یکشنبه, ۲۸ مهر , ۱۳۹۸
   

Comments

مارکس و انگلس
ترجمه ی ظفردخت خواجه پور
— 3 دیدگاه

  1. جنبش کمونیستی جنبش بردگان مزدی علیه روابط سرمایه داری می باشد. این جنبش فرهنگی است اما بهتر است گفته شود فرهنگ طبقه استثمارشونده است.
    فرهنگ شناخت ماست در شرایطی که زندگی میکنیم. شناخت ما اشکال زیستی ما را تعیین میکند. از آنجائی که موجودات خلاقی هستیم، فرهنگ ساز هستیم برای همین اشکال زندگی ما با گذشت زمان تغییر داده میشود و آنهم اساسا بدست خود ما. فرهنگ ما اشکال زیستی ی است که ما با فکر و عمل خود آنرا ساخته ایم.
    جامعه استثماری (طبقاتی) جامعه ای است که فرهنگ حاکم بر آن متعلق به حاکمین است. آنها اشکال زیستی جامعه ما را تغییر میدهند.آنها هستند که معرف حال فرهنگ انسان هستند – مجددا:اشکالی زیستی ما. اما از آنجا که انسانها اسیر بودن را مثل هر مانعی مثل موانع طبیعی مانند بیماری و گرما و سرما نمی پذیرند و در مورد آن فکر کرده و برای از میان برداشتنش ایده می سازند، فرهنگ جامعه استثماری (طبقاتی) دو قطبی و بعلت رقابتهای درونی حاکمین حتی چند قطبی می شود. این به این معناست که در مقابل فرهنگ حاکم، شیوه زیستی ی که حاکمین میخواهند و تحمیل میکنند، فرهنگ ضد استثماری هم شکل میگیرد. جنبش کمونیستی، از اینرو، جنبشی فرهنگی علیه وضع موجود و حاکم در جوامع گوناگون است. جنبش کمونیستی اشکال زیستی انسانهای استثمارشونده است. این جنبش همیشه وجود داشته است. اما در عصر ما بهتر قابل فرموله شدن است چون همه چیز بتدریج بهتر فرموله می شود.
    فرهنگ طبقات حاکم جامعه در تاریخ برای بشریت اصلا مفید نبوده است. فرهنگی بوده است برای غلط فکر کردن، غیر استدلالی فکر کردن، غیر علمی فکر کردن و پنهان کردن نیت ها و دانسته ها در ارتباط با روابط ما انسانها. اینها ضرورت های زیستن بر اساس استثمار نیروی کار بردگان بوده است. اگر جنبش کمونیستی بردگان مزدی میخواهد که از شر حاکمیت اربابان سرمایه رها شود، مجبور است درست فکر کردن، درست استدلال کردن ، علمی فکر کردن، پنهان نکردن نیت ها و دانسته ها را بطور سیستماتیک و روزمره تبلیغ و ترویج کرده و بر طبق آن عمل کند.
    بعلت ذکر شده، جنبش کمونیستی هرگز نمیتواند جنبشی سیاستکار باشد.
    سیاستکاری حاکمین اصل فرهنگ آنها نیست. بعدی ضروری در آن است. اصل فرهنگ آنها (شناخت آنها بمثابه نوعی زیستی شان) وسیع تر و عمیق تر است. سیاستکاری آنها (دروغگوئی، خیانت به بشریت، ترور، بوروکراسی، ارتش و جاسوس درست کردن و جنگ ) روشهای مدیریت بردگان است چون میدانند و می فهمند که بردگان شورشی هستند و یا اگر شورشی نیستند لجوج و در نهایت مطیع نیستند و حتی بصورت رقیب در استثمارگری شکل میگیرند. ما کمونیستها نمی توانیم وارد سیاستکاری شویم، به عبارت دیگر این بعد فرهنگ حاکم را بپذیریم. جنبش ما مجبور است جنبشی باز و بی پرده باشد وگرنه نمیتواند ذات ضد بشری فرهنگ حاکم را برای بردگان غیر کمونیست و فریب خورده و مطیع شده رونمائی کند و فرهنگ حاکم را تضعیف نموده و وحدت طبقاتی خود را تقویت نماید. اگر جنبش کمونیستی ما بردگان مزدی وارد سیاستکاری شود که یعنی چهارچوب تنظیم شده حاکمین را بپذیرد، خودش را نفی میکند و وارد روند دگرگیسی ی می شود که میگوئیم سرمایه دار شدن و بورژوا شدن. این روند دو شکل دارد، یکی کل قدرت سیاسی گرفتن است و یا دیگری بصورت شریک و یا عامل و یا مدیر درآمدن.
    امیدوارم گفته های فوق کافی باشد تا بگویم چرا فکر میکنم که جنبش کمونیستی بردگان مزدی نمیتواند دولت ساز و سیاستکار باشد. جنبش کمونیستی تنها میتواند مخرب دولت و سیاستکاری باشد. برای اینکار فقط و فقط میتواند در درون خود منطقی فکر کردن، علمی فکر کردن، استدلالی فکر کردن ، پنهان نکردن نیت ها و اعمال (اینها صفات سیاست هستند) را تبلیغ و ترویج کند. همین هم تعیین میکند که چرا شکل سازمانی و تشکلیلاتی جنبش بردگان مزدی ضرورتا باید یصورت اتحادیه های ضد سرمایه داری و غیر سلسله مراتبی ی باشد که میخواهد خود را نه بصورت جنبشی فقط برای گرفتن امتیاز بلکه برای از بین بردن مناسبات بردگی مزدی شکل دهد. تنها در این رویکرد است که جنبش کمونیستی میتواند خود را بصورت فرهنگی سالم و به معنای واقعی کلمه انسانی بشناسد و حق بجانبی خود را بطور سیستماتیک و طولانی حفظ نماید. ، در غیر اینصورت همیشه در اصطراب و تشویش بسر برده و روح آرامی نخواهد داشت. برای مبارزه با بردگی باید روحی آزادی داشت، روحی آزاد از پشیمانی از آزار به انسانی دیگر، روحی آزاد از سیاستکاری با تعریفی که بیان کردم.
    در گذشته میگفتند فلسفه. دوران فلسفه گذشته است و هرگز منسجم و کامل نبود و نشد و نباید هم می شد. در علم امروز میگوئیم فرهنگ. فلسفه در عالم تفکر است. فرهنگ در عالم خلاقیت و عمل و تغییر. جنبش کمونیستی جنبش دوستی، غیر رقابتی و خلاق و عملی بردگان مزدی برای درست کردن جامعه ی برای خود است. بقولی، وقتی اراده وجود دارد، راهش هم وجود دارد. تا امروز دستاوردهای فرهنگی (شناخت و اشکال زیستی ناشی از آن) فراوانی داشته ایم. شکستهای گذشته راههای موثرتری را به پیش کشیده اند. اگر صبور باشیم و معقول فکر کنیم، آینده حتما از آن ماست که یعنی فرهنگ انسانیت کمونیستی خواهد شد – شکل زیستی ما کمونیستی خواهد شد.

  2. “بیشتر و بهتر” در مقاله بوی فرهنگ رقابتی و کارگر خوب ساختن می دهد. اگر خیلی بهتر بودند چرا جنبش آنها به فاجعه تبدیل شد!

  3. نمی گویم نویسنده میخواهد چنین کند اما برخورد انتقادی هم در مقاله نمی بینیم.
    متاسفانه انگلس بود که از مارکس سعی کرد ایدئولوژی بسازد (مارکسیسم). چسباندن انگلس به مارکس مثل چسباندن علی به محمد و شیعه سازی است. از برخوردهای غیر علمی باید پرهیز کرد. مارکس و انگلس هر کدام یکسری کارهای خوب علمی دارند و یکسری کارهای ناقص و تمام نشده. کارهای گذشتگان و هر کسی وحی مقدس نیست و باید با نظر شک و تردید مطالعه شان کرد.
    نگرش ماتریالیستی مارکس به تاریخ ناقص و گنگ و قابل انتقاد است. کوششهای انگلس در فلسفه سازی (ماتریالیسم تاریخی) عامیانه و در مجموع بدرد نخورند و وقت تلف کردن بودند. هر دانش آموز ساده فلسفه متوجه آن می شود جز کسانیکه فقط و فقط مارکسیسم میخوانند. هر دوی مارکس و انگلس دنبال درست کردن دولت مرکزی بالای سر کارگران بودند تا مثلا برای کل جاکعه سوسیالیستی برنامه ریزی شود. حتی آنها کمون پاریس را هم از این زاویه انتقاد کردند.
    دولت سازی از طریق احزاب سوسیال دموکرات دنبال شد و به شکست و فاجعه منجر گردید – روسیه لنینی-استالینی و چین ارتجاعی امروز. این رویکرد جنبش ضد بردگی مزدی را تضعیف کرده است. امروز اکثر مارکسیستها هنوز دنبال درست کردن دولت مارکسیستی هستند و برای همین ده ها شاخه اند و همین وضعیت دشمنی و نفرت را وارد جنبش کارکری میکند و کرده است . برای همین اکثر آنها به ناسیونالیست کاهش پیدا کرده اند.
    افکار مارکس و یا انگلس برای کارگران مفید است اما بصوت ایدئولوژی و حزب به ارتجاع ناسیونالیستی ضد کارگری تبدیل می شوند. البته اگر انقلاب روسیه و چین را انقلاباتی بورژوائی ارزیابی کنیم ، چیزی که واقعا بودند، باید بگوئیم که ایدئولوژی مارکسیسم در حقیقت ایدئولوژی تکنوکراتیک بورژوازی ملی بوده است. اما با چنین کاری باید بگوئیم که جنبش کارگری ضد بردگی مزدی باید مارکسیستها را از خود دور کند و حکومتهای آنها را سرنگون نماید. اصلا شوخی نمی کنم و از تجربه تاریخی صحبت می کنم. مارکسیستها چه در دولت های بورژوائی و چه بصورت دولت مارکسیستی امتحان خودشان را پس داده اند و در کمپ سرمایه داری قرار دارند. بهترین کار این است که به مارکس و انکلس بصورت اشخاصی که عقایدشان مفیدی دارند اما بسیار قابل انتقاد و مداقه، برخورد نمود.
    مارکسیستها بعلت فوق از کارگران ایزوله هستند و امروزه حزب سازی شان یا کاری پیش نمی برد و مثل بقیه احزاب بورژوازی و بصورت اپوزیسیونهای بی تاثیرند و یا اصلا احزابشان پا نمی گیرد.
    جنبش کارگری باید با روح علمی و استدلالی و کمونیستی، ضد کیش شخصیت و سلسله مراتب پرورش پیدا کند و بجای حزب سازی دنبال تسخیر محلهای کار و زندگی توسط تشکلاتش باشد، و مهمتر از همه از خود دایره روشنفکران جدا از طبقه و مرجع تقلید و احتمالا حاکمان آینده نسازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Page generated in 0٫669 seconds. Stats plugin by www.blog.ca
رفتن به نوارابزار