دوشنبه, ۲۶ آذر , ۱۳۹۷
   

Comments

طرح برنامۀ کارگران انقلابی متحد ایران — 7 دیدگاه

  1. در ارتباط با مقوله شورا در مقاله،
    اینکه شورا را فقط در شرایط انقلابی میتوان تصور کرد، ندانستن این حقیقت است که که از روابط سلسله مراتبی هیچ کمونیسمی زاده نمی شود. منظور دزست از تشکل شورائی کارگری باید بدینصورت باشد. وجود تشکل شورائی کارگری وابسته به شرایط “انقلابی” جامعه نیست. این تشکل روابطی است که کارگران کمونیست با هم برقرار میکنند و در روابط و مبارزات روزمره گسترش میدهند. این تشکلات حامل فرم آتی جامعه نیز هست. بدینجهت، برخورد انتقادی به سلسله مراتب در کنه آن وجود دارد. اما حزب چه ارگانی است؟ یک ارگان سلسله مارتبی که کپی محل کار سرمایه داران است. در آن بالا یک و چندتا رئیس حزب و متفکر وجود دارد که فرکانها را به پائین صادر میکنند. سران این حزب از طریق دموکراتیک انتخاب می شود اما همه میدانیم که برای اینکه در سیستم سلسله مراتبی کارش درست و با راندمان پیش برود خصوصیت انتخاب شدگان چگونه است: تحصیل کرده، مارکس خوانده، اقتصاد دان، فیلسوف. این قشر تحصیل کرده طبقه کارگر، با سانترالیسم دموکراتیک، رهبری مادام العمر خود را در انتخابات تضمین میکند و هوادار مقوله حزب است. حال اگر هر رفرمی در این رابطه انجام شود، عاقبتش فرمالیسم و راندمان پائین و در نهایت بازگشت به همان بوروکراتهای ورزیده خواهد بود.

  2. چطور یک علیل میتواند بر خودش حکومت کند وقتی که وابستگی به دیگران دارد؟ در وابستگی است که تکلیف و حق بوجود می آید، در استقلال انتخاب و داوطلبی موجود است.

  3. در واقع تمام کله ملاقهای این متن برای احیای حزب است نه جنبش کارگری کمونیستی. از لحاظ تاریخی، جنبش کارگری کمونیستی با پیدایش احزاب مارکسیستی تبدیل شد به جنبش کارگری سرمایه داری دولتی. این وضعیت تا به امروز ادامه دارد. تشکلهای کارگری موجود در متن آنقدر علیل هستند که به حزب نیاز دارند.

  4. در انتها،

    ایراد اصلی نوشته فوق واژه حزب است و همین دلیل عدم موفقیت آن خواهد بود، امیدوارم این کامنت را فراموش نکنید. هنوز نویسندگان نمیدانند که مارکسیسم و حزبش دیگر ورشکسته شده است و نمیتواند نماینده کمونیسم برای بردگان مزدی باشد. این به مارکس مربوط نیست، مسئله انواع مارکسیسم است که تفاسیر گوناگون و متضاد از خود مارکس هستند. در بالا تا حدودی نوضیح داده شد. حال به بعد دیگری از قضیه بپردازم.

    برخورد به بقیه مطالب نادرست نوشته چندان ضرورت ندارد مگر اینکه نویسندگان مقوله حزب را رها کنند و انتقاد درستی به حزب بلشویک داشته باشند و از بلشویسم فاصله بگیرند. البته منظور این نیست که مثل یک عده به راست بیافتند و سوسیال دموکرات در خفا باشند. آنها باید بتوانند توضیح بدهند که چرا حزب بلشویک ارتجاعی شد و چرا دولت بلشویکی به یک دولت سرکوبگر کارگران تبدیل شد. با نادیده گرفتن و رها کردن تاریخ، نمیتوان جلو رفت.

    درباره نقد بی محتوای آنارشیسم در متن فوق،

    خیلی ها به آنارشیسم پریدند و بلشویکها حتی دست به جنایت علیه آنها زدند(کرونشتاد، ماخنو و شوراهای دهقانان اوکراین، زندانی طولانی برای آنارکوکمونیستها)، اما مثل لنینیستها بلاخره زمین خوردند. آنارکوکمونیسم بر اساس روانشناختی درست انقلاب بنا شده است ، چیزی که در تجریدات نظری و اکونومیستی تکنوکراتیسم مارکسیسم جائی ندارد. آنارکوکمونیسم یک ایدئولوژی نیست، نحوه برخورد علمی و منطقی به زندگی ست. باکونین بدرستی پیش بینی کرده بود که دولت این مارکسیستها به دیکتاتوری تحصیلکرده ها تبدیل خواهد شد و کاملا درست میگفت. برای تشخیص این قضیه احتیاجی به نبوغ نبود، باکونین نابغه نبود، او در عمل دیده بود که نظریه ماتریالیسم تاریخی و دیدگاه حزبی و سلسله مراتبی و علاقه مارکس و مارکسیستها به ریاست و تعیین خط و مشی، گمراهه ای ست که نه به کمونیسم بلکه به دیکتاتوری تکنوکراتیک سرمایه داری دولتی بر طبقه کارگر ختم میشود. در نوشته میخوانیم:

    “در جامعۀ سوسیالیستی حق و تکلیف به هم وابسته اند: هیچ تکلیفی بدون حق و هیچ حقی بدون تکلیف در این جامعه وجود نخواهد داشت”،

    ما ایرانی ها میگوئیم، سالی که نیکوست از بهارش پیداست!! اگر وظیفه ات را انجام دهی، حق خواهی داشت؟!! کی قرار است وظیفه تعیین کند؟ کی قرار است حق بدهد و بگیرد؟ ما آنارکوکمونیستها میگوئیم، فقط وظیفه آن است که خود فرد ما به خود ما بدهد، نه کسی، حق هم وجود ندارد، همه چیز داوطلبانه است، غیر از آن، همیشه زور است. انقلاب همیشه داوطلبانه است. در سوسیالیسم ما، انتخاب با خودت است، وظیفه ای نداری، از عقل و مشورت و شورا کمک بگیر، غیر از این، در بعد تکلیف، رئیس درست میشود و در بعد حق، حاکمیت انتزاع بر زندگی. پس در این متن هم می بینیم که مارکسیستها هرگز دست از بوروکراسی و پدرشاهی برنخواهند داشت – آتوریته گرائی و تکنوکراتیسم در کنه مارکسیسم است.

    بهتر است گفته شود که فقط حزب نیست که باید دور انداخته شود، خود مارکسیسم منشا شر برای جنبش کمونیستی شده است. البته منظور بخش آموزنده افکار مارکس نیست. بنظر من ارتجاعی بودن بلشویسم امروز یک حکم علمی ست. این ارتجاع را در مسائلی که متن پنهان کرده و در ناصداقتی موجودش میتوان دید. هنوز نمیدانند چرا حزب کمونیست روسیه ارتجاعی شد. هنوز در باتلاق اکونومیسم تکنوکراتیستی شناورند.

    ***

  5. کلا واژه حزب، واژه ای است برای کسب قدرت سیاسی. وقتی میگوئید که قدرت سیاسی آتی در دست شوراهای کارگری و زحمتکشان است، دارید میگویئد که حزب شما قدرت سیاسی نخواهد گرفت. حزب را درست میکنند که وارد انتخابات و دولتها شوند. حزب شما در اینجا چکاره است؟

    ۱ – اگر مجموعه ای از مثلا “متفکرین” مارکسیت هست، فقط یک محفل و کانون و یک جامعه است. این اصلا روشن نیست و خودتان هم نمیدانید که چه میگوئید.

    ۲ – اگر فرض کنیم این حزب از کارگران پیشروی درون شوراهای کارگران و زحمتکشان تشکیل شده، شما دارید بدروغ قدرت سیاسی میگیرید و آنرا قدرت سیاسی کارگران و زحمتکشان وانمود میکنید چون حساب و کتاب کارگران پیشروی درون حزب همیشه با حساب و کتاب تشکلات شورائی جدا خواهد بود وگرنه واژه حزب اصلا وجود نداشت. واژه حزب به این معنی، یعنی اینکه همیشه دو تشکیلات متفاوت درون طبقه کارگر است که یکی از این دو تشکیلات رئیس کارگران خواهد بود. فرق شما با حزب بلشویک در واقع این است که بلشویکها رک و راست خود را جدا از کارگران میدانستند ولی شما ریاکارانه خود را درون کارگران جا میزنید و در دولت بعدی هم زیر زیرکی حکومت خواهید کرد.

    برای اینکه انقلابی کارگری و صادقانه کنید، از خر شیطان حقیر دیدن کارگران پائین بیائید و تمام دغدغه های خود را رک و راست برای خود تشکلات شورائی و کارگری بیان کنید. تنها نتیجه ای که میتوان گرفت این است که چون میخواهید رهبری کنید، حزب درست میکنید و وقتی که دولت سرنگون میکنید، چون رهبری تشکلات کارگری توسط حزب شما صورت میگیرد، خود دولت آتی توسط حزب شما کنترل خواهد شد.

    انتقاد شما به حزب بلشویک فقط این بوده که چرا آنقدر ساده بودند و علنی خود را جدا از کارگران فرض میکردند، بهتر این است که شیاد بود و دولت را با تشکل حزبی پشت پرده تشکل کارگری اداره کرد. نتیجه کار شما این خواهد بود که دیر و یا زود چند تا از حزبی ها که آتوریته دارند همیشه از طریق شوراها رای می آورند و همیشه خط تعیین خواهند کرد و یواش یواش مثل بعضی از انقلابیون، رئیس جمهوری مادام العمر درست خواهید کرد، البته قبلش، همین “متفکرین” با فلسفه بافی و انواع بحثهای تئوریک، دوباره، چون از اول جدا از توده ها بوده اند، ضرورت دولت=حزب را علم خواهند کرد – و تصویب خواهد شد!

    مقوله حزب را بیاندازید دور. چرثومه فساد در درون طبقه کارگر است. در درون جنبش کارگری دو تشکیلات، یکی سیاسی-ایدئولوژیک و دیگری عملیاتی (شوراهای تابع نظر تئوریسینها) درست نکنید. گندش در می اید و درآمده.

    همان تشکل انقلابی ضد سرمایه شورائی کافی است.

    *

  6. راه شما بعلت مقوله حزب، هرگز کمونیستی نخواهد بود و همیشه به پیدایش گروهائی جدا از کار و زندگی روزمره طبقه کارگر منجر می شود. این جدائی شما را ارباب دستور دهنده میکند و بعد از کسب قدرت سیاسی، مثل حزب بلشویک، راه سرمایه داری دولتی در پیش خواهید گرفت. از تاریخ درس نگرفته اید. هنوز نمیدانید که بدبختی ما کمونیستها امروز از خود مقوله حزب است. این مقوله حزب است که برای کارگران آقا بوجود آورد. همین مقوله تشکیلات جدا از طبقه کارگر است که امروز کمونیستهای ما را پراکنده، جدا از کارگران و مجذوب “روشنفکری” خود که در واقع تاریکفکری است، کرده است. اگر میخواهید راه کمونیستی و کارگری در پیش گیرید، در طبقه کارگر تشکلاتی بوجود بیاورید که میخواهد مالکیت خصوصی و دولتی بر وسایل تولید را از بین برده، تمام وسایل تولید را اجتماعی کرده و مدیریت آنرا شورائی کند. مقوله حزب زیادی و بدرد نخور است. فعالین کمونیست کارگر احتیاجی به نماینده و ستاد و تئوریسین و این حرفها ندارند. مقوله حزب را بیاندازید دور!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Page generated in 1٫165 seconds. Stats plugin by www.blog.ca
رفتن به نوارابزار