ای کبک خوشخرام! کجا میروی؟ بایست!
محمد علی اصفهانی
خانوادهٔ جالبی هستیم. عمو جان سوداگر ما ترامپ، مثل همهٔ سوداگران، در پی کسب سود هر چه بیشتر با هزینهٔ هرچه کمتر، و خرید هرچه ارزان تر به منظور فروش هرچه گران تر است.
و بی بی جان نسل کش ما هم که این را میداند زیر پای او نشسته است و در گوشش خوانده است که تو اگر به ایران حمله کنی، صد بلکه هزار برابر اصل مال، سود نصیبت خواهد شد.
و این آش را برایش بار گذاشته است که میبینیم.
بیخود نیست که عموجان همین یکی دو روز پیش وقتی که بن سلمان از او خواست که به حساب عربستان به حوثی ها حمله کند تنها در یک کلمه پاسخ داد که:
ـ خودتی!
البته بعضی خبرنگاران بیتربیت گزارش کرده اند که او همچنین اضافه کرد که:
ـ من دیگر در این کار ها دخول نمیکنم، چون جای دخول قبلی هنوز درد میکند.
ما که دستمان به عموجان نمیرسد، اما به آن هایی که دستشان به ایشان یا دستکم با دستمال به یکی از نقاط ایشان میرسد توصیه میکنم که در پاسخ او که پرسیده است که ای ایرانی ها! شما پس کی بالاخره قیام میکنید به او بگوید که:
ـ اگر تو و آن رفیق نارفیق و ناباب تو نپریده بودید وسط معرکه، مردم در تداوم جنبش زن، زندگی، آزادی که خودش تداوم و تکامل جنبش های پیشین است داشتند کار خودشان را میکردند، و هر روز گامیفراتر به جلو بر میداشتند.
لازم نیست که شرح دهیم که جنگ تا چه اندازه بر پیکر خونین این جنبش که در سالگرد آن هستیم، و به رشد و ارتقای کمی و کیفی آن ضربه زده است، و لازم نیست که یکی یکیِ این ضربه ها را برشماریم.
که گفته اند:
ـ آن را که عیان است چه حاجت به بیان است؟
اما لازم است که چند تا از مواردی را که در نگاه اول به چشم نمیآیند و عیان تر از آن هستند که چشمگیر باشند با هم مرور کنیم:
ـــــــــــــــــــــــــ
وقتی که مردمِان بی سلاح به خیابان بریزند، نامردمانِ باسلاح ، آن ها را صد تا صد تا و هزار تا هزار تا خواهند کشت.
و وقتی که مردمانِ با سلاح به خیابان بریزند، نامردمانِ با سلاح شاید بگریزند و جا خالی کنند، اما بلافاصله بعد از آن چه پیش خواهد آمد؟
این مردمانِ باسلاح باید سازماندهی شده باشند، وگرنه یکی تیر به این طرف میاندازد و یکی تیر به آن طرف.
اگر جایی را هم تسخیر کنند، نمیدانند که با آن باید چه کنند و باید چه نکنند، و قدم بعدیشان چه باید باشد و چه نباید باشد.
اما مشکل دیگری نیز در اینجا هست:
ـ مردمانِ با سلاحِ سازماندهی شده هم الزاماً نخواهند توانست تا مرحلهٔ سرنگونی و جانشینی حاکمیت به پیش روند.
مدیریت کلان و متمرکز، و رهبری عمومی شایسته و منسجمی باید در کار باشد.
من شخصاً حساب آن «یگانه آلترناتیو دموکراتیک» و «دیرپا ترین ائتلاف» را که مدعی سازماندهی است جدا میکنم، و تجربه های بسیارم از نزدیک و از درون با آن به من آموخته است که اساساً نباید آن را داخل صفوف خلق و صفوف مردم قرار دهم، چرا که چیزی همسان و همگون و همسرشت همانی یافته امش که در آن سو به روی مردم سلاح برکشیده است.
اصلاً صرف نظر از قضاوت شخصی، همگان کم و کیف و چگونگی سازماندهیاش را و کارکرد و نتایج این سازماندهی را در دو سال اول دههٔ شصت ـ یعنی در قوی ترین موقعیت و بالاترین سقف قابل تصور ـ دیده اند و شناخته اند.
همچنین کم و کیف انسجام و استحکام این سازماندهی را در نبرد با دشمنی که در آن زمان هیچگونه دانش امنیتی و اطلاعاتی در خوری نداشت.
سازماندهی سربازان بیاختیار در یک پادگان، کوچکترین ربطی به سازماندهی مردمان آزاد و صاحب اختیار در یک کشور پهناور ندارد.
آن هم مردمان آزاد و صاحب اختیاری که از آدم بگریزند و نخواهند رویش را ببینند.
اما جدای از آن مدعی، چند طیفِ درون صف خلق یا مردم ـ از منتهی الیه راست این صف تا منتهی الیه چپ این صف ـ وجود دارند که من چه با آن ها موافق باشم و چه با آن ها موافق نباشم و حتی از آن ها بدم بیاید، ناگزیرم که در تمام معادلات مبارزه در مقطع کنونی ـ که با مقاطع گذشته و با مقاطع آینده فرق دارد ـ روی آن ها حساب کنم:
٭ چپ کلاسیک و سنتی، و چپ غیر کلاسیک و روزآمد شده
این ها غالباً و در اکثر قریب به اتفاق موارد، انسان های شریف و دردمندی هستند که تنها آرزویشان بهروزی و سعادت مردم است و بس. بی هیچ چشمداشتی.
بسیاری از نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستان من چه از سال های بسیار دور در نظام پیشین، و چه در سال های بعد، متعلق به این طیف بودند و هستند، و من که خود از این طیف نبودم و نیستم، هرچند که پاکی و صداقت نشان بیخلل بودن دستگاه فکری کسی نیست، میتوانم به عنوان یک شاهد بیطرف بر پاکی و صداقت این ها گواهی دهم.
اما ندیده ام که هیچکدامشان در حال حاضر داعیهٔ آلترناتیو بودن داشته باشد.
٭ رفرم گرایانِ (اصلاح طلبانِ) پیش از اینِ «گذار طلبان» شدهٔ کنونی
این ها که خود، درون خود، صفبندی های گوناگونی دارند، معنای نامقدور بودن رفرم و اصلاحات بنیادی در ج.ا را با تن و جان خویش حس کرده اند و لمس کرده اند و درک کرده اند و تجربه کرده اند، اما از راهکار هایی که برای «گذار» ارائه میدهند ـ مثل رفرم و اصلاحی که از آن عبور کرده اند ـ هیچکدام در ج.ا و در مبارزه با ج.ا و در شرایط فعلی، عملی به نظر نمیرسد. و یا من فکر میکنم که عملی نیست.
عملی نیست. واقعاً عملی نیست.
و ای کاش که عملی میبود!
٭ ناسیونالیست ها، چه ناسیونالیست های میهنی و چه ناسیونالیست های قومی
این هر دو، که در شکل افراطیشان، علی رغم سرنوشت واحد، در مواردی، کاملاً مقابل و رو در روی یکدیگر قرار میگیرند، گرچه در کل ـ و نه الزاماً در جزء به جزء ـ قابل احترام هستند، راه را از اساس، گم کرده اند و طبعاً در راه نادرست حتی اگر درست گام بردارند هم به هدف نخواهند رسید.
ناسیونالیسم، در عصر استعمار کلاسیک و کلنیالیسم، میتوانست یک عامل مهم و تعیین کننده در مبارزه باشد، اما اینک پس از پایان آن دوران، و ورود تمامی جوامع پیشرفته و پیش نرفته به معادلات و مناسبات جدید در جهان گلوبال معاصر، بازدارنده و محصور کننده است نه راهگشا و رهاییبخش.
که بحثش مفصل است و در مجال این مقاله نمیگنجد و قبلاً هم کم به آن نپرداخته ام.(۱)
٭ پادشاهی خواهان که سلطنت مطلقه طلبان و سلطنت مشروطه طلبان را شامل میشوند
از آنجا که تنها بازماندهٔ سلطنت، رضا پهلوی است، این ها حتی اگر هزار اختلاف هم با او داشته باشند نهایتاً ناچارند که او را که تمایل به جمهوری دارد به هر حال تحمل کنند.
این ها هیچگونه سازماندهی درست و حسابییی ندارند، و خوب است بدانند که گرچه بسیارند، بدون سازماندهی، تمام آمال و آرزو هاشان یا به باد خواهند رفت و یا توسط دیگران مصادره و سرقت خواهند شد.
مرا با سلطنت مطلقه طلبان کاری نیست، ولی با مشروطه خواهان، سخن بسیار دارم.
نه حالا، که در فرصتی دیگر.
یک دلیل این که این همه ناهنجاری و ناهمگونی و سر در گمیدر این طیف میبینیم این است که گرایش، بحثش از همایش، و همایش، بحثش از هماهنگی، و هماهنگی بحثش از مدیریت و تمرکز و رهبری جداست.
وقتی که این آخری نباشد، آن عوامل دیگر یک فضای بی در و پیکر را تشکیل میدهند که هرکسی که خواست، از جمله دشمنِ جامهٔ دوست بر تن کرده، با دعوت و بی دعوت میتواند وارد آن شود و همین کند که میبینیم.
اما «مدیریت»، گاهی وقت ها میتواند به مدیریت خود رهبر بیانجامد و او را رفته رفته از خودش تهی کند و کسی را که دیگر خود او نیست در او جا دهد!
جای صراحت هست یا نه؟
نمیدانم.
قبلاً اما در این باره به صراخت نوشته ام.(۲)
٭ جمهوری خواهانی که در مقطع کنونی، همراهی با مشروطه خواهان و رضا پهلوی را برگزیده اند
این ها با حفظ نقطه نظر های خود، برای مدتی محدود، راه خود را «کمیتا قسمتی»، در همراهی با آن طیف ادامه میدهند.
و روی هم رفته مثل ایالت های فدرال یک دولت فدرال هستند، و طبعاً قوانین کلی آن دولت بر این ها تعمیم مییابد.
٭ افراد و نیرو های مستقل و آزاد از هفت دولت
این ها به تناسب پایگاه های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و خصوصیات فردی خود، کم و بیش به یکی از طیف های برشمرده در بالا نزدیکند یا نزدیک خواهند شد؛ و یا اصلاً قید فعالیت سیاسی را زده اند یا خواهند زد، و یا مثل پدر مرحوم من که در جوانی از باکوی فعلی و بادکوبهٔ پیشین برای جنگلی ها سلاح وارد میکرد و هروقت که از او در این باره چیزی میپرسیدیم با نیمخندهیی از پاسخ طفره میرفت، «بیمهٔ شخص ثالث» هستند.
او بعد از فاجعهٔ پنجاه و هفت و انقلاب به رهبری ضد انقلاب، همیشه دعا میکرد که خدا یک «شخص ثالث» را برساند. و من که اصلاً از اتوموبیل و رانندگی و بیمه و بیمهٔ شخص ثالث و این قبیل چیز ها سر در نمیآوردم و سر در نمیآوردم پیش خودم میگفتم که او به دنبال بیمهٔ شخص ثالث است!
انصافاً و وجداناً هنوز نمیدانم که بیمهٔ شخص ثالث چیست و چه کاربردی دارد، اما فکر میکنم که آدم اگر بیمهٔ شخص ثالث باشد بهتر است از این که اصلاً بیمه نباشد، یا بیمهٔ کسی باشد که خودش بیمهٔ دیگران است.
اما این شخص ثالث را از کجا باید پیدا کرد؟
بعضی ها میگویند که این شخص ثالث، دونالد ترامپِ شیردل است. تعداد این ها زیاد بود اما روز به روز دارد کم و کمتر میشود.
بعضی ها هم میگویند که این شخص ثالث، بنیامین نتانیاهوست. اگر چه خیلی دلم میخواهد که یک چیزی نثارشان کنم، از آنجایی که هم هنوز تعدادشان زیاد است و هم عمدتاً از مردمان عادی کوچه و بازار خودمان، و مخصوصاً از نسلهای جدید هستند و از فرط استیصال به خودزنی روی آورده اند و خود نمیدانند که چه میگویند، متواضعانه و خاضعانه و پدرانه به یک نکتهٔ «کوچک» توجهشان میدهم:
ـــــــــــــــــــــــــ
نتانیاهو، و کابینهٔ اولترا راست و مرتجعِ او که عمدتاً معتقد به قوانین و دستورات و فتاوای کاهنان عهد عتیق در عصر اسارت و آوارگی هستند، از اساس با وجودی به نام انسان غیر یهودی مشکل دارند.
و همچنین با انسان های یهودی شریف و صلح طلب درون و بیرون اسراییل که بسیارند.
و واقعاً بسیارند، و اگر از هیجان ها و تب و تاب های مقطعی و بعضی کشاکش ها و کنش و واکنش های در ذات خود نه بالقوه پایدار بگذریم، اکثریت بسیار بزرگ و بسیار بزرگتر از بزرگ را همین ها تشکیل میدهند.
و این، چیزی است که نه نتانیاهو و امثال او میفهمندش، و نه ملایان، و نه یهود ستیزان سراسر جهان.
از نظر امثال نتانیاهو و کابینهٔ او، و انتگریست های کم شعور و متعصب، گرچه معمولاً کتمان میکنند و انکار میکنند، مطابق تفاسیر تحریف شده از آموزه های اولیهٔ آیین یهود، در عمل و در واقعیت عینی ـ و جدا از داعیه ها و ادعا ها و تکذیب ها ـ نوع انسان به دو دسته تقسیم میشود:
ـ «یهودی» ها که قوم و نژاد برتر هستند، و همه چیز جهان باید با محک محوریت منافع این ها سنجیده شود؛
ـ دیگران که بعضی هاشان آدمیزاد به حساب میآیند و از حق و حقوق انسانی تا جایی که با مناقع قوم برتر در تعارض قرار نگیرد برخوردارند، و بعضی هاشان مثل ساکنان غزه و کرانهٔ باختری و فلسطینی ها و عرب ها، نزدیک ترین جانوران به نوع انسان از نظر فیزیکی هستند.
یعنی درست همانی که نازی ها و آفرینندگان جنایات هولوکاست در مورد یهودیان میگفتند.
مهم، این نیست که این ها چنین اعتقاداتی را آشکارا میگویند یا آشکارا نمیگویند و فقط گاهی به سهو ـ و شاید هم به عمد ـ آن را بروز میدهند. مهم این است که این ها چنین اعتقاداتی دارند و این اعتقادات یاوهٔ خود را به خدا و دین یهود نسبت میدهند.
مثل انچه در آغاز حمله به غزه پس از هفت اکتبر هولناک و فجیع حماس و متحدان او، وزیر دفاع اسراییل، رسماً به زبان آورد.
و یا مثل حرف نتانیاهو که بحث «عمالیق» (دشمنان تاریخی یهود، و به طور کلی نماد دشمنان یهود در متون کاهنان) را در مورد ایران (و قبل تر هم در مورد حماس) وارد سیاست میکند و میگوید که متون مذهبی به ما گفته اند که با عمالیق چه باید کرد، و ما به آنچه این متون گفته اند عمل خواهیم کرد.
در متون مورد اشارهٔ نتانیاهو، نگاشته شده و ساخته و پرداختهٔ کاهنان عهد عتیق، خدا به بنی اسراییل دستور داده است (دستور داده است، نه حتی این که آن ها را مخیّر کرده باشد) که هر مرد و زن و کودک عمالیق را بکشند، بر عمالیق رحم نکنند، و زن و مرد و طفل شیرخواره، گاو و گوسفند، شتر و الاغ، همه را نابود کنند!
اساساً «تنبیه جمعی» که بازماندهٔ فرهنگ قبیلهیی، و در این مورد خاص، بازماندهٔ فرهنگ کاهنان عهد عتیق در دوران اسارت تاریخی است، یک سیاست کاملاً شناخته شده و از دیرباز به اجرا در امده و پیوسته در حال اجرای دولت های اسراییل است.
از خراب کردن رسمیو علنی و از پیش اعلام شدهٔ خانهٔ پدر و مادر «تروریست» ها گرفته، تا کشتار دسته جمعی مردم غزه که مصداق بارز نسل کشی در ابعاد بزرگ است.
دین وقتی که با سیاست در آمیزد، چه زرتشتی زمان ساسانیان و خلع قباد و کشتار مزدکیان باشد، چه مسیحیت در قرون وسطی باشد، و چه یهودیت کاهنان و اسلام خمینی و القاعده و داعش در همین قرن و قرون معاصر باشد، ایزاری خواهد شد برای توجیه جنایت. اماجنایت «مقدس» که فرقش با جنایت غیر مقدس این است که ثواب دارد و اصلاً واجب است و اجتناب از آن موجب عقاب است!
جدایی مطلق دین از سیاست، در اینجاست که ضرورت خود را بیشتر نشان میدهد. قرائت سنتی یا مدرن هم ندارد. دین با هر قرائتی که باشد، وقتی که برای توجیه سیاست و تشویق به فعالیت سیاسی و مبارزه به کار گرفته شود، نتیجه اش بالفعل یا بالقوه همین است.
بالفعل یا بالقوه!
کمتر از دو هفته پیش، وزیر دفاع کابینهٔ نتانیاهو، صریح و بی لکنت گفته است، و همه جا نوشته اند و نقل کرده اند، که اگر ج.ا به ما حمله کند، ما [به ج.ا اکتفا نمیکنیم و]:
«همهٔ زیرساختهای نظامیو مدنی ایران، از جمله زیرساختهای انرژی این کشور را هدف قرار میدهیم و این کشور را به عصر حجر و دوران تاریکی خواهیم فرستاد.»
در جریان جنگ ۱۲ روزه و جنگ سی و نه روزه (یا به تعبیر شاید نه چندان دقیق اما متداول، چهل روزه) نیز دیدیم که اسراییل نیرو های سرکوب را دست نخورده باقی گذاشت تا معترضان را قتل عام کنند، و در همان حال، فریبکارانه و به منظور توجیه عملیات خود مدعی شد که حالا نوبت مردم ایران است که به پاخیزند!
آیا میتوان از کسانی چون نتانیاهو و کابینه اش، با این شکل و شمایل و منش و روشی که دارند، انتظار داشت که با دست خود به برپا شدن نظام نوینی در ایران کمک کنند که برآمده از دل مبارزات تودهیی و مبتنی بر حاکمیت مردمی و دموکراسی و استقلال و سیاست موازنهٔ منفی باشد و مثل مقطعی از دوران نظام پیشین، عملاً حرف اول و آخر را در منطقه بزند و به قدرت اول در سطح منطقه، و یکی از قدرت های تعیین کننده در سطح جهان تبدیل شود؟
آیا واقعاً میتوان چنین انتظاری را از کسانی داشت که میخواهند قدرت بلامنازع منطقه باقی بمانند؟
من این را عاری از هر غرض و مرض و عداوت و بدخواهی و مجادله و منازعه، از کسانی که به کمک مفروض اسراییل امید بسته اند، و همچنین از شخص رضا پهلوی در هیأت امروز او میپرسم.
پدر رضا پهلوی را همان کسانی که نمیخواستند که ایران قدرت اول منطقه باشد با دستکاری در مبارزات مردم و تغییر جهت دادن آن به «شاه باید برود» خمینی و روحانیت مبارز از صحنه خارج کردند تا نظام خطرناک شدهٔ نامطلوب پیشین را با ج.ا ناتوان و روز به روز پریشان تر از پیش شونده و ویران کنندهٔ هرچه از ایران باقی مانده بود یا باقی مانده است جاگزین کنند و نگذارند که اوضاع به نتیجهٔ نامطلوب و خارج از کنترل آن ها برسد.
آیا فکر میکنید که اگر مردم، بدون برنامه ریزی دقیق در سطح کلان، و بدون مدیریت منسجم به خیابان بیایند، ولو این که مسلح باشند و مراکزی را هم تسخیر کنند، نتیجهٔ کارشان پیروزی و استقرار یک نظام مردمیدر یک ایران یکپارچه خواهد بود؟
آیا فکر میکنید که همه چیز، حاضر و آماده است و فقط این مانده است که مردم به خیابان بیایند؟
آیا فکر میکنید که همین نتانیاهو که ادعای دوستی با شما را دارد، به شما و به مردم ایران اجازهٔ در دست گرفتن حاکمیتی که نه از سر دشمنی یا ستیز یا بدخواهی یا کاری به کار دیگران داشتن، بلکه در معادلهٔ توازن قوا، خود به خود یک چالش تازه برای اسراییل خواهدبود را خواهد داد؟
خنجری که او برای فرود آوردن از پشت بر شما و بر مبارزات مردم ایران در دست های خونین خود نهان کرده است را نمیبینید؟
ای کبک خوشخرام! کجا میروی؟ بایست!
غرّه مشو که گربهٔ عابد نماز کرد!
ققنوس ـ سیاست انسانگرا
۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ـــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ به عنوان مثال:
در باب تمامیت ارضی، و تب ادواری نگرانی از تجزیه ـ بهمن ۱۴۰۱
www.ghoghnoos.org/aak/230201.html
یا:
خیلی ناسیونالیست هستید و از امروز نگران فردای تجزیهٔ ایرانید؟ ـ خرداد ۱۴۰۲
http://www.ghoghnoos.org/aak/230602.html
۲ ـ به عنوان مثال:
راه جبران مردمگرایی مبتذل دیروز، تقابل با مردم امروز نیست ـ فروردین ۱۴۰۴
www.ghoghnoos.org/aak/250328.html
حتما کامنتهای قبلی را بخوانید.
در ارتباط با ارزیابی شورشها و دیدگاهها، ابتدا با ایده ها روبرو هستیم. شورشها شعار و یا خواسته دارند و یا افراد و نهادها ایده هائی را بیان میکنند. همانطور که در ارزیابی پدیدهای جلوی چشم طبیعی، ما تاریخا به ظاهر کار نداشته و از آن عبور کرده و به علت و معلول ها برای تغییر و تبدیل آن (عمل یا پراتیک) به اشیای مورد نیاز (برای بقا و رفاه و تفنن) روی آورده ایم، جامعه هم بخشی از طبیعت است و تغییر آن نیازمند حرکت از ظاهر به روابط پنهان برای تغییر آن است که در شکل اجتماعی اش می شود در خدمت طبقه خود یعنی در خدمت طبقه ما که هست طبقه زن و طبقه کارگر.
علم اینطور نیست که در برای طبیعت صادق باشد ولی برای درک انسان نه. اینکه مرتجعین از طریق روانشناسی فریب و سلطه، میلیاردها زن و کارگر را برده کرده اند، به این معنا نیست که اعمال و عقاید غیر علمی هم جهان انسان را تغییر میدهد. خیر، مهندسی فکری کردن انسانهای دیگر (دروغ کاشتن در ذهن انسانهای دیگر) خودش کاری علمی است که مربوط است به علم ارتجاع در تقویت و تثبیت سلطه طبقاتی خود. برای نمونه، به کتابهای دروس دانشگاهی توجه کنید که چطور در خدمت طبقه حاکم نوشته می شوند و یا با چنین محدودیتهائی روبرو هستند.
همیشه در کانتها گفته شده که شناخت امری فلسفی نیست، شناخت همیشه امری علمی است زیرا یک پایش به عمل بند است.
“فلاسفه همیشه جهان را به انحاء گوناگون تفسیر کرده اند، در حالیکه مسئله بر سر تغییر آن است – کارل مارکس.
آنارشیسم
در ارتباط با این مقاله، مطالب دیگری هم هست:
مقاله ای خواندنی درباره 28 مرداد و رابطه رژیم شاه-آمریکا-اسرائیل با دشمنان دینی اش و سیاه لشکر کردن کارگران ایرانی شورشی توسط هر دو و مصدق سرنگون شده:
کودتای نفرت بار ۲۸ مرداد، زمینه ساز عروج بورژوازی درنده دینی
ناصر پایدار
27 مرداد 1405
ار سایت سیمای سوسیالیسم
—
یکی از ویژگی های این مقاله و دیدگاه بخشی از مارکسیستهای ایران (بسیار کم) این است که مصدق را نه تنها انقلابی نمیدانند بلکه استثمارگر و بخشی از ارتجاع میدانند که نظری کاملا درست است.
این مقاله آقای پایدار شباهتهای نظری اش را با نظرات آنارشیستی کامنتهای سایت روشنگری نشان میدهد. دلیل این نزدیکی نظری این است که آقای پایدار بدرستی بر ضرورت الغای کار مزذی از طریق الغای مالکیت خصوصی و دولتی بر وسایل تولید تاکید دارد و مسائل اجتماعی را از زاویه مسئله استثمار نیروی کار و کنترل شورائی روند تولید در نظر میگیرد. این ایده البته از مارکس و سوسیالیستهای ماقبل مارکس است (کنترل شورائی روند تولید را نمیتوان دقیقا نظر مارکس دانست اما قسمت اول قضیه را چرا) که ایده ای درست است. اما بقیه مارکسیستهای ایران این ایده مارکس را (از بین بردن استثما) دور به اینده حواله میدهند و بیشتر ماتریالیسم تاریخی پر از غلط مارکس را بزرگ میکنند تا رسیدن به کمونیسم را مشروط کنند به رهبری حزبی-بورژوا-دولتی خودشان و یا دولت دموکراتیک همه طبقات زیر چتر ایدئولوژیک بورژوازی لیبرال. برای همنی است که بخش بزرگی از مارکسیستهای ایرانی در حقیقت بخشی از ارتجاع هستند. تعریف ارتجاع در کامنت قبلی آورده شده. ارتجاع از زاویه آنارشیستی صرفا مربوط و وایسته به مناسبات تولیدی نیست بلکه مربوط به همه جنبه های روابط اجتماعی است. مثلا، روابط سرمایه داری حتی در تضاد با روابط قئودالی ارتجاعی است چون استثمارگرانه است. متاسفانه مارکسیسم باعث شده است که معنی انقلاب و ارتجاع بورژوائی بشود که مارکس و انگس در پیدایش این ذهنیت غلط در جنبش کارگری-کمونیستی، فمنیستی-کمونیستی، سهم دارند.
اما تاریخ به انتها نرسیده!
آنارشیسم
قسمت دوم
اگر امریکا و اسراییل و پسر شاه رژیم را سرنگون کنند، تحریمها برداشته می شود، اسلامیون تندرو تنبیه میشوند، اقتصاد سریعا رونق میگیرد، فوتبال و سینما و دانشگاه و کنسرت و پارتی و همه مثل زمان شاه برقرار می شود و حتی بهتر. مهمتر اینکه، امپریالیستهای آمریکایی غربی از “جامعه” دفاع کرده و این نظم سکولار و لذت بخش را حفظ خواهند کرد. مشکلات اجتماعی ناشی از این حکومت جدید همان مشکلاتی است که در جوامع “کمونیستی” و دموکراتیک هم وجود دارد و راه حلی ندارد و هر که زحمت بیشتر بکشد و در خدمت آتوریته ها “زحمت” بکشد و استعداد نشان بدهد، باید قاعدتا موفق و محترم شناخته شود.
حال،
آیا تصور اپوزیسیون سکولار ضد سلطنت و ضد آمریکا از جامعه بعد از رژیم غیر از این است؟ ظاهرا آری، اما در عمق نه. میتوان بحث کرد و نشان داد، اما ساده تر این است که از این اپوزیسیون بپرسیم که چه جامعه ای میخواهد درست کند که بهتر از جوامع فعلی است؟ خواهید دید لال می شوند و جوابی ندارند و به عبارت پردازی های همیشگی خود روی خواهند آورد.
پایان
آنارشیست
قسمت اول
کامنت آنارشیستی زیر این مقاله در سایت روشنکری: درسهای خیزش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» در چهارمین سال برآمد این خیزش! / امیرجواهری لنگرودی
درباره این مقاله هم هست که در اینجا تکرارش نمیکنیم.
—
ظاهرا همه نظامیون معتقد بودند و هستند که با بمباران نمیتوان دستگاههای سرکوب و ارتش یک کشور را نابود کرد.
حتی،
بحثهایی هست که بمبارانهای ضد پایگاههای موشکی هم بعلت استتار معمولا موفق نیستند ودرجه از پیاده نظام برای اینکار ضروری است. ژنرالهای آمریکا احمق نیستند و گفته بودند اما گفتند حرف آخر از رئیس جمهور است.
—
شورش زن زندگی آزادی محصول مهندسی فکری چند دهه بخشی از زنان و کارگران ایران ، عمدتا نزدیک به “طبقه متوسط”، بود و شامل همه آنها نمی شد، زیرا بخش بزرگی از انها هنوز تحت سلطه ایدئولوژیک اسلامیون حاکم بودند و هستند.
بعد از سرنگونی شاه، یک هم فکری سیستماتیک ارتجاعی در اپوزیسیون وجود داشت که بود اعتقاد به جدایی دین از دولت! این بوجود آمدن یک فرصت طلائی بود که اپوزیسیون سکولار را در رقابت با هم کشاند، امکان سرنگونی رژیم از طریق شورش زن زندگی ازادی بوجود آمد. پیروز اولیه این رقابت سلطنت طلبان بودند که همیشه اکثریت داشتند. اکثریت داشتن سلطنت طلبان از این است که تمام حرفهای آنها در باره رژیم کاملا درست از آب درآمد. زنان و کارگرانی که پرورش ضدیت با روابط طبقاتی ندارند، دلیلی نمی بینند که از آنها و قدرت جهانی امپریالیستی پشت آنها، دفاع نکنند. بر خلاف ادعای سکولار دموکراتها و بلشویکها و سوسیال دموکراتهای ایرانی، در حقیقت، دفاع زنان و کارگرانی که آگاهی طبقاتی ندارند، از سلطنت طلبان و آمریکا و اسرائیل، یک انتخاب کاملا معقول و عملی است. جماعت ضد سلطنت طلبی جماعتی است که خودشان همگی سابقه ارتجاعی دارند و بدتر در ایده عبارت پرداز و در عمل فلج هستند.
حال قضیه را از زاویه دید این زنان و کارگران بیان کنیم.
پپایان قسمت اول
آنارشیست