ترامپ، ایران، دیوان کیفری لاهه و معماری امنیت خاورمیانه: از برچیدن دادگاه تا ساختن نظم جدید/ ا.پوری
مقدمه: یک خبر، یک آزمون
خبر دیشب هلند درباره دیوان کیفری بینالمللی لاهه فقط یک خبر مربوط به ترامپ نیست؛ یک آزمون بسیار مهم برای رابطه میان قدرت سیاسی، حاکمیت ملی و حقوق بینالملل است. واشنگتن از مخالفت با صلاحیت ICC به سمت تلاش برای محدود یا نابود کردن توانایی عملی آن حرکت کرده است. رویترز آن را اقدامی بیسابقه در فشار آمریکا بر یک نهاد قضایی بینالمللی توصیف کرده است.
سه لایه دشمنی ترامپ با ICC
ترامپ در ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۸ در مجمع عمومی سازمان ملل گفت: “از نظر آمریکا، دیوان کیفری بینالمللی هیچ صلاحیت، مشروعیت و اختیاری ندارد.” این جمله آغاز یک کارزار هشتساله بود. دشمنی ترامپ با ICC سه لایه دارد:
لایه اول، حاکمیت آمریکا: ترامپ میگوید یک دادگاه بینالمللی که آمریکا به اساسنامه آن نپیوسته، نباید بتواند یک آمریکایی را مورد تعقیب قرار دهد. این موضعی است که دستکم از دولت کلینتون و بهخصوص دولت بوش وجود داشت، اما ترامپ آن را به سیاستی تهاجمی و علنی تبدیل کرد. در سال ۲۰۲۰، او علیه کارکنان ICC تحریم وضع کرد. در دستور اجرایی ۶ فوریه ۲۰۲۵ دوباره به ICC حمله کرد و آن را متهم کرد که علیه آمریکا و متحد نزدیکش اسرائیل اقدامات “غیرقانونی و بیاساس” انجام داده است.
لایه دوم، حفاظت از متحدان: وقتی ICC حکم بازداشت نتانیاهو و یوآو گالانت را صادر کرد، موضوع دیگر فقط افغانستان و سربازان آمریکایی نبود؛ رهبران نزدیکترین متحد استراتژیک آمریکا در خاورمیانه مستقیماً هدف حکم قضایی یک دادگاه بینالمللی قرار گرفتند. ترامپ صدور این حکم را مشخصاً هدف قرار داد و دستور مسدود کردن اموال و دارایی افراد مرتبط با تحقیقات ICC را صادر کرد.
لایه سوم، و شاید مهمترین بخش: مسئله قدرت جهانی. اگر ICC بتواند بگوید قدرت نظامی یا سیاسی یک کشور، حتی اگر آمریکا یا اسرائیل باشد، مانع بررسی قضایی جنایات جنگی نمیشود، آنگاه یک اصل مهم در نظم حقوقی بینالمللی شکل میگیرد. اما اگر آمریکا بتواند با قدرت مالی، دلار، تحریم و فشار سیاسی خودِ دادگاه را فلج کند، پیام کاملاً متفاوتی ایجاد میشود: قدرت حقوق بینالملل تا جایی معتبر است که با قدرت ژئوپلیتیک ابرقدرت آمریکا برخورد نکند.
در ژوئیه ۲۰۲۶، دولت ترامپ وارد مرحله بسیار تهاجمیتری شد: مارکو روبیو گفت واشنگتن میخواهد تهدید ICC را “آجر به آجر” برچیند. وزارت دادگستری اعلام کرد آمریکا صلاحیت ICC بر اتباع آمریکایی را نمیپذیرد و آن را “غیرقانونی، نامشروع و تعرض مستقیم به حاکمیت آمریکا” دانست. اکنون در ۲۱ سپتامبر ۲۰۲۶، دولت ترامپ در حال آمادهسازی تحریم علیه خودِ سازمان ICC است—تحریمهایی که میتواند معاملات مالی با کل سازمان را ممنوع کند و عملاً ارتباط آن با بخش مهمی از نظام مالی بینالمللی را دشوار سازد.
ایران: جنگ بهعنوان ابزار دیپلماسی
ترامپ در اولین روز نشست مجمع عمومی سازمان ملل گفت با یک “تصمیم بزرگ” روبهرو است: توافق با ایران و اجازه بازسازی، یا “نابودی” آن. او ایران را “بزرگترین حامی تروریسم” خواند و مدعی شد در عملیات “چکش نیمهشب” برنامه هستهای ایران را نابود کرده و در “خشم حماسی” بخش بزرگی از توان نظامی ایران را از بین برده است.
این تناقض ظاهری نیست؛ منطق سیاسی ترامپ را نشان میدهد. در منطق ترامپ، جنگ و تهدید جنگ نقطه مقابل دیپلماسی نیستند؛ ابزار دیپلماسیاند. قدرت نظامی، ایجاد ترس، وادار کردن طرف مقابل به مذاکره، توافق، اعلام پیروزی. ترامپ عملاً جنگ را از “موضوع امنیتی” به “مسئله شخصی” تبدیل میکند: “ایالات متحده و ایران قطعاً به نتیجه خواهند رسید. به هر شکل ممکن این کار را انجام خواهیم داد.” این همان الگوی فکری است که در آن تصمیم رئیسجمهور بر واقعیت مقدم میشود.
مسعود پزشکیان در پاسخ گفت ایران هرگز “سر تسلیم فرود نخواهد آورد” اما برای راهحل دیپلماتیک آمادگی دارد. او شرط هر توافقی را پایان محاصره دریایی بنادر و کشتیهای ایران دانست و گفت: “نمیشود همه از مزایای تنگه هرمز بهرهمند شوند، اما ما از دسترسی به آن محروم بمانیم.” پزشکیان درِ مذاکره را نبست؛ بلکه تلاش کرد شرایط ورود ایران به مذاکره را تعریف کند.
تنگه هرمز: نقطه تلاقی منافع
تنگه هرمز دقیقاً نقطه تلاقی منافع سه طرف است: ایران (رفع محاصره و فشار نظامی)، آمریکا (تضمین امنیت کشتیرانی و محدودیتهای هستهای)، و کشورهای خلیج فارس و اقتصاد جهانی (باز بودن تنگه). این نقطه میتواند بستر یک معامله واقعی باشد، به شرط آنکه طرفین میان “پایان جنگ”، “آتشبس” و “صلح پایدار” تمایز بگذارند.
وضعیت فعلی نزدیک به “مذاکره زیر سایه جنگ” است. دو خطر اصلی مذاکرات را تهدید میکند: نخست، شکست سیاسی—آمریکا شروط سختگیرانه بگذارد و ایران تا توقف محاصره هیچ تعهدی ندهد. دوم، حادثه نظامی ناخواسته—آسیب دیدن یک کشتی در تنگه هرمز یا حمله به پایگاه، زنجیرهای از پاسخهای متقابل ایجاد کند و ظرف ۴۸ ساعت ماهها تلاش دیپلماتیک را نابود سازد.
فراتر از آتشبس: معماری امنیت منطقه
سؤال اصلی دیگر این نیست که “چه کسی در جنگ پیروز میشود؟” بلکه این است که “چه کسی و چگونه میتواند جنگ را به خروج سیاسی تبدیل کند؟” و یک گام جلوتر: چگونه سیستمی بسازیم که حتی وقتی کشورها اختلاف دارند، نتوانند اختلاف را به جنگ تبدیل کنند؟
تجربه OSCE که از سند نهایی هلسینکی ۱۹۷۵ برخاست، درس مهمی دارد. آن ساختار در اوج بیاعتمادی جنگ سرد ساخته شد، نه پس از اعتماد. هدفش این نبود که دشمنیها را فوراً از بین ببرد، بلکه قواعدی بسازد تا دشمنان بتوانند بدون جنگ کنار هم زندگی کنند. اقدامات اعتمادساز—اطلاع قبلی از مانورهای نظامی، مشاهده متقابل، خطوط تماس مستقیم نظامی، شفافیت نیروها—احتمال سوءمحاسبه و جنگ تصادفی را کاهش میدهند.
خاورمیانه امروز شرایط متفاوتی دارد: مسئله فلسطین، برنامه هستهای ایران، رقابت ایران–اسرائیل، بازیگران غیردولتی، دخالت قدرتهای خارجی. بنابراین نباید OSCE را کپی کرد، بلکه باید “OSCE خاورمیانهای” خود را ساخت—کار کردن گامبهگام روی پیمان عدم تجاوز منطقهای، عدم تغییر حکومتها با نیروی خارجی، امنیت جمعی خلیج فارس، اعلام قبلی رزمایشها، خط تلفن مستقیم نظامی، سازوکار حل اختلاف منطقهای، چارچوب هستهای منطقهای، و همکاری در انرژی، آب و محیط زیست.
نتیجه: آزمون بزرگ
آیا یک قدرت بزرگ میتواند برای جلوگیری از اعمال صلاحیت یک نهاد قضایی بینالمللی، از قدرت مالی و ژئوپلیتیک خود استفاده کند؟ پاسخ به این پرسش، نه فقط آینده ICC بلکه آینده کل نظم حقوقی بینالمللی را تعیین میکند. اگر آمریکا بتواند دادگاه را فلج کند، این پیام به همه قدرتهای بزرگ میرود که میتوانند از قواعد بینالمللی تبعیت نکنند. اگر ICC مقاومت کند، یک اصل مهم تثبیت میشود: هیچ قدرتی، حتی ابرقدرت، بالاتر از قانون نیست.
و در نهایت، سعدی در گلستان میگفت: “ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.” مسئله قرن بیستویکم این است که چگونه چند قدرت در یک اقلیم، بدون حذف یکدیگر، بتوانند زندگی کنند. امنیت و صلح پایدار را نمیتوان فقط با موازنه قدرت ساخت؛ باید سازوکارهایی طراحی کرد که حتی در زمان تغییر موازنه قوا، کشورها برای حفظ امنیت خود مجبور به جنگ نشوند.
با احترام،
ا.پوری(هلند) 25/09/2026
امپریالیستهای غربی در چهل سال گذشته موفقیت های شایانی داشته اند. آنها ترامپ را آورده اند تا کار ایران را تمام کند. در ونزوئلا که ترامپ موفق بود. روسیه را هم که در باتلاق اوکراین گذاشته اند. چین را هم که با پول فعلا خریده اند. همه کشورهای بلوک شرق را گرفتند و عضو ناتو کردند. لیبی و عراق و سوریه را تسخیر کردند. امپریالیستهای غربی نه با دموکراسی بلکه با جنگ، ترور و انحصار سرمایه ای دارند جهان را تسخیر میکنند. آنها به ما چهره دموکراسی نشان میدهند اما در عمل پلید هستند و چیزی کمتر از رژیم و امپریالیستهای شرقی ندارند.
به هم طبقه ای ها، زنان و کارگران ایران و جهان:
آنارشیسم کمونیستی را بفهمیم چون تنها با این نگرش است که میتوان از شر غرب و شرق خلاص شد. آنارشیسم ایدئولوژی نیست، این اصل ساده است که سلطه و استثمار خوب نیست. گول لیبرالها و هواداران قانون و دولت و این چرندیات را نخوریم.
اوضاع را نمیتوان از طریق رسانه های حاکم ارتجاعی فهمید. اوضاع را از رفتارهای اصلی و دراز مدت در ارتباط با منافع اقتصادی ارتجاع باید فهمید. رسانه ها تصاویری میدهند که ارتجاع میخواهد ما از اوضاع داشته باشیم. به کتابهای پشت سر نویسندگان کاری نداشته باشید. آنها در عمل نیستند تا دنیا را بفهمند. ما در عمل هستیم، عمل شغل و زندگی نه آکادمی و رفاه پناهندگی.
آنارشیست