از غار تا رهایی؛ دو روایت از عشق در تقابلِ فاشیسم و مارکسیسم.
ا.پوری
از غار تا رهایی؛ دو روایت از عشق در تقابلِ فاشیسم و مارکسیسم
در هلندِ امروز، چری بوده، رهبرِ راستافراطیِ ”فروم دموکراسی”، با کتابِ پرفروشِ”عشق مشروط”، تصویری از رابطهٔ زن و مرد ترسیم میکند که یادآورِ کهنالگویِ غارنشینی است. او با صراحت مینویسد: ”پرواضح است که زنان دلشان میخواهد با مردانی خشن و بیقیدوبند به رختخواب بروند؛ با مردان غارنشین، ستارههای راک، یا رئیس غارتگرِ یک قبیلهٔ همسایه. اخلاقیات در اینجا هیچ اهمیتی ندارد؛ در اینجا این ژنها هستند که سخن میگویند. “ بوده دفاعِ آشکاری از جولیان بلانک، مربیِ محکومِ به ترویج خشونتِ جنسی، میکند و میگوید: ”اگر زنی گفت نه، باور نکن و از تلاش ناامید نشو. “ او تجاوز را نه جرم، که مسیری برای”ارگاسمِ واژینالِ طبیعیِ زن” میداند و ادعا میکند ” در دنیای برابریخواهی و حقوق بشر، ارگاسم واژینال یک استثنا است، اما در دنیای جرم و جنایت، یک امر بدیهی و همیشگی است”! جملهای که جز توجیهِ وحشیگری، هیچ پیامِ دیگری ندارد.
در سویِ دیگرِ این میدان، کارل مارکس در دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی (۱۸۴۴) رابطهٔ مرد و زن را معیارِ سنجشِ تمدن میداند. او مینویسد: ”انحطاط بیپایانی که در آن انسان فقط برای وجود خود زندگی میکند، از طریق رابطه با زن بهعنوان طعمه و خدمتکارِ ولع همگانی، آشکار میشود. … رابطهٔ بلافصل، طبیعی و لازم انسان با انسان، رابطهٔ مرد با زن است. در این رابطه، ذات انسانی تا چه حد انسانی شده، بهطور محسوسی تبیین میشود. “ مارکس زن را بهعنوان ”نیازِ انسانیِ دیگری” مینگرد؛ کسی که عشق به او، رستگاریِ انسان از تنهاییِ مطلق است. او در نقدِ روابطِ کالایی میگوید: ”عشق فقط با عشق، اعتماد با اعتماد قابل تعویض است. اگر عشق بورزی بیآنکه عشقی برانگیزی، عشقات عقیم و نگونبخت است. “ و در نامهای به همسرش، این نگاه را به اوج میرساند: ”اما عشق به معشوق و بهطور مشخص عشق به تو، باعث میشود که یک انسان مجدداً حس کند که انسان است.”
تفاوتِ بنیادین در اینجا شکل میگیرد: نگاهِ فاشیستیِ بوده، زن را ابژهای برای تأییدِ مردانگی و”نه”ی او را بهانهای برای تجاوز میداند. اما نگاهِ مارکسیستی،”نه” را مرزِ انسانیت میشمارد و عشق را غایتِ خودِ خود.
این دو نگاه، تنها به اتاقِ خواب محدود نمیشوند؛ بلکه به خیابانها و میدانهای سیاسی نیز سرایت میکنند. در هلند، هوادارانِ ویلدرس و بوده، به فعالانی چون ”آنا فلور دکر” که در ۲۲ سالگی به خاطر نقدِ راستافراطی به زندگیِ مخفی پناه برد، فحشهایی میدادند که صریحاً میگفت: ”شما باید مورد تجاوز واقع شوید! شما به آلت تناسلیِ پناهجویان نیازمندید!” اما رسانهٔ جریاناصلی، به جای محکومیتِ این تهدیدها، خودِ دکر را به خاطر توییتِ طعنهآمیزِ پرتابِ کیک به برنامهٔ پاو کشاند و او را به عنوان”مروّجِ خشونت” بازجویی کرد. در همان حال، ستوننویسی به نام تئودور هولمان در روزنامهٔ پارول نوشت: ”پرواضح است که این گونه دختران با ایدئولوژیشان سکس میکنند… شانس اینکه چری بوده با او به رختخواب برود بسیار بالاست!” و دکر در پاسخ نوشت: ”من نمیخواهم هولمان از طریق نوشتار مرا دستمالی کند… به نظر میرسد برخوردِ سکسیستی در رسانههای هلند آنقدر نهادینه شده که کسی متوجهِ غیرعادی نمیشود. “ این استانداردِ دوگانه، نشان میدهد که چگونه فاشیسمِ کلامی، در پوششِ”طنز” ومناظرهٔ آزاد”، به هنجار تبدیل میشود.
در ایران نیز همین الگو تکرار میشود. زنانِ سلطنتطلبِ افراطی در خیابانهای اروپا و آمریکا، با رکیکترین الفاظ، به مادرانِ چپها و جمهوریخواهان توهین میکنند؛ غافل از اینکه این زبان، پیش از هر چیز، جنسیتِ خودِ آنها را تحقیر میکند. محمدرضا پهلوی نیز در مصاحبههای تاریخیاش با اوریانا فالاچی و باربارا والترز، تواناییِ عقلیِ زنان را انکار میکرد و آنها را به ابژههایی زیبا و خانهدار تقلیل میداد. امروز، زنانِ سلطنتطلب، وارثِ همان زنستیزیِ درونیشده هستند؛ آنها برای اثباتِ وفاداری به ”پدرِ غایبِ قدرتمند”، دست به جنایتِ کلامی علیه جنسیتِ خود میزنند.
روانشناسیِ این همراهی را میتوان در سه مفهوم جست: زنستیزیِ نهادینهشده (که تحقیرِ جنسی را طبیعی میپندارد)، همذاتپنداری با متجاوز (که برای فرار از قربانیشدن، خود را با جلاد یکی میکند)، و پدیدهٔ ”زنِ استثنایی” (که خیانت به جنسیت را پاداشی برای احترامِ مردانِ قدرتمند میبیند). اما فاشیسم هیچ زنی را نجات نمیدهد؛ زنِ همراه نیز تا زمانی ابزار است که صدایش علیه زنانِ دیگر بلند باشد.
مارکس در نقدِ کمونیسمِ مبتذل، هشدار میدهد که حتی در پوششِ رهایی، نباید زنان را به”ملکِ اشتراکی” تبدیل کرد: ” برای مقابله با ازدواج (که مسلماً شکلی انحصاری از مالکیت خصوصی است)، بیان خود را به گونهای حیوانی در اشتراک زنان مییابد، که در آن زن بدل به ملک جمعی و اشتراکی میشود… این کمونیسم، شخصیت انسان را در همه جوانبش نفی میکند، فقط بیانگر منطقی مالکیت خصوصی نافی شخصیت است.”
“ این نقد، امروز نیز کاربرد دارد: چه زنان را مالکیتِ خصوصیِ یک مرد بدانی و چه مالکیتِ عمومیِ همه، باز در چارچوبِ”تصرف” اسیری.
راهِ رهایی، در نگاهِ مارکس، بازگشتِ انسان به خودش بهعنوان موجودی اجتماعی است: ”کمونیسم راه حلِ حقیقیِ تناقصِ میانِ وجود و ذات، میان فرد و نوع است.” رابطهٔ فاشیستیِ بوده، هرگز به”نوعِ انسانی” نمیرسد؛ در غارِ”ژنها” باقی میماند. اما رابطهٔ انسانیِ مارکس، آگاهانه ”خودِ طبیعی” را به”خودِ انسانی” ارتقا میدهد. تفاوتِ مقالهٔ بوده با نامهٔ مارکس، تفاوتِ میانِ”گرفتنِ گردن” و”بوسیدنِ درد” است؛ اولی، تولدِ فاشیسم؛ دومی، نویدِ رهایی. انتخاب با ماست.
با احترام،
ا.پوری(هلند) 23/07/2026
امپریالیستهای غربی در رقابت با امپریالیستهای شرقی در حال از دست دادن سلطه شان هستند. بازتولید افکار ارتجاعی در غرب محصول این روند است. امپریالیستهای شرقی فی الحال با افکاری محافظه کارانه بوجود آمدند و در حال رشد هستند. این روند در غرب یک جور حرکت بجانب توازن است که فکر میکنند رقابتی بودن خود را با آن حفظ میکنند. فرهنگ ارتجاعی غرب دیگر نمیتواند تظاهر به آزادی خواهی کند و باید زنان و کارگران سربزیر تر بسازد. حتی قبل از از بین رفتن بلوک شرق، در دوران بعد از شکست خوردن امریکا در جنگ ویتنام، و مخصوصا بعد از سقوط شاه، مرتجعین حاکم غرب شروع کردند به ضد حمله و محافظه کار کردن جامعه که با نصب تاچر و ریگان آغاز شد – روند تسریع نئولیبرالیسم. آنها شروع کردند به ترویج ناسیونالیسم و امنیتی کردن سیاست بطوریکه کاندیداهای سیاسی باید اول وفاداری خود را به امنیت ملی اعلام کنند – که هست مالکیت سرمایه داران بزرگ. این روند ادامه یافت تا آوردن ترامپ که اوج این روند است. این روند نه دلیل بر قدرت امپریالیستهای غربی بلکه بیان نگرانی آنها از از دست دادن سلطه شان بر جهان است. تقویت اسلامیون علیه خداناباوری مارکسیستی و کمونیستی کمکی به آنها نکرده زیرا نمیتوان همه زنان و کارگران جامعه را برای مدتی طولانی فریب داد. آبروی غرب در حال رفتن است و تنها راه امپریالیستهای غربی نه بازگشت به تظاهر کردن به لیبرالیسم، بلکه محافظه کار تر کردن جامعه شان است. باید توجه داشت که بازگشت به لیبرالیسم قدرت آنها را کم میکند و جامعه را در جهارچوب نظم ارتجاعی موجود در مقابل امپریالیستهای شرقی تضعیف می نماید.
مشکل بزرگ امروز این است که روند توازن کافی نیست و مرتجعین در مقابل مقاومت قربانیان مجبورند به همدیگر بپرند. برای همین ممکن است این روند به جنگ جهانی تبدیل شود. نمیتوان انتظار داشت که سلطه طلبان و استثمارگران دست از گرایشات خود بردارد. حتی برای این اخری به انقلاب علیه ارتجاع نیاز داریم. روند انقلاب نقد ارتجاع در محل کار و زندگی و متشکل شدن در چهارچوب شورائی و کلکتیو است نه در ادغام با سیاست موجود در جامعه.
ارتجاع هست: هیرارشی، مردسالاری، بردگی مزدی، امپریالیسم، تعصبات، تبهکاری، خرافات و افکار ضد علمی و نیمه علمی.
آنارشیست