چهارشنبه, ۲۸ آذر , ۱۳۹۷
   

Comments

یادداشتهای چپ بعد از شکست کبیر
آرام بختیاری
— 2 دیدگاه

  1. نگرش ماتریالیستی مارکس و انگلس به تاریخ در واقع پیش فرمول بندی برخورد علمی به مطالعه انسان است که امروز بصورت علم انسان شناسی (anthropology)درآمده.
    مارکس نگرش ماتریالیستی خود به تاریخ را بصورت راهنمای خود استفاده کرد و ممکن است در آن بسیار دگم بود و ممکن است خیر. برای هر دو میتوان از آنها گفته هائی از او دید. گرایش های آخر عمر او خلاف این برداشت است که او نسبت به آن مسائل دگم بود و در عقایدش تجدید نظر ایجاد نمیکرد. منظور از این بحثها این است که باید شدیدا از اصول دین کردن دیدگاههای مارکس جلوگیری نمود تا وجوه مفید اندیشه های او برای آزادی از بردگی مزدی مفید واقع شوند.

  2. – در اینکه مارکس فلسفه را ترک کرد با مقاله کاملا موافقم.
    – ماتریالیسم دیالکتیک سوسیال دموکراتهای اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، اختراع هواداران مارکس است. فلسفه گرائی مارکسیست-هومانیستها به مارکس ربطی ندارد و میتوان آنرا تمایل غیر علمی یعنی فلسفی خودشان دانست. واژه فلسفه علمی، واژه ای متناقضی ست.
    – عقاید کلیدی مارکس هم از هس و فویرباخ اقتباس شده (بر طبق مقاله) و هم از سایر هگلیان جوان. به کتاب هگلیان جوان و کارل مارکس از مک لیلان مراجعه کنید.
    شرح بسیار مختصر مطالب کتاب در توضیح وابستگی های نظری مارکس به هگلیان جوان:
    ***
    – از برونو باوور – رابطه تئوری و عمل
    – از ادگار باوور – بی مالکیت بودن پرولتاریا، هدف نهائی جامعه بی دولت است، تاریخ به کمونیسم منجر خواهد شد، سرمایه باید در مالکیت همه باشد، مالکیت خصوصی ریشه همه پلیدی هاست، بزودی کسانیکه فاقد مالکیت هستند (پرولتاریا) به حقوقشان پی خواهند برد.
    – از فویرباخ – بیگانگی بطور کلی (نه بیگانگی کار)، عمل و تغییر جهان.
    – از اشتیرنر – ارزش اضافی، نقش پول و حاکمیت آن، تقسیم کار و مالکیت، بیگانگی کار.
    – از هس – رابطه تئوری و پراتیک، بحران اقتصادی و بازار، “از هرکس به اندازه توانش به هر کس به اندازه نیازش.” مطالب مقاله فوق.
    ***
    نکات دیگر:
    ***
    وحدت ماتریالیسم و ایده الیسم در یادداشتهای اولیه مارکس است که مدت بسیار کوتاهی قبل از ایدئولوژی آلمان نوشته شده است. مارکس در آنجا خودش را طبیعتگرا (ناتورالیسم) عنوان میکند.
    ***
    نقد فویرباخ توسط مارکس در واقع نقد فلسفی بودن خود مارکس و ضرورت حرکت از مطالعه علمی در تغییر عالم است نه فلسفی. در زمان فویرباخی بودن مارکس، حرکت از فلسفه بود.
    ***
    نویسنده مقاله فوق درست گفته است این را اضافه کنم که ناتورالیسم و طبیعتگرائی مارکس چیزی نیست جز مرکزی بودن برخورد علمی، نه فلسفی و متافیزیکی به زندگی.
    ***
    مقاله عالی ی بود، با تشکر از نویسنده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Page generated in 0٫712 seconds. Stats plugin by www.blog.ca
رفتن به نوارابزار