پنج شنبه, ۲۳ اردیبهشت , ۱۴۰۰
   

Comments

هدف اصلی مبارزات زنان: سرمایه‌داری و مردسالاری / فرزانه راجی — 8 دیدگاه

  1. خیلی روشن است که باید ذهنیت سلطه گرایانه نفی شود تا شرایط ذهنی انقلاب واقعی ممکن شود. وقتی سلطه گری نفی شود، بطور اتوماتیک این روابط اجتماعی نیز نفی می شود:
    مردسالاری
    بردگی مزدی، سرمایه داری
    امپریالیسم
    قوم و نژاد پرستی
    جهل و خرافات مذهبی
    نفی سلطه گری و نتایج عینی و تاریخی لیست شده آن، در بالا، آنارشبسم است. تحقق عینی آنارشیسم جامعه ای است که در محل کار و زندگی اش،روابط انسانها بصورت شورائی اداره می شود و مالکیت خصوصی و دولتی بر وسایل تولید وجود ندارد.
    ازاینرو، دعوت به بوجود آوردن روبط و تشکلات شورائی زنان و کارگران واقعا انقلابی است بشرطی که مشروط به رهبری حزبی نباشد و یا پشت صحنه اش حزبی وجود نداشته باشد، اگر این شرط نباشد، کلاه برداری سیاسی مارکسیستی است.
    آنارشیست

  2. بجای ماده باید از طبیعت استفاده کرد. بجای ایدهالیست باید از کلمه خرافی استفاده کرد.
    .
    بجای ماتریالیست باید از طبیعتگرا استفاده کرد. خود مارکس در دست نوشته های اولیه اش از طبیعتگرائی صحبت میکند بعد از چند ماه، شاید بعلت تاثیر انگلس، از ماتریالیسم، که اشتباه بزرگی بود.
    .
    استفاده از واژه طبیعت بعنوان چیزی که هستی دارد علیه واژه ماورالطبیعه، که هستی ندارد، یک دیدگاه علمی است نه صرفا فلسفی. در علوم رایج امروز، یک پدیده ماورالطبیعه قابل اثبات نیست برای همین دور انداخته می شود. مفاهیم علمی از لحاط منطقی و استدلالی قابل بررسی و از لحاظ تجربی قابل محک هستند. مفاهیم فلسفی خیر. وقتی مفاهیم فلسفی وارد حوزه تجربی می شوند، دیگر تداوم ادارکی آنها به بحث و استدلال وابسته نیست بلکه باید محک تجربی بخورند تا تائید شوند و یا دور انداخته شوند، برای همین از حوزه فلسفه خارج می شوند. شناخت و آگاهی، علمی هستند نه فلسفی، چون حقیقت و یا شناخت فقط و فقط در تحلیل نهائی از تجربه و آزمایش می آیند.
    .
    آنارشیست

  3. از مارکس در مقاله آقای اخیر آقای رحمانی:
    http://www.azadi-b.com/?p=4901
    .
    «استثمار، ستم، تحقیر، تعصب دینی، جهل، خرافه و نژادپرستی همه پایه مادی دارند و نهادهایی نیز آن‌ها را نمایندگی و از آن‌ها دفاع می‌کنند …»‌(کارل مارکس)
    .
    وقتی مارکس میگوید پایه مادی دارد معلوم نیست منظور او چیست. اگر دقت کنید می بینید که مارکس استثمار را که وجه اقتصادی سلطه هست را هم ردیف تعصب دینی و … نژادپرستی قرار داده!
    .
    اگر “مادی” یعنی غیر “روحی”، ستم و تحقیر و تعصب دینی و خرافه و نژادپرستی، پایه مادی ندارد بلکه برعکس پایه در ذهنیت خلاق انسان دارد، یعنی ابداع می شود و بر طبق طرحی از پیش پرورش داده میشود و اعمال می گردد. استثمارگری، یعنی دستبرد به محصول کار دیگری و آن را با روشها و یا حیله های مختلف به خود منتقل کردن و قربانی را از آن بخشا محروم کردن.
    .
    اگر منظور از “مادی” این است که این ستمها برای مقاصد اقتصادی است، یعنی اگر منظور او از مادی یعنی اقتصادی، اول اینکه استثمار نباید در این لیست باشد. دوم اینکه بازهم باید گفت: اگر مادی یعنی غیر “روحی”، مقاصد اقتصادی خودشان پایه در ذهنیت انسان دارند، یعنی محصول ابداع و اختراع و طرح و غیره هستند.
    .
    مارکس بدرستی رابطه بین ذهنیت و عینیت و ارتباط آن با زندگی و کار را در ذهنش فرموله نکرد.واژه هائی که او استفاده میکند پایه در فلسفه دوالیستی ما قبل هگل دارند. یعضی از مارکسیستها میگویند مارکس هگلی بوده، بنظر من اینطور نیست. واژه های مارکس واژه های دوالیستی هستند گوئی چیزی بنام “روح” وجود دارد که “مادی” نیست. این دید در انگلس عمیق تر است. مثلا انگلس میگوید تفوق روح بر ماده و یا ماده بر روح. در اینجا باید ابتدا روح و ماده از لحاظ هستی شناسی دو چیز متفاوت باشند که بتوان رابطه آنها را تعیین کرد. برای همین کنه دیدگاه انگلس بر اساس دوالیسم شکل گرفته نه مونیسم، هر چند سعی میکند اینطور نباشد. این مسئله در تفسیر جامعه و تاریخ بسیار پر اهمیت و بهتر بگوئیم مخرب میگردد.
    .
    آنارشیست

  4. در نقد نظر من در این کامنتها ممکن است بگویند که من ایدالیست هستم چون برای توضیح مناسبات انسانها اول ذهن را علت میدانم.
    .
    پاسخ:
    .
    اگر کشف روابط علمی (روابط قانونمندی میان پدیده ها) که کاری است فکری نه الهام شده، ایده الیسم است، آری من ایده الیست هستم. اگر ایده الیسم یعنی اینکه انسانها انجام کاری را که میکنند ابتدا در ذهن می پرورانند، آری من ایده الیست هستم.
    اگر ماتریالیسم یعنی اینکه کشف قوانین علمی (قانونمندی روابط پدیده ها) بدون فکر کردن و بدون هدف، الهام شده در روند کور پراتیک و اعمال خودبخودی و تهیجی، من ماتریالیست نیستم.
    .
    اگر ایده الیسم یعنی اعتقاد به ماورالطبیعه (وجود چیزهائی ماورای طبیعت)، من ایده الیست نیستم. اگر ماتریالیسم یعنی اعتقاد به اینکه همه چیز عالم طبیعی است از جمله انسان و ذهنش، من ماتریالیست هستم.
    .
    توجه به اقتصاد نه کسی را ایده الیست میکند و نه ماتریالیست. در اقتصاد هم خلاقیت و کار ذهنی وجود دارد و هم نیاز طبیعی. هیچ عنصر غیر اردادی در تولید و ایجاد مناسبات وجود ندارد. ارتجاعیونی که میگویند ایده الیست هستند، در واقع چون توجه اکید بر اقتصاد دارند، قاعدتا باید ماتریالیست باشند. به اینکه آنها خلاف اینرا تبلیغ میکنند کاری نداشته باشید، توجه کنید که در عمل چه میکنند و عمل آنها از چه ذهنیتی برخاسته.
    .
    ذهن و طبیعت دو چیز متفاوت نیستند. نیازهای طبیعی بصورت ذهنی در می آیند و پیدایش این نوع ذهنیت ها مکانیسم طبیعی دارد، فکری که در پی رفع نیازهاست نیز روندی ذهنی است که مکانیسم طبیعی دارد.
    .
    تمام اینها از لحاظ علمی قابل آزمایش و اثبات هستند، مخصوصا از لحاظ هستی شناسی یعنی اینکه بگوئیم وجود دارند، وجودشان طبیعی است یا خیر و غیره.
    .
    آنارشیست

  5. در میان مارکسیستهای ایرانی، گرایش لغو کارمزدی هست که از بقیه درک درست تری به قضایا دارد، اما در مقاله اخیری که در وب سایتشان گذاشته اند،متعلق به حدود ده سال پیش: http://www.simayesocialism.com/?p=834 در ارتباط با مورد ۸ مارس، میخوانیم:
    .
    “اگر این واقعیت ها را در مورد اسلام بپذیریم، آنگاه باید به یک حقیقت مادی جهانشمول، به صحت آنچه فحوای واقعی ماتریالیسم پراتیک و انقلابی است نیز اعتراف و توجه کنیم. باید قبول نمائیم که ریشه واقعی هر شکل نابرابری، شالوده اصلی هر نوع ستمکشی و پایه و مایه هر فرم مسلوب الحقوق بودن انسان ها از جمله بی حقوقی مضاعف زنان نه در روبنای دینی و ایدئولوژیک و مرامی خاص که در عمق شیوه تولید مسلط هر عصر نهفته است. ایدئولوژی ها یا ادیان، سوای مه آلودگی های متراکم تبخیر شده از دل شرائط اقتصادی و اجتماعی و روابط تولیدی حاکم در اعصار مختلف تاریخ، هیچ چیز دیگری نیستند.”
    از آقای ناصر پایدار، ۲۰۱۰
    .
    دقیقا همین ماتریالیسم پراتیک مارکسی هست که جنبش کمونیستی کارگری را تخریب کرده است.
    .
    اول اینکه چیزی بنام روبنا و زیربنا از لحاظ علمی قابل تشخیص و تمایز نیست و این بحث مارکس آلوده به فلسفه بافی است. حتی در دیدگاه هگل هم روبنا و زیر بنای وجوع نهائی هستی نیستند بلکه وجهی از یک کلیت کوچک هستند. البته به فلسفه کار نداریم.
    .
    دوم اینکه، ایدئولوژی بر عکس نظر مارکس در حقیقت بخش تعیین کننده سلطه گری و بوجود آوردن مناسبات مورد نظر سلطه گران و استثمار کنندگان است. سلطه گری و استثمارگری واقعیاتی طبیعی نیستند، بلکه ساخته ذهن کسانی هستند که برای منافع و برتری خود آنها را پرورش داده اند و دائم میدهند. انسانها خودبخود ابزار برای سلطه داشتن بر بخشی از طبیعت نمی سازند. همینطور هم انسانها خودبخودی مناسبات سلطه گرانه برقرار نمیکنند، بلکه مناسبات سلطه گرانه، پیدایش مالکیت خصوصی و محروم کردن انسانهای دیگر در داشتن وسایل تولید و استقلال فردی و اجتماعی، عامدانه و بر اساس طراحی های ذهنی، و کلا هدفمند هستند. درست کردن عقاید خرافی و تلقین آن، درست کردن قانون و دولت و ارتش هیچکدام خودبخودی و طبیعی نبوده اند. خود مروجین عقاید ارتجاعی به عقایدی که ترویج میکنند اعتقاد ندارند، اگر اینطور بود، جناب خامنه ای از طب متکی به تکامل-ژنتیکی برای بقای خود استفاده نمیکرد و به همان ممنوع کردن آن در مدارس وفادار بود. مارکس و آقای پایدار عقایدی را که ارتجاعیون ترویج میکنند را عقاید ارتجاعیون میداند نه عقاید فقط برای توده ها. این مطلب را هگل هم تشخیص داده بود و او کلا مذهب و داستانهایش را معرف خداواری میداند و نه درک استدلالی و علمی از آن. او معتقد بود که این داستانهای برای توده هائی است که در وضعیت درک علم و فلسفه نیستند و به آنها کمک میکند تا به اصل خداواری نزدیک شوند نه دور.
    .
    خود اسلامیون حاکم برای حفظ حکومتشان دائم از علم استفاده میکنند ولی به توده ها خرافات می آموزند. آیا دولت و مجلس از طریق آمار و حساب و کتابهای علمی پیشرفته وضعیت طبقه کارگر را مطالعه نمیکند؟ آیا پروژه های اتمی علمی نیستند؟ سرمایه داری جهانی چطور؟ آنها هم غیر علمی و غیر ارادی جهان را کنترل میکنند؟ میدانیم خیر. اما ببینید که چه عقاید خرافی ی را در مدارس ترویج میکنند.
    .
    پس، برعکس نظر مارکس و آقای پایدار، ایدئولوژی نقش کلیدی در بوجود آوردن مردسالاری و استثمار نیروی کار دارد. بعلاوه، اگر اینطور نبود، نه مارکس و نه مارکسیستها میلیونها مقاله و کتاب نمی نوشتند.
    .
    اما اینکه گول ایدئولوژی را نباید خورد و نفی سلطه گری را به آن نباید محدود کرد درست است، و درست تر این است که چه وجه علمی تولید و چه وجه مدیریتی سلطه گرانه آنرا که سیاسی است را از هم جدا نبینیم و فکر نکنیم که رشد نیروهای مولده معجزه میکند و ایده ها و اراده انسانها مناسبات بوجود نمی آورد. ایندو با هم معنا دارند و مستقل نیستند که یکی را زیر بنا و دیگری را رو بنا دیده و در این توهم باشیم که ساخت زیربنا یطور اتوماتیک اشکال روبائی اش را بوجود می آورد، خیر.
    .
    کلا، مناسبات سلطه گرانه (مردسالاری و سرمایه داری و غیره) همیشه دو وجه بهم پیوسته و وابسته دارد که یکی وجه تولیدی و معیشتی است و دیگری وجه مدیریتی آن. هر دو وجه ساخته عقیده و اراده انسانهاست.
    .
    در جامعه مورد نظر آنارشیستی و کمونیستی، هر دو تغییر پیدا میکند نه یکی. در وجه تولیدی و معیشتی، افراد چیزهائی تولید میکنند و به روشهائی تولید میکنند که بحال بشریت مضر نیست، پس خود هدف تولید و نوع آن تغییر میکند. در بعد مدیریتی، انسانها روابط خود را بگونه ای می سازند و برقرار میکنند که سلطه گرانه نیست، یعنی باید و آتوریته در کار نیست بلکه روابط، چه تولیدی و چه بعد از مصرف، پس از گقت و شنود و اجماع شکل میگیرد. در جامعه سلطه گرانه امروز، اولی در راستای منافع سلطه گر انجام می شود و دومی عامدانه و با اراده سلطه گر صورت میگیرد. ایدئولوژی، در اینجا نقش فریبکاری و تلقین نظر و شستشوی مغزی را ایفا میکند. نظر طبقات حاکم (طبقه مرد در مردسالاری و طبقه سرمایه دار در سرمایه داری) اتفاقا بسیار “مادی” است و از مارکس هم مادی تر و پراتیک تر، آنچه که تبلیغ میکنند و خودشان عمل نمیکنند، “غیر مادی” است.
    .
    در حاشیه:
    { بحث فلسفی پایان ندارد، من در اینجا فقط به علم مراجعه کرده ام نه فلسفه. تمام مسائل فلسفی یا پاسخ علمی دارند و یا اگر ندارند مسائل بدرنخوری هستند.}
    .
    آنارشیست

  6. این قسمت را روشن بیان نکردم.
    علت لاس زدن مارکسیستها با بورژوازی در پارلمانها و یا درست کردن سرمایه داری دولتی همین اعتقاد به انقلابی بودن رشد نیروهای مولده است نه نیروی مقاومت علیه سلطه گری، برای همین از سلطه گری برای رشد نیروهای مولده استفاده می شود تا مثلا شرایط اقتصادی آزادی بشر ممکن کردد. این کاملا مارکسیسم را سیاسی، دولتی و ارتجاعی کرد و میکند توضیح دهنده وضعیت ذهنی و روحی مارکسیستهای امروز هم هست.
    آنارشیست

  7. بعلاوه، زنان فمنیست مارکسیست کماکان مجبورند سلسله مراتب حزبی مردسالاری را نپذیرند و از حزب بیرون بیایند و یا در دو تشکیلات فعالیت کنند تازه اگر تشکیلات خودشان سلسله مراتبی و بر اساس سلطه “تئوری” بر توده “بیسواد” زن نباشد. راه حل آنارشیستی راه حل بهتر و درست تر و متناسب با جامعه بی طبقه و آزاد است چون در آن سلسله مراتب و جنسیت وجود ندارد. تنها شرط عضویت در تشکل آنارشیستی نفی سلطه گری است. برای همین مهم نیست که یک فرد بورژوای فمنیست است و یا کارگر مارکسیست هوادار دولت و حزب و پارلمان، هر دو با اعتقادات خود، خودشان را نفی میکنند و به جامعه کمونیستی آنارشیستی تعلق ندارند. پیروی از مارکسیسم ره به ناکجا آباد است. آنارشیست

  8. بنظر من منطق درست برخورد به وضعیت زنان در آنارشیسم وجود دارد نه در افکار مارکس و انگلس.
    .
    نکته درست و جالب اول مقاله نظام دانستن مردسالاری است که من فقط همین یکی دو ماه پیش به این نتیجه رسیدم اما نویسنده ذکر کرده که مقاله اش متعلق به یک سال پیش است. آفرین به او.
    .
    مشکلی که دید مارکسی به مسئله زن پیدا میکند این است که نمیتواند تناقض بورژوا بودن و انقلابی بودن (فمنیست) را بروشنی حلاجی کند و آن در این مقاله هم هست.
    .
    راه حل آنارشیستی این است که استثمار و نظامهای بهره کشی را، مثل مردسالاری و سرمایه داری، از تمایل سلطه گرانه در انسان دید نه محصول رشد نیروی های مولده و مناسبات تولیدی مستقل از اراده انسانها. تمایل به سلطه گری محصول مناسبات تولیدی نیست بلکه محصول تکامل پرایمیتها و پیدایش خلاقیت در آنهاست که یکی از آنها انسان امروز است. انسانها همانطور که بخشی از طبیعت را تحت سلطه خود قرار دادند تا بقا و رفاه پیدا کنند، به همانگونه به ایجاد قرار ها و قواعد و سنن و عرف روی آوردند که عناصر اصلی فرهنگ است. سلطه گری نیز بعنوان یک راه حل برای رفاه بعنوان یک انتخاب وارد فرهنگ سازی شد و تکامل یافت. فقط ابزارهای تولید محصول ابداعات بشر نیستند بلکه مناسبات میان انسانها نیز از ابداعات لازمه برای بقا و رفاه می باشد. به این آخری، سلطه گری و کنترل سرنوشت دیگری برای رفاه خود، اضافه شد و جامعه طبقاتی بتدریج شکل گرفت، از جمله مردسالاری به عنوان یک مناسبات اقتصادی اجتماعی که به برده داری بسیار نزدیک است، چون در ان کماکان مالکیت بر جسم دیگری وجود دارد و یکی از زشت ترین روابط انسانی است.
    .
    با تمرکز بروی روانشناسی سلطه گری در انسان، مسئله آزادی دیگر نه استثمار است و نه جنس مذکر، بلکه روحیه سلطه گری است. مناسبات اقتصادی استثماری محصول این ذهنیت است. از اینرو به زن بورژوا و کارگر مرد سالار میتوان گفت ارتجاعی و تکلیف مبارزه همه ما، بردگان مزدی و زنان با ارتجاع روشن است. این در عین حال اتحاد قربانی ها با سلطه گران و استثمارگرانشان را هم توضیح میدهد. اگر بجای گمراهه رشد نیروهای مولده و مناسبات تولیدی ، یعنی ماتریالیسم تاریخی، اصل بردگی بشر، زن و مرد، درست تشخیص داده میشد، که چنین تشخیصی عمدتا در اختیار آنارشیستها بود، نه لاس زدن مارکسیستها با بورژواها در پارلمانها وجود داشت و نه دولت تک حزبی فاشیستی استالینی-مارکسیستی و نه چند دستگی و دشمنی مارکسیستها با هم و انتقال به طبقه کارگر.
    .
    آنارشیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

Page generated in 2,145 seconds. Stats plugin by www.blog.ca
رفتن به نوار ابزار