امتداد دی ماه 1404 در راهروهای دادگاهها و دادسراها / ص.د
امتداد دی ماه 1404
در راهروهای دادگاهها و دادسراها
ص.د
مرداد ۱۴۰۵
دی ماه و آنچه در آن روزها گذشت، زخمی عمیق از رنج و درد و خشم بر زندگی مردم ایران گذاشت؛ ردی خونین که تا به امروز هم امتداد دارد. ردی که تا عمق وجود ادامه مییابد و به هر بهانهای خودنمایی میکند و قلبت را به در می آورد؛ به بهانه:
– پیادهروی در خیابانها و روی سنگفرش پیادهروهایی که رد خون را در آن روزها بر روی آنها دیده بودی
– دیدن گشتها و ماشینهایشان در سر چهارراهها و میدانها، که تو را به یاد سربازی میاندازد که مثل بقیه نبود و غروب 18 دی به چند دختر جوان اصرار میکرد: “تو روخدا امشب توی خیابان نمانید، میدانم اعتراض دارید، اعتراضتان به حق است، اما فقط امشب، یک امشب را توی خیابان نمانید، چیزی میدانم که میگویم بروید خانه…” و فردا معنی حرفش را فهمیدیم.
– دیدن پرچم به دستان سر میدانها که هنوز نوحه میخوانند و حیدر حیدر میگویند، (هر چند کمرنگتر و کم نواتراز قبل شده حضورشان) چرا که میدانند و اعتراف هم میکنند که اگر خیابانها را خالی کنند، دوباره پر خواهند شد از خشم و اعتراض و این بار بی شک آنقدر سهمگینتر که باید ترسید و نباید خیابانها را خالی کرد
– خواندن خبر اعدام جوانی دیگر
– شنیدن خبر دستگیریهای جدید، بی خبری از وضعیت یک زندانی و یا احیانا خبر آزادی به قید وثیقه زندانی دیگر
– و به ندرت آزادی پس از پایان حبس یک زندانی
و…
جنگ و ماجراهایش، زندگی درحالت تعلیق، فشارهای اقتصادی و تورم افسارگسیخته، بیکاری و تعدیل سازیها، و… شاید سبب شده باشد که بسیاری از ما دور افتاده باشیم از عمق ماجراهای دی و تداوم آن در زندگی بسیاری از خانوادهها. خبرهای منتشر شده در رسانهها، فقط گوشهای از آنچه میگذرد و واقعی است، را به ما نشان میدهد. اما برای بسیاری از خانوادهها که عزیزی در زندان دارند، ماجرا آنقدر جاری و زنده است که هنوز نتوانسته و نمیتوانند کمر راست کنند. هنوز اضطراب و نگرانی و ترس بر جانشان سیطره دارد. هنوز هراسانند که در دادگاه چه حکمی برای پسر، دختر، مادر، خواهر، برادر و پدرشان صادر خواهد شد، نمیدانند این حکم چگونه اجرا خواهد شد. هر چه هم که از تهران دورتر باشی، در این راهروها، غریبتر و بیپناهتر خواهی بود، چرا که کمتر صدایت به جایی میرسد، کمتر دیده میشود. بهخصوص که پولی هم نداشته باشی و ملکی، نه خودت نه خانواده و اطرافیانت که احیانا وثیقهای تهیه کنی برای آزادی موقت یا حتا نتوانی هزینه ماهانه پابند را بدهی. خیلی همت کنی ماهیانهای اندک دست و پا کنی تا زندانی بتواند کمی خرید کند با قیمتهای بالا از فروشگاه زندان تا کمی بهتر حبس بکشد و حداقل آبی برای آشامیدن داشته باشد در زندانهایی که آب شان هم قابل شرب نیست، چه به رسد به غذایشان. دیگر اگر پرونده عزیزت سنگین باشد یا سنگین کرده باشندش، اگر پرونده به شعبه خاص رفته باشد، که اسم قاضی کافی است تا آرامش و خواب را بگیرد و یک قطره آب خوش از گلویت پایین نخواهد رفت.
فقط کافی است گذرت بیافتد به یکی از این راهروهای دادسراها و دادگاهها در تهران و شهرستانها. دهها و صدها نفر را میبینی که سرگردان از این اتاق به آن اتاق، از این دادگاه به آن دادسرا، از آن دادسرا به زندان، از زندان به نزد وکیل، از دفتر وکیل به خانه، و … سرگردان یا دنبال پیدا کردن وثیقه و ضامن برای آزادی عزیزشان هستند حتا شده موقت. یا وقت ملاقات میخواهند، یا دنبال پابند هستند، یا پیگیر پرونده تا شاید سرعت حلزونی روند اداری کمی تندتر شود. هر چند سرعت رسیدگی به پروندههای زندانیان دی ماهی، نسبت به سایر پروندهها زیاد است، اما باید زندانی باشی و زندانی داشته باشی تا مفهوم سرعت حلزونی رسیدگی به این گونه پروندهها را دریابی. چند روز طول میکشد که یک برگه از این میز تا آن میز، از این اتاق تا آن اتاق بغلی، از زندان به دادگاه، از دادگاه به دادسرا و… گذر کند. حجم کار این مراکز با این همه زندانی بسیار بسیار بالاست. حجم پرونده ها در کمدها و گوشه کنار اتاق های این ادارات قابل دیدن است. حتما باید کلی اضافه کاری هم داشته باشند تا بتوانند به اینها رسیدگی کنند حتا با همین کیفیتی که هست.
در این راهروها، دی ماه را زندهتر از هر زمان لمس میکنی و از خود میپرسی: چرا این “دی ماه” لعنتی تمام نمیشود؟
همان طور که تعداد کشته شدگان دی ماه، هنوز مشخص نیست، تعداد زندانیها هم مشخص نیست. اگر چند ده هزار کشته شده باشند، پس میتوان تصور کرد که چند برابرش دستگیر شده، یا در زندانند منتظر حکم ، یا با وثیقه آزاد شدهاند و در انتظار دادگاهاند، یا مشغول گذران دوران حبسشان هستند. و تازه با دیدنشان و تصور کردنشان، با خود میگویی وای که اینها چقدر “خوش شانس” بودهاند که در آن روزهای شوم کشته نشدند و خانوادههایشان در میان آن کاورهای خاکستری دنبال جسدشان نگشتهاند. و بغض گلویت را می فشارد و شرم میکنی که زندانی بودن شان را “خوش شانسی” می نامی.
در این راهروها، خانوادهها را میبینی، مادر، پدر، خواهر و برادر، همسر که تنها یا همراه زندانیشان برای پیگیری کاری آمدهاند. ساکت و عبوس، مضطرب، خاموش و دندان به لب گزیده تا احیانا دهانشان باز نشود و فریاد فروخوردهای رها نشود، چرا که میدانند اگر اینجا فریادشان را بلند کنند، فریاد پشت میزنشینها بلندتر خواهد بود و کار بیش از پیش گره خواهد خورد. با لبخندی و کلامی آرام همراه با خواهش و تمنا، تا به کارشان رسیدگی کنند و آنجا که طاقت طاق میشود، صدا کمی بلند میشود، توهین است و تحقیر که مثل باران بر سرمی بارد. (البته هستند در میان کارمندان این دفاترهم که برخوردهای مناسبی دارند. توهین و تحقیر در کلامشان نیست با آرامش جواب میدهند و کار را راه میاندازند.)
- مادری جلوی یکی از میزهای اتاق ایستاده بود. سوالی پرسید، کارمند پشت میز با اشاره به همکارش گفت: “باید از همکارم بپرسید. مادر با التماس گفت. نه منو نفرست پیش او. هنوز حرف نزدم، داد میزند. دیروز که آمده بودم، ندیدی که چگونه فریاد زد: “چرا دوباره آمدهای دیروز که بهت گفتم دیگه اینجا نیا”. مرد سری تکان داد و آرام پرسید: “اسم زندانیات چیست، نگاه کنم ببینم امروز پرونده اش آمده یا نه.”
- پسر جوان آمده بود تا ببیند مراحل گرفتن پابندش به کجا رسیده است. نزد مسوول رفت. رییس اسمش را پرسید و جوان آرام اسمش را گفت. صدای مسوول بلند شد با پرخاش: “اینجا که میرسید آرام حرف میزنید، همان طور که در خیابان داد میزدی و شعار میدادی اسمت را بگو” و پسر بار دیگر اسمش را آرام گفت. مسوول در حالی که غرغرهایش را ادامه میداد، در صفحه مونیتور دنبال پروندهاش گشت.
- پشت در اتاق دادسرای اجرای احکام ایستاده بودند. در بسته بود. ساعت ده صبح. مراجعی که تازه رسیده بود دست به دستگیره برد و قبل از باز کردن در پرسید:” قاضی آمده است؟” مادری رنجور و خسته با چادر سیاهی رنگ و رو رفته، با نگرانی و ترس گفت: “در را باز نکن. از ساعت هشت صبح تا ده دقیقه پیش جلسه داشتند. تازه آمدهاند، دارند صبحانه میخورند. اگر الان در را باز کنی عصبانی میشوند و آن وقت کارمان را راه نمیاندازند. تازه آمدهای کمی صبر کن.”
- دختر جوانی با وکیلش آمده بود. نوع پوشش وکیل نشان میداد که از وکلای تسخیری است. چادر مشکی عربی، مقنعه سیاه، خیلی جوان بود. دختر زندانی، مانتویی به تن داشت و مقنعهای فرسوده که نشان از فقر داشت. چهرهاش کدر بود و اثری از شادابی یک دختر جوان را نمیدیدی. لب فروبسته و مغموم. معلوم نبود دنبال چه کاری آمدهاند. منتظر قاضی اجرای احکام بودند. وکیل عجول بود و مضطرب. فکر میکرد و قدم میزد. ناگهان مقابل دختر جوان ایستاد، انگشت اشارهاش را به سمت او تکان داد و با با پرخاش گفت: “رفتیم داخل یک کلمه حرف نمیزنی. یک بار دیگر جملهای بگویی بدون اجازه من، دیگر من را نخواهی دید. دنبال کارت نخواهم بود. “دختر فقط آرام گفت باشه. (البته حتما هستند وکلای تسخیری که مثل بقیه وکلا که بیدریغ برای این زندانیان بینام ونشان کار میکنند و نگاه دیگری به این زندانیان و مسایلشان دارند.)
- دختر جوان با مادرش آمده بود. شش ماه حکم گرفته بود به دلیل یک پست در اینستا. یکی دو ماهی زندان بود و بعد با پابند بیرون آمده بود. میگفت شبها محل کارم میخوابم. چون بیشتر از هزار متر نمیتوانم جابه جا شوم. انگار در جریان روزهای جنگ چند روزی از محدودهی تعیین شده خارج شده بودند و دادگاه این را به عنوان تخلف محسوب کرده و میخواست پابند را از او بگیرند و به زندان برش گردانند. ماجرا را برای مسوول دفتر توضیح میداد که یک بار چی پی اسها قطع بود و پیام خطا داده، یک بار پابند خراب شده بوده و با هزینه خودش تعمیرش کرده، یک بار هم در اوج بمبارانها با آنجایی که پابند را گرفته بودند، هماهنگ کرده بوده و بهش گفته بودند برو اشکالی ندارد. اما خیلی به حرفهایش گوش نمیدادند با پرخاش و تندی میگفتند: “با آنها چرا هماهنگ کردی؟ با ما باید هماهنگ میکردی.” مسوول دفتر به مادر دختر می گفت: “آن زمان که ولش کرده بودی توی خیابونا تا مشتشو بلند کنه و شعار بده باید جمع اش میکردی، کجا بودی اون موقع؟ نکنه خودتم باهاش بودی و…” و مادر فقط سکوت کرد و دوباره التماس و خواهش تا بالاخره رضایت دادند دختر شرح ماجرا را بنویسد و نزد قاضی ببرند؛ شاید قاضی اجازه دهد باز هم با پابند بیرون باشد. برق نگاه مادر حاکی از رضایت بود. چقدر به اندکها راضیمان کردهاند!!
- دختر و پسر جوانی کنار هم روی نیکمت راهرو آرام و بیصدا و مغموم نشسته بودند. کوله کوچکی روی پاهای پسر بود. خواهر و برادر بودند. قرار بود دختر برای اجرای حکمش به داخل زندان برود. بقیه حرف میزدند اما آنها ساکت فقط به انتظار نشسته بودند. دختر یک سالی حکم داشت، یکی دو ماهش را هنگام بازداشت کشیده بود. میگفت موقع دستگیری کمی کتک خورده. مادری پرسید: “کمی یعنی چقدر؟” آرام گفت در حد چند تا توسری و چک و سیلی. چیزی نبود. پسر قد بلند و قوی هیکلی مقابل آنها ایستاده بود، لبخندی زد و گفت: “ولی نمیدانی چه بر سر من آوردند در روزهای اول بازداشتم!؟” به ساک دختر اشارهای کرد و گفت:”نمیگذارند لباس ببری تو. بهتره چند تا روی هم بپوشی تا دو سه هفته اول حبست لباس داشته باشی. طول می کشه تا برات لباس قبول کنند.” و مادری دیگر گفت من بچه ها را فرستاده ام توی ماشین چند دست لباس روی هم بپوشند. (دو تا پسرش را آورده بود بفرستد زندان) پسرها که برگشتند کلی چاق شده بودند با لباس های روی هم. طفلکی ها توی این گرما تا به زندان برسند و اینها را در بیاورند چقدر عذاب خواهند کشید.
- مادری پسر بیست و دوسه سالهاش را آورده بود تا تحویل دهد که ببرندش زندان. همسرش را راه نداده بودند، یا اینکه پدر خودش نخواسته بود بالا بیاید، از غصه یا عصبانیت شاید. پسر مادر را دلداری میداد:
“مامان نگران نباش. ببین این همه آدم دارن میروند تو. من که دیشب خوب خوابیدم. الان هم سرحالم. …” اما خودش هم آرام نبود. عمق اضطراب را در وجودش میتوانستی حس کنی. مادر اما، دیگی جوشان بود. از اضطراب بند نمیشد. از این میز به آن میز، از روی درماندگی و استیصال، به این یکی التماس میکرد به آن یکی. بالاخره یکی از آنان که پشت میزها بود و برخورد بهتری با مراجعان داشت بهش گفت: “امروز کسی را تو نمیفرستیم. برو بعد تعطیلات بیا”. از شنیدن این جمله، لبخندی از عمق وجود بر لبان پسر نقش بست. لبخندی که اگر با دوربین ثبت میشد، بی شک به اندازه لبخند مونالیزا جهانی میشد: “مامان شنیدی چی گفت. بریم دیگه، یه هفته هم یه هفته است.” دست مادرش را گرفت و رفتند.
- زن و مرد جوانی در آغوش هم گریه میکردند. قرار بود مرد برای تحمل دو سال حبسش به زندان برود. زن چادر پوشیده بود. اشک امانشان نمیداد. مامور آمده بود. پنج شش نفری قرار بود با هم به زندان بروند. اما این دو از هم جدا نمیشدند. مامور که مردی میانسال بود، کمی تامل کرد، بالاخره گفت: “بسه دیگه، بیا بقیه معطل شما هستند. دو هفته دیگه بهتون ملاقات میدهند.” مرد با تردید و با قدمهای لرزان به سمت آسانسور رفت و به سایر مردان جوانی پیوست که به زندان میرفتند. و زن همچنان گریه میکرد. مادری تسلایش میداد. یکی برای دو سال، دیگری شش سال، آن یکی برای یک سال و نیم، آن یکی سه سال، این یکی ده سال و… دارند به زندان میروند، وای اگر فقط همین یک روز، این همه سالهای حبس را جمع کنی که قرار است در زندان سپری شود، چقدر میشود؟ به سادگی به پنجاه هم میرسد. اما باید این عدد را به توان هم رساند، چون همین میزان سال، رنج و عذاب بر تک تک اعضای خانواده هم تحمیل میشود. به راستی چرا؟ چرا باید این همه عمر تلف شود در پاسخ و هراس از حقخواهیها؟؟ مگر این جوانها که اکثرا از محلات پایین شهرها هستند، چیزی جز یک زندگی بهتر میخواستهاند؟
- زن جوانی با فامیلش آمده بود که او هم زن جوانی بود. برایش سند آورده بود تا بتواند پابند بگیرد. هر دو چادرمشکی پوشیده بودند. چادر با نوع آرایش و نحوه رفتارشان چنان تناقضی داشت که با اولین نگاه به چشم میآمد. میگفت: “من و همسرم را با هم گرفتند. هر دو حکم گرفتیم. پسرمان آواره و سرگردان شد. قاضی موافقت کرده که به من پابند بدهد. آنقدر التماسش کردم که نگو، به خاطر اینکه حداقل یکیمان بالای سر پسرمان باشد. به این چادر نگاه نکن. برای اینکه کارمان راه بیافتد این را پوشیدهایم.” صدایشان کردند و با عجله وارد اتاق شدند.
- پسر، جوان بیست و هفت هشت سالهای مینمود. میگفت آمدهام دنبال گوشیام. تازه خریده بودم که ازم گرفتندش. حبسام را کشیدهام. وثیقهای نداشتیم که بگذاریم. یک نفس حبس را تا آخرش رفتم. (از زندانی های 1401 بود). یک هفتهای است که دنبال نامه برای گرفتن گوشی هستم. بهم میگویند بیخیالش شو. ولی من بیخیال نمیشم. مگه از سر راه آورده بودم پولش را. پدرم در آمده بود تا پول جمع کنم و گوشی خوب بخرم. آن یکی گفت: “کاش من هم همان موقع بیرون نیامده بودم تا آلان بیشتر حبسم را کشیده بودم و میتوانستم آزادی مشروط بگیرم یا پابند. خندید و گفت: “نه اصلا این را نگو. نمیدانی چه روزهایی بود چقدر سخت. آنقدر تعداد زندانیان زیاد بود که غذا بهمان نمیرسید. همان بهتر که آمدی بیرون. حالا وضع بهتر شده. تقریبا یک سوم شده بودیم، زمانی که آزاد شدم. زندان خلوت شده و دیگر از آن فشارهای آن روزهای اول خبری نیست.”
- سه چهار تایی بودند. جدا جدا آمده بودند در راهرو دادسرا، چشمشان که به هم خورد، گل از گلشان شگفت. مدتی را با هم حبس کشیده بودند. همه زیر بیست و پنج سال داشتند همه از محلات جنوب شهر. معلوم نبود هر کدام برای چه کاری به دادسرا آمدهاند. احوال سایر همبندیهایشان را از هم میپرسیدند:”از فلانی خبر داری؟” “آره آزاد شده”. “فلانی هنوز توی حبسه. نتونسته وثیقه جور کنه”. “اونو منتقل کردند به شهرشان. خانوادهاش نمیتونستن بیان اینجا ملاقاتش.” … از خاطرات زندان و بازداشتشان تعریف میکردند. از آن روزها که کلی کتک میخوردند. یکیشان میگفت: “دو تا دندهام و دندانم شکسته. اما من هیچی رو گردن نگرفتم.” آن یکی گفت: “سه روز تمام مرا هم میزدند تا چیزی گردن بگیرم، توی خونه منو گرفتن. ازم هیچی نداشتن. اما چون کُردم هی میزدند. میگفتند فلان میدان، سطل آشغال آتیش زدی، فیلمت را داریم. میگفتم: “من اصلا نمیدانم این میدان که میگویید، کجا هست. به عمرم آنجا نرفتهام. اگر راست میگویید فیلمش را بیاورید. اما فیلمی در کار نبود.” غرورش را میشد حس کرد از این که کوتاه نیامده و اعتراف دروغی نکرده علیه خودش. آن یکی میگفت فکم شکست. آن یکی میگفت پایم را شکستند. آن یکی میگفت بدترین روزهای عمرم را در 209 گذراندم. یک بار میخواستند ما را بخوابانند و با موتور از روی کمرمان رد شوند. 350 نفر بودیم. آن یکی از نبود غذا در آن روزها میگفت… همه اینها را با شوخی و خنده تعریف میکردند. خوشحال بودند از دیدن هم. دوستیهایی که در زندان شکل میگیرد، عمیقترین دوستیهاست.
- مادر و پدری هراسان و مضطرب فرزندشان را آورده بودند برای اینکه به زندان برود برای تحمل حبسش. با هم بگو مگو میکردند. پسرشان را بالا نیاورده بودند. میگفتند توی ماشین است. هر دو بسیار ناآگاه از روندهای قضای و مقررات و قوانین. وکیل نداشتند. پدر نگذاشته بود تسلیم به رای بزنند در نتیجه دادگاه تجدید نظر دو سال حکم پسر را تایید کرده بود. مادر از این قضیه شاکی بود. اصلا مفهوم تسلیم به رای را نمیفهمید. فکر میکرد باید او را تسلیم میکردند. پدر را سرزنش میکرد که نگذاشته او را تسلیم کنند و… یکی از جوانانی که آمده بود برود داخل، پسر جوان دیگری را به نزد آنها آورد. گفت: “هر سوال حقوقی دارید از این بپرسید. آنقدر حبس کشیده که کلی وارده شده به مسایل حقوقی، خودش یه پا وکیل شده.” پسر جوان که کمتر از 25 سال داشت. با آرامش و دقت و حوصله حرفهایشان را گوش میکرد و راهنمایی شان میکرد. سعی میکرد به ساده ترین زبان ممکن روندهای قضایی را برای مادر توضیح دهد.
- مادر میگفت پسرم را توی سفر گرفتند. تا برسد به تهران، آنقدر زده بودنش که نگو. یک فیلم گرفته بود از یک تظاهرات و توی سفر به یکی از همسفرانش نشان داده و او لوش داده بود. اصلا فیلم را برای جایی هم نفرستاده بود فقط توی گوشیش بوده…
- مادر دیگری میگفت: “آن شب خانه نبودم که ریختند خانهمان. هر کسی را که توی خانه بود تا میخوردند کتک زدند بدجوری. جای سوختگی شوکر روی رانهای همسرم تا مدتها بود. فرداش که به خانه آمدم هیچ کدام از وسایل خانهام سالم نبود. همهاش را شکسته بودند. داغون داغون بود و جای خالی بچهها…
- مادر میگفت دو تا پسرم را با هم بردند. در فیلمی که داشتند، شناساییشان کرده بودند. تا میخوردند کتکشان زدند همانجا و قبل از رفتن، آخر سر یکیشان گفت: “بذار حالا بهش یه آمپول هم بزنیم و بی هوا اسلحهاش را کشید و دو تا تیر توی پایش شلیک کرد.” همانجور خونی و زخمی، اول به زندان بردنش. بعد به بهداری منتقل کردند و درمانش کردند. اما هنوز پایش میلنگد.
- مادر دیگری آمده بود. جرم پسرش سیاسی نبود. درگیر و دعوای همسایههای ساختمون بود. او هم گفت که موقع دستگیری دو تا تیر به پای پسرش زدهاند و ازش اقرار گرفتهاند که برای ایجاد رعب و وحشت قمه دست گرفته و پسر هم از ترس زیر اقرارنامه را امضا کرده بعد بردنش زندان. حالا درگیر دادگاه و…
- سنش نسبت به سایرین بیشتر بود. جای پدرشان محسوب میشد. آمده بود، خودش به زندان برود. میگفت آن شب منو و دختر و همسرم را با هم گرفتند. توی گوشی دخترم یک ایستوری پیدا کردند. میخواستند همهمان را ببرند. مگر میتوانستم بگذارم دختر 15 سالهام را ببرند. خوب شد سیم کارت به نام من بود. خودم گردن گرفتم و گفتم ایستوری را من گذاشتم تا آنها را آزاد کنند. حالا این دو سال حبس را هم میکشم، موردی نیست. هر چند برای بچهها سخت میشود این بیرون، هندل کردن زندگی در این شرایط اقتصادی. ولی بهتر از این است که دخترم میرفت تو. گردن به غرور بر افراشته با مامور و همراه با سایر زندانیان رفت تا سوار ماشین شود و به زندان برود.
- معاون زندان به شعب دادسرایهای اجرای احکام سر میزد. به نظر میآمد تازه معاون شده است. از کارمندان دفاتر دادسرا میخواست که لیست زندانیهایشان را تا ساعت آخر همان روز اداری تنظیم و به دفتر او ارسال کنند. کارمندان میگفتند: “آخه تعداد زندانیان زیاده، ما نمیرسیم تا ظهر این کار را انجام دهیم. مثلا شعبه ما سیصد و پنجاه و هفت تا، آن یکی شعبه هفتصد و هشتاد تا، آن یکی هم همین قدر و آن یکی … زندانی داریم. وای چقدر زندانی، آن هم در شهرستان کوچکی مثل اینجا… پس تهران و شهرهای بزرگ دیگر چقدر زندانی دارند؟ و چند تاشان سیاسی و بچههای دی ماهاند؟
- ایرانی نبود. با همسایه شان آمده بود تا وثیقه پسرش را آزاد کند. پسرش به زندان رفته بود و باید حکمش را میکشید. همسرش را وقتی پسرشان هفت ساله بوده از دست داده بود، او را دست تنها در کشوری غریب (ایران) بزرگ کرده بود و حالا هم باید حبس بکشد. میگفت یک سالی بود که کار خوبی پیدا کرده اما کارش را از دست داد، حالا برگردد دیگر کاری پیدا نخواهد کرد و…
- پسر جوان دیگری میگفت: “آنقدر چند روز اول بازداشتم کتک خوردم که نگو. لاله گوشم را با انبردست شکستند تا به کارهای نکرده اعتراف کنم. حالا هم سه سال باید بروم داخل. سه سال… وقتی برگردم دیگه کلی پیر شدم.” و جوان دیگری میگفت: “بابا اینجوری حرف نزن. برو خدا را شکر کن گذرت به شعبه … نیافتاده. اگر افتاده بود حتما ده سال حکم گرفته بودی. تا چشم به هم بزنی یک سوم حبست را کشیدهای و میتوانی آزادی مشروط بگیری…”
- صدای مرد پشت میز بلند شد: “مگه نمیگم دیگه اینجا نیا. کار تو دست ما نیست. به ما ربطی نداره باید بری پیش آقای … همان دادگاه.” زن مظلوم و آرام با التماس گفت: “آنجا بهم گفتند که پرونده را فرستادن اینجا.” مرد بار دیگر صدایش را بلند کرد: “دست ما نرسیده برو هر وقت رسید کارشو انجام میدهیم. هی میآیید نمیگذارید کار کنیم. این همه پرونده باید رسیدگی کنیم و شماها هم هی میآید و میگویید چرا کار نمیکنید.” به انبوه پرونده های پشت سر و روی میزش اشاره میکرد.
- مادر همراه پسر هفت سالهاش آمده بود برای آزادی پسر بزرگترش. پسر خسته و سرگردان توی راهرو راه میرفت و مرتب از مادر میپرسید: “پس داداش کی میآید؟ اینجا میآورندش؟ مادر به پسرش اشاره کرد و به بغل دستیاش گفت: ” امروز خانه نماند. گفت میخواهم امروز که داداش آزاد میشه بیام زودتر ببینمش. یک هفته است که اسمش توی لیست آزادیهاست، اما آزادش نمیکنند، هی امروز و فردا میکنند. میگویند نامه نرسیده. هر چه میگویم اسمش توی لیست آزادیهای زندان هست. گفتهاند همه کارهایش انجام شده، اما جوابم نمیدهند. این وسط، این تعطیلی سه شنبه و بعد بین التعطیلی چهارشنبه هم کار ما را عقب انداخت. از هر چه تعطیلی است بدم میآید. هر روز زنگ میزند: “مامان تو رو خدا نذار دیگه اینجا بمونم. دیگه تحمل ندارم. هر چه بهش میگم مامان پیگیر کارت هستم. این همه مدت صبر کردی چند روز دیگه هم صبر کن. ولی طفلک پسرم دیگه طاقت نداره. تحملش تمام شده. آخه سنی نداره تازه 18 سالش شده. مادر هم دیگر کلافه بود از این نیمکت به آن نیمکت میرفت. بلند میشد وارد اتاق میشد، اما میترسید چیزی بگوید و مسول دفتر عصبانی شود و کارش را راه نیاندازد. بالاخره نگاه مسوول به او افتاد و گفت : خانم سیستم قطع شده. باید باز هم صبر کنی امیدوارم تا آخر وقت وصل بشه کارت رو انجام بدم وگرنه باز میمونه واسه فردا.” و زن بار دیگر از اتاق بیرون آمد: “این هم از بدشانسی ماست” و بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، با عجله چادرش را در آورد به پسرش داد. گفت: “ببر بده به اون خانم که دم دره و کارت ملیام را بگیر. ازش معذرتخواهی هم بکن. در توضیح برای بغل دستیاش گفت: امروز صبح راهم نمیدادن میگفتند لباست مناسب نیست. مجبور شدم از یک خانمی چادر بگیرم. طفلکی را هم کلی معطل کردهام. می ترسم خودم بروم دیگر نگذارند بیام بالا.
- و مادری دیگر…
- و پدری دیگر…
- و برادری دیگر…
- و خواهری دیگر….
- و همسری دیگر…
بیشترشان خبر دستگیری و زندان عزیزشان را رسانهای نکردهاند. ترسانده بودنشان که اگر رسانهای کنید، حکم بدتری خواهند گرفت. همه شان در تلاش تا هر چه زودتر از بند رهایشان کنند.
و همه در انتظار پایان این کابوس، هفت دست کفش و کلاه آهنی برداشته و پا در این راهروها گذاشتهاند. به راستی این کابوس تمام خواهد شد؟
بدون انگشت گذاشتن بر پاسکاری ترامپ و بویژه شازده منگل السلطنه واشغالگران اسلامی این سه ضلع مثلث در تحمیل رنج وخون بر جنبش سربدارایران گوش فرا دادن به ذکر مصیبت شما نویسنده محترم به جز جاری شدن قطره اشکی بر گونه بخشی از مردمان که هنوز شرفی دارند به چه درد دیگری می خورد؟.
افشای وسیع نقش شازده درتحمیل این براستی مصیبت به استناد زبان خودش و پائین کشیدن وی نه شاید که حتما خدمت بزرگی به جنبشی است که بدون شک با همه ترفند های ترامپ در کش دادن جنگ بازی!و اتمی بازی! برای زنده نگه داشتن حاکمیت اشغالگران بوسیله خاموش کردن کامل جنبش دوباره زنده خواهد شد و به یک دلیل که این جنبش در معنی جنگی است در درجه یکم بین هویت ایرانی وهویت اسلامی و برای پس گرفتن ایران از اشغالگران در امتداد بیش از یکصدو اندی جنبش توده ای ثبت شده در تاریخ دراین یک هزارو چهارصد ساله و برای هر دو مورد.
این چنین است که پائین کشیدن این منگل که دخیل بستنش به ترامپ وامریکازمینه سازچنین مصیبتی گردید از ذهنیت ایرانیان کاملا مشروع وسبب بیرون آمدن رهبری ذیصلاح از میان اینهمه زن ومرد قهرمان خواهد شد.
در ضمن خانم یا آقای نویسنده انداختن فلاکت اکثریت جمعیت ایران بر گردن جنگ خواسته ونا خواسته بدین معنی است که اوضاع اقتصادی مردمان پیش از جنگ روبراه واحتیاجی به کلیه فروشی و…نبوده وپدیده گور خوابی وخودکشی عمدتا زنان از فقر و زباله گردی کودکان و…بالا کشیدن میلیاردها دلار از پول نفت از سوی افراد وابسته به سپاه وزارت اطلاعات وامثال محسن رضائی و… حتی به گفته مسئولین محترم!تا پیش از جنگ !وجود نداشته.
جنگی که امریکا برای کشیدن قلاده اسرائیل و بریدن سر جنبشی آغاز کرد که بگفته درست شما سر از چوبه دار وزندان وراه رو های دادسرا در آورد.