شنبه, ۴ اسفند , ۱۳۹۷
   

Comments

چالشی دیالکتیکی ماتریالیستی با متافیزیک ِ تقی روزبه
خدامراد فولادی
— 36 دیدگاه

  1. خارج از بحث مقاله،
    دولت دموکراتیک پارلمانی بورژوائی آقای فولادی و شرکا هم می شود مثل حاکمیت ونزوئلا. کارگران را دنبال بورژواها می فرستند بعد بورژواها می افتند به جان هم و صحنه سیاسی جامعه تبدیل می شود به تاخت و تاز رقابتهای فاشیستی امپریالیستی.
    این هم کواه دیگری از غلط بودن نظر امثال چنگائی و فولادی و بورژوا دموکراتهای وطنی. فلسفه بافی چه کمکی به طبقه کارگر ونزوئلا میکند. جامعه برخلاف فلاسفه حرکت میکند. بردگی مزدی است که باید از بین برود تا سرمایه داران جامعه را به میدان جنگهای خود تبدیل نکنند.

  2. جواب تمام دروغهائی که فولادی پرو امپریالیست به خوانندگان نسبت میدهد بصورت کامنت در زیر مقالاتش وجود دارد.

  3. به «دانش»آموخته ی ملااخفش( ناشناس):انسان شناسی- وکللن هرگونه شناختی -، یعنی فلسفه. همین رطب ویابس هاوآسمان وریسمان هایی که تو درضدیت با فلسفه ی علمی و موافقت پنهان با خلق الساعه می نویسی- ضدیت باتکامل درطبیعت وخصوصن تکامل میمون به انسان معنای مستقیم اش اعتقادبه خلق الساعه و آفریننده است-، تمامن فلسفه، و یا دقیق تربگویم فلسفه بافی و یعنی تنزل دادن ِ شان ِ فلسفه است، جناب ِ ملا!

  4. من همیشه برده مزدی بودم و خواهم بود. اما فرض کنیم که برده مزدی نیستم، آیا این چیزی از ارتجاعی بودن و غلط و غلوط بودن افکار و عقاید تو کم میکند؟ علم و منطق میگوید نه.
    خلاصه تا اینجا:
    ۱ – فولادی هگل نخوانده شده فیلسوف.
    ۲ – حتی مقاله آقای روزبه را هم نفهمیده.
    ۳ – میگوید مارکسیست است اما اصل اول دیدگاه مارکس که جایگزین کردن فلسفه با منطق و علم است را زیرپا میگذارد.
    کلا:
    اگر خوانندگان متن کامل ایدئولوژی آلمانی را مطالعه کنند متوجه می شوند که کل نوشته علیه فلسفه بافی است و مارکس و انگلس کاملا تمایلشان را به مطالعه انسان شناسی علمی و تجربی نشان میدهند. حتی مارکس در اواخر عمرش مجددا علاقه مند به انسان شناسی می شود و مطالعه جدیدی را آغاز میکند. مارکس هرگز سعی نمی کرد واقعیات را از طریق فلسفه بافی بفهمد. او مثل همه دانشمندان نه فلاسفه به فاکت و تجزیه و تحلیل منطقی و تجربی و مشاهداتی مشغول بود. در چنین کاری اشتباه کردن اصلا عیبی ندارد چون از طریق مشاهده و آزمایش و تجربه خود و دیگران اصلاح می شود. اما روش فلسفی بیرون از تجربه است و تا امروز هیچ یک از مسائلش بعد از بیشتر از دوهزار سال حل نشده است و فلاسفه هر روز دارند کماکان تو سر و کله هم میزنند.

  5. عجب تخصصی دارد در فراراز واقعیت. دقیقن کپی برابربا اصل ِ حاکم ِ بلامنازع است که گوش اش به هیچ حرف حسابی بدهکارنیست. من گفته ام توبرخلاف ادعای ات برده مزدی نیستی- یعنی دروغگویی!-، کپی برابر ِ اصل آسمان و ریسمان به بافته که صورت مساله راپاک کند و در برود و باز شبانه روز کامنت روی نظرات مخالفان استبداد بنویسد و ادعاکند برده مزدی است. فکر میکنی کسی هست فریب ادعایت را بخورد جناب ِ «برده ی مزدی» ِ شغل کامنت نویس مادام العمر؟!

  6. من پای مقاله فولادی نوشتم که از اسمهای مختلف استفاده خواهم کرد. خودش میداند. کار غلطی نمی کنم. کار غلط را فولادی میکند که به اسم فولادی کامنت نمی نویسد ولی ایراد میگیرد که چرا دیگران به اسم مستعار کامنت می نویسند. اصلا اسم مقاله نویس و کامنت نویس مهم نیست. مهم مطلب نوشته شده است. اگر فولادی اسم خودش را پای مقالاتش نکذارد باز هم می فهمیم که مقاله پرو امپریالیستی است.

  7. فولادی از کارگران ایران دفاع نکن خود تو صد بار گفته ای که طرفدار درست کردن دولت سرمایه داری لیبرال در ایران هستی که اینهم چیزی نیست جز درست کردن دولتی که میخواهد استثمارگری سرمایه داری در ایران تداوم یابد. خود تو حتی از کلمه کارگر استفاده نمی کنی و میگی شهروند. برو شیاد خجالت نمی کشی.

  8. حاج آقاناشناس همیشه ادعامیکندبرده ی مزدی است. ببینیدفقط همین۲۴ ساعت گذشته کار «بردگی» اش چه بوده:۱۶کامنت برمقاله چنگایی علیه من از۸:۵۸ صبح۱۱/۱ تا۲۳:۵۱نیمه شب همانروز.و از ۰۰:۴۹ بامداد۱۱/۲ تاهمین الآن(۱۰:۳۰). یعنی یک شبانه روزکامل. و، ۸ کامنت بسیار طولانی که فقط نوشتن و تایپ کردن هرکدام بیش از یک ساعت طول میکشد.از۰۰:۳۷ بامداد۱۱/۱ تا صبح امروز. یعنی بیش از۲۴ساعت. حاج آقا مجیدسربلند معروف به فریده.الف یاهمان ناشناس همیشه درصحنه! به مابفرماییدشمابا چنین کسب وکاری برده ی مزدی هستی یاکارگران فولاد و هفت تپه و اسماعیل بخشی؟ و آیاتاکنون شده که برای مطالبه حقوق ملاخورشده ات به زندان بیفتی و شلاق بخوری؟

  9. احتمالا آقای فولادی من را به رژیمی بودن محکوم میکند چون مواضع ضد امپریالیستی دارم. اگر اینطور باشد، در این هم اشتباه میکند. همین الان نوکر آمریکا یعنی اسرائیل دارد مواضع سپاه پاسداران را در سوریه بمب باران میکند. جمهوری اسلامی هم احتمالا بطرف آنها موشک شلیک میکند و در گذشته از حماس تروریست دفاع کرده است. خیر، من فقط از قربانیان جنگهای ما بین مرتجعین دفاع میکنم و جنگ بین امپریالیستها و دولت ایران را جنگ بین مرتجعین میدانم.
    روسیه و چین و کره شمالی و ایران، همگی در حالت دفاعی قرار دارند و بیشتر تجاوزات توسط غربی ها صورت میگیرد، اما این دلیل نمی شود که این کشورها اگر بتوانند این اعمال را علیه غربی انجام نمیدهند، حتما انجام میدهند.
    تمام دولتهای غرب و شرق مرتجع و ضد بشری هستند. فولادی از غربی ها دفاع میکند. من خیر. من فقط از اتحاد کارگران دنیا علیه تمام دولتها و از بین بردن بردگی مزدی یعنی سرمایه داری دفاع میکنم. در صورت حمله امپریالیستها به ایران هرگز از دولت فاشیستی ایران دفاع نخواهم کرد و در حمله تروریستهای حماسی هم به سکنه اسرائیل هرگز از دولت اسرائیل دفاه نمی کنم. جنگ مرتجعین جنگ ما بردگان مزدی نیست.
    رژیمی دانستن من توسط فولادی تف سربالای اوست چون هر جمله و پاراگراف من خلاف تهمت اوست. اما هر جمله و گفته و مقاله فولادی جانبداری از امپریالیستهای غربی است حتی نظریه ماتریالیست تاریخی و دیالکتیکی که او تنظیم کرده.

  10. نوشته مارکس در مقایسه فلسفه با استمناء در این کتاب است. این کتاب را میتوانید از آمازون انگلیس سفرش بدهید:

    https://www.amazon.co.uk/Engels-German-Ideology-Selections-Three/dp/B004H5HW28/ref=sr_1_2?ie=UTF8&qid=1548103611&sr=8-2&keywords=German+Ideology+C.+J.+Arthur

    به صفحه ۱۰۳ مراجعه کنید،
    در تحت عنوان “فلسفه و واقعیت” نوشته است:

    One has to “leave philosophy aside” (…), one has to leap out of it and devote oneself like an ordinary man to the study of actuality, for which there exists also an enormous amount of literary material, unknown, of course, to the philosophers … Philosophy and the study of the actual world have the same relation to one another as materburtion and sexual love

    من صد بار برای فولادی تمبل و پشت میز نشین این گفته مارکس را نوشته ام، تقصیر من نیست او به بیماری استثمناء فلسفی دچار است و نمیخواهد به “actual” نوشته مارکس فکر کند!!!!

  11. بحث هگل فقط در حاشیه انتقاد من به چرندیات تو بود، اصل انتقاد من این بود که تو نظر آقای روزبه را نفهمیده میخواهی نقد کنی و تو اصلا به وضعیت مشخص شورش جلیقه زردها نمی پردازی. اما تو اول رفتی سراغ بحث هگل. خر که نیستیم، روند جر و بحثها در پائین موجود است و میتوان بطور عینی اثبات شود.
    در کامنت اول ، توجه شود کامنت اول، نوشتم:
    “بگذریم، او هیچ تجزیه و تحلیل مشخصی از زرد پوشها ندارد و میخواهد استمناء فلسفی را جای تجزیه و تحلیل علمی بگذارد.”
    کلمه بگذریم بسیار کلیدی است در این مباحثه هست یعنی بحث بر سر گفته هگل کلیدی نیست و ذکر شد که چه هست.
    خوانندگان می بینند که شیاد خود اوست!
    #####
    درباره دفاع من از آقای روزبه، من از آقای روزبه دفاع نکردم، در هیچ جائی در این کامنتها من از آقای روزبه دفاع نکرده ام. من فقط گفته ام که آقای روزبه آن چیزی را که تو میگوئی نمی گوید.
    انتقاد اصلی من به مقاله فولادی این است که گفتم:
    “هیچ تجزیه و تحلیل مشخصی از زرد پوشها ندارد و میخواهد استمناء فلسفی را جای تجزیه و تحلیل علمی بگذارد”
    آقای روزبه دائم اوضاع فرانسه و جلیقه زردها را بطور مشخص تجزیه و تحلیل میکند، فولادی بجای تحلیل واقعیتها، رفته سراغ کلی گوئی های بدرد نخور و بی مصرف در وضعیت جاری شورش کارگران فرانسوی – البته اکثر آنها کارگرند.
    ########
    نکته دیگر اینکه ارزیابی من از آقای روزبه حتی در مقاله مورد اشاره مقاله فولادی این است که آقای روزبه لنینیست نیست.
    #########
    فولادی از روش اسرائیلی استفاده میکند: ۱ – متعرض است و خودش را قربانی جلوه میدهد، ۲ – هر نوع مخالفی را لنینیست توده ای خطاب میکند، اسرائیلی ها هر مخالفی را میگویند انتای سمیتیست ، یعنی ضد یهودی.

  12. به ناشناس: شیاد! من بحث رابه هگل کشاندم یاتوکه درکامنت ۱۶:۴، ۲۸/۱۰ نوشتی «از بیسوادی نویسنده(فولادی) مخصوصن اشاره به مثال شب هگل است که فولادی نه اورا فهمیده و نه خوانده است». آخوند شیاد!فراموشکار هم که هستی. حالا تواگر هگل راخوانده و فهمیده ای بگو منظور هگل ازاین تمثیل که من درمقاله ام نقل کرده ام چیست.درنرو و جواب بده.

  13. آقای خدامرادفولادی، گفتم مقاله آقای روزبه را نفهمیده ای، چرا در رفتی و بحث را کشاندی به گفته هگل؟

  14. جناب فولادی هوادار دموکراسی امپریالیستی، من پرورش یافته ملا نیستم، اول اینکه آنارکوکمونیست هستم، دوم اینکه دوران کودگی ام در زمان شاه بود. دیالکتیک تاریخی ات تو را چقدر کودن بار آورده؟

  15. از عایت تاریخی که همان ضرورت تاریخی و تکامل مادی طبیعت و جامعه انسان است خیری به اکثریت جوامع دنیا نرسیده به غربی ها هم که رسیده تازه دارد از آنها می گیرد و چند صد میلیون از کارگران آنها را در دو جنگ جوان مرگ کرد.
    تغییر و تحولات واقعی و روزمره را باور کنیم یا استمناگری فلسفی آقای فولادی را؟
    برای پاسخ به این سئوال از فولادی سئولاتی دارم.
    ########
    سئوالاتی از آقای خدامراد فولادی،
    چرا ضرورت تاریخی ی که نتیجه دیالکتیک مادی تو هست، بجای رشد و نمو و گسترش دموکراسی و حرکت به “جلو”ی تو در واقع دارد به عقب حرکت میکند؟ یعنی دولتهای غربی بیشتر از گذشته ضد دموکراسی شده اند.
    چرا سرنگونی شاه به رژیم دموکراتیک مدل غربی تبدیل نشد بلکه به رژیم مخوف جمهوری اسلامی تبدیل شد؟ قرار نبود دیالکتیک تاریخ دموکراسی بورژوائی بیاورد؟
    چرا طالبان و القاعده که از رژیم وابسته به شوروی سابق عقب افتاده تر بودند افغانستان را نه به جلو بلکه به عقب بردند؟
    چرا نیروی های جلو رونده تو در افغانستان با تمام وسایل تولیدی پیشرفته و ارتش مجهز کارش پیش نمی رود و نظام دموکراتیک وابسته اش به واشنگتن از دست طالبان عاصی شده است؟
    چرا دموکراسی عراقی که غایت تاریخی تو درست کرده در بغداد دور خودش حصار کشیده ؟
    چرا ضرورت تاریخی تکامل مادی جامعه تو بیشتر از نیم قرن است که در مبارزه طبقاتی کشورهای از لحاظ صنعتی عقب افتاده تر نه تنها دیکتاتوری می آفریند بلکه دموکراسی هائی را هم که بوجود آورده هوادار آن دیکتاتوری ها کرده.
    قرار نیست دیالکتیک تاریخ تو کشورهای دموکراتیک را حامی انقلابیون دموکرات کند نه سرکوبگر و کودتا چی علیه آنها؟
    کجا ضرورت تاریخی تو به ما میگوید که این دموکراسی غربی نبود که دولت مصدق را سرنگون کرد بلکه دیکتاتوری استالینی بود؟ آیا ضرورت تاریخی تو برعکس نمی رود، نه به جلو؟ قرار بود با دیالکتیک تاریخ تو مسکو کودتا کند چی شد واشنگتن و لندن مصدق را برداشتند؟
    آیا ضرورت تاریخی تکامل مادی تو بود که دموکراسی انگلیس را در هندوستان دیکتاتور هندوستان کرد؟ چرا ضرورت تاریخی تو که قرار است دموکراسی سرمایه داری را در جهان مستقر کند،. در هندوستان چند قرن دیکتاتوری استعماری بوجود آورد؟
    چرا ضرورت تاریخی تو کشورهای دموکراتیک غربی را حامی دیکتاتوری های شرقی کرده است؟
    چرا همه احزابی که دیالکتیک مادی تو در غرب آفرید و روزی قدرت سیاسی داشتند همگی به عقب رفتند، نه بجلو؟
    چرا کشورهای دموکراتیک غربی بجای دیالکتیک رو به جلوی تو به جنگ روی آوردند و در دو جنگ جهانی به قتل کارگران خود پرداختند؟ قرار نبود این دیالکتیک دموکراسی ها و حقوق بشر را کسترش بدهند؟
    چرا هنوز دیالکتیک مادی و تاریخی تو فقط در غرب در جا می زند؟
    چرا غایت دیالکتیک تاریخی تو بعد از سرنگونی دیکتاتوری بلشویکی کمپ باصطلاح سوسیالیسم، دوباره دولت های نژاد پرست و ضد حقوق بشر آفریده؟
    ببینم، قرار است دیالکتیک تاریخی تو فقط در اروپا عمل کند؟ اگر فقط در اروپا عمل میکند این چه قانون جهان شمولی است؟
    تو هم به مرض اروپا-مرکزی دچاری.
    چرا کار تکامل تاریخی تو در اروپا هم پیش نمی رود و اروپا هر روز ضد دموکراتیک تر می شود؟ ممکن است این واقعیت. استه باشد که هرگز دموکراس ی در اروپای غربی وجود نداشته؟. ما اروپا نشین ها که اینطور می بینیم.
    ######
    اینجا پلوتوکرتسی هست نه دموکراسی. همه جا پلوتوکراسی بوده است. در شوروی هم یواش یواش شد پلوتوکراسی. امثال استالین خوب میخوردند و میخوابیدند، کارگران آپارتمان نشین مثل خر کار میکردند.
    چرا غایت تاریخی تو در تمام طول تاریخ پلوتوکراسی آفریده نه دموکراسی؟
    ######
    سئوالات فوق را جواب بده ، طفره نرو.

  16. از نوکر امپریالیستهائی مثل آقای خدامرادفولادی که برای ویزای اقامت گرفتن در غرب چاپلوسی آنها را میکند هیچ انتظاری جز پریدن به انتقادات ضد امپریالیستی نباید داشت. حالا چرا بجای دفاع از استعمارگری آنها از فرصت استفاده نمی کنی و فلسفه نمی خوانی؟ جواب بی ربط نده، جواب سئوال را بده.

  17. ازپرورش یافته ی ملااخفش جزاین هم انتظارنمی رود که مدام حرف های تکراری راروخوانی کند و ازپاسخ دادن به سوآلی که بیسوادی اورا رو می کند طفره رود: منظور هگل…..!

  18. هدف اصلی فولادی منحرف کردن جنبش کارگری از حمله به سرمایه داری در ایران است. او مثل پروامپریالیستهای غربی فقط میخواهد استبداد رژیم برود و بس و به سرمایه داری کاری ندارد.

  19. آقای خدامراد فولادی فکر میکند (البته خودش تحقیقی نکرده و فقط مشغول استمناء فلسفی بوده) که اقتصاد ایران “سرمایه داری ِ انحصاری- رانتی ِ دولتی” است. پاسخ به این خیالپردازی در این مقاله موجود است:
    http://www.negah1.com/negah/negah32/negah32-2.pdf
    مقاله از آقای ناصر پایدار است. او توسعه و وضعیت سرمایه داری ایران را در دروان جمهوری اسلامی تجزیه و تحلیل میکند.
    امثال فولادی برای خودشان داستان اقتصاد رانتی را اختراع میکنند تا عقاید بورژوازی را تحت نام مارکسیسم به خورد طبقه کارگر بدهند.
    دیگر اینکه، وقتی آقای فولادی از کشور خودش چیزی نمیداند، درجه معلوماتش از وضعیت کشور فرانسه و علل بنیادی شورش جلیقه زردها را می توان براحتی حدس زد. این آقا هر چه بیشتر فلسفه استتمنا کند درکش از واقعیات عینی ایران و جهان قاصر تر میشود و نمونه اش همین مقاله است.

  20. به ناشناس.خودت رابه آن راه نزن وحاشیه نرو. بگومنظورهگل ازتمثیل همه ی گاوها در شب سیاه به نظرمیرسندچیست.تا معلوم شود فلسفه خوانده ای یا فقط لاف میزنی.

  21. هر آدم عاقلی می فهمد که وقتی فولادی میگوید کتابی در مورد ماتریالیسم دیالکتیک می نویسد یعنی اینکه مارکس چنین کتابی ندارد و عقاید فلسفی را دیگران به او نسبت میدهند و در موردش هزاران کاغذ سیاه میکنند. همانطور که بارها گفتم، مارکس نه از اصطلاح ماتریالیسم دیالکتیک استفاده کرده، نه در مورد اصول فلسفه و مسائل اصلی فلسفه بحث جامعی دارد. در مورد دیالکتیک نوشته که دو صفحه خواهد نوشت اما هرگز ننوشت. اگر مارکس واقعا یک فیلسوف واقعی بود بجای تحقیق در تاریخ و اقتصاد سیاسی و جامعه طبقاتی و مبارزه طبقاتی، تمام تاریخ گذشته فلسفه و وضعیت فلاسفه زمان خودش را خوب می شکافت و در یک بحث جامع نظرش را می نوشت. مارکس در اقتصاد سیاسی دقیقا همینکار را کرده است.
    اگر میخواهید فیلسوف باشید بروید درس بخوانید و مدرک بگیرید و فیلسوف بشوید اما عقاید خود را به مارکس نسبت ندهید و از او رندانه کسب اعتبار نکنید. بگوئید از او الهام گرفته اید نگوئید حرفهای خودتان حرفهای اوست و مثلا فلسفه مارکسیسم شما فلان و بهمان و درست است، این کار امثال فولادی ضد علم، ضد آگاهی، ضد انقلاب است. همینکار را استالین و مائو هم کردند و انقلاب علیه سرمایه داری و سرمایه داری جهانی را نابود کردند. از سیصد نوع مارکسیسم خسته نشده اید باز هم میخواهید دکان جدید مارکسیسم باز کنید؟

  22. نمیدانم چرا نمی فهمی، برو اول دکترای فلسفه ات را بگیر بعد ادعای فیلسوف بودن بکن، فعلا بیسوادی و اگر جواب هم بدهم نمی فهمی و در مورد تو خیلی بدتر ایتکه حتی نمیخواهی که بفهمی.

  23. به حاج آقاناشناس ضد ماتریالیسم دیالکتیک: من مارکسیست ام امامثل توپرورش یافته ی ملااخفش نیستم که خودم فکرونظرنداشته باشم و« هرچه استادازل گفت بگو» همان رارونویسی کنم. اغلب مثال هاواستدلال های من نوآورانه ومتکی بردانش امروزندوتو اگر علمی درچنته داری آنهاراگزاره به گزاره نقل وردکن.منظورم این است که نه مارکس ملااخفش بود و نه من توهستم! دیگر باچه زبان وادبیاتی منظورم رابگویم که تو بفهمی؟

  24. جناب ناشناس. باز آسمان و ریسمان به هم بافتی ورندانه ازپاسخ صریح به پرسش های من طفره رفتی. به جای بحرطویل نویسی بی ارزش به آن دوسوآل من درمورد تمثیل هگل و چاپ کتاب درجمهوری اسلامی جواب بده. بدون حاشیه و حرافی های ردگم کننده. بگو منظور هگل از آن تمثیل چیست.

  25. خلاصه،
    اگر خوانندگان به گفته های نقل قول آورده شده من از آقای روزبه مراجعه کنند خواهند دید که بحث آقای روزبه اصلا دفاع کردن از دولت و یا درست کردن دولت اقلیت نیست. آقای روزبه دارد در راستای اعتقادش به دموکراسی مستقیم و مشارکتی می نویسد و امیدش این است که آن جنبش در آن راستا قرار بگیرد.

  26. من فلسفه را استمنا نمیدانم، مارکس میداند و چند بار جمله مارکس را در این مورد نوشتم. گفته مارکس در آن قسمت از ایدئولوژی آلمانی است که ترجمه نشده. احتمالا به این علت ترجمه نشده چون خلاف میل استالینیستها هست. جناب فضل فروش در نوشته های مطهری دنبال مارکس میگردد. برو مارکس را کامل بخون.
    نوشته به موقع اش کتابی در مورد ماتریالیسم دیالکتیک خواهد نوشت.
    اول اینکه بعلت تاریخ غنی بحثهای قلسفی الکی نمیتوانی کتاب در مورد فلسفه بنویسی. باید فلاسفه را بطور مستقیم مطالعه کنی و در مورد عقایدشان بدقت مقاله بنویسی و مقاله ات در ژورنالهای رسمی چاپ شود تا فلاسفه دیگر نظر بدهند.
    دوم اینکه وقتی خوب هگل و تاریخ فلسفه و عقاید مارکس را مطالعه کردی خواهی فهمید که مارکس اصلا کتابی در مورد ماتریالیسم دیالکتیک ندارد و همه مخرفاتی که به مارکس نسبت دادی فقط چرندیات دیگران بوده است.
    سوم، دیکتاتوری جمهوری اسلامی را نمیتوانی بهانه کنی چون ایرانی ها ضد رژیم کتابهایشان را در خارج چاپ میکنند و یا داوطلبانه دیگران برای آنها چاپ میکنند.
    چهارم، برای اینکه واقعا فیلسوف باشی و مثل الان ژست فیلسوف بودن نگیری باید مدرک دکترا در آن بگیری مخصوصا در غرب چون منابع اصلی کارهای فلاسفه گذشته در کتابخانه های دانشگاهای غرب است. وگرنه میشوی فیلسوف دوزاری، فیلسوف نمائی که چپ و راست میگه دیالکتیک دیالکتیک.

  27. جناب آقای خدامرادفولادی،
    گنجی هم مثل تو آمد از این ور و اونور نقل قولهای نفهمیده و درست نخوانده در آورد و یک شهرتی به آب زد بعد رفت به همانجا که جایش است که هست بقل بورژوازی. تو هم از آن سنت ارتجاعی آمدی و بقل بورژوازی امپریالیستی راحت نشسته ای و طرفدار دموکراسی آنها هستی و برای ما اظهار فضل میکنی و میخواهی وارد اپوزیسیون کمونیستی بشی و تازه مرجع تقلید هم باشی. اگر از برخوردها و افکار ضد کارگری و پرو امپریالیستی تو خبر نداشتم جوابت را میدادم ، حالا خودت برو هگل را بخوان و دفعه دیگه از این خطاها نکن ، از من یک کلمه هم راهنمائی نمیگیری. لااقل من در کامنتهای قبل گفتم که با اسمهای مختلف کامنت خواهم نوشت و دلیلش کامپیوترهای جاسوسی است اما تو علیه من و روشنگری مقاله نوشتی و در سایت لنینیستهائی که خودت انتقادشان میکنی مقاله گذاشتی ولی با اسم مستعار برگشتی. شخصیت فاسد تو بر ما روشن است: توهین و حمله به خوانندگان و بی سواد نامیدن آنها و دروغ رژیمی بودن به آنها بستن کار همیشگی توست.

  28. ۱- روشنگری دوکامنت من رادرج نکرد.نمیدانم چرا.۲- یک سوآل دیگرازناشناس( مجیدسربلند) : ازمن پرسیده ای آیاتاکنون کتابی فلسفی چاپ ومنتشرکرده ام. سوآل: به نظر ِ تو اگرمن کتابی در زمینه ی ماتریالیسم دیالکتیک بنویسم که یقینن علیه ایده آلیسم مذهبی( خلق الساعه و ماوراءالطبیعه) هم خواهدبود جمهوری اسلامی آنقدر دموکرات ومعتقدبه آزادی بیان است که به آن اجازه ی انتشار دهد و مرا به محاکمه نکشد؟ امابه موقع اش این کارراخواهم کرد.

  29. یک سوآل ازناشناس بانام ِ مستعار ِ مجیدسربلند!!: اگربرداشت ِ نمونه وار ِ من ازتمثیل ِ هگل درمورد ِشبی که درآن همه ی گاوها سیاه به نظرمی رسند درست نیست، توبگو پس منظور هگل از این تمثیل چیست؟ تامعلوم شودتو هگل راخوانده وفهمیده ای یا من.این راجواب بده تا سوآل ِ بعدی ام رادر همین ارتباط مطرح کنم.

  30. اینهم جالب است که سربلند ِ ناشناس برای آنکه بحرطویل اش را طولانی ترکندو خواننده را بادرازگویی بترساند بیش ازنیمی ازمقاله ی آقای روزبه رانقل کرده است!بااین درازگویی ِ بیهوده فقط می خواسته بگوید« من آنم که روزبه بود پهلوان»!

  31. ۱-مجید سربلندهمان ناشناس است که از حرافی های تکراری وبی ارزش ولاطائلاتش پیداست. مثل این که فلسفه ی علمی را استمنامی نامد.درست مثل آخوندمطهری.۲-جناب ناشناس سربلند! مگرتوسخنگوی تقی روزبه هستی که ازطرف او استدلال می کنی؟اگرروزبه بخواهدمانندتودیمی و بدون استناد دروغ نسبت دهدواتهام بزندچه فرقی باتودارد؟وقتی ازشدت عصبانیت از ماتریالیسم دیالکتیک من هم آن رااستمنامی نامی وهم مزخرفات تا فلسفه ی ایدآلیستی مذهبی خودت راجابیاندازی موظفی آنچه را استمناو مزخرفات می نامی گزاره به گزاره نقل و ردکنی نه مانندآخوندهابرنخوانده ها ونفهمیده هایت به خیال خودت ردیه بنویسی و گمان کنی فلسفه علمی رابرای همیشه سرکوب کرده ای.۳-توحتانفهمیده ای منظورمن ازنقل آن مثال هگل چیست ومعلوم میشود که هیچ یک از نظرات مرا نفهمیده ای. بدابه حال روزبه اگر چون توبیسواد بددهنی مدافع اش باشی.

  32. در این قسمت منظور آقای روزبه آنهائی که فولادی می نویسد نیست. در اینجا نه بحث دفاع از دولت اقلیت است و نه نفی دولت مکرون بمثابه نفی سیستم. به اما و اگر های آقای روزبه باید توجه کرد. فولادی پرو امپریالیست چیزی را نقد میکند که اصلا گفته نشده، او دنبال بهانه جوئی است. البته اغلاط و مزخرفاتی که فولادی پروامپریالیست بهم می بافد بحث دیگری ست که به آن نخواهم پرداخت.
    “ز همین رو هدف مهم و اصلی این جنبش را می توان در تحمیل نوعی «دولت اجتماعی ترازنوین» متکی بر فشاراز بیرون صورت بندی کرد [ با ویژگی عدم مشارکت در دولت و اعمال فشار از بیرون به آن، یا اگر بتوان گفت «دولت اجتماعی» نوع منفی-منفی نسبت به حضوردر قدرت- که در تمایزبا نوع مثبت- نسبت به حضوردر قدرت- قراردارد که سال های طولانی آزموده شد و با از دست رفتن دست آوردهایش امروزه سترون و بی خاصیت شده است]. دولت اجتماعی ترازنوین یا دولت اجتماعی از نوع منفی، امکان پذیری خود را با اتکاء‌به فشارسیستماتیک و نیرومند از بیرون به سیستم، در شرایطی که سایراهرم های فشار و از جمله پارلمان و دموکراسی نمایندگی بی اعتبار و سترون شده اند صورت می دهد. تحقق چنین هدفی مستلزم مبارزه علیه ساختارهای موجودقدرت و مناسبات سرمایه داری و فراتررفتن از آن است. اگر دولت های اجتماعی کهن و مثبت به توهم «دولت اکثریت» باورداشته اند، در رویکردجدید دولت همواره دولت اقلیت است، بدون آن که بتواند ماسک بر چهره ادعای نمایندگی اکثریت را داشته باشد. اکنون مدت هاست که نهاددولت حتی به شکل رسمی هم نماینده اقلیتی از جامعه هستند که باصطلاح نان سکوت اکثریت و سخن گفتن بنام آنان را می خورند. دولت اجتماعی از نوع منفی اش، همان دولت اقلیت اما بدون ماسک برچهره است. تا زمانی که جنبش ها هنوز قادرنشده اند نهاددولت را کاملا زایل بسازند و جایگزینی برای آن داشته باشند، آن را تحت فشارسنگین قرار می دهند تا وادار شود و ناخواسته تن به یک «دولت گذار و در حال تضعیف شدن» بدهد. چنین کنشی اگر بتواند از آسیب هائی که تهدیدش می کند و از جمله وسوسه مشارکت در قدرت و همذات انگاری با آن گذرکند، روندی که در حال گسترش است، خود به معنی کنشگری و ابداع سیاست از نوع دیگری خواهد بود. این که خوداین جنبش های موجود تا چه اندازه به این هدف کلی آگاهی دارند، موضوعی باز است؛ اما صرفنظر از کم و کیف آن و افت و خیزهای که در طی این مسیر وجوددارد، این واقعیتی است که آگاهی جنبش ها در جریان پراتیک اجتماعی خود به چنین پارادایمی که خود در حال ایجاد آن هستند در حال افزایش است. در تجربه جنبش اخیرفرانسه در همان محدوده ای که صورت گرفته است، اولا جنبش بیرون از نهادهای سیستم ایستاده و به اعمال فشاربه دولت و تحمیل مطالبات می پردازد و ثانیا، در عین حال به فاصله و انزجارخود از سیستم می افزاید. و ثالثا دامنه خواست های خود را وسعت می بخشد. چنین روندی اگر تداوم یاید و به یک مشی و کنش مستمر و آگاهانه تری گسترش یابد، در واقع به معنای حرکت به سمت ایجاددولت اجتماعی از نوع منفی اش با اتکاء به فشاراز بیرون به سیستم است. درنگ بر نوع مطالبات و نحوه عمل و نوع سازمان یابی جز این را نشان نمی دهد. بدون آن که بخواهیم واردارزیابی مشخص از درجه تحقق آن در لحظه مشخص بشویم، داریم از یک روند و گرایش عمومی که چه بسا با گسست ها و افت و خیزهائی همراه باشد صحبت می کنیم. اگر اکثریت بزرگی از جامعه در بیرون از سیستم و سازوکارهای آن به عنوان نیروئی با مطالبات مشخص و نیز اهدافی کلی و چشم اندازی کمابیش روشن از آن واردمیدان شوند، می توانند موازنه درونی دولت ها را به سودخود و خدمات اجتماعی و علیه سرمایه داری بهم بزنند. البته برای سرمایه داری این یک دولت بحران است و مصیبت زا و همواره علیه آن خواهد جنگید، ولی برای جنبش شروعی برای فرایند«نه دولت» یا دولت رو به تضعیف. اگر در نظر بگیریم که منشأاصلی بن بست ها و درجازدن ها و حتی عقب رفتن ها در حوزه های شکاف های طبقاتی و غیره، ریشه در موازنه موجود بین توان جامعه و قدرت از یکسو و در درون قدرت به شکل تسلط یا نفوذبی چون سرمایه داران از سوی دیگر دارد، و این که چنین روندی چگونه زندگی بشر و تمدن او را موردتهدید قرارداده است؛ آن گاه به اهمیت و نیز ضرورت به میدان آمدن و بالیدن پارادایم جدیدی که بتواند این موازنه رامعکوس نماید پی خواهیم برد. گرچه ناگفته نماند که هدف این نوشته بیش از بیان آرزوها و آرمانشهر، تلاش برای توضیح رویدادها و معنا و محتوای نهفته در آن هاست. اما واقعیت دیگر آن است که جنبش های نوین با داشتن همه مطالبات و ویژگی ها بکر خود، اگر نتوانند آن ها را در یک خواست کلی و جامع که ناظربرتغییر و بهبودشرایط زیست و زندگی اشان باشد مفصل بندی بکنند، به صرف آرمان و یا حتی با مختصات و رویکردهای صرفا منفی نخواهند توانست پاسخ های بسنده و مؤثری به بحران ها بدهند و به آن اندازه تاثیرگذار باشند که دولت ها را وادار به تغییرات معنادار در سیاست های خود بنمایند. سطح انتظار از تغییر را البته خودشرایط زندگی و ابعادبحران و چشم اندازی که برآن متصوراست تعیین می کند و کسی نمی تواند از بیرون آن را دیکته کند. توصیف مختصات جنبش اعم از شیوه سازماندهی، نحوه مبارزه، نوع‌ مطالبات و… گرچه لازم و حتی جالب هستند،‌ اما اگر نتوانند به تصویر و کلیتی کمابیش روشن فرابرویند، بقول مولوی هم چون توصیف اندام های فیلی خواهد بود در تاریکی که نخواهد توانست به کلیت موجودی به نام فیل معنا بخشد. به نظر می رسد دولت اجتماعی ترازنوین متکی بر فشار از بیرون، در این برهه تاریخی حساس-در وجه سلبی جنبش ها- آن کلیتی باشد که مختصات بکر و ساختارشکن جنبش های را مفصل بندی کرده و به آن ها معنا بدهد. “

  33. هر کسی که با عقاید آقای تقی روزبه آشنا باشد میداند که او طرفدار دولت سازی نیست. فولادی پرو امپریالیست باز هم در اینجا دروغی را به یک شخص نسبت میدهد و بعد او را بر اساس آن دروغ نقد میکند.
    البته تمام گزافگوئی های فولادی در مقاله و چرندیات مثلا فلسفی ی که میخواهد بار خواننده کند برای این است که این تز ارتجاعی همیشگی اش را که از سوسیال دموکراتهای ورشکست شده قرض کرده تکرار کند: در ایران باید دنبال رشد سرمایه داری از طریق دموکراسی بورژوائی شد. معنای درست تر تز او این است: کارگران ایران باید سرمایه داران لیبرال ایران را به قدرت برسانند و دولت و اقتصاد ایران را هم مدل کشورهای امپریالیستی غربی کنند. این وعده دروغین هم البته چیزی نیست جز اینکه دولت دموکراتیکی درست کرد که تا ریشه وابسته به دموکراسی غرب است.
    آه و ناله فولادی از یک چیز دیگر هم هست و آن اینکه او معتقد است که سوسیالیسم از طریق تکامل دولت سرمایه داری بورژوا دموکراتیک بوجود خواهد آمد، ولی آقای روزبه میگوید اصلا چنین امیدی نباید داشت.
    نوشتم که جناب روزبه اعتقادی به دولت ندارد و نقد فولادی توخالی است، خوانندگان خودشان قضاوت کنند:
    در قسمت آخر مقاله آقای روزبه میخوانیم:
    “جنبش ها تنها با ایستادن در بیرون از سازوکارهای سیستم و اعمال فشار از خارج و پرهیز از همذات انگاری با دولت، می توانند از فروافتادن در ورطه دولت اقتدارگرا و دولت باصطلاح غیرمداخله گرنئولیبرال ها عبورکنند. سؤال واقعی این نیست که آیا باید وجه اجتماعی دولت را در برابروجه سرمایه دارانه آن تقویت کرد یانه؟ بی گمان همانطوری که گفته شد تا مادامی که دولت برقراراست، نمی توان نسبت به عملکردآن بی تفاوت و خنثی ماند. ولی نه به شیوه و از طریقی که تاکنون به شکل مشارکت در سیستم از طریق نهادها و سازکارهای آن تجربه شده است که بیلان خروجی و فاجعه بارش جلوی چشم ماست و بویژه در زمانه ای که با به حداکثررسیدن شکاف های طبقاتی؛ این اهرم به دلیل کارکردهای اساسا سرمایه دارانه اش به نحوچشمگیری بی خاصیت تر شده است ( البته ناگفته نماند که قدرت بویژه در عصرجهانی شدن سرمایه فقط در دولت ها متمرکزنیست. نقش و اقتدارنهادهایی چون رسانه ها و یا انحصاراتی چون گوگل و فیسبوک از جهاتی اقتدارشان برجهان امروز و کنترل اذهان و جامعه از دولت به معنی متعارف خود کمترنیست. بهرحال نباید نگاه امروزما به دولت در محدوده مفهوم متعارف آن باشد که جای بحثش اینجا نیست). در حقیقت سؤال اصلی آن است که چه گونه باید این کار را انجام داد که هم قادر به عقب راندن نهاددولت شوند و هم از افتادن به دام اغواگرتقویت آن در برابرجامعه، به بهانه تقویت سویه های اجتماعی دولت اجتناب ورزید؟. با توجه به تجربه های پیشین و منطق نیرومندی که می گوید در معادله جامعه و دولت به هراندازه که اقتداردولت بیشتر شود بهمان اندازه جامعه تهی تر و ضعیف تر می گردد و البته بیش از همه با الهام از خودکنشگری جنبش ها می توان به ابداع سیاست از گونه ای دیگر دست یازید و آن را در ایجاد باصطلاح دولت های «گذارمحکوم به تضعیف» صورت بندی کرد. در تجربه های گذشته، جنبش ها حتی اگر قادر به تصرف دولت هم شده اند، دولت را به شکل هیولائی قدرقدرت (لویاتان واقعی) و مشرف بر خود و جامعه بازتولیدکرده اند که سرانجام تلخ آن ها را همه می دانیم. علاوه برآن، سرمایه داری دستخوش بحران های چندوجهی عظیم شده است که جهان را چهارنعل به سوی پرتگاه و نقاط برگشت ناپذیر می برد، که بدون عروج و به میدان آمدن جنبش های نیرومند و تأثیرگذار که بتواند بر روندهای خطرناک کنونی ترمز به زند، جهان فاقدچشم اندازامیدبخشی خواهد بود. از همین رو آشکاراست که به رهیافتی تازه نیازداریم. رهیافتی که از یکسو کفه وجه اجتماعی دولت را تقویت کند و از سوی دیگر موجب تضعیف نقش آفرینی و رشدجامعه در برابرخودنشود؛ و این به معنی آن است که دولت در کلیت خود محکوم به تضعیف و پژمرده شدن باشد. پاسخ به این بغرنج را جنبش ها با ایستادن در بیرون از ساختارهای قدرت و کنشگری از بیرون می دهند. نفس وجود و حضور و نقش آفرینی آن ها در بیرون از قدرت و همذات و همراه نشدن با آن، خود به معنی قوام و تقویت جامعه و نقش آفرینی بیشتر آن است. چنان که پیداست این رویکرد نسبت به تحولات و منازعات درونی دولت هم بی اعتنا نیست و با فشارمستمر به آن و تحمیل مطالبات خود و مداخله مثبت در فرایند کسب انباشت سرمایه و سود می تواند نقش دولت را در معنای نیروی مشرف برجامعه و حامی طبقه سرمایه دار و مناسبات مسلط ضعیف تر و پژمرده تر کند. شاید بتوان دولت های اجتماعی ترازنوین با سویه ای منفی نسبت به حضور در قدرت و متکی برفشاراز بیرون توسط جامعه و جنبش ها را خروجی اجتناب ناپذیراین مرحله از جنبش ها به عنوان بدیلی در برابرنظم لیبرال دموکراتیک کنونی که خود دستخوش بحران های عدیده شده و هم چنین بدیلی در برابررقباء آن یعنی دولت های اقتدارگرای پوپولیستی راست و غیرراست، به عنوان وجه بارز و شیفت پارادایمیک جنبش های نوین* ضدسرمایه داری و ابداع سیاستی نوین، دانست. تاکنون تلاش آن بوده است که جنبش های اجتماعی را به شکل مدنی و بی توجه به فاکتورنقدرادیکال قدرت و فاقدبدیل تعریف کنند. اما مشاهده می کنیم که خودجنبش ها این نوع قواره بندی ها را ملغی می کنند که دودشدن مفاهیم ساخته و پرداخته اشان، آن ها را متحیر و سرگردان می کند. البته همه این ها تنها یک وجه از فعالیت کنشگران و جنبش های ضدسیستم را تشکیل می دهند. وجه دیگر و حتی باید گفت مهم تر همانا تقویت هرچه بیشترخودگردانی و فرایندشکل گیری مناسبات بدیل در پائین و در خودمتن جامعه و در حوزه های گوناگون زیست اجتماعی بشر است، که اصلی ترین وجه کنگشری و فعالیت را تشکیل می دهد. در اصل رویکردنوین به نهاددولت نیز در اصل در خدمت و راستای رشد و شکوفائی آن است که خارج از موضوع این نوشته است. ناتمام .”

  34. این مقاله یکی از بهترین نمونه هائی است که مارکس در مورد استمناء فلسفی گفته است. مارکس میگوید که فلسفه نباید جای تجزیه و تحلیل علمی شرایط مشخص را بگیرد. از بی سوادی نویسنده ، مخصوصا در اشاره به مثال شب هگل ، که جناب نویسنده آقای خدا مراد فولادی نه او را فهمیده و نه خوانده ، بگذریم، او هیچ تجزیه و تحلیل مشخصی از زرد پوشها ندارد و میخواهد استمناء فلسفی را جای تجزیه و تحلیل علمی بگذارد.
    میگوید:
    “اینها داستان های هزارویک شب برای سرگرم کردن و خواباندن ِ خوانندگان و مخاطبان، یا سواد ِ خود را به رخ ِ فرقه های رقیب کشیدن نیست”
    اما واقعیت این است که او بسیار بی سواد است ولی دقیقا فضل فروشی میکند.اثبات بی سوادی او را در مراجعه اش به مثال هگل میتوان جست. اثبات دیگر بی سوادی او این است که هیچ کتابی در مورد فلسفه ننوشته است ولی حرف از دیالکتیک و اندیشه فلسفی می زند. آن کسی سواد دارد که در مورد حرفی که میزند تحقیق کافی کرده و در مورد آن کتابی نوشته و کتابش از لحاظ کیفیت مورد قبول قرار گرفته است. از آقای خدا مراد فولادی هیچ کتابی در مورد فلسفه وجود ندارد. نوشتن مقالات پراکنده و بی سر و ته فقط شیادان را در جمع آدمهای ناآگاه فیلسوف میکند.
    گول این شیاد را نخورید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Page generated in 0٫637 seconds. Stats plugin by www.blog.ca
رفتن به نوارابزار