مورالس از قدرت دست بردارنیست!
تقی روزبه

Print Friendly

 

“چپ” و معضل چسبندگی به قدرت

اوومورالس رئیس جمهوربولیوی حاضرنیست از جادوی قدرت دست بردارد! شدت چسبندگی به قدرت چنان است که او می کوشد به هرنحوی که شده برای چهارمین بار، برخلاف قانون اساسی و حتی بر خلاف نتیجه رفراندومی که اخیرا حول همین مسأله توسط دولت وی برگزارشد و با “نه” قاطع مردم مواجه گشت، هم چنان رئیس جمهور شود!: «اگر مردم بخواهند، من هم می مانم تا دوام این انقلاب دموکراتیک و فرهنگی را تضمین کنم. ما مستاجر نیستیم. بلکه در قالب یک جنبش اجتماعی به کاخ ریاست جمهوری آمده ایم تا برای همیشه بمانیم».* این که مردم چگونه باید تمایل خود را ابراز دارند تا وی بفهمد که خواهان رئیس جمهورمادالعمرنیستند خود یک معمای غریبی است. اگراین مردمند که انقلاب می کنند، و انقلاب در گوهرخود علیه قدرت بیگانه شده و مشرف بر آنهاست، و اگر انقلاب هم چنان به آن ها وفاداراست، آن ها خود بهتر از هرکس می توانند از انقلاب خودحفاظت کنند. انقلاب قبل از همه از درون و توسط صاحب منصبان و کسانی که مدعی سخن گوئی و نگهبانی از آنند تهی و موردتهدید و مصادره شدن  قرارمی گیرد. بهمین دلیل هیچ گاه نیازی به رهبر و نگهبان مادالعمر و امثال آن، یعنی کسانی که نفس وجودشان جز به معنای خلع ید از انقلاب و جداکردن قدرت از بدن انقلاب و قیمومیت برانقلاب است، ندارد. در اصل انقلاب و رهبرهمه توان و مادالعمر و مشرف برمردم یک پارادوکس تمام عیاراست. انقلاب قبل از هرچیز انقلاب علیه مناسبات قیممومیت پروراست. انقلاب به اندازه ای که از این گونه هم پوشانی ها و همذات پنداری ها بدور باشد بهمان اندازه اصالتا انقلاب است و روی پای خودش ایستاده است.

 

اکثریت مردم بولیوی همان پاسخی را دادند که زمانی  شهروندان ونزوئلا  به فراخوان چاوز داده بودند. وسوسه تداوم قدرت  و داشتن ریاست مادام العمر و حتی در مواردی خاندانی کردن نظام جمهوری پدیده چندان نادری نیست. گوئی در نزدچپ معطوف به قدرت مدعیان سوسیالیسم دولتی یک اپیدمی فراگیراست. قدرت اکسیری است جادوئی که با آن همه کار می تون کرد و بدتر از آن تن پوشی است که تنها بر قامت رهبران یکه و برگزیده برازنده است. و غالبا هم خود را در پشت اغواگری هائی چون به پایان رساندن نوعی احساس رسالت، داعیه خدمت به مردم و مبارزه قاطع با دشمنان مردم و یا نظام و امثال آن پنهان می کند. و گرنه با شکسته شدن طلسم جادو و عریان شدن ماهیت سرکوبگرانه قدرت، همه آن ادعاهاها دودشده و به هوا خواهدرفت. بطورکلی قدرت مشرف بر و دور از دسترس جماعت، از نظام های هرمی-طبقاتی جداناپذیربوده و بخش مهمی از کیان و هستی آن را تشکیل می دهد. اما نوع ویژه و بدخیم تری از آن وجود دارد که ظاهرا یک بیماری مسری و مختص جوامع کمترتؤسعه یافته و از جمله چپ معطوف به قدرت است که برطبق آن وسوسه حفظ مادالعمرقدرت در آن قاعده است تا استثنا، و اگر میدان پیداکند تا سرحدانحصار و حتی خاندانی کردن آن هم فرامی روید. مضحک ترین نمونه این نوع چسبندگی به قدرت را می توان مثلا در رفتار شخصی چون رابرت موگابه دید که زمانی هم باصطلاح عنوان چپ را یدک می کشید وحتی اکنون هم با دولت های بزرگ دست بگریبان است. او در سن ۹۲ سالگی هم حاضر به کناره گیری از قدرت و سپردن آن به دست دیگران نیست. بهمین دلیل خود را برای هفتمین بار “کاندید”ریاست جمهوری کرده است!. سوای غلظت آن، این نوع چسبندگی فقط به کسانی مثل موگابه اختصاص ندارد، بلکه در کوبای”سوسیالیست” هم شاهدآن بودیم. چاوزهم بدنبال آن بود. دانیل اورتگای ساندنیست هم برخلاف قانون اساسی، درپی چهارمین دوره ریاست جمهوری است و همسرش مقام معاونت وی را بعهده دارد*. نا گفته نماند که اکثرسازمان های چپ ایران هم در همان حدی که آبی برای شناکردن پیدامی می کنند، همین رفتار را پیشه می کنند و رهبران و لیدرها و دبیراول های مادالعمرخود را دارند و بدیهی است که با چنین پیشدرآمدی اگر روزی روزگاری آب بیشتری برای شناکردن پیداکنند همان رهبران و لیدرهای مادالعمری خواهند بود که نه رأی مردم و نه قانون اساسی جلودارشان نخواهدبود. سوای اشکال تراژیک-کمیکی که چسبندگی به قدرت به خودمی گیرد، در اصل دلبستگی این چپ به قدرت، قدرت بیگانه و جدا شده از مردم و مشرف بر آن ها یک دلبستگی باصطلاح ژنی بوده  و از جهان بینی آنها و البته درک یک سویه اشان از به سرمایه داری و از مناسبات مبتنی براقتدار و البته در بستر و مزرع مناسب مناسبات و فرهنگ جوامع عقب مانده تغدیه می کند. قدرت اکسیرتغییرجهان و کعبه آمال برای وصول به معبود است. تصرف قدرت، این هیولای بیگانه شده از مردم و مسلط برآن ها، غایت آرزوی این نوع از چپ را تشکیل می دهد. قدرت در نزدآن ذاتا امری خنثی و بیطرف است و انقلابی و ضدانقلابی بودن و یا خوش و بدخیم بودنشان بستگی به آن دارد که در دست چه کسی باشد: در دست ما یا دشمنان ما. بهمین دلیل نه برای نفی و بلاموضوع کردن قدرت جداشده که با تمام وجود برای دست بدست شدن و تصرف آن می جنگند و آن را محک انقلابی گری می پندارند . نقدقدرت که از همان زمان مارکس در نقدسرمایه مغفول ماند، چنان است که در برنامه گوتا به عنوان دوره گذار و در قالب یک دولت کارگری (دیکتاتوری پرولتاریا) هم چون اهرمی که با در دست داشتن آن می توان جهان را به حرکت در آورد و گذاربه سوسیالسم و کمونیسم را سامان داد، موردستایش قرارگرفته است. در اصل با توسل به حربه و ابزار سرمایه داری، به جنگ و امحاء سرمایه داری رفتن  یک پارادوکس تمام عیار و هم چون حبابی بود که در محک آزمون نتوانست تاب بیاود. ترکید و با فروپاشی خود محتوای درونی اش را به نمایش گذاشت. با این وجود دست یابی به قدرت بیگانه شده و ذاتا سرکوبگر، هم چنان غایت آمال ودرونمایه برنامه چپ معطوف به قدرت را تشکیل می دهد. بطوری که نقدآن درعین حال نقدریشه ناکامی این چپ در ادعاهای رهائی بخش و ضدسیستمی آن هم هست. نقد قدرت هم چون مناسبات اجتماعی و چگونگی فرایندانباشت آن بهمان اندازه نقدسرمایه و فرایندانباشت آن دارای اهمیت است. و به همین دلیل هم، مدخل اصلی نقد”سوسیالیسم”آزموده شده و هم، نقطه عزیمت چپ رهائی،چپ معطوف به تغییرمناسبات اجتماعی و ضدسیستم را تشکیل می دهد. بدون چنین نقدی همواره خطربازگشت به گذشته و افتادن فیل به یادهندوستان کم نیست. گوئی که  قرن بیستم، قرنی سرشار از تجربه و آزمون های بزرگ، چیزی برای آموختن نداشته است!.

مجله هفته که گزارش مخالفت حزب سوسیالیست بولیوی با نتیجه رفراندوم و حمایت مورالس از خواست حزب را درج کرده است، و خود هم از جرگه ستایشگران دوآتشه این نوع رئیس جمهورهای مادام العمر و خاندانی و از شیفتگان چپ معطوف به قدرت است، طبیعی بود که با همدلی به درج این خبر”خوش” همت گمارد و کوچکترین دغدغه ای هم نسبت به این نوع دهن کجی از سوی یک مدعی سوسیالیست به موازین بدیهی و اولیه دموکراسی نداشته باشد. اتخاذچنین رویکردهائی در این نشریه کم نیستند و هربار می توان مواردی از آن را ( از جمله دفاع دو آتشه از اسد و حکومت اسلامی و… و یا دفاع و تحسین پیروزی حلب و یا ستایش استالین و امثال آن را) در کارنامه اش یافت. دفاع صددرصدی آن از این نوع رهبران و رئیس جمهورهای مادالعمر و سرکوبگر چنان است که تاب تحمل کوچکترین انتقادبه آنها را نیز ندارد. بهمین دلیل هم از درج مطلبی با عنوان”بحران ونزوئلا و فرجام خرده پارادایم سوسیالیسم دولتی سواربرجنبش های اجتماعی”، که حامل انتقاد به این نوع حکومت ها و چسبندگی ها بود، خودداری ورزید، و بجای آن یادداشتی به نقل از تارنگاشت عدالت را که به مواضع حزب توده نزدیک است درج کرد و چنین نوشت:

“روز پنج‌شنبه تعدادی از روسای جمهور راست‌گرای پیشن آمریکای لاتین در «نشست کونکوردیا» در ایالت فلوریدا آمریکا شرکت کردند، و در یک بیانیه مشترک و طی اظهارات جداگانه، با محکوم کردن دولت ونزوئلا خواهان مداخله مسلحانه خارجی برای حفاظت از آپوزیسون ونزوئلا شدند. دولت ونزوئلا در پاسخ به این تهدیدات فرمان اعلام وضعیت استنثایی در کشور را تمدید کرد. متعاقباً «چپ»های ایرانی که گوش تن و جان به «بی‌بی سی» و «صدای آمریکا» سپرده‌اند، به درس‌آموزی از «بحران ونزوئلا و فرجام خرده پارادایم سوسیالیسم دولتی سوار بر جنبش های اجتماعی»* پرداختند!*”

البته ایرادی ندارد می توان مخالف یک نظر بود، اما در همان حال با اجنتاب از گرفتن ژست حق بجانب به مثابه دارنده انحصاری حقیقت، و بدون توسل به حربه ارتداد (و تکفیر) و برخوردچکشی، به نقد و دیالوگ با نظرمخالف خود پرداخت. چنین رویکردی به تعمیق بحث و دوری از تک صدائی و دموکراتیزه کردن فضای حاکم برمناسبات بین گرایش های گوناگون چپ و احیانا تقویت همگرائی  کمک بیشتری می کند تا تهیه لیست سیاهی از مخالفان نظری خود!.

بهرحال، با توجه به تکرارپدیده چسبندگی به قدرت در بولیوی و ایضا در نیکاراگوئه و قرابت آن ها با تجربه ونزوئلا و…، بی مناسبت ندیدم که آن نوشته”محذوف”را که شامل یک جمع بندی از این نوع حکومت هاست،  به همراه  چندپرسش و انتقاد به عمل آمده از آن، ضمیمه این یادداشت نمایم.

۲۸٫۱۲٫۲۰۱۶

خبرگزاری مهر: http://www.mehrnews.com/news/3853826/

حمایت حزب سوسیالیسم از چهارمین دوره ریاست جمهوری مورالس!

https://mejalehhafteh.com/2016/12/18/130763/

ونزوئلا و “چپ” گوش سپرده به مواضع بی بی سی

https://mejalehhafteh.com/2016/05/18/

*-  چه چیزی از  تجربه ساندینیسم در کوبا باقی مانده- لومونددیپلماتیک

http://ir.mondediplo.com/article2603.html

*- فیدل کاسترو و تجربه قرن بیستم

http://taghi-roozbeh.blogspot.de/2016/12/blog-post.html#more

 

بحران ونزوئلا و فرجام خرده پارادایم”سوسیالیسم دولتی”سوار بر جنبش های اجتماعی!

همزمان با بحران برزیل و خلع رئیس جمهور از قدرت برای به محاکمه کشاندن وی، برشدت بحران و فعالیت مخالفان در ونزوئلا هم که اکثریت مجلس را نیز در اختیاردارند افزوده و آن ها را تشویق به برداشتن خیزبلندی برای برکناری رئیس جمهور-مادورو، سلف هوگوچاوز- کرده است.

رئیس جمهور نیز متقابلا با تمدیدیدحالت فوق العاده و برگزاری مانورنظامی با آن چه که تؤطئه و کودتا خوانده، و با تهدید به مصادره و سرکوب و زندان و  و… به مقابله با آن پرداخته است*. ونزوئلا با بحران های متعدد و حادی که اهم آن ها بحران اقتصادی با تورم سه رقمی،  سقوط قیمت نفت به عنوان منبع اصلی دولتی متکی به رانت نفتی، خشکسالی شدید و بی سابقه ای که سالهاست ادامه دارد و بحران سیاسی ناشی از حاکمیت دوگانه در کشور، و به آن ها باید افزود فشارهای دولت آمریکا را، مواجه است که در شرایط و افق کنونی راه خروجی هم برای آن دیده نمی شود. کشور عملا در حالت فوق العاده و امروز به فردا اداره می شود.  جیره بندی، قطع مداوم برق خانه ها و کارخانه ها و کاهش ساعات کارمدارس و ادارات و کارخانه ها و…کشاکش های خیابانی بین رقبا …. همه دست به دست هم داده و کشوری را که دارای بزرگترین ذخائرنفتی جهان است بهم ریخته است. نارضایتی ها و بهم ریختگی ها به چنان حدی رسیده است که برخی ناظران و دولت ها، سرنوشتی چون رئیس جمهوربرزیل را هم  برای اوییش بینی می کنند. فارغ از این که  پی آمدنهائی این وضعیت چه باشد، نگاهی به این بحران ها از آرژانتین و برزیل و حالا ونزوئلا و البته کشورهائی مثل بولیوی و … گرچه با شتاب کمتری در همین مسیربحران زا قرار دارند؛ ضرورت نقدریشه ای از این نوع باصطلاح گذار به سوسیالیسم و توهمات و اغواگری هائی که این نوع دولت ها به عنوان مدلی برای نیل به سوسیالیسم و رهائی از سطیره سرمایه داری برانگیختند و یا بعضا برمی انگیزند را، مطرح می سازد. این کار برای اجتناب از بیراهه روی ها و  شفاف تر کردن مسیرکلی حرکت به سمت سوسیالیسم و رهائی با توجه به تجربه نزدیک به دو دهه را پیش از پیش  ضروری می سازد.

نباید فراموش کنیم که چاوز و جانشین او و برخی نظریه پردازان چپ مثل مایکل لبویتز از این مدل حرکت هم چون سوسیالیسم قرن بیست ویکم یاد و آن را تئوریزه می کردند، و بطورکلی دلبستگی بخش مهمی  از چپ به این مدل ها پنهان نیست. دلبستگی به مدلی از گذار با ترکیب اهرم فشار از بالا و پائین، از بالا بهمراه نوعی دولت اجتماعی و متکی به حمایت اجتماعی از پائین. به گمان من دوران تجربه و جاذبه این نوع خرده پارادایم دولت های سواربرجنبش های اجتماعی که نمونه آن را به  نحو خودویژه ای در یونان هم دیدیم و یا تاحدی در مشی حزب پودموس در اسپانیا شاهدش هستیم، به پایان خود رسیده است. واقعیت آن است که در جهان گلوبالیزه شده توسط سرمایه جهانی، دولت ها سوای رنگ و بوی محلی و برخی خودمختاری ها در حوزه های محدود، و علیرغم تناقضات و کشمکش ها، در کل در کارکردهای عمومی بخشی از تقسیم کار و اجزاءماشین«دولت جهانی» سرمایه داری جهان گسترمحسوب می شوند که توسط قوی ترین و اصلی ترین حلقات هژمونیک زنجیره جهانی سرمایه داری و اهرم های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی تحت کنترل آن ها حتی فاقدقدرت مانور و خودمختاری و توان سمت گیری دولت های موسوم به گذار در عصردولت- ملت ها بوده و در صورت هر نوع تخطی توسط مکانیزم های گوناگون جهانی تنبیه شده و سرجایشان نشانده می شوند. تنبیه جمهوری اسلامی برسر برجام به عنوان یک دولت یاغی تنها یک نمونه از آن بود. روسیه نیز با همه اقتدارش بخاطرهمین نوع یاغی گری در اوکراین و… تنبیه شده و تاوان سنگینی می پردازد. باین ترتیب سکانداری دولت توسط مدعیان چپ و یا حامیان جنبش های اجتماعی و ضدسرمایه داری، فرجامی جز کنارآمدن با سرمایه داری و تبدیل شدن به کارگزارآن و یا در صورت امتناع غرق شدن در انبوه بحران های غیرقابل کنترل و اعبتار از دست داده راهی ندارند. وضعیت کنونی ونزوئلا نمونه ای از شق اخیراست. در همین ونزوئلا پس از گذشتن ۱۶سال از تجربه این نوع خرده پارادایم سوسیالیسم دولتی، و با عنوان پرطمطراق سوسیالیسم قرن بیست و یکم، شاهدیم که مادورو برای بزرگترین شرکت موادغذائی که خصوصی است- و مشابه آن ها فراوانند-  خط و نشان می کشد که اگر بقدرکافی   تولیدنکنند و یا تعطیل کنند دولت آن ها را مصادره خواهد کرد. این نوع تهدید به مصادره کردن، حتی اگر عملی هم شود، کاری که در طی ۱۶ سال و در اوج قدرت صورت نگرفته است، و  صرفنظر از این که تا چه حد مورداستقبال کارگران باشد یا نه، معلوم هم نیست که با تنگناهای موجود پس از مصادره توسط دولت چه گونه خواهد توانست به کار ادامه دهد و از پس چالش ها و بحران های موجود برآید و رضایت کارگران را جلب کند؟. این نوع واکنش به بحران، جز کوبیدن بر طبل دولتی کردن و رانده شدن بیش از پیش به مسیرهمان مسیرسوسیالیسم دولتی تجربه شده و شکست خورده نیست. نتنجه این گونه سمت گیری و حرکت به سوسیالیسم نیز نهایتا جز قرارگرفتن در مقابل نارضایتی های عمومی و تشدیدسرکوب، آشفته کردن صفوف جنبش و به بورژوازی امکان نفس تازه کردن و سر بلند کردن و تقویت صفوف نیروهای ارتجاعی حاصلی ندارد. هم اکنون دولت آمریکا روزشماری می کند و بی تردید با انواع مداخلات آشکار و پنهان، که دولت ونزوئلا زیرفشاربحران کاملا فرسوده شده و راه برای نیروهای همسو با سرمایه جهانی گشوده شود.

جنبش ها و فعالین و جریان های چپ اگر در مسیرپیشروی خود مجهز به آگاهی منفی از آن چه که نباید انجام داد و تکرارکرد، آگاهی که از دل تجربه منفی بیرون آمده و بروجه منفی دیالتیک تمرکزدارد باشند؛ در واقع  گامی بزرگ برای پیشروی به سوی رهائی برداشته اند. بر این اساس آن ها قاعدتا باید با استنادبه تجربه های صورت گرفته از سودای تصرف و سکانداری ماشین دولتی، یعنی از توسل به سازوکارهای سرمایه داری برای نیل به هدف رهائی- اگر که مدعی آنند- اجتناب ورزند. عدم تکرارتجربه های منفی و بهره گیری از آگاهی منفی اولین و اساسی ترین گام برای جلوتررفتن است. در این صورت بهتر می توان به دست آوردهای مثبت و ساختن شالوده های جوامع سوسیالیستی خدمت کرد. آن ها نباید در تباهی های بی پایان نظام  سرمایه داری مشارکت کنند و مسئولیت رتق و فتق آن را به عهده بگیرند و باین ترتیب هم اعتبارخود و چپ  را به بادهند و هم  مجال و فرصتی برای سرمایه داری جهت نفس کشیدن و خروج از بحران فراهم آورند. این آن چیزی است که متأسفانه در آمریکای لاتین و نه برای باراول، درحال اتفاق افتادن است و درسی است که فرجام”پاره الگو” یا خرده پارادایم گذاربه سوسیالیسم متکی به دولت و سوار بر موج جنبش های اجتماعی، و مشخصا تجربه های برزیل و ونزوئلا و تاحدی آرژاتتین و…. به ما می آموزد. توپ را باید به زمین خودبورژوازی انداخت و به جای ورود به سازوکار و زمین بازی آن و پاسخ گوشدن در برابر مصائبی که  نظام سرمایه داری می آفریند، علیه اش به پاخاست!

 

*- رئیس جمهوری تهدید کرد که کارخانه های تعطیل را مصادره می کند

http://taghi-roozbeh.blogspot.de/2016/05/blog-post_15.html#more

 

انتقادها:

فرهاد عاصمی

پاسخ نظریه پرداز، آقای تقی روزبه روشنگرانه است. اما نه برای راهنمایی ”چپ“، که باید چه استراتژی را در شرایط کنونیِ تفوق نیروی ارتجاع دنبال بکند. موضع او روشنگرانه است در نشان دادن موضع «سوسیال دموکراسی غرب»ی که او نمایندگی می کند. سوسیال دموکراتی که در همه کشورهای جهان کنونی، مجری نسخه نولیبرال دیکته شده توسط سازمان های سرمایه مالی امپریالیستی است.

بحث در باره ”دموکراسی مشارکتی“ که آقای تقی روزبه برای جامعه بشری در آینده مطرح می سازد، در ظاهر بیان جدیدی از برداشت مارکس- انگلس در مانیفست حزب کمونیست را تشکیل می دهد که باید ”چپ“ تحقق بخشد. اما بحث بر سر ”چگونه رسیدن به آن مرحله“ مطرح است که در باره آن، نظریات این اندیشه پردازان پیگیر نیست. برای مبارزه امروز، اندیشه سوسیال دموکرات تنها اجرای اقتصاد سیاسی سرمایه مالی جهانی شده امپریالیسم را پیشنهاد می کند که هیچ پیامد دیگری ندارد، جز ابدی ساختن نظام سرمایه داری و تبدیل کشورهای پیرامونی، ازجمله ایران، به نومستعمره ی اقتصاد جهانی شده امپریالیسم!

از اشتباه های گذشته تنها زمانی می توان آموخت و تکرار نکرد، که تجربه گذشته را به طور مشخص مورد بررسی انتقادی قرار داد. با پرچم «فرجام خرده پارادایم سوسیالیسم دولتی» به این هدف جدی نمی توان دست یافت. پیشنهاد آقای روزبه برای ”اقتصاد سیاسی“ ای که ”چپ“ باید در ایران به مورد اجرا بگذارد، چیست؟ شکافتن این اقتصاد سیاسی در این سطور ناممکن است. در صفحه توده ای ها به آن پرداخته شده است و علاقمندان می توانند به آن مراجعه کنند. شاید آقای روزبه نیز نظر تکمیلی و تدقیقی برای پیشنهاد در توده ای ها داشته باشند. www.tudehiha.com

از : فرهاد عاصمی

جورج لوکاش، فیلسوف مجاری، «دیالکتیک منفی» را «نفی دیالکتیک» می نامد، «نفی تحلیل مشخص شرایط مشخص»!
بی جهت هم نیست که نظریه پرداز تقی روزبه در پایان مقاله قادر به طرح هیچ دورنمایِ مشخصی برای نبرد واقعی امروز، نبرد در جریان که ”چپ“ در آن می سوزد، نیست و ارایه نمی دهد که ابرازنظر کننده داود آرامی در باره آن نی پرسد: «دولت مادورو چه کارهایی باید بکند و می کرد»؟

کلیه نمونه هایی که برای توصیف بحران در ونزوئلا در مقاله ذکر شده است، ردیف کردن ظاهرامر بحران است. تحلیل مشخص هیچ کدام ارایه نمی شود. برای نمونه تحلیل تاثیر توطئه های سرمایه داران کمپرادورِ سلب قدرت اقتصادی نشده، جایی در ارزیابی ندارد. مارکس بر ضرورت ”سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان“ اشاره دارد که نظریه پرداز در مقاله خود موافقتی با آن ندارد! همچنین در مقاله، تحلیلِ نقش فشار و توطئه های سرمایه امپریالیستی و نقش مشخص امپریالیسم آمریکا برای ”جارو کردن حیات خلوط خود“ (آمریکای مرکزی و جنوبی) خالی است و لذا مقاله به سطح تحلیل مشخص شرایط مشخص که اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی است فرانمی روید.

برای آشنا شدن با نظر جورج لوکاش درباره «دیالکتیک نفی [منفی]»، علاقمندان می توانند به آدرس زیر در صفحه توده ای ها مراجعه کنند http://www.tudeh-iha.com/?p=۶۵۱&lang=fa دیالکتیک نفی‏‏‏ یا نفی‏‏‏ دیالکتیک؟ (بخش اول) مکتب فرانکفورت در پرتوی‏‏‏ مارکسیسم.

داود آرامی

ممنون خواهم شد که مثلا یکی دو مثال بزنید از کارهایی که باید کرد ؛ مثلا دولت مادرو چه کار و یا کارهایی باید بکند و یا می کرد که از این نوع بحرانها به در اید .

 

از : تقی روزبه

در پاسخ به دو نظر.

آقای آرامی پرسیده اند که دولت مادورو چه کارهائی باید بکند یا می کرد که از این نوع بحران ها به در آید و خواستار یکی دومثال شده اند.

در پاسخ باید بگویم که این نوشته نقدی است به کلیت یک مدل و شیوه دست یابی به سوسیالیسم. یعنی تصرف قدرت ماشین دولتی و انجام یک سری اقدامات ضدسرمایه داری از این طریق یک سوسیالیسم دولتی و از بالا. در نوشته امده است که [واقعیت آن است که در جهان گلوبالیزه شده توسط سرمایه جهانی، دولت  ها سوای رنگ و بوی محلی و برخی خودمختاری ها در حوزه های محدود، … در کل و در کارکردهای عمومی بخشی از اجزاءماشین”دولت جهانی” سرمایه داری جهانی محسوب می شوند … که در صورت هرنوع تخطی توسط مکانیزم های گوناگونی تنبیه شده و سرجایشان نشان می شوند. باین ترتیب سکانداری دولت توسط مدعیان چپ و یا حامیان جنبش های اجتماعی و ضدسرمایه داری، جز کنارآمدن باسرمایه داری و تبدیل شدن به کارگزارآن ها و یا غرق شدن در انبوه بحران های غیرقابل کنترل راهی ندارند. بنابراین غرق شدن در این نوع بحران ها اجتناب پذیراست.[

با عنایت به چنین نقدی البته نمی توان از دارنده چنین نظری انتظاراصلاح و بهبود سیستم کنونی را داشت. چرا که او نگاشته است برای این مدل در افق کنونی راه نجاتی دیده نمی شود…

با این همه با نگاه و الهام از این نقد اگر بخواهیم به مصداق جلوی ضرر را هرجا بگیری  نفع است، کاری بکنیم: بنظرمن  بهترین کار آن است که اولا دولت مدعی کارگری و سوسیالیستی تحت هیچ شرایطی جلوی مردم و کارگران و زحمتکشان قرارنگیرد و دست به سرکوب آن ها نزند و حالت سرکوب و فوق العاده نظامی-امنیتی ایجادنکند. هم چنین اگر مبنا را بر نقش آفرینی و مشارکت و مداخله مستقیم یعنی  دموکراسی مستقیم و  شکل گیری و تقویت مجامع خودگردان مردم بگذاریم، بهترین کار آن است که دولت اجازه شکل دهی چنین شبکه های مستقل را در تمامی سطوح جامعه و کشور فراهم کند (نه دولت ساخته و تحت کنترل بلکه به معنی واقعی مستقل و تمکین به خواست های آن ها). به این ترتیب نوعی حضوردوگانه کارگری-مردمی در کنارنهادهای رسمی وجود پیداکند و خودمردم و کارگران از منافع و آرمان های خود به فاع برخیزند. ثالثا در همین آمریکای لاتین ما تجربه ساسندیینست ها در قدرت  را هم داریم که وقتی با مقاومت و جنگ داخلی روبروشدند و نتوانستند پیش بروند، تن به همه پرسی مردم داده و از قدرت کناره گرفتند اما چنان که دیدیم لااقل حیثیت و دستاوردهای خود را به عنوان سرمایه اجتماعی برای مراحل بعدی حفظ کردند (منظورم اقتباس نیست بلکه این است که کنش های دیگری هم متصور است). اینها البته ملاحظات کلی هستند و بدیهی است که بدون حضورمشخص و میدانی نمی توان روی سوالات و مسائل و وضعیت مشخص طرح و برنامه مشخصی داشت. …

وفاداری به روح دیالتیک منفی که در نوشته آمده، قبل از هرچیز به معنی آن است که مبنای حرکت را آگاهی منفی یعنی عدم تکرارآن چه که نادرستی اش تجربه شده  است قراردهیم، آنگاه است که شرایط برای آنکه راه های دیگری را تجربه کنیم باز می شود…

در موردملاحظات آقای عاصمی باید بگویم که تحلیل یک الگوی مدعی سوسیالیسم و چالش برانگیز از قضا خود مصداق یک تحلیل مشخص است. تحلیل مشخص الزاما به معنی تحلیل در اجزاء یک یک سیستم که کلیتش زیرسوال رفته نیست. علاوه براین وقتی از سوسیالیسم سخن می گوئیم یعنی داریم از سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان سخن می گوئیم؛ اما نه با فاعلیت دولت و نه فقط اقتصادی بلکه هم چنین درحوزه قدرت و انتقال هردو آن ها به سلب مالکیت شدگان. دولت خودابزاری بورژوائی است و نشان داده که وکیل امینی برای اجتماع نیست و نمی توان به نیابت از جامعه به آن اطمینان داشت. سوسیالیسم دولتی و از بالا چنانکه تجربه نشان داده است  هردو را به باد می دهد و راهی است به ناکجاآباد و نه بسوی مالکیت اجتماعی و رهائی و آزادی.  ضمنا در نوشته به توطئه ها و تبدیل شدن ماشین دولتی به ابزارتنبیه و توطئه های علنی و مخفی اشاره شده اما این ها خود بخشی از مشکل هستند و نه توجیه کننده وضعیت بوجودآمده و تداوم همین وضعیت موجود. بهمین دلیل ضرورت فهم چرائی کارکرداین توطئه ها و چگونگی موفق شدن در برابرآن ها مطرح است. همانطور که در نوشته آمده یکی از مشخصات بارزسوسیالیسم بدیل، پیوندناگسستنی عدالت و آزادی است که سنتزتجربه شکست خورده سوسیالیسم دولتی بلوک شرق و تجربه سوسیال دموکراسی غرب است… در اینجا منظورمشخص از دیالتیک منفی مبنا قراردادن آگاهی منفی برآمده از یک تجربه منفی و اجتناب از آن است. بطورطبیعی هم، نفی برساخته های جامعه طبقاتی و مبارزه علیه آن مقدم  بر وجه اثباتی است. مبناقرارگرفتن تصورات و برنامه های پیشینی و از قبل تعیین شده، عموما و در تحلیل نهائی جز بازسازی همین جهان هرمی-طبقاتی نیست. بهمین دلیل ساختن جهانی دیگر بطورطبیعی در بسترمبارزه علیه جهان هرمی-طبقاتی حاکم قابل دست یابی است، و به مددپراتیک اجتماعی و اندیشه ورزی جمعی. و گرنه جهانی که بخواهد براساس مدل های پیشینی و پیش ساخته قالب گیری شود و برساخته شود، همان چیز خواهد بود که در سوسیالیسم دولتی، در انقلاب فرهنگی چین و در کامبوج و …. موردآزمون قرارگرفت. مناسبات نوین و جهان نو همواره فربه تر و پیچیده تر از تصورات و قالب ها و برنامه ریزی های پیشین است که خود اساسا از دل همین جهان هرمی نشأت گرفته و الگوبرداری شده است و  پویه و دینامنیک رهائی که مستلزم گسیختن قید و زنجیرهای هرم جهان طبقاتی حاکم است در آن نمی گنجد… با فشارمحتوای فرارونده ترک می خورد و لاجرم سرریز می شود و بحران آفرین…

 

 

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.