انشاالله وقتى ساعت به این جامعه برسد، کارها درست مى شود/ سیروس طبرستانی
یادداشتهائى از سر بى حوصلگى (2):
برایت نوشتم که به محض ورود به ایران، کمرم به قول قماربازها پارول داد و نمى توانستم راه بروم. به همین منظور رفتم دنبال دواو درمان و قرار شد علاوه بر عکس برداری، تست هاى دیگرى هم بکنند که نمى دانم حساسیت عصب پایم را اندازه بگیرند یا چیز دیگرى به همین روال.
به بخش مربوطه در بیمارستان…مراجعه کردم. تعجب کردم دیدم دفتر و دستک منظمى برقرار است و خانم منشى براى 10.30 صبح روز بعد به من وقت داد وتاکید کرد که لطفا سر موقع دربیمارستان حاضر باشید که کارتان به موقع انجام شود.
روز بعد قبل از وقت به بیمارستان برگشتم. در اطاق انتظار جا براى نشستن نبود. طولى نکشید که دیدم اغلب کسانى که به انتظار نشسته بودند مثل خودم به شیوه پنگوئن ها راه مى روند.
چند دقیقه اى طول نکشید که خانم منشى کاغذى به دستم داد براى حسابدارى. نگاه کردم و دیدم که باید نزدیک به 40 هزار تومان براى تست بپردازم که پرداختم و رسید را به خانم منشى برگرداندم. ده و نیم آمد و رفت. یازده شد. یازده و نیم شد و من هم چنان نشسته و ومنتظرم. از بس به درودیوار لخت نگاه کردم چشمهایم سیاهى مى رفت. میزى نبود که رویش روزنامه و مجله قدیمى چیده باشند. دو سه بار از خانم منشى سئوال کردم که جواب سر بالا داد. سر آخر گفتم خانم خود شما به من گفتید که سرموقع در بیمارستان باشم و الان، ساعت مچى ام را به خانم نشان دادم. انگار مى ترسیدم به او بگویم که ساعت چند است. همان بخشى از صورت اش که از مقنعه بیرون بود درهم رفت و باتندى گفت. هواى به این خنکى! چرا این قدر غرغر مى کنید!!
اگر چه به من بر خورد ولى فکر کردم اگر چیزى بگویم لابد اسم مرا از لیست خط مى زند یا مى گذارد ته لیست. به همین خاطر چیزى نگفتم. ساعت از 12 هم گذشت و من هم چنان منتظرم. حدودا ده دقیقه به یک شده است. نه فقط حوصله ام به شدت سررفته است بلکه از آن بدتر، به شدت گرسنه ام. باز مثل کودکان خطاکار رفتم خدمت خانم منشى و مثل یک بچه مودب اجازه خواستم که چند دقیقه اى از بیمارستان بروم بیرون و یک روزنامه بخرم. در میان حیرت من، خانم منشى بدون این که سرش را بلند کند گفت، نخیر! بروبشین پدرجان! من تضمین نمى کنم که تو نوبت ات را از دست ندهى ( به نظرم ترجمه اش این است که اگر بروى مى گذارمت ته خط). از آن گذشته روزنامه مى خواهى چیکار؟ گفتم خانم، من الان نزدیک به سه ساعت است این جا نشسته ام. حوصله ام سررفته است تازه، هزار کار دیگر هم دارم. منشى بدون این که به روى خودش بیاورد گفت، برادر آدم وقتى بیمارستان کار دارد که براى کارهاى دیگر قرار نمى گذارد! گفتم خانم من قرارم ساعت 10.30 صبح بود ولى الان یک بعداز ظهر است. بعلاوه با این همه معطلی، حالا چراچند دقیقه نمى توانم براى خرید روزنامه بروم! خانم ترجیح دادکه به من جواب ندهد و منهم از ترس این که نوبت ام را از دست ندهم دمم راگذاشتم روى کولم و رفتم نشستم روى همان صندلى که گرم بود و اندکى نم دار.
ساعت از 2.30 بعدازظهرگذشته بود که مرا براى انجام آزمایشات فراخوانده و در اطاق کوچکى روى تخت خواباندند.
آنقدر بى حوصله بودم که داشت خوابم مى برد. نفهمیدم چقدر طول کشید تا خانم قد کوتاهى که اگر چه مقنعه نداشت ولى روسرى اش حتى ابرویش را هم پوشانده بود وارد اطاق شد. بلافاصله فهمیدم که خانم دکتر متخصص اعصاب و روان است و قرار است آزمایش را انجام دهد.
با حالت آمرانه اى گفت: سلام، پدر.. وقبل از آن که من جواب بدهم دو باره از اطاق رفت بیرون. ده پانزده دقیقه اى بلاتکلیف شدم تا دو باره پیدایش شد و پرسید که چه مدت است که پاى چپ ات کرخت مى شود و بعلاوه دکتر معالج ات کیست؟ بى مقدمه گفتم از چند روز پیش که وارد ایران شده ام درد کمرم شدت گرفته است. پرسید براى تعطیلات رفته بودى گفتم نه من در فرنگ زندگى مى کنم و همین که فهمید ساکن انگلیس هستم. گل از گل اش شگفت. از آن لحظه تا پایان آزمایش یک کلمه هم با من به فارسى حرف نزد. خنده دار این که خانم دکتر که روسرى اش حتى ابرویش را هم پوشانده بود به انگلیسى حرف مى زد و من که اصلا موئى به سر ندارم تا آن را بپوشانم، حتى یک کلمه هم به انگلیسى بلغور نمى کردم. اگرچه انگلیسى را درست حرف مى زد ولى لهجه اش خیلى خنده دار بود، خیلى خنده دارتر از لهجه خود من وقتى که انگلیسى حرف مى زنم. خانم نرسى که به خانم دکتر کمک مى کرد سرش را پائین انداخته و لبخند مى زد.
نمى دانم از برکت زندگى در انگلیس بود یا خانم دکتر همیشه این قدر مبادى آداب بود که از من عذرخواهى کرد بخاطرچند ساعتى که معطل شده بودم. و ادامه داد، باور کنید هر کار مى کنم این جا نمى شود کارها را به موقع انجام داد. البته هم چنان با من به انگلیسى سخن مى گفت. و من که الان دیگر اندکى شیر شده بودم با همان فارسى سلیس گفتم: خانم دکتر اشکالى ندارد. مهم این است که کار انجام بگیرد. انشاالله وقتى ساعت به این جامعه برسد، کارها درست مى شود.
خانم دکترکه دیگر حوصله نداشت با من حرف بزند، گفت.
فینیشد.
از آرشیو
دلیلش تحریم اقتصادی توسط امپریالیستهای غربی است.
چرا دلیلش اسلام نیست؟
به این دلیل که در کشورهای خیلی اسلامی تر از ایران، اوضاع طبقه متوسط خیلی بهتر است. آن کشورها سرسپردگی را پذیرفته اند و برده و ارباب فعلا رادیکال نیستند.
دلیل دیگر هم دارد،
فعلا بخشی از زنان و کارگران و “طبقه متوسط” جامعه ممکن است که ضد رژیم شده اند، اما ضد روابط ارتجاعی در جامعه نیستند و برای همین سیاسی هستند نه انقلابی. آنها منتظرند تا ارباب بهتر بیاید نه اینکه خودشان متحد شده محل کار و زندگی را تسخیر کنند. اگر تسخیر میکردند شما با شورای کارگران بیمارستان روبرو بودید و این شورا دکتر و پرستار کافی داشت و همه در نرفته بودند تا ارباب بهتر پیدا کنند و یا خودشان ارباب بشوند.
آنارشیست