اعدام فله ای
خطرات این جنایت بدیع و نکاتی پیرامون پژواک آن در اپوزیسیون
«اعدام فله ای» زندانیان، جنایت تکان دهنده ای است که کمتر از آنچه لازم بود و هست نسبت به آن واکنش نشان داده شد. تکان دهنده، نه از این نظر که میزان سبعیت رژیم را به نمایش می گذارد. از این لحاظ، دیگر چیز تازه ای برای گفتن وجود ندارد. جنایات رژیم مرز پانخورده ای باقی نگذاشته است: سیاسی و غیرسیاسی، گروهی و غیرگروهی، مخفی و آشکار، ,قانونی, و غیرقانونی، داخل و خارج؛ و علیه زن و مرد، کودک و بزرگسال، مجرم و بی گناه ، ,خودی, و ,غیرخودی,؛ همراه شکنجه یا با یک تیر خلاص… پرونده سرکوب ها و کشتارهای رژیم ,جامع و کامل, است و به راستی ,نقص, ندارد.

با وجود این کشتار فله ای آنهم بطور علنی و رسمی، تحت عنوان ,امنیت اجتماعی, و نه ,امنیت سیاسی, بدعتی تازه است. سرکوب حقوق عرفی شهروندان، سنگسارهای موردی زنان و مردان بیگناه و اعدام های مکرر بزهکاران که تاکنون صورت میگرفت، با اعدام فله ای بزهکاران غیر سیاسی به سطحی جدید ارتقاء یافت که مقدمه آن با حملات گسترده به معتادان و کسانی که ,اراذل و اوباش, میخواندند فراهم شده بود. روشن است که این برنامه برای حفظ امنیت اجتماعی مردم طراحی نشده و اگر در خدمت ,امنیت سیاسی, رژیم نبود، رژیم در شرایطی که در داخل و خارج برای مرگ و زندگی میجنگد، هرگز چنین نیرویی را روی آن متمرکز نمیکرد.
آن بخش از طرح که به سرکوب حقوق عرفی شهروندان معمولی اختصاص دارد، به روال جاری رژیم سیاست یک تیر و دو نشان دنبال میکند، یعنی از یک طرف بالا بردن ظرفیت سرکوب در مقابل اعتراضات مستقل مردم و از طرف دیگر در هم شکستن نطفه های احتمالی یا بالقوه ارتباط که میتواند مورد استفاده آمریکا قرار بگیرد تا شبکه ای به عنوان پایگاه خود بسازد. اما در مورد برخورد وحشیانه با بزهکاران و بویژه اعدام فله ای و نیز واکنش هایی که نسبت به آن نشان داده شد، نکاتی قابل توجه وجود دارد.
اول, قتل عام متهمان به این شیوه، دقیقا به خاطر آنکه رژیم تقریبا همه ی آنها را، راست یا دروغ، مجرم غیرسیاسی معرفی کرده، حتی بطور سمبولیک هم اعلام بالفعل حکومت خلافتی است که مدت هاست ,ذوب شدگان در ولایت, از طرق مختلف برای آن جنگیده و پس و پیش رفته اند و تحریم و سایه جنگ فضای مساعدتری برای پیشروی آنها ایجاد کرده است. تاکیدات بیش از پیش در دوره اخیر بر اسلامی تر کردن همه نهادها و ابراز نارضایی از تهاجم تاکنونی ایدئولوژی دولت بر این نهادها، این نظر را تقویت میکند که لااقل در دوره کنونی آنها پیشروی به سوی خلافتی کردن بیشتر حکومت را به عنوان تاکتیک دفاعی برگزیده اند.
بیهوده نیست که دستگاه قضایی در این ماجرا علمدار شده است. اگر در دیکتاتوری های مدرن، پارلمان و دستگاه قضایی به کناررانده شده و قوه اجرائی به عنوان آلت دست دستگاه دیکتاتوری در وسط صحنه قرار میگیرد و اختناق و سرکوب را پوشش میدهد – خصوصیتی که در دیکتاتوری نظامی به اوج میرسد – در رژیم خلافتی، قاضی میماند و شحنه هایش. طالبان و صحنه شلیک گلوله به سر یک زن در یک میدان فوتبال را به خاطر بیاورید. این تصویر روشنی است ازحکومت خلافتی و سیاست “امنیت اجتماعی” آن. طبیعتا کسی از طالبان ها در باره کیفرخواست و وکیل و حقوق متهم سوال نمیکند. به مراتب اولی آنها به کسی اجازه نمیدهند در باره جمهوری و پارلمان و انتخابات و اینگونه مساله سوال کند. این مسیری است که حکومت خلافتی میرود، اگر به حال خود گذاشته شود و از پیشروی آن جلوگیری نشود.
اگر چنین است، پس جناح رقیب هم که به هرحال داعیه سهم خواهی از قدرت دارد، باید از این سیاست نگران باشد. پس چرا چنین واکنش ضعیفی نسبت به آن نشان نمیدهد، اگر اصلا بتوان از واکنشی صحبت کرد؟ مقامات و شبکه نهادهای این جناح کاری نکردند و رسانه های آن به زحمت و بطور فرعی به آن پرداختند و خود را به شیوه معمول به چانه زنی ها در مورد مسائل فرعی مشغول کردند.
در مورد علت این سطح واکنش میتوان تحلیل های مختلف داشت: هم نظری و همکاری، مصلحت، ترس از شمشیردستگاه نظامی – امنیتی که بیش از پیش خود را عریان نشان میدهد، گزینش میدان جنگ با رقیب براساس اولویت های سیاسی خود… یا ترکیبی از این ها.
اما خط سرخی که همه اینها را به هم وصل میکند یک چیزاست: تا آنجا که به گردانندگان اصلی این جریان مربوط است، محور رقابت و هماوردی آنها با جناح محافظه کار، هرگز اصول دمکراسی و حقوق بشر نبوده است. آنها بر سر حفظ نظام توافق کرده اند.اگر این توافق نبود، قدرت دستگاه های نظامی و امنیتی وابسته به رهبری و ترس از سرکوب، به تنهایی نمیتوانست عامل انفعال آنها در برابر سیاستی باشد که میتواند دامن خودشان را هم بگیرد. آن ها بر سر شاخ نشسته اند و نمیخواهند بن ببرند و این مستلزم چشم پوشی دایمی بر نقض اصول دمکراسی و حقوق بشر است. به همین دلیل است که حتی مبارزات و رقابت های واقعی آنها با جناح حاکم در جایی که منافع واقعی دارند و برای آن می جنگند، مثلا در انتخابات ها، سرانجام به نمایشی درخدمت سیاست جناح حاکم تبدیل میشود. استفاده ابزاری از اصول دمکراسی در عین بی اعتقادی به آن، در این جناح آنقدر ریشه ای است که حتی وقتی تعدادی از آنها از خط قرمز رژیم عبور میکنند و بویژه وقتی به خارج کشور میروند، اکثریت قریب به اتفاق آنها بلافاصله با یک گام کوتاه به جبهه جنایت متقابل و نو محافظه کارانی می پیوندند که خودشان در چارچوب های ممکن به دستاوردهای دمکراتیک هجوم آورده اند، و به ستایشگرو توجیه گر ستم های گسترده آنها در سطح جهان مخصوصا علیه ضعیف ترین و ستمدیده ترین مردم خاورمیانه تبدیل میشوند. این امر به نوبه خود، جناح مستبدتر را جری تر میکند و دست جناح اصلاح طلب را در مقابل رقیب بیش از پیش می بندد. شاید سرو صدایی که قبلا از اصلاح طلبان برخاسته بود ، مبنی بر لزوم جدایی از اصلاح طلبان افراطی، از همین جا نشات گرفته شده باشد.
تدارک “جنگ های کثیف“
دوم, احتمال دارد که رژیم در به اجرا گذاشتن طرحی که ,مقابله بااراذل و اوباش, نام نهاده بود، گوشه چشمی هم به این امر داشته باشد که نابسامانی های گسترده در شهرها در شرایطی خاص بتواند محملی برای آمریکا در به راه انداختن «جنگ های کثیف» بمب گذاری ها، جنگ های قومی و امثال آن باشد. چون تمام قراین نشان میدهد مسایلی مثل , انقلاب مخملی, یا های هوی احمدی نژاد در مورد اسرائیل عمدتا جنگ نرم افزاری و حداکثر یک جنگ فرعی بین رژیم و آمریکا بود و جنگ واقعی دو رژیم حتی در همین مرحله اساسا با سخت افزارها و در بسیاری از موارد به صورت جنگ های کثیف پیش میرود. درست برخلاف جنگ نرم افزاری که با جنجال رسانه ای همراه است، هم رژیم و هم آمریکا در این مورد در خاموشی عمل میکنند.
این احتمال نه فقط برای اعمال سرکوبگرانه رژیم و جنایت هایی از قبیل کشتار فله ای بزهکاران یا معتادان حقانیت ایجاد نمیکند، بلکه درست برعکس، آنها را بیش از پیش خطر زا میکند. زیرا هیچ چیز بیش از طالبانی شدن دولت و جامعه، اوضاع را برای جنگ های کثیف مستعد نمیکند و برای اجرایی کردن پروژه ویرانگر عراقی کردن ایران، هیچ محیطی مناسب تر از محیط طالبانی نیست. به عبارت دیگر در حالیکه شیوه های سرکوبگرانه رژیم برای مقابله با مداخلات آمریکا ، از جامعه مدنی برای برنامه های ضد دمکراتیک و مداخله جویانه آمریکا نیرو جلب میکند، شیوه های سرکوبگرانه در برخورد با بزهکاران اجتماعی، برای جنگ های کثیف نیرو فراهم می آورد، هم در جبهه رژیم و هم در جبهه آمریکا. در حالیکه بینواترین و بی دفاع ترین بزهکاران زیر تیغ جلادان به معنای واقعی کلمه سلاخی میشوند، بزهکاری در مجموعه خود سازمان یافته شده و تحت رهبری گردن کلفت هایی قرار میگیرد که با هزار رشته به قدرت های این طرف یا آن طرف وابسته اند و با دریافت کمترین دستمزد به جنگ های کثیف، بمب گذاری، آدم کشی و ترور دست میزنند.

این ها پدیده هایی تجربه شده در افغانستان و عراق هستند. با این تفاوت که در آن کشورها این آمریکا بود که گروه گروه نیرو به آغوش اسلام گرایان انداخت، نه فقط از شهروندان عادی جامعه بلکه حتی از بزهکاران. حالا دیگر کمتر کسی است که نشنیده باشد، سرکوب وحشیانه زندانیان ابوغریب که بخش بزرگی از آنها به خاطر بزهکاری های کوچک ناشی از شرایط فاجعه بار عراق به زندان افتاده بودند، بسیاری از آنها و خانواده و قوم و قبیله شان را به نیروی اسلام گرایان و جوخه های مرگ تبدیل کرد و نه فقط اسلام گرایان، بلکه خود آمریکا هم با سازمان دادن گروه هایی مثل گروه عقرب از آن سود بردند و کشتارهای خونین فرقه ای را در عراق دامن زدند. متقابلا دار و دسته شبه قهوه ای پوشان اس اس که رژیم در جریان سرکوب فله ای و طرح امنیت اجتماعی بسیج میکند، مناسب ترین لشگر رژیم هستند برای این نوع جنگ های ضد مدنی و توحش آمیزو بسته به شرایط این یا آن سو میتواند از آنها نیرو بگیرد.
در مجموع رژیم با طالبانی کردن بیش از پیش حکومت خود و برخورد ضد مدنی در همه حوزه ها، محیط سیاسی را برای «جنگ های کثیف» مطلوب آمریکا که عراق و افغانستان را در هم شکسته آماده میکند و در عین حال نیروی هماورد خود برای چنین جنگ هایی را تدارک می بینند. حاکمان ایران خوب میدانند مانع بزرگ در تحقق آرزوی شان برای تبدیل ایران به یک گورستان خاموش و قابل حکمرانی برای حکومت فقاهتی، خود مردم ایر ان و آزادیخواهان ایران هستند نه نیروهای خارجی. طنز تلخ این است که آمریکا یا شورای امنیت یا جامعه جهانی میتوانند با پشته ساختن از کشته ایرانی ها به طرق مختلف، دستگاه ولایتی را یک گام به این آرزو نزدیک کنند. و احتمالا به همین دلیل است که رژیم گردنکشی در خارج و راهکارهای طالبانی در داخل کشور را برای حفظ موجودیت خود انتخاب کرده است، زیرا به آمریکا بدبین است و راه تکیه بر داخل را هم بر خود بسته می بیند.
بنابراین اگر به مساله قتل عام فله ای ، نه از نظر قضایی و حقوق انسانی، بلکه از نظر سیاسی هم نگاه کنیم، این وضعیت هشداری است برای آن دسته از نیروهای آزادیخواه مستقل که از ترس سوء استفاده آمریکا ، از واکنش جدی در برابر جنایات رژیم خودداری میکنند. در حالیکه این جنگ عقرب ها، اولین وظیفه ای را که پیش پای هر نیروی آزادیخواهی قرار میدهد، دفاع از مدنیت و تقویت نیروی سوم برپایه آن است، و نیروی سوم در شرایط کنونی هیچ معنایی ندارد بجز نیرویی که در عین محکوم کردن مداخلات آمریکا وفشار بر افکار عمومی جهان برای جلوگیری از سیاست های تجاوزکارانه ی آن، قاطعانه علیه سیاست های جنایتکارانه ی رژیم بایستد و ,اراذل و اوباش, حاکم را که به نام امنیت اجتماعی، قانون و مدنیت و امنیت اجتماعی و امنیت سیاسی کشور را به توپ بسته اند، زیر ضرب بگیرد. هر تعریف دیگری از «نیروی سوم»، در شرایط کنونی اگر به قصد عوام فریبی نباشد، گیج سری خطرناکی است.
سمبول جنایت در,ابوغریب ها,، مامورانند نه بزهکاران
آزادیخواهان ایران با همان منابع محدودی که دارند،البته نسبت به اعدام فله ای اعتراض کردند. اما متاسفانه نه آنطور که قاعدتا انتظار میرفت.
علت چیست ؟ در داخل کشور سرکوب و فقدان سازمان یافتگی البته یک دلیل مهم است، اما دلیل کافی نیست. آزادیخواهان ایران علیرغم همه فشارها و علیرغم محدودیت امکانات، علیه سرکوب فعالین حقوق بشر یا فعالین حقوق زنان یا مبارزان سندیکایی یا سرکو ب شهروندان بی گناه اعتراض میکنند، مینویسند، امضا جمع میکنند و غیره. بعلاوه در خارج کشور سرکوب را نمیتوان بهانه قرار داد.
آیا علت این برخورد آن است که محکومین، به ظن قوی بی گناه نیستند. [ظن قوی از این نظر که آنها تا لحظه ای که اعدام شدند از نظر قانونی – قوانین رژیم – متهم بودند نه مجرم و به شهادت یک مقام رژیم برای آنها کیفرخواست هم صادر نشده بود].
آیا این ملاحظه در کار بود که ممکن است مردم از اعدام “زور بگیر و متجاوز به ناموس” دفاع کنند؟ آیا این ملاحظه در کار بود که مبادا در ذهن مردم مبارز سیاسی، همردیف دزد و متجاوز تلقی شود، یا رژیم بتواند چنین القاء کند؟
اگر چنین شبهه ای در کار باشد، مبارزه با آن و رفع آن مهم ترین وظیفه در مبارزه با استبداد بی امانی است که بر ایران حاکم است، زیرا با چنین شبهه ای به راحتی میتوان به استبداد و ظلم دیگری به جای استبداد و ظلم کنونی تن در داد.
از دمکراسی و حقوق شهروندی بیش از همه باید در جایی دفاع کرد که در ذهنیت مردم از همه آسیب پذیر تر است. و کجا آسیب پذیرتر از وقتی که پای یک جانی، یا متجاوز یا بزهکار در میان باشد؟ جایی که مردم به خاطر همدردی با قربانی یا قربانیان بی گناه «دلشان کباب» شده و حاضرند ,خودشان خرخره مجرم را بجوند,؟ مگر نه اینکه قوانین قرون وسطایی رژیم بر همین میل بدوی انتقام و نفی مطلق حقوق شهروندی استوار است؟
در معدود اعلامیه ها و مطالبی که حول این اقدام جنایتکارانه رژیم نوشته شد، از اشاره به حقوق مجرمین به سرعت گذرشده و به جنایت مزبور از این زاویه برخورد شد که این اقدام به قصد تدارک سرکوب گسترده شهروندان و فعالین سیاسی صورت گرفته، که البته عین حقیقت است. اما تاکید بر این حقیقت به بهای نادیده گرفتن، یا کم بها دادن به حقوق مدنی متهم و مجرم، هرقدر جرمی که انجام داده بزرگ باشد، مبارزه برای دمکراسی و عدالت را از نفس می اندازد. در حالیکه مسلم است که یک هدف قطعی طرح “امنیت اجتماعی” رژیم، آماده کردن سازو برگ و تشکیلات سرکوب در برابر اعتراضات مردمی است و در حالیکه ممکن است رژیم در میان اعدام شدگان افراد سیاسی را جازده باشد و یا در آینده این کار را بکند، اما تردیدی نیست که تعدادی مجرم واقعی در میان اعدام شدگان بودند. این بهترین راه برای رژیم است تا جنایت خود را در مقابل مردم توجیه کند.
اما این بدترین راه است برای دفاع از دمکراسی که در دفاع از حقوق مدنی “خوب” ها حتی حاضر باشیم جان برکف بگیریم، اما در دفاع از حقوق مدنی “بدها” پایمان بلرزد. آنچه در رابطه با زندان گوانتانامو در آمریکا گذشت ، درس های خوبی برای دمکراسی در بر دارد. بخش اعظم زندانیان گوانتانامو، بی گناه یا با گناه، متهم به همکاری با القاعده بودند . اما گوانتانامو- حالا به مایه شرم اکثریت شهروندان آمریکا و به کابوس هردو حزب جمهویخواه و دمکرات تبدیل شد و به عنوان یکی از دو دلیل قانونی درخواست جنبش استیضاح بوش(رئیس جمهور وقت) و معاونش دیک چینی، مطرح شد. مردم آمریکا را نمیتوان به هواداری ازالقاعده متهم کرد. این همان القاعده است که مسوول کشتار چند هزار نفر از مردم بی گناه در 11 سپتامبر 2001 است و زخمی عمیق در دل آمریکایی ها بر جای نهاد. اما لغو اصل برائت برای متهمین به همکاری با القاعده، الغاء تمام قوانین مدنی آمریکا در مورد آنها و اعمال شکنجه در گوانتانامو و ابوغریب اکثریت آمریکایی ها را شرمنده کرده است. درست است که اغلب آنها به اکتیویسم متوسل نمی شوند و به خیابان نمی ریزند، این دلایل خود را دارد، ولی این مساله آنها راجریحه دار کرده است. جنبش استیضاح توانست بیش از یک میلیون امضا زیر درخواست خود داشت. در روز 23 ژوئیه وقتی مبارز سرشناس ضد جنگ آمریکا، سیندی شیهان و همراهانش در پایان سفر اعتراضی دو هفته ای شان دردفتر رئیس کمیسیون حقوقی کنگره و به قصد فشار بر او برای تدارک استیضاح بوش تحصن کردند، تلفن ها از شدت فشار مراجعه قطع شد، زیرا در هر30 ثانیه یک نفر برای فشار به کنگره و اقدام به استیضاح تلفن میزد و این جدا از انبوه ای – میل هایی بود که با این هدف به سوی کنگره سرازیر شده بود.
روشن است که مهم ترین دغدغه فعالان حقوق مدنی آمریکا این نبود که ممکن بود فردایش بوش خانم شیهان را نیز به گوانتانامو بیندازد. گرچه اگراین میسر بود، چنین هم میکرد، ولی مجبور شدند خانم شیهان را مثل ملکه سبا با صندلی از این یا آن تحصن به بازداشتگاه ببرند و بعد از 8- 7 ساعت آزاد کنند. اما پایه اعتراض فعالین حقوق مدنی آمریکا، نه عدم حساسیت به بزهکاری و جنایت یا ترس از زندانی شدن خودشان، بلکه دفاع از دموکراسی خویش و احترام به حقوق شهروندی ونفرت از اعمال پلید و غیرانسانی حتی در مقابل بزهکاران است. خانم شیهان در مورد شکنجه در گوانتانامو و ابوغریب و علت طرح آن در درخواست استیضاح بوش – چنی نوشت:, شکنجه یک جنایت جنگی است… گفتن اینکه شکنجه ,غلط , است مثل این است که بگوئیم آسمان آبی است. شکنجه در ماهیت خود غلط است، شکنجه شر مطلق است. شکنجه تبه کاری است. شکنجه روان پریشی و جنون است. شکنجه پلیداست، پلید، پلید!.. شکنجه نه فقط شکنجه شده، بلکه شکنجه گر را از هویت انسانی تهی میکند. قلب من عمیقا به درد می آید وقتی که فکر میکنم سربازان جوان ما به چنین عمل بیدادگرانه ای علیه انسان های دیگر..دست میزنند,.
همانطور که اعدام، شکنجه، سرکوب و هرنوع جنایت سیاسی و غیر سیاسی علیه هرکس با هر عقیده و هر سطح جرمی را باید به خاطر نفس پلید آن محکوم کرد، مبارزه با سرکوب، اعدام، شکنجه و هرنوع جنایت دیگری وقتی آغاز میشود که از انتقام فاصله بگیرد. زیرا انتقام تایید و توجیه جنایت، مشروط به شرایط جدیدی است و به همین جهت به تکرار، وفور و در نهایت به تقویت سرکوبگران و جنایتکاران می انجامد. فرزند شیهان، کیسی، در عراق و در جنگ با شورشیان کشته شده است. او در مورد مرگ فرزند خود نوشت:, آن تبهکاری که در ابوغریب صورت گرفت، یکی از دلایل شورشی بود که در صدر سیتی آغاز شد و فرزند مرا کشت, و او بخشی از سفر دو هفته ای که آنرا , سفر در خدمت بشریت و پاسخگویی , نام نهاد، به کمک به کودکان و آوارگان عراقی اختصاص داد.
از دمکراسی و عدالت باید بطور جهانشمول دفاع کرد، نه با قید و شرط و برای آدم های ,خوب، زیرا هربهانه ای برای این نوع شرط گذاری به استفاده ابزاری از دمکراسی منجر میشود وبه زودی خود را در آنجا می بینیم که از دمکراسی و حق فقط برای کسانی دفاع کنیم که خودمان به آنها ,حق, میدهیم.
احتمالا برخی ازاعدام شدگان فله ای به جنایت دست زده بودند. اما رژیم جنایت آنها را به ابزاری برای یک اقدام جنایی خودتبدیل کرد. در سیمای رژیم برنامه ای ترتیب دادند و زنی از قربانیان جنایت را آوردند تا مردم با شنیدن رنج و درد او، در مورد حقانیت اعدام های فله ای ,توجیه, شوند. حتی در همین برنامه که هنوز ممکن است در سایت واحد مرکزی خبر قابل دسترسی باشد، صحنه تبهکارانه ای وجود دارد که یاد آورصحنه ی شرم آور اعدام صدام حسین و حتی بدتر از آن است و سبعیت حکام اسلامی ایران را به خوبی به نمایش میگذارد. یکی از ماموران رژیم بلند گو را در مقابل یک محکوم به اعدام گرفته است و با اصرار و مکرر چیزی شبیه این از او می پرسد: حالا فکر میکنی وقتی تورا اعدام کنیم، کفاره گناهت را پس داده ای!!
اعدام های فله ای مثل شکنجه در ابوغریب , شر مطلق است. تبه کاری است. پلیداست، پلید، پلید!.., و طرفه آنکه در آنجا و اینجا کسانی که شکنجه میکردند، خود دوربین را روی صحنه جنایت گرفتند!
درست مثل ابوغریب، خوب شد که سند به دست دادند. فریاد نفرت و انزجار از این اعمال پلید باید چنان بلند باشد که ,آقا, و شحنه هایش بفهمند تلاش برای تحقق سکوت گورستانی بیهوده است و حتی گورستان های ایران از اینکه اجساد آنها را بعد از مرگ هم بپذیرند، ننگ دارند.
از ارشیو با اندکی به روز رسانی
چند کامنت قدیمی:
Rosa: عالی بود، بخش آخرِ آن، پای من لرزیده بود، درست میگویید
ضد-سرمایه: دولتها و شرکتهای بزرگ با گانگسترها از لحاظ تاریخی درآمیخته اند و تفاوت واقعی میان آنها وجود ندارد. دولت ایران هم احتمالا دوره های تکمیلی این یگانه شدن را طی می کند و به علت ذات سرمایه داری اش در مقابل آن نمی تواند مقاومت کند. باید میان واقعگرائی و خیالپردازی های رومانتیک لیبرالی از نوع آقای گنجی، یکی را انتخاب کنیم. واقعگرائی حکم می کند که الترناتیو در مقابل دولتهای سرمایه داری در واقع انحلال دولتهای مرکزی و تجدید سازمان جامعه بر اساس اصل عدم تمرکز باشد نه ایجاد دولتهای مرکزی دموکراتیک.
ناشناس: استاد ضد سرمایه. کامنت شما با این مقاله تداعی رابطه … با شقیقه است !
شاید این شگرد خود در نهایت نوعی تبلیغ سرمایه داریست تا خصلت سرمایه داری, ارتجاع, دیکتاتوری حاکم در ایران را تا حد تنبان فاطی …مال کید. چرا نمیگوئید اهداف شما چیست و از چه قماش حکومتی در ایران حمایت میکنید؟ضد-سرمایه: به ناشناس: شما با دقت معانی و مفاهیم موجود در جملات و مقالات را درک نمی کنید و مثل حزب الله های رژیم عمل می کنید. بدتر اینکه شجاعت هم ندارید که بیائید سئوال کنید شاید چیزی یاد بگیرید.
نیروهای مترقی خواستار استقلال، آزادی سیاسی-اجتماعی و عدالت اجتماعی ماهیتاً مجبورند علیه اعدام زندانیان سیاسی غیروابسته و حداقل بزهکاران خرد و میانه فعالیت کنند و مواظب باشن بدام تنزهطلبی در خدمت امپریالیزم نیافتند!
چون شرور امپریال-صهیونیستی حاکم بر دهکده جهانی کنونی هم طبق معمول سعی میکنه با درهم ریختن مرزها، صهیوفاشیستهای طویله پهلوی پرستان عاریایی جاسوس و مزدور جنایتکار آدم آتیشزن سیا و موساد و امثال گردانندگان کودتای ۲۸مرداد و کودتای علیه آلنده و نظایر اینها رو هم وارد فهرست بالا بکنه و واسه موفقی این نوع جنایات خودش، حتی فاند/بودجههای کلان هم میده تا نیروهای مترقی رو در دام چپروی بیاندازه و علیه منافع و آینده فرودستان ازشون سؤاستفاده بکنه!
در مقابل جریانات مترقی باید مرزهای مبارزه مستقل با جریانات وابسته، حقوقبگیر و مزدور صهیوفاشیزم رو رعایت کنن چون با راهکار هدف وسیله رو توجیه میکنه و چپرویهای بظاهر ترقیخواهانه، جبراً در تله شرور امپریال-صهیونیستی افتاده تا جائیکه در مواردی تظاهرات ضداعدامهای رژیم رو در مقبل سفارتهای جانیان اسرائیل-آمریکا برگزار میکنن و عملاً چاقوی مزدورای شرور امپریا-صهیونیستی رو علیه آینده فرودستان تیز میکنه و گور خودشون رو بدست خودشون میکنن!