از چپِ رهاییبخش تا چپِ توجیهگر قدرت.
مرتضی مهرگان
چپ، در معنای تاریخی خود، همواره در کنار کارگران، فرودستان و سایر گروههای تحت ستم جامعه ایستاده است. رسالت آن، مبارزه با استثمار، نابرابری و سلطهٔ سرمایه بوده و مشروعیتش را از دفاع بیقید و شرط از محرومان گرفته است. با این حال، بخشی از جریانهای چپ ایران، بهویژه پس از سرکوب خونین دههٔ شصت و فروپاشی بخش بزرگی از سازمانیافتگی چپ در داخل کشور، بهتدریج از این سنت فاصله گرفتند.
این بخش از نیروها، بهجای تداوم مبارزه علیه ساختار سرمایهداریِ مذهبیِ حاکم، آیندهٔ سیاسی خود را در نزدیکی به حکومت جستوجو کردند. استدلال اصلی آنان وجود «دشمن مشترک»، یعنی امپریالیسم جهانی، بود. در این روایت، مبارزه با امپریالیسم به چنان اولویتی تبدیل شد که نقد مناسبات طبقاتی، سرکوب سیاسی و استثمار داخلی به حاشیه رانده شد. در این میان، مفهومی ایدئولوژیک مانند «استکبار» که در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی عمدتاً ناظر بر تقابل سیاسی با غرب است، با مفهوم «امپریالیسم» که در ادبیات اقتصاد سیاسی به سازوکارهای سلطه و انباشت سرمایه در مقیاس جهانی اشاره دارد، درهم آمیخته شد. این همسانسازی عملاً بسیاری از تحلیلهای طبقاتی را به چارچوب سیاست خارجی حکومت فروکاست و مبارزه برای رهایی کارگران و فرودستان را قربانی ملاحظات ژئوپلیتیک کرد.
نتیجه آن شد که بخشی از چپ از محتوای اجتماعی و طبقاتی خود تهی گردید. مفاهیمی که زمانی ابزار نقد قدرت بودند، بهتدریج به ابزار توجیه قدرت تبدیل شدند. آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی، که دو رکن اساسی هر پروژهٔ رهاییبخش محسوب میشوند، در پای مصلحتهای حکومتی و ضرورتهای اعلامشدهٔ «مبارزه با امپریالیسم» قربانی شدند.
این تناقض در بزنگاههای حساس، بهویژه در مسئلهٔ جنگ، تحریم و توافق ایران و امریکا، آشکارتر میشود. هرگاه خطر جنگ بالا میگیرد، بخشی از این جریانها بهجای دفاع از صلح و جان مردم، در عمل به دفاع از حکومت میرسند؛ گویی مخالفت با جنگ الزاماً به معنای حمایت از ساختار موجود است. حال آنکه جنگ، نخستین قربانیاش مردماند: کارگران، زنان، فرودستان، ساکنان مناطق مرزی و همهٔ کسانی که نه در تصمیمگیریهای کلان سهمی دارند و نه از پیامدهای آن سودی میبرند. از سوی دیگر، هر توافقی میان ایران و امریکا نیز اگر صرفاً در سطح حفظ یا بازتولید قدرت سیاسی دیده شود و نه در جهت کاهش فشار بر جامعه، رفع تحریمها، گشایش سیاسی و بهبود زندگی مردم، نمیتواند بهعنوان دستاوردی رهاییبخش معرفی شود. چپِ واقعی نه باید در صف جنگطلبان بایستد و نه در مقام توجیهگر توافقهای پشتپردهای که هزینهٔ آن را مردم میپردازند و منفعتش نصیب ساختار قدرت میشود.
تناقض اصلی این جریان در آن است که همچنان خود را ضدسلطه و ضدسرمایهداری معرفی میکند، اما حساسیتش نسبت به سلطه و نابرابری عمدتاً در سطح جهانی بروز مییابد. از اشغالگری، تحریم، جنگ و سیاستهای قدرتهای بزرگ سخن میگوید، اما در برابر سرکوب کارگران، زندانی شدن فعالان صنفی، محدودیتهای سیاسی، خصوصیسازیهای رانتی و انباشت ثروت در دست الیگارشی اقتصادی داخلی، یا سکوت اختیار میکند یا آنها را در اولویت دوم قرار میدهد. گویی استثمار تنها زمانی محکوم است که از سوی قدرتهای خارجی اعمال شود، اما اگر در داخل کشور یا از سوی نیروهای همسو با این گفتمان صورت گیرد، اهمیت خود را از دست میدهد.
این فرایند تنها به سکوت سیاسی محدود نماند. بخشی از همین نیروها که زمانی مدعی مبارزه با سرمایهداری بودند، بهتدریج در ساختارهای رسمی، نهادهای وابسته یا شبکههای اقتصادی و اداری ادغام شدند و در عمل به بخشی از لایههای بوروکراتیک و برخوردار قدرت تبدیل گشتند. از اینرو، دفاع آنان از «راه رشد غیرسرمایهداری» بیش از آنکه به معنای نقد مناسبات سرمایهداری موجود باشد، به دفاع از ساختاری انجامید که خود به بازتولید نابرابری، انباشت ثروت و استمرار سلطهٔ طبقاتی یاری میرساند.
مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که رهبر جمهوری اسلامی در سالهای گذشته از ضرورت وجود یک «بال چپ» در فضای سیاسی کشور سخن گفته و نبود چنین جریانی را یک خلأ دانسته است. صرفنظر از برداشتهای مختلف از این سخنان، این دیدگاه نشان میدهد که حاکمیت نیز به اهمیت وجود جریانی با ادبیات عدالتخواهانه اما سازگار با چارچوب نظام واقف بوده است. از همینرو، بخشی از جریانهایی که خود را در چارچوب «چپ محور مقاومت» تعریف میکنند، کوشیدند از سایهٔ اصلاحطلبی خارج شوند و خود را بهعنوان چهرهای متفاوت از چپ معرفی کنند.
این نیروها در برخی دانشگاهها به فعالیت علنی، انتشار نشریات و حضور در تشکلهای صنفی پرداختند و کوشیدند خود را نمایندهٔ چپ ایران معرفی کنند. اما پایگاه اجتماعی مورد ادعای آنان، یعنی طبقهٔ کارگر و فرودستان، هرگز بهصورت گسترده از این پروژه استقبال نکرد. زیرا کارگران و زحمتکشان بیش از هر چیز با واقعیت زندگی روزمرهٔ خود مواجهاند: تورم، بیکاری، دستمزدهای ناکافی، سرکوب تشکلهای مستقل، فساد ساختاری و نبود آزادیهای سیاسی.
پیامد سیاستهای منطقهای حکومت، تشدید تحریمها، بحرانهای اقتصادی و در مقاطعی جنگ و تنشهای پرهزینه، این شکاف را عمیقتر کرد. هنگامی که فشارهای اقتصادی و سرکوب داخلی مستقیماً بر دوش مردم قرار گرفت، سکوت یا توجیهگری این جریانها بیش از پیش در معرض قضاوت افکار عمومی قرار گرفت. در چنین شرایطی، طبیعی بود که نتوانند اعتماد همان طبقهای را جلب کنند که مدعی نمایندگی آن بودند.
در واقع، آنچه امروز با بحران مواجه است، صرفاً یک جریان سیاسی خاص نیست؛ بلکه اعتبار زبان چپ در جامعه نیز آسیب دیده است. هنگامی که چپ بهجای ایستادن در کنار فرودستان، در کنار قدرت قرار میگیرد؛ هنگامی که بهجای نقد سلطه، به توجیه سلطه میپردازد؛ و هنگامی که آزادی و عدالت را به پای مصلحتهای حکومتی قربانی میکند، نتیجه چیزی جز بیاعتمادی عمومی نخواهد بود.
اگر چپ بخواهد بار دیگر به نیرویی اجتماعی و رهاییبخش تبدیل شود، ناگزیر است استقلال خود را از همهٔ بلوکهای قدرت حفظ کند؛ چه قدرتهای جهانی و چه قدرتهای داخلی. دفاع همزمان از صلح و مخالفت با جنگ، از آزادیهای سیاسی، حقوق و تشکلیابی مستقل کارگران، برابری اجتماعی، عدالت اقتصادی و مخالفت با هر شکل از سلطه و استثمار، باید معیار سنجش هر نیرویی باشد که خود را چپ مینامد. هیچ پروژهٔ رهاییبخشی نمیتواند با چشم بستن بر استثمار و سرکوب موجود و صرفاً با ارجاع به دشمنی دوردست، مدعی دفاع از کارگران و ستمدیدگان باشد. چپ اگر میخواهد دوباره معنا پیدا کند، باید از منطق جنگ، از منطق معاملهٔ قدرت و از منطق «محور مقاومت» بهمثابه پوششی برای حذف سیاست مستقل مردمی فاصله بگیرد و بیواسطه در کنار جامعهای بایستد که هم از جنگ میهراسد و هم از صلحی که تنها نام صلح را دارد.
مرتضی مهرگان (برف نو)
کلمه چپ در مقاله باید با کلمه کمونیست تعویض شود.
کمونیست ضد امپریالیسم و ضد سرمایه داری و ضد رژیم در ایران و در خارج از ایران همیشه وجود داشته است.
کمونیستها در پی برقراری عدالت اجتماعی نیستند، بیان قضیه به این صورت درست نیست و شبیه بیان بورژواهای تاریخ در شورش شان علیه فئودالهاست. کمونیست در پی از بین بردن روابط تولیدی استثمارگرانه سرمایه داری است. بعلت ضعفهای مفهومی و نادیده گرفتن وقایع تاریخی، مقاله مفید نیست.