شنبه, ۱۵ آذر , ۱۳۹۹
   

Comments

مشخصات جهان پساترامپ؟ و پارادایم دولت های خدمات اجتماعی ترازنوین
تقی روزبه
— 10 دیدگاه

  1. این نکته را فراموش کردم.
    .
    انسان شناسی ابعاد وسیعی دارد و انسان شناسان غیر کمونیست و فقط مزد بگیر طبقه حاکم به فهم حاکمیت انسان بر انسان در شناخت انسان توجه زیادی نمی کنند. همانطور که ذکر کردم، توجه مارکس و انگلس (به درستی و غلط بودنشان تجزیه و تحلیل شلن کاری ندارم) و بعضی انسان شناسان بعدی، به این وجه است و این وجه برای ما بردگان مزدی اهمیت پایه ای دارد.
    .
    آنچه که مهم است، غیر فلسفی کردن و علمی کردن و توجه اکید به درک انسان شناسانه به سلطه انسان بر انسان است.
    .
    آنارکوسندیکالیست

  2. فکر کنم این دیگر کامنت آخرم باشد مگر اینکه نظری نوشته شود.
    .
    انسانشناسی دانستن دیدن طرح مارکس و انگلس برای انقلاب بردگان مزدی، یعنی فلسفی و مکتبی ندیدن آن، به این معنی است که نظریات آنها میتواند کاملا بدون هیچ مانع و زور روحی و بوروکراتیک مورد انتقاد قرار گرفته شود. چنین انتقادی در علم رایج است و بر خلاف انتقادات فلسفی، بعلت اتکا به فاکت و تجربه، قابل اثبات و قابل نتیجه گیری کامل است. این چیزی است که آنها بوضوع درخواست کرده اند.وقتی که میگویند متکی به تجربه.
    .
    چنین انتقادی لازم است تا طرح انسانشناسی کردن آزادی طبقه کارگر تکمیل گردد. این کار به نظریه های روشن تر و عینی تر طرح ختم می شود. این موجب می شود که جنبش بردگان مزدی علیه روابط سرمایه داری موثر تر به سمت پیروزی پیش برود چون درک فعالین آن دقیقتر و علمی تر می شود.
    .
    کسانیکه با انسانشناسی دانستن علم انقلاب بردگان مزدی مخالفت میکنند و میخواهند آنرا در تشکلات مکتبی و بحثهای فلسفی محدود کنند، هم نقدهای صفحات اول ایدئولوژی آلمانی را نادیده میگیرند، هم در حقیقت بر ضد علم عمل میکنند و هم متنفر از هر گونه دیالوگ و انتقاد هستند. چنین نحوه برخورد و فرهنگی است که احزاب سوسیال دموکراتیک و استالینیسم و احزاب کمونیست دیکتاتور و تشکلات پراکنده و متکبر و از خود راضی بیرون از طبقه کارگر را بوجود آورده.
    .
    به این جمله در ایدئولوژی آلمانی توجه کنید:
    .
    “مقدماتی که ما کار خود را با آن آغاز میکنیم، دلبخواه و اندیشه های جزمی نیستند، بلکه مقدمات واقعی هستند که امکان امور از آن ها فقط در خیال وجود دارد. این مقدمات افراد واقعی، فعالیتها و شرایط مادی زندگی آن ها، چه شرایطی که هم اکنون وجود دارند و چه شرایطی که توسط فعالیت شان ایجاد می شوند، هستند. از این رو، می توان صحت و سقم مقدمات مزبور را به گونه ای کاملا تجربی تعیین کرد.”
    .
    به دو عبارت توجه شود: یکی “مقدماتی که ما کار خود را با آن آغاز میکنیم” و دیگری “به گونه ای کاملا تجربی”!!
    .
    پس کار ما، منظور مارکس و انگلس میگویند، فلسفی نیست، فلسفه بافی نیست، کاری است علمی یعنی متکی به علم تجربی.
    .
    نقل قول فوق از اول بخش ۲ بود، در بخش ۴ بعد از توضیح دیدشان از تکامل مالکیت خصوصی می نویسند:
    .
    “خیال هائی که در ذهن انسان ها شکل میگیرند، ضرورتا والائیده های فراگرد زندگی که تعیین صحت و سقم آن با تجربه امکان پذیر است و به مقدمات مادی پیوند دارد، نیز هست. بدین ترتیب، اخلاق، دین، مابعدالطبیعه، و بقیه ایدئولوژی ها و نیز اشکال مختلف آگاهی مربوط به آنها، دیگر استقلال ظاهری خود را حفظ نمی کنند. آن ها نه تاریخی دارند و نه تکاملی؛ لیکن انسان ها، که تولید مادی و مراوده مادی خود را تکامل می بخشند، همراه با آن، دنیای واقعی و نیز اندیشه و محصولات اندیشه خود را تغییر میدهند. ”
    .
    در اینجا سه مطلب اهمیت دارد. به درستی و غلط بودن حکم فوق کاری نداشته باشیم. به این کار داشته باشیم که چه موضوعی را در نظر داشتند و یا حل چه مسئله ای را در ذهن داشتند. یکی اینکه می گویند: “تعیین صحت و سقم آن با تجربه امکان پذیر است”، یعنی غیر فلسفی هستند، یعنی اینکه بحثهای فلسفی در درک واقعیات انسان بدرد نمی خورند. دوم اینکه چون آنها استقلال ظاهری دارند نه واقعی، چیزهادی در توهمات هستند – میدانیم که خیلی منطقی و استنتاجی هستند اما علی رغم همی انیها بدرد نخورند. سوم اینکه آنها دارای تاریخ مادی هستند مربوط به زندگی تولیدی و مراوداتی هستند و این استقلال آنها را با تغییرشان از بین می برد.
    .
    فکر نمی کنم از این روشن تر و واضع تر بتوان دید که پروژه (“کار ما”) آزادی طبقه کارگر (ویا رهائی بشریت از حاکمیت انسان بر انسان) مارکس و انگلس اساسا فلسفی نبوده (غیر تجربی و صرفا متکی به تجزیه و تحلیلهای منطقی و مجرد از فاکت امروزی و تاریخی) بلکه “کاملا تجربی” بوده است. یعنی نه تنها در چهاچوب فلسفه عمومی نبود بلکه اصلا فلسفه سیاسی هم نبود. همان طور که ذکر کردم، مارکس فلسفه سیاسی نداشت اما سیاسی بود چون گرفتن قدرت سیاسی را در نظر داشت. حتی همین سیاسی بودن خودش در چهارچوب علم قابل فهم است نه فلسفه. که بحثی جداست.
    .
    حال مراجعه کنیم به یک تعریف ساده، مثلا تعریف دانشگاه اکسفرد، از انسانشناسی:
    .
    “آرکیالوژی و انسانشناسی با هم در برگیرنده مطالعه نوع انسان از منشا نوع انسان تا به امروز است.”
    .
    یعنی دقیقا کاری که مارکس در ایدئولوژی آلمانی بیشتر از صد و پنجاه سال پیش در نظر داشت اما با توجه و تمرکز بروی وجه حاکمیت انسان بر انسان آن. در لابلای جملات آنها نظر انها را در ارتباط با ماهیت انسان هم که مربوط میشود به ماقبل تمدن می توان دید. یعنی اگر ما کاری که مارکس و انگلس در نظر داشتند را در ایدئولوژی آلمانی بیشتر تجرید کنیم، میرسیم به همان تعریف دانشگاه آکسفرد. اکثر تعاریف دیگر هم بدینگونه هستند، مثلا:
    .
    از دانشگاه استنفورد:
    “انسانشناسی اختصاص داده شده به مطالعه وجود زمانی و مکانی مطالعه انسان و جوامع انسانها”
    .
    این هم همان “کار ما” مارکس و انگلس است.
    .
    فقط کافی است که وقتی کتاب ایدئولوژی آلمانی مارکس و انگلس را بر میدارید به دو چیز توجه کنید و یک چیز را نادیده بگیرید. اول به نقد فلسفه، متاسفانه بصورت نقد فلاسفه هگلی وجود دارد اما چون متکی به اتکا به بررسی تجربی هست، بقیه انواع فلسفه را هم در بر میگیرد. سپس به مطالعه تاریخی انسان توجه کنید. آنچه که باید در نظر نگیرید استفاده از اصطلاحات فلسفی مثل “ماتریالیسم” است. این آخری قابل تفسیر است. تفسیر من این است که مارکس و انگلس، لااقل مارکس، این واژه را در این متن نه بصورت واژه ای در فلسفه بلکه بصورت اعتقاد به روش علمی شناخت یعنی روش متکی به تجربه و آزمایش و مراجعه به تغییر و تحولات عینی در نظر داشتند، که میدانیم، این روش به رد خرافه و شبهه علم منجر می شود.
    .
    البته کار علمی آنها (نه فلسفی) را میتوان بصورت منشاء خانواده انگلس نیز مشاهده کرد که سه دهه بعد منتشر شد. این کار نیز علی رغم داشتن ابعاد فلسفی و سیاسی، خیلی محدود، اساسا یک کار انسان شناسی است و چون انسان شناسی است قابل نقد از طریق علمی است یعنی از طریق مراجعه به آرکیالوژی و فاکت و تجربه، نه فلسفه و فلسفه بافی ست.
    .
    دستنوشته های انسانشناسی مارکس هم اهمیت دارند که در دوران آخر زندگی خود نوشته شده اند.
    .
    در انتها،
    .
    شاید بیایند و بگویند خیر انسانشناسی مارکس متکی به فلسفه ماتریالیستی و یا ماتریالیسم دیالکتیک و یا فلسفه هگل و غیره بوده است. از آنجا که از مارکس هیچ اثر فلسفی در مورد ماتریالیسم دیالکتیک و هر فلسفه ای بصورت جامع و فرموله شده وجود ندارد،، چنین ادعائی بی اساس است. در اینکه انگلس در پی فلسفی کردن افکار مارکس بود، تقریبا شکی ندارم. اما این به مارکس ربطی ندارد و اصلا مهم هم نیست. اما اگر خیلی اصرار داشته باشند، جواب من این است که تو برو زندگی ات را وقف فلسفه مارکس کن، در واقع تلف کن، ما فعالین آزادی بردگی مزدی به وجه عملی و کاربردی دیدگاه مارکس علاقه داریم، او را پیغمبر و خود را مارکسیست نمی کنیم. ما در راستای نه صرفا دفاع از افکار او، بلکه بر اساس “کار ما” حرکت میکنیم، یعنی درک علمی انسان شناسانه از بشر و طبقه حاکم و طبقه خود و تغییر جهان و الغای بردگی مزدی بر اساس آن.
    .
    آنارکوسندیکالیست

  3. در پائین ذکر کردم که ایدئولوژی آلمانی مارکس متنی فلسفی نیست بلکه بر عکس ضد فلسفه و در راستای انسان شناسی است. بنظر من این قضیه در تزهای فویرباخ هم وجود دارد مخصوصا در این حکم معروف مارکس: “فلاسفه فقط جهان را به انحاء مختلف تفسیر کرده اند در حالیکه مسئله بر سر تغییر آن است.” این گرایش و نحوه برخورد را ماتریالیسم تاریخی نامیدند. اما اسم درست و غیر فلسفی و علمی آن باید باشد انسان شناسی از زاویه دید مارکس و انگلس.
    .
    امروزه انسان شناسی بخش مهمی از علوم است اما میتوان بحث کرد که این علم در واقع علم اصلی به انسان و علمی ست که طبقه کارگر عمیقا به آن نیاز دارد. دلیل این حکم این است که انسان شناسی شامل اینهاست:
    مطالعه تکامل زیستی (بیولوژیک) انسان و مقایسه آن با پرایمتها – این علیه خرافات مذهبی و عقاید شبهه علمی ست.
    – مطالعه شیوه های بازتولید حیات و زندگی اجتماعی (اقتصاد) و تکامل آنها – این میتواند کاملا علیه اقتصاد سیاسی بورژوازی باشد که اگر پیگیرانه دنبال شود، هست و ما در حال حاضر اثر مهم مارکس را در این زمینه در دست داریم.
    – مطالعه فرهنگی و تفاوتها و تشابهات اقلیمی (و یا ملی!) و تکامل آنها – این همان تاریخ است، برای ما تاریخ روابط طبقاتی و مبارزه طبقاتی و تحولات جنبه های آن مثل هنر و غیره.
    .
    میتوان حتی ادعا کرد که پایه انسان شناسی روانشناسی است که علمی است مربوط به ذهنیت انسان. چرا؟ چون برای درک ذهنیت انسان باید زیست شناسی (مغز و بدن) و تکامل آنها، روابط اجتماعی و ابعاد اقتصادی و سازماندهی آنها و ابعاد رفتارهای فردی و اجتماعی را مطالعه نمود. در اینجا بین روانشناسی و انسان شناسی نمیتوان کاملا خط و مرز کشید.
    .
    فکر کنم مشکل نیست که دید انسان شناسی علم اصلی به انسان و به عنوان یک مجموعه، تنها علم آگاه کننده بردگان مزدی از فردیت، اجتماعی بودن، تاریخ و وضعیت فعلی خود است.
    .
    به اعتقاد من این علم باید جای فلسفه را بگیرد و به مرجع اصلی آموزش و یاد گیری انقلابی بردگان مزدی تبدیل شود. همه میدانند که مبارزه صنفی بخودی خود کافی نیست و ارتقا آگاهی از آگاهی اقتصادی به جنبه های دیگر زندیگ ضرورت دارد. متاسفانه اینرا تا امروز با فلسفه پاسخ داده اند که ابزاری بسیار ضعیف و بدرد نخور است. این ابزار باید به انسان شناسی تغییر کند.
    .
    آنچه گفته شد را از زاویه دیگری هم میتوان طرح نمود. به این صورت:
    .
    چه عاملی باعث شده که بردگان مزدی (اکثر مزد بگیران، کارگران کارخانه، معلمان و استادان، پرستاران و رانندگان و غیره) به استثمارشوندگی و سوء استفاده شدگی خود از لحاظ ذهنی و مهمتر نظری آگاه نباشند و فقط این قضیه را بصورت گنگ و تیره و فقط تجربی و همراه با خرافات و شبهه علم و غیره درک کنند بطوریکه راحت به آنها القا کنند که راه حل خلاصی از وضع موجود شرکت در انتخابات، دنبال یک مرجع تقلید راه افتادن، هواداری از اربابان سلطنتی و غیره می باشد؟؟؟ جوابش، نداشتن درک علمی از خود در جامعه به عنوان یک انسان است و اقتباس روش علمی به برخورد به مسائل است. این علم هم در زیر مجموعه انسان شناسی قرار دارد. این فلسفه نیست.
    .
    اما انسان شناسی هم مثل فلسفه، از آنجا که به منافع اربابان سرمایه مربوط است، با خرید دانشمندان نوکر و تبلیغات و دروغگوئی ها و چشم بستن ها به فاکتها همراه است و تاریخ جنگ و جدالهای خودش را داراست. در این تردیدی نیست، مثل علم اقتصاد مارکس و درست کردن صد ها رقیب علیه آن. اما مزیت آن بر فلسفه در این است که به فقط تجزیه و تحلیل متکی نیست و بند اعتبارش اساسا مثل علوم طبیعی دیگر به کسب شواهد و ارزیابی های تجربی وصل است. بحثهای فلسفی انتها ندارند چون همیشه ذهنی هستند و هر کس برای خودش فلسفه میسازد، اما انسان شناسی و زیر مجموعه اش زمینه های تجربی می باشند و هر جار و جنجال در آن در انتها به داده های عینی رجوع داده می شود که مستقل از ذهن هستند و نمی توانند در وجه فردی و شخصی و سلیقه بمانند طوریکه شخصی بگوید این فلسفه من است آن فلسفه تو، هر دو محترم هستند. در علم، چنین چیزی ممکن نیست چون معیار شخصی و ذهنی نیست، معیار خارج از شخص هم هست – فلسفه براحتی میشود شخصی و شخص حامل آن براحتی خودش را راضی میکند.
    .
    خب، از این لحاظ هم به قضیه فکر کنیم، می بینیم که جنیش ضد بردگی مزدی نیازمند فلسفه سیاسی نیست. جنبش ضد بردگی مزدی نیازمند درک علمی از انسان است. وجه اقتصادی انسان شناسی از طریق توضیح مکانیسم استثمار سرمایه داری و کلیات استثمارگری ماقبل سرمایه داری توضیح داده شده است. جنبه های دیگر که به این زمینه وابستگی متقابل دارد نیز با انسان شناسی ی که مارکس و انگلس شروع کردند، آغاز شد اما درک مارکس و انگلس در این زمینه ها محدود به دوران خود و نداشتن تخصص و توسعه بیشتر در این زمینه ها بود. بعلاوه جنبه های تشکیلاتی و سازمانی و مبارزاتی براحتی قابل مطالعه علمی نیستند اما از لحاظ تاریخی قابل بررسی و جمع بندی هستند. متاسفانه بخش عظیمی از هواداران مارکس بجای ادامه کار علمی مارکس، به فلسفه سازی و فلسفه بافی و مکتب و ایدئولوژی سازی حزبی روی آوردند و این پروژه علمی انقلاب بردگی مزدی را همراه با احزاب و دولتهای خودشان با شکست مواجه ساختند.
    .
    انقلاب علیه بردگی مزدی، مثل هر عمل مفید و پایدار انسان در تغییر شرایط زیستی اش، به درک علمی از موضوع مورد نظر وابسته است. عبارت پردازی و فلسفه بافی و گنده گوئی و وارد رقابتها و بازیهای طبقه حاکم شدن، در انتها به شکست می انجامد.
    .
    متن فوق بیان چرا مارکسیست نیستم هم هست.
    .
    آنارکوسندیکالیست

  4. مطلب شگفت آور تر اینکه چطور مارکس برای این “دموکراسی واقعی” از عبارت “دیکتاتوری پرولتاریا” استفاده کرده است!
    .
    در ایدئولوژی آلمانی مارکس صفات مشخصه جامعه کمونیستی را توصیف میکند، جامعه ای که در آن تقسیم کار وجود ندارد و هر فرد دیگر در شغل معینی تثبیت نشده تا حوزه منافع خاص فردی داشته باشد بطوریکه این حوزه فردی در تناقض با منافع جمعی اش باشد و منافع جمعی اش شکل دولت (دموکراسی، اریسطوکراسی و یا مونارکی) پیدا کند و بصورت منافع یونیورسال و بمثابه نیروئی غریبه علیه او ظاهر شود و یا بهتر است بگوئیم توسعه و یا تکامل پیدا کند. برای همین، در ایدئولوژی آلمانی، مارکس کمونیسم را رفع بیگانگی انسان که از طریق پیدایش تضاد بین منافع فردی و منافع اجتماعی انهم بعلت پیدایش تقسیسم کار و تثبیت شغلی افراد و دولت می بیند، می داند. جامعه کمونیستی مارکس در ایدئولوژی آلمانی، جامعه آنارشیستی است، جامعه بی دولت و در تضاد با دموکراسی یا اریسطوکراسی و یا مونارکی که خود را بصورت منافع جمعی و در تضاد و تحمیل کننده به فرد قرار میدهد. مارکس رسیدن به این جامعه را محصول انقلاب علیه طبقاتی بودن جامعه میداند. مارکس مفهوم طبقه را بنوعی در ایدئولوژی آلمانی تعریف میکند: بصورت پیدایش بیگانگی از طریق تقسیم کار و پیدایش منافع جمعی بصورت نیروئی غریبه علیه منافع فردی که شکل اقتصادی و حقوقی اش مالکیت خصوصی است. انقلاب در دیدگاه مارکس، انقلاب علیه بیگانگی، علیه رابطه طبقاتی پیدایش یافته از آن و از بین بردن این رابطه طبقاتی در بعد جهانی است. در این انقلاب برانداختن مالکیت خصوصی بر وسایل تولید نقش کلیدی و مرکزی دارد چون عامل اصلی بیگانگی و جدائی ها ، از جمله دولت، در جامعه است.
    .
    تا اینجا ما با دوران گذار سر و کار نداریم. مارکس بردارهای جامعه کمونیستی را توصیف میکند و مکانیسم و یا تعینات (بقول مارکسیستها ، دیالکتیک) آنرا توصیف میکند. در اینجا دموکراسی همتای اریستوکراسی و مونارکی قرار دارد و کمونیسم نفی آنهاست، بزبان ۱۸۴۴.
    .
    من فکر نمیکنم آنچه تا اینجا گفته شد تفسیری بود، خود خوانندگان به متن اصلی مراجعه کنند، مارکس خیلی واضع نوشته است. البته من خلاصه کرده ام و در خلاصه کردن امکان جا انداختن و‌یا تمام منطق بحث را ارائه ندادن وجود دارد. اما فکر کنم اصل را بیان کرده ام و آن تضاد کمونیسم با دموکراسی در ایدئولوژی آلمانی است. مارکس در ایدئولوژی آلمانی، کلمه دموکراسی را بدون صفت بکار می برد.
    .
    اما بعدا، برای توصیف دوران گذار، هرگز از کلمه دموکراسی استفاده نمیکند و از دیکتاتوری با صفت کارگری استفاده میکند. دلیل این نوع استفاده لغوی خیلی روشن است. پرولتاریا دولت دارد، جامعه کمونیستی نیست، هنوز منافع خاص علیه عام وجود دارد ، دولت کارگری نماینده آن است و علیه مقاومت و بازگشت مالکیت خصوصی بر وسایل تولید شکل گرفته. نکته مهم در عبارتی که مارکس استفاده میکند، ترکیب دو واژه، یکی اقتصادی و دیگری سیاسی است. مارکسیستهای غیر بلشویک، این دو کمه ای بودن مفهوم را عمدا از قلم می اندازند. پس، ۱- مارکس از کلمه دموکراسی استفاده نمیکند، ۲ – او بوضوح کلمه دیکتاتوری بعنوان واژه ای سیاسی و پرولتاریا به عنوان واژه ای اقتصادی را بکار می برد.
    .
    ۱۸۴۷، در مانیفست کمونیست مارکس میگوید که طبقه کارکر باید جنگ دموکراسی را ببرد و خودش را بصورت طبقه حکومت کننده برساند. او میگوید که پرولتاریا در این مرحله، مالکیت بورژوازی را الغا و آنرا به دولت می سپارد. نکته جالب در مانیسفت او این است که او کماکان رشد نیروهای مولده را از طریق دولت در ذهن داشته: “افزایش سریع کل نیروهای مولده تا حد ممکن”. از لحاظ او این کار در ابتدا فقط با استبداد ممکن است. بنظر من این قسمت کاملا همانکاری است که بلشویکها کردند. وقتی با روش تولید عقب افتاده مواجه شدند، مالکیتها را در بخشهای مهم دولتی کردند تا کل نیروهای مولده را، لااقل در کشور خودشان رشد بدهند – رشد سرمایه داری صورت دولتی. از لحاظ مارکس چنین استبدادی ضروری است. او اقدامات لازم را در ده بند بیان میکند. این ده بند عمدتا دولتی کردن سرمایه هاست. این بندها بخوبی و بدون تفسیر بیان میکند که روابط سرمایه داری یکدفعه نابود نمی شود بلکه نیازمند طی دورانی ست که اقدامات اولیه آن با دولتی کردن بخشهای بزرگ اقتصاد جامعه همراه است مثل زمین ها، بانکها و صنایع بزرگ و کشاورزی. پس خیلی آشکار است که نه تنها در مانیفست دموکراتیک بودن قدرت سیاسی اصلا مطرح نیست ، بلکه پیروزی در جنگ دموکراسی باید به حاکمیت پرولتاریامنجر شود و در ابتدا با استبداد گری طبقه پرولتاریا همراه باشد. یعنی استفاده از دموکراسی بورژاوزی برای بوجود آوردن دیکتاتوری پرولتاریا که در ده ماده خصوصیاتش توضیح داده شد. این بود ۱۸۴۷
    .
    بعد از ۱۸۴۷، مارکس کماکان از مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا را در سر دارد و مستقیما از این عبارت استفاده میکند:
    در ۱۸۵۰، در مبارزه طبقاتی در فرانسه، ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۰.
    ۱۸۵۰، در خطابیه هیئت مسئولین لیگ کمونیستی. در اینجا مارکس میگوید دموکراسی بورژوازی محدود است و میخواهد انقلاب را بفوریت تمام کند در حالیکه به گسترش آن و دائم کردن آن نیاز است و این کار با گرفتن قدرت سیاسی دولتی توسط پرولتاریا ممکن است نه دموکراسی بورژوازی. باید مالکیت سرمایه داری نابود بشود نه اینکه جامعه ای بهتر از جامعه فعلی بوجود بیاید.باید جامعه جدید ساخته شود.
    ۱۸۵۰، در بند اول جامعه جهانی انقلابیون کمونیست: هدف جامعه پائین کشیدن طبقات ممتاز و مجبور کردن آنها به اطاعت از دیکتاتوری پرولتاریا برای پیشرفت به جانب جامعه کمونیستی است.
    ۱۸۵۲، در نامه به وایدمایر، بورژوازی وجود طبقات و مبارزه طبقاتی را فهمیده و توضیح داده، سهم من این است توضیح داده ام مبارزه طبقاتی به دیکتاتوری پرولتاریا ختم می شود و این دیکتاتوری راه گذر به کمونیسم را فراهم میکند.
    ۱۸۷۱، نامه به کافیرو، ما باید اژ شر ماکین زمین و سرمایه خلاص شویم تا راه رشد طبقه کارگر هموار شود و نابرابری از بین برود. برای چنین کاری، طبقه کارگر باید سلطه سیاسی داشته باشد.
    ۱۸۷۱، سخنرانی در هفتمین سالگرد انترناسیونال، کمون تسخیر قدرت سیاسی توسط طبقات کارگری بود (در اینجا مارکس طبقه را بصورت جمع بکار می برد)، کمون نتوانست نوع جدیدی از دولت طبقاتی را پیدا کند. قبل از الغای کامل شرایط اقتصادی سرکوب ، یک دیکتاتور پرولتری لازم است. در اینجا نمی گوید دیکتاتوری پرولتاریا. لااقل ترجمه انگلیسی اینطور است.
    .
    یک توضیح، بعد از ۱۸۷۱ و بعد از پیدایش مبارزه احزاب در اروپا برای تشکیل دولت و غیره ، که نشانه پیدایش دموکراسی بورژوازی آن دوران بود، مارکس تمایل به سیاست حزبی پیدا میکند و برایش ضرورت بوجود آوردن حزب مستقل طبقه کارگر بیشتر و برجسته تر گردید.
    .
    ۱۸۷۲، مصوبه درباره نقش کنگره مرکزی انترناسیونال در هاگ، طبقه کارگر به یک حزب مستقل کارگری احتیاج دارد و وظیفه آن تسخیر قدرت سیاسی است.
    ۱۸۷۵، در نقد برنامه گوتا، بین سرمایه داری و جامعه کمونیستی دوره ای وجود دارد که دوره گذار است. در این دوره دولت چیزی نیست جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا. بعد از بیان چنین چیزی، مارکس ماهیت بی فایده جمهوری دموکراتیک برای طبقه کارگر را توضیح میدهد. در اینجا مارکس یک لغت دیگر به عبارت مورد نظر اضافه میکند: انقلابی.
    .
    پس می بینیم که واقعا بین نوشتهای اولیه قبل از کمونیست شدن مارکس یعنی از دوران جمهوری خواه دموکرات بودن او تا کمون پاریس و حتی بعد از آن، نه تنها ثبات چیزی بنام دموکراسی واقعی وجود ندارد، بلکه مارکس اساسا توجه اش به از بین بردن وجود روابط سرمیاه داری، ماشین دولتی آن از طریق دیکتاتوری طبقه کارگر است. این قضیه از زمان ۱۸۷۱ هم عبور میکند و تا ۱۸۷۵ هم قابل مشاهده است.
    .
    آیا ثبات نظری رفع بیگانگی کار در او وجود دارد؟ صد درصد. مارکس وجود این بیگانگی را به وجود دولت مربوط میکند. در دیکتاتوری پرولتاریا، نه بیگانگی از بین می رود و نه دولت، چون دوره گذار است. دولت کارکری کماکان منافع جمعی علیه فردیت است. از بین رفتن تضاد بین منافع فردی و جمعی فقط بعد از طی دوران گذار ممکن است.
    .
    بعبارت دیگر، در مجموع میتوان حتی گفت دیدگاه بلشویکها به مارکس نزدیک تر است تا بقیه. کم بودن تعداد کارگران در روسیه چیزی را عوض نمیکند چون در زمان مارکس طبقه کارگر در اروپای غربی هم مثل روسیه ۱۹۱۷ بود. بحث بر سر این است که، در مانیفست و ده ماده ان معلوم است، دیکتاتوری پرولتاریا وضعیت طبقه کارگر را از لحاظ کمی و کیفی توسعه میدهد. این دید مارکس بود، لااقل با مطالعه بدون تفسیر یا بعبارتی، بدون خواندن عقیده خود در جملات کسی دیگر!
    .
    آنارکوسندیکالیست

  5. واژه کارگر واژه دقیقتر و غیر فرصت طلبانه است اما واژه مردم خیر چون واژه مردم شامل استثمارگر و استثمارشونده می شود حتی شامل جانیان. به همین ترتیسب، ایده شوراهای کارگری و محلات بیان بهتر و دقیقتری از ایده دموکراسی یا دموکراسی واقعی بمثابه بیان شرکت فعال کارگران در تعیین سرنوشت اجتماعی شان است. ما تضاد بین مردم و دولت نداریم، تضاد بین طبقه کارگر و دولت سرمایه داران است.
    .
    باید از کسانیکه در مورد جنبشها اظهار نظر میکنند و مقاله می نویسند خواست که زبان غیر فرصت طلبانه و دقیقتری داشته باشند. گنگ گوئی زبان سیاست بازان و آخوندها و ریاکاران است. واژه کارگر و شوراای کارگری واژه های دقیق اجتماعی هستند چون بیان واقعیت طبقاتی جامعه می باشند.
    .
    آنارکوسندیکالیست

  6. و احتمالا آخرین نکته در مورد مقاله آقای هیودیس،
    .
    این خیلی سرسری است که بگوئیم مارکس به دموکراسی واقعی رسیده بود و بعد از طریق آشنائی با کمونیستها و تحت تاثیر آنها قضیه از بین بردن فقر را اینبار بصورت کشف عامل کارگزار تاریخ (پرولتاریا)و الغا کننده سیستم استثمارگری سرمایه داری و در خدمت دموکراسی واقعی مطرح کرد – حرکت از جمهوری خواهی رادیکال به کمونیسم. این در حالیست که فرموله کردن ماتریالیسم تاریخی در ایدئولوژی آلمانی که در همان دوران صورت گرفت، در حقیقت از لحاظ هستی شناسی باید “دموکراسی واقعی” را فرمول بندی تر کرده باشد، یا تئوریزه کردن دموکراسی واقعی برای مارکس باید قاعدتا در ماتریالیسم تاریخی او (در ایدئولوژی آلمانی) خیلی برجسته و فرموله شده باشد، اما می بینیم که اصلا اینطور نیست. در ایدئولوژی آلمانی مسئله مارکس رفع تضاد طبقاتی است و چند سال بعد در مانیفست شکل کاملا سیاسی آنرا را بصورت دیکتاتوری پرولتاریا بیان میکند که ضرورت کسب قدرت سیاسی در آن علنا بیان شده است. ایدئولوژی آلمانی کلا در مورد اهمیت مطالعه علمی جامعه و انسان شناسی و رد برخورد فلسفی به مشکلات جامعه می باشد نه فلسفه دموکراسی واقعی. بعبارت دیگر، اگر مرکز ثقل افکار سیاسی مارکس دموکراسی واقعی بود، باید این را از فرمول بندی ماتریالیسم تاریخی اش نتیجه میگرفت. اما چرا بجای این قضیه انسان شناسی می بینیم صوریکه باعث شده عده ای مجبور شوند بعدا کلی بحث فلسفی و غیره ارائه بدهند تا دموکراسی واقعی را در مارکس بیان (اثبات!!) کنند؟ جز اینکه این خواست تفسیر کننده است تا آنچه که در نظر مارکس بوده؟ شاید هم نه، اما بد بحال مارکس و مارکسیستها که کار به تفسیر و جنگ تفسیرها کشیده شده.
    .
    کلا پروژه های نسبت دادن ایده ها به مارکس و تفسیر او چیز جدیدی نیست و از نسبت دادن “ماتریالیسم دیالکتیک” به او آغاز شد و هر سیاست مورد خواست و علاقه هر شخص بصورت نظر مارکس مطرح گردید. کاری که انتها ندارد!
    .
    بنظر من، برخلاف نظر مارکسیتهای تحت تاثیر هگل، ایدئولوژی آلمانی بوضوح نشان میدهد که انسان شناسی و نه فلسفه سیاسی، برای مارکس اهمیت پیدا کرد. در فهم مارکس، من به تفسیر اعتقاد ندارم. هر چه نوشته کافی است و ناکافی. ناکافی ها یعنی اینکه نمیدانسته. حال اگر بفرض مارکس در پشت ذهنش دموکراسی واقعی را در ذهن میداشته، در عمل مسئله انقلاب کمونیستی را از زاویه تکامل تاریخی جامعه انسان (انسان شناسی) مطرح میکرده نه فلسفه سیاسی. در مورد این قضیه به اندازه کافی مدرک وجود دارد. حال،
    .
    آیا مارکس فلسفه سیاسی نداشته و یا اینکه بحث سیاسی و آلترناتیو نداشته؟ به نظر من مارکس اصلا فلسفه سیاسی نداشته چون آنرا با انسان شناسی تعویض کرد. کوشش تئوریزه کردن انقلاب از طریق فلسفی کردن و متدولوژیک (دیالکتیک) کردن آن کار مارکس نیست. در آخر کار، کارهای علمی مارکس اصلا فلسفی نیست بلکه مطابق با علوم رایج است و برای همین است که میتوان براحتی آنها را با روش رایج علوم امروزی بیان نمود.
    .
    خب، یک عده معتقدند که چه خوب بود که افکار مارکس بعد فلسفه عمومی و فلسفه سیاسی هم میداشت، برای همین یک عده ماتریالیسم دیالکتیک را به او نسبت دادند، یک عده تصحیح فلسفه هگل را و عده ای هم مثل مکتب فرانفورت تفسیرهای خاص و گوناگون دیگری را. ولی اگر عینی و کاغدی و جوهری نگاه کنیم، تمام پاراگرافهای اول ایدئولوژی آلمانی اثبات این قضیه است که مارکس دنبال انسان شناسی بود. فلسفه و فلسفه سیاسی به مارکس نسبت داده می شود، مارکس دنبال آن نبود. اما مارکس بحث سیاسی داشته و مدرک آن مانیفست کمونیست و تجزیه و تحلیلش از کمون پاریس می باشد – بدرستی و غلط بودن آن کار ندارم. چرا بجای درک متن و متونی بسیار واضح بیائیم به کارهای دیگر و قدیمی او رفته تا از او فلسفه دموکراسی واقعی استنتاج کنیم؟!!! این خیلی مذهبی است.
    .
    آنارکوسندیکالیست

  7. نکته دیگر در ارتباط با مقاله هیودیس، اینکه: بلشویکها معتقد به سوسیالیسم دولتی بودند، شرح حال درستی نیست.
    .
    میتوان گفت نتیجه کار بلشویکها سوسیالیسم دولتی (سرمایه داری دولتی) بود، نمیتوان گفت انگیزه آنها چنین بود. شاید لنین بطور فرصت طلبانه مسئله “تمام قدرت بدست شوراها” را طرح کرده بود، اما خود ایده و مشاهده نقش شوراها درست بود: همه قدرت بدست آنها نه حزب. بدبینی بلشویکی به دموکراسی بورژوائی و بازی های پارلمانی دولتهای سرمایه داری بدبینی سالمی بود. اینکه بلشویکها نتوانستند آلترناتیو سالمی ارائه بدهند به ماتریالیسم تاریخی آنها، دیدگاه تشکیلات در مارکسیسم و و ضعیت طبقاتی روسیه برمیگردد. اما مقاله جناب هیئدیس و احتمالا افکار کرایسیس نوعی خوش بینی به دموکراسی بورژوائی ایجاد میکند که با وجود نظری و عملکرد ضد بشری و امپریالیستی چنین نظمی در تناقض است.
    .
    آنارکوسندیکالیست

  8. برخورد به مقاله ای در سایت “راه کارگر” که ربط دارد به مقاله بالا.
    .
    به این کار ندارم که به اندازه تعداد هر مارکسیست، یک مارکس وجود دارد. یعنی مثلا اگر ۱۰ مارکسیست داشته باشیم، ۱۰ مارکس متفاوت داریم و یکی از آنها مارکس آقای هیودیس و احتمالا کرایسیس است. فعلا این مهم نیست و به مارکسیستی بودن عقاید مقاله بهتر است کاری نداشته باشیم و مقاله را در ارتباط با خود مبارزه طبقاتی در نظر بگیریم.
    .
    در مورد این مقاله:
    .
    “سوسیالیسم دموکراتیک چیست؟ دموکراسی سوسیالیستی چیست؟ پیتر هیودیس ترجمه ی: تارا بهروزیان”
    .
    نقطه ضعف مقاله در این است که درک درستی از پیدایش سیاست ندارد و یا نویسنده کرایسیس را از این زاویه نقد نمیکند. سیاست را تعریف نمیکند و از لحاظ تاریخی غیر انتقادی می پذیرد – احتمالا میخواهد جمله معرف مارکس را رد نکند. همین تاریکی در سیستم نظری موجب می شود که وقتی وارد مسئله انتخابات می شود، مجددا همان سیاست سوسیال دموکراسی را پیشنهاد کند و “باید” از آن فراتر رفت را ضمیمه اش نماید. این هم هست توجیه شرکت در انتخابات و ورود به دولت طبقه حاکم تازه بعد از اینکه تفسیرش از مارکس این است که مارکس معتقد نبود که از طریق دولت میتوان سرمایه داری را از بین برد. گوئی مشکل ما با سوسیال دموکراتهای قدیم این بود که آنها این “باید” را حمل نمیکردند؟!! چنین نیست.
    .
    نکته دیگر اینکه این نتیجه گیری بعد از تفسیر از مارکس که جنبشهای ضد نژاد پرستی و ضد مردسالاری و غیره همگی بخشی از دموکراسی کمونیستی است، از فقدان ریشه یابی طبقاتی زجر میکشد. جنبشهای ضد فاشیستی و ضد دیکتاتوری و نژاد پرستانه و غیره را باید ریشه یابی (ارزش یابی) طبقاتی کرد و نمیتوان به آن کلی برخورد نمود. آنها میتوانند ضد بردگی مزدی باشند و میتوانند آنرا پیش فرض قرار دهند و استثمارگرانه باشند.
    .
    در ارتباط با حیات جامعه مدنی و ارتباط لاینفک آن با دولت درست میگوید اما بدبختی در این است که باید قبول کند که جامعه مدنی یعنی جامعه استثمارگری. در مقاله اهمیت نقد سرمایه داری توسط مارکس برای تقویت ضدیتش با سیستم موجود جامعه مزدنی توضیح داده می شود اما مرکزی بودن آن بتدریج تا پایان مقاله به فراموشی سپرده میشود و آخرش پیشنهادات سوسیال دموکراتیک نه تشکل یابی ضد بردگی مزدی در محل کار، ارائه میگردد!
    .
    نکته دیگر اینکه شاید آنارشیستهائی باشند که فکر میکنند دولت مستقل از جامعه (جامعه مدنی) است، ولی نمیتوان نظر آنها را نظر آنارشیستی (همه آنارشیستها) خواند. برعکس، آنارشیستهای قرن گذشته و قرن حاظر کلا معتقد اند که دولت بخشی مهم از دستگاه استثمارگری بردگی مزدی می باشد که تسخیرش بدون الغای کار مزدی، چیزی را تغییر نمیدهد.
    .
    اینکه میان مارکس جوان و مارکس کمون پاریس یک دموکراسی کمونیستی وجود دارد که در آن نفی دولت وجه ثابتش هست، حرف درستی نیست چون در مانیفست کمونیست خلاف آنرا می بینیم.
    .
    میتوان نظر مارکس در مورد کمون را بعنوان آنارکوسندیکالیست پذیرفت اما بشرطی که خود کل جائی (پارلمان، مجلس نمایندگان، دولت و غیره) که مثلا نمایندگان محل کار میروند، اصلا از ابتدا حق هیچ آتوریته ای نداشته باشد و کارشان فقط و فقط ایجاد هماهنگی باشد که در واقع هست خودش محل کار، مثل رابطه محل کار الف با محل کار ب.
    .
    آنارکوسندیکالیست

  9. بعلاوه همانطور که در کامنتی پای مقاله ای دیگر ذکر کردم، نویسنده از واژه بورژوا و سرمایه دار براحتی استفاده میکند اما در استفاده از واژه کارگر راحت نیست و جای آن اکثرا مردم و جنبش و فعالین و غیره را بکار می برد.
    .
    این مطلب مهمی در روانشناسی انقلاب است. حدود هشتاد درصد از جامعه بشری کارگر (برده مزدی) هستند، اما بخش بزرگی از آنها دوست ندارند کارگر خطاب شوند، اما اکثر سرمایه داران (اربابان بردگی مزدی) خود را کاسب و یا بیزینس من و یا کارخانه دار و کارفرما و صاحب سرمایه خطاب میکنند و افتخار هم میکنند. این روانشناسی باید از بین برود طوریکه بردگان مزدی، بردگی خود را برسمیت بشناسند و استثمارگران، اربابان سرمایه دار، احساس راحتی از موقعیت اجتماعی اشان نداشته باشد.
    .
    آنارکوسندیکالیست

  10. همانطور که در کامنتم پای مقاله قبلی ذکر کردم، نویسنده در آن مقاله و در این پاسخها کاملا موضعگیری هائی میکند که در خدمت نجات بردگی مزدی است – رفرمیسم شبیه سوسیال دموکراسی تحت این بهانه که شرایط و یا “فرصت” هائی ایجاد میکند که برای آتیه جنبش ضد سرمایه داری مفید واقع خواهد شد. این نحوه برخورد نتیجه ای ندارد جز کاشتن تخم فرصت طلبی و اشاعه بیماری فراموشی ضرورت فوری الغای بردگی مزدی که پدر جدش سوسیال دموکراسی بود.
    .
    میخوانیم:
    .
    “ولی بطورکلی به عنوان سنتزناشی از شکست دو پارادایم دولت های رفاه ( و البته سوسیالیسم دولتی)، و بحران انتقالی و بن بستی که اکنون جهان با آن مواجه هست، روندهای معطوف به پارادایم دولت های خدمات اجتماعی ترازنوینی است که در تمایزکیفی با گذشته در حال شکل گیری هستند که درجه پیشرفت و بلوغ آن را میزان خودآگاهی و آرایش جنبش ها تعیین می کند.”
    .
    چه تراز نوینی؟!!! چه تفاوت کیفی ی؟!! چطور در حال شکلگیری است؟ نمی بینیم! کجا؟ بفرض هم که باشد، چطور “فرصت” است و مثل قبلی فریب نیست.
    .
    در ارتباط با بحران سرمایه داری و “جنبشها” و غیره،
    .
    “بحران” اقتصادی در جامعه سرمایه داری بحران برای طبقه کارگر است نه طبقه سرمایه دار بطور کلی. دلیل این قضیه این است که تا وقتی اکثریت بردگان مزدی مثل طبقه سرمایه دار فکر میکنند (بعلت آموزش و پرورش و تبلیغات دستگاهای جهانی-مذهبی و تبلیغات و آموزشهای رسانه ای سرمایه داری)، حاکمیت بردگی مزدی تضمین شده است. اگر مشکلات سودآوری پیش بیاید که می آید، و اگر این باعث جنبشهائی شود که میشود، تا وقتی که الغای بردگی مزدی علنا و آشکارا طرح نشود، این جنبشها مثل تمام جنبشهای گذشته، فقط در خدمت اربابان در می آیند. به گذشته مراجعه کنید، چیزی غیر از آنچه که گفته شد نمی بینید. نمونه خیلی انقلابی ی که از آن آگاهیم بروی کار آمدن بلشویکها بود که از خود چیزی جز سرمایه داری دولتی فاشیستی باقی نگذاشتند. نمونه چین هم که در واقع مثال به مسخره گرفتن کارگران و زحمتکشان توسط شکم گنده های حزبی از طریق رهبری جنبشهای ضد فئودالی و ضد امپریالیستی ست. حزب چین کمونیست کاملا نقش حزب سرمایه داری ملی را ایفا کرد و موفق هم شد و چین را به کارخانه سرمایه داری جهانی تبدیل کرد اما قرار بود بشود کانون انقلاب کارگری علیه سرمایه داری جهانی!!! نمونه سوسیال دموکراتیکش هم که به حتی هواداری از نولیبرالیسم کشید و شدند نولیبرالهای نوین در پارلمانهای کشورهای غربی.
    .
    دوم اینکه “جنبشها” فقط در شکل فاشیستی ارتجاعی نیستند. در شکل بورژوا لیبرالی و سرمایه داری دولتی (مارکسیستی) هم ارتجاعی هستند. جنبش زنان و یا جنبش ضد نژاد پرستی و یا جنبشهای ضد امپریالیستی، تا آنجا که ضد بردگی مزدی نیستند و بردگی مزدی را پیش شرط قرار میدهند، ارتجاعی هستند و ثبات بردگی مزدی را تضمین میکنند. باز کردن دهان و گفتن خیلی مهم است.
    .
    همیشه گفته ام: مهم نیست که چه میگوئیم، مهم این است که چه نمی گوئیم.
    .
    این بود نقدی کوتاه، راه حال:
    .
    ۱- نقد نظری و عملی نظام بردگی مزدی نه توجیه دولت رفاه بعنوان فرصت!
    ۲ – نقد ماهیت ارتجاعی جنبشهای غیر کمونیستی، یعنی جنبشهائی که هدف روشن و بیان شده الغای کار مزدی را ندارند، نه مثبت دیدن آنها.
    ۳ – کوشش برای ایجاد وحدت بردگان مزدی حول یک برنامه ساده تسخیر محیط کار و زندگی و اداره شورائی آن، نه بیرون آوردن جنبشها از محل کار و خیابانی کردن و حزبی-دولتی کردن آنها.
    .
    در باره ذاتگرائی و جغد مینروا در مقاله میتوان بحث کرد اما از آن خودداری میکنم چون به مضمون کامنتم لطمه می زند. کلا باید از طرح مسائل فلسفی در مقالات و کامنتها خودداری کرد چون برای هر واژه فلسفی میتوان یک مقاله و یا کتاب نوشت. این نحوه برخورد موجب گیجی و سردگمی خوانندگان می شود. البته هر برده مزدی میتواند خودش به مقالات و بحثهای فلسفی مراجعه کند و ذهنش را تقویت کند. اما، آوردن واژه های فلسفی بعلت اینکه واژه های فلسفی تعاریف واحدی ندارند واغلب مشاجره انگیز هستند، کار درستی نیست.
    .
    ایدئولوگهای ارتجاع دائم واژه های فلسفی را وارد بحثهایشان میکنند تا بردگان مزدی را گیج کنند و اینطور نشان دهند که مسائل پیجیده تر از آن است که کارگران فکر میکنند و آنها دانا هستند و باید جامعه را رهبری کنند – البته در محیط تولید سود، میشوند غیر فلسفی-غیر انتقادی!
    .
    اصل قضیه که بردگی مزدی است چیزی ساده است: وقتی کار میکنی، برای سرمایه دار سود تولید میکنی. اگر بردگان مزدی کار نکنند، سودی و ثروتی وجود نخواهد داشت. برای همین است که سرمایه داران دشمن اعتصاب هستند مخصوصا اعتصاب عمومی. این امر چیزی ساده و قابل مشاهده و تجربه است. البته میتواند بهتر و علمی تر بیان شود که بیان وسیع و علمی اش در کتاب معروف مارکس بنام “سرمایه” موجود است.
    .
    آنارکوسندیکالیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Page generated in 2٫034 seconds. Stats plugin by www.blog.ca
رفتن به نوار ابزار