هذیانگوییهای یک ذهن نگران، سمیه توحیدلو
خودمان را به ندیدن زدهایم. از خواندن اخبار پرهیز داریم. سرمان را به امورات روزمره گرم میکنیم اگر فشارهای اقتصادی بگذارند. همین داشتههای اندکمان را خرج خوشیهای زودگذر میکنیم. ما که توانایی خرید آنچه اصولیست و مورد نیاز است را نداریم، پس همان بهتر بشود خرج کافهروی با دوستانمان. لااقل رفیقی را میبینیم. حرف میزنیم و حالمان بهتر میشود. بدانم یا ندانم که فرقی نمیکند. وقتی نگاه و نظر ما هیچ کجای معادلات نیست پس بگذار دم را غنیمت شماریم.
اما این را میبینیم که هر روز با مبلغی پول که میتوانیم خرج کنیم اقلام کمتری میشود خرید. از گوشت تا لبنیات و تا انواع میوه. قبلتر تکلیفمان را با مدرسه بچه مشخص کردهایم. اگر قرار باشد مدرسه نروند! پول بیهوده است مدرسه غیر انتفاعی. برای برخی اساسا این باور تشدید شده هرچه که خواندهاند کافیست. لااقل کار کند و کمک خرج خانواده شود. چیزی هم یاد میگیرد. آنکه خوانده مگر به کجا رسیده است. سینما و فرهنگ و کتاب هم زیاده از حد لوکس است. همین سریال ها و فیلمهای ماهواره هست. نخواستیم هم دانلود میکنیم و میبینیم. حساسیت روی قیمت اینترنت بالاست. چرا؟ چون جای همه سرگرمیهای ما، همه گشت و گذارها، همه دورهمی ها و … قرار است پر کند.
در خانواده کسی را داری که باید به شکل دائمی قرصهای معمولی قلب یا فشار بخورد؟ انسولین مصرف میکند؟ داروی اماس میخواهد؟ خدای نکرده درگیر پروسه سرطان است؟ چقدر این مشکلات زیاد شده. قبلا کی اینهمه سرطان در اطرافمان بود. همه هم جوان! معضل این خانوادهها پیدا کردن داروست. وقتی هم که پیدا میشود آنقدر گران است که گاهی بالاجبار از ادامه درمان انصراف میدهد. دندانپزشکی هم کالای لوکسی است. فعلا جایی برای آن نیست. از این لوکسها در پزشکی کم نداریم. حالا میخواهد در صفحه بلاگرها پر باشد از تبلیغات محصولات پوستی و ….
خدا نکند بیماری در بیمارستان داشته باشی. میبینی استیصال مردمان را از وضعیت. از نبودن داروها. از انصراف از درمانها. مردم نازنینمان هر روز باید دودوتا چهارتا کنند که از نسخه چند میلیونی کدام قلمها را تهیه کنند و بیخیال کدام دیگریها شوند.
در هفتههای اخیر چند مسافر از خارج از ایران را دیدهام. متعجبند از مردم. چرا مردم انبار و ذخیره نمیکنند. به نظر میرسد که وضعشان بد نیست. کافهها و رستورانها شلوغ است. هنوز رخی از این وضعیت در شبکههای اجتماعی نیست. مردم زیاده از حد خوشند؟
پاسخم یک چیز است. ما فقط دهک درآمدی بالای جامعه را میبینیم. هرچند که همه دهکها درگیر این مسائل شدهاند اما با شدت و ضعف نیازهایشان را برآورده میکنند. همانطور که گفتم برای حفظ روالها ترجیح میدهند سفری خارجی نروند اما کافهنشینیهایشان سر جایش باشد. در شبکههای اجتماعی گاهی غر میزنند اما نیازشان به قدری نیست که مشکلات از در و دیوار مجازی خودش را نشان دهد.
کمی از تهران یا مرکز و بالای تهران دور شوی معنای زیستن در زمانه پر از مشکل را خواهی دید. مردم چه بخرند وقتی منتظر اعلام کالابرگند برای تامین معیشت؟ کدام ذخیره و انبار شدنیست وقتی حقوق ماهانه- اگر حقوقی باشد و شغلی معنادار- تا پایان ماه جوابگو نیست؟ چرخه اقتصاد آنقدر نمیگردد که برای یک کتاب، یک لباس خانه، یک خوراکی معمولی خانه از در و دیوار تبلیغات چهارقسطی میکنند. این حجم از تبلیغات یعنی بخش زیادی از مردم نمیتوانند.
قبلا مشکل این بود که صدایی بود و شنیده نمیشد. این روزها صدایی شنیده نمیشود. رسانهها که مسئلهشان پرچم گردانهای خیابانها هستند. اگر هم به مسئله مردم ورود میکنند برای تسویه حساب با دولت و رقیب سیاسیشان است. وگرنه مردم جایی در هیچ معادلهای ندارند. آنکه اعتقاد دارد جز با جنگ سوم کار به سامان نمیشود، حواسش به این مردم نیست. فکر میکند جمعی خوشی زیر دلشان زده ممکن است اعتراضی بکنند. خونین هم اگر باشد نهایتش میشود سرکوب و سلطه و اعدام بیشتر. چیزی نخواهد شد. با این جنگ فعلا جمهوری اسلامی تا مدتها بیمه شده است. حالا مردم روز به روز از ما دورتر میشوند. از دین فاصله میگیرند مهم نیست. بخشنامه میکنیم امامان جمعه یک دور علیهشان موضع بگیرند. بیحجابی را سرکوب کنند. هروقت هم فشار اقتصادی بالا رفت میشود دولت را نقد کرد. دولت هم جایی کم آورد یا درصد مالیات را در درآمدها بالا میبرد و یا قیمت حاملهای انرژی را. اگر زورمان به بنزین نرسید بیصدا برق و غیره را پلکانی میکنیم.
مردم تا زمانی که صدا ندارند مشکلی نیست. مدرسه و دانشگاه باعث شده این حجم از آگاهی و مخالفت رخ دهد نیازی به آن نیست. آخرین جایی که فکر بازگشاییشان را میکنیم مدارس و دانشگاهها خواهند بود. خصوصا اینکه ذاتشان معترض است و زمانه جنگی است و در زمانه جنگی نمیشود و نباید اجازه این رفتارهای غیر خردمندانه را داد. علم هم فعلا مسئله ما نیست. همان عالمان موجود، یا عالمان سهمیهای خود ساخته برایمان کافی هستند.
نهادهای مدنی هم از اول اشتباه بودند. ۱۴ میلیون تجرد قطعی داریم؟ ۱۸ میلیون تجرد ماحصل طلاق و درگذشت؟ باز هم مهم نیست. مهم این است که خانوادهها فرزند بیاورند. دلیل نیاوردن فرزند هم اگر مسکن است و مادیست باید تشویقشان کرد. اما دلیل مهمتر اشتغال زنان است. زنان باید در خانه باشند. هم خانواده درستتر میگردد و هم زنان مشغلهای جز فرزندآوری نخواهند داشت. ما هم وعده ۲۰۰ متر زیربنا برای بچههای بیشتر را میدهیم. مثل همه وعدههای مسکنی که تا پیش از این دادیم. چهارسالمان تمام میشود. قرار نیست که بعدا پاسخگوی این وعدهها باشیم.
و البته که باید ابرقدرت منطقه ماند. حتما نباید غرب زده بود. تکلیفمان که با اسرائیل و آمریکا مشخص است. با هرکس که برماست یا هرکس که تکلیفش با آن دو معلوم نیست هم معلوم میکنیم.
و همینطور این حرفها در ذهنم میچرخد. نه طنز است. نه نقد. فقط روایتی از هرچه میشنویم و میبینیم. نتیجهاش میشود سکوت. میشود صدایی که دیگر نیست. اما آیا اگر صدایی نیست، هیچ حسی هم نیست؟ واقعا میشود اینقدر سری و کرختی؟ ناامیدی تا کجایش قابل حمل است؟ از کجا به بعد تبدیل میشویم به آنهایی که چیزی برای از دست دادن ندارند؟ به فکر این گروه هستیم؟ بودهایم؟
(اگر پراکنده است بگذارید به حساب هذیانگویی. قرار نبود که نوشته باحساب و کتابی باشد.)
روزنوشتههایسمیهتوحیدلو
Comments
هذیانگوییهای یک ذهن نگران، سمیه توحیدلو — بدون دیدگاه
HTML tags allowed in your comment: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>