا مارکسیستهای های عالم و دانشنمندی بوده اند که “منطق” تاریخ به آنها “رسالت” رهبری داده است! در انتها، حزب موفق، همان پرولتاریای مقدس تاریخ است!!! ضد-اقتدار

  9. فکر کنم آخرین یادداشت،
    اشاره به دو کمراهه در مارکسیسم:
    مارکس و انگلس انسان شناس نبودند اما دیدگاه انسان شناسی (آنتروپولوژی) خاصی داشتند که عمدتا تفسیری و ذهنی و مبتنی بر مطالعات فلسفی سابق خود و یافته های محدود انسان شناسان آن دوره بود. پس دید انسان شناسی آنها بر اساس کار علمی خودشان نبود و صرفا یک فرضیه خام بود. یکی از گمراهه های مارکسیسم سیاسی در این است که آن تفسیرات و ذهنیات را حقیقت مطلق می شناسد و بر اساس آن حزب و دستور کار دولت سازی صادر میکند.
    گمراهه دیگر، ضدیت مارکسیستها با منطق صوری و این تصور واهی است که چیزی داریم بنام منطق دیالکتیک وجود دارد که جای آنرا میگیرد. حال ما میدانیم که مارکس و انگلس و بعد مارکسیستها هرگز بحثی در رد منطق صوری و توضیح جامع و یکپارچه چیزی بنام منطق دیالکتیک که قرار است جای متطق صوری را بگیرد ندارند. نکته تاسف بار قضیه این است که در مقالات و گفته های بعضی از آنها میتوان این کلمه دیالکتیک را زیاد دید. کلمه ای که خودشان نمیدانند از کجا آمده و یعنی چه و چرا اصلا باید از این کلمه استفاده کرد. دیالکتیک یک معجزه است که مثل بقیه کاذب است.
    ضد-اقتدار

  10. یادداشتی کوتاه در باره سلامت روحی و مسئله رهائی،
    .
    کوشش در کسب سلطه بر ذهن و یا جسم شخصی دیگر فعالیتی است بر ضد نوع خود، بعبارت دیگر، ضد بشری است. آیا این نوع ذهنیت،یعنی سلطه جوئی، در چهارچوب سلامت ذهنی انسان قرار دارد؟
    .
    پاسخ باید باشد نه. سلامت رفتاری انسان وضعیتی روحی ی است که در آن انسان در روابط میان انواع خود بدون احساس رنج و آزار زیست میکند. سلطه جو، با ایجاد رنج در قربانی خود، او را در رنج قرار میدهد. مقاومت قربانی نیز شخص متعرض سلطه جو را نیز در رنج قرار میدهد. از اینرو، سلطه جوئی تعادل و صلح و آرامش انسان در روابط میان خود را از بین می برد. اگر سلطه جو موفق باشد، دائم باید خود را تسکین بدهد و بتدریج از طریق نادیده گرفتن اعمال خودش سنتها، قواعد و قوانینی بسازد که با گرایش انسان به صلح و آرامش در تضاد است. قربانی سلطه نیز باید خود را با تمکین آرام کند ولی برای رهائی در پی فرصت بگردد، فرصتی که ممکن است الزاما پیش نیاید. بدین ترتیب، انسانها در جامعه اقتدارگرا، روانی هستند، یعنی در صلح و آرامش روحی تیستند.
    .
    حال اگر تاریخ نوشته شده بشر را مرور کنیم، بخوبی میتوانیم دریابیم که ذهن بشر تاکنون بسیار بیمار بوده است، چون در این تاریخ، در تمام جوامع، ما جنگ و برده داری و استثمارگری و آدم کشی مستمر داشته ایم. جامعه سرمایه داری و دموکراسی و دیکتاتوری ش هم هیچ تغییری در این وضعیت بیمارگونه حاصل نکرده که هیچ، با رشد نیروهای مولده، تاثیر مخرب سلطه جوئی را چند صد برابر کرده است. ساده نرین مثالش عدم ثبات درامد و شغل و وجود همکاران رقابت طلب و غیره است که به همان بدی مدیران و اربابان هستند.
    .
    دلیل اینکه مطالعات روانشناسی نشان میدهد که اکثریت انسانها بیمار روانی هستند دقیقا وجود گرتیش سلطه جوئی سرکوب نشده در تاریخ بشر تا کنونی بوده است. ممکن است بگوئیم که در دوران برده داری، انسان روانی تر بوده است. بنظر من این درست نیست. انسان مدرن سلطه جو زیرک تر و ریاکار تر است چون تمام آن تسلط و بردگی را اعمال میکند اما تحت نام آزادی و دموکراسی.
    .
    در انتهای این یادداشت کوتاه، بگویم که
    .
    هیچ پیش شرطی برای سلامت که حالا میتوان گفت: رهائی ، وجود ندارد، جز تشخیص این بیماری، یعنی بیماری سلطه جوئی، و کوشش در از بین بردن این گرایش. امکان موفقیت در چنین جنگ و مبارزه ای وجود دارد چون شواهد نشان میدهد که فرهنگ همکاری و تعاون قابل رشد است. کلا میتوان به غلبه گرایش یه همکاری و تعاون بر اقتدار امیدوار بود چون سلطه جوئی و همکاری ذاتی نیستد و قابل اقتباس و یادگیری اند.
    .
    گرایش به اقتدار اشکال عینی-تاریخی زیر را پیداکرده است:
    .
    تشکل سلسله مراتبی ساختن
    ذهنیت غلط و خرافی
    مردسالاری
    انواع بردگی (برده داری قدیم و جدید مزدی)
    جنگ و امپریالیسم و نفرت قومی و نژادی
    .
    مبارزه با این عینیات از مبارزه با ذهنیات سازنده شان جدا نیست. هدف باید شکست دادن ذهنیت سلطهگری و در نتیجه عینیاتش باشد تا بعد بتوان امیدوار بود که تکامل فرهنگی اقتدارگریزانه صورت گرفته و سلامت ذهنی و روحی ش تضمین شده است.
    .
    ضد-اقتدار

  11. سایت هواداران ناصر پایدار در تقلید کورکورانه از مارکس، بدون اینکه خودشان فکر و تحقیق کنند، درباره مذهب می نویسد:
    .
    “انبیاء نیز از سر توطئه حرف نمی زدند، ملزومات ماندگاری شیوه تولید و مناسبات مسلط روز را در قالب یک شریعت الهی و آسمانی خورند استثمارشوندگان می کردند و سلاح دست استثمارگران می ساختند. آنها مواعظ و آیاتی هم برای طبقه حاکم داشتند، آیاتی که اجرای آنها به بقای نظام و تحکیم پایه قدرتشان کمک می کرد.”
    .
    چطور می شود که ایده ای را به “خورد” یک عده دیگر داد و ار آن “سلاح” برای سلطه داشتن ساخت و ایده های حکومت کردن ساخت، اما توطئه گر نبود؟ از همان دوران باستان تا به امروز، آته ایست کم نبوده است. لبان آته ایست ها را بدون توطئه می دوختند؟ البته که نه. مذهب را عمدا برای شیره مالیدن بر سر قربانیان ساختند. میتوان گفت که در ابتدا همه انسانها تمایلات خرافی پیدا کردند چون علم پیشرفت لازم را نداشت، اما نمیتوان گفت که صاحبان اقتدار بطور غیر عمدی چرندیات مذهبی را اشاعه میدادند. وقتی میگوئیم توطئه ای در کار نبوده یعنی اینکه عامدانه نبوده. اثبات چنین چیزی غیر ممکن است. الان هم عمدا و با توطئه جلوی نظریات تکاملی انسان را که علیه مذهب هست را تا میتوانند میگیرند. مذهب سلسله مراتبی همیشه یک جور کاسبی و سلطه طلبی بوده است.
    .
    لینگ مطلب در بخش پرسش و پاسخ در سایت علیه سرمایه:
    https://alayhesarmaye.com/%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%b4-%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%ae/

    ضد-اقتدار

  12. درباره حکم این کامنت:
    .
    “کارگران هیچگاه بطور خود جوش بدنبال تصرف حاکمیت نبوده اند بلکه این مستبدین کمونیست خرده بورژوا که حتی یک روز در کوره پزخانه ها و…کارنکرده اند بوده ومیباشند که بنام کارگر بکام خویش بدنبال دولت بازی اند.”
    .
    ۱ – “کارگران هیچگاه بطور خود جوش بدنبال تصرف حاکمیت نبوده اند … ”
    .
    کارگران برده (مزدی) هستند چون به وضعیت بردگی ذهنی و عملی خود خو گرفته اند. اما چون برده های مزدی انسان هستند و فرق بین خوب و بد و فقر و ثروتمند را می بینند و شرایط زندگی خود را با اربابان مقایسه میکنند، بصورت “خود جوش” علیه شرایط خودشان دست به اعتصاب و اعتراض و حتی شورش میزنند. سند و مدرکی وجود ندارد که خلاف اینرا نشان بدهد.
    .
    آیا اعتراض کردن و اعتصاب کردن و شورش کردن کارگران برای “تصرف حاکمیت” بوده است؟ اتحادیه های آنارشیستی اروپا و آمریکا، اتحادیه هائی بودند و هستند که نه برای تصرف حاکمیت بلکه برای از بین بردن حاکمیت حرکت کرده اند. آنها تا به امروز، حتی در اسپانیا، آنقدر قدرت پیدا نکردند تا حاکمیت (دولت) را سرنگون و جامعه را بر اساس اقتدارگریزی باسازی کنند. ولی مبارزه بین اقتدارگرائی و اقتدارگریزی به آخر خط نرسیده.
    .
    ۲ – “بلکه این مستبدین کمونیست خرده بورژوا که حتی یک روز در کوره پزخانه ها و…کارنکرده اند بوده ومیباشند که بنام کارگر بکام خویش بدنبال دولت بازی اند.”
    .
    بدرستی، وارد روند سیاسی حاکمین شدن و در بازی های آنها شرکت کردن، کار درستی نیست. هدف باید برچیدن سیاست و دولت و از این نوع کارهای مکارانه برای مدیریت جامعه باشد.
    .
    کمونیستهای روشنفکر الزاما از قشر بورژوا و یا خرده بورژوا نیستند و نبودند. مارکس، انگلس، لنین، باکونین و غیره، الزاما کارگر بعنوان مزدبگیر نبودند. لنین میتوانست مزدبگیر باشد چون وکالت خوانده بود. مارکس هم همینطور چون میتوانست در دانشگاه تدریس کند. پدر و مادر استالین کارگر بودند و در فقر زندگی میکردند. مائو میخواست معلم شود و از مزرعه موفق پدرش دور باشد. برای همین مائو نیز با انتخاب خودش میشد برده مزدی.
    انگلس در کارخانه پدرش کار میکرد و حتی برای مدتی سرمایه دار بود، اما تعهد خاصی به آن نوع زندگی نداشت و برعکس در پی ارز بین بردن سرمایه داری بود. باکونین (آنارشیست) از خانواده نجبا بود و بعد شد افسر توپ خانه ارتش و بعد از ارتش رفت و روانه اروپا شد و تا آخر عمر کارش فعالیت انقلابی علیه نظم موجود بود.
    .
    کلا، وقتی انسانها در باره خود و جامعه شان می آموزند و فکر میکنند، آنچه که از لحاظ فکری در پیش میگیرند به وضعیت اقتصادی آنها، در رابطه بین صاحبان اقتدار و قربانیان، بستگی ندارد. در قرن نوزدهم سرمایه داران زیادی کمونیست و سوسیالیست شده بودند. اوون حتی پولهایش را هم صرف آزادی کارگران میکرد و تعاونی هائی بوجود آورده بود که توسط خود کارگران اداره میشد.
    .
    یک شخص میتواند در کوره پز خانه کار کند و بعد از طریق روابط سیاسی بشود رئیس یک حزب و یا فاشیستی. یک شخص دیگر در همان کوره پزخانه میتواند یک فعال آنارشیست و کمونیست شود.
    .
    اگر ایده های انقلابی گسترش پیدا نکند، در مجموع، صاحبین اقتدار موقعیت خود را حفظ و از آن حراست میکنند، و در مجموع، قربانیان اقتدار در وضع خود باقی می مانند. صاحبین اقتدار باید دائم اذهان قرباینان خود را از دشمنی با خود دور نگه دارند تا بتوانند آنها را بعنوان برده نگه دارند. وجود ارباب بدون برده ممکن نیست و برای این باید ذهنیت اربابیگری و ذهنیت بردگی وجود نداشته باشد.
    .
    برای همین، برای تغییر اوضاع باید بحران انقلابی بوجود آورد تا اقشار عظیمی از قربانیان اقتدار (زنان، کارگران و ملیتها و نژادهای تحت سلطه و سایر اقشار جامعه) علیه اقتدارگرائی شوند. اما بحران انقلابی بدون آموزشهای مستمر صد اقتدارگرایانه، ممکن نیست، همانطور که حفظ سلطه بدون تخریب ذهنیت قربانیان اقتدار ممکن نیست.
    .
    نقش کسانی که اقتدارگریز شده اند بسیار مهم است. نه فقط بخاطر تاکتیکی و استراژیک بودن قضیه، بلکه بخاطر اینکه اقتدارگریز خودش انسان است و برای ازادی خود فعالیت میکند. نقش اقتدارگریز رهبری اعتصابات و جنبشهای دیگران برای کسب قدرت سیاسی و دولت درست کردن توسط خودش نیست، بلکه نقش او ارتقای آگاهی هم طبقه خود و متحد کردن همه علیه صاحبان اقتدار است که همه بتوانند بتدریج فرهنگ اقتدارگریزانه را بر فرهنگ اقتدارگرایانه غالب کنند.
    .
    سرنگونی ها و تغییر دولتها بدرد نمیخورند. مطمئنن راه غلبه بر فرهنگ اقتدارگرایانه با خود سرنگونی دولتها را بهمراه دارد، اما این با سرنگونی صرف سیاسی بسیار متفاوت است.
    .
    ضد-اقتدار

  13. کارگران هیچگاه بطور خود جوش بدنبال تصرف حاکمیت نبوده اند بلکه این مستبدین کمونیست خرده بورژوا که حتی یک روز در کوره پزخانه ها و…کارنکرده اند بوده ومیباشند که بنام کارگر بکام خویش بدنبال دولت بازی اند.

  14. تقلید کورکورانه از انگلس در مقاله آقای فولادی:
    .
    در همان نقل قولی که از مقاله آوردم، این جمله وجود دارد:
    .
    “… به موجود ِ چیره بر طبیعت، یا به بیان ِ دقیق تر چیره بر قوانین ِ طبیعت با آگاهی از این قوانین فرا می برد.”
    .
    انسان خودش بخشی از طبیعت است چگونه بر طبیعت چیره شود؟ چنین برداشتی فقط وقتی ممکن است که ذهن انسان را طبیعی ندانیم. فقط ماورالطبیعه است که بر طبیعت میتواند ادعای چیرگی کند چون از جنس آن نیست، اما ماورالطبیعه وجود ندارد که چنین ادعائی کند. طبیعت با ما نه توافق دارد و نه ضدیت، چون ما از جنس خود طبیعت هستیم.
    .
    ذهن و جسم انسان طبیعی است و از طبیعت (وجود) فراتر نمی رود. دانستن قوانین اجزائی از طبیعت هم به انسان بر چیرگی بر طبیعت کمکی نمیکند. تاثیر طبیعت بر انسان، در حقیقت تاثیر بخشی از طبیعت بر بخشی دیگر از طبیعت است و بر عکس. رابطه ای بنام چیره شدن وجود ندارد. وقتی ما خود را با درک مریضی ها و سایر نیروهای دیگر طبیعت حفظ میکنیم، فقط خود را از بخش مضر به حال زیستی خود حفظ میکنیم نه از طبیعت. مجددا ذکر شود، ما خودمان بخشی از طبیعت هستیم، نه طبیعت بر ما چیره است و نه ما بر طبیعت.
    .
    بجای اینکه در پی توجیه ایده های اشتباه انگلس باشیم، بهتر است کمی فکر کنیم.
    .
    ضد-اقتدار

  15. درباره این ادعا در مقاله آقای فولادی:
    .
    ” ایده ی سوسیالیسم و کمونیسم با درک ِ علمی ماتریالیستی از تاریخ به مثابه ِ عالی ترین مرحله ی تکامل ِ تاریخی ِ جامعه ی انسانی زمانی به ذهن ِ انسان متبادر می شود که تمام ِ پیش نیاز های مادی ِ آن به علاوه ی انگیزه ی عمل( پراتیک ِ انقلابی) کاملن فراهم و آماده شده باشد، در غیر ِ این صورت و در نبود ِ آن پیش نیازها تصور ِ ایجاد ِ سوسیالیسم و کمونیسم خیالبافی ِ محض و توهمی بیش نیست.”
    .
    در اینجا خلط مبحث وجود دارد. در آن گفته، پیدایش ایده با موثر بودن عمل به ایده قاطی شده.
    .
    در ارتباط با پیدایش ایده کمونیسم، ایده کمونیسم و سوسیالیسم قبل از مارکس و انگلس و حتی قبل از سرمایه داری وجود داشته است. علت پیدایش ایده کمونیسم، وجود اقتدار و غلبه آن ذهنیت و فرهنگی اقتدارگرائی در جامعه است.
    .
    – علت پیدایش کمونیسم مارکسی نتیجه افکار مارکس و انگلس است و الزاما همه افکار آنها علمی نیستند.
    .
    – در ارتباط با موثر بودن ایده در واقعیت پذیری ایده کمونیسم، کمونیسم کشورهای مارکسیستی همگی به واقعیت نیانجامید. شرکت در مارکسیستها در پارلمان و دولتهای سرمایه داری هم به کمونیسم نیانجامید. بعلت ضعف اندیشه ای ، کمونیسم مارکسی امکان موفقیت ندارد.
    .
    – تحقق عینی ایده کمونیسم بستگی به هوشیاری قربانیان اقتدارگرایان دارد و بس.
    .
    در کامنتهای این صفحه و کامنتهای دیگر توضیح داده ام که:

    – انسان فرهنگ ساز است و تغییر و تحولات جوامعش در حقیقت از طریق ایده سازی صورت میگیرد و این ایده سازی ارادی است نه خودبخودی.
    .
    – اگر تکامل انسان به جامعه کمونیستی روزی تحقق پیدا کند، فقط و فقط محصول فرهنگ سازی اقتدارگریزانه انسانهاست نه محصول تکامل مادی مستقل از ذهن انسانها.
    .
    شاید این را نگفته باشم، حالا میگویم:
    .
    – مارکس و انگلس میگویند که مناسبات تولیدی جدید در دل مناسبات تولیدی قدیم پرورش پیدا میکند و وقتی که مناسبات قدیم مانع رشد نیروهای مولده شود، مناسبات جدید جای آنرا میگیرد. اما الان در جوامع سرمایه داری جهانی شده، شیوه تولیدی کمونیستی ی وجود ندارد که رشد نیروهای مولده خاص خود را داشته باشد و مناسبات سرمایه داری مانع آن رشد باشند. آیا در آینده چنین خواهد بود؟ معلوم نیست، خرافی هم نیستیم. برای هشتاد سال، سرمایه داری دولتی در بلوک شرق را بنام کمونیسم بخورد ما میدادند و می گفتند این همان تکامل است.
    .
    – بیشتر اینطور بنظر می اید که رشد نیروهای مولده تحت مناسبات سرمایه داری دائم دارد به پیش می رود و بیشتر از اینکه مناسبات سرمایه داری مانع آن شود، دائم دارد به آن کمک میکند و آنقدر کمک میکند که تمام محیط زیست را دارد داغون میکند.
    .
    – ماتریالیسم تاریخی مارکس قابل نجات نیست. اما، انسان شناسی علمی مفید است. انسان شناسی مارکس و انگلس بسیار عقب افتاده بود. نه مارکس و نه انگلس انسان شناس نبودند.
    .
    ضد-اقتدار

  16. در مورد این سئوال آقای فولادی که مقاله اش میخواهد آنرا توضیح بدهد و بنظر من با اشتباه توضیح میدهد:
    .
    “( چرا ماده بر ایده تقدم( پیشایندی) دارد؟)”
    .
    اگر ایده محصول ماده باشد، نمیتواند بر آن توفق و یا تاخر داشته باشد. دلیل اینکه ماده بر ایده تقدم ندارد این است که ماده همان طبیعت است. ایده نوعی از وجود طبیعی است. وقتی یک چیزی (ایده) از چیز دیگری (طبیعت) نباشد، بلکه نوعی از موجودیت آن باشد، کلمه تقدم و تاخر برای ایندو صدق نمیکند. در اینجا من از زبان فلسفی استفاده کردم که بدرد نخور است. بیان بهتر قضیه به اینصورت است:
    .
    اول طبیعت غیر زنده باید باشد تا بعد از مدتی در پس تغییرات طبیعی موجود زنده پیدایش یابد. این پیدایش در عین حال پیدایش ذهنیت هم هست. بیان رابطه ذهن با طبیعت بدین صورت درست است چون میتوان طبیعت داشت اما موجود زنده نداشت. اگر بگوئیم ذهنیت بدون وجود طبیعت ممکن است و یا اگر بگوئیم که برای وجود ذهنیت، وجود طبیعت ضروری نیست، این خرافه یا اعتقاد به ماورالطبیعه است.
    .
    اما ذهنیت از خواص موجود زنده است. این خاصیت جدا از خود موجود زنده نیست، برای همین نمیتوان گفت موجودیت طبیعی موجود زنده بر ذهنیت موجود زنده تقدم دارد و یا تاخر دارد. این بیهوده گوئی است. مثلا، مثلت مثلث است چون سه ضلع دارد. اگر یک ضلع نباشد، مثلث نیست. ذهنیت موجود زنده نیز بخشی از وجود موجود زنده است، بدون آن، موجود زنده وجود ندارد.
    .
    کسانیکه ذهن را چیزی غیر طبیعی تصور میکردند آمدند کلمه ماده را درست کردند تا بگویند با ذهن فرق دارد. آنها دوالیست بودند و به موجود بودن پدیده هائی که طبیعی نیستند اعتفاد داشتند. برای همین جدائی ماده و روح بصورت خرافات رواج پیدا کرد. این یک نمونه از خرابکاری فلاسفه است.
    .
    پس بهتر است که بحث ذائد رابطه بین ماده و روح (یا ایده که بنظر علمی تر است) و اینکه کدام بر کدام توفق و تاخر دارد را انداخت دور. قضیه را باید به اینصورت دید که وجود همان طبیعت است. طبیعت بدون موجودات زنده وجود دارد. موجودات زنده در شرایط معینی در طبیعت شکل گرفته اند. موجودات زنده تکامل پیدا میکنند و این تکامل دارای قانونمندهائی است که در علم تکامل انواع توضیح داده میشوند. یکی از خواص موجودات زنده ذهنیت آنهاست. تکامل پرایمیتها به انسان، ذهنیت خاصی را بوجود آورده که ذهنیت انسان است. این ذهنیت میتواند در ایده جدا بودن ذهنیت خودش را از طبیعت تصور کند، اما این تصور کذب است نه واقعیت. ذهنیت درست در ارتباط با خود ذهنیت در انسان، آنرا طبیعی و نوعی از وجود طبیعت زنده دیدن است و باید در چهارچوب علم نه فلسفه مطالعه شود.
    .
    ضد-اقتدار

  17. در “گزارهائی درباره ی ایده” از خدامرادفولادی، میخوانیم:
    .
    “ایده یقینن زمانی و دربرشی ازفرایند ِ تکامل ِ طبیعی پدید می آید که میمون- انسان در پروسه ی حرکت ِ تکاملی اش( ابزارسازی به منظور ِ ادامه ی زیست ِ طبیعی)، خود را از موقعییت ِ مصرف کننده ی وابسته به مواد ِحاضر وآماده درطبیعت به موقعیییت ِ تولید کننده و تغییر دهنده ی آن مواد به میل ِ خویش ، به موجود ِ چیره بر طبیعت، یا به بیان ِ دقیق تر چیره بر قوانین ِ طبیعت با آگاهی از این قوانین فرا می برد. ایده بنابراین، محصول ِ روند ِابزارسازی ِ انسان و تداوم ِ هستی ِ اجتماعی- تاریخی ِ اوست.”
    .
    بسیار غلط.
    .
    ماتریالیسم تاریخی را با عبارت پردازی نمیتوان نجات داد.
    .
    “روند ابزارسازی” اصلا نمیتواند روند باشد مگر اینکه ابزار سازی بصورت ایده (نظری و تجرید) در ذهن ابزار سازها پرورانده شده باشد. رابطه برعکس است. بخشی از پرایمیتها در روند تکاملی شان داشتن اشیائ مورد نیازشان را از طریق ذهنی ابداع کردند (ایده ساختند) و بعد از طریق جسمی عینیت بخشیدند. برای همین، این روند محصول ابزار سازی نیست، بلکه ابزار سازی محصول خلاقیت و ابتکار آن پرایمیتها برای برآورده کردن نیازهایشان بوده است. مطمئنن پراتیک در حفظ و تکرار این خلاقیت نقش داشته همانطور که در مطالعات امروز علمی همیشه بعد از ساختن فرضیه، آزمایش و مشاهده و تجربه نقش دارد و کلا هدف است. ایده ساخته می شود تا برای انسان، در به عمل آوردنش، مفید واقع شود. عمل انسان همیشه دارای یک هدف معین با اندیشه ای معین است. این اندیشه در ذهن توسط خود شخص ساخته شده است. بعضی از پرایمیتهای امروزی نیز ابزار می سازند و دارای ایده هستند اما در روند ابزار سازی نیستند. نویسنده به علت وفاداری دگماتیک ش به ماتریالیسم تاریخی، بیشتر سعی میکند که ماتریالیسم تاریخی مارکس را نجات دهد نه اینکه حقایق انسان را بیان کند.
    .
    روابط اجتماعی انسانها نیز باید ابتدا در ذهن بصورت ابزار ساخته شود تا راهنمای عمل او برای عینیت بخشیدن به آنها باشد. مناسبات استثمارگرانه نیز ساخته ذهن انسانهای اقتدارگرا بوده است. برای همین مناسبات میان انسانها نیز مستقل از ذهن و أراده آنها نبوده است و نیست و نخواهد بود. نمونه هائی از ابزارهای ساخته شده روابط اجتماعی توسط اقتدارگرایان اینهاست: روابط سلسله مراتبی، گروههای مسلح، گروههای برده برای کار کردن، مردسالاری، دستگاه دولت و غیره. در ضدیت با صاحبان اقتدار نیز گروههائی (روابط انسانی) ساخته میشوند که از قبل در ذهن اختراع و ابداع شده اند، مثل اتحادیه، شورا و غیره.
    .
    مارکس و انگلس میخواستند هگل را از سر به پا کنند اما در پروسه انجام این کار سر را بریدند.
    .
    ضد-اقتدار

  18. این: “در دوران لنین گشترش سرمایه داری الزاما به معنای گشترش روابط سرمایه داری نبود”
    .
    باید باشد این:
    .
    در دوران لنین گسترش استعمار الزاما به معنای گسترش روابط سرمایه داری نبود.
    .
    ضد-اقتدار

  19. پاسخ به این کامنت:
    .
    “به روشنگری باید بگویم اینهمه بحر طویل لازم نیست به اسم کامنت درزیر مقاله مربوطه بگذارد چرا که همه چیز در دنیای واقعی محک میخورد و مارکسیزم نیز در دنیای واقعی در احزاب وسازمانهای مارکسیستی تبلور پیدا کرده اند که همه با همه وحدت کلمه را در حمایت از روند جهانی سازی سرمایه داری جهانی را حفظ نموده اند.”
    .
    زحمتکشان و کارگران و زنان و قومها و ملیتهای تحت ستم، همیشه علیه دولت خودی و امپریالیستی میتوانند خود را در چهارچوب کمونیسم اقتدارگریزانه (میشود گفت کمونیسم آنارشیستی) پرورش بدهند و دلیلی وجود ندارد که از مرتجعین قومی و ملی خود در مقابل امپریالیستها دفاع کنند.
    .
    از لحاظ تاریخی، مارکسیستها هم از جهانی سازی دفاع کرده اند و هم مخالفت، بستگی دارد که منظور کدام یک از آنهاست. بلشویکها جزء مارکسیستهائی هستند که با جهانی سازی (در دوران لنین گشترش سرمایه داری الزاما به معنای گشترش روابط سرمایه داری نبود) مخالفت کردند و برای همین محکوم شدند به مارکسی نبودن. برای همین است که داریم مارکسیست-لنینیسم. یکی از وجوه لنینیسم، مبارزه با امپریالیسم است. با منطق مارکس، جهانی سازی سرمایه داری یک ضرورت جبری و مادی است. مخالفت بلشویکها با این دیدگاه در خفا، خشم سوسیال دموکراتهای دست راستی را برانگیخت. لنینیستها اینطور بحث کردند که سرمایه داری انحصاری و جهانی شده است و هر جا که برود سازنده نیست، بلکه مخرب شده است و با زمان مارکس متفاوت است.
    .
    آن نظر مارکسیستهای لنینیست بود. نظر من این است که کلا سرمایه داری بعنوان نوعی از اقتدار در نوع بشر، همیشه غیر سازنده و مخرب بوده است. رشد علم و تکنولوژی همیشه خوب است اما نه در چهارچوب بهره کشی و یا استثمار. بشر از طریق علم و تکنولوژی (چندین میلیون سال پیش) بشر شد. بنظر من از دستگاه نظری مارکسی باید آمد بیرون نه اینکه توجیه ش کرد. چهارچوب کلی بحث مارکس در مورد روابط سرمایه داری کاملا درست است، اما مارکسیسم فقط توضیح روابط سرمایه داری نیست. مارکسیسم اصول سازی برای دولت داری از عقاید مارکس است، پروژه ای که کاملا ناموفق بوده است.
    .
    از “بحرطویل” خوشتان نمی اید، نخوانید، همینی که هست. در اینجا کامنت نویسی آزاد است. شما تشریف ببرید یک وب سایت درست کنید که همه را سانسور کند جز طرفداران عقاید خودتان.
    .
    ضد-اقتدار

  20. به روشنگری باید بگویم اینهمه بحر طویل لازم نیست به اسم کامنت درزیر مقاله مربوطه بگذارد چرا که همه چیز در دنیای واقعی محک میخورد و مارکسیزم نیز در دنیای واقعی در احزاب وسازمانهای مارکسیستی تبلور پیدا کرده اند که همه با همه وحدت کلمه را در حمایت از روند جهانی سازی سرمایه داری جهانی را حفظ نموده اند.

  21. بعبارت دیگر، اگر در اوایل رشد سرمایه داری در غرب از مارکس می پرسیدی که بابا این دهقانان ولگرد شده و کارگران فقیر و بدبخت شورش کردند و سرکوب شدند، منطق ماتریالیسم تاریخی مارکس میگفت، عیبی ندارد، بگذار سرکوب شوند تا نیروهای مولده به اندازه کافی رشد کند. حال نیروهای مولده هزاران برابر رشد کرده و دائم در حال رشد است، اما از انقلاب خبری نیست. هیچ مناسبات تولیدی امروز مانع رشد نیروهای مولده نیست، برعکس ، این رشد نیروهای مولده است که دارد بشر را خفه میکند.
    .
    مارکس:
    .
    “در مرحله‌ای از پروسه رشد جامعه، نیروهای تولید مادی آن با مناسبات تولیدی یا مِلکی (که صرفا اصطلاحی حقوقی برای بیان همان مناسبات تولیدی است) موجودش،‌ که تا آن زمان چارچوبی برای عملکرد این نیروها فراهم می‌آورده‌اند‌، دچار تناقض می‌شوند، و این مناسبات از اشکالی برای رشد نیروهای تولیدی مبدل به قیودی بر دست و پای آنها می‌شوند. آنگاه دوران انقلاب اجتماعی فرامی‌رسد.”
    .
    http://www.kapitalfarsi.com/zamaem/zamime1.htm
    .
    ما قیودی نمی بینیم، هر چه می بینیم رشد نیروهای مولده است و هماهنگی کامل مناسبات تولیدی با آن. البته، ممکن است بگویند، هنوز وقت انقلاب نیست، فعلا بروید در امتخابات شرکت کنید تا رشد نیروهای مولده به درجه لازم برسد.
    .
    ضد-اقتدار

  22. یکی دیگر از ایرادات جدی مربوط به ماتریالیسم تاریخی مارکس، نسبی بودن ارتجاع است. با نظریه مارکس، برده داران، فئودالها و سرمایه داران در مقاطع تاریخی معینی انقلابی ارزیابی میشوند. دلیل این دید وحشتناک این است که برای مارکس و انگلس رشد نیروهای مولده اقتصادی مهم است نه اسارت آدمها. چون در برده داری نیروهای مولده رشد بیشتری میکنند تا در کمونیسم اولیه، برده داران مترقی هستند، فئودالها و سرمایه دارها هم با همین منطق. این دید کاملا تکنوکراتیک و اقتدارگرایانه است. مارکسیستها نباید لنین و استالین را سرزنش کنند، جنایتکارانه شدن اعمال آنها ریشه در این اشتباه نظری مارکس و انگلس وجود دارد. به مفهوم واقعی کلمه، مارکس و انگلس تکنوکراتها را انقلابی تر میدانستند تا توده هائی که علیه اقتدار مبارزه میکردند. کمونیسم خود آنها هم کمونیسم نخبه های تکنوکرات مارکسیست بود، نخبه هائی که توده های کارگر به علم و عقل آنها اعتماد کرده و آنها را در دولت مرکزی میگذارند.
    راه درست درک انسان و سلطه انسان بر انسان این است که روابط را در چهارچوب سلطه جوئی و نفی آن دید ، نه صرفا اقتصادی و یا اقتصاد با خاصیت تعیین کنندگی.
    ضد-اقتدار

  23. نقد نظر انگلس در مورد آتوریته
    .
    ذکر کردم که علت عدم موفقیت جنبش کمونیستی کارگری مارکسیسم است. یکی از ایده های نامعقول و ارتجاعی موجود در مارکسیسم، اعتقاد آنها به آتوریته است. در این کامنت من نظر انگلس در مورد آتوریته را نقد کرده ام.
    .
    بحث و دلایلی که انگلس برای دفاع از ضرورت آتوریته مطرح میکند و نقد من از دیدگاه او
    .
    انگلس: تعریف آتوریته: تحمیل خواست دیگری بر خواست ما.
    تعریف من: تحمیل نظر و عمل یک شخص یا اشخاص بر یک شخص و یا اشخاصی که داوطلبانه با هم روابطی را ایجاد کرده اند. انگلس بین روابط داوطلبانه و روابط غیر داوطلبانه تفاوتی نمی بیند.
    .
    انگلی: قوانین طبیعت بر ما که حتی از طبیعت استفاده میکنیم تحمیل می شود. طبیعت آتوریته اعمال میکند.
    نظر من: پیش کشیدن تحمیل نیروی طبیعت بر انسان بحثی بیجاست چون رابطه انسان و طبیعت داوطلبانه نیست. طبیعت تصمیم نمیگیرد. بحث آتوریته فقط مربوط است به رابطه انسان با انسان.
    .
    انگلس: اگر آتوریته در کارخانه از بین برود، کارخانه و کلا اقتصاد مدرن از بین خواهد رفت.
    نظر من: اگر روابط میان کارکنان یک کارخانه داوطلبانه باشد، تمام کارکنان نقش خود را می فهمند و داوطلبانه در آن شرکت میکنند. پس هیچ علت فنی و تکنیکی برای آتوریته وجود ندارد و فقط مربوط است به چگونگی روابط میان انسان. آتوریته در کارخانه وجود دارد چون ساخت کارخانه و نوع تشکل آن بر اساس اقتدار دولت وسرمایه داری انجام شده. کلا نفی آتوریته در کارخانه یعنی نفی مالکیت خصوصی و یا دولتی بر کارخانه و تجدید ساختار آن از وضعیت اجبار به کار به کار داوطلبانه. انگلس آتوریته را مفروض کرده بعد به ما میگوید که ضروری است؟!!!
    .
    انگلس: وقتی کشتی در خطر است، سرنشینان کشتی باید از کاپیتان کشتی تبعیت کنند تا جانشان در خطر نیافتد.
    نظر من: سرنشینان کشتی از کاپیتان تبعیت نمیکنند و کاپیتان بر آنها سلطه ندارد، سرنشینان کشتی پیشنهادات کاپیتان را می پذیرند چون خودشان علم مسائل مربوط به مدیریت کشتی را ندارند. اگر سرنشینان در مورد کشتی و مدیریت آن آمورزش ببینند، احتیاجی به کاپیتان نیست و همه داوطلبانه و از روی فهم واستانداردهای از قبل تعیین شده، خود را از خطر دور میدارند. کاپیتان اگر مجبور شود آتوریته اعمال کند فقط به این علت است که که سرنشینان ناآگاهند و آموزش سوار کشتی شدن ندارند. مجددا، انگلس اول آتوریته را مفروض کرده بعد میگوید ضرورت دارد، در حالیکه بحث بر سر عدم ضرورت آن در و بعد از انقلاب است.
    .
    انگلس: شرایط تولیدی آینده ممکن است سازمان اجتماعی بوجود بیاورد که در چهارچوبی، آتوریته محدود شود.
    نظر من: انقلاب اقتدارگریزانه (علیه بردگی مزدی، مردسالاری، امپریالیسم و ساختارهای هرمی و خرافات) روابط تشکیلاتی انسانها را از فرم آتوریته (تحمیل و یا سلطه) به فرم داوطلبانه تبدیل میکند. اصلا کل انقلاب بر سر همین است یعنی داوطلبانه بودن. اما ماتریالیسم کور انگلس در او اینطور است که انقلاب یعنی تغییر مناسبات اقتصادی!
    .
    انگلس: بعد از پیروزی انقلاب مسلحانه، انقلابیون باید آتوریته داشته باشند.
    نظر من: انقلاب امری داوطلبانه است، پس انقلابیون علیه همدیگر آتوریته نخواهند داشت. سلطه و یا آتوریته انقلابیون بر مرتجعین ضرورت دارد تا اینکه مرتجعین بفهمند که فعالیتهای گروهی انسان باید بدون آتوریته باشد. انگلس تصویر بسیار کریهی از انقلاب دارد چون در تصور او انقلاب علیه آتوریته نیست.
    .
    در انتها:
    علت فاشیسم استالین و سازشکاری های سوسیال دموکراتیک و رکود و تضعیف جنبشهای کارگری و سایر جنبشهای ضد اقتدار را باید در وجود کاشتی ها و نامعقولی ها در بعضی از افکار مارکس و انگلس دید نه چیزهائی شبیه خیانت و غیر مارکسیست بودن بعدی ها.
    .
    ضد-اقتدار

  24. علمی فکر کردن در مورد انسان این نیست که بگوئیم ذهن انسانها سازنده محیط و روابط خود نیست و انسانها بی اختیار تابع جبر کور مادی هستند و فکر کنیم که حالا خیلی ماتریالیست هستیم! همه چیز را جبر کورد توضیح دادن در واقع غیر علمی و متافیزیکی است. خاصیت ابداعی انسان که روندی است بصورت تاثیر پذیری از محیط، عکس العمل فعال و خلاق در مقابل آن و عینی کردن ساخته های خلق شده ذهن، نه ذهنی گرائی است و نه “ایده الیسم”. تحقیق در روانشناسی تکاملی کار و ابداع یک فعالیت علمی است نه فلسفی و یا سیاسی. ضد-اقتدار

  25. حکم دیگر مارکس در وجود شرایط عینی انقلاب ، بلوغ مناسبات تولیدی است. در این حکم هم نقش سازندگی مناسبات توسط انسانها وجود ندارد. مارکس پیدایش مناسبات تولیدی را خودبخودی و مستقل از خلاقیت انسانها میدانست. لااقل بعد از ایدئولوژی آلمانی اینطور است. ضد-اقتدار

  26. کمی عقب تر برویم.

    آیا مارکس و انگلس معتقد بودند که باید صرفا فعالیت پارلمانی داشت و بتدریج دولت را رفرم کرد تا بتدریج دولت کاملا بدست کمونیستها (مارکسیستها) بیافتد و راه تحول کمونیستی جامعه هموار شود؟ بنظر من نه کاملا، توضیح خواهم داد.
    .
    آیا مارکس و انگلس معتد بودند که باید یک حزبی درست کرد مثل حزب بلشویک تا حزب قدرت بی رقیب سیاسی بگیرد و راه تحول کمونیستی جامعه را هموار کند؟ بنظر من نه کاملا.
    .
    بنظر من، مارکس و انگلس هم سوسیال دموکرات بودند و هم بلشویک. یعنی نه یکی از ایندو بلکه هر دو. اگر به لغات مانیفست توجه کنید، مارکس و انگلس فقط یک (کلمه مفرد) حزب کارگری میدیدند. اگر جامعه به این سادگی بود که فقط یک حزب مارکسیستی کارگری بوجود می آمد، شرکت در انتخابات و پارلمان میتوانست توسط یک برنامه انقلابی صورت بگیرد، یعنی الغای بردگی مزدی بصورت قانونی، نه صرفا حضور در پارلمان و دولت و کار بروی بهبود وضع طبقه کارگر.
    .
    البته اگر چنین چیزی ممکن می بود، حزب مارکسیستی میتوانست بر جامعه حاکم شود و حاکمیت خود را چون از طریق شرکت آگاهانه توده ها کسب کرده بود، دیکتاتوری واقعی و عملی و نظری پرولتاریا بنامد. پس هم سوسیال دموکراسی و هم بلشویسم را میتوان در مارکس و انگلس دید ولی بشرطی که تغییر و تحولات سیاسی جامعه به اینصورت بود که فقط یک حزب مارکسیستی و سوسیالیستی ممکن بود. اما چنین چیزی غیر ممکن بود. مارکس و انگلس هوشیاری بورژوازی و وجود گرایشات سلطه طلبی در پائین و اپوزیسیون را دست کم گرفته بودند، همانطور که در ماتریالیسم تاریخی ایندو نه بورژواها و نه کارگران، اصلا در دراز مدت خلاق و جامعه ساز نیستند و تابع قوانین کور مادی هستند.
    .
    پس، بنظر من، پروژه مارکسی بعلت دیدگاه محدود مارکس و انگلس، امکان موفقیت نداشت. حتی در زمان خود آنها، آنها گرایشات مارکسیسم سازی را دیده بودند و گاهی نقد میکردند. آنها همیشه حزب سوسیال دموکرات آلمان را نقد میکردند، نقد برنامه گوتا، حتی وقتی که کاملا آن حزب مارکسی شد، نقد برنامه ارفورت. اگر مارکس و انگلس بیشتر زندگی میکردند میدیدند که امکان وجود یک حزب کارگری وجود ندارد و حزب مارکسیستی خودش از طریق اقتدارگرائی به فساد و تباهی و انشعاب و چند حزبی کشیده می شود.
    .
    البته نظر موجود در این مقاله از این لحاظ درست است که که گرایشات سوسیال دموکراتیک و گرایشات بلشویکی را نقد میکند. ضعف مقاله، امید او به موفقیت پروژه مارکسی کمونیسم است، اینکه گرایش به اقتدار و روابط و جامعه سازی کار انسانها نیست. در حقیقت، انسان ساخته خودش است و آغاز فرهنگ می باشد.
    .
    ضد-اقتدار

  27. درباره این شعار خوب آقای میتروی:
    .
    زنده باد انقلاب!
    زنده باد دموکراسی مستقیم!
    زنده باد کمونیسم!
    .
    من کمونیسم را با اقتدارگریزی تعویض میکنم گرچه در نهایت یک معنی دارند. متاسفانه امروز کمونیسم بصورت اقتدارگریزی درک نمی شود ولی معنای قدیمی آن شامل اقتدارگریزی هم بود. امرز کمونیسم میتواند بصورت سرمایه داری دولتی تک حزبی درک شود، بصورت نوعی از اقتدارگرائی در جامعه.
    .
    ضد-اقتدار

  28. این کامنت الزاما نقد نظر نویسنده نیست بلکه باز کردن یک مسئله مهم است.
    .
    در ارتباط با این قسمت در مقاله:
    .
    “این گرایش بر این باور است که «شرایط عینی انقلاب» از دوران اسپارتاکوس تا همین امروز در همه جای جهان وجود دارد و در نتیجه با سازماندهی بخشی از روشنفکران انقلابی که جان بر کف آماده «شهادتند» می توان ارتشی خلقی ساخت و ماشین دولتی را درهم کوبید و قدرت جدید را سازمان داد!”
    .
    مطمئنن آقای میتروی درست میگوید که با سازماندهی بخشی از روشنفکران بصورت ارتش خلقی نمیتوان شرایط عینی بردگی در جامعه را از بین برد.
    .
    اما آیا شرایط عینی از بین بردن بردگی از زمان اسپارتاکوس و یا قبل از آن وجود داشته؟
    .
    بنظر من وجود داشته. حال که وجود داشته، شرایط ذهنی اش چه می باشد؟ بطور کلی میتوان گفت ذهنیت کمونیستی و یا روشن تر ذهنیت اقتدارگریزانه در جامعه. اگر ذهنیت اقتدارگریزانه بوجود بیاید، اقتدارگرائی و عینیاتش هم مورد تعرض قرار میگرد. با غالب شدن اقتدارگریزی در جامعه، وجه آلترناتیو کارگری هم بر وجه سرمایه داری اش غلبه میکند.
    .
    البته یک نظر دیگری هم وجود دارد که انگلس و مارکسیستها مطرح میکنند به این صورت که شرایط پیدایش جامعه کمونیستی وابسته به پیدایش جامعه سرمایه داری میباشد و قبل از سرمایه داری چنین چیزی ممکن نبود. انگلس ذکر میکند که تولید خرد، پراکنده و فردی تحت مالکیت کوچک بر وسایل تولید دیگر از لحاظ تاریخی منتفی شده و تولید اجتماعی شده است. بعلاوه اجتماعی شدن تولید با مالکیت خصوصی بر وسایل تولید در تناقض است و هر گونه راه رهائی از بردگی مزدی برای کارگران مستلزم مالکیت اجتماعی است چون کارگران دیگر نمیتوانند مالکیت فردی بر وسایل تولید داشته باشند.
    .
    این بحث فوق توسط انگلس را میتوان بعنوان یک نوع ضرورت وجودی شرایط عینی بیان کرد. یعنی قبل از سرمایه داری، رهائی از بردگی ممکن نبوده چون تولید اجتماعی نشده بود.
    .
    اما این بحث انگلس از این لحاظ که چنین شرایط عینی تاریخی ضرورت دارد، درست نیست. در دوران برده داری اروپا، تولید بخشا اجتماعی بود. برده ها میتوانستند قدرت برده داران را بگیرند و همان تولید اجتماعی را تحت مالکیت جمعی ادامه دهند، قسمتهائی که فردی-خانوادگی بود، کماکان کمونیستی بود چون کارکننده خودش مالک وسایل تولیدش بود. چرا انقلاب کمونیستی در آن دوران ممکن نشد؟ نه چون شرایط مادی وجود نداشت، بلکه چون ذهنیت اقتدارگریزی وجود نداشت. پس وجه فنی و تولیدی شرط عینی محسوب نمی شود. در دوران فئودالی اروپا، یک فئودال چندین ده و شهرک رعیت نشین را تحت کنترل داشت. این شرایط عینی انقلاب علیه فئودالها بود. رعیتها میتوانستند فئودالها و دولتهای محلی و مرکزی شان را سرنگون کنند و زمینها را اشتراکی اعلام نمایند و بصورت شوراهای دهقانی آنها را مدیریت کنند، مثل اوکرائین بعد از سرنگونی دولت موقت. چرا نکردند؟ در اوکرائین کردند اما بلشویکها سرکوبشان کردند. جاهای دیگر نکردند نه چون شرایط مادی وجود نداشت، بلکه چون ذهنیت اقتدارگریزی وجود نداشت. پس وجه فنی و تولیدی شرط عینی محسوب نمی شود. در جامعه سرمایه داری فعلی، کارگران هر نهاد اقتصادی میتوانند قدرت سرمایه داران خود را در محل کار و زندگی بگیرند و دولت محافظ آنها را هم سرنگون کنند، چرا تا بحال نکرده اند؟ ؟ نه چون شرایط مادی وجود نداشت، بلکه چون ذهنیت اقتدارگریزانه وجود نداشت. پس اینجا هم وجه فنی و تولیدی شرط عینی محسوب نمی شود.
    .
    شرط عینی انقلاب کمونیستی، وجود سلطه انسان بر انسان است. پس شرایط عینی انقلاب کمونیستی، از همان دوران غلبه اقتدارگرائی در جامعه ماقبل شهری-دولتی بوجود آمد، یعنی سلطه یک عده بر عده ای دیگر بصورت اشکال عینی اقتدارگرایانه. این بحث، بحثی مربوط به انسان شناسی است نه فلسفی. آنچه که مسلم است، تمام اشکال سلطه (اقتدار) یعنی توانائی در اشاعه خرافات، درست کردن کار گروهی سلسله مراتبی، مردسالاری، بردگی مزدی و امپریالیسم (ناسوینالیسم، قومگرائی و نژادپرستی) باید با هم نقد و نفی شود و نه فقط یکی. هیچ چیز مضحک تر از این نیست که بگوئیم قربانیان اقتدار باید مدیون گروهی از اقتدارگرایان باشند چون شرایط مادی رهائی شان را فراهم میکنند. چنین چیزی أصلا وجود خارجی نداشته و نخواهد داشت. صاحبان اقتدار همیشه در پی درست کردن شرایط حفظ اقتدار خود بوده اند و خواهند بود. تنها راه رهائی از بین بردن این گرایش در جامعه است.

    .
    ضد-اقتدار

  29. آلترناتیو کارگری به معنای وجود کارگر و سرمایه دار است. سرمایه دار مانع کارگر نیست، منشا وجود کارگر است. آلترناتیو کارگری، برای همین، یعنی نفی خود، چون وقتی کارگر حاکم شود، سرمایه دار وجود نخواهد داشت و در نتیجه نه کارگر وجود خواهد داشت و نه سرمایه دار.
    .
    مثل الکتریسته. وقتی نه بار منفی هست و نه بار مثبت، الکتریسته وجود ندارد.
    .
    اقتدارگرائی هم مانع الترناتیو اقتدارگریزی در جامعه نیست، بلکه منشا وجودش است.
    .
    نکته مهم در اینجا این است که کارگر منشا وجود سرمایه دار نیست. سرمایه داران قشری بوده اند که بصورتی دیگر در جامعه قدرت داشتند (اقتدار داشتند) و خودشان و کارگران را با هم ساخته اند. کارگر خودش و سرمایه دار را نساخته چون قدرت نداشته، اگر قدرت داشت، خودش را نمی ساخت، یعنی سرمایه داری وجود نداشت.
    .
    تاریخ پیدایش اقتداگرائی و حاکمیت بر انسان هم همین منطق را دارد. منطق پیدایش سرمایه داران و کارگران در حقیقت جزئی از منطق وجود اقتدارگرائی در تاریخ و تکامل جامعه است. فرهنگ ساخته انسانهاست. این فرهنگ، اقتدارگرائی، تاریخ خاص خود را دارد و ساخته انسانهائی معین است.
    .
    ضد-اقتدار

  30. احتمالا نویسنده به خودش گفته است که نظرات ضد اقتدار در زیر مقاله قبلی اش نظرات یک آنارشیست بی سواد و نادان از تئوری و عمل است و فقط نق نق های شبهه انقلابی بدرد نخور، چون در این مقاله، کماکان مسئله ارگانیک بودن وضعیت اسارت بشر نادیده گرفته شده است.
    .
    قبل از نوشتن نظرم در مورد مقاله آقای میتروی، خلاصه نظر ایشون را در این مقاله، با درک خودم، و با رو دربایستی کمتر، می نویسم.
    .
    ##### خلاصه نظر آقای میتروی در این مقاله از دید من ######
    .
    موانع آلترناتیو کارگری (کارگری کمونیستی) در مقابل یک چیزی این روشن نیست چه چیزی در ایران را میتوان به موانع داخلی و خارجی تقسیم کرد. احتمالا منظور ایشون در مقابل روابط سرمایه داری است نه صرفا رژیم.
    .
    موانع خارجی، سرمایه داری جهانی و طبقات حاکم(“فئودال” سابق یا سرمایه داری رانتی)است که کلا ضد کمونیست می باشند. آنها هم شستشوی مغزی میدهند و هم سرکوب میکنند.
    .
    موانع داخلی، هم مارکسیستهای دست راستی (اصطلاح من) هستند و هم مارکسیستهای رادیکال (اینهم اصطلاح من)، مثل سازمان چریکهای فدائی خلق و یا حزب بلشویک و یا حتی مثلا حزب کمونیست چین.
    .
    راه حل:
    بوجود آمدن (نه بوجود آوردن) تشکلهای ضد سرمایه داری است، نه اتکا به دولت سازی بورژوا دموکراتیک و حزب اپوزیسیون مارکسیستی آن شدن، یا دولت سازی تک حزبی مارکسیستی.
    .
    ###### پایان درک من از مقاله آقای میتروی #######
    .
    .
    یک نکته مثبت مقاله در این است که مارکسیسم چپ و راست را عامل تضعیف مبارزات ضد سرمایه داری کارگران میداند.
    .
    نکته مثبت دیگر مقاله در این است که آلترناتیو کارگری را تشکل کارگری می بیند.
    .
    نظر من در مورد ایرادات مقاله:
    .
    ۱ – نقد نویسنده از مارکسیسم دست راستی و دست چپی محدود است. علت این محدودیت این است که او دارای مارکسیسم نوع خودش است. جدال او با مارکسیسم دست چپی و دست راستی، چه در عمل و چه در نظر، به نتیجه نخواهد رسید چون مارکسیسم به اندازه کافی گنگ هست تا اجازه ندهد درک یکسانی از آن حاصل شود – زیستن ذهن در چهارچوب افکار مارکس، زیستن ذهن در یک کلاف سردگم است. مرکز ثقل این گنگی در نظریه ماتریالیسم تاریخی مارکس قرار دارد. مارکس کلا هر گونه ابتکار عمل و اراده و خلاقیت در جامعه سازی را با ماتریالیسم تاریخی اش کشته است و تغییر اجتماعی را به قانون مادی مستقل از اراده انسانها موکول کرده، بگونه ای که فعالین فقط به قوانین تکامل تاریخی لبیک میگویند! نویسنده متوجه نیست که در حقیقت همین گنگی ناشی از ماده گرائی کور تاریخی در نظر مارکس است که وضع مارکسیستها را به اینجا کشانده.
    .
    ۲ – در راستای همان درک اشتباه مارکس از انسان و تاریخش، نویسنده در سه پاراگراف آخر مقاله اش به تناقض افتاده است و مارکسیستهای دیگر میتوانند با استناد به مارکسیسم خودشان، یعنی مارکسیسم بلشویکی و یا مارکسیسم سوسیال دموکراتیک، نظر او را نقد کرده و اذهان را در دور باطلی قرار دهند. در سه پاراگراف آخر، نویسنده از یک طرف میگوید به ایجاد تشکلات ضد سرمایه داری “اقدام” کنیم، بعد میگوید این تشکلات “در اثر … اراده … کارگران ” نیست و “شکل خواهد گرفت”. بعد این جمله خرافی که: “… این تشکل ها در روند ایجاد و گسترش تاریخی خود، شبکه سراسری را جهت کسب قدرت و مدیریت تولید و توزیع، بوجود خواهند آورد.” از اراده کارگران نیست! شکل خواهد گرفت! از کجا میدانید که بوجود خواهند آورد؟ علم غیب که ندارید، دارید؟ میتواند گفت بوجود نخواهند آورد و دنبال احزاب راه خواهند افتاد.
    .
    ۲ – باید بگویم که هر تشکلی که کارگران در طول حیات روابط سرمایه داری بوجود آورده اند، نه بعلت ضرورت پنهان و یا نهفته و بعد کشف شده مادی-تاریخی-تکاملی، بلکه بعلت ذهنیت خلاق کارگران علیه شرایطی که سرمایه داران بوجود آورده بودند و آورده اند، بوده است. دولت و بوجود آوردن شرایط رفاه و آسایش سرمایه داران هم بعلت خلاقیت خود آنها در ارتباط با وضعیت زندگی خودشان بوده است. سرمایه داران و سایر اقشار طبقات حاکم گذشته، بطور خلاقی در بدست گرفتن سرنوشت دیگران فعال بوده اند و جامعه اقتدارگرایانه دیروز و امروز را ساخته اند. وضع فعلی جامعه، محصوی نظر-عمل انسانهای اقتدارگرا در تاریخ است. سرمایه داران سرنوشت آتی زندگی خود را فعلا در دست دارند و این با اراده و عمل خودشان میسر بوده است نه خودبخودی بعلت مقلا “ضرورت تاریخی”.
    .
    ۳ – فعالیت اقتدارگرایان گذشته و امروز، فرهنگ اقتدارگرایانه بوجود آورده. مختصات این فرهنگ اینهاست:
    – اشاعه اعتقادات خرافی در محکومین اقتدار و حفظ حقایق در قشر و طبقه خود.
    – بوجود آوردن ساختار هرمی کنترل و کار و تولید و سیاست و بقیه.
    – مردسالاری.
    – بردگی (در دوران ما بردگی مزدی)
    – امپریالیسم (نژاد پرستی، قومگرائی، ناسیونالیسم)
    .
    ۴ – مقاله، بعلت درک محدود مارکسی از انسان و جامعه و تاریخ، نه فرهنگ اقتدارگرایانه جامعه و اجزائش، بلکه فقط رابطه کار و سرمایه را می بینید و بعلت همین محدودیت، نمیتواند پیشنهاد سازنده تری بدهد. روابط کار و سرمایه خودش ساخته شده توسط ذهن اقتدارگرایان است؛ در رقابت با هم و در وحدت با هم. اقتصاد خودش ساخته ذهن است برای همین تعیین کننده ذهنیات دیگر و اشکل عینی اشان نیست.
    .
    ۵ – رهائی از بردگی مزدی بخشی از رهائی از فرهنگ اقتدار است، نه تمام آن و نه عنصر تعیین کننده برای تمام آن. بردگی مزدی همانقدر بخش از فرهنگ اقتدار است که اشاعه خرافات، تشکل هرمی سازی، دولت سازی و ارتش سازی و مردسالاری و امپریالیسم سازی هست.
    .
    ۶- پس مانع آلترناتیو کارگری، نه صرفا مارکسیسم چپ و راست، بلکه ضعف خود مارکس و مارکسیسم است. ضعف های دیدگاه مارکس توسط مارکسیسم سازی از او به فاجعه و تخریب آزادی تبدیل شد و شده است. آنچه که درست درک نمی شود، مارکسیسم بهتر نیست، بلکه عدم درک درست و کافی وجود فرهنگ اقتدارگرایانه در جامعه می باشد. انقلاب یعنی شکل دادن ذهنی، عمدی و عملی به فرهنگ اقتدارگریزانه.
    .
    ۷ – آیا سرمایه داری جهانی جزء موانع شکل گیری “آلترناتیو کارگری ” است؟ بنظر من نه. سرمایه داری جهانی در اصل وجود فرهنگ اقئدارگرائی در جهان و تاریخ جامعه انسانهاست. این مانع نیست، این شرایطی هست که توسط اقتدارگرایان در تاریخ بوجود آمده و خودش به معنی نفی آزادی قربانیان است. پس مانع اصلی، ضعف خود قربانیان اقتدار از جمله کارگران است. ضعفهای دیگر، ضعف زنان، نژادها و ملیتها و قومها در ندیدن وجود فرهنگ اقتدارگرایانه در کل جامعه می باشد.
    .
    ۸ – راه حل به نظر من، فرا رفتن از دستگاه نظری مارکسی و دیدن و درک حاکمیت اقتدار بصورت وضعیت غالب فرهنگی در جامعه انسان است.
    .
    ۹ – آزادی از اقتدار تنها محصول ذهن و اراده و عمل قربانیان اقتدار خواهد بود. این بصورت شکل دادن به فرهنگ ضد اقتدار صورت میگیرد که کم و بیش صورت گرفته و ادامه دارد و در کارزار اینده میتواند بهتر شود. مطمئنن شخص مارکس و حتی بخشی از مارکسیسها در شکل گیری این فرهنگ سهیم بوده اند، اما مارکسیسم سازی و نظر غیر انتقادی به مارکس و بدتر دولت و حزب سازی مارکسی، جزء موانع شکل گیری فرهنگ اقتدارگریزانه بوده است.
    .
    ضد-اقتدار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>