مبارزه با جمهورى اسلامى،چگونه و با کدام هدف ؟
مقابله با جمهوری اسلامی به یک نقطه اشتراک عمومى تبدیل شده است. اما مقابله با رژیم، حمله و انتقاد، سازماندهی، فعالیت و اعتصاب، درخواست سرنگونى این دستگاه به خودى خود دیگر ملاک و معیارى براى آزادیخواهى هیچ گروه و هیچ جریانى تلقى نمى شود. آنان که انقلاب بهمن و تجربه تلخ زایش ارتجاع مذهبى از دل آن انقلاب را به خاطر دارند، قادرند بر این حکم گواهى دهند: وفاق عمومى بر علیه رژیم ستمشاهى به خودى خود براى شناخت ماهیت خمینى و نقشه هایى که براى آینده ایران کشیده بود کفایت نمى کرد. در آن دوره که ارتجاعى به مراتب مخوف تر از آن چه در شرف سرنگونى بود خود را براى گرفتن قدرت آماده مى کرد، هیچ زهرى بیشتر از “بحث بعد از مرگ شاه” مرگبار و کشنده نبود. زیر پرده وفاق و “وحدت کلمه” بود که خمینى بساط ولایت فقیه را در ایران پهن کرد و خود و میراث خوارانش بر دریایى از خون جوانان و دگراندیشان و زنان و مردان آزادیخواه نظام خود را ساختند و هنوز البته از شر این افعى ها خلاص نشده ایم.
بنابراین درست اکنون که حملات تند و رادیکال با ادبیاتى سرشار از ستیزه جویى به ولایت فقیه باب شده است، براى راه بردن بر نیات واقعى گروههاى مختلف معترضان و شناخت درست دوستان از دشمنان و نیفتادن در یک دامچاله بزرگ تر و مخوف تر تاریخى ناگزیریم معیارهاى روشنى داشته باشیم و به تفاوت زاویه اعتراض و انتقاد به نظام حاکم دقیق شویم. (بگو چرا و بر اساس چه دلایلى این نظام را نمى خواهى تا بگویم در پى چگونه نظامى هستى! بگو چه نقدى بر این نظام دارى و چه روشى براى مقابله با آن پیشنهاد مى کنی، تا بگویم آشى که براى آینده مردم مى پزى شور است یا بى نمک!) داشتن معیار در این زمینه البته در جامعه اى مثل جامعه ما که حاکم و محکوم، پوزیسیون و اپوزیسیون، معترض و معتقد غالبا مواضع یکسانى دارند بسیار دشوار است. این وضع سیاست ورزى را به نوعى دلالى براى کسب قدرت تبدیل مى کند که گریز از پاسخگویى به مردم، چرخش هاى غیر اصولى دائم، پشتک وارو زدن و دروغ گفتن و طرح وعده هاى توخالى جزو بدیهیات آن است.
مهم ترین و اصلى ترین عارضه نخبه گرایى در سیاست که در تداوم خود قطعا به انحصارطلبى و استبداد مى انجامد، تحقیر توانایى مردم به عنوان فاعل اصلى هر تغیر و تحول اجتماعى است. مثلا برخى از نخبه گرایان منتقد نظام جمهورى اسلامى بر این باورند که بر دوش کشیدن پرچم مبارزه علیه استبداد کارى است که تنها از عهده نخبه گان برمى آید و این پرچم را نمى توان به دست مردم سپرد. با این برداشت آنها وظیفه خود را در این نمى دانند که مردم را در مبارزه علیه نظام کنونى قدرتمند و خودکفا کنند، و در اعماق جامعه براى دموکراسى سنگرهایى به دست مردم، به ابتکار مردم و براى مردم بسازند، بلکه کار اصلى خود را اساسا ایجاد مجمعى سیاسى از نخبه گان “دلیر” مى دانند که ظاهرا وظیفه دارند توده هاى غرق در گمراهى را از جاده فلاکت و ضلالت با طرح هایشان به شاهراه رهایى و خوشبختى هدایت کنند. در این درک از مبارزه ضد استبدادی، ایستگاههاى سر راهى سیاسى در عبور از استبداد به دموکراسى از دل پیش فرض ها و اندوخته هاى نظرى و تجربى نخبه گان درمى آید و نه از منطق مبارزه جارى مردم علیه نظام مستقر. و اینجا تفاوت از زمین تا آسمان است. کارگرى که هشت ماه است حقوق نگرفته و هر بار اعتراض کرده نیروى انتظامى با باتوم سرو و صورتش را خونین کرده است، جوان لیسانسه بیکارى که براى ازدواج یا رفع تنگناى معیشتى کلیه اش را مى فروشد، زنى که کتک مى خورد و حق طلاق ندارد، روزنامه نگار و وبلاگ نویسى که به خاطر بیان نظرش راهى زندان و شکنجه گاه مى شود و روشنفکر نخبه اى که از وضع بى سامان کشور و فرصت سوزى ها و مظالم این رژیم به تنگ آمده، همه این رژیم را نمى خواهند، و آن را مسبب بدبختى خود مى دانند؛ اما همه به شیوه یکسانى براى این نخواستن تلاش نمى کنند و در این مسیر مطالبات یکسانى را هم در اولویت هاى خود ندارند. پس پذیرش تنوع شکل هاى مبارزه و تنوع اولویت هاى مطالباتى قشرها و گروههاى مختلف مردم یگانه نقطه اتکاى مبارزه دمکراتیک است و آن که این تنوع را نفى مى کند و جوشش طبیعى و برآمد درونى این مجموعه را پس مى زند، در مبارزه براى دمکراسى قیم مآب و نخبه گراست. دموکراسى در ایران به شرطى پا مى گیرد و به شرطى بر دوام مى ماند که بر بستر چنین تنوعى بشکفد. رنگ ها و پرچم ها و خواست ها و مطالبات گوناگون با نمایندگان ویژه شان که از درون پیکار مستمر خود با استبداد حاکم برخاسته اند باید مبارزه دمکراتیک را هدایت کنند. در حالى که از نظر نخبه گرایان مساله پرچم سیاسى پیشاپیش جایى در پشت صحنه و بدور از مردم و دخالت آنها حل شده است. در این برداشت پرچم یک پرچم است و نخبه حداکثر چند عدد (هفت سامورایى دلیر مثلا) که باید گرد امام یا پیشوا یا زعیم عالیقدر یا رهبر حلقه بزنند و بقیه یعنى “توده کور و نادان” باید به دنبال آن ها بدوند و آنها به هر جا رفتند این توده هم اقتدا کنند. هر وقت به صحنه فراخوانده شدند، به صحنه بیایند و خون و جان بدهند، هر وقت به وجودشان دیگر نیازى نبود، به خانه هایشان برگردند. نمونه اش را در جریان اعتراضات سال گذشته از جانب “اپوزسیون” وابسته به اسرائیل و آمریکا، یعنی سلطنت طلبان دیدیم که با وعده های فریب دهنده و پشتیبانی پشت جبهه ای، مردم بی سلاح را به سلاخی توسط رژیم اسلامی دعوت کردند.
جایگزین کردن یک پرچم ویژه به جاى دریایى از پرچم ها و هفت مرد دلیر و نخبه به جاى انبوهى از زنان و مردانى که هر کدام بر اساس ظرفیت ها و توانایى ها و موقعیت هاى خود در جبهه اى وسیع و سراسرى با نظام خودکامه حاکم درگیر مى شوند، به ناچار به مطلق سازى روش هاى مبارزاتى مى انجامد.چرا؟:
اگر از نظر نخبه گرایان هدف و راه رسیدن به آن روشن شده باشد، لاجرم همه آن شکل هایى از مبارزه که “پرچم” را از دست پرچمداران اصلى بیرون بکشد، نفى خواهد شد و فقط شکل هایى مورد تاکید قرار مى گیرد که در خدمت حفظ پرچم قرار دارد. یک تعبیر “مدرن” از این مفهوم در میان دلالان سیاسى در اپوزیسیون همان “مهندسى” و “مدیریت” فرایند اعتراض نامیده مى شود. (و حتى جایى که نوع بیرنگى از آن تنوع پرچم ها و مطالبات را که در جامعه در حال گذار به دموکراسى اجتناب ناپذیراست، مجبور مى شوند به رسمیت بشناسند، پیشاپیش مى خواهند آن را از بالا به کمک قدرت هاى بیگانه به عنوان “پلورالیسم مدیریت شده” قالب کنند). در واقع اعتراض باید طورى کانال کشى شود که در نهایت همه اعتراضها به چاله اى که از پیش کنده اند ختم شود و “پرچم” به دست مردم نیافتد.

آن که استبداد مذهبى کنونى را نمى خواهد، اما نظم منحط سرمایه سالارانه اى که زاینده این استبداد است را مى پذیرد، فردا دهان معلم، کارگر ، زن… معترض را با مشت خونین خواهد کرد و دستى خواهد شد که باتوم بر سر کارگر گرسنه فرود خواهد آورد. آن که دستگاه شکنجه رژیم را نمى خواهد، اما راه حل نئولیبرالى را براى آینده اقتصاد ایران تبلیغ مى کند که میلیونها گرسنه و بیکار و معتاد و تن فروش و کلیه فروش تحویل جامعه خواهد داد حتى اگر شکنجه گر رژیم را ببرد، یکى بدتر از او خواهد شد (یا بدتر از او را خواهد آورد) تا از همه کسانى که مى خواهند این توده بى چیزان را براى حق خواهى سازمان دهند در شکنجه گاههاى مخفى به اعتراف به انحراف جنسى و اعتیاد و جاسوسى براى بیگانه وادارد! او فردا خاوران هاى دیگر خواهد ساخت! و گورهاى دسته جمعى تازه اى برپا خواهد کرد. حقیقتى که همین امروز باید به صداى بلند فریاد کرد تا فاجعه دیگرى نظیر آن چه در این سالهاى حکومت اسلامى بر سرمان آمد شکل نگیرد این است که ما نمى توانیم فقط مجتبی خامنه اى را نخواهیم، نمى توانیم فقط بگویم «فلانی» دزد و فاسد است . اگر بخواهیم خود فردا به دزدى شبیه او تبدیل نشویم ناچاریم همین امروز بر حق مشارکت مردم در قدرت تاکید کنیم! ناچاریم همان زمان که مى گوییم که او دزد است بگوییم که در کشورى نفتى مثل کشور ما که استقلال دولت از توده مالیات دهندگان بساط خودسرى و خودکامگى را وسیعا مهیا ساخته و زمینه هاى فساد شدیدتر است تنها با مشارکت موثر توده اى گروههاى سازمان یافته مردم و پذیرش حق آنها براى نظارت بر هر گام و هر اقدام صاحبان قدرت و واسپارى حق بزیر کشیدن حاکمان به مردم با ارزان ترین شیوه هاست که مى توانیم «فلانی» نشویم و زمینه عروج دزدانی مثل او را در آینده محدود کنیم.
و اگر آزادى را براى خود به قیمت قربانى کردن عدالت براى مردم بخواهیم در این صورت راستى چه منبع قدرتى در مقابله با نظم ستمگر حاکم بر کشور ما باقى مى ماند جز اتکا به قدرت بیگانه؟
و به تاریخ یکصد و بیست ساله اخیر ایران نگاه کنید! همیشه نقش قدرت هاى بیگانه در تحولات سیاسى ایران بسیار پر رنگ بوده است. هم حاکمان، هم مبارزان، هم محکومان هر یک به نوعى تحت تاثیر این قدرت هاى قاهر بیگانه قرار گرفته اند. یا حاکمان از ترس قهر و عصیان مردم خود را به بیگانه فروختند و یا مبارزان ناتوان از درک خواست و ظرفیت مردم و ساماندهى آنها سرانجام وارفتند و به قبیله بیگانه پناه بردند. رگه پرخونى از سیاست در 120 سال اخیر در ایران مشحون از رقابت قدرت هاى خارجى از طریق عُمال داخلى شان بوده است. مردم نیز این میان بى سامان و بى سنگر نوبت به نوبت مشت خوردند و زجر کشیدند و هنوز مى کشند.
و حالا در پشت صحنه رقابتى درگرفته است میان بخش هایی از اپوزیسیون تا با توجه به سیاست کاخ سفید در قبال ایران بتوانند سیاست این کشور را به سمت حمایت از خود بکشند. در اپوزیسیون نیز افرادى پیدا شده اند که آشکارا و بدون این که اصولا مایه شرمسارى بدانند گله مى کنند که پولى که آمریکا قرار گذاشته براى سرنگونى رژیم به آنها بدهد خیلى کم است!
از آرشیو (به روز رسانی توسط بنفشه زمانی)
“ مردم” نمیتوانند در “قدرت” (دولت) مشارکت داشته باشند چون قدرت (دولت) را از طریق سلب قدرت (دولت) از “مردم” درست کرده اند. این اعتقاد مثل این است که بگوئیم کارگر باید با سرمایه دار شریک باشد در حالیکه سرمایه را از طریق سلب مالکیت بر طبقه کارگر درست کرده اند. آن “مردمی” در قدرت شرکت میکنند که “مردم” بودن خود را کنار گذاشته اند. در شکل دولتی سرمایه داری ، قدرت (دولت) و سرمایه یکی می شود، مثل دولتهای موسیلینی، هیتلر و استالین. معنی سوسیالیسم همیشه سرمایه داری دولتی بوده است. در اروپا، نمایندگان کارگرانی که در پارلمان شرکت میکنند مثل سگ گله هستند، ار چوپان دفاع میکنند تا گرگ دشمن وطن (چوپان و گله اش) را دور کنند. چوپان هم با خیال راحت یا پشم گوسفند را می چیند و یا سرش را می برد. گوسفند مشغول خوردن در چراگاه به جان سگ و چوپان دعا میکند که در چراگاه رهایش کرده اند ولی نمیداند که سرنوشتش در اختیار چوبان و سگ گله است..
بنفشه خانم اعتقاد شما به ضد دموکراسی حاکم بر غرب وجدا سازی صوری آن با سرمایه داری بی شاخ دم نوشتار دیگری که ترجمه کرده اید را ضد ارزش مینماید.
اتفاقا نویسنده مارکسیست ومارکسیستها در حلوا حلوا کردن این ضد دموکراسی به مثابه “علت اصلی” درجا زدن جوامع در جای خود با شازده منگل السلطنه یکی هستند.
زمانیکه مارکسیستها وشازده به همین “علت”تکان نخوردن سرمایه داری جهانی از جایش لبیک می گویند بحث وابستگی به امریکا واسرائیل وهر گونه بحث دیگری که بر سر “علت” نباشد کشک و خنده دار برای خالی کردن عقده است.
درست کردن دموکراسی هم در بهترین حالتش می شود مثل آمریکا که گانگسترهای سرمایه دار در آن حکومت میکنند.