چند مطلب از چریکهای فدایی خلق ایران
مستند “ترانه” و بازتولید “اعتراض بیخطر”
پخش مستند “ترانه”، روایت زندگی سینمائی و اجتماعی ترانه علیدوستی، بازیگر سینمای ایران که توسط پگاه آهنگرانی در گفتگوئی با ترانه علیدوستی به تازگی از شبکهی بی بی سی پخش شد، بار دیگر موجی از بحث، جدل و صفبندیهای آشنای طبقاتی را در فضای سیاسی و رسانهای سبب شد. مطابق انتظار، این مستند، نه برای روشنکردن ریشههای ستم و مناسبات ظالمانه حاکم، بلکه برای بازتولید یک “سوژهی امن”، یک چهرهی قابل مصرف و یک روایت بیخطر از “اعتراض” ساخته شده است. آنچه بار دیگر عیان شد، نه قدرت افشاگرانهی این مستند، بلکه میزان آمادگی بخشی از اپوزیسیون و بهویژه چپنماها برای بلعیدن همان روایتهای صیقلخوردهی رسانههای امپریالیستی می باشد.
در واقع مسئله نه مستند “ترانه” است و نه حتی “ترانه علیدوستی” بهمثابه یک فرد یا بازیگر. ترانه علیدوستی میتواند بازیگر قابلی هم باشد؛ و هست. او بیش از بیست سال است که در همین نظم مسلط فرهنگی، سیاسی و طبقاتی به مثابه یک هنرپیشه، نقش بازی کرده، رشد کرده و دیده شده است. او در کنار چهرههایی کاملاً همسو با حاکمیت – از جمله شهاب حسینی، نوچهی بیچونوچرای خامنهای – در پروژهای مانند “شهرزاد” ایفای نقش کرد؛ سریالی که بیاغراق توانست بخش وسیعی از جامعه را برای چند سال در ملودرام، نوستالژی و انجماد سیاسی نگه دارد و دقیقاً همان کاری را انجام دهد که صنعت فرهنگ حاکم باید بکند: سرگرمسازی، تخدیر و عقبراندن اذهان از واقعیت عریان استثمار و ستم و سرکوب.
پس مشکل، شخص ترانه نیست. همانطور که مشکل، بی بی سی یا دیگر پروژههای رسانهای مشابه هم نیست. آنها دقیقاً در راستای منافع، جایگاه و اهداف طبقاتی و ژئوپولیتیک خود عمل میکنند. رسانههای امپریالیستی مأموریت دارند اعتراض را شخصیسازی کنند، سیاست را اخلاقی کنند و مبارزه را به روایتهایی فردمحور، بیریشه و بیخطر فرو بکاهند. این نه خطاست و نه انحراف؛ این در شرایط کنونی منطق درونی سیستم سرمایهداری است.
اما فاجعه از جایی آغاز میشود که چپنماهای وطنی وارد میدان میشوند؛ همانها که در ستایش ترانه، گوی سبقت را از خود بیبیسی میربایند. همانها که بهجای نقد ساختار، به پرستش چهرهها پناه میبرند. همانها که پس از ۴۷ سال تجربهی شکست، سرکوب و بنبست، هنوز هم بهجای تحلیل طبقاتی و سازمانیابی با افق انقلابی، دنبال “قهرمان” میگردند.
مشکل ما عمیقتر از یک مستند یا یک بازیگر است. مشکل ما فمنیستهای چپنمایی هستند که امروز اسطورههایشان نرگس محمدی، سپیده قلیان، نسرین ستوده و حالا ترانه علیدوستی است؛ چهرههایی که آگاهانه یا ناآگاهانه – در چارچوب گفتمانی حرکت میکنند که نهایت افقش “حقوق بشر” به روایت غرب، “آزادیهای فردی” و اصلاحات درون نظم موجود است. البته اشتباه نشود اصلاحات در درون یک نظام نه تنها مردود نیست بلکه میتواند به سود مردم هم باشد. اما همه مسأله بر سر آن است که اصلاحطلبان و از جمله فمنیستهای چپنما همه تلاششان لاپوشانی این واقعیت است که در ایران تحت سلطه رژیم جمهوری اسلامی و نظام سرمایهداری حاکم بر کشور، کمترین اصلاحات در نظام موجود امکان پذیر نیست. لاپوشانی این واقعیت است که در جامعه تحت سلطه ایران حتی خواستهای اصلاح طلبانه تنها با برهمزدن مناسبات تولید، مالکیت و قدرت متحقق میشود.
ترانه، با تمام وزن رسانهایاش درست در چهارچوب اصلاحطلبی و علیه تغییر اساسی و رادیکال در نظام موجود، در مصاحبه اخیرش عملاً جانی تازه در جسد بیافقِ “انقلاب زنانه” و شعار “زن، زندگی، آزادی” دمید؛ شعاری که از همان ابتدا با سایه انداختن و کوشش در کنار زدن شعارهای مردمی برای رهائی از ستمهای اقتصادی و اجتماعی به پروژهای بیدندان و بیخطر بدل شد. تبلیغات رسانههای امپریالیستی پیش از هر چیز، نه بر تودههای آگاه، بلکه بر چپنماهای مفلوک اثر میگذارد؛ کسانی که سالهاست تحلیل طبقاتی را با هیجان اخلاقی و سلبریتیپرستی جایگزین کردهاند.
در شرایطی که امروز اکثریت زنان ایران زیر بار فقر ساختاری، گرانی افسارگسیخته، بیکاری مزمن و بیخانمانیِ فزاینده در حال لهشدن هستند، سخن گفتن از “انقلاب زنانه” بدون تعرض به ریشههای اقتصادی ستم، چیزی جز فریب نیست. زنانی که هر روز با سفرههای خالی، اجارهخانههای غیرقابل پرداخت، حذف از بازار کار رسمی، کارهای بیثبات و دستمزدهای تحقیرآمیز دستوپنجه نرم میکنند، قربانی مستقیم یک نظام اقتصادی غارتگر و نابرابرند؛ در حالی که بسیار بیشتر از امثال ترانه علیدوستیها از کمبود آزادیهای فردی رنج میبرند. زنی که برای زندهماندن مجبور است چند شیفت کار کند، زنی که با فرزندانش در حاشیهی شهرها، یا پشتبامها زندگی میکند، با مستند، نمادسازی و اشکریزی رسانهای رها نخواهد شد. رهایی او تنها از مسیر درهمشکستن مناسباتی میگذرد که زنان را در ابعاد وسیع در مرداب فقر و فلاکت قرار داده و بیخانمانی را بازتولید.
ترانه، وقتی از “انقلاب” سخن میگوید، بهخوبی میداند که خواستهاش چیزی فراتر از گسترش آزادیهای فردی در چهارچوب همان سیستم نابرابر نیست که عملاً دستیابی به آن را غیرممکن ساخته است. “انقلاب زنانهای” که قرار است مشکلات زنان را حل کند، اما حتی یک بار هم توضیح نمیدهد چگونه ممکن است در جامعهای طبقاتی فقط “نیمی از جامعه” بدون تعرض به کل ساختار قدرت و سرمایه، به رهایی برسد.
امروز مسئله نه نقد از عملکرد یک بازیگر است و نه حمله به یک مستند؛ مسئله انتخاب صف است. یا در صف زنان و مردانی که زیر چرخهای فقر، گرانی، بیخانمانی و استثمار له میشوند میایستیم، یا در صف روایتهایی که رنج را زیبا، اعتراض را بیخطر و انقلاب را به ژست اخلاقی تقلیل میدهند. در جامعه ما هر جنبشی که از مبارزه طبقاتی بترسد، هر “انقلابی” که به مالکیت و قدرت دست نزند، و هر چپی که بهجای سازمانیابی به سلبریتی آویزان شود، نه نیروی رهایی، که بخشی از ماشین مهار و انحراف است. تاریخ نه با مستند ساخته میشود، نه با نماد، تاریخ را گرسنگان، بیخانمانها و ستمدیدگانی میسازند که وقتی به آگاهی طبقاتی و سازمان یابی انقلابی برسند، دیگر اجازه نمیدهند رنجشان ابزار پروژههای رسانهای شود. اینجاست که خط تمایز روشن میشود: یا رهاییِ ریشهای، یا تداوم فریب با چهرهای زنانه و زبانی ظاهراً مردم پسند.
سارا نیکو
27 دسامبر 2025
***************************
یوهان ویمَن[1]
استراتژی جدید امنیتی ایالات متحده آمریکا
از ژاندارم جهانی تا سرکرده مافیا
درجشده در نشریه “پرولتر[2]“، ارگان حزب کمونیست سوئد
دوشنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۲۵، ۳ دیماه ۱۴۰۴
برگردان به فارسی از نادر ثانی
در اواسط ماه دسامبر، کاخ سفید استراتژی جدید امنیت ملی آمریکا را منتشر کرد. در این سند تقریباً ۳۰ صفحهای، نقش پیشین ایالات متحده آمریکا به عنوان پلیس عمومی جهانی امپریالیسم کنار گذاشته شده است. در عوض، تصویر یک سرکرده مافیای حریصتر نمایان میشود که در درجه اول میخواهد به اوضاع خانه خودش رسیدگی کند.
استراتژی جدید امنیت ملی با انتقاد از سیاست امنیتی قبلی آمریکا آغاز میشود:
“پس از پایان جنگ سرد، نخبگان سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا خود را متقاعد کردند که سلطه دائمی ایالات متحده بر سراسر جهان به نفع کشور ما است. با این حال، مسائل دیگر کشورها تنها زمانی به ما مربوط میشود که فعالیتهایشان مستقیماً منافع ما را تهدید کند.”
نویسندگان مینویسند که سرمایهگذاری نخبگان بر تجارت آزاد جهانی، طبقه متوسط ایالات متحده آمریکا و پایه صنعتی که زیربنای وضعیت این کشور به عنوان یک قدرت بزرگ نظامی و اقتصادی بوده را تحلیل برده است. ایالات متحده آمریکا در این مدت سازمانهای بینالمللی را پرورش داده و حمایت کرده، سازمانهایی که امروز آشکارا با ضدآمریکاییگری اداره میشوند.
متحدان ایالات متحده آمریکا متهم شدهاند که هزینههای نظامی خود را بر دوش ایالات متحده و مالیاتدهندگان آن انداختهاند. آنها ایالات متحده را وارد جنگها و درگیریهایی کردهاند که در واقع اهمیت کمی برای خود ایالات متحده داشته است.
به گفته این سند، سیاست قبلی ناپایدار بود و بر یک تناقض ذاتی استوار بود:
“به طور خلاصه، نخبگان ما نه تنها به دنبال هدفی اساساً نامطلوب و غیرممکن بودند، بلکه با انجام آن، ابزار لازم برای دستیابی به آن هدف را نیز تضعیف کردند: ماهیت ملت ما، که قدرت، ثروت و شرافت آن بر آن بنا شده بود.”
در متن آمده است که دونالد ترامپ و دولت او مسیر جدیدی برای سیاست خارجی و امنیتی کشور ترسیم کردهاند. هدف، هموار کردن راه برای یک عصر طلایی جدید برای ایالات متحده است. اما این مسیر جدید به طور مشخص چه معنایی دارد؟ چگونه با راه قدیمی تفاوت دارد؟
هیچ تردیدی نیست که آمریکا تحت رهبری دونالد ترامپ میخواهد به قدرتمندترین نیروی نظامی جهان، شامل هر دو سلاح هستهای و متعارف، ادامه دهد:
“ما میخواهیم قدرتمندترین، مرگبارترین و از نظر فنی پیشرفتهترین نیروی نظامی جهان را استخدام، آموزش، تجهیز و مستقر کنیم تا از منافع خود محافظت کنیم، جنگ را بازداریم و در صورت لزوم، آنها را به سرعت و قاطعانه با کمترین تلفات ممکن برای نیروهای خود ببریم.”
دولت جدید ریاست جمهوری همچنین میخواهد ایالات متحده پیشرفتهترین و نوآورترین اقتصاد سرمایهداری جهان، با قویترین پایه صنعتی و بخش انرژی جهان باشد. بنابراین، هر گونه صحبت بازدارنده در مورد تغییرات آب و هوایی و انتشار صفر رد میشود.
سند حاضر برنامهای، یک استراتژی، برای چگونگی دستیابی ایالات متحده به این اهداف ارائه میدهد. این استراتژی هم شامل اصول کلی، اولویتها و هم دستورالعملهای مشخصتر برای مناطق مختلف جهان است. متن این برنامه را با شعار “آمریکا اول!” خلاصه میکند.
یک عنصر مرکزی در برنامه استراتژیک، صنعتیسازی مجدد ایالات متحده آمریکاست. از طریق تعرفهها، معافیتهای مالیاتی و مقرراتزدایی، شرکتها ترغیب میشوند تا به خانه بازگردند و در ایالات متحده سرمایهگذاری کنند. این امر به ویژه برای صنایع تولیدی مرتبط با تولیدات نظامی مهم است. این استراتژی باید “با کاهشهای تاریخی مالیات و مقرراتزدایی، آزادی اقتصادی را به شهروندان ما بازگرداند و ایالات متحده را به مکان اصلی برای انجام کسبوکار و سرمایهگذاری تبدیل کند.”
“آمریکا اول” همچنین به معنای کنارهگیری یا کمرنگ کردن تعهد ایالات متحده در سازمانهای بینالمللی است. در جایی که ایالات متحده در آنها باقی میماند، این کشور باید تلاش کند که این سازمانها تحت تأثیر قرار گرفته و اصلاح شوند تا بهتر به منافع آمریکا خدمت کنند.
در تابستان ۲۰۲۵، کشورهای ناتو متعهد شدند هزینههای نظامی خود را به پنج درصد از تولید ناخالص داخلی افزایش دهند. این امر در سند به عنوان نمونهای از رهبری موفق ترامپ تمجید شده است. در واقعیت، این مسئله مربوط به این است که ایالات متحده آمریکا دیگر توانایی تحمل یکجانبه هزینههای امپریالیسم را ندارد.
“روزهایی که ایالات متحده مانند اطلس از کل نظم جهانی حمایت میکرد، به پایان رسیده است. در میان متحدان و شرکای فراوان ما، دهها کشور ثروتمند و پیشرفته وجود دارند که باید مسئولیت اصلی مناطق خود را بر عهده بگیرند و سهم بسیار بیشتری در دفاع جمعی ما داشته باشند.”
در رابطه با محیط بینالملل، استراتژی جدید امنیتی آمریکا کاملاً آغشته به منافع تجاری و بازرگانی است. گفته میشود که آمریکا باید به دنبال تجارتی متعادل و متقابل باشد. برای تداوم امپراتوری، اطمینان از زنجیرههای تأمین حیاتی و دسترسی به معادن نادر اساسی است.
استراتژی امنیت ملی، پیشنیازهای امپریالیسم ایالات متحده را قاره به قاره بررسی میکند. این استراتژی بر اساس اولویتبندیهایی است که دولت ترامپ مهمترین و ارزش سرمایهگذاری میداند. در اینجا برخی تغییرات واضح نسبت به سیاست قبلی ایالات متحده وجود دارد.
برنامه استراتژیک جدید به طور ویژه بر اهمیت نیمکره غربی تأکید میکند. ایالات متحده آمریکا از قرن نوزدهم، آمریکای لاتین را حیاط خلوت خود دیده است. اکنون این قاره، مانند بقیه آمریکا، دوباره در کانون توجه قرار میگیرد. دکترین کلاسیک مونرو که آمریکای لاتین را حیاط خلوت ایالات متحده میدید باید احیا گردد.
گرایش سیاسی جدید در حال حاضر در سیاست تهاجمی ایالات متحده آمریکا علیه ونزوئلا و چندین کشور دیگر در آمریکای لاتین آشکار است. همچنین در اظهارات تحریکآمیز علیه کانادا و گرینلند ظاهر میشوند. در اینجا، همه ضدامپریالیستها باید آماده باشند که انتظار حملات تازهتر و بیشتری میرود.
کاخ سفید از یک دستورکار کلاسیک امپریالیستی پیروی میکند. شرکتهای ایالات متحده باید بر کل اقتصاد قاره و منابع طبیعی آن تسلط محکمی داشته باشند. دولت این کشور باید اطمینان حاصل کند که نفوذ سیاسی و نظامی دارد. داراییهای کلیدی استراتژیک و جغرافیایی باید کنترل شوند.
قدرتهای بزرگ اقتصادی، سیاسی و نظامی دیگر (مانند چین و اتحادیه اروپا) باید تا حد امکان دور نگه داشته شوند. به هیچ وجه نباید به قدرتهای بزرگ غیرآمریکایی اجازه داده شود زیرساختهای مهم را بسازند و کنترل کنند. دستورالعملها به دستگاه اداری آمریکا واضح است:
“محافظت موفقیتآمیز از نیمکره ما همچنین نیاز به همکاری نزدیکتر بین دولت ایالات متحده آمریکا و بخش خصوصی ایالات متحده دارد. تمامی سفارتهای ما باید از فرصتهای تجاری بزرگ در کشور خود، به ویژه قراردادهای بزرگ دولتی، آگاه باشند. هر کارمند دولت ایالات متحده که با این کشورها تعامل دارد، باید درک کند که بخشی از کار آنها کمک به شرکتهای ایالات متحده برای رقابت و موفقیت است.”
اینکه دونالد ترامپ میخواهد صنایع را به ایالات متحده بازگرداند و نگاه را به نیمکره غربی معطوف کند، درباره تضمین پایه قدرت خود و رسیدگی به خانه خود است. اما این کشور چگونه باید با رقابت چین و قدرت فزاینده آن برخورد کند؟ مشکل ایالات متحده اینگونه تعریف شده است:
“رئیسجمهور ترامپ به تنهایی بر بیش از سه دهه فرضیات نادرست ایالات متحده درباره چین خط بطلان کشید: اینکه با گشودن بازارهای خود به روی چین، تشویق شرکتهای ایالات متحده به سرمایهگذاری در چین و برونسپاری تولید خود به چین، ورود چین به آنچه ‘نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد’ نامیده میشود را تسهیل میکنیم. این اتفاق نیفتاد. چین ثروتمند و قدرتمند شد و از ثروت و قدرت خود برای نفع قابل توجه خود استفاده کرد.”
در این سند چین به رقابت ناعادلانه متهم شده است. از طریق یارانههای دولتی و یک ارز کمارزش، کالاهای چینی ارزانتر میشوند که منجر به مازاد تجاری نسبت به ایالات متحده میشود. علاوه بر این، چین هم تولید و هم زنجیره تأمین فلزات کمیاب خاکی را کنترل میکند.
“در آینده، ما تعادل را در روابط اقتصادی ایالات متحده با چین بازخواهیم گرداند، بر تقابل و انصاف اولویت میدهیم تا استقلال اقتصادی ایالات متحده را احیا کنیم.”
دولت ترامپ میخواهد اروپا، ژاپن، کره، استرالیا و سایر کشورها را بسیج کند تا سیاست تعرفه و تجارت خود را تغییر دهند تا فشار بر چین افزایش یابد. علاوه بر این، ایالات متحده آمریکا باید سرمایهگذاری زیادی برای پیروزی و پیشتازی در فناوری جدید هوش مصنوعی انجام دهد.
رقابت با چین یک جنبه نظامی نیز دارد. برنامه استراتژیک بر تمرکز مداوم بر استان جداشده تایوان تأکید میکند. در اینجا ایالات متحده به دنبال برتری نظامی است. از تایوان، ایالات متحده میتواند به سرعت به سرزمین اصلی چین ضربه بزند و هم دریای چین جنوبی و هم دریای چین شرقی را کنترل کند.
بخشی از برنامه استراتژیک، تحت فشار قرار دادن کشورهای متحدی مانند ژاپن، کره و استرالیا برای افزایش بودجه نظامی خود است. آمریکا همچنین خواهان دسترسی بیشتر به بنادر و سایر تسهیلات در این کشورهاست.
استراتژی جدید امنیتی، حمله تندی به اتحادیه اروپا و استقرار سیاسی لیبرال در اروپا وارد میکند. در اینجا انتقاد از اتحادیه اروپا، بیگانههراسی و صحبت از آزادیها و حقوق مدنی در یک آش شله قلمکار پوپولیستی راستگرا مخلوط شده است.
به گفته این گفتمان خشن، تمدن اروپایی در حال زوال به دلیل مهاجرت گسترده است. در عرض ۲۰ سال، کشورهای اروپایی در معرض این خطر هستند که دیگر اروپایی نباشند. در ادامه، این میتواند به معنای از دست دادن وضعیت خود به عنوان متحدان معتبر باشد.
این انتقاد با اختلاف نظر درباره جنگ در اوکراین درهم میآمیزد. به گفته این برنامه، ایالات متحده باید به دنبال صلح و احیا توازن استراتژیک با روسیه باشد. این امر در تضاد با خواست اکثر سیاستمداران اروپایی است:
“دولت ترامپ در تضاد با مقامات اروپایی است که انتظارات غیرواقعبینانهای از جنگ دارند و دولتهای اقلیت ناپایداری را نمایندگی میکنند که بسیاری از آنها برای سرکوب مخالفان، بر اصول دموکراتیک اساسی پای میگذارند.”
با این حال، استراتژی تأکید میکند که اروپا برای ایالات متحده آمریکا مهم است. اروپا یک شریک تجاری قابل توجه با فناوری و علم قوی است. بنابراین این کشور باید بر گشودن بازار اروپا به روی کالاها و خدمات ایالات متحده تمرکز کند.
اینجاست که اتحادیه اروپا به یک مشکل تبدیل میشود. ایالات متحده آمریکا تحت رهبری دونالد ترامپ ترجیح میدهد اروپایی از دولتهای مستقل و حاکم را ببیند که راحتتر میتوان آنها را در برابر یکدیگر بازی داد. بنابراین، “احزاب میهنپرست” در جناح راست، چیزی مثبت هستند که ایالات متحده آمریکا به گفته این برنامه باید آنها را تشویق کند.
حمایت بیتزلزل ایالات متحده آمریکا از اسرائیل ثابت است. اما از آنجا که ایالات متحده اکنون صادرکننده خالص نفت است، خاورمیانه اهمیت استراتژیک خود را در سیاست این کشور از دست داده است. اما مانند قاره غولپیکر آفریقا، هنوز هم میتواند به دلیل فرصتهای تجاری و سرمایهگذاری جذاب باشد.
ایالات متحده آمریکا دیگر توانایی حفظ منافع مشترک امپریالیسم در سراسر جهان را ندارد. ترامپ میخواهد بر منافع انحصاری ایالات متحده تمرکز کند. نظم لیبرال جهانی پلیس جهانی خود را از دست میدهد. در صبحگاه گرگ و میش، یک رئیس مافیای حریص پا پیش میگذارد.
[1] Johan Wiman
[2] Proletären
****************************
به نقل از: پیام فدایی، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران شماره 315، آذر ۱۴۰4
حماس و بنیادگرائی اسلامی ابزاری در دست امپریالیسم (*)
فریبرز سنجری
از آنجا که با حمله حماس در 7 اکتبر به اسرائیل و نسل کشی که دولت و ارتش اسرائیل به دنبال این حمله علیه خلق فلسطین راه انداختند بار دیگر مساله ماهیت این جریان به عنوان یکی از نیروهای بنیادگرای اسلامی برای خیلی از افراد و نیروهای سیاسی مطرح گشته است. بحث امروز به بررسی ماهیت این جریان و مهمتر از آن به طور کلی بررسی ماهیت بنیاد گرائی اسلامی که به خصوص بعد از قدرت گیری جمهوری اسلامی در ایران رشد و گسترش زیادی یافته و در برخی از کشورهای منطقه نیروی سیاسی قابل توجهی را سازمان داده، اختصاص دارد. از آن جا که در شبکههای اجتماعی جنایات دهشتناک اسرائیل در غزه علیه مردم فلسطین به عنوان جنگ با حماس معرفی میشود برای برخی از فعالین سیاسی که در گذشته از مواضع مترقی فلسطینیها پشتیبانی میکردند گرایش مثبتی نسبت به حماس شکل گرفته است. این گرایش متاسفانه همانند محور مقاومتیهائی نظیر حزب توفان، حماس را بخشی از مقاومت مردم فلسطین علیه اسرائیل در نظر میگیرد و چگونگی شکل گیری این جریان و گذشته و عملکرد ضد مردمیاش را به دست فراموشی میسپارد.
اما واقعیت این است که حماس به عنوان یکی از نیروهای بنیادگرای اسلامی بخشی از نیروهای ارتجاعی است که اساسا با پشتیبانی امپریالیسم و توسط خود اسرائیل برای به انحراف بردن مبارزات تودهها در منطقه شکل گرفته است. به همین دلیل هم کمونیستها و نیروهای انقلابی علی الاصول نباید لحظهای از افشای چنین نیروهائی باز بمانند چه رسد به اینکه به فکر حمایت و پشتیبانی از آنها بیفتند.
از آنجا که در بررسی پدیدهها باید چگونگی شکل گیری و سیر حرکت آنها را در نظر گرفت و به آنها به مثابه فرایندهای بی حرکت نگاه نکرد، در رابطه با حماس باید تاکید نمود که خود مقامات دولتی اسرائیل بارها گفته و نوشتهاند که اسرائیل برای به حاشیه راندن نیروهای چپ و انقلابی و سازمان آزادیبخش فلسطین به شکل گیری حماس کمک کرده است. بنابراین وقتی گفته میشود حماس خود زاده سازمانهای اطلاعاتی از جمله سازمان اطلاعاتی اسرائیل میباشد در واقع امر ثابت شدهای مطرح میشود. حال در این بحث من تنها به چند مورد اشاره میکنم؛ با این اطمینان که اگر رفیقی دنبال فاکتهای بیشتری باشد بدون شک میتواند در نشریات سازمان ما و رسانهها و شبکههای اجتماعی به آنها دست یابد.
من قبلا در مطلبی که در مورد فلسطین نوشته بودم اشاره کردم که در جریان مذاکراتی که به توافق اسلو منجر شد وقتی اسحاق رابین نخست وزیر اسرائیل آن زمان اسرائیل به موضوع حماس اشاره کرد یاسر عرفات رهبر سازمان آزادیبخش فلسطین به وی گفت که خودتان حماس را ساختید و اسحاق رابین هم این امر را تائید کرد. این مکالمه همان زمان توسط خبرگزاریها منتشر شد و با هیچ تکذیبی هم مواجه نگردید.
همچنین “چارلز فریمن” که در گذشته سفیر آمریکا در عربستان بوده نیز تائید کرده که “حماس را اسرائیل پدید آورد”. نامبرده تصریح کرد که: “این نقشهی «شین بت» (سازمان امنیت ملی اسرائیل) بود که فکر میکرد حماس میتواند سازمان آزادیبخش فلسطین را به حاشیه براند”. جدا از این موارد رابرت داریفوس در کتاب خود به نام “بازی با شیطان” با تکیه بر اسناد واقعی به نقش کامل آمریکا و اسرائیل در چگونگی شکل گیری حماس پرداخته و تاکید کرده که سازمانهای امنیتی امثال سیا، موساد و شین بت برای کوتاه کردن دست کمونیستها و نیروهای آزادیخواه ملی در جنبش فلسطین به ساختن حماس پرداختند.
ساخته شدن حماس به دست امپریالیسم و صهیونیسم البته برای انقلابیون ایران تازگی ندارد چون این درست همان کاری است که آمریکائیها در مقابله با انقلاب ایران کردند. در انقلاب ایران هم دار و دسته خمینی را علم کردند و به کمک این دار و دسته انقلاب مردم را به نام خود انقلاب سرکوب کردند و با باد کردن بر جثه بنبادگرائی اسلامی که ادعای مخالفت با امپریالیسم را میکرد کمونیستها و نیروهای واقعا ضد امپریالیست را تضعیف کردند.
از سوی دیگر این افراد که اغلب خود را چپ میخوانند فراموش کردهاند که کنترل نوار غزه برای سالها در دست حماس بود و در همان سالهائی که کمکهای مالی امارات متحده عربی و قطر از طریق اسرائیل برای حماس ارسال میشد این جریان مثل هر حکومت غیر مردمی هر نیروی مخالف خود را مورد آزار و اذیت قرار میداد. این افراد به جای اینکه به این واقعیت توجه کنند که حماس در زمان حکومتش در غزه چه بر سر مردم آورده است به انتخاباتی دلخوش کردهاند که از قرار حماس در بستر آن به قدرت رسید و دیگر فراموش میکنند که به ماهیت و درستی این انتخابات بپردازند که هر کدام از ما در تجربه انتخاباتهای ایران دهها مورد از این مضحکههای انتخاباتی را شاهد بودهایم.
در ضمن کسانی که در رابطه با حمله حماس به اسرائیل در 7 اکتبر و در پی آن اقدام اسرائیل به نسل کشی در غزه، به حمایت از حماس برخاستهاند باید در نظر داشته باشند که اسرائیل برای پیشبرد برنامههای جنایتکارانه خود در غزه به چنین عملیاتی یا به قول خودشان به یک” 11 سپتامبر” نیاز داشت. اگر غیر از این بود اسرائیل به راحتی میتوانست جلوی این حرکت را بگیرد. فراموش نباید کرد که دولت مصر رسما اعلام کرد که چند روز قبل از این عملیات به دولت اسرائیل درباره اتفاقاتی که ممکن است روی دهد هشدار داده بود. اما اسرائیلیها این هشدارها را نادیده گرفتند که معنای عملی آن این است که خودشان از چنین اتفاقاتی مطلع بوده و به آن نیاز داشتند!
از آنجا که هدف از این بحث تمرکز بر روی پدیده بنیاد گرائی اسلامی است که تقریبا با قدرت گیری دارو دسته خمینی در ایران و مجاهدین افغان در افغانستان به نیروئی بزرگ در منطقه بدل شد به مواردی که در مورد حماس گفتم اکتفاء میکنم و برمیگردم به پدیده بنیادگرائی اسلامی که به باور من وسیله ایست در دست امپریالیست ها به خصوص امپریالیسم آمریکا جهت گسترش سلطه امپریالیسم.
میدانیم که در جریان انقلاب ایران امپریالیستها در کنفرانس گوادلوپ تصمیم گرفتند در راستای پیشنهاد برژینسکی مبنی بر کشیدن کمر بند سبزی دور شوروی سابق سرکوب انقلاب ایران را به دارو دسته خمینی بسپارند. آنها با شکل دادن به جمهوری اسلامی توانستند هم انقلاب ایران را سرکوب کنند _آنهم بدون اینکه نقش خودشان در این سرکوب طبیعتا خونین بطور واضح مقابل چشم همگان قرار گیرد_ هم نوکران جدیدشان به اسم صدور انقلاب اسلامی و دفاع از جنبشهای آزادی بخش شروع به شکل دادن به گروههای اسلام گرا و حمایت از آنها در کل منطقه کرده و به تدریج گروههای بنیاد گرای اسلامی را به یکی از نیروهای سیاسی فعال در منطقه تبدیل کنند، امری که به خصوص در ابتدای کار برای مبارزه با حضور شوروی سابق در افغانستان شدیداً به آن نیاز داشتند. چون به قول برژینسکی، دولتمندان آمریکا میخواستند در افغانستان برای شوروی ویتنامی درست کنند که روسها نیز مثل آمریکائیها در ویتنام سرانجام با خفت و خواری مجبور به ترک این کشور شوند. میدانیم که مجاهدین افغان که از سوی پاکستان و سیا ( CIA) مسلح شده و از سوی عربستان و جمهوری اسلامی حمایت مالی میشدند نقش بزرگی در جنگ با شوروی در افغانستان پیدا کرده و مبارزات آنها تحت حمایت غرب سرانجام شوروی را مجبور به خروج از این کشور نمود. البته باید دانست که این سیاست جدید تقویت بنیادگرائی اسلامی در خاورمیانه _که در این بحث به گذشتههای دورش پرداخته نمیشود_ در جریان تحولات منطقه بطور طبیعی دچار تحول میشد و بسته به مورد امپریالیسم آمریکا به شکلهای گوناگون از آن سود میبرد. به طور مشخص، تا شوروی به عنوان یک ابر قدرت وجود داشت و جهان دو قطبی بود پرو بال دادن و تقویت گروههای اسلامی اهداف خودش را داشت و به دنبال فرو پاشی این قدرت گروههای اسلامی نقشهای دیگری پیدا کردند. در مورد شکل دادن به اسلام گراها در افغانستان مساله آنقدر روشن بود و هست که خود مقامات دولت آمریکا بارها به آن اعتراف نمودهاند. برای نمونه وقتی به برژینسکی ایراد میگرفتند که این گروههای اسلام گرا چه جنایاتی میکنند پاسخ داد که سقوط شوروی برای تاریخ مهم بود یا وجود تعدادی گروه بنیاد گرا با برخی عملکردهای خشونت آمیز!؟ یا هیلاری کلینتون چندین بار رسما اعتراف نمود که ما این گروهها را شکل دادیم. بنابراین رجوع به همین موارد کافی است تا آنهائی که هنوز رابطه تنیده بنیاد گرائی اسلامی با سیاست امپریالیسم را درک نمیکنند متوجه شوند که دستان امپریالیسم چگونه از آستین بنیادگرائی اسلامی بیرون میآید.
برای نشان دادن تنیدگی بنیاد گرائی اسلامی با سیاستهای امپریالیسم چند مورد دیگر را در اینجا مرور میکنم. این موارد نیز به روشی نشان میدهد امپریالیستها و به خصوص امپریالیسم آمریکا چگونه در پوشش بنیادگرائی اسلامی که با تروریسم آمیخته است سیاستهای خود را پیش میبرد.
با توجه به اینکه از بعد از جنگ جهانی دوم و قدرت گیری شوروی دورانی در تاریخ شکل گرفت که به دنیای دو قطبی یعنی دو ابرقدرت شوروی و آمریکا معروف شد، برای امپریالیستها و به خصوص آمریکا خطر شوروی و رقابت با این قدرت تعیین کننده سیاستهایشان بود. برای مثال ناتو “سازمان پیمان آتلانتیک شمالی” در تقابل با همین خطر شکل گرفت که البته شوروی هم مبادرت به تشکیل پیمان ورشو نمود. این دو قدرت گرچه در برخی مناطق با هم درگیر هم میشدند اما خط اصلی سیاستشان زد و بند با هم و توافق در پشت درهای بسته بود.
با فروپاشی شوروی که ریگان آن را امپراتوری شیطان مینامید سیمای جهان تغییر کرد و دیگر آن دشمنی که به بهانه آن میلیاردها دلار صرف تجهیزات نظامی چه هستهای و چه غیر هستهای میشد وجود نداشت و طبیعتا برخی گرایشات در صفوف امپریالیستها و در خود آمریکا به مخالفت با بودجههای سرسام آور نظامی برخاستند. در این اوضاع و احوال سرمایهدارانی که از میلیتاریسم سود میبردند و حضور نظامی آمریکا در مناطق مختلف برایشان حیاتی بود به دشمنی احتیاج داشتند تا بتوانند به بهانه آن تاکید بر میلیتاریسم خود را در افکار عمومی موجه جلوه دهند. در همان زمان مارگارت تاچر نخست وزیر انگلستان در سخنرانیای در توجیه ضرورت میلیتاریسم برای جهان امپریالیستی، بنیادگرائی اسلامی را کاندید این نقش نمود و گفت به رغم سقوط شوروی اما هنوز اسلام گراها وجود دارند و فعالند. به این ترتیب در شرایطی که رژیم جمهوری به مثابه یک نیروی بنیادگرای اسلامی در ایران به قدرت رسیده بود و این رژیم با صرف میلیاردها دلار تقریبا در اکثر کشورهای منطقه گروههای اسلامی به وجود آورده بود و این در حالی بود که مجاهدین افعان در افغانستان با شوروی جنگیده و عملا این قدرت را مجبور به خروج از این کشور نموده بودند، به تدریج بنیادگرائی اسلامی در رسانههای امپریالیستی به عنوان خطری که میتواند جای خطر شوروی را بگیرد معرفی شد. سیاست امپریالیستی در همین راستا به شکل دادن به طالبان در افغانستان برخاست. در مورد قدرتگیری طالبان به ظاهر ضد آمریکائی در افغانستان بعدها بی نظیر بوتو نخست وزیر پاکستان اعتراف نمود “فکر روی کار آوردن طالبان از انگلیسیها بود، مدیریت آن را آمریکائیها کردند، خرج آن را سعودیها پرداختند و من اسباب اجرای آن را فراهم آوردم و طرح را اجرا کردم”. به این ترتیب با کمک امدادهای غیبی!! دشمن مورد نیاز در کنار جمهوری اسلامی همیشه آماده به خدمت شکل گرفت.
اما روشن است که خط ارتجاعی جا انداختن بنیادگرائی اسلامی به مثابه ظاهراً دشمن بزرگ در مقابل امپریالیسم آمریکا و شرکاء با صرف تبلیغات در این زمینه در اذهان عمومی آن طور که باید جای نمیگرفت حتی اگر ساموئل هانتینگتون تئوری جنگ تمدنها را ارائه نمود که رسانههای غربی برایش دست میزدند. در واقع نیاز به عمل و عملیاتی بود که این خط را در سطح جهان جا بیندازد. در پاسخ به این نیاز امپریالیستی 11 سپتامبری لازم بود تا بوش به بهانه آن از “جنگ بی پایان” سخن بگوید و با منتسب کردن این عمل تروریستی بزرگ به القاعده و بن لادن که سابقه سالها همکاری با سازمان امنیت عربستان و با سازمان سیا در پرونده خود داشتند تروریسم و بنیاد گرائی اسلامی را به عنوان دشمنان تمدن موجود و نظم نوین جهانی معرفی کند و “جنگ بیپایان” خود را با آنها شروع نماید. در 11 سپتامبر 2001 بعد از انفجارهای نیویورک و پنتاگون و غیره و جوی که به دنبال این عملیاتها راه انداختند آمریکائیها توانستند بنیادگرائی اسلامی و تروریسم را به صورت برجسته به عنوان دشمن بزرگ خود معرفی کرده و سیاستهای میلیتاریستی خود را به بهانه جنک با این دشمنان پیش ببرند.
یک مورد برجسته در رابطه با جا انداختن بنیادگرائی اسلامی به مثابه دشمن بزرگ نظم نوین جهانی مربوط به صحنه سازی در رابطه با بن لادن و بمباران وحشیانه افغانستان به بهانه دستگیری او بود. بن لادن خود مامور سیا در افغانستان و مسئول بسیج و سازماندهی مجاهدین افغان و تجهیز آنها بود و سیا به این منظور میلیونها دلار بودجه در اختیارش گذاشته بود. اما حال در پی سیاست جدید خویش آنها از طالبان دستنشانده خود در افغانستان خواهان استرداد بن لادن شدند و چون حکومت طالبان از این کار سر باز زد این کشور را بمباران کردند. باید بدانیم که مردم افغانستان در شرایطی با چنین فاجعهای به بهانه دستگیری بن لادن مواجه شدند که به گزارش نشریه فیگارو در همان زمانها ماموران سیا برای عیادت او به بیمارستان آمریکائی دبی رفته بودند. چنین بود که دشمنی دست ساز جای دشمن قبلی اما واقعی یعنی شوروی سابق را گرفت که آبشخورش خود نیروهای امنیتی آمریکا بودند.
در حالی که آمریکائیها از قبل سیاست خلق مزدوران بنیادگرای اسلامی چون القاعده و طالبان حسابی سود برده بودند در پیگیری این سیاست به خلق موجود دیگری پرداختند که نامش را “داعش” گذاشتند. داعش در ابتدا به عنوان دستهای که از القاعده جدا شده بود در سوریه علیه بشار اسد جنگید و سپس با حمله به عراق “دولت اسلامی در عراق و شام” را بنیان گذاشت و رهبر خود را خلیفه مسلمین جهان معرفی کرد. جالب است که آمریکائیها در شرایطی از جنگ القاعده در سوریه عملا دفاع میکردند که قبلا آن را دشمنی بزرگ معرفی کرده و در افغانستان مثلا با وی میجنگیدند. همچنین باید بدانیم که القاعده و “جبهه النصره ” یکی دیگر از گروههای اسلامی که در سوریه با حمایت آمریکا علیه بشار اسد میجنگیدند در لیست سیاه تروریستی آمریکا قرار داشتند و براساس قوانین آمریکا هرگونه ارتباط مالی و کمک مالی به این جریانات غیرقانونی اعلام شده بود!
اما همکاری آمریکا با داعش نمیتوانست از چشم نیروهای آگاه جامعه به دور باشد. رسوائی این همکاری به آنجا رسید که نشریه هافینگتون پست گزارش داد که: “مأموران سازمان سیا(CIA) اینک در جنوب ترکیه مستقر شدهاند و از ماه مارس دولتهای عربستان سعودی، قطر و امارات متحده عربی را در امر همکاری و ارسال محمولههای جنگی به واحدهای “ارتش آزاد سوریه” راهنمائی میکنند”. “ارتش آزاد سوریه” همان است که داعش عملا بخشی از آن بود.
برای اینکه در افشای توطئههای امپریالیسم آمریکا متهم به تئوری توطئه نشویم باید اشاره کنم که اولا معاون دبیر حزب زحمتکشان ترکیه، در همان زمان اعلام نمود که سازمان سیا (CIA)حدود ۶ هزار نفر عرب، افغان و ترک را برای انجام عملیات تروریستی در سوریه استخدام کرده است. تروریستهای مزبور بخشی از همین ارتش آزادیبخش سوریه بودند. ثانیا در همان زمان وزیر دفاع آمریکا رسما به حضور القاعده در سوریه اعتراف کرد. رسوائی همکاری آمریکا با القاعده به آنجا رسید که در همان زمان نیویورک تایمز نیز گزارش داد که القاعده در “قلب انقلاب” سوریه قرار دارد. همچنین نشریه انگلیسی گاردین گزارش داد که” اتحادیۀ اروپا تروریستهای اسلام گرای سنی را که با پشتیبانی ایالات متحده در سوریه علیه رژیم بشار اسد می جنگند، مستقیما تأمین مالی میکند”.
جالبه که در حالیکه امریکائیها بطور رسمی اعلام کرده بودند که خط قرمزشان برای دخالت نظامی در سوریه استفاده ارتش بشار اسد از بمبهای شیمیائی است نیروهای امنیتی ترکیه در یک عملیات اتفاقی یکی از گروههای مورد پشتیبانی آمریکا را با مواد شیمیائی دستگیر کردند. این موضوع مربوط به دستگیری ۱۲ تن از عناصر گروه تروریستی “جبهه النصره” که همراه خود حداقل دو کیلو گاز سمی “سارین” حمل میکردند، بود که توسط نیروهای امنیتی ترکیه به صورت تصادفی دستگیر شدند که البته خبر آن به بیرون درز کرد و رسوائی دیگری بر رسوائیهای حامیان و پشتیبانان تروریستهای بنیاد گرای اسلامی افزود. این رسوائی نشان داد گه آمریکائیها چگونه در حالی که استفاده از سلاح شیمیائی را خط قرمز دخالت نظامی خود اعلام میکنند در همان حال از طریق تروریستهای صادراتیشان در صدد استفاده از سلاح شیمیائی بر علیه مردم سوریه میباشند. آنها ریاکارانه در صدد بودند تا همین امر را هم هر وقت که خواستند بهانه توجیه دخالت هر چه بیشتر و علنیتر نظامی خود در سوریه قرار دهند.
در رابطه با داعش البته عملکرد این نیروی دست ساز بنیادگرای اسلامی به سوریه محدود نشد بلکه زمانی که آمریکائیها برای تقویت سلطه خود در خاورمیانه در جهت غارت ثروتهای مردم این منطقه و بهرهوری هر چه بیشتر از استثمار طبقه کارگر نیاز داشتند که به این مولود تازه خود قدرت بیشتری ببخشند، داعش به شهر موصل عراق حمله کرد و البته ارتش آمریکا ساخته عراق هم هیچ مقاومتی در مقابل این یورش انجام نداد و بعدها رو شد که سران ارتش دستور داده بودند که مقاومتی صورت نگیرد. به این ترتیب داعش با اشغال موصل به دشمنی با قد و قواره یک دولت تبدیل شد و آمریکائیها برای مقابله با این نیرو که برای نشان دادن حد جنایتکاریاش برخی از عناصرش در مقابل دوربین قلب سربازان سوریه را میخوردند، ائتلاف بین المللی تشکیل داد، ائتلافی که حدود 60 کشور در آن دخیل شدند. جنگ علیه داعش شروع شد و آمریکائیها برای شعله ور ساختن این جنگ که به نوبه خود به کاراندازی کارخانجات اسلحه سازی آمریکا کمک بزرگی میکرد به هر اقدامی دست زدند. از جمله بعدها برخی از نمایندگان مجلس عراق اعلام کردند که هواپیماهای آمریکایی چند محموله تسلیحاتی را از هوا برای نیروهای محاصره شده داعش در استان دیاله عراق پرتاب کردهاند. کار رسوائی آمریکا بالا گرفت به طوری که نمایندگان دیگری از مجلس عراق نیز ضمن اعتراض به دولت آمریکا همین واقعیت را در مناطق مختلف عراق افشاء نمودند. این افشاگریها شکی در تنیدگی داعش با ارتش آمریکا باقی نمیگذاشت.
از طرف دیگر در نتیجه رشد تضادهای درونی جناحهای مختلف در آمریکا به حکم دادگاهی سندی از پنتاگون رو شد که مربوط به سال 2012 بود یعنی پیش از عروج داعش. این سند نشان میداد که پنتاگون در سال ۲۰۱۲ یعنی چند سال قبل از رشد سریع داعش، با ارزیابی شرایط سوریه از “امکان بر پایی یک حکومت خلافت اسلامی متحد القاعده در شرق سوریه” سخن گفته و از آن به مثابه یک “فرصت استراتژیک” در راستای “دستیابی به اهداف ایالات متحده در منطقه” نام برده است. افشاء شدن این سند دیگر هیچ شکی در رابطه با چرائی خلق داعش باقی نمیگذاشت. این سند به طور آشکار نشان داد که بنیادگرائی اسلامی و داعش نه تهدیدی برای منافع آمریکا بلکه از طرف امپریالیسم آمریکا برنامه ریزی شده است تا تسهیل کننده پیشبرد سیاستهای چپاولگرانه این امپریالیسم و شرکاء در عراق و منطقه و رشد میلیتاریسم در منطقه باشد که از جهات گوناگون به نفع آنهاست. با توجه به این واقعیات باید گفت که وجود داعش یک فرصتی طلائی در اختیار آنها قرار داد.
واقعیاتی که توضیح داده شد، همگی نشان میدهند که امپریالیستها با توسل به بنیاد گرائی اسلامی در همه جا در حال بحران سازی و ناامن کردن کشورها هستند تا شرایط را برای پیشبرد سیاستهای غارتگرانه شان آماده سازند. اگر تا دیروز این نقش را بیشتر “القاعده” بازی میکرد حال “بوکو حرام” در نیجریه، “الشباب” در سومالی و “جبهه النصر” و “داعش” و دهها گروه ریز و درشت در سوریه و … همان وظیفه را پیش میبرند. به همین دلیل هم باید با قاطعیت اعلام کرد که بنیاد گرائی اسلامی که داعش جلوهای از آن میباشد به طور مستقیم نتیجه “استراتژی آمریکا” در منطقه و ابزاری جهت گسترش سلطه امپریالیسم و پیشبرد سیاستهای آنها بوده است که همچنان تداوم دارد.
میخواستم در این صحبت به مورد حزب الله لبنان و روابط تنگاتنگاش با جمهوری اسلامی هم بپردازم و نشان دهم که چگونه با کمکهای میلیاردی جمهوری اسلامی به تدریج جریانی در لبنان شکل گرفت که امروز عملا بخشی از این کشور را زیر کنترل خود دارد. اما میبینم که زیاد صحبت کردهام و بهتر است این مورد را به فرصت دیگری موکول کنم. در پایان این بحث و برای جمعبندی بگویم که امپریالیستها بعد از علم کردن جمهوری اسلامی در ایران و مجاهدین افغان و طالبان در افغانستان که ارتش پاکستان حمایتش میکرد با کمک همین مزدوران و همچنین کمکهای مالی عربستان و امارات متحده عربی و قطر شروع کردند به شکل دادن به گروههای گوناگون بنیادگرای اسلامی که از اندونزی و فیلیپین تا خاورمیانه و مراکش و سومالی در صحنه سیاسی حضور دارند و عملا سیاست امپریالیستها را پیش میبرند و امپریالیستها هم هر گاه منافعشان حکم کند به بهانه دشمنی اینها به تاخت و تاز خود در این کشورها ادامه میدهند و با بحران سازی بار بحرانهای خود را بر دوش تودههای ستمدیده این کشورها سرشکن میکنند. نیروهای بنیادگرای اسلامی در ضمن با پز ضدیت با امپریالیسم نیروهای انقلابی را به حاشیه میرانند.
بنابراین بنیادگرائی اسلامی ظاهراً دشمنی است برای امپریالیستها که آنها میتوانستند به آن در همه کشورهای آسیا و آفریقا که دارای جمعیت مسلمان میباشند _از اندونزی و فیلیپین گرفته تا خاورمیانه و مراکش و سومالی_ شکل دهند و در عمل هم دادند. امپریالیسم آمریکا و شرکایش در همه جا با دستاویز عملکرد چنین نیروهائی مداخلات امپریالیستی خود را توجیه مینمایند. بنابراین بدون درک این واقعیت که بنبادگرائی اسلامی وسیله ایست در دست امپریالیستها برای پیشبرد برنامهها و دسیسههای خود هیچ نیروئی قادر به تحلیل واقعی این پدیده و برخورد انقلابی با آن نمیباشد. در تائید این مدعا باید اشاره کنم که در این سالها شاهد بودیم که چگونه سازشکاران درست با عدم درک ماهیت این پدیده تحلیلهای رسانهها و اتاقهای فکر امپریالیستها را در لباس چپ اشاعه دادند به همین دلیل در عمل چهره ضد مردمی و دستان خونین امپریالیستها را از چشم مردم لاپوشانی نمودند که البته همچنان به این کار مشغولند. برای نمونه سازمان فدائیان اقلیت کسانی که داعش را عروسکی در دست امپریالیسم معرفی میکردند را به “سطحی نگری” متهم نمود و اتحادیه کمونیستها هم مدعی شد که در قدرت گیری داعش “هیچ «توطئه» و طرح از پیش تعیین شده ای نقش تعیین کننده نداشته است”. این جریان برای تطهیر چهره امپریالیسم در این ماجرا حتی مدعی شد که آمریکا کنترل خود را از دست داده و دچار “استیصال” گشته است. یعنی از نظر جریان “اتحادیه کمونیستها” خالق داعش نه تنها نقشی در خلق این موجود جنایتکار نداشته بلکه به خاطر وجود آن دچار استیصال هم شده است. بیدلیل نیست که امروز هم شاهدیم که برخی از فعالین چپ سابق، حماس را نیروئی مردمی و در صف مقاومت خلق فلسطین معرفی میکنند، حال چه پوشیده و چه علنی که البته تغییری در ماهیت مسله نمیدهد و تنها بیانگر آن است که چنین افراد و نیروهائی درکی از ماهیت امپریالیسم و دسیسههای ذاتی عملکرد امپریالیستها نداشته و ندارند. اتفاقاً به همین دلیل و با چنان تحلیلهائی نیروهای انقلابی را به پیروی از “تئوری توطئه” متهم میکنند.
اما، شرایط عینی حکم میکند که همه نیروهای انقلابی سیاستها و برنامههای امپریالیستها را قاطعانه افشاء نموده و اجازه فربیکاری به آنها ندهند و نگذارند سمت اصلی ضربه که باید به سمت امپریالیستها باشد تغییر کند. در حالی که میبینیم تحلیلهائی که قادر به تشخیص ماهیت بنیادگرائی اسلامی نیستند و نمیتوانند با تکیه بر فاکتهای غیرقابل انکار نقش امپریالیستها را در شکل دادن به این پدیده درک کنند اتفاقا در تخالف با این وظیفه انقلابی قرار میگیرند. بنابراین، باید تاکید کنم که بدون درک این واقعیت که دستان امپریالیسم از آستین بنیادگرائی اسلامی بیرون میآید قادر به فهم آنچه در این منطقه میگذرد نخواهیم بود. نمونه زنده اخیر سرنوشت طالبان و قدرت گیری دوبارهاش میباشد که برای هر کسی که چشمی برای دیدن دارد به روشنی نقش امپریالیسم آمریکا را در پر و بال دادن به بنیادکرائی اسلامی آشکار میسازد.
(*) مطلب فوق بحث ارزشمند و مستدلیست که در یکی از جلسات تشکیلاتی چریکهای فدایی خلق ایران ارائه شده است. این متن اکنون با برخی ویرایشهای جزیی به حالت نوشتار درآمده و به این ترتیب در اختیار افکار عمومی قرار میگیرد. این مقاله نخستین بار در پیام فدایی شماره 301، مهر 1403 درج شده است.
********************************
صلح امپریالیستی در تقابل با خواست مردم فلسطین می باشد
پس از گذشت دو سال از جنگی که دولت فاشیست اسرائیل در غزه و بر علیه مردم ستمدیده فلسطین راه انداخته جنگی که طی آن حداقل 70 هزار فلسطینی که بخش بزرگی از آنها کودک بودند توسط ارتش اسرائیل کشته شدند و به دنبال رسوائی بزرگی که این جنایت برای دولت اسرائیل و امپریالیسم آمریکا – حامی دولت تروریستی اسرائیل- در سطح جهان به وجود آورد دولت آمریکا برای تغییر این فضا با علم کردن کنفرانسی در شرم الشیخ مصر خبر از آتش بس و آغاز روند صلح داد. به این ترتیب در 9 اکتبر ۲۰۲۵ توافق نامه صلحی در نتیجه این کنفرانس علنی شد که از جمله شامل آزادی تمام گروگان ها و توقف حملات ارتش اسرائیل در غزه بود.
این توافق نامه که به ابتکارترامپ، رئیس جمهور امریکا در این کنفرانس رونمائی شد ، توسط تمام جناح های امپریالیستی آمریکا و همچنین اروپا و رژیم های سرمایه داری خاورمیانه مورد تحسین و تمجید قرار گرفت و با عنوان “گامی بسوی صلح“ تبلیغ شد.
بدنبال این طرح به اصطلاح صلح؛ رسانه ها، شبکه های تلویزیونی، اجتماعی و مقام های دولت های سرمایه داری، در ادامه همسویی با سیاستهای امپریالیسم آمریکا آن را “لحظه تاریخی” برای خاور میانه و حتی جهان قلمداد کردند. در راستای همین تمجید های ریاکارانه بود که نشریه فایننشال تایمزحتی در این زمینه نوشت “باید از ترامپ به خاطرتلاشش جهت پایان دادن به این فاجعه تقدیر کرد” . و در همین راستا کایا کالاس، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا در توئیتی نوشت: “توافق بر سر مرحله نخست مسیر صلح در غزه، گامی بزرگ است”. همچنین امانوئل مکرون رئیس جمهور فرانسه در بیانیه ای اعلام کرد: “کشورش آماده است تلاش های خود را برای تحقق راه حل دو کشوری و پایان جنگ در غزه ادامه دهد”.
کشورهای استرالیا، نیوزیلند، اسپانیا، ایتالیا، کانادا، هلند هم از این توافق استقبال کردند و همچنین رژیم های سرمایه داری در خاور میانه و آسیا شامل امارات متحده عربی، اردن، ترکیه، پاکستان، اندونزی، عربستان سعودی، مصر و قطر در بیانیه مشترکی که از سوی وزرای امور خارجه شان، صادر شد از ترامپ و تلاش های “صادقانه” او برای پایان دادن به جنگ در غزه استقبال کردند.
اما با گذشت بیش از دو هفته از امضاء به اصطلاح توافق نامه صلح، و اعلام آتش بس در جنگی که رسانه های امپریالیستی آنرا جنگ اسرائیل با حماس و نه جنگ دولت اشغالگر اسرائیل با مردم فلسطین می نامند دولت جنایتکار اسرائیل، حداقل بیش از ۸۰ مورد به نقض آشکارآتش بس مبادرت نموده و بیش از ۱۰۰ فلسطینی را کشته و بیش از ۲۳۰ نفر از آنان را زخمی کرده است. همچنین برغم توافق نامه صلح مزبور که ورود روزانه ۶۰۰ کامیون از کمک های امدادی به غزه در آن پذیرفته شده بود تنها به نیمی از آن ها از سوی ارتش اسرائیل اجازه ورود به منطقه غزه داده شده است. همچنین مسئولین پزشکی در غزه می گویند: از زمان آتش بس در۱۰ اکتبر سال جاری، تنها ۱۰ درصد از نیازهای دارویی نوار غزه تامین شده است و این امر بر عملکرد بیمارستان ها در زمینه جراحی، مراقبت از مجروحان و درمان بیماران تاثیر منفی گذاشته است. این باصطلاح قرارداد صلح تا همین مدت کوتاه نشان داده که محدودیتی برای صهیونیستهای اسراییلی در ادامه جنایاتشان علیه مردم فلسطین و بویژه در غزه بوجود نیاورده است.
واقعیت این است که بعد از حمله هفتم اکتبر حماس به اسرائیل، که دستاویزی برای یورش وحشیانه ارتش اسرائیل به غزه شد، دولت اسرائیل و حامیان امپریالیستش و همه دولت های سرمایه داری و رسانه های سرسپرده در شبکه های اجتماعی، با دروغ و فریب برای سرپوش گذاشتن به کشتار و نسل کشی خلق فلسطین و جنایات هولناک و ضدبشری اسرائیل در غزه آن را جنگ اسرائیل و حماس نامیدند. در حالیکه در واقع این جنگ، پرده جدیدی از جنگ 70 سالۀ رژیم اشغالگر اسرائیل با خلق ستمدیده فلسطین می باشد. جنگی که در جریان آن تاکنون ما شاهد کشتاردهها هزار انسان بی گناه از کودکان و زنان گرفته تا انسانهای سالمند و محروم و زحمتکش بودهایم. در همین حال تاکنون در واقعیت حماس هموار کننده و توجیه گر سیاستهای جنایتکارانه اسرائیل در غزه بوده و بدون هیچ تردیدی، باید گفت که دارو دسته حماس، یک جریان بغایت ارتجاعی است که واقعیات و اسناد ومدارک نشان می دهند که اساسا توسط خود اسرائیل تقویت، پرورده و برجسته شده است. در همین راستا باید اشاره کنیم که نتانیاهو جنایتکار میگوید: “اگر می خواهید از تشکیل دولت فلسطین جلوگیری کنید باید حماس را تقویت کنید”.
همچنین لیبرمن، وزیر دفاع پیشین اسرائیل در مصاحبه ای با کانال ۱۲ تلویزیون اسرائیل می گوید: “دو هفته پیش، رئیس موساد و فرمانده ستاد فرماندهی جنوبی (ژنرال هرتسی هالیوی) با دستور نتانیاهو راهی قطر شدند و از مسئولان قطری خواستند که به تامین بودجه حماس، پس از ۳۰ مارس ادامه دهند زیرا قطری ها قصد داشتند از ۳۰ مارس به بعد، تامین مالی حماس را متوقف کنند.” در تائید و ادامه آن خبرنگار العربیه گفت: “هیات اسرائیلی خواستار حمایت مالی دوحه از حماس به میزان ماهانه ۱۵ میلیون دلار شدند.”
در رابطه با طرح باصطلاح صلح کنونی همانطور که تجربه نشان داده امپریالیسم آمریکا نه می خواهد و نه می تواند طرفدار صلح بین دولت سرسپرده اسرائیل و مردم فلسطین باشد اما این واقعیت را همین اجلاس شرم الشیخ در مصر نیز بار دیگر ثابت نمود. به واقع این کنفرانس و طرح صلح پیشنهادی اش پیش از آنکه نمایانگر صلح واقعی برای مردم غزه و با توجه به خواستهای بر حق آنها باشد، نمایشی از دیپلماسی برنامه ریزی شده توسط امپریالیسم آمریکا و قدرت های سرمایه داری و تلاشی دیگر برای تطهیر چهره جنایتکار اسرائیل و جلوگیری از تشدید رسوایی این رژیم بچه کش و وابسته در افکار عمومی مردم آزادیخواه جهان بود.
برخلاف ادعای دروغین ترامپ جنایتکارکه منادی برقراری صلح بین اسرائیل و فلسطین می باشد، طرح صلح کنونی طرحی جهت تداوم پایمال کردن حق و حقوق مردم فلسطین بوده و منافع امپریالیست ها، رژیم اشغالگر اسراییل و حامیانش را تامین خواهد کرد. چرا که در این طرح کنترل و اشغال دائمی غزه برای بدست آوردن هر چه بیشتر منابع نفت و گاز غنی موجود در منطقه امری ست که پیش بینی شده و بارها در سخنان ترامپ بر آن تاکید گشته است. درصورت ادامه و پایداری آتش بس و توقف جنگ، هنوز کمترین تضمینی برای بازگشت توده های آواره شده فلسطینی به مناطق زیست و حیات قبلی خود در پیش از تهاجم اسراییل وجود ندارد.
همچنین در طرح مذکور، کنترل بخش عمده ای از غزه در دست اسرائیل باقی می ماند بطوریکه زمینه را یرای اشغال دائمی آن توسط اسرائیل فراهم می کند. در همین رابطه، ما شاهد سفر جی دی ونس، معاون رئیس جمهور امریکا، برای نظارت بر آتش بس در اسرائیل می باشیم که در این رابطه گفت : “در حال حاضر بررسی هایی در منطقه، تحت کنترل نیروهای دفاعی اسرائیل (IDF ) در جریان است، زمانی که بتوان امنیت آن منطقه را تضمین کرد، ساختن غزه ای جدید آغاز خواهد شد.”.
در طرح صلح ترامپ هیاتی به ریاست ترامپ تحت عنوان هیات صلح باید شکل بگیرد که اداره غزه را به کمیته ای از تکنوکراتها واگذار می کند که آنطور که اعلام شده امثال تونی بلر نخست وزیر سابق انگلستان که دستانش به خون مردم عراق آلوده است در آن قرار خواهند داشت. گماردن مشتی از غارتگران و استثمارگران بین المللی در سمت حکمرانان غزه نقش آشکار دولت های امپریالیستی را در جهت پایمال کردن حق تعیین سرنوشت خلق فلسطین هر چه بیشتر نمایان می کند.
طرح به اصطلاح صلح ترامپ به دولت جنایتکار اسرائیل، اجازه می دهد هر زمانیکه نتانیاهو جنایتکار و مقامات اسرائیل تصمیم بگیرند، دست از اجرای آتش بس بکشند و در تدارک نسل کشی و کشتار دیگری بر آیند. همانطور که شاهد بودیم دولت صهیونیستی اسرائیل بطور یک جانبه آتش بس ۱۹ ژانویه را نقض کرد و کشتاری دیگر به راه انداخت. همچنین در این طرح، ترامپ فریبکار به خلع سلاح گروههای مسلح فلسطینی و حماس اشاره می کند اما کوچکترین اشاره ای به تسلیح هر روزه اسرائیل نمی شود. در حالیکه ما شاهد نسل کشی و جنایات دولت اسرائیل در این دو سال و فروش بیش از ۱۲ میلیارد دلار سلاح های مرگبار و ویرانگر دولت امریکا به اسرائیل بوده ایم.
همچنین باید دانست که طرح صلح کنونی، اساسا طرحی برای بازسازی غزه به نفع توده های تحت ستم و صاحبان اصلی آن منطقه نیست بلکه طرحی برای توسعه اقتصادی امپریالیست هاست که از پیش نیت و اهداف شان، که همانا استثمار و سود بردن در غزه می باشد را به روشنی آشکار کرده اند و چشم به منابع زیر زمینی، گردشگری و پروژه های عظیم با تامین مالی برای سرمایه داران دوخته اند؛ سرمایه دارانی که آمال و آروزوهای ننگین شان را قرار است بر روی ویرانه های بیمارستان ها، دانشگاه ها، مدارس،مزارع و ….بمباران شده بنا کنند.
طرح باصطلاح صلح ترامپ برای غزه یکبار دیگر بر این واقعیت انکار ناپذیر تاکید می کند که گرچه سال هاست امپریالیستها در بلند گوهای دروغین شان با بوق و کرنا در رابطه با خاورمیانه ادعاهای بشردوستانه، دموکراسی، دفاع از حقوق بشر و غیره را سر داده اند، اما در عمل کاری جز تحکیم تدریجی ولی دائمی سلطه صهیونیستها بر خلق فلسطین و سایر خلقهای تحت ستم خاورمیانه را انجام نداده اند.
جنگ دولت اسرائیل علیه مردم فلسطین در طی دو سال گذشته،با روشنی تمام بار دیگر چهره فاشیستی، جنایتکارانه و ددمنشانه صهیونیسم و اربابان جهانی آن – که مرگ کسب کار روزمره شان می باشد- را به خوبی آشکار کرده است. امری که خشم و انزجار صدها میلیون انسان در سراسر جهان علیه آنها را سبب شد.
تاریخ، جنگ غزه را با هر فرجامی که داشته باشد به عنوان نسل کشی آدمکشان صهیونیست و امپریالیسم به ثبت رسانده است. طرح باصطلاح صلح ترامپ برای منطقه از آنجا که حقوق دمکراتیک مردم فلسطین را لگد مال می کند اساسا زمینه ای برای جنگهای اجتناب ناپذیر و شدید تر آینده است.
در خاتمه، جنگ جنایتکارانه اسراییل علیه مردم فلسطین در غزه بار دیگر این حقیقت انکار ناپذیر را اثبات نمود که بوجود آوردن یک صلح واقعی و عادلانه در فلسطین که متضمن برقراری یک شرایط دمکراتیک و پایدار و متضمن برابری حقوق و همزیستی صلح آمیز خلق های منطقه باشد، وابسته است به محو سلطه امپریالیسم و نابودی دولت نسل کش اسرائیل و ار بین بردن سلطه صهیونیسم و همچنین از بین بردن بنیادگرایی اسلامی و دارو دسته های مرتجع آنها. صلح دمکراتیک تنها با پیروزی انقلاب اجتماعی و سوسیالیستی تحت یک رهبری انقلابی دست یافتنی ست. در چنان شرایطی ست که تضمین ابراز اراده آزادانه و تامین حق تعین سرنوشت مردم فلسطین و منطقه ممکن و یک صلح پایدار امکان پذیر می گردد.
پیروز باد رزم دلاورانه خلق فلسطین!
ننگ و نفرت بر دولت اشغالگر اسرائیل!
نابود باد امپریالیسم و صهیونیسم!
نوامبر 2025
اکبر نوروزی
Comments
چند مطلب از چریکهای فدایی خلق ایران — بدون دیدگاه
HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>