سوسیالیسم با حکم ِ حکومتی!
خدامراد فولادی

Print Friendly

 

پیش درآمد ١:

این، پاسخی است به کسی که در یک کامنت به من اعتراض نمود چرا تمام ِ تلاش ام را صرف ِ دشمنی با لنین و لنینیسم می کنم و کاری به رژیم ِ حاکم بر ایران ندارم. این اعتراض از سوی کسی – یا کسانی – صورت می گیرد که خود دیدگاه و نظرات ِ مشترک ِ بسیاری در عرصه های فکری، سیاسی و عملی با این حکومت و حکومتیان دارد که مهم ترین شان از این قرار است: هم او و هم حاکمیت، ضد امپریالیسم یعنی ضد ِ سرمایه داری پیشرفته و طرفدار ِ راه ِ رشد ِ غیرسرمایه داری ِ متکی بر نیروی روستاییان و حاشیه نشینان ِ شهرها و مناسبات ِ خدایگان – بندگی اند. هم او هم سران ِ این حاکمیت ضد ِ دموکراسی اند و دموکراسیخواهان را نوکر ِ امپریالیسم می نامند. هم او و هم حاکمیت از موضع ماقبل ِ سرمایه داری با لیبرالیسم ِ بورژوایی که به لحاظ ِ تاریخی یک گام از جایگاه ِ پدرشاهی – مردسالارِ آنان جلوتر است مخالف و آنرا جاده صاف کن ِ امپریالیسم یا به عبارت ِ دقیق تر جاده صاف کن ِ سرمایه داری ِ صنعتی پیشرفته که یک گام مانده به سوسیالیسم است، می دانند و با آن ضدیت می ورزند. هم او و هم سران رژیم طرفدار ِ حکومت ِ خانوادگی – فرقه ای ِ نامنتخب با رهبری مادام العمر هستند – او اعتراض اش به من را درپای مقاله ای نوشت که در آن فیدل کاسترو رهبر ِ مستنبد و مادام العمر ِ کوبا مورد ِ تقدیر و ستایش قرار گرفته و من به این کرنش درمقابل یک مستبد اعتراض کردم -. هم در حاکمیت ِ بلشویکی که او خواهان ِ برپایی ِ آن است و هم در حاکمیتی که او خود را مخالف آن می داند هیچ زنی به رهبری تشکیلات ِ مترصد ِ قدرت، و در صورت ِ کسب ِ قدرت به رهبری دولت و حاکمیت نه انتخاب شده و نه هرگز به دلیل ِ ماهیت ِ مردسالار و پدرسالارشان انتخاب خواهد شد. این اشتراک نظرها در اصول و پایه ی اعتقادی و حاکمیتی میان ِ   او و حاکمیت درحالی است که من به گواهی تمام نوشته های ام در مقابل ِ این هر دو تفکر و عملکرد قرار دارم. به طوری که نقدهای ام بر یکی نقد ِ آن دیگری هم هست. یا به بیان دیگر نقد بالقوه نقد بالفعل و نقد بالفعل نقد بالقوه هم هست. البته فهم این دوسویه گی نظر و نقد، مستلزم ِ دانش ِ تئوریک است به مثابه شناخت ِ عام از کلیت و جزئیت ِ جامعه ی انسانی که لنینیسم فاقد ِ آن است.

افزون بر اینها، دفاع ِ تمام قد ِ این لنینیست و همفکران او از فیدل کاسترو – که منشا اعتراض آنها به من شد -، بیانگر ِ آن است که اگر خود به قدرت برسند، همانند کاسترو حکومتی فردی – خویشاوندی، مادام العمر، مردسالار، پدرسالار و ضد ِ آزادی یعنی تمامن نظیر آنچه او بیرون از قدرت علیه آن شعار می دهد، در ایران برپا خواهند نمود.

پیش درآمد ٢:

لنینیسم یا بلشویسم یک نا به هنگامیِ تاریخی است که برخلاف ِ ادعای اش که خود را مارکسیسم ِ عصر ِ امپریالیسم می نامد و تعریف می کند، نه کم ترین خویشاوندی با مارکسیسم دارد، نه در چارچوب ِ شکل بندی ِ اقتصادی، سیاسی و دورانی ِ هنجارمند ِ این عصر که برای توجیه ِ نا به هنگامی ِ خود آن را عصر ِ امپریالیسم می نامد می گنجد.

لنینیسم برخلاف ِ ادعای اش تافته ی جدابافته ی این عصر نیست بلکه وصله ی ناجور بر پیکر ِ تاریخ و جامعه ی انسانی است که نسبت و پیشینه ی آن به بوناپارتیسم می رسد که هم امروز هم در تمام ِ حاکمیت های نظامی – پادگانی ِ سرمایه داری های انحصاری رانتی ِ دولتی در شکل ها و عنوان های مختلف وجود و کارکرد دارد.

لنینیسم را به مثابه یک نا به هنگامی ِ فکری، فرهنگی و آموزشی می توان به کلاس ِ درسی نظیر کلاس های شبانه برای بزرگ سالان ِ تقویمی – شناسنامه ای و واپس ماندگان ِ تاریخی ِ عقب مانده از تحصیل و آموزش ِ به هنگام تشبیه نمود که اگرچه به لحاظ ِ صوری و ظاهری در این دوران حضور ِ فیزیکی دارند اما به لحاظ ِ هویت فکری – آموزشی هنوز در دوران ِ پدرشاهی با تمام ِ مختصات ِ آن قرار دارند.

لنینیسم کلاسی است مشتمل بر مجموعه افرادی با گرایش های سیاسی ِ ظاهرن واحد اما درواقع ناهمگون که تنها به دلیل ِ عقب ماندگی ِ جمعی شان از این دوران زیر یک سقف جمع شده و تشکیل ِ باندها و فرقه های مختلفی را داده اند که به همان دلیل، خواهان و مروج ِ بازگشت به عصر و مناسبات ِ پدرشاهی اند که با ذهن و پیشینه ی فکری، فرهنگی، آموزشی ِ آنان همخوانی دارد.

برای ما، این نا به هنگامی فکری، فرهنگی و آموزشی فعلیت و عملکرد ِ دوگانه دارد. یعنی هم در حاکمیت است و هم در اپوزیسیون ِ لنینیستی که می خواهد حاکمیتی از همین نوع با همین عملکردها را با شکل و عنوان ِ دیگر بازسازی کند. از این رو، تحلیل های تئوریک مارکسیست ها نیز ناگزیر باید هر دوی این نا به هنگامی را نقد و افشا کند و جامعه را متوجه تهدید ِ بالقوه ای که در پشت ِ تهدید ِ بالفعل قرار دارد نماید. این است یک راهبرد و دو راهکار خاصی که علاوه بر یک راهبرد دو راهکار ِ عام ِ جامعه ی انسانی، خودویژه ی جامعه ی ماست و این قلم همیشه مدافع و مروج آن بوده و خواهد بود.

٭٭٭

می گویند کانت فیلسوف ِ بزرگ ِ آلمانی شناخت و دگرگون سازی ِ چیزها و پدیده های طبیعت (ابژه) را موکول به تقدم بخشیدن به احکام ِ برساخته شده ی سوژه یا فاعل شناسایی کرد و این امر را به انقلاب ِ کپرنیک در شناخت و توضیح ِ حرکت ِ اجرام ِ آسمانی (فضایی) تشبیه نمود که به موجب ِ آن «انسان باید همان کاری را بکند که کپرنیک کرد. یعنی هنگامی که دید بر بنیاد ِ این فرض که جسم های آسمانی بر گرد ِ بیننده می گردند نمی توان پیشرفت کرد، جریان را وارونه نمود و کوشید تا این فرض را بیازماید که بیننده [سوژه، فاعل ِ شناسایی] در حرکت است و ستارگان ثابت اند و حرکتی ندارند.» (فلسفه ی کانت. دکتر عبدالحسین نقیب زاده. ص. ١۵۶). نقیب زاده در ادامه توضیح می دهد که: «بدین سان کانت بر آن می شود تا شناسنده (سوژه) را در مرکز بگذارد و آنچه را که او به عنوان ِ فاعل ِ شناسایی از خود در موضوع ِ شناسایی و عمل می نهد بررسی کند.» (همان کتاب. همان ص.).

کانت معتقد است که: «ما پیش از آنکه نظروری ِ عقلانی را از داعیه های بینش ِ فراسوی تجربه (ی عملی) بازداریم هرگز نمی توانیم هستی ِ خدا و آزادی اراده را که تنها در عمل اثبات شدنی اند ثابت کنیم. از این رو نخست باید دانش ِ نظری را بی اعتبار کرده تا جا برای عمل (آزادی اراده) و عقیده باز شود.» (همان کتاب. ص. ١۵٨).

بعد از کانت و با همان درک و برداشت ِ او، نیچه این وحدت ِ کارکردی ِ سوژه و ابژه ی متضمن ِ تقدم ِ سوژه بر ابژه به علاوه ی اراده ی معطوف به قدرت ِ اَبَرانسان ها یا اَبَرمردها را به طرز ِ خاص ِ خود و به شیوه ای که آن را «نظام من» می نامد چنین توضیح میدهد. «چنین نظامی می بایست چیزی باشد که نه سوژه است و نه ابژه، نه نیروست و نه ماده، نه روح است نه جان. اما آیا به من نخواهند گفت که چنین چیزی جز خیال پردازی نخواهد بود؟ اتفاقن من هم بر همین عقیده ام ولی می گویم بهتر که چنین باشد.» (نیچه. ج. پ. استرن. ترجمه ی عزت اله فولادوند. ص. ٣٧). تضمین کننده و تحقق بخشنده ی این نظام ِ سراسر خیال پرداز و بی اعتنا به ما به ازای واقعیت مادی، «اَبَرمرد» یا همان خدایگان است: «می پرسید چگونه تاکنون زندگی را تحمل کرده ام؟ می گویم با خلاقیت. می پرسید چه چیز مرا به تحمل ِ منظره ی زندگی وا میدارد؟ می گویم منظره ی اَبَرمرد که به زندگی به دیده ی مثبت می نگرد» (همان. ص. ٣۶). به گفته ی استرن «نیچه منادی پیام ِ تعهد است و تعهد را وحدت ِ اندیشه و اراده و وجود می داند» (ص. ۴٠). و: «نیچه کتاب ِ اراده ی معطوف به قدرت ِ خود را از آن جهت می ستاید که کتابی است صرفن برای اندیشیدن که هر چیز جز آن را نااصیل می داند و محکوم می کند. در چنین گفت زرتشت هم همین مضمون را به این شکل بیان می کند که: نمی خواهم فرضیه پردازی از اراده ی آفریننده ی معطوف به قدرت فراتر رود.» (همان. ص. ۴٢ – ۴١). به باور ِ نیچه: «تنها شخصیت های نیرومند قادر برتافتن ِ تاریخ اند، و تاریخ هنگامی به نهایت جذاب است که بازگوی سرگذشت ِ مردان ِ بزرگ باشد. مردانی که آرمان های بلند ِ قهرمانی دارند.». از دید ِ نیچه اراده  همان شناخت، و شناخت نیز اراده ی معطوف به قدرت است که راه نمای انسان برای تداوم ِ حیات است. یا به عبارتی، جهان چیزی جز اراده ی معطوف به قدرت ِ انسان های بزرگ یا شخصیت های فرهمند نیست، و آنچه ما انسان ها را برمی انگیزاند یا سوژه ی شناخت و عمل می سازد، اراده ی معطوف به حقیقت نیست، بلکه اراده ی معطوف به تصورپذیر نمودن ِ جهان – یا ابژه – برای خلق یا ایجاد ِ واقعیت ِ اراده شده است. (همان کتاب. صفحات ١٢۴ تا ١٢۶). «یگانه شکلی از حکومت که نیچه به آن علاقه دارد فرمانروایی ِ یک رهبر به تنهایی یا اقلیتی حکومتگر از طریق ِ اعمال ِ قدرت ِ مطلق است.» (همان کتاب. ص. ١٨٢). این گفتآوردهای نسبتن طولانی از کانت و نیچه را از آن جهت در پیشانی ِ این نوشتار آوردم که بعدتر نشان دهم نظرات ِ لنین و لنینیست ها چه اندازه به این نظرها نزدیکی و خویشاوندی دارند و درنتیجه چه اندازه با تئوری ها و آموزه های علمی – ماتریالیستی ِ مارکس و انگلس بیگانه اند.

لنین با الگوبرداری و پیروی از نظرات ِ کانت و نیچه بود که وقتی می دید جامعه ی روسیه آن شرایط ِ مادی و عینی برای برآورده ساختن ِ اراده ی معطوف به قدرت ِ او را که آنرا فریبکارانه انقلاب ِ سوسیالیستی می نامید ندارد، مساله را وارونه کرد و همچنان که کانت در مورد کپرنیک گفت و نیچه آن را به اراده ی معطوف به قدرت تعبیر نمود و نسبت داد، با پشتگرمی بلشویک ها کوشید این فرض را جامه ی عمل بپوشاند که سوژه یا فاعل ِ شناسایی و آگاهی یعنی حزب و اراده ی معطوف به قدرت آن را که در رهبر ِ فرهمند تجسم داشت، بر هستی ِ مادی و اجتماعی یعنی نیروهای مولده و طبقه ی کارگر تقدم داده تا این آگاهی فعلن موجود به جای آن شرایط ِ مادی ِ ناموجود عمل کرده و وضعیت را به دلخواه ِ خویش دگرگون سازد. به عبارت دیگر با جایگزین نمودن ِ سوژه ی حاضر به جای ابژه ی غایب، حزب را به جای طبقه ی کارگر، کودتای حزبی را به جای انقلاب ِ طبقاتی، و درنهایت سرمایه داری ِ انحصاری – رانتی ِ دولتی را به جای سوسیالیسم به جامعه قالب کند.

لنین همچون کانت و نیچه به وحدت ِ مادی – سیستمی ِ جهان در زمانمکان، یا به بیان ِ دیگر به درزمانی و درمکانی ِ پدیده های همبسته ی مادی اعتقاد نداشت و حتا این وحدت ِ مادی – سیستمی و در زمان – مکانی را انکار می کرد تا اراده ی فعال مایشاء خود را به جای آن بنشاند. از همین نظرگاه، تکامل در راستای خطی – زمانی را اکونومیسم و ماتریالیسم ِ خشک اندیش می نامید و آن را درک ِ ساده و دانش آموزی از تاریخ قلمداد می کرد. (در: کلاسیک ها و پلمیک ِ مرحله ی انقلاب. بوگادین. کرایسچیکوف. سوروزالف. ترجمه ی: م. گیورغیان. ص. ۵٢. نقل از: مجموعه آثار لنین. جلد ٨. ص. ٢٩٢).

از همین نظرگاه ِ ایده آلیستی متافیزیکی ِ کانتی – نیچه ای ِ اراده مندانه است که با محدود نمودن ِ اندیشه و عمل به حزب ِ پنهانکار ناگزیر بود اولن پیوندهای ارگانیک با جامعه را به تنها چند عضو ِ فعال ِ تشکیلاتی محدود سازد، و ثانین عمل و فعالیت ِ سیاسی را نیز درجایی متمرکز نماید که فاقد ِ ظرفیت ها و توانایی های مادی و تاریخی ِ لازم برای عملکرد ِ دگرگون ساز در گستره ی جهانی است. با چنین نگرشی، مارکسیسم برای لنین و راهبرد ِ عملی ِ او تنها یک ظاهرسازی برای انقلابی نمایی است و تا آنجا اعتبار دارد که به کار ِ عمل یا اراده ی راهگشا به قدرت ِ او و حزب اش کمک نماید، وگرنه جنبه ی تئوریک ِ فراگیر و عام نگر ِ آن به مثابه ِ درک ِ همبستگی ِ مادیت ِ نظام مند ِ جهان و جامعه ی انسانی کم ترین اعتبار و اهمیتی ندارد. از اینجاست که نفی و انکار ِ تمامی ِ آموزه های فلسفه و سوسیالیسم ِ علمی برمی خیزد و تمامی ِ برداشت های علمی از تاریخ و تکامل ِ اجتماعی تبدیل به برداشت ها و تعریف های ذهنی ِ اراده گرایانه و دلبخواهی می شود.

هم تعریف ِ لنین از انقلاب و هم جایگزینی که باید درنتیجه ی این انقلاب بر جامعه حاکم شود پشتوانه و درواقع توجیهی جز اراده ی راهگشا به قدرت ِ فردی – فرقه ای ِ ناشی از تقدم قائل شدن برای عامل ِ ذهنی و چشم بستن بر واقعیت ها و پیش شرط های مادی – تولیدی و مناسبات ِ اجتماعی نداشت.

انقلاب از دید ِ لنین و لنینیست ها عبارت است از: نتوانستن ِ بالایی ها و نخواستن ِ پایینی ها یا به گفته ی او: پایینی ها وضعیت ِ موجود را نخواهند و بالایی ها قادر به سرکوب و ادامه ی حاکمیت شان نباشند.

این درک و برداشت ِ نادرست از آن درک و برداشت نادرست تری ناشی می شود که انقلاب را نتیجه و برآیند تقابل ِ دو اراده می داند: اراده ی حکومت شوندگان که با آمدن حزب (بلشویک ها) به میدان ِ نبرد از سوی و به نمایندگی ِ آنان تقویت شده، و اراده ی حکومت کنندگان که درنتیجه ی این برتری ِ اراده ی مقابل تضعیف گردیده است.

لنین اگر مارکسیست بود و دیالکتیک ِ ماتریالیستی را در بحث ها و تحلیل های نظری و سیاسی اش دخالت می داد اولن خواست و اراده را در برامدن ِ انقلاب و پیروزی ِ آن دخالت نمی داد، ثانین می دانست و بر این آموزه ی دیالکتیکی تاکید می کرد که: تعیین کننده ی ناتوانی بالایی ها و توانایی پایینی ها در انقلاب ِ اجتماعی در نظام ِ سرمایه داری، تنها کمیت و کیفیت ِ نیروی مادی ِ دو سوی تضاد ِ پایین و بالای این دوران یعنی پرولتاریا و بورژوازی در همه ی جامعه های انسانی و از جمله روسیه است، و تا زمانی که این کمیت و کیفیت ِ مادی ِ دو جانبه به حداکثر ِ آنتاگونیسم فرا نرفته باشد که کفه ی نیرو را به سود ِ پرولتاریا سنگین کند، اولن هیچ انقلابی اتفاق نخواهد افتاد، ثانین هر اتفاقی با نام ِ انقلاب هم روی دهد محکوم به شکست و ناکامی خواهد بود.

افزون بر اینها، از دید ِ غیرماتریالیستی و غیر دیالکتیکی و ناهمخوان با دوران ِ لنین، آن نیروی تشخیص دهنده و تعیین کننده در بزنگاه ِ کودتا – و نه انقلاب – اکتبر ِ ١٩١٧ دهقانان در پوشش نظامیان بودند که باید به رهبری ِ لنین و حزب اش بالایی ها یعنی بورژوازی ِ درقدرت را به زیر کشد و قباله ی دولت و حکومت را به نام ِ پرولتاریا اما به کام ِ حزب و رهبر ِ فرهمند ِ آن نماید. اما، پرولتاریا خودش در کجای معادله ی کسب ِ قدرت و تصاحب مالکیت قرار داشت؟ در بیرون  از آن، و فقط حزب و لیدر ِ قَدَرقدرت آن بودند که به نمایندگی ِ خودخواسته و خودخوانده از سوی نیروهای مولده و طبقه ی نیرومندی که جز در ذهن ِ لنین و بلشویک ها وجود نداشت عمل کرده و به یاری ِ روستاییان ِ فریب خور – به تعریف ِ چندین باره ی لنین بعد از کسب قدرت – حاکمیت را به دست آورده، به نام ِ پرولتاریا ولی به کام ِ خود سند ِ مالکیت می زدند!: «دهقانان ِ روس آن نیروی تعیین کننده بودند که مبارزه میان ِ پرولتاریا – بورژوازی – تزاریسم بر سر جلب ِ آنان به سوی خود جریان داشت.» (کلاسیک ها و پلمیک مرحله ی انقلاب. ص. ١٢١). این نیروی تعیین کننده ی سمت و سوی انقلاب! همان روستاییانی بودند که لنین در آستانه ی اکتبر ١٩١٧ آنها را این چنین توصیف می کند: «افسوس! منشویک ها و اس. ارها با این استدلال ها می کوشند دهاتی ِ جاهل ِ بیسواد و زجرکشیده یعنی عوامی را که هر حرفی را به راحتی باور می کنند و در هیچ نکته ای تعمق نمی ورزند فریب دهند و قضیه را طور ِ دیگری جلوه گر سازند.». آری. هرچه برای منشویک ها و اس. ارها عیب بود – یعنی عوامفریبی و سوءاستفاده از نادانی ِ روستاییان – برای لنین و بلشویک ها نه تنها حُسن بلکه «نیروی تعیین کننده ِ انقلاب» به شمار می آمد! این که چرا لنینیست ها – از جمله لنینیست های ما – این «دهاتی های جاهل و بی سواد را که هر حرفی را به راحتی باور می کنند…» نیروی تعیین کننده ی انقلاب می دانند، در همان برداشت ِ نیچه ایستی ِ آنان از برتری ِ نخبه گان و ابرمردان بر «توده ی احمق» ناشی می شود: «نیچه معتقد است که تاریخ هنگامی به نهایت جذاب است که بازگوی ِ سرگذشت ِ مردان بزرگ باشد، مردانی که آرمان های بلندِ قهرمانی دارند. تنها شخصیت های نیرومند قادر به ساختن ِ تاریخ اند و شخصیت های ضعیف باید زیر بار ِ آن له شوند. نیچه همواره هوادار ِ شخصیت فرهمند در برابر ِ گله ی عوام است و عمل قهرمانی را به آنچه انسانی نامیده می شود برتری می نهد. یگانه شکل ِ حکومتی که نیچه به آن اعتنا دارد، فرمانروایی یک رهبر به تنهایی یا اقلیتی حکومتگر از طریق ِ اعمال ِ قدرت ِ مطلق است.» (نیچه. ج. پ. استرن. عزت اله فولادوند. ص. ٧٩ و ١٨٢). لنین در ١٩٢٠ سه سال پس از تکیه زدن بر اریکه ی قدرتی که همان دهقانان ِ ساده لوح ِ فریب خور برای اش فراهم کرده بودند از آنان به زبان ِ نیچه یاد می کند: «وظیفه ی مبرم ِ پیشاهنگ ِ آگاه این است که بتواند توده های وسیع ِ بی فرهنگ و غالبن بی سوادی را که هنوز خواب آلود و بی حال و خمود و درحال ِ رخوت و اغماء هستند [توهین و تحقیری هست که لنین به نیروی تعیین کننده ی انقلاب نکرده و روا نداشته باشد؟!] به وضع جدید نزدیک سازند و به وضع ِ جدید رهبری نماید.» (مجموعه ی آثار. جلد سوم. ترجمه ی پورهرمزان. ص. ١٧٨١ – ١٧٨٠. درون کروشه از من است.). لنینیست ها باید به این پرسش ِ تاریخی پاسخ دهند: این چه انقلاب و چه سوسیالیسمی است که نیروی تعیین کننده ی آن در ١٩١٧، در ١٩٢٠ هنوز آدم های بی فرهنگ و نادان و خموده و درحال ِ رخوت و اغما هستند؟ و آن چه پیشاهنگ ِ آگاهی بود که نیاز به چنان نیروی تعیین کننده ی ناآگاهی دارد، جز آنکه می خواهد به نیروی این خیل ِ نادان و به گفته ی لنین لومپن ها اراده ی راهگشا به قدرت ِ خود را فعلیت بخشد؟: «انقلاب ما هم مانند ِ هر انقلاب ِ دیگر مستلزم ِ بزرگ ترین قهرمانی و جانبازی ِ توده ها برای مبارزه با تزاریسم بود و توانست تعداد بسیار زیاد و بی سابقه ای از افراد عامی را یک جا به جنبش بکشاند. یکی از مشخصات ِ عمده ی علمی و عملی – سیاسی ِ هر انقلاب ِ واقعی عبارت از افزایش ِ فوق العاده سریع و یکباره و ناگهانی ِ افراد عامی [یعنی بیسوادها و لومپن ها] است که به شرکت ِ فعالانه ی مستقل و عملی در زندگی ِ سیاسی و به تشکیل دولت می پردازند.» (لنین. مجموعه ی آثار. ترجمه ی پورهرمزان. جلد سوم. ص. ١۵٢٢). ببینید لنین چگونه انقلاب و سوسیالیسم ِ علمی و دولت ِ تراز ِ نوین پرولتاریایی را با زبان بازی و سفسطه گری ِ خاص خود بدنام می کند و آنرا تا حد ِ حاکمیت های بوناپارتیستی ِ لومپن ها – آنچنانکه در تجربه ی تاریخی و عملی – سیاسی ِ کنونی ِ ما هم کاملن آشناست – تنزل می دهد.

واقعیت ِ امر را اما نه در خیال بافی های سوژه بلکه در عملکرد ِ واقعی و نتایج ِ ابژکتیو آن باید دید و بیان کرد. یعنی همه ی آن مصیبت هایی که برآمده از «قهرمانی و جانبازی ِ افراد ِ عامی» به مثابه ِ گوشت ِ دم ِ توپ ِ به فعلیت درآورنده ی اراده ی ناقانونمند ِ سوژه ی فعال ِ مایشاء در روسیه و دیگر کشورهای عقب افتاده ی زیر حاکمیت ِ استبداد ِ فردی بوده است، چه در آنجا و چه در اینجای تاریخی جغرافیایی. واقعیت این است که آنچه لنین انقلاب نامید کودتا، انچه نیروی تعیین کننده نامید سربازان و نظامیان یا یونیفرم پوشان ِ فکری – عملی ِ پادگانی، و آنچه سوسیالیسم نامید سرمایه داری ِ انحصاری – رانتی ِ دولتی نظیر ِ دیگر حاکمیت های یونیفرم پوش و یونیفرم اندیش ِ نظامی پادگانی بوده است. وجه مشترک ِ این سوسیالیسم ِ دروغین با دیگر سرمایه داری های دولتی، نه پشتوانه ی مادی – تولیدی ِ هنجارمند و پیشرو و تکامل گرا، بلکه قَدَرقدرتی ِ خدایگانی و فعال مایشائی سوژه ی فردی ِ پدرسالاری است که می خواهد هر مساله و مشکلی را که تنها با نیروهای مولده ی پیشرفته و از طریق ِ دموکراتیسم ِ متکی بر عمل ِ اجتماعی حل و رفع شدنی است، با حکم حکومتی و فرمان ِ بی چون و چرای سوژه ی دانای همه کاره و همه فن حریف با بگیر و ببند و بکش ِ هر ابژه ی ناهمخوان و ناموافقی حل و رفع نماید، آنچنان که در همه ی انواع ِ اینگونه حاکمیت های یونیفرم پوش و یونیفرم اندیش نظامی پادگانی شاهد بوده ایم. «ما، یعنی پیشاهنگ و آتریاد ِ پیشرو قادریم مستقیمن از نظام ِ پدرشاهی ِ نیمه توحش و توحش و از تولید ِ کوچک یعنی از وضعی که اکنون در روسیه تسلط دارد به سوسیالیسم انتقال یابیم. [چگونه؟!] از طریق ِ حکم ِ حکومتی و برپایی ِ دادگاه های صحرایی و تیرباران ِ هرکس به حکم ِ خدایگان – سوژه گردن نهند.» «ما، [یعنی لنین و دارودسته اش] نافرمانی ها را با یک تصفیه ی تروریستی، و محاکمه در محل و تیرباران ِ بی چون و چرا پاسخ خواهیم داد. بگذار منشویک ها و اس. ار.ها به سر و سینه ی خود بکوبند و بانگ برآورند که شکر ِ خدا که من از بلشویک ها نیستم و هرگز با ترورهای آنها موافق نبوده و آن را قبول نداشته و ندارم. آنها ابله اند که ترور را قبول ندارند. آنها نمی دانند که بدون ِ ترور نمی توان کار را به پیش برد [و از نیمه توحش و توحش به سوسیالیسم خیز ِ قهرمانانه برداشت! ].» (لنین. مجموعه ی آثار. ترجمه ی پورهرمزان. جلد سوم. صفحات ٢٠۴٣ و ٢٠۴٩. درون کروشه ها از من است). این سخنان خدایگان سال ١٩٢١ یعنی چهار سال پس از «انقلاب پیروزمند سوسیالیستی» است. زمانی که دو راه بیشتر پیش ِ روی او و دارودسته اش وجود نداشت: یا انتخاب ِ سرمایه داری ِ به هنجار و برقراری ِ دموکراسی ِ بورژوایی نظیر ِ دولت ِ موقت برای گذار ِ قانونمند به سوسیالیسم، یا پافشاری بر موضع ِ سرمایه داری ِ دولتی و استبداد ِ فردی و تروریسم ِ لازمه ی آن، که او به عنوان ِ فرمانفرمای همه کاره گزینه ی دوم را برگزید.

این جمله را هم به آن تعریف و «فرمول ِ داهیانه» ی لنین از انقلاب اضافه کنید: وقتی نیروی تعیین کننده ی انقلاب یعنی دهقانان چارپای اش در گل بماند و نتواند انقلاب را به پیش ببرد، ترور ِ مخالفان ِ فکری و نظری حتا رفقای حزبی و تشکیلاتی می تواند کارساز باشد و «دولت تراز نوین» را از سقوط نجات دهد. آنهم پنج سال بعد از «انقلاب پیروزمند»! از شباهت ِ عملکرد ِ «انقلاب» های خلقی در آنجا و اینجا تعجب نکنید! عاقبت ِ مناسبات ِ خدایگان – بندگی غیر از این نیست.

نتیجه گیری در یک جمله: به هیچ سوژه و خدایگان ِ فعال مایشائی هرگز اعتماد نکنید!

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.