شما در کدام طرف هستید؟
پنجاه و هشت سال پیش در شیکاگو، من به همراه دیگر معترضان ضد جنگ در خیابان استیت به سمت محل کنوانسیون ملی دموکراتها راهپیمایی کردم و به سه کشف رسیدم. اولین کشف این بود که داشتن یک مسلسل کالیبر ۵۰ ام۲ براونینگ بسیار بزرگ سوار بر کامیون که توسط نیروهای ارتش ایالات متحده به سمت شما نشانه گرفته شده باشد، ترسناک است. دومین کشف این بود که گاز اشکآور سیاس نفس کشیدن را بسیار سخت میکند. سومین کشف این بود که غیرنظامیان آمریکایی مانند ما، تابع همان امپراتوریای بودند که در آن زمان مردم ویتنام را تحت سلطه خود درآورده بود. برخی از سربازان نیز این موضوع را درک میکردند. وقتی به آنها دستور داده شد که برای سرکوب تظاهرات به شیکاگو اعزام شوند، ۴۳ نفر از آنها – که همگی سیاهپوست بودند – از ترک فورت هود، تگزاس، خودداری کردند، به جرم شورش محاکمه شدند و به کار سخت در زندان محکوم شدند.
من در دهه شصت آموختم که علیرغم شعارها و شعارهای شخصیسازی شده (“هی، هی، لیندون جانسون، امروز چند کودک را کشتی؟”) جنگ در هندوچین، جنگ لیندون جانسون یا ریچارد نیکسون نبود. این یک مبارزه فوق خشونتآمیز برای حفظ و گسترش امپراتوری ایالات متحده بود، و آمریکاییها به عنوان جانشینان فرانسویها، حاکمان امپراتوری سابق ویتنام، عمل میکردند. به همین ترتیب، «جنگ انتخابی» فعلی علیه ایران که توسط ایالات متحده و اسرائیل انجام میشود، نه فقط ماجراجویی ترامپ یا نتانیاهو، بلکه یک کارزار امپریالیستی دیگر به رهبری آمریکاییها است که این بار به عنوان جانشینان استعمارگران بریتانیایی و فرانسوی خاورمیانه عمل میکنند.
نه فقط جنگ ترامپ، بلکه جنگ امپراتوری. چرا این توصیف مهم است؟ زیرا توصیفات دیگر، مخالفان خوشنیت جنگ را به سمت سوءتفاهم و حمایت از درمانهای ناکارآمد برای بیماری سیستمیکی که آن را ایجاد میکند، سوق میدهد. به عنوان مثال، اگر جنگ در ایران در درجه اول محصول خودبزرگبینی ترامپ یا تمایل نتانیاهو برای ماندن در قدرت باشد، درمان این است که این حاکمان را با رهبران آرامتر، دیپلماتیکتر، روشنفکرتر و لیبرالتر جایگزین کنیم. درست است؟
غلط. کیفیت رهبری میتواند تفاوت ایجاد کند، اما اگر سیستمی که رهبر به آن خدمت میکند یک امپراتوری باشد، او سرانجام مانند یک امپراتور عمل خواهد کرد. لیندون جانسون بود که در سال ۱۹۶۴ به عنوان یک «کاندیدای صلح» لیبرال انتخاب شد و جنگی اختیاری را علیه شورشیان ویتنامی آغاز کرد که منجر به کشته شدن چندین میلیون ویتنامی و بیش از ۵۰ هزار رزمنده آمریکایی شد. یک نسل بعد، جورج دبلیو بوش، «محافظهکار دلسوز» که اصرار داشت «آمریکا هرگز یک امپراتوری نبوده است»، به افغانستان حمله کرد و عراق را اشغال کرد و نزدیک به یک میلیون غیرنظامی را در این مداخلات دولتسازی کشت و معلول کرد. جانشین بوش، باراک اوباما، نماد لیبرالیسم و دیپلماسی، بدون مجوز کنگره بیش از ۵۰۰ حمله پهپادی علیه مظنونان به تروریسم در آسیا و آفریقا انجام داد و بر تخریب و تجزیه لیبی توسط نیروهای ایالات متحده و ناتو نظارت داشت. و جو بایدن، معاون رئیس جمهور سابق او، سلاحها و اطلاعات مورد استفاده برای نسلکشی در غزه را در اختیار اسرائیل قرار داد، قطعنامههای ضد اسرائیلی را در شورای امنیت وتو کرد، حوثیهای یمن را با موشکهای آمریکایی هدف قرار داد و عملیات نظامی با برچسب «ضد تروریستی» را در ۷۷ کشور دیگر مجاز کرد.
با وجود دیپلماتهای لیبرالی مانند این افراد به عنوان اسلاف خود، جای تعجب نیست که دونالد ترامپ تصمیم گرفت به عنوان نامزد صلح برای ریاست جمهوری نامزد شود! شاید، حتی با اینکه ترامپ بیشتر در باتلاق ایران فرو میرود، هنوز معتقد است که میتواند به «جنگهای ابدی» که توسط «دولت پنهان» دامن زده شده است، پایان دهد. اما سبک امپراتوری خود او گواه این واقعیت است که دولتی که او ادعای فرماندهی آن را دارد دیگر یک جمهوری نیست. کاملاً واضح است که یک امپراتوری است – یک نهاد خشونتزا با ساختار پیچیده سیاسی، اقتصادی و نظامی که شامل حدود ۸۰۰ پایگاه آمریکایی در ۹۰ کشور، بودجه تسلیحاتی بزرگتر از بودجه ده کشور بعدی با بیشترین هزینههای نظامی و فهرستی از قربانیان جنگ که به میلیونها نفر میرسد، میشود.
ساختار و خشونت امپراتوری
حتی حاکمی به بیثباتی و خاص بودن ترامپ نیز متوجه میشود که نقش رهبری او تا حد زیادی توسط سیستمی که آن را در بر میگیرد، تعریف میشود. این واقعیت که این رئیس جمهور یک قومگرای ملیگرای پرچمدار با تمایلات فاشیستی است، تبدیل او از یک صلحطلب بالقوه به یک جنگطلب امپریالیست را بسیار محتمل میکند. اما این دگرگونی و جنگهایی که در پی آن رخ میدهد، فقط تجلی شخصیت و ایدئولوژی ترامپ نیستند؛ بلکه محصول ساختار عمیق امپراتوری نیز هستند.
طرح کلی این ساختار به خوبی شناخته شده است. نهادهای امپراتوری برای اعمال قدرت یک نخبه حاکم فراتر از مرزهای یک ملت طراحی شدهاند تا سرزمینها و مردمان کمقدرتتر را تحت کنترل اقتصادی، سیاسی و فرهنگی خود قرار دهند. از زمانهای قدیم، سلسله مراتب نام این بازی است، با مرکزی که بر پیرامونهای تابع تسلط دارد و یک طبقه جنگجو که برای اعمال این سلطه توانمند است. امروزه، نخبگان امپراتوری از دو جزء اصلی تشکیل شدهاند: الیگارشی و سیاستمداران، و ارتش عنصری مهم اما تابع آن رهبری است. الیگارشها توسط «قوانین آهنین» نظام سرمایهداری متاخر به سمت سرمایهگذاری و استثمار سوق داده میشوند.
تفرقه بینداز و حکومت کن: این استراتژی کلاسیک امپریالیستی توسط بریتانیاییها در فلسطین و عراق و توسط فرانسویها در لبنان و سوریه برای ایجاد تفرقه در مردم محلی مورد استفاده قرار گرفت. دولتهای متوالی ایالات متحده از تاکتیکهای مشابهی برای ترجیح اسرائیل بر فلسطین و کشورهای مسلمان و حمایت از رژیمهای محافظهکار سنی در برابر شیعیان کمتر «همکار» استفاده کردهاند. در ایران، آمریکاییها و اسرائیلیها همچنین گروههای غیرفارس مانند کردها، آذریها و بلوچها را برای شورش علیه جمهوری اسلامی تشویق و مسلح کردهاند. در همین حال، پهپادهای ایرانی که اکنون در کشورهای خلیج فارس ویرانی به بار میآورند، پاسخی به تأسیس حداقل ۱۵ پایگاه نظامی بزرگ ایالات متحده در بحرین، کویت، قطر، عربستان سعودی، امارات متحده عربی و عمان هستند. بار دیگر، «تفرقه بینداز و حکومت کن» مستقیماً به جنگ منطقهای منجر میشود.
جنگ جهانی: مانند عملیات نظامی اخیر ایالات متحده در کارائیب و ونزوئلا، رژیم ترامپ جنگ ایران را به عنوان یک «گشت و گذار» کوتاه مدت تصور میکرد که قدرت نظامی عظیم آمریکا و اسرائیل را با هزینه کم برای مهاجمان نشان میدهد. واضح است که این یک اشتباه محاسباتی فاحش بود – اما حتی اگر ایالات متحده آمادگی بهتری داشت، درگیریهای منطقهای از این نوع تقریباً همیشه تهدید جهانی شدن را به همراه دارند. آنها قدرتهای بزرگ رقیب را به چالش میکشند و آنها را از خود دور میکنند، نهادهای صلحآفرین را تضعیف میکنند و تشکیل بلوکهای چندملیتی متخاصم را تحریک میکنند. این همان چیزی است که در جنگهای بالکان که قبل از جنگ جهانی اول و در جنگهای منطقهای دهه 1930 که منجر به جنگ جهانی دوم شد، اتفاق افتاد. بارها و بارها، حاکمان امپریالیستی مانند ترامپ به این باور میرسند که آنها مظهر نظم و اربابان محیط جهانی هستند. بارها و بارها، با هزینه انسانی وحشتناک، این باورها به عنوان توهم آشکار میشوند.
جنگ در ایران، اسرائیل و مغلطه “سگ را بجنبان”
آنچه تاکنون گفته شده است، به گمان من، روشن میکند که جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران (که اکنون به لبنان گسترش یافته است) یک جنگ تجاوزکارانه امپریالیستی کلاسیک است. با این حال، برخی از منتقدان و مخالفان جنگ، از جمله تحلیلگرانی که من کار آنها را تحسین میکنم، اصرار دارند که “این اسرائیل است، احمق!” این مفسران که دیدگاههایشان از چپ میانهرو تا راست افراطی متغیر است، ادعا میکنند که به دلایلی که ارتباط چندانی با امپراتوری ندارد – خودخواهی آنی دونالد ترامپ، اغواگری فریبکارانه بنیامین نتانیاهو، نفوذ مالی لابی طرفدار اسرائیل، امید صهیونیستهای مسیحی به ظهور مجدد – ایالات متحده فریب خورده یا تحت فشار قرار گرفته تا در “جنگ اسرائیل” علیه ایران بجنگد. حتی ژاکوبین، که خود را یک مجله سوسیالیستی معرفی میکند، شواهد ادعایی این نظریه را بررسی میکند و به “نتیجه اجتنابناپذیری میرسد که آمریکا در این جنگ وحشتناک و به سرعت در حال تشدید، نه همراه اسرائیل، بلکه به نمایندگی از آن میجنگد.”
این نه تنها نادرست است؛ بلکه کندذهنی است. این چیزی است که افرادی میگویند که درک واقعی از چیستی امپریالیسم و نحوه عملکرد آن ندارند. امپراتوریها رعایایی دارند که برخی از آنها ( تفرقه بینداز و حکومت کن) نیز مشتری اش هستند. گروههای مشتری قدیمی اغلب مورد علاقه نخبگان امپراتوری هستند و تا حدودی بر آنها نفوذ دارند. فهرستی از چنین گروههای مورد علاقه شامل تلاکسکالانها در مکزیک تحت سلطه اسپانیا، توتسیها در رواندا تحت سلطه بلژیک، مسیحیان مارونی در لبنان تحت سلطه فرانسه، برهمنها در هند تحت سلطه بریتانیا… و بسیاری دیگر میشود. اسرائیل از سال ۱۹۴۸، زمانی که هری ترومن اولین رهبر یک قدرت بزرگ شد که دولت جدید را به رسمیت شناخت، یک گروه مورد علاقه ایالات متحده بوده است. به ویژه گروههای مورد علاقه ممکن است هر از گاهی در درگیر کردن نخبگان در اختلافات محلی خود موفق شوند. اما این تصور که آنها دُم سگ را تکان میدهند – اینکه حاکمان امپراتوری به نمایندگی از آنها و به قیمت منافع امپراتوری خود جنگهای بزرگی را انجام خواهند داد – پوچ است. بدتر از آن، چنین برآورد بیش از حد از قدرت اتباع امپراتوری، به معنای دست کم گرفتن جدی قدرت نخبگان است.
چه شواهدی برای نظریهٔ «دم سگ، سگ را تکان میدهد» (dog-wagging) وجود دارد؟ مهمترین منشأ این نظریه، ادعای مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، است که میگوید نتانیاهو تهدید کرده بود اگر ایالات متحده وارد عمل نشود، خود بهتنهایی جنگ علیه ایران را آغاز خواهد کرد؛ اقدامی که داراییها و نیروهای آمریکا در منطقه را در معرض حملات تلافیجویانه ایران قرار میداد و در نتیجه، دونالد ترامپ عملاً گزینهای جز پیوستن به جنگ نداشت. اما حتی اگر نتانیاهو چنین تهدیدی را مطرح کرده باشد، بدیهی است که ترامپ گزینههای دیگری هم در اختیار داشت! او میتوانست اسرائیل را در باد معلق بگذارد یا کمکهای نظامی خود را قطع کند، و مردم آمریکا، که اکثر آنها مخالف جنگ بودند، تشویق میکردند.
اگر نتانیاهو اساساً چنین سخنانی را بر زبان آورده باشد، بیتردید صرفاً در حال طرح یک استدلال سیاسی بوده است. او بهخوبی میدانست که ترامپ، پس از ماجرای ونزوئلا و بمباران پیشین تأسیسات هستهای ایران، روحیهای تهاجمی پیدا کرده بود؛ از «رژیم تروریستی» ایران نفرت و انزجار داشت، باور داشت که میتواند در یک جنگ هوایی کوتاهمدت پیروز شود، و برنامههای خود را برای سازماندهی دوبارهٔ خاورمیانه بهعنوان منطقهای تابع و تحت سلطهٔ آمریکا در سر میپروراند.این ادعا که رئیسجمهور ایالات متحده از ترس حملات تلافیجویانهٔ ایران، در برابر تهدید اسرائیل تسلیم شده باشد، بهسادگی باورکردنی نیست .
همان طور که پیشتر اشاره شد، طرفداران نظریهٔ «دم، سگ را تکان میدهد» (dog-wagging) طیفی گسترده را در بر میگیرند؛ از محافظهکاران افراطیِ هوادار شعار «اول آمریکا» که شماری از آنان وسواس ناخوشایندی نسبت به توطئههای ادعایی یهودیان دارند، تا افرادی که خود را چپگرا میدانند اما عادت نگرانکنندهای دارند که گروههای مخالف خود را متهم کنند از یک قدرت خارجی پول میگیرند و به اندازهٔ کافی دغدغهٔ «منافع ملی آمریکا» را ندارند.. جای تعجب است که آیا این «مترقیان» تا به حال چیزی در مورد انترناسیونالیسم انقلابی شنیدهاند یا مقالهای از لنین با عنوان «امپریالیسم: آخرین مرحلهی سرمایهداری» خواندهاند؟ اگر چنین چیزی را شنیده بودند، مجبور میشدند این احتمال را در نظر بگیرند که صرف نظر از «منافع ملی» واقعی آمریکا، این کشور در حال حاضر توسط یک الیگارشی سرمایهداری اداره میشود که موجودیت آن به حفظ و گسترش یک امپراتوری جهانی وابسته است و میلیاردها دلار از تولید سلاحهای پیشرفته که برای نابودی زیرساختهای تنها کشور بزرگ خاورمیانه که آشکارا با طرحهای امپریالیستی «اتحاد ابراهیمی» و «هیئت صلح» آنها مخالف است، استفاده میشود، به دست میآورند. اگر حاکمان آمریکا بتوانند جنگی را علیه آن دشمن به راه بیندازند که هم به منابع اطلاعاتی اسرائیل متکی باشد، هم اسرائیلیها را (و نه آمریکاییها را) در معرض حملات موشکهای هایپرسونیک قرار دهد، و هم سربازان اسرائیلی (و نه آمریکایی) را درگیرِ درگیریهای زمینی کند، آنگاه این جنگ را به سبکِ کلاسیکِ امپریالیستی و در چارچوب بازیِ کلاسیکِ امپریالیستی انجام خواهند داد.
اینها ضروریاتی هستند که افرادی که دوست ندارند در مورد امپراتوری فکر کنند، میتوانند به راحتی نادیده بگیرند. سرزنش شکستهای سیستم به گردن یک توطئه پنهان گروه اقلیت بسیار سادهتر و کمدردسرتر از این است که تشخیص دهیم اربابان این سیستم، به اندازه آمریکاییها، سلطه خود را آشکارا اعمال میکنند. حتی قبل از ظهور ترامپ، الیگارشیها دیگر خود را در عمارتهای محصور پنهان نمیکردند و منافع خود را پنهان نمیکردند. اربابان امپریالیست ما آشکارا به میلیاردها دلار خود میبالند، آشکارا در شرکتهای نابودکننده سیاره و منکر بشریت سرمایهگذاری میکنند، آشکارا رشوههای سیاسی هنگفتی را که ما «هزینههای مبارزات انتخاباتی» مینامیم، میپردازند و آشکارا خدمات نظامی و تسلیحات مورد نیاز برای حفظ یک امپراتوری جنگطلب و جهانگستر را تأمین مالی میکنند. به گمانم، اگر این کار را آشکارا انجام دهید، توطئه نیست. فقط یک طبقه اجتماعی است که هر کاری را که برای ماندن در صدر لازم است انجام میدهد.
دوستان، ایران فقط جنگ اسرائیل نیست. حتی جنگ آمریکا هم نیست. جنگ امپراتوری است.
شما در کدام طرف هستید؟
یوهان گالتونگ، نظریهپرداز صلح نروژی، در کتابی با عنوان «سقوط امپراتوری ایالات متحده – و سپس چه؟» (۲۰۰۹) سعی کرد به چندین مورد از این سوالات پاسخ دهد. قبل از پایان جنگ سرد، گالتونگ یکی از معدود تحلیلگرانی بود که پیشبینی کرد امپراتوری شوروی به دلیل تناقضات داخلیاش فرو خواهد پاشید. در اوایل دهه ۲۰۰۰، او پیشبینی مشابهی برای ایالات متحده انجام داد و به چهار تناقض اشاره کرد که تمایل به تقویت و تشدید یکدیگر دارند: یک سیستم نظامی به طور فزایندهای گسترده و پرهزینه که تمایل دارد از پایه اقتصادی خود پیشی بگیرد؛ یک سیستم اقتصادی بیش از حد وابسته به استثمار و از دست دادن لبه خلاقیت خود؛ یک سیستم سیاسی به طور فزاینده اقتدارگرا، غیرمشارکتی و قطبی شده؛ و یک شوونیسم فرهنگی کوتهبینانه که اتحادها را تضعیف میکند و بیشتر جهان را بیگانه میکند.
گالتون نتیجه میگرفت که امپراتوری آمریکا تقریباً به پایان کار خود رسیده و بهزودی زیر بار سنگینی تناقضها و مشکلات خودش فرو خواهد پاشید. اما او همچنین آگاه بود که امپراتوریهایی که دچار بحران میشوند، اغلب به جنبشهای نومیدانه و راستگرایانهای روی میآورند؛ واکنشهایی که هیچ شباهتی به رویکرد لیبرال و «فرود نرم» میخائیل گورباچف در روسیه ندارند. افزون بر این، نظریهپرداز نروژی، با پیشبینیِ پایان نسبتاً سریع و زودهنگام هژمونی جهانی آمریکا، برخی پرسشهای بسیار مهم را که برای مخالفان امپراتوری اهمیت اساسی دارند، بیپاسخ گذاشت. برای مثال:
رفاه نسبی مردم در مناطق ثروتمند مانند آمریکای شمالی و اروپا تا چه حد به کنترل الیگارشی بر بازارها و استخراج سودهای کلان از مناطق تحت سلطه بستگی دارد؟ چگونه میتوانیم به شهروندان خود اطمینان دهیم که حذف امپراتوری ما را ثروتمندتر میکند، نه فقیرتر؟
آیا میتوان یک سیستم سرمایهداری در حال فروپاشی را بازسازی کرد، همانطور که بسیاری از مترقیان و برخی از محافظهکاران فکر میکنند؟ اگر چنین است، چه اصلاحات ساختاری برای از بین بردن خشونت امپریالیستی مورد نیاز خواهد بود؟ چه اصلاحاتی قدرت کارگران را برای کنترل سیستم و هدایت تولید به سمت کاربردهای صلحآمیز و انسانی افزایش میدهد؟
چه نوع اقدامات غیرخشونتآمیزی میتواند مخالفت مردمی با نظامیگریِ طبقاتی ، قومگراییِ ملیگرایانه، و انسانزدایی از کسانی را که دشمن قلمداد میشوند، هم به نمایش بگذارد و هم اجرا کند؟ چگونه میتوان به سوی برچیدن امپراتوری و ایجاد شکلهای نوینی از همکاریهای فراملی حرکت کرد؟
خوشبختانه، سخن گفتن دربارهٔ چنین موضوعاتی دیگر تابو نیست؛ دستکم نه به اندازهی سابق . اگر بتوان به نظرسنجیها اعتماد کرد، جنگ آمریکا و اسرائیل در ایران نامحبوبترین مداخلهٔ نظامی در تاریخ جنگهای امپریالیستی آمریکا به شمار میآید، بهطوریکه میزان مخالفت در میان افراد مورد نظرسنجی از ۶۰ درصد نیز فراتر رفته است. در چنین فضایی، واژهٔ «امپراتوری» ــ همان واژهٔ ممنوعهٔ «E» ــ را هم از زبان جمهوریخواهان آزادیخواه میتوان شنید و هم از زبان دموکراتهای پیشرو؛ حتی دموکراتهای میانهرو نیز تمایل پیدا کردهاند اختیارات و امتیازات پیشتر مقدسشمردهشده ی «ریاستجمهوری امپراتوری» و نهاد نظامی را زیر سؤال ببرند
اما مسئله، تردید و دوگانگی عمیقی است که در قبال به چالش کشیدن ساختار سرمایهداری حاکم و دولتی که تحت کنترل آن است وجود دارد؛ دوگانگیای که ظاهراً از هراسِ آسیب دیدنِ هویت، منزلت اجتماعی، رفاه، و نقش رهبری جهانی ناشی میشود؛ مؤلفههایی که با تصویر «آمریکای بزرگ» پیوند خوردهاند. در ایالات متحده، این نه تنها در مورد حامیان ترامپ، بلکه در مورد مخالفان خودخوانده ترامپ مانند استیون ارلانگر، خبرنگار ارشد نیویورک تایمز، نیز صادق است که در مقاله اخیر خود در صفحه اول میگوید: «ایالات متحده به عنوان یک ابرقدرت با مسئولیتهای جهانی، عمیقاً به تأمین انرژی و امنیت متحدان خلیج فارس خود اهمیت میدهد» (NYT، 22/3/26). به انتخاب کلمات توجه کنید: «ابرقدرت»، نه امپراتوری؛ «مسئولیتهای جهانی»، نه جاهطلبیها و منافع جهانی؛ «متحدان خلیج فارس»، نه اقمار یا اتباع خلیج فارس.
به قول معروف «با داشتن چنین دوستانی، انسان نیازی به دشمن ندارد.» در مخالفت با جنگ علیه ایران، هدف ما در این مرحله باید مخالفت با خودِ امپراتوری نیز باشد؛ به این معنا که در کنار ترغیب هموطنانمان به مخالفت با سیاستهای ظالمانه و بیخردانهٔ ترامپ، باید آگاهی آنان از ماهیت امپراتوری را نیز افزایش دهیم. برای حرکت در این مسیر، دو پیشنهاد عملی قابل بررسی است:
الیگارشها و همچنین سیاستمداران را هدف قرار دهید.
ما باید از تمرکز بیش از حد بر دیوانگی ترامپ، حیلهگری نتانیاهو، تعصب هگزت و سایر توضیحات واقعی اما دردناک و جزئی برای این جنگ فاجعهبار دست برداریم. هدف باید کمک به آموزش دیگران در مورد قویترین علت آن باشد: نیاز نخبگان سرمایهداری به سلطه جهانی. کاخ سفید و پایتختهای ایالتی تنها مکانهای مؤثر برای تظاهرات ضد جنگ نیستند. الیگارشها میتوانند در مقرها و محلهای کسب و کار (و تفریح) خود با معترضانی روبرو شوند که میتوانند توضیح دهند که چرا آنها جنایتکار جنگی و همچنین سودجویان بیاصول هستند. مخالفان امپراتوری همچنین میتوانند تحریمهای گزینشی محصولات آنها را سازماندهی کنند، و این کار را با تحریم محصولات تولید شده توسط تکنو-الیگارشیهای فاسدی مانند سم آلتمن (Open AI)، پیتر تیل و الکس کارپ (Palantir) که سودهای بیسابقهای از این کشتار به جیب میزنند، آغاز کنند. ما میتوانیم و باید از اعضای کنگره که خود را دموکرات معرفی میکنند، بخواهیم که از پذیرش کمکهای مالی به کمپینهای انتخاباتی آنها دست بردارند و شروع به بررسی ارتباط بین میلیاردرها، مجتمع نظامی-صنعتی و جنگهای بیپایان ما کنند.
سوال قدیمی، همان آهنگ قدیمی اتحادیه کارگری است که میگوید: «شما در کدام طرف هستید؟» درگیریهایی وجود دارد که در آنها کسی نمیخواهد یا نیازی به جانبداری ندارد – اما مبارزاتی مانند جنگ در ایران نیازمند تعهد حزبی است. برای حمایت قوی از یک رژیم در برابر امپراتوری که جنگی غیراخلاقی، غیرضروری و غیرانسانی را به راه انداخته است – جنگی از سلسله حملات تهاجمی که توسط میل نخبگان امپریالیستی برای برتری جهانی دیکته میشود – لازم نیست حتماً آن رژیم را تأیید کنید. به نظر میرسد بسیاری از آمریکاییها از مفهوم حمایت انتقادی بیاطلاع هستند: این مفهوم که میتوان عمیقاً از یک طرف درگیر در جنگ انتقاد کرد و در عین حال برای محافظت از آن در برابر غارتگریهای دشمنی قدرتمندتر و خطرناکتر تلاش کرد. اما این دقیقاً همان کاری است که دولت و مردم ایالات متحده در جنگ جهانی دوم انجام دادند، زمانی که از اتحاد جماهیر شوروی در برابر آلمان نازی حمایت کردند (میتوان اضافه کرد که تصمیم خوبی بود، زیرا اتحاد جماهیر شوروی با هزینه بیش از 20 میلیون نفر از شهروندان خود در جنگ اروپا پیروز شد). ابتدا، سرکوبگر جهانی را شکست دهید؛ سپس، سرکوبگران محلی را شکست دهید.
پرسیدنِ اینکه “تو طرفِ کدام جبههای؟” یک فایدهٔ دیگر هم دارد: به مردم کمک میکند تا از میهنپرستیِ کاذب ــ که در واقع نوعی دولتپرستی است ــ فاصله بگیرند؛ همان چیزی که یکی از مهمترین سلاحهای ایدئولوژیکِ امپراتوری به شمار میرود.
دستورِ “از نیروهای نظامیمان حمایت کنید”، وقتی از آن اطاعت میشود، این اصل را تثبیت میکند که هر کاری که کشور انجام دهد، درست و موجه است. نتیجهٔ آن این است که کشور همچون جامعهای شبیه یک خانواده تصویر میشود که سزاوار وفاداریِ فداکارانه است و، همزمان، امپراتوری از افکار عمومی محو میشود.
طبیعتاً، وقتی امپراتوری از نظرها ناپدید شود، الیگارشی نیز از دید پنهان میماند؛ و دوباره به جایی بازمیگردیم که دربارهٔ جنگ و صلح صرفاً بر اساس خرد یا نادانی، «قدرت» یا «ضعف» رهبران سیاسی سخن گفته میشود، گویی همهچیز تنها به ویژگیهای آنان بستگی دارد.
جنگ فعلی برای امپریالیستهای آمریکایی و اسرائیلی از بد به بدتر میرود. خوب است! بیایید به مخالفت با آن ادامه دهیم و به پایان زودهنگام آن امیدوار باشیم. اما امپراتوری را رها نکنیم. تنها راه پایان دادن به این جنگهای بیپایان، جایگزینی روابط بینالمللی مبتنی بر سلطه نخبگان و غیرانسانیسازی تودهها با پیوندهای مبتنی بر برابری و محبت است. امپراتوری را نابود کنید! این ممکن است برای برخی مانند «آرزوی محال» به نظر برسد. اما این کلید بقا و پیشرفت ما به عنوان یک گونه است.
توضیح بنفشه زمانی(مترجم) :مصداق «هرکسی از ظن خود شد یار من » یکی از رسانه های رژیم اسلامی نیز این مقاله ریچارد روبنشتاین در کانتر پانچ را درج کرده است. من در این ترجمه برخی از اصطلاحات را که میتوانست “پشتیبانی” از رژیم اسلامی تعبیر شوند حذف کردم
Richard Rubenstein CounterPunch ریچارد روبنشتاین
اینهمه نوشته فقط برای ضد امپریالیست نشان دادن وحوش اشغالگر آن وقت فرشته خانم میفرمایند برخی از قسمتها را حذف کرده است!.
اصلی ترین ومهم ترین خاصیت جمهوری اسلامی!برای امریکا و…ریخته شدن تمامی ضدیت های بحق باامپراتوری استعمار به جیب وحوش اسلامی میباشد که بسا غارتگرتر وجلاد تر و…از امپراتوری استعمار است.
این همان دلیل اصلی چهل وهفت ساله امریکا وشرکایش در تعمیر ونگهداری دشمن قلابی میباشد.
لو رفتن ترفند دشمن بازی بویژه در دوره بایدن از یک سو و در ماندگی دستگاه رهبری رژیم در حل تضاد های اجتماعی واقتصادی و اجتماعی و محیط زیستی و هم زمان رشد کیفی وکمی جنبش ایرانیان وخطر بالقوه پیوستن اقشار دیگر به جنبش زن زندگی آزادی که مورد اعتراف امثال احمد رادان واحمد خاتمی و…قرار گرفت اجازه تعمیر ونگهداری رژیم بمانند دوره پیشین به امریکا را نمیداد.
حتی شازده منگل السلطنه با آنهمه تبلیغات جانبی استعماری نتوانست جنبش رااز جوهره ایران گرائی آن تهی کند.
جوهره ای که خود بخود در تضاد با گلوبالیسم قرار داشت ودر صورت پیروزی میتوانست سبب تقویت جنبش های میهن گرایانه بویژه در اروپا و همچنین بی پدر نمودن جریانات اسلامی گردد.
کسانیکه اثرات جنبش ایرانیان در صورت پیروزی بر قلب تپنده جریانات اسلامی ازعراق تا ترکیه وتا لبنان وتا…اسلام آباد یا همان لندن سابق را محدود به داخل ایران مینمایند یا خائن هستند ویا جاهل.
در این “شرایط مشخص”بود که امریکا در بحبوحه جنبش بحث مرده اتمی بازی را بکمک رسانه های مستقل! ومعتبر!پیش کشید وهمان دروغ های اتمی دوره بوش برای برداشتن صدام را اما این بار برای بریدن سر جنبش پیش کشید.
رضایت ندادن علنی امریکا به افتادن رژیم و کش دادن موش گربه بازی های حال بهمزن ترامپ با آن تماما در خدمت تمام کش کردن جنبش سربدار ایرانیان میباشد وبس.
نقش خائنانه وپادوئی شازده منگل السلطنه درهمراهی با منجی ملت ایران در توطئه کشتارخیابانی ایرانیان واعدامها بیرون زده ومیرود که این مهره کثیف ضد ایرانی بکمک اهورا تمام سوز شود.
به تته پته افتادن دفتر شازده پس از مصاحبه اخیر با رویتر برای رفع ورجوع دروغ بزرگ پیوستن هزاران از بسیج وسپاه به وی که در معنی برای دل قرصی جوانان ایران برای آمدن بخیابان بود خود گوشه ای از زیر ضرب رفتن شازده میباشد.
امید است که روزی روزگاری کار از دست امریکا در رود و رژیم سرنگون وشازده با یک محاکمه علنی روبرو گردد.
خوشمون بیاد یا بدمون بیاد، مقاله کاملاً مشخص میگه: تجاوزی امپریالیستی به ایران صورت گرفته. برخلاف تحلیهای اغلب ابلهانه، اسرائیل نوچه ست و رهبر واقعی امپریالیزم آمریکاست که برای منافع خودش این تجاوز رو کرده. ترامپیزم و فاشیزم هم برخلاف توهمات تحلیلهای اکثراً ابلهانه، سرنوشت محتوم اولیگارشی و امپریالیزمه. امپریالیزم باید در این جنگ شکست بخورد چونک بسود فرودستانست…
و از موضع فرودستان جهان میگه، کسی نمیتونه اپورتونیستی و تنزه طلبانه موضع بگیره؛ یا در جیب امپریالیزم هستی یا در جبهه مقابل؛ «تو کدوم طرفی»؟
بنظر من هم بخاطر رودربایستیهایی که تابحال با همدیگه کردیم و اپورونیزم همدیگه رو زیر سبیلی رد کردیم و نپرسیدیم «تو کدوم طرفی»؟ کار رو بجایی رسونده که مثلاً اگه توی جمع مهمونای سیاسی بگی امروز آمریکا ۵۰ نفر غیرنظامی و نظامی و کودک و مسن رو کشته و ۵۰۰ نفر رو هم ناکار و بیمارستانی و زمینگیر کرده… قبل از اینک جمله رو تموم کنی اکثر مهمونها/بوزینگان توی مهمونی طلبکارانه اعتراض میکنن که عیشمون رو منقص نکن! و آنچنان عرصه بر انسان ماندن تنگ شده که باید سر به جنگل و بیابون بذاری!