ماهیت واقعی جنگهای اوکراین و ایران
ا.پوری
تحلیل ساختاری دو جنگ، سناریوهای آینده و بازآرایی قدرت میان آمریکا، چین، روسیه، اروپا و قدرتهای منطقهای
خلاصه ای از گفتار این هفته در تلویزیون برابری
جهان در سال ۲۰۲۶ نه با دو جنگ جداگانه در دو نقطه متفاوت، بلکه با یک بحران ساختاری در نظم بینالمللی روبهروست. جنگ اوکراین و جنگ آمریکا-ایران، هرچند علل تاریخی و جغرافیایی متمایزی دارند، در سطحی عمیقتر به یک پرسش مشترک مربوط میشوند: آیا نظم تکقطبی که پس از جنگ سرد شکل گرفت، جای خود را به نظمی چندقطبی و شبکهای خواهد داد؟ پاسخ به این پرسش، نیازمند عبور از تحلیل سطحی رویدادها و ورود به لایههای ساختاری قدرت در جهان امروز است.
نخستین خطای رایج در تحلیل جنگهای امروز، یکی دانستن لحظه شلیک اولین گلوله با آغاز واقعی بحران است. جنگها محصول انباشت طولانی تضادها، ترسهای امنیتی، رقابت قدرتها و شکست راهحلهای سیاسی هستند. به همین دلیل، جنگ اوکراین و جنگ ایران را باید در چارچوب فروپاشی تدریجی ترتیبات امنیتی و اقتصادیای دید که پس از فروپاشی شوروی بر جهان حاکم بود. اما برای درک این گذار تاریخی، باید میان چهار مفهوم بنیادین تفاوت قائل شویم ساختار، دولت، قدرت و شبکه
ساختار، میدان امکانات و محدودیتهایی را ایجاد میکند که هر دولت در درون آن تصمیمگیری میکند. هیچ کشوری در خلأ عمل نمیکند؛ جغرافیا، صنعت، عضویت در اتحادیهها، وابستگیهای اقتصادی و جایگاه در نظام جهانی، دامنه انتخاب را تعیین میکنند.
دولت، این ساختار را به سیاست تبدیل میکند و با توجه به منافع طبقاتی، ائتلافهای داخلی و محاسبات امنیتی، راهبرد مشخصی را برمیگزیند.
قدرت، فقط توان نظامی نیست؛ بلکه شامل قدرت اقتصادی، فناوری، انرژی، اطلاعات و دیپلماسی نیز میشود. و سرانجام
شبکه، شکل جدید اتصال این قدرتها در قالب سرمایه، فناوری، انرژی، داده، کشتیرانی، ماهواره، بانک و بیمه است. اما این شبکهها هرگز بیمرز نیستند؛ تحریمها، کنترل صادرات و اتحادهای نظامی، مرزهای آنها را تعیین میکنند. جهان از ساختارهای سادهتر به ساختارهای پیچیدهتر و شبکهایتر گذار کرده است، اما ساختار همچنان ستون اصلی این نظم جدید باقی مانده است.
در مورد جنگ ایران، چهار سناریوی اصلی قابل تصور است.
نخست، جنگ فرسایشی چندلایه که در آن آمریکا با حملات هوایی و دریایی بدون اشغال زمینی، فشار را حفظ میکند و ایران با موشک، پهپاد و فشار بر تنگه هرمز پاسخ میدهد. این سناریو که هزینههای سنگینی بر بازار انرژی و کشتیرانی جهانی تحمیل میکند، در کوتاهمدت محتملترین گزینه به نظر میرسد.
دوم، توافق تاکتیکی محدود و شکننده که به جای حل مناقشه، صرفاً به مدیریت بحران میپردازد.
سوم، تشدید حداکثری با هدف فروپاشی نظام ایران؛ سناریویی که تجربه تاریخی نشان میدهد فشار خارجی میتواند همزمان حکومت را تضعیف و ملیگرایی را تقویت کند و نتیجه آن هرگز قابل تضمین نیست.
چهارم، حرکت تدریجی به سوی معماری امنیتی منطقهای که در آن کشورهای خلیج فارس به جای وابستگی انحصاری به آمریکا، به دنبال سازوکارهای چندلایه با نقش چین، هند، ترکیه و حتی ایران هستند.
در مورد جنگ اوکراین نیز چهار سناریو مطرح است. محتملترین آنها، «صلح سرد» به سبک کره است: آتشبسی طولانی که در آن خطوط تماس تثبیت میشود، روسیه کنترل مناطق اشغالی را حفظ میکند، اوکراین عضویت فوری در ناتو را به تعویق میاندازد اما به کشوری بسیار مسلح و متکی به اروپا تبدیل میشود. این سناریو با نظامیشدن بلندمدت اروپا همراه خواهد بود.
سناریوی دوم، معامله بزرگ آمریکا-روسیه بر سر امنیت اروپا و کنترل تسلیحات است که با مقاومت جدی اروپا و اوکراین مواجه خواهد شد.
سناریوی سوم، ادامه جنگ فرسایشی با کاهش نقش آمریکا و افزایش نقش اروپا در تأمین تسلیحات است که میتواند به استقلال نظامی بیشتر اروپا منجر شود.
سناریوی چهارم، اتصال دو جنگ از طریق انتقال منابع است: اگر جنگ ایران تشدید شود، آمریکا برای کاهش هزینهها به سمت تفاهم با روسیه در اوکراین حرکت خواهد کرد.
در این معادله پیچیده، نقش ده کشور کلیدی را نمیتوان نادیده گرفت.
آمریکا همچنان قدرتمندترین بازیگر نظامی جهان است، اما همزمانی بحرانها در اوکراین، خاورمیانه و رقابت با چین، هزینه حفظ برتری را به شدت افزایش داده است.
چین، مهمترین قدرت ساختاری در حال صعود، به انرژی خلیج فارس و تجارت جهانی نیاز دارد و خواهان پایان انحصار آمریکاست، نه لزوماً شکست آن.
هند، قطب مستقل جنوب جهانی، با همه همکاری میکند اما به هیچکس وابسته نمیشود و از افزایش ارزش «استقلال استراتژیک» خود در جهان چندقطبی سود میبرد.
اروپا در کوتاهمدت بازنده اقتصادی جنگهاست، اما در بلندمدت به سمت استقلال نظامی و کاهش وابستگی به آمریکا حرکت میکند.
ایران با وجود محدودیتهای اقتصادی، به دلیل موقعیت جغرافیایی و کنترل تنگه هرمز، اهرم ژئوپلیتیکی عظیمی در اختیار دارد.
کشورهای عربی خلیج فارس از «متحد آمریکا» به «موازنهگر» تبدیل شدهاند و روابط خود را با چین، روسیه و هند گسترش میدهند.
ترکیه، پاکستان و اوکراین نیز هرکدام گرههای مهمی در این شبکه پیچیده هستند که نمیتوان نقش آنها را نادیده گرفت.
جنگهای قرن بیستویکم دیگر فقط جنگ ارتشها نیستند. آنها جنگ دولتها و نیروهای نظامی درون شبکهای از سرمایه، فناوری، انرژی، اطلاعات، ماهواره، بانک، بیمه، شرکتهای خصوصی و افکار عمومی هستند. اطلاعات ماهوارهای تجاری در اختیار نظامیان قرار میگیرد، شرکتهای بیمه تصمیم میگیرند کدام کشتیها را بیمه کنند، و شرکتهای فناوری با تحریمهای دولتی محدود میشوند. اما این به معنای پایان نقش دولت نیست؛ برعکس، دولتها دقیقاً به دلیل اهمیت این شرکتها، تلاش میکنند آنها را کنترل کنند. تحریمها، کنترل صادرات تراشه و محدودیتهای سرمایهگذاری، همگی نشان میدهند که دولت در حال بازگشت به مرکز مدیریت بخشهای استراتژیک اقتصاد جهانی است.
پیروزی و شکست در این نظم جدید، دیگر مفاهیمی صفر و یک نیستند. ممکن است ایران از نظر نظامی آسیب ببیند اما دولت آن باقی بماند و حتی به سمت امنیتیشدن بیشتر حرکت کند. ممکن است آمریکا بخش بزرگی از اهداف نظامی خود را محقق سازد اما هزینه اقتصادی و سیاسی سنگینی بپردازد که پیامدهای تاریخی دارد. ممکن است روسیه نتواند تمام اهداف خود در اوکراین را تحقق بخشد، اما مانع پیوستن این کشور به ناتو شود. ممکن است اوکراین بخشی از سرزمینهای خود را از دست بدهد، اما به کشوری بسیار مسلح و برخوردار از تضمینهای امنیتی تبدیل شود. ممکن است اروپا در کوتاهمدت هزینه سنگینی بپردازد، اما در بلندمدت استقلال نظامی خود را افزایش دهد. ممکن است چین بدون شلیک یک گلوله، از طریق افزایش نقش خود در انرژی، تجارت و میانجیگری، سهم بیشتری در تعیین قواعد آینده به دست آورد.
بنابراین، پاسخ به پرسش اصلی این است: ما در نقطه چرخش از نظم تکقطبی به نظمی چندقطبی، شبکهای و مبتنی بر کاهش وابستگی قرار داریم، اما این نقطه چرخش را نباید با نقطه فروپاشی اشتباه گرفت.
مسئله اصلی جهان در سال ۲۰۲۶ آغاز سقوط آمریکا نیست؛ آغاز پایان انحصار آمریکاست. و این دو از نظر تاریخی یکسان نیستند. جهان آینده، جهانی چندگزینهای خواهد بود که در آن کشورها به دنبال امنیت از چند شریک، ذخیره به چند ارز و طلا، تجارت از چند شبکه، انرژی از چند تأمینکننده و فناوری از چند منبع هستند. در این جهان، مهمترین پرسش دیگر این نیست که چه کسی قدرتمندترین ارتش را دارد، بلکه این است که چه کسی میتواند ساختارهای قدرت موجود را بهتر بشناسد، محدودیتهای خود را بهتر مدیریت کند و در عین حفظ استقلال، از شبکههای متعدد قدرت برای افزایش موقعیت استراتژیک خود استفاده کند. این، جوهر تحول تاریخیای است که جنگهای اوکراین و ایران، تنها دو میدان مهم آن هستند.
با احترام،
ا.پوری(هلند)10/09/2026
https://www.youtube.com/watch?v=6kA4IKs3W8Q
https://www.facebook.com/20531316728/posts/10154009990506729
خیلی جالب است، این نویسنده در این مقاله شده مثلا تئوریسین طبقه سرمایه دار صاحب وطن. فکر نمی کنم سرمایه داران شرق و غرب نظریه پرداز کم داشته باشند تا اوضاع را برای جیب شان تجزیه و تحلیل کند.
حالا فرض کنیم که جهان یک قطبی شد دو قطبی و چند قطبی، چه خیری می رسد به طبقه کارگر می رسد؟ درآمد کارگران قطب غربی کاهش پیدا میکند و درآمد کارکران شرقی افزایش. این تغییر اصلا وضعیت برده مزدی بودن آنها را از بین نمی برد. البته، همیشه یک “طبقه متوسط” هم هست که چه با انقلابیگری غیر عقلانی و چه با ارتجاعیگری غیر عقلانی، ضربه گیر انقلاب کارگران علیه سرمایه داران می شود. انقلابیون باید توجه را از یک قطب و چند قطب به اتحاد جهانی کارگران علیه سرمایه داری برگردانند.
آنارشیست