چهارشنبه, ۲۸ آذر , ۱۳۹۷
   

Comments

لگام رژیم، دولت و مافیاها دست کیست؟
بهنام چنگائی
— 29 دیدگاه

  1. جناب چنگائی، تعداد کامنتها زیاد شد و در واقع مقصر آن من هستم. چون بعضی وقتها در وسط کار هستم، برای اینکه مطالب را فراموش نکنم، بلافاصله کامنتم را می نویسم. دو روزی کامنت نخواهم نوشت و به کامنت بعدی شما باسخ نخواهم داد، تا نظم لازم برگردد. البته خواندن و فکر کردن به مقاله اخیر آقای ماکاریان هم کمک به این نظم میکند. کامنت قبلی ام هم در ارتباط با کامنت آخر شما بود و هم در نگاه اجمالی من به مقاله او.

  2. جناب جنگائی،

    در ارتباط با چپ، یا بقول شما خانواده چپ، در حقیقت نه مارکسیست هستم و نه آنارشیست و شاید هم دو هستم و اصلا این مسئله مهم نیست. نقطه آغاز من برخورد استدلالی و علمی به به مسائل است.

    من از وحدت شروع نمیکنم، من از بررسی استدلالی و علمی (عملکرد، علمی یعنی متکی به تجربه و آزامایش و مشاهده) آغاز میکنم. برای همین چپ را زیر ذره بین میگذارم و دانه به دانه به عملکردهای گذشته آنها (این کار علمی است چون متکی به تجربه تاریخی می باشد) پرداخته و در مورد آنها قضاوت کرده و با آنها رابطه معینی بر آن اساس برقرار میکنم.

    تجربه تاکنونی من در ارتباط با تاریخ چند دهه کمونیستهای ایرانی و بررسی کمونیستهای جهانی، به من میگوید که کل این مارکسیستها به دولتهای سرمایه داری و دموکراسی های آنها توهم داشته اند و این از خود مارکس است. البته من سهم مارکسیستها ، اما اساسا خود مارکس را، در ارتقاء و بهبود جنبش ضد بردگی مزدی اصلا نمی کنم.

    آیا جنبش کمونیستی ایرانی ها را وحدت پذیر می بینیم؟

    ممکن است وحدت پذیر باشند. دلیل اینکه وحدت نمی کنند همان ایده حزب سازی و دولت سازی حزبی در آنها، و سیاسی شدنهاست که در دیدگاه من فاسد شدن است. جناح چپ آن دیکتاتوری تک حزبی سرنگون شده ساخته و از آن درس نمی گیرد، جناح راست آن وارد پارلمانها شد و حتی ترور شد (رزا لوگزامبورگ و بسیاری دیگر)، بتدریج ایزوله شد و پایه های رای خود را هم از دست داد، ولی هنوز هم که هنوزه از آن درس نمیگیرد. برای من اینها علائم دگماتیسم و ناکارآمدی است. اما علیرغم همه اینها، اینها یک سر و گردن از آنها که گیچ و مبهوت هستند بهترند، حتی جناب فولادی که با هم پدر کشتگی داریم.

    برخلاف پیچیدگی هائی که دولت سازی و ایدئولوژی سازی مارکسیستی در نظر بوجود می آورد، در میان مارکسی ها، من بیشتر با گروه مارکسی “… لغو کار مزدی …” موافقم که مسائل را بدرستی ساده کرده است و بروی سازماندهی پایه ای جنبش ضد بردگی مزدی توسط خود بردگان مزدی تاکید دارد. این تنها جریانی است که توصیه های مارکسی حزب را بدرستی نادیده میگیرد. بنظر من حزب سازی مارکسیستهای آخر عمر مارکس و انگلس کاملا با شکست روبرو شده است. حتی میتوان در عقاید ایندو بدینی به آنها را هم دید اما با اطمینان نمی گویم. از اینکه این جریان خودش را با شعارهای سرنگونی طلبی سرگرم نمیکند و کار مورچه وار ساختمان سازی و زیربنائی یک جنبش را پیشنهاد میکند، بسیار خرسندم، و آن نحوه برخورد را دقیقا منطبق با نتایج مطالعاتی و تجربی خودم می بینم و از آنها بسیار هم آموخته ام. البته با آنا تماسی ندارم و فقط مطالبشان را مطالعه میکنم چون واقعا ضرورتی فعلا ندارد.

    بر طبق ایده پیشنهادی آنها، احتیاج به دفتر و دستک سازی و مصوبات طول و دراز عضو گیری و عضو یابی حزبی نیست. اینها همه مزاحمند و راندمان کار را کم میکنند. بر طبق آن ایده، ایده ای ساده و قابل فهم برای همه، روابط فعالین کارگری رابطه شورائی باید باشد و این را باید ابتدا بفهمند که چرا. بعد فعالیتهای ضد بردگی مزدی خود را در تمام زمینه های موجود و مناسب بکارگیری بردگی مزدی، با هدف نهائی در دست گرفتن مدیریت و اجتماعی کردن کل نیروهای مولده، گسترش دهند. بنظر من در طول راه چند چیز ساخته می شود که با دید خودم آنها را لیست میکنم:

    – جنبش ضد بردگی مزدی (کمونیستی)از طریق نظریه پردازان شکل نمیگیرد، بلکه مثل اواسط قرن نوزدهم، مجددا، با روح ضد سرمایه، از طریق کارگری شدن شکل میگیرد.
    – خود آنها، یعنی روابط شورائی، ساختارهای جامعه کمونیستی آینده در اشکال اولیه شان هستند.
    – در مرحله ای از رشد و نمو خود به ضرورت سرنگونی دولتهای مانع تشکل یابی، نه در عبارت پردازی های رایج، بلکه در عمل، خواهد رسید ؛ البته، با این امتیاز که تشکلات لازمه را شکل داده اند. معنی سرنگونی در اینجا سیاسی نیست، تشکیلاتی-رابطه ای ست. میخواهد تشکل خود را جایگزین تشکل دولت و تشکل حاکم بر محیط کار و محلات کند. این مفهوم درست سرنگونی انقلابی است.
    – با وجه انترناسیونال کارگری جنبش بردگان مزدی کاملا در توافق است و دچار ناسیونالیسم و نژاد پرستی و غیره نمی شود چون بنیادهای شورائی دارد نه دولتی و حزبی- سیاسی و ملی و قومی و نژادی و غیره. کارش خط تمایز کشی ست نیست، خط تمایز کشی از اصول تفکر سیاسی طبقاتی ست.
    – از گسترش جهانی اش، بجای کسب حمایت از دولتها، برای مقاومت در مقابل تعرض مرتجعین در نقاط مختلف جهان استفاده میکند.
    – هم قادر است کار علنی کند و هم در صورت لازم کار مخفی. لازم نیست به این مسئله بصورت این یا آن برخورد کند. در اینکار بعلت کوچک بودن کانونهایش و مرکزی نبودنش، آسیب پذیری کم دارد، اما بعلت شبکه وسیعش روزی قادر خواهد بود که از منابع انسانی وسیعی سود ببرد.
    – چون مسائل را ساده کرده است به خانواده چپ این امکان را میدهد که تاثیر سردگمی و ناهنجاری و معماهای تئوریک تاثیری بر عملکردهای جنبش ضد بردگی مزدی نداشته باشد. کمک میکند که فعالین و دلسوزها بر نگرانی های خود غلبه کرده، ساده تر بیاندیسند و ایرادی گیر و وسواسی و بهانه گیر نباشند.
    – ورود و خروج از جنبش کمونیستی را کاملا داوطلبی و بی دردسر میکند: اگر میخواهی فعالیت کنی، یک هسته شورائی درست کن و با دیگر هسته ها ارتباط برقرار کن و یا همکاری کن، حتی لازم نیست تماس داشته باشی، فقط مطلع شو و غیره. نخواستی تکی کار کن و هر نوع کمکی میتوانی بکنی. از هرکس به اندازه توانش و موقعیتش استفاده خواهد شد و همه سهم خواهند داشت و کسی از کسی طلبکار بخاطر خدماتش نخواهد بود و کسی احساس شرم و حیا از کم کاری اش نخواهد کرد.

    این نحوه برخورد، در حقیقت برای حل ضعفهای دیرینه جنبس کمونیستی ایران و جهان که بدین بصورت فرموله شده: ضعف نظری، ضعف تلفیق و پراکندگی، پاسخی مناسب است.

    خیلی دیگر.

    تمام
    تمام

  3. جناب چنگائی،

    پرسیده اید:

    “تا اینجای کار شما با بررسی و جمع بندی های تان هنوز برایم نتوانستید روشن کنید که چرا رژیم ولائی را مانع اصلی فراروئی مبارزه کارگران در دریافت حداقل های حقوق کارمزدی، احقاق حقوق دمکراتیک و یافتن امکان سازمانیابی طبقاتی و مستقل آنها نمی دانید؟! ”

    نمیدانم چرا اینطور فکر میکنید. فکر کنم پاسخهای من در کامنتهایم موجود هستند. من رژیم جمهوری اسلامی را در ایران مانع اصلی تشکل یابی ضد بردگی مزدی در ایران میدانم. شاید دلیل اینکه متوجه نمی شوید این است که من در عین حال هر نوع رژیم سکولار را هم مانع چنین چیزی میدانم. برای همین دائم ذکر میکنم که نوع دولت ها فرقی ندارند. نوع دولتها فقط برای کمپهای گوناگون سرمایه درای فرق دارد.

    برای اینکه بیشتر متوجه دیدگاه من بشوید، یک نمونه می آورم. من مثلا رژیم فرانسه را هم مانع اصلی تشکل یابی ضد بردگی مزدی در فرانسه میدانم.

    کلا دولتها مانع اصلی تشکل یابی بردگان مزدی علیه نظام بردگی مزدی هستند.

    اگر دولتها مانع اصلی تشکل یابی بردگان مزدی علیه نظام بردگی مزدی نباشند، نظام بردگی مزدی یک هفته هم دوام نمی آورد.

    برای همین تشکل یابی ضد بردگی مزدی را محصول کار ضد سرمایه داری میدانم، نه محصول هدیه دولتها. دولتها تشکلات آشغال پرو سرمایه داری به ما میدهند.

    تمام

  4. جناب چنگائی، بلاخره اینطور بگویم،

    اگر بردگان مزدی ایران راه سرنگونی اسلامی بودن دولت بنفع سکولار بودن آن را بروند، نه الغای نظام بردگی مزدی را، ۴۰ سال دیگر هم کسانی مثل من و شما دوباره بحث خواهند داشت که جناح مافوق رادیکال ارباب سرمایه را باید بنفع جناح لیبرال آن سرنگون کزد و یا باید کل نظام بردگی مزدی را از میان برداشت. اگر در دوران آنها هم مسئله حل نشود، این بحث تا ابد ادامه خواهد داشت. سابقه این بحثها در غرب و شرق هم بسیار طولانی است. دلیلش این است که چون اصل قضیه که هست همان الغاء بردگی مزدی، هدف اصلی قرار نمیگیرد، دایره باطل تعویص نوع دولتها با هم ادامه پیدا میکند.

    ابتدا سکولاریسم رهائی بخش از استبداد فهمیده می شود، بعد از رفتن دولت اسلامی، جهنم فاشیستی سکولار در خدمت سرمایه داری جهانی سر بر می آورد، اینبار کاملا تحت کنترل آنها . بعد آنهم ممکن است دوباره به نفع مذهب سرنگون شود و الی آخر. با این حساب تا ابد برده مزدی خواهیم ماند و اربابان تعیین میکنند که چه باشد و چه نباشد.

    کار کمونیستی این است که خودمان دست بکار شویم و آنچیزی را که بنفع خود ما بردگان مزدی است را بوجود بیاوریم و چشم بانتظار اربابان مهربان و بهتر نباشیم چون چنین اربابانی در سیاست و اقتصاد و حاکمیت وجود ندارد.

    تمام

  5. جناب ناشناس سلام؛

    دوست گرامیم؛
    در نقد پیشین شما که من تنوع دیدگاه های موجود خانواده ی چپ را با تنگ چشمی فرقه ای برنمی تابم! باید سرراست و صمیمانه بشما بگویم که چنین نیست بل از دید من گستردگی دیدگاه های رنگین خانواده ی ما بسیار خوب و مفید هم هست و همچنین پیوستگی و پیگیری سالم آنرا نیز درست می دانم.

    زیرا: چپ جدامانده از تن و بیگانه با بدنه اش آشکارا دیریست که ذهنپردازشده و برای شناخت بهتر از تنوع و مواضع عمومی(کارگران و دشمنان شان) می باید بیش از این و تنها، در پس و پی تفسیرها و برداشت های انتزاعی و کلی گروه خود غرق نباشد بلکه بیشتر از آن تن به راه حل های مبارزه عینی کار و سرمایه در قالب نبرد بزرگ و سراسری طبقاتِ رودررو دهد تا در آینده نزدیک و دور که ناگزیر وی به دخالت در سیاست روز خواهدشد چنین دچار سردرگمی میان جریان های چپ رودررو نگردد؛ و همچنین بتواند برای گذر از این راه بلند، تاریک و بسیار پیچیده، چاره ای چارستان برای همکاری های چپ مستقل در برابر راست های هار بیابد.

    این درهمریختگی برای چپ تاوان سنگین داشته و دارد ولی بدون اینچنین گستردگی و همزمان پراکندگی های ایدئولوژیک نیز نمی توان به آینده ی سترگ و کارگری چپ امیدوارشد.

    ما باید مشتاقانه این راه را با گفتمان های پیگیر و سالم پشت سربگذاریم تامگر همه ی ما دعاوی مان را در قالب دیدگاه های طبقاتی جپ ها و کمونیست ها به چالش مبارزه ی روز بکشانیم و درست و نادرست آنرا در اعمال عینی آنها در ظرف تاکتیک ها و استزاتژی ها بریزیم و بپالایانیم و از دل آن روند روزی، نچندان دراز جریان مقتدری بدرآید تا هم مگر آنها بتوانند در برابر راست مذهبی و راست ملی لیبرال و راست نولیبرال با اعتماد بنفس بیشتر اعمال اراده مستقل و مقتدر طبقاتی کنند.

    بهررو، در جامعه طبقاتی احزاب و افراد چپ و کمونیست هم تنوع خاستگاه دارند! آیا چنین نیست؟

    بگذریم و برگردیم به گفتمان خودمان!

    تا اینجای کار شما با بررسی و جمع بندی های تان هنوز برایم نتوانستید روشن کنید که چرا رژیم ولائی را مانع اصلی فراروئی مبارزه کارگران در دریافت حداقل های حقوق کارمزدی، احقاق حقوق دمکراتیک و یافتن امکان سازمانیابی طبقاتی و مستقل آنها نمی دانید؟!

    در مورد نقدهای تان پیرامون راست و اشکال حزبی، سازمانی و دولتی آنها، و ترفندها و دسیسه های شان من با شما کاملا موافقم و دچار هیچگونه خوشبینی و توهمی گنگ بدان ها نیز نیستم.
    اما بردگی مزدی با وجود ابعاد چیرگی سیاست سرمایه مدارِ داخلی و خارجی، و نبود اندکی از کوچکترین ابزارهای تشکل و اعتراض و مبارزه صنفی کارگران، بی گمان اجیرشدن همچنان برجاخواهدماند؛ چون نه چپ منسجم است و نه نیروی کار! بنابرین نمی توان بر روی ابر خانه ساخت؛ چه رشد به تشکل یابی شورائی و یا بخش ناچیزی از خودگردانی بردگان مزدی.
    باسپاس

  6. جناب چنگائی،

    امیدوارم این سئوالات کمک باشد.

    چه چیزی باعث می شود که سکولار دموکراتیسم، مثل آنچه که در کشورهای اروپای غربی وجود دارد، جنگ طلب، حامی دیکتاتوری ها، سازنده بمبهای اتمی، استعمارگر، نژاد پرست، محافظ گانگسترها، مخرب محیط زیست، مولد انواع واپسگرائی از جمله واپسگرائی اسلامی و غیره باشد؟ این عملکرد ها را که که نمی کنید؟

    چرا آلترناتیو سکولار-دموکراسی علیرغم اینهمه فاکت خلاف موضوع، کماکان بنظر عده ای نزدیکی به کمونیسم می آید؟

    چه کیفیاتی در این دولتها وجود دارد که به ما میگوید آنها از رژیم اسلامی به کمونیسم نزدیک ترند و کمتر از آنها ریاکار و دو رو هستند؟

    چرا سکولار-دموکراسی غربی به تولید واپسگرائی اسلامی پرداخت در حالیکه با فلسفه دولتی خودشان در تناقض است؟

    چه تضمینی وجود دارد که سکولار-دموکراسی پیشنهادی شما برای ایران ، خودش مولد واپسگرائی اسلامی برای حفظ بقای بردگی مزدی، مثل کشورهای غربی، نشود؟

    تمام

  7. جناب چنگائی، سلام بر شما،

    میگوئید من میخواهم با رژیم کنار بیایم چون استبداد رژیم را کمتر از خطر اپوزسیون سرمایه داری لیبرال می بینم.

    در دو جنبه به این برخورد شما پاسخ میدهم که بیان معمای عقاید شما نیز هست: رفرمیسم.

    یک، اصلا چنین نیست که نظرات من کنار آمدن با رژیم است. نظر من این است که اگر جنبش ضد بردگی مزدی به درجه الغاء نظام بردگی مزدی برسد، اپوزیسیون سرمایه داری لیبرال با بدترین نوع رژیم مذهبی و یا گروهای مذهبی و یا گروهای غیر مذهبی و بصورت مثلا گروهای مرگ (آمریکای لاتین)، گروهای ناسیونالیستی و یا گانگستری همکاری میکند. اما شما به ما میگوئید که با چنین جریاناتی همکاری کنیم. برخورد من بورژوا-سکولار شناسی است، رژیم اسلامی را که همه می شناسند. اگر کسی پنچاه سال پیش، ولایت فقیه شناسی راه انداخته بود، جمهوری اسلامی نداشتیم.

    مخالفت دموکراتهای سکولار را با رژیم ایران باید مثل مخالفت دموکراسی های لیبرال غربی با عایش و القاعده دید. خود این سیستم سکولار دموکراتیک بوجود آورد و حالا دارد تمیز کاری میکند آنهم با برخورد دوگانه و معلوم نیست که کماکان پاکشان کند. برای همین تکیه من این است در سکولاریسم دموکراتیک، چون کنه نظام بردگی مزدی می ماند، هیچ روزنه امیدی وجود ندارد و برای آن مثالهای مشخص آورده ام.

    شما واقعیات و خصوصیات ذکر شده را در دیدگاه سکولار-سرمایه نادیده میگیرید و در نظراتان نقش ندارد، در نتیجه، شما تفکر ایدئولوژیک و مکتبی دارید – البته کماکان فکر میکنم به تفسیری از ماتریالیسم تاریخی ربط دارد. پس شما از تاریخ و وقایع گذشته تحت حاکمیتهای دموکراسی های سکولار درس نمی گیرید و من را محکوم میکنید که این من هستم که مثلا درکی انعطاف ناپذیر و یا مثلا “فرقه ای” و “هسته ای” دارم.

    دو، اگر جنبش بردگان مزدی به درجه الغاء نظام بردگی مزدی نرسد، ما با دنیائی از دوروئی و ریاکاری مواجهیم – وضع فعلی. پس کار ما در آوردن و نشان دادن محتوای این سالوسی هاست که چیزی نیست جز نشان دادن نظام بردگی مزدی تلفیق یافته در انواع آنها، نه زیر رهبری سکولار و دموکرات رفتن. همین کار را با احزاب کمونیستی روسی و چینی انجام دادیم و سرانجام نهائی آنها را بیرون کشیدیم. در آن زمان، نقادان پرو سرمایه داری آن کشورهای “کمونیستی” هم بودند. نقد آنها بدرد نمی خورد.

    اما بنظر می آید که شما هم مثل درک عامیانه، سرمایه داری را فقط نظام سیاسی سکولار دموکراتیک پارلمانی و حقوق بشری میدانید. با این وضع، شما حتی با تاریخ پیدایش امپریالیستی و گانگستری سرمایه داری هم نا آشنائید. فقط داستهای عامیانه و تفسیری از ماتریالیسم تاریخی است که بورژوازی را انسان دوست و یاور رعیتها نشان میدهد، واقعیات تاریخی خلاف آن است.

    جناح محافظه کار و یا رادیکال و فاشیست سرمایه داری، غیر سرمایه داری نیست. در حقیقت، بنظر می آید که شما از طریق مارکسیسم بدنبال اصلاح بورژوازی هستید نه آزادی از بردگی مزدی. بنظر می آید که شما اعتقاد دارید که اصلاح (“دگرگون” در جمله خودتان) دولت بورژوازی، روزی ما را به جامعه کمونیستی رهسپار خواهد کرد. میدانیم که بخشی از مارکسیستهای سوسیال دموکرات اعلام نمودند که دوره انقلابات سپری شده است. انتخاب، انتخاب است. گفتید طبقه، خب، آری، مزد بگیر همیشه طبقه کارگر است، مخصوصا وقتی که واقعا همیشه طبقه کارگر بماند. میتوان همیشه کارگر ماند و اپوزیسیون بود، مسئله اما الغاء نظام بردگی مزدی ست. وقتی از وحدت طبقاتی حرف میزنیم، منظورمان برای الغاء نظام بردگی مزدی است نه اتحاد با بخشی از اربابان. با اتحاد با آنها ما به طبقه آنها تبدیل می شویم چون تمام سیستم دولتی و فرهنگی آنها برای چنین منظوری اختراع شده است. کسیانی که ربطی بین مصوبات حقوق بشر و بردگی مزدی نمی بینند، از سرمایه داری چیزی نمیداند.

    تاکید و تکرار کنم، بعلت درک تخیلی اتان از سرمایه داری، فکر میکنید که رژیم سکولار دموکراسی ما را به کمونیسم نزدیک میکند و قافلید که همان سکولار دموکراسی برای ما حزب الله و عایش می آفریند.

    پاسخ به بقیه بحثهای شما در پائین موجود است. فقط اینکه، خواستار رفرم شدن، با رفرمیسم فرق دارد. در پائین شرایط تقبل رفرم را بیان کردم. اما شما رفرمیست هستید چون رفرم را سیاسی می بینید. رفرم سیاسی برای طبقه بردگان مزدی بعلتی که در بالا گفتم (سرمایه داری غیر تخیلی)امکان ندارد چون سکولاریسم سرمایه دار همان اژدهائی ست که مذهبش هست – دلیل و مثال آوردم. اما در این وسط، رفرمیسم از کارگران رای دهنده می سازد و دیده ایم که بردگان مزدی به قتل و چپاول هم طبقه خود هم رای میدهند و خواهند داد.

    استبداد مذهبی رژیم را دو جریان ممکن است از بین ببرند، یکی انقلاب کمونیستی بردگان مزدی، دیگری از بین رفتن ارزش مصرفش برای سرمایه داران جهانی. بنظر من چشم انتظار خدمات بورژوازی سکولار بودن کار کمونیستی نیست، کاری کاملا بورژوائی است. من حتی انقلاب دموکراتیک و خواسته های دموکراتیک و غیره را از ناآگاهی می دانم. خواسته های “دموکراتیک”، خواستهای کمونیستی بردگان مزدی است، نه خواستهای سرمایه داران، چون همیشه هم میخواهند و هم قادرند آنها را بگیرند و همیشه نشان داده اند که اینکار را اگر لازم باشد میکنند. هیچ خواسته “دموکراتیکی” بصورت پیگیر در نظام بردگی مزدی ممکن نیست. حتی در غرب هم خواستهای “دموکراتیک” هنوز برآورده نشده وگرنه هیتلر و موسیلینی بما تحویل نمیداد و یا از دیکتاتورها حمایت نمی کردند. چطور دموکرات هستند و حقوق بشری اما از دولتی چون عربستان حمایت میکنند. بردگان مزدی سئوال دارند و جواب درست دریافت میکنند و یا جوابش را پیدا میکنند که بیان شد. همانطور که کمونیسم تخیلی داریم، سرمایه داری تخیلی هم داریم. متاسفانه، شما و نویسندگان شبیه شما، در این کمپ هستند.

    تمام

  8. جناب ناشناس سلام؛

    دوست گرامی! من مارکسیستِ کمونیست، هرگز این دیدگاه علمی را بعنوان یک اهرم ایدئولوژی صرف و یک راهکار و راهبرد یکباره برای همه ی اعصار نپذیرفته و نخواهم پذیرفت.

    بلکه من و ما جماعت، مارکسیسم را در روند جاری خود پیوسته جویا،پویا و متحول دانسته، از گذشته های پیشینیان خود و دیگران مارکسیست می آموزیم و می دانیم که مبارزه طبقاتی وابستگی عقیدتی کور و مذهبی نیست که خود را بدان بیاویزیم و بیآرائیم. در مسیر این هدف دور و دراز هرگام مفیدی ما را به مقصد نزدیک می کند و ربطی هم به ماتریالیسم تاریخی ندارد.

    اما، تناقض و تفاوت دیدگاه من با شما در این که من به پیدایش پدیده های استثنائی، ناگهانی و ذهنی باور نداشته و ندارم، و همه چیز را در حال بودن و شدن مدوام می بینم. اگرچه هریک از آنها ( استثائی ـ ناگهانی ـ ذهنی )نیز قواعد و قوانین پیدائی و نابودی خاص خود را دارند.

    تأکید یکسویه شما بر شرط اول زدودن بردگی مزدی، بیشتر دور از ذهن و بیرون از ظروف محاط سیاسی و اقتصادی و اجتماع رنگین ماست. اینکه بگوئیم با رفتن رژیم شیعی تغییری در این رابطه بردگی مزدی برای کارگران با آمدن یک ساختار بورژوائی دیگر ایجادنمی شود و تحولی امکان ندارد؛ این یک غلو ایدئولوژیک و کاملا ذهنی ست.

    من درست عکس نگاه شما را دارم: اگر کل رژیم نظام مذهبی ـ ولائی و یا بهتر بگویم جدائی دین از دولت ممکن شود؛ خود این بتنهاغئی یک جابجائی و بزرگترین دستآورد رهائی برای منافع اقتصادی ـ سیاسی و فرهنگی کارگران است که آنان از استبداد توامان مذهب سرمایه پناه بسیار بیشتر رنج برده است.

    و شما می گوئید: در هرحال بردگی مزدی با رفتن این و آمدن آن دیگری همچنان در ساختار کشور باقی خواهدماند حال چه این باشد و یا آن! زیرا: هیچکدام بسود منافع کارگر نیست و روابط بهره کشانه در همه حال پابرجاست. پس بهتر است بجای گوشت دم توپ شدن میان دشمنان با همین استبداد مذهبی کناربیائیم. و من با این برداشت بسیار مخالفم.

    و من می گویم این همان (ذهنگرائی ایدئولوژیک) می باشد که اوی نوعی مرزها و تفاوت ها را در عینک ایدئولوژیکش دسته بندی کرده و نه که نمی بیند، بلکه حتی برای ( رفرم) که بخشی از مبارزه ی زنده و عینی ماست نیز اهمیتی طبقاتی قائل نیست و طبعا در آن راستا خنثی می باشد و یا آگاهانه دوری کرده و نمی رزمد.

    و از همینرو ناخواسته تأثیری در روند تدریجی مبارزه ی کار علیه سرمایه که بی وقفه در پیوند با زندگی جاری کارگر دارد ندارد؛ و به امکان دادن ِشتاب انقلابی که محصول کنش و واکنش های بلند مبارزه است به سرعت این نبرد اهمیت نمی دهد و ناچار آنرا بدست اعصار می سپارد.

    این نگرش فراطبقاتی و الیتگرا هسته ی جدا دسته ای از خانواده رنگین ماست. دسته ی جدا! زیرا: او اصل مشکل فراروئی زمانه ی ما یا ( نیروی کارگر )را که مانع اش استبداد مذهبی موجود می باشد و بلندترین سد راه گذر ما بسوی فردااست را تناقض ستیزناک ما با استبداد نمی بیند و از همین رو آنرا برمی تابد. زیرا در قاموس این هسته دگرگونی کردن رژیم ها و حکومت های بورژوازی در صورت بقای سرمایه سالاری بی اهمیت است، و آنانرا بدون هیچ تفاوتی در چند و چون شان در دادن پاسخ های شان به جامعه مدنی و کارگری یکسان دیده، بررسی کرده و در قالب تئوریزه ایدئولوژیک می ریزند.

    برای این هسته و دسته جز راه بردن به ساختار شوراهای کارگری و تن دادن بآن راه چاره نیست و دستآویز امیدی به این دسته نمی دهد. حال اگر ده ها و صده ها… سال بدرازا بینجامد. من با این دید مخالفم.
    باسپاس

  9. جناب چنگائی،

    آیندو با هم در تناقضند:

    “من نمی گویم تنها مسئله امروز ما استبدادمذهبی ست که همزمان استثمار و بهره کشی نیروی کار نیز هست که با نابودکردن و سرنگونی رژیم ضدبشری ولایت ما می توانیم راه و یا یک باریکه ای از امید برای آوردن کار و نان و دموکراسی بورژوازی بعنوان اهرم فراروئی بسوی اهداف سوسیالیسم “لااقل” ممکن و میسرکنیم که ناگزیر نباشیم نیروی مان را در دو جبهه ( مذهبی و سرمایه)پراکنده کرده و هدردهیم.”

    و این:

    “بنابرین، من روشن می گویم عقل سیاسی طبقاتی بمن حکم می کند که برای هر رفرم کوچک کمی و کیفی مشروط به سود و سوی کاربهتر، درآمدبیشتر، زندگی گرمتر و امکان تشکل آزاد طبقه ی کارگر که اگر در آن ساختار ممکن و میسرتر از بساط آخوند باشد و بتواند نیروی کار را از ستم های چندبرابر دولت دینی برهاند؛ چرا نباید برای سرنگونی رژیم خودکامه با طیف های همسو در راستا اهداف دمکراسی ـ اجتماعی ـ مردمی، یا بورژوازی خالص نئولیبرال هم که شده همکاری نبایدکرد. ”

    چون شما نمیتوانید هم با دموکراسی های امپریالیستی نو لیبرالی علیه رژیم همکاری کنید و همزمان بگوئید که طرفدار آزادی طبقه کارگر هستید. بردگی را نمیتوانید از طریق اربابان از بین ببرید. شما فقط آلت دست آنها خواهید بود، سوسیال دموکراتهای تاریخ آلت دست دموکراسی های امپریالیستی بودند.

    در باره انتقاد شما به تنوع مارکسیستها در ایران بگویم که در این هم تناقض میگوئید و تبعیض قائل می شوید:
    ۱ – اگر به پلورالیسم اعتقاد دارید دیگر به چند فرقه ای بودن مارکسیسم و جریانات کمونیست نیاید انتقاد داشته باشید.
    ۲ – تمام جریانات سیاسی غیر چپ هم در دموکراسی امپریالیستی و یا مملکت خودمان و یا بیرون از آن فرقه ای اند. با این وضع، شما تک و تنها خواهید بود.

    بنظر من “فرقه ای” بودن یک انگ و برچسب است. برای اینکار باید وارد بحث “فرقه” شد و من فکر کنم در مورد تشکلات کمونیستی مارکسیستی ایرانی صدق نمیکند. وارد این بحث نمی شوم چون اصل بحث چیز دیگر است. بعلاوه، بیان این نظر که بردگان مزدی باید تشکلات شورائی ضد بردگی مزدی بوجود بیاورند، ربطی به فرقه ندارد.

    به مقالات غیر کارگری شما انتقادی ندارم، اما وقتی از کمونیسم و کارگر میگوئید، نمیتوان باورش داشت. بورژواها از آزادی کارگر نمیگویند، درست نیست که هواداران مارکسیست بورژوا با هواداری از کارگران کارگران را زیر چتر رهبری بورژوا ببرند. خود شما گفتید با حتی نئولیبرالها هم وحدت میکنید. به من مزبوط نیست، انتخاب شماست، اما از آن خدمت به جنبش کمونیستی دانستن قابل هضم نیست.

    بقیه کامنتهایم تمام آنچه را که میخواستم بگویم را گفته. دیگر بحثی ندارم، مگر اینکه بحث خود را تکرار نکنید.

    تمام

  10. جناب ناشناس سلام؛

    دوست گرانقدرم! من نمی گویم تنها مسئله امروز ما استبدادمذهبی ست که همزمان استثمار و بهره کشی نیروی کار نیز هست که با نابودکردن و سرنگونی رژیم ضدبشری ولایت ما می توانیم راه و یا یک باریکه ای از امید برای آوردن کار و نان و دموکراسی بورژوازی بعنوان اهرم فراروئی بسوی اهداف سوسیالیسم “لااقل” ممکن و میسرکنیم که ناگزیر نباشیم نیروی مان را در دو جبهه ( مذهبی و سرمایه)پراکنده کرده و هدردهیم.

    اینکه شما استدلال می کنید همین دیکتاتوری مذهبی موجود محصول همان دموکراسی بورژوازی غربی هاست درست می باشد؛ اما همین اراده ی سیستماتیک و ویرانگر ولائی خود قطبی از قطب های ضدبشری و ضدکارگری ست که می باید ریشه هموندش با سرمایه را از بیخ زد و بیش از این نگذاشت بتواند فرصتطلبانه و با نام الکی خدا و پیغمبر کارگران گرسنه را شلاق زند، زندانی کند و یا بین کارگران دسته بندهای مسلمان و غیرمسلمان و سنی و شیعی و بهائی و کمونیست و… ایجادکند و آنانرا برابر هم بگذارد و خود کیف اش را ببرد.

    در همین راستا نیز خودم باور به یقین دارم که ما نیروهای چپ و کمونیست هم نباید ظرف طبقاتی و سراسری کارگران را به هیچوجه در طروف کوچک ایدئولوژیک ـ عقیدتی ـ اتنیکی تقسیم کنیم؛ چراکه چنین دسته بندی هائی مایه ی چنددستگی و رودرروئی آنها بسود هردو طیف مذهب و سرمایه تمام خواهدشد.

    بنابرین نتیجه بگیرم که من مانع بزرگ پیشروی بسوی تشکل یابی جنبش و جبهه کلان و مستقل طبقاتی کارگران را در این مقطع تاریخی و پیش از همه، جز گذر بی کم و کاست از کل رژیم ولائی نمی دانم که تعریف ساده ی آن سرنگونی می شود.

    من سرراست بگویم که مخالف هیچگونه مبارزه ی سالم ایدئولوژیک در میان نیروهای وفادار به نبرد طبقاتی کارگران نیستم؛ لیکن با هرشکل از اشکال فرقه بازی و دسته بندی ها و ایدئولوژیک کردن مبارزه کارگران که به دشمنی افکنی در میان مان می انجامند بها، ارزش و تعهد طبقاتی نمی دهم.

    ما نیاز به ظرفی سراسری و کلانِ غیر ایدئولوژیک برای یکپارچکی و تجمع و یکدست کردن اراده ی آنها بنام کارگر داریم؛ بهمین خاطر نه می شود طبقه ی کارگر را بنام کمونیست یا دیگری نامی در یک کفه تنگ بسان (شوراهای و یا ارگان های)این یا آنجوری متمرکز کرد و نه اصولا چنین کاری لازم و در شرایط کنونی به مصلحت همبستگی آنها می باشد.

    این را باید پذیرفت و دانست که کارگران، آنهم در یک کشور چندملیتی عقیدتی اتنیکی حالا حالاها بخش عمده ای از دلبستگی و سرسپردگی ها و ستیزهای آگاهانه و یا ناآگاه آبا و اجدادی شان را با خود حمل می کنند و در بزنگاه های بد حادثه آنها را در برابر دیگران کارگر می گذارند و همانجاست که نطفه ی پراکندگی آغاز و دشمنی میان آنها توسط دسیسه های متنوع درونی و بیرونی پُرکار می شود.

    پس برای ما و یا من نفس کارگر در این روند مبارزاتی اهمیت دارد نه کمونیست بودن و یا مسلمانش چراکه به حقوق برابر آنها باورداشته و پایبندم! اگرچه خوشحال و مسرورم که ببینم بخش پیشرو کارگری دانش طبقاتی دارد و پی به حرکت تاریخ بوده و هماکنون کمونیست است. ولی همزمان می دانم که در یک جامعه طبقاتی، کارگران آن کشور و ساختار سقف و سطح زندگی و دانش متفاوتی دارند و چشم اندازهای شان نیز چندسویه می تواند باشد و هست.

    چون دسترسی آنها به اهرم های آموزش و زندگی یکدست نبوده و ناگزیر با هم فرق دارند. اگرچه هردو کارگرند ولی این حقیقت را باید پذیرفت که میان آنها فرصت های داشتن دانش و پی بردن به ارزش های انسانمدار و فراگیری حقوق فردی و اجتماعی و باور به استقلال نوع بشری در افکار بخش هائی از آنها فعلا وجودخارجی دارند، و تغییر آموزش های غلط و مذهبی و فراانسانی بلند آنها و جابجاساختن نوعگرایانه ی کارگری آن بی گمان شرایط دیگری را می طلبد که جای گفتمان سازنده ی آن در حکومت اسلامی مطلقا متصور نبوده و نیست و برای گفت و شنود خودمان نیز جایش اینجا نمی باشد.

    و یکی از ابزارهای رشد و شکوفائی دانش اجتماعی سیاسی اقتصادی کارگران ضرورتِ وجود ساختاری ست که بتواند این حقوق ابتدائی کارگران را جزو وظایف و تعهد خود ساختاری خویش بداند.

    بهررو باوردارم که مبارزه برای نان و کار می باید بیرون از ظروف کوچک سازمانی ـ حزبی این یا آن جریان چپ و کمونیست باشد. زیرکه اگر غیر این باشد آنها در غارهای خود بسان چپ ها و کمونیست های کنونی ما اسیر غارها خود مانده و جز به دیدگاه های ذهنی تئوریک هر گروه که خود را بدان ها وابسته می دانند، بهانداده و نمی دهند و هرجاهم که ستیز بالامی رود از هم جداشده و انشعاب می کنند.

    ای بسا بخش بزرگی از بدنه های ناآگاه آن گروه ها در خیلی از موارد اصولا متوجه مواضع زیرکانه، حقیر و سکتاریستی فردی این و یا آن سرکرده گروه نشده و خود فرهنگ جریان ها هم بیشتر تلاش ارد وابستگان خود را در قالب ( مرید و مراد) تربیت کرده و سعی در تقلید و تعصب و تبعیت کورکورانه مریدان دارند. و تازه خیال هم می کنند که گروه شان انقلابی ترین است! ولی بارها دیده ایم که در دام دشمن مشترک گرفتارمی شوند و برابر باران دیروزشان که از هم جداشده اند می ایستند و شگفت انگیزتر از همه این اسن که باورشان دیری ست غارنشین شده اند.

    حتی آنگاه که در چاله های سکتاریسم خود با همدردان طبقاتی خود پیوستگی ندارند و بخاطر عقیده ی ذهنی خود با دیگر کارگران بیگانه هستند. و در طول تاریخ جنبش جهانی ما، همین فرهنگ ( من و او و یا ما و آنها) عامل تجزیه نیروی خودی و تقویت دشمنان ما بوده است.

    من برای این نگاه ها و گروه های چه بد و چه خوب که خود را متمایز از منافع کل طبقه کارگر می دانند، هیچ امتیاز سلامت نظری نمی بینم و نمی دهم. و براساس تجربه های سه دهه ایم از آنها، بارهای بار دیده و هنوز می بینم که تلاص نظری آنها جز عامل بیگانگی در میان صفوف چپ و گمونیست و تجزیه و تفرقه ی آنها بکارنرفته و مفید بحال کارگران نبوده است.
    و دریغا تاکنون کمترین گروهک های شان توانسته اند در این بازار آشفته منبع امید به فرادی دیگر شده، و به زدودن دلبستگی های ظاهری، خودبزرگ بینی های تئوریک ـ روبنائی که همگی ما به نوعی دچارشان آسیب های آنها هستیم شوند. من آن نگاه های فراطبقاتی و روشنفکرانه را بسان بازتاب های خشک کله های متافیزیک و فراانسانی اسلامی دانسته و می شناسم که بیشتر قالبی و باسمه ای در ظروف رنگین کارگران خود را تعریف می کنند نه آنگونه که فرهنگ ها، دلبستگی ها و وابستگی های تاریخی بلند و متنوعی در درون زندگی عینی و واقعی کارگران توده های آن وجود قابل تشریح و تبیین دارند.

    این گروه ها و باندهای ایدئولوژیک فرقه ای حالا از هرجنس و قماشی و دعاوی که هرکدام داشته باشند پیوسته خواسته و می خواهند با زور عقیدتی ـ فکری ـ باوری ـ محفلی خود و با گروه مشابه شان، دنیای موجود و نا برابر ما را بسود طبقه کارمزد دگرگون سازند.

    در حالیکه خود آنها نمی دانند و یا نمی خواهند بپذیرند که اسیر در دایره های بسته ی ذهن بی عمل اند و دچار در خودفریبی می باشند و تراوش تئوریک دیدگاه های شان نیز جز در حوزه ذهنی و رومانتیسم ابلوموفیستی نیست و قرارندارد؛ سکونی که نتایج سازندگی درماتیک آتی آنها که اغلب بشکل تراژدیک و کمیک از آب درآمده است، تنها یک بازتولید تکراری نیست و نباید تکراربشود.
    و وظیفه ما کمونیست خا دوست گرانقدرم در همین مرزبندی لازم تاریخی با این سبک و سیاق رسوا و تباهیگر گذشته های روشنفکری کمونیستی ست که از آن بلا خالص می بارد. من بسهم خود شما را یکی از چالشگران ارزنده و مقید در راه مبارزه ی طبقاتی کارگران می دانم؛ اما همچنین نگران خود و همفکرانانم می باشم که گرفتار غفلت و پشیمانی در این میدان بزرگ و پرمخاطره نشوم.

    باسپاس

  11. در ارتباط به جنگ لفظی دیروز بین دولت آمریکا و دولت ایران، هر دو تروریست و جنگ طلب و غارتگرند. هر دو خودشان میدانند که حامی بردگی مزدی هستند. اگر دقت کنید، در لابلای این دشنامها پیام و پیشنهاد مذاکره هم می بینید. چرا همدیگر را دوست دارند؟ چون در استثمار توده های کارگر با هم هم منافعند. در جنگهای آنها جانب هیچ کدام را نباید گرفت. دیپلماسی و جنگ آنها بازی شطرنجی است که مهره های فدا شونده شان ما بردگان مزدی هستیم. همه آنها را از خدمات خود محروم کنیم. گوش همه شان را بگیریم و بگوئیم تا کار مولد بسود بشریت نکنند نمیتوانند زندگی کنند. پشت میز می نشینند و برای خوشرقصی اربابان ثروتمند پشت صحنه مغز شستشو میدهند.

  12. پاسخ به اینکه مسئله ما امروز استثمار نیروی کار نیست بلکه آوردن دموکراسی بورژوازی است در ۱۶ مورد بحث من در این کامنتم وجود دارد:

    ناشناس on ۱۳۹۷-۰۴-۲۷ at ۲۰:۴۰ said

    استدلال این است که دیکتاتوری موجود امروز از همان دموکراسی بورژوازی غربی ها به ما تحمیل شده.

    اضافه اینکه ما نمیتوانیم دموکراتی بهتر از آن امپریالیستها باشیم و با به آنها یاد بدهیم که چطور دموکرات امپریالیستی نباشند. آنها هم میدانند که دموکراتهای ما چه آدمهای زبونی هستند و چطور میتوان با آنها بازی کرد.

    سرمایه داری، سرمایه داری کتابهای فلاسفه روشنگری نیست. سیستمی از جنایت علیه بشریت تحت نام حقوق بشر است.

    تمام

  13. جناب چنگائی نشد،

    در کامنت بعدی نوشته اید:

    “زیرا آشکارا، جهان متلاطم ما با روابط و ساختار منحط کاپیتالیستی اش و فناتیسم ریاکار برای کارگران به حد کافی و کمرشکن و ویرانگر بن بست ها، بی چارگی ها و خشم و چشم کوری ها داشته و دارد و من نمی خواهم خوشبینانه به آنها بیفزایم و یا تمایل ندارم هیچ فرصتی را که می توان از سرمایه سالارانِ و آدمخواران مذهبی خدمتگذار سرمایه بربایم و در اختیار وابستگان طبقاتی خود قرارداده و بسپارم اندکی از آنها را از دست بدهم.”

    وقتی حاضرید از نئولیبرال (جناح غالب امپریالیسم)هم کمک بگیرید، اصلا دیگر حتی حق انتقاد به سرمایه داری هم ندارید تا اینکه رژیم اسلامی سرنگون شود. نمی توانید هم همکاری با ارتجاع امپریالیستی حاکم را پیشنهاد کنید و هم بگوئید آخ آخ چقدر سرمایه داری دردناک است. من تمام درد و رنج شما را اصلا بحساب سرمایه داری نمیگذاریم، بلکه به حساب رژیم اسلامی میگذاریم. خود شما در پائین شروع کردید از مقایسه کردن زندگی کارگران امپریالیستهای غربی با کارگران در جامعه اسلامی ایران. البته اسلام دلیل فقر و کمبود کارگران ایران نیست، دلیلش بی علاقگی امپریالیستها به جناح تندروی رژیم است وگرنه امپریالیستها میتوانند رژیم ایران را مثل عربستان آباد کنند و اسلام بدتر را هم نگه دارند.

    اما درک من با شما فرق میکند. درک من عمیق تر از درد شماست. درد من فقط اسلامی بودن رژیم نیست. درد من این است که دموکراسی امپریالیستی با حکومت اسلامی با هم در اسارت من و امثال من شریکند و با هم همکاری میکنند و وقتی بین ایندو اختلاف می افتد، میگویم به من مربوط نیست، نه اینکه احساس کنم از طراحان مکار و آدم کش باهوش ترم و اگر با یکی همکاری کنم میتوانم روزی هر دو را به زمین بزنم.

    آخر اینکه، خوب میدانیم که هزینه جانی و مالی سرنگونی رژیم را باید ما بردگان مزدی بدهیم. خوب هم میدانیم که این سرنگونی با رهبری دموکراتهای لیبرال که گفتم امپریالیستی هستند، توسط بردگان مزدی صورت میگیرد نه خودشان، خود آنها پشت میز نشسته اند. سکولارها فرمان میدهند و بردگان مزدی جاوید جاوید گویان رژیم را برای آنها عوض میکنند، همانطور که در محل کار فرمان میدهد و ما برایشان سود تولید میکنیم.

    آری درد من هم با شما فرق دارد. شما درد اسلام دارید، من درد بردگی. برای شما نوع ارباب فرق میکند، برای من خیر. پس یادی از فردریک دوگلاس بکنیم، گفت وقتی خانه ارباب آتش میگیرد، برده خانه میگوید آب بیاورید و برده مزرعه میگوید نفت.

    تمام

  14. جناب چنگائی، نوشته اید:

    “در این گفتمان من و شما که پیشینه درازی دارد تنها مقایسه این ” استبدادمذهبی” موجود با آن مجهول احتمالی “بورژوادمکراسی” یا بهتر گفته شود بین بدتر و بدترین است و نه آنچه ما می خواهیم و آرمان نوع بشری مان هست! ”

    بعد،

    “بنابرین، من روشن می گویم عقل سیاسی طبقاتی بمن حکم می کند که برای هر رفرم کوچک کمی و کیفی مشروط به سود و سوی کاربهتر، درآمدبیشتر، زندگی گرمتر و امکان تشکل آزاد طبقه ی کارگر که اگر در آن ساختار ممکن و میسرتر از بساط آخوند باشد و بتواند نیروی کار را از ستم های چندبرابر دولت دینی برهاند؛ چرا نباید برای سرنگونی رژیم خودکامه با طیف های همسو در راستا اهداف دمکراسی ـ اجتماعی ـ مردمی، یا بورژوازی خالص نئولیبرال هم که شده همکاری نبایدکرد. ”

    حرف من هم این است که برای چنین چیزی اصلا احتیاجی به هیچ تاکتیکی نیست که همکاری با ارتجاع را پیش فرض قرار دهد و از دموکراسی امپریالیستی حمایت کند. چون اینکار کار خود استثمارگران سکولار است و بدون کمک من و شما خودشان کار خودشان را خواهند کرد. البته نئولیبرالهای امپریالیست میتوانند از شما کمک بگیرند ، هیچ وقت نمیگویند نه. من دعوت شما و آنها را نمی پذیرم و حتی در انتخابات آنها و رژیم شرکت نمی کنم.

    پس وقتی که من میگویم دموکراسی امپریالیستی هست، چسباندن همکاری من با رژیم کار درستی نیست. هرگز نگفته ام که چنین باید کرد، اما خودتان میگویئد که کمک گرفتن از آنها خوب است.

    حضور من هم در روشنگری برای برداشتن سرپوشها و آشنا شدن با منطق همکاری با استثمارگران و نتایج تاریخی آن است.

    شاد و تندرست باشد!

  15. جناب ناشناس سلام؛
    همچون همیشه و این بار نیز بیش از پیش پرکاتر هستید و این نشان اهمیت دادن به ابراز بیرونی کردن ذهن چالگشگر است که از اراده ی فکری به انتشار نتیجه عقلی راه برده و در تدارک تعمیم برداشت فردی خود و اجتماعی کردن آن می باشد و این مرا مسرور می سازد.

    دوست عزیزم!
    از توصیه ی شما مبنی بر: ( اگر به مطالعه فلسفه علاقه مند شدید به این کامنتهای من فکر کنید. ) قدردانی کرده و همزمان لازم می دانم بگویم که رشته اصلی و آموخته ی تحصیلی من فلسفه است. و همانطوری که می دانید و می باید من با شیفتگی یک ماتریالیست باشم و هستم. و آن نیز محصول شناخت تدریجی و گسترده و بلندم از جهان بینی هاست و سپس راه یافتن جسورانه به مارکسیسم، و تن و جان و توان بردن و سپردن در روند آگاهی های عقلی و عینی و طبقاتی بوده است که من از دنیای بیرون از ذهنم در خود انباشته و در دایره عملی بکاربرده ام.

    و آن سیر و سفر پُر اوج و فرود خردورزی و تجربه آموزی که در دایره ای کوچک چرخیده است مجموعه اش در همین بازتاب های ناچیز”بهنام” شما می باشد و او همانی ست که خود را کمونیست می نامد و همو مرا دهه ها این سو و آنسو برده، و دیدگاه فلسفی علمی خود را با تاوان های سخت مهیا و و هموار ساخته و پیوسته برکول کشیده و با دلبستگی به همراهی همگامی با فردائی یان خود را تاکنون دلگرم به فرداهای دیگر و بهتر کرده است.

    همین فرد بهنام هرگز والنتاریست یا اراده گرا نبوده و توطئه گرایانه با آمیزه های فکری و عقلی بی اندیشه ورزی عینی، رودرروئی خودمحورانه و فلسفسه بافانه که بیشتر به صوفیتیسم شبیه است راه و کلنجار بی هوده نبرده، نداشته و ندارد، و طبعا در چاله چوله های خودمحوری نیز نمی خواهد راه تصوری بپیماید و سال هاست نپیموده است.

    چون من اجتماعی، بیرون از گود واقعیم، پس نمی خواهم اراده گرایانه باشم فراذهنی فکر و عمل کنم. پس من نوعی که در چنین شرایط ذهنی قرارداریم و بی گمان بیرون از دایره واقعی رویکردها و رویدادهای اجتماعی طبقاتی هستیم و هستم؛ خودم ترجیح دادام تنها به روشنگری و افشاگری بسنده کرده و می کنم. نتایج این دیدگاه عینی بیشتر بسود توده هاست تا پرداختن به دوایر دور و تسلسلی تکراری، بی هوده و اصولا ذهن پروری روشنفکرانه، و البته این چالش و دیدگاه نه رفرمیسم هست و نه ریوریزیونویسم و یا اپورتونیسم! بلکه تاکتیک و روشی لازم و سرزنده است که چرائی آن از دل شرایط عمومی و موجود درآمده که من ویژگی ذآنرا شناخته و می فهمم و پاسخ خود را بدان می دهم.

    زیرا آشکارا، جهان متلاطم ما با روابط و ساختار منحط کاپیتالیستی اش و فناتیسم ریاکار برای کارگران به حد کافی و کمرشکن و ویرانگر بن بست ها، بی چارگی ها و خشم و چشم کوری ها داشته و دارد و من نمی خواهم خوشبینانه به آنها بیفزایم و یا تمایل ندارم هیچ فرصتی را که می توان از سرمایه سالارانِ و آدمخواران مذهبی خدمتگذار سرمایه بربایم و در اختیار وابستگان طبقاتی خود قرارداده و بسپارم اندکی از آنها را از دست بدهم.

    و انسان اسیر، گرسنه، بیکار، سرخورده و عصیانی برای یافتن فردای بهتر، و یافتن امید به راه بردن به سهم ناچیز نان و گذر به سوی زندگی آزاد و مسالمت جویانه، و رهائی از این همه ستم ها، فسادها، گمراه سازی ها، ناهنجاری های بلند و بدخیم طبقاتی و جور مذهبی، با این همه بی فرجامی های عمومی و جنگ های پیاپی ضدبشری که قرن ها بر کول نوع انسان کار، و همچنین فرهیختگانِ مسئول، دمکرات و کمونیست در لایه های میانی و تهیدستان درهم شکسته سوار بوده است؛ بیش از این به ولنتاریسم، خودکامگی و یکسویه گرائی عقیدتی ـ ایدئولوژیک کم و بیش افراطی که همچون برزخ و بن بست در برابر ” انسان ” زمینگیر همچون کوهی غیرقابل عبور ایستاده است دامن زنه و با شیوه ی دید و برداشت فردی ام برآن بیفزایم.

    مگرنه این است که ما همدردان جهانی کارگران و زحمتکشان هستیم که در این میدان های زور و نابرابر، بی دادرس مانده ایم و می خواهیم کارزار زدودن نابرابرها را که جز از طریق آگاه تر و هوشیارتر کارگران متصورنیست را توسط خود کارگران و استقلال عقلی و عملی خود آنها ممکن گردانیم؟ پس با شیوه فردی و ذهنی و اراده گرایانه ی تاکنونی ممکن نیست.

    از تکرار تجربه های بی هوده و تاکنونی می باید پرهیزکرد. آن روش ها به نفع سرمایه و سران ریاکار مذهبی بوده و توان نیروی کار در صف مذهب و سرمایه قرارداشته و عملا هم دیده و شاهد دریده شدن خرد ضعفا و مظلومین بوده و هستیم و در اوج نسل کشی ها، چپاول ها و بحران های همه جانبه ی سرمایه نئولیبرال، و علاوه بر آن نیروی کار رودرروی با بنیادگرائی مذهبی هست و همزمان می باید بر علیه سرمایه سالاران و بنیادگرایان متحد داخلی و جهانی باهم بایستند و مبارزه ی مشترک کنند. که گاها من فکر می کنم که ما مزاحم این مبارزه همبسته و هموند می باشیم و این ناگوار است.

    پس چاره ی بی چارگی کارگران و ما مبارزان کمونیست و همراه با آنان، مبارزه عینی و تدریجی و مشترکی ست حول محورهای شناخت درد طبقاتی و سازمانیابی اراده ی خردمند و مستقل و گسترده ی اجتماعی توده ای ست که با کمونیست شدن کلان کارگران هیچ سنخیتی منطقی نداشته و ندارد و نمی تواند داشته باشد؛ زیرا جامعه طبقاتی و نابرابر و گرسنگی و بیکاری از زمین و آسمان می بارد و یاوری عینی وجودندارد مگر ( خدای رحمان و رحیم) که پس از قرن ها همچنان منشأ امیدهای پوچ و واهی شده و طبعا دکان پُررونقی برای دینکاران برجاگذارده است.

    ریشه های ژرف و بی پیر مذهب، خلأهای خودکم بینی های پانینی ها و تسلط فرهنگ خودبزرگ بینی دودمان های آریستوکراتان مجموعه ی در تنیده ای از تضادها و تناقض های انتاگونیستی ست که برابر هرگونه ذهنگرائی متوهم، پوچ است و نپذیرفتن گام بگام نبرد طبقاتی، بسان پاداش دادن به خواست بهره کشی انسان از انسان می باشد زیراکه دگرگونی بنیادی کار پایه ای و پیگیر و توانفرسائی می خواهد و در پی دارد و جابجائی های مفید آنرا نمی توان بسادگی در دهه های آتی و بشکل ناگهانی و ارادی تحصیل کرد. بل فقط و فقط این ایده و آرمان می تواند توسط اراده ی عینی و واقعی خود نیروی کار که حداقل: “شکم سیر” داشته باشد، زنجیرهایش را ببرد و آزادهای از فقر و بیکار و رهائی از هرگونه سرکوب و ستم را ممکن و میسرگرداند. وهمین!
    باسپاس از شما

  16. جناب ناشناس سلام؛

    دوست گرامی!
    در این گفتمان من و شما که پیشینه درازی دارد تنها مقایسه این ” استبدادمذهبی” موجود با آن مجهول احتمالی “بورژوادمکراسی” یا بهتر گفته شود بین بدتر و بدترین است و نه آنچه ما می خواهیم و آرمان نوع بشری مان هست! پذیرش تاکتیک، نرمش و یا درستتر بگویم همان سازش طبقاتی ایکه که ما از سر ناچاری صِرف، چند و چون پیشفرض ذهنی آن “بدتر” را برابر بدترین ولائی گذاشته و برای چگونگی یافتن راه و چاره یابی ها مواضع آنهای دشمن را به دیالوگ خود کشانده و بی طرفانه در دوسوی ترازو می گذاریم.

    بنابرین، من روشن می گویم عقل سیاسی طبقاتی بمن حکم می کند که برای هر رفرم کوچک کمی و کیفی مشروط به سود و سوی کاربهتر، درآمدبیشتر، زندگی گرمتر و امکان تشکل آزاد طبقه ی کارگر که اگر در آن ساختار ممکن و میسرتر از بساط آخوند باشد و بتواند نیروی کار را از ستم های چندبرابر دولت دینی برهاند؛ چرا نباید برای سرنگونی رژیم خودکامه با طیف های همسو در راستا اهداف دمکراسی ـ اجتماعی ـ مردمی، یا بورژوازی خالص نئولیبرال هم که شده همکاری نبایدکرد.

    من سرراست بگویم که در چنین فقدان حداقلی از وجود اراده متشکل، آگاه و سازمانیافته ی طبقه کارگر، نبود حزب مقتدر کمونیستی، پراکندگی مفرط نیروهای چپ و کمونیست و اپیدمی و بیماری فرقه ای نیروهای مدعی سوسیالیسم و بغچه پیچ شده ذهنگرا، و بدترتر از همه و مرگبارتر از آن، ناچاری زندگی سخت با گرسنگی و بیکاری و همزمان هراسناک و خمیده زیر شمشیر آویزان سمی و تیز ولایت و سربازان امامزمانی مطلق اش من راه حل مطلق سرنگونی را انتخاب می کنم و آماده ام برای همکاری ها در حوزه دمکراسی یابی!

    و تفاوت دیدگاه من و شما در این محور باهم بسیار فاحش و ناخوان است؛ اگرچه ما هردو آرمان کمونیستی داریم و خود را کمونیست می نامیم.

    اما نگاه شما بیرون از میدان شناخت جامعه شناسانه ی من و همفکران ما می باشد. زیرا همو که موضع شما باشد تنها به ایجاد ((ناگهانی)) جامعه بی طبقات باوردارد که بگفته یتان ( مگر با چنان جنبش کلان غیر حزبی، مستقل و متکی بر اراده آگاه شوراهای کمونیستی کارگران باشد ولاغیر! تا که بتواند ریشه ی بهره کشی ها و کارمزدی یا بردگی مزدی را از بین ببرد) در این فرضیه مبارزه ی بی مرز و در و درمان و ساختن تدریجی امکان و دستیابی به ابزارها و اهرم های بی پاسخ مانده و رسیدن به اهداف به اعصارسپرده می شوند. س سازمانیافته ی مبارزه دمکراتیک که سازمانیابی طبقاتی باشند نیازی بدان ها نیست تا شایر در مسیر مبارزه بکارآیند و به شتاب نیروهای تاریخساز یاری رسانند را شما میسر نمی دانید، و اصولا چنین اهرمی های در دستگاه فکری شما وجود خارجی ندارد. زیرا شما بارها گفته اید: اگر می داشت جوامع کارگری غربی تاکنون می توانستند خود را از ستم سرمایه برهانند و نرهانیده اند. اما شما در همین دایره هم تفاوت زندگی کارگر غربی با کارگر ولائی را هرگز باهم مقایسه نمی کنید و این بی توجهی شما به این حقیقیت آشکار برایم بسیار شگفت انگیزاست.

    در حالیکه برای من میان این دوساختار تفاوت حیاتی مهمی وجوددارد و این مباینت زندگی کارگران آن دوسو، و بود و نبود امکان ها و فرصت های شکلگیری، آموزش، بهداشت درمان و حقوق انسانی و…آنها باهم آشکار می باشد و تفاوت سطح زندگی آنها با هم بسیار نابرابر و دردآوراست؛ اگرچه هردو در یک شاختار بهره کش و کارگر ستیز و ناچار کار مزدی می کنند ولی دارای حقوق انسانی یکسانی نمی باشند.

    و (بگفته ی شما اگر اینچنین ناهمخوانی هائی هم باشد که البته میان کارگران آن دو ساختار هست؛ بااینوجود مفید بحال استراتژی کارگران کمونیست نیست تن به ساختاری قابل تهملتر بدهند.)
    از دید من پیچیدگی مبارزه طبقاتی و تداوم نبرد طبقات کار با سرمایه بسیار تودرتوتر از تجربه های پیشین شده است و می باید روند بلندتری از پروسه مبارزه رهائیبخش بورژوازی علیه ساختار فئودالی داشته باشد و البته خواهدداشت.

    در این نبرد سازش ناپذیر صحبت اصلی بر سر مرگ و زندگی ست و سرمایه جهانی آنرا بخوبی می داند و برای جانبدربردش هزاران طرح، ترفند و توطئه داشته و خواهدداشت.

    ما و استعداد شناخت درست ما از این نبرد سرنوشت ساز با آنچه که در دستان و افکارمان داریم کافی و سازگار نیست و باید این توانائی راهبردی و راهکاری ها را در دوایره برزگتری پیگیری کرد وگدنه انقلاب مان دچار فرسودگی افکار و اعصار سنتی فردی و گروهی می شود همانی که امروزه بسان زنجیری کلفت دست و فکر و نوان سراسری ما بسته است.
    متاسفم که فرصت دوباره خوانی تصیحیح غلطها را ندارم پوزش می خواهم و با پاش

  17. جناب چنگائی،

    اگر به مطالعه فلسفه علاقه مند شدید به این کامنتهای من فکر کنید.

    مارکس در نقد فلسفه دیالکتیک هگل می نویسد:

    “هنگاهی که انسان بالفعل و جسمانی با پاهائی استوار بر زمین سخت و کروی، با فروبردن و بیرون دمیدن همه نیروهای طبیعت، قوای ذاتی بالفعل و عینی خود را از طریق برونی کردن خود – بمثابه عین هائی بیگانه – بر می نشاند، این عمل برنشاندن، سوژه نیست. این ذهنیت قوای ذاتی عینی است که از اینرو عملکرد آن نیز می باید عینی باشد. یک موجود عینی، عینی عمل می کند و اگر عینیت در بطن تعیین ذات اش نبود، عینی عمل نمی کرد. او، فقط آفریننده و برنشاننده عین هاست، چرا که از طریق عین ها برنشانده شده و خود اساسا طبیعت است. لذا او در عمل برنشاندن، از “فعالیت محض” به آفرینش عین ها نمی رسد، بلکه محصول عینی او صرفا موید فعالیت عینی اش می باشد، فعالیت او بمثابه فعالیت یک ذات عینی طبیعی است.
    در اینجا مشاهده می شود که چگونه ناتورالیسم تمام و کمال با اومانیسم، هم از ایده الیسم و هم از ماتریالیسم متمایز بوده و در عین حال حقیقت متحد کننده هر دوست. و نیز مشاهده می شود که چگونه فقط ناتورالیسم قادر به فهم عمل تاریخ جهان است”
    (دستنوشته های اقتصادی-فلفسفی ۱۸۴۴) ترجمه محمد رضا ج. و نهال ناشر: انجمن آزادی

    نکاتی در باره این گفته مارکس:

    ۱ – مارکس ذکر میکند که ماتریالیست نیست و یا همانقدر ماتریالیست است که ایده الیست است. تعریف مارکس از ماتریالیسم و ایده الیسم چه بوده؟ تعریفی از او نداریم.
    ۲ – مارکس بجای واژه های ماده و روح (یا ایده)، از عین و ذهن استفاده میکند.
    ۳ – در اینجا حرفی از تکامل طبیعت نیست، بلکه میگوید “تاریخ جهان”.
    ۴ – مارکس در اینجا ماتریالیست دیالکتیک نیست، ناتورالیست است. بعد از این هم هرگز نیامد بگوید ماتریالیست دیالکتیک است.

    ناتورالیسم چیست؟

    ناتورالیسم یک دیدگاه ضد فلسفه است، گرچه در چهارچوب فلسفه وجود دارد. برای خروج از فلسفه وقتی در فلسفه هستی باید از یک وضعیت هایبرید شروع کنی و آن ناتورالیسم است. یعنی از یک طرف از علوم تجربی دفاع کنی و از طرف دیگر در چهارچوب فلسفه بحث ات را پیش ببری. در فلسفه معیاری برای حقیقت وجود ندارد، این روش اجباری ست.

    دریاره استمناء دانستن فلسفه چنین می نویسد، می بینیم که حتی در ایدئولوژی آلمانی هم یادداشتهایش علیه فلسفه و به نفع علوم تجربی است:

    This path … was already indicated in the … But since at that time this was done in philosophical phraseology, the traditionally occurring philosophical expressions such “human essence”, “genus”, etc. gave the German theorecians the desired excuse for misunderstanding the real trend of thought and believing that here again it was a question merely of giving a new turn to their worn-out theoretical garments… One has to “leave philosophy aside …, one has to leap out of it and devote oneself like an ordinary man to the study of actuality, for which there exists also an enormous amount of literary material, unknown, of course, to the philosophers …Philosophy and the study of the actual world have the same relation to one another as masturbation and sexual love
    منبع:
    Karl Marx
    Page 103, The German Ideology, Part One. With Selections From Parts Two and Three and Supplementary Texts, Edited with an Introduction, by C.H. Arthur.

    برای مطالعه طبیعتگرائی میتوانید از این مقاله ویکی پدیا شروع کنید:

    https://en.wikipedia.org/wiki/Naturalism_(philosophy)

    یک نکته بسیار بسیار مهم این است که فلسفه را نمیتوان تعریف کرد و به اندازه فلاسفه از آن تعریف وجود دارد. آنقدر تعریف وجود دارد که بعضی از فلاسفه مدرن میگویند برای تعریف فلسفه بهتر است ببینید که فلاسفه چکار میکنند.

    تعریف طبیعتگرائی در ویکی پدیای فارسی:

    طبیعت‌گرائی یا ناتورالیسم (به انگلیسی: Naturalism) معمولاً در اشاره به این باور فلسفی بکار می‌رود که تنها قوانین و نیروهای طبیعت (نه قوانین و نیروهای فرا طبیعی) در جهان فعالند و چیزی فراتر از جهان طبیعی نیست. پیروان این اندیشه را ناتورالیست یا طبیعت‌گرا و خودش را ناتورالیسم یا طبیعت‌گرایی گویند. اینان بر آنند که قوانین طبیعی است که بر ساختار و رفتار عالم طبیعی حاکم است و کائنات مخلوق صرف همین قوانین است و آماج دانش کشف و انتشار بسامان قوانین طبیعی است. توجه داشته باشید که طبیعت‌گرا در عین حال به کسانی که در گیر پژوهشهای علمی (یا آموزش) طبیعت و جهان طبیعی (بویژه رشته‌های جانوری و گیاهی) هستند گفته می‌شود تا از کسانی که دارای مشرب فلسفی خاصی هستند متمایز گردند.

    “تا از کسانی که دارای مشرب فلسفی خاصی هستند متمایز گردند”

    حال به تمام آثار مارکس بعد از این دستنوشته ها مراجعه کنید، در آنها چیزی جز طبیعتگرائی نخواهید دید. حتی تزهای فویرباخ ضد فلسفی هستند مخصوصا آنجا که به “واژه” پراتیک مربوط می شوند. ما میدانیم در فلسفه پراتیک وجود ندارد. تست درستی عقاید فلسفی در خود فلسفه است نه خارج از آن بصورت پراتیک. اتکا به پراتیک فقط و فقط برخوردی علمی است، با واژه مارکس، برخورد طبیعتگرایانه است.

    مارکس علنا میگوید نه ماتریالیست هست و نه ایده الیست.

    بعضی از پیروانش علنا میگویند که ماتریالیست هستند. واژه فلسفه علمی بیان این است که نه فلسفه درک شده است و نه علم.

    پیروان هومانیست مارکس میگویند افکار مارکس ادامه فلسفه هگل است.

    نظر من در مورد مارکس، بنظر من مارکس در مجموع ناتورالیست بود و ذهنیات در حال تغییری داشت که معولا چنین باید باشد. من خودم هم علم گرا هستم اما نه چون مارکس بود. اکثر آنارکوکمونیستها علمگرا هستند، میشد گفت ناتورالیست. فلسفی کردن مارکس با نیاز حزبی کردن افکار مارکس شدت یافت. ماتریالیسم دیاکتیک مثل اصول دین است. فلسفه ای ست که میخواهد بر مطاعه مشخص علمی حاکمیت داشته و در حزب می شود حکومت بوروکراتیک فلسفه بر علم. علوم طبیعی و علم و فن ارتجاعی کنترل جامعه بدون ماتریالیسم دیالکتیک مارکسیستها توسعه پیدا کرده است. باید قاعدتا قواهدی داشته باشد که دلیل موفقیت در توسعه اش است؟ درست؟! آیا آن ناتورالیسم نیست؟

    اگر از من بپرسید،

    در علم تاریخ من، جامعه محصول ابداعات انسان است، ما خودمان خودمان را ساخته ایم. فرماسیونهای مارکس از طریق انسانها بوجود آمده اند نه مستقل از اراده آنها. جامعه طبقاتی محصول اراده انسنانهائی بوده که میخواستند بر سرنوشت دیگران حاکم شوند. حاکمین همواره آگاه تر از ما بوده اند و ما را در جهل نگه میداشته اند – این ضرورت حاکمیت داشتن است چون آگاهی موجب شوش می شود. منابع علمی من علوم زیست شناسی و انسان شناسی و انواع روانشناسی و اقتصاداست. عقاید من فلسفی نیست، اما با فلسفه بخوبی آشنایم. هر عقیده ای که بر اساس استدلال و مشاهده و تجربه و آزمایش باشد برای من قابل ملاحظه است.

    از خرافات و ماورالطبیعه و شبهه علم بیزارم. اگر معتقدین به ماتریالیسم دیالکتیک کتاب جامعه ی بیرون دهند و مفاهیم را درست تعریف کنند و حالت جزوه و مقالات کوچک نباشد و در حقیقت مثل چند جلد کتاب سرمایه مارکس باشد، آن موقع آنرا مطالعه میکنم، تا بحال، جز مخلوطی از متافیزیک و علم بصورت ملغمه ای بدون انسجام، چیزی ندیده ام. بنظر می اید که مارکسیستها هم کلا فلسفه را کنار گذاشته اند، البته خوشبختانه.

    در مطالعه فلسفه به کامنتهای بالا توجه کنید، متشکر.

    امیدوارم مفید واقع شود

  18. درباره این گفته شما:

    “و اما من ترجیح می دهم اگر بیوانم در یک ساختار و دولت غیر دینی فعال باشم و زندگی کنم تا که لااقل بخشی از حقوق انسانیم لحاظ شود. آخر مگر می شود هم برده ی مزدی باشم و هم برده ملا؟ نه من این چوب دوسر طلا را می شکنم و پیشکش خودشان می کنم.”

    چرا برای این شکستن، در چهارچوب جنبش الغاء بردگی مزدی چنین کاری را نکرد. بهرحال انجام چنین کاری کار طبقه ماست، چه بعنوان فریب خورده و چه بعنوان آگاه. چرا دستی دستی تبلیغ فلسفه سیاسی استثمارگرانمان را بکنیم!

  19. جناب چنگائی، سلام،

    از آنجا که میگوئید کمونیست هستید، برداشت من این است که خواهان آزادی بردگان مزدی از استثمار نیروی کارشان هستید. اما برای این آزادی میخواهید در سیاست هنرمندانه بچرخید. خوب است، اقلا ماتریالیسم تاریخی را پیش فرض قرار نمیدهید. فکر کنم منظور شما این است که با سیا سیون لیبرال مخالفت نمیکنید تا سکولارها قدرت بگیرند و شرایط فعالیت موفقیت آمیز کمونیستی شما فراهم گردد، چون چپ فرقه گرا و ناامید کننده است.
    من با هنر سیاست برای کمونیستها مخالفم چون فاجعه است. اول اینکه سیاست هنر نیست، علم است و اساسا علم اقتدارگرائی است، علم مدیریت بردگان. دوم اینکه، اصلا دلیلی برای وارد شدن در سیاست نمی بینم – وارد شدن در سیاست یعنی اینکه تا حد شرکت در دولت و نمایندگی و وزارت و حتی نخست وزیری برویم. دلیل شما این است که با اینکار میتوانیم رفرمهائی برای طبقه کارگر داشته باشیم. نظر من این است که رفرمهای مفید برای طبقه کارگر میتواند از مبارزات مستقیم کارگران با سرمایه داران در محلهای کار فراهم شود. با فشار ضد سرمایه داری از پائین ، بورژواها خودشان مجبور می شوند تغییراتی در بهبود وضع کارگران بوجود آورند.

    حال حقوق زنان و آزادی های عقیده و آزادی از محدودیت های مذهبی که به محیط کار بطور مستقیم ربطی ندارند، چطور؟ بنظر من تمام اینها در چهارچوب توسعه آگاهی و جنبش طبقه کارگر هم ممکن است و خواسته های بردگان مزدی است. وقتی اینکار توسط بورژواها انجام میگیرد، آنها هم به نیروی کارگران تکیه میکنند. میتوانیم تصور کنیم که کمونیستی و سوسیالیستی بودن جنبش کارگری در محلهای کار و زندگی میتواند رفرمهای فرهنگی و اجتماعی ببار آورد بدون اینکه لازم باشد کمونیستها در دولت و یا سیاست و یا پروسه های سیاسی شرکت کنند. مثلا در مورد زنان، زنان کارگر میتوانند با محدودیتهای اسلامی در محیط کار و بیرون از آن از طریق شیوهای رایج کارگری در اتحاد با مردان مقابله کنند. آزادی های بیان و احزاب برای کارگران می شود آزادی داشتن تشکل و آزادی داشتن انتشارات و تبلیغ. برای اینکار به حقوقدان بورژوا نیازی نیست.

    بنظر من نفوذ ایدئولوژی لیبرالیسم سرمایه داری در کمونیستها که مربوط به خوش بینی مارکسیستها به بورژوازی هم هست (ماتریالیسم تاریخی)، این شبهه را بوجود آورده که برای رفرمهای صنفی و فرهنگی و اجتماعی باید راه حزبی آنها را در پیش گیریم و وارد پروسه سیاسی آنها شویم و خود را در روندهای سیاسی آنها سازمان دهیم. برای همین است که من حزب سازی را یک اشتباه بزرگ تاریخی توسط مارکسیست ها میدانم. بین قدرت حزبی و قدرت تشکیلاتی ضد سرمایه طبقه کارگر، اولی گمراهه، دومی قدرت اجتماعی – طبقاتی ست.
    این ما را برمیگرداند به این سئوال شما:

    سئوال کرده اید:

    “حالا تفکر چپ رنگین و مدعی در طیف های متنوع اش باید پاسخ سرراست بدهد که چرا خمینی کلاش توانست کارگران و زحمتکشان را بدان سادگی بدنبال خود کشد، ولی نیروهای چپ و کمونیست که هزاران هزار از جان گذشته داشته و با دلبستگی به آرمان سوسیالیسم تاوان های سنگینی برای اهداف خود پرداخته هنوز نتوانسته است اعتماد کارگران را جلب کند؟!
    و این روند پراکندگی و انتظار موعود آگاهی و استقلال شورائی تا کی باید ادامه پیداکند؟”

    پاسخ به سئوال فوق، در پاسخ به این سئوال شما قرار دارد:

    بیشتر خود این فاصله بین “جنبش خودبخودی” و عنصر بیرون از او یعنی “آگاهی” نقطه گرهی ست. پرسیدنی ست! چرا تاکنون “دانش طبقاتی با جنبش کارگری” پیوند نخورده و خلأ میان آنها پُرنشده، و هیچکدام حرف و حکایت همدیگر را درک نکرده و تا این اندازه از هم دورند. چه “نیروهای آگاهرسان” و چه “طبقه کارگر”؟!

    پاسخ من از این قرار است:

    وارد برخی از جزئیات نمی شوم، من پیوند را فقط بصورت کمونیست شدن کارگران و پیدایش تشکل کمونیستی ضد سرمایه می بینیم. میتوان وارد جزئیات شد و استدلال کرد که احزاب و تشکلات مارکسیستی برخوردی عضو گیرانه داشتند. یا در نظریه تشکل مستقل کارگری دیدی رفرمیستی و غیر کمونیستی وجود دارد. فعلا به اینها کار ندارم.

    چند فاکتور را میتوان کنار گذاشت.

    فقدان پیوند (با تعریف من) بخاطر دیکتاتوری اسلامی نیست. این ضعف پیوند در دوران شاه هم بود و در کشورهای سکولار هم وجود دارد. پس فاکتور ایدئولوژی اسلامی رفت کنار.
    آیا دیکتاتوری موجب ضعف پیوند است؟ فاکتور دیکتاتوری را هم میتوان گذاشت کنار چون در اروپا و در قرن نوزدهم دموکراسی وجود نداشت و بیشتر مونارکی بود و مارکس و امثال او همیشه در تبعید بودند اما پیوند وجود داشت. پس فاکتور دیکتاتوری هم مهم نیست. شلاق زدنهائی که جناب فولادی از آن حرف میزند در آن زمان وجود داشت.

    بنظر من علت اصلی ضعف پیوند، یعنی روند کند کمونیست شدن کارگران، حزبی شدن جنبش کمونیستی کارگران است. در اینجا به اختصار توضیح میدهم:
    با بوجود آمدن احزاب سوسیال دموکرات در چند سال آخر عمر مارکس، روابط طبقاتی در درون کمونیستهای مارکسی شکل گرفت. در یکطرف کارگران بودند و در طرف دیگر بوروکراتهای حزبی. کارگران رای دهنده بودند و حقیقتا از دنیا بی خبر، نخبه های مارکسیست بوروکراتهای حاکم و بالای هرم و گاهی در قدرت سیاسی. کارگران نه به خود بلکه به نخبه ها امیدوار شدند. حزب بلشویک نمونه کامل و فرموله شدن آن شد. با این ساختار، حزب بلشویک قدرت سیاسی گرفت و به اهمیت شورا و اتحادیه و غیره پایان داد چون سیاستگذاری نقش اول را ایفا میکرد . سیاستگذاری برای رشد نیروهای مولده مارکسی بود نه الزما منافع رای دهندگان، گرچه بدان صورت بیان میشد. در دوره استالین و تجربه حاکمیت او حکومت شوروی کاملا بی آبرو شد. با این بی آبروی جنبش کمونیستی ظاهری هم از اهمیت افتاد. با سقوط حزب کمونیست شوروی، رکود مارکسیستی و بنظر من مرگ نهائی مارکسیسم آغاز شد. البته نه مرگ نهائی عقاید درست و علمی مارکس.

    در ایران، از همان اول کمونیسم با ساختار طبقاتی وارد شد. با دیکتاتوری ها و ممنوعیت ها، وجه رای دهنده از انتخابش ممنوع می شود و وجه انتخاب شونده میتواند کماکان در دنیای سیاسی خودش مشغول باشد، حال چه داخل ایران و چه خارج از آن. هر وقت آزادی پدید آمد، این روابط طبقاتی حاکم بود و از انقلاب بلشویکی و یا روابط سوسیال دموکراتیک الهام میگرفت. تمایل بلشویکی غالب بود چون دولت داشتند و تبلیغات. حال که سرنگون شده اند، سوسیال دموکراسی محبوبیت دارد اما در روابط طبقاتی درون آن تفاوتی حاصل نشده و کمونیسم کارگری نیست حتی در احزاب کمونیست کارگری، چون مسئله همان وجود رابطه طبقاتی در تشکلات مارکسی است.

    در انترناسیونالیسم کارگری زمان مارکس پیوند وجود داشت، در انترناسیونالیسم حزبی دوم، پیوند بود اما نه واقعی، کارگران فقط رای دهنده بودند و امیدوار به نخبه ها. در انترناسیونال سوم، پیوند بود اما رابطه کارگران با سرمایه داری دولتی بود. در ایران هر پیدایش دیکتاتوری (کودتای رضا خان، کودتای بیست و هشت مرداد و روی کودتای سی خرداد در زمان جمهوری اسلامی) ، کارگرانی را باقی میگذارد که کمونیست واقعی نیستند چون وابسته به نخبه ها بودند.

    سقوط شوروی و بلوک شرق و سرمایه داری شدن حزب کمونیست چین ضعف پیوند بوجود نیاورد، بلکه ضعف پیوند آن سقوط و روند سرمایه داری را بوجود آورد. همانطور که ذکر کردم، علت؟ حزبی بودن کمونیسم مارکسی است.

    امیدوارم مفید واقع شود

    تمام

  20. یک سوال ازناشناس:فعلن دست ازسر مارکس برداروبه این سوآل جواب بده:آیاتصور ِ خداوخلقت ِ موجودات ازهیچ استمنا وخودارضایی باموجودات ِ خیالی است آنچنان که دین ومذهب میگوید، یا این نظرکه: این ماده ی ازلی وابدی درحرکت است که خودرادراشکال متنوع وگونه گون ِ طبیعت ودرشکل انسان ِ کارورز ِ اندیشه ورز ظاهرمی سازد، آنچنانکه علوم طبیعی و عقلانی( فلسفه ی علمی) میگویند؟ این سوال ِ خصوصی وشخصی نیست، یک سوآل ِ عام ِ شناخت شناسانه و درعین حال خاص ِ ناشناس شناسانه است. این راپایین مقاله ی آقای چنگایی نوشتم که بداندبا چه کسی وچگونه جهان بینی و ایدئولوژی یی طرف است که می ترسدآنراعلنن اعلام کند.

  21. ******** هشت نکته و تز در باره وضع فعلی و آلترناتیو سیاسی *********

    ۱، اکثر مردم ایران برده مزدی هستند – مزد بگیر و یا کارگرند. در همین سطح کلی فعات کافی است.

    ۲، شعارهای جنبشهای تاکنونی یا علیه مذهب و محدودیتهای اجتماعی بوده است و یا علیه شرایط اقتصادی و یا علیه خشونت. به مقالات آقای لنگرودی مراجعه کنید.

    ۳، شعارهای این جنبشها نه بیانگر خواست حکومت دموکراتیک بورژوائی و ایبرالی ست و نه بیانگر آلترناتیو کمونیستی. اما اخیرا میتوان شعارهای سرنگونی را درآن دید. در این وضع، با سرنگون رژیم، نوع رژیم بعدی فعلا روشن نیست.

    ۴، خواست دولت دموکراتیک حامی سرمایه داری در شعار مردم نیست، خواست حکومت دموکراتیک حامی سرمایه داری را دارند هواداران استثمار نیروی کار حقنای بردگان مزدی میکنند. مردم فعلا نشان نداده اند که دموکراسی خواه هستند، اینکه دموکراسی خواه هستند فقط فعلا یک ادعا است.

    ۵، کمونیستها هم باید خواست آزادی از بردگی مزدی را (سوسیالیسم و کمونیسم) را وارد ذهن بردگان مزدی کنند. غفلت از چنین کاری سپردن ذهن و روح توده های بردگان مزدی به استثمارگران است. هیچ دشمنی ی بالاتر از این نیست که در ذهن ناپرورده بردگان مزدی، فلسفه بورژوازی هک کنیم.

    ۶، بین کمونیستهای واقعی (هوادار آلترناتیو شورائی و خودگردانی)و بورژواهای سکولار در اپوزیسیون، رقابت وجود دارد. ظاهرا تاکنون بورژواها بعلت داشتن پول و ثروت و حمایتهای امپریالیستی دست پیش دارند.

    ۷، برخورد کمونیستها به الترناتیو دموکراسی بورژوائی باید افشاگرانه باشد نه متحد شونده، چون در اینصورت از استثمارگر خود حمایت کرده ایم.

    ۸، در صورتی که جنبش های بردگان مزدی نشان بدهند که آلترناتیو دموکراسی بورژوائی را انتخاب کرده اند، روشن است که نمیتوان با جنبش مردم مخالفت کرد، اما میتوان بطور سیستماتیک ماهیت استثمارگرانه آنرا توضیح داد بدون اینکه جلوی حرکت آنها را علیه رژیم گرفت.

    تمام

  22. جناب ناشناس سلام؛
    پیش از همه دست مریزاد با این پشتکار و تلاش نوشتاری که براستی ارزشمند و چشمگیر است.

    دوست گرامی! من شما بارها پیرامون چگونگی نیروی جایگزین رژیم ضدبشری ولائی گفتمان کلی ولی روشن داشته ایم.

    تا آنجا که من می دانم: برای شما اینچنین بوده و هنوز هست که تا بقای هرگونه ساختار سرمایه سالاری، هیچ نوع ساختار و دولت بورژوادمکراتی نمی تواند جز به روابط کارِ مزدی و بهره کشی انسان از انسان متمرکز نباشد و به بردگی مزدی نینجامد.

    در نتیجه شما در این دولت های راست تا راست هار نئولیبرال هیچ رل مثبت و متفاوت و اندک بهتری از رژیم تئوکرات بورژوا اسلامی ولائی نمی بینید که لااقل قوانین غیر اسلامی اش بتواند ابزارها و اهرم هائی را در اختیار کارگران و توده ها قراردهد که داشتن نان و آب و آزادی های عقیده و وجدان، حق تشکل های مستقل صنفی حقوقی، زدودن هرگونه تبعیض ملیتی اتنیکی، جنسی و جنسیتی و بویژه برای برابری حقوق زنان و ملیت ها و اقلیت ها و… طبق قانون اساسی و دولت غیر مذهبی اینگونه دولت ها پاسخ بدان خواسته هارا نه که درست و لازم، که جزو وظایف ابتدائی خود بدانند و بی اما و اگر در پی اش باشند. و نه همچون استبدادمذهبی و به هزار و یک دلیل مسخره برابرشان بسان این چهل سال گذشته نه ی سیاه و خونین بتراشند و با قهر مطلق نایستد.
    یعنی وظایف دولت بورژوادمکرات، یا همان راهکارها و راهبردهائی ابتدائی و درازمدتی که در برابرش برای دولت دینی این خواسته های بورژوائی و دمکداتیک، اغلب جز هنجارشکنی، و یا تابو برای مقابله و سرکوب نبوده و نیستند. زیرا دادن اینگونه اختیارها و داشتن این به اصطلاح بی ارزش ها در دیار الهی می تواند مبانی اصیل شیعی اسلامی را به بازی بگیرد و از دید این واپسگرایان کفر می باشد و مستوجب اجرای حد و… می شود.

    غرض از این خلاصه ی بالا این است که بگویم ما با یک ساختار منجمد، فرقه ای و اصولا دشمن با اراده ی انسان و ستیز با خردورزی روبروهستیم. رژیمی که همزمان جنگ مذهبی ۱۴۰۰ ساله اش ادامه دارد و عقیدمندان دیگر را برنمی تابد و از همینرو این حکومت شیعی فاشیست و راسیست هم می باشد و از زمان پیدایش رژیمش تاکنون نشان داده که از مردم جز برده و بقول خودش “امت” نمی خواهد و همین امت باید در برابر اراده الهی که همان آخوند و بساط ملاها باشد، تبعیت بی چون چرا کند. بی دلیل هم نیست چنانچه فردی شیعی بهر دلیل ترک مذهب کرده و مذهب و دین دیگری برگزیند، طبق میل الهی ـ فرقه ای آنها فرد خاطی کافرشده و مستوجب مرگ می شود و این اصالت دگم فردستیزی که رژیم بر آن حکم می راند براستی ” خودکامگی درنده” ای ست که جز با سرنگونی کلیت دولت دینی و زدودن دین رسمی، انسان بی اختیار در این ولایت اسلامی چاره ی دیگری ندارد تا رفائی یابد.

    و اما من ترجیح می دهم اگر بیوانم در یک ساختار و دولت غیر دینی فعال باشم و زندگی کنم تا که لااقل بخشی از حقوق انسانیم لحاظ شود. آخر مگر می شود هم برده ی مزدی باشم و هم برده ملا؟ نه من این چوب دوسر طلا را می شکنم و پیشکش خودشان می کنم.

    هدف من هم از این گفته این نیست که من پشت به ایده ها و آرمان هایم کرده که سال ها برای شان دویده ام. نه من به اهداف و آرمان های انسانی انقلابی خود پایبندم و از آنها دست برنداشته و نمی خواهم بردارم و پناه به طاق گندیده و شکسته و ضدبشری تبهکاران سرمایه ببرم، نه چنین نیست هرگز!

    بلکه بعنوان یک کمونیست ترجیح می دهم در سیاست جاری هنرمندانه بچرخم و برای کوچکترین رفرم ها و دستآوردها که بسود بهترشدن زندگی روزمره کارمزدان و زحمتکشان، و همچنین به شکوفائی خرداجتماعی آنان می انجامد هرکاری کوچک و بزرگی کنم و این فرصت ها را اخ و تف و لعن نکنم.

    و دریغا، آنچه را که ما در چشم انداز تنگ و سکتاریستی نیروهای چپ و کمونیست ایران می بینیم، جز دامن زدن به پراکندگی، ارجح شماری دید ایدئولوژیک و بلندتر ساختن دیوارهای ذهنی تئوریک بیشتر نینجامیده و نمی باشد و این ناخوشایند و دردآوراست.

    در مورد تئوری و تفکر چپ ایرانی، لازم می دانم همچون شما و بصورت شفاف تأکیدکنم که مبارزه ی ضدسرمایه سالاری ما جهانی بوده، هست و خواهدماند. غرض من در بیان شکل ایرانی آن بیشتر این بود که بگویم: نیروهای چپ از آغاز چالش خود علیه روابط سرمایه تاکنون هیچگاه فرصت تلفیق کار ذهنی را با عینیت موجود اجتماعی نیافته و همبستگی ضروری و الزامی این هماهنگی ها و سازمان های سراسری آنرا نداشته است. و تنوع غیر معقول بعضی دیدگاه های چپ، آشکارا با موجودیت ساختار جامعه و طبقه کارگر بیگانه مانده و با شرایط اجتماعی کار و مزد و آگاهی تاریخی آنها فاصله ی جدی دارد.

    بیشتر خود این فاصله بین “جنبش خودبخودی” و عنصر بیرون از او یعنی “آگاهی” نقطه گرهی ست. پرسیدنی ست! چرا تاکنون “دانش طبقاتی با جنبش کارگری” پیوند نخورده و خلأ میان آنها پُرنشده، و هیچکدام حرف و حکایت همدیگر را درک نکرده و تا این اندازه از هم دورند. چه “نیروهای آگاهرسان” و چه “طبقه کارگر”؟! و ناگزیر نتیجه اش هم همین می شود که یک آخوند ریاکار و فرصطلب می آید و با سبک دیدگاه شترچرایانه و بیابان نشینی خود که عمر ۱۴۰۰ ساله دارد مدعی می شود که خدا هم کارگر است! و کارگران بسیاری را هم بسادگی مطیع حکایت های او شده و اوامر انسان ستیزانه اش را بجان و دل می پذیرند و او را سوار کول خود کرده و خدمتگزارش می شوند؟ و اینک پس از چهاردهه تازه تازه کارگران بیدار شده و می بیند که ملاها و ملا صفت ها چه بلائی و کلاهی برسرش گذارده اند.

    حالا تفکر چپ رنگین و مدعی در طیف های متنوع اش باید پاسخ سرراست بدهد که چرا خمینی کلاش توانست کارگران و زحمتکشان را بدان سادگی بدنبال خود کشد، ولی نیروهای چپ و کمونیست که هزاران هزار از جان گذشته داشته و با دلبستگی به آرمان سوسیالیسم تاوان های سنگینی برای اهداف خود پرداخته هنوز نتوانسته است اعتماد کارگران را جلب کند؟!
    و این روند پراکندگی و انتظار موعود آگاهی و استقلال شورائی تا کی باید ادامه پیداکند؟
    باسپاس

  23. در قسمت ۱۶ اشاره ام به خرافی و یا ماورالطبیعه کردن و یا مقدس کردن و یا شبهه علمی کردن نگرش ماتریالیستی به تاریخی در ارتباط با جنبشها و اعتراضات بود. این موضوع به گنگی این نگرش مربوط است. برای آشنائی با مسائل حل نشده در این مورد و مسائل مربوطه،در دیدگاه مارکس میتوانید به این مقاله در سایت آزادی بیان مراجعه کنید:
    ضرورت نقد فلسفی – پراتیکِ ١٧٠ سال شکست سوسیالیسم
    از مجید آرین
    —-
    چند مطالعه انگلیسی هم در این مورد وجود دارد و شاید چندین! و ساید به زبانهای دیگر.
    —-
    البته در این مقاله مسئله بصورتی که من معمولا بیان میکنم طرح نشده ولی آشکارا نویسنده دوگانگی و تغییر در مواضع مارکس را به بحث میگذارد.
    —-
    فکر کنم نویسنده مارکسبست هومانیست باشد.
    —-
    در مقدمه پدیده شناسی روح، هگل نقدی بر استفاده از متد در فلسفه دارد که گفتنش بجاست. او به کانت انتقاد میکند که اگر متد فلسفه ضروری ست، چون کانت چنین ضرورتی را بمیان کشید، برای درستی این متد باید قاعدتا متد وجود داشته باشد و این دایره باطل است. هگل بدرستی معتقد بود که فلسفه از هیچ پیش قرضی نباید آغاز شود. او برای حل این مسئله غامض پیشنهاد میکند که متد از خود شرح و توسعه استدلالی فلسفه جدا نباشد و برای اینکار باید در تمام مراحل توسعه اندیشه حضور داشته باشد نه اینکه بصورت چیزی الویت دار مطرح گردد. در دیدگاه جامعه شناسی برخی از آنارکوکمونیستها چیزی شبیه آن داریم: ما جاده را در سفر خود می سازیم. در شورا سازی الغاء کار مزدی هم اینرا داریم چون جامعه کمونیستی را بر اساس الگوی از پیش طرح شده نمی سازد و یا آنرا تکامل فرم دولتی بورژوازی نمیداند بلکه حال بورژوازی را در فرمهای معین و مشخصی که در ضدیت با منافع بردگان مزدی است نفی نموده و در نتیجه فرم معینی را شکل میدهد که در انطباق با منافع نفی کننده است.
    —-
    در مقاله ذکر شده، متدولوژی مارکسی خیلی برجسته شده، وقتی به آن قسمت رسیدید به آنچه در پاراگراف قبل نوشتم فکر کنید. بعلاوه توجه کنید که چقدر عقاید مارکس در زمینه فلسفه و تاریخ ناروشن است چون اگر روشن بود اصلا یکی نمی گفت مارکس فلان گفته و دیگری بهمان. این مقاله کاملا بحثی متفاوت از دیگر مارکسیستها به میان میکشد. من در گذشته با این مسائل درگیر بوده ام. بنظر من چون مارکس فلسفه را کنار گذاشت ولی مارکسیستها خیر، این قضیه پیش آمد. حزب سازی که نتایج ارتجاعی و ضد کارگری اش در آن زمان هنوز روشن نبود و بعلت تازگی داشتنش محبوب شده بود، ضرورت ایدئولوژی سازی را که همان فلسفی و ارکانی کردن عقاید مارکس بود، ضروری ساخت. این باعث شد که مکتبهای مارکسیستی گوناگون شکل بگیرد. آنچه که مسلم است این است که ماتریالیسم دیالکتیک ساخته و پرداخته مارکسبستها نتوانست فرموله شده و بصورت اجماع فلسفی در میان مارکسیستها در بیاید. با پیدایش حاکمیت حزب بلشویک، “موفقیت” در کسب قدرت سیاسی و دولتی که مارکس بر آن تاکید داشت، تا مدتی ذهنیگرائی های فلسفی مانریالیسم دیالکتیک را (در روسیه از پلخانف) مهم جلوه میداد اما بتدریج که سوسیال دموکراتها سرکوب شدند و حاکمیت شبهه فاشیستی حزب کمونیست تجربه شد، علیه ارکانی کردن عقاید مارکس شورشی آغاز گردید که در غرب به مکتب فرانکفورت معروف است. این کوشش برای نجات مارکس از دست حزب کمونیست شوروی بود، اما ما امروز می بینیم که فقط کتاب سرمایه مارکس نجات یافته بقیه قابل توجیه نیست و تفسیری و تخیلی است. پروژه مکتب فراکفورت موفق نبود نه چون ماتریالیسم دیالکتیک درست بود، بلکه به عقیده من راه فلسفه راه به ناکجا آباد است و راه علم عادی و متعارف خیر. کی آمده که بگوید که اساس دیدگاههای مارکس از طریق دیالوگ با هگلیان جوان شکل گرفت نه صرفا متودولوژی. مارکسیستها معمولا نمیخواهد تقدس مارکس را کنار بگذارد.
    —-
    برای درک ریشه های نظریات کلیدی مارکس در هگلیان جوان ، به این کتاب مک لیلان مراجعه کنید:
    هگلیان جوان و مارکس (به زبان انگلیسی)
    —-
    تمام

  24. جناب چنگائی،
    این کامنت را میخواستم در پای یکی از مقالات فولادی بگذارم، حال خوب است که اینجا باشد چون حرف از تجربه های خارجی و ایرانی و درست بودن و نبودن تحلیل و غیره شد.
    ۱٫فرد فرد بردگان مزدی ایران دو چیز مهم را تجزبه میکنند، یکی خود بردگی مزدی تحت نظام سرمایه داری ست و دیگری دیکتاتوری بردگی مزدی اسلامی دولت حامی آن اقتصاد.
    ۲٫کلیات جنبه اقتصادی آن تجربه، ایرانی نیست، و صفت مشخصه سرمایه داری در کل جهان است. فعلا به کلیات کاری نداریم.
    ۳٫جنبه سیاسی آن تجربه بردگان مزدی هم ایرانی نیست چون کشورهای امپریالیستی در امورات سیاسی ایرانی ها همیشه دخالت داشته اند و تغییرات وسیعی در تحولات اجتماعی ایرانی صورت داده اند، از جمله تغییر مسیر تاریخ از طریق کودتای ۲۸ مرداد و تغییر مسیر انقلاب ایران به اسلامی و خمینی گرائی. در دوره شاه، رژیم را از داخل کنترل میکردند و امروز از بیرون. اما برخلاف دوران شاه، در ایران استقلال سیاسی وجود دارد ولی بصورت جنگ در انتخاب ارباب امپریالیستی. ارباب شاه معلوم بود، اما در ایران جنگ بر سر کدام ارباب در جریان است و نتیجه نهائی آن هنوز تعیین نشده. اخیرا مشاور خامنه ای از تمایل به دوستی با روسیه گفت، از “قدیم والعیام” میدانیم که رفسنجانی و خاتمی و موسوی تمایل به غرب دارند.
    ۴٫بردگان مزدی غربی، بردگی مزدی را بصورت کلاسیک و کتابی تجربه نمیکنند، آنرا بصورت انحصاری و امپریالیستی تجربه میکنند.
    ۵٫بردگان مزدی غربی، حاکمیت بردگی مزدی را بصورت دموکراسی بردگی مزدی امپریالیستی تجربه میکنند نه بصورت دموکراسی بردگی مزدی ایده ال در کتابهای فلسفه سیاسی. بردگان مزدی غربی از مزایای امپریالیستی بودن دموکراسی اشان استفاده میکنند.
    ۶٫چون اقتصاد ایران اقتصاد انحصاری و چند ملیتی نیست و بعبارت دیگر سوپر استثمارگر نیروی کار ارزان نمی باشد، بردگان مزدی ایران نمیتوانند از مزایای تجربه اقتصادی بردگی مزدی غربی ها برخوردار باشند.
    ۷٫در صورت موفقیت دموکراسی خواهی از نوعی که بدون ضدیت با نظام بردگی مزدی است، و در صورت توافق قدرتهای سرمایه داری جهانی (امپریالیستی) با این دموکراسی خواهی، بعلت وضعیت بسیار ضعیف و محدود اربابان سرمایه در ایران ، بردگان مزدی ایران فقط دموکراسی بردگی مزدی نوکران سکولار وطنی کشورهای غربی را تجربه خواهند کرد نه دموکراسی بردگان مزدی امپریالیستی را. از اینرو دموکراسی خواهی غیر انتقادی به نظام بردگی مزدی، بنوعی همان بازگشت به رژیم شاه است ، اما زیر لوای مثلا حمهوری دموکراتیک – بگوئیم جمهوری دموکراتیک بردگی مزدی وابسته.
    ۸٫مزایای بازگشت بردگان مزدی به دوران نوکری شاهی و یا امروزه مثلا جمهوری دموکراتیک بردگی مزدی وابسته، رهائی از محدودیتهای ضد بشری اسلامی شده رژیم است نه رهائی از شامورتی بازی های سرمایه داری دموکراتیک.
    ۹٫پس آشکار است که نفع اصلی تغییر اسلامی جامعه عمدتا به سرمایه داران سکولار می رسد. این تز اصلی است.
    ۱۰٫نفی بردگان مزدی عمدتا فرهنگی خواهد بود و نه اقتصادی. بردگی تغییری نخواهد کرد.
    ۱۱٫از لحاظ تجربه تاریخی، تجربه بردگان مزدی تحت رژیم دموکراتیک پارلمانی بردگی مزدی هیچ تاثیری در مسیر تاریخی جامعه ایران و جهان نخواهد داشت. می بینیم که لبنان همان لبنان است، هند همان هند، پاکستان همان پاکستان، برزیل همان برزیل، ترکیه همان ترکیه و ایران هم همان ایران خواه بود. وضعیت بردگان مزدی تغییر نخواهد یافت و فقط بردگان مزدی گوشت دم توپ رقابتهای درونی سرمایه داران گوناگون خواهند بود.
    ۱۲٫اصلاح طلبی در ایران فرم هواداری از غرب را دارد برای همین بصورت دموکراسی خواهی و آزادی های فرهنگی غیر انتقادی به نظام بردگی مزدی تحول یافته است. سرنگونی طلبی دموکراسی خواهانه را باید در شکست برنامه های روحانی و ناامید شدن از اطلاح طلبان یافت.
    ۱۳٫تضاد درونی جمهوری اسلامی بین نظامیون سرمایه دار مسلح و اصلاح طلبان است. قدرت در ایران دردست نظامیان است و در صورت کمرنگ شدن اطلاح طالبی، ماهیت سیاسی حاکمیت اسلامی حقیقتا آخوندی نخواهد بود، بلکه نظامی خواهد بود. بنظر من روند تغییر در حاکمیت ایران روند حاکمیت نظامیون است. فکر نمی کنم چیزی غیر از جنگ بتوانند در واقعیت این قضیه تغییر حاصل کند.
    ۱۴٫قلدر جهان، آمریکا، فقط یک چیز میخواهد، عدم دخالت ایران در امورات منطقه ای آنها. این قلدر و کشورهای دموکراتیک بردگی مزدی در اروپا حاضرند با هر رژیمی سازش کنند بشرطی که پایشان را از حدشان فراتر نگذارند.
    ۱۵٫تنها عمل منطبق بر آگاهی کمونیستی ضد نظام بردگی مزدی میتواند وضعیت ایران و جهان را تغییر دهد. بدون چنین نوع عملی، تاکید کنم، نوع آگاهانه در ضدیت با بردگی مزدی، هیچ تغییر ماهوی ی قابل تصور نیست و همه تحولات سیاسی و شورشها فقط جنگ زرگری خواهد بود.
    ۱۶٫هیچ نفس مترقی و تاریخی و از ما پنهان در اعتصاب و اعتراض و آشوب و شورش و تحصن و غیره وجود ندارد. ماتریالیسم تاریخی فرستادن دنبال نخود سیاه است. تمام بهبود و رهائی وضع، به عمل متکی به آگاهی از ضرورت الغاء بردگی مزدی خود بردگان مزدی بستگی دارد.

  25. جناب چنگائی،
    پلورالیسم ارتجاع و خط و خطوط آن چطور؟ آنها هم ذهنی و خارجی اند؟ در بعد اسلامی داریم: سنی و شیعی. اسلام که از خارج آمد و وطنی شد. بصورتهای دیگر در شیعه داریم درویشها، فدائیان اسلام، مجاهدین خلق،.مجاهدین انقلاب اسلامی و بسیاری دیگر. در میان آخوندها خط و خطوط زیادی در الاهیات و فلسفه و فقه و اخلاق وجود دارد. جنبش بابیان هم در چهارچوب شیعه بوجود آمد. تنوع دیدگاههای اسلامی بسیار زیاد اند و همگی وطنی هستند. چون خیلی ایرانی هستند، با واقعیات جامعه سازگاری دارند و ذهنی نیستند؟ حال در بعد سرمایه داری سکولار ، از شاه گرفته تا جبهه ملی تا انواع و اقسام دموکراسی خواهی های قومی و ناسیونالیستی، همگی ایرانی اند و یا خیر؟ همگی ذهنی اند و یا خیر؟ چپ را هم که خودتان توضیح دادید، اما نمی فهمم چرا تا نوبت چپ شد، چپ ایران شد تحت تاثیر تجربه های خارجی و دور از وضعیت ایرانی ها. آیا دستگاه پلورالیستم خواهی و سیستم دموکراسی پارلمانی تجربه جهانی نیست؟ فقط ایرانی است؟ در شیعه ایران، پلورالیسم داریم غیر از عدم تحمل جنبش باب که دنبال برچیدن کل بساط نظام شیعه آن دوران بود. این پلورالیسم بد است؟ پلورالیسم سکولاریسم از خارج آمده خوب است؟ چپ هم از خارجی تاثیر گرفته؟ چپ اصیل ایرانی مثلا قرار است چه چپی باشد؟ نوشتید درک درست از جامعه ندارند، درک درست کدام است که درک غلط دارند؟
    اطفا بیشتر توضیح دهید واقعا گیج شده ام.
    در ایران کارگر تراشکار بودم، در خارج کارگر در زمینه ای دیگر. تجربهای ایرانی-جهانی من به من میگوید که کمونیستهای زمان مارکس درست میگفتند که کارگران جهان متحد شوید و بعد از مارکس غلط میگفتند که حول احزاب ملی متحد شوید. من تئوری ی ندارم که خارج از تجربه فردی ام از نظام بردگی مزدی نباشد. در آن اصلا ذهنیگرا نیستم چون با وضعیت عینی ام می بینم برده هستم. نمی فهمم. با نظریات مربوط به سرمایه داری چپ ها می بینیم که در ایران بیکار می شویم. کجای این لحظات زندگی از تحلیل درست نیست؟
    در ایران به برده مزدی بودن خود پی بردم. باورش برایم دردناک بود. فکر میکردم که انسانها همه آفریده خداوند هستند و خداوند عادل است و بعضی ها خوبند و بعضی ها بد و خدا به خوبها جایزه میدهد و بدها می روند جهنم. اما وقتی به دوران بلوغ رسیدم دیدم نه دنیا دنیای ذهنیات مذهب نیست. دنیا دنیای ارباب و برده است. گفتید چپ ذهنیگراست ، خواستم بدانید که کمونیسم را و ضرورت الغای بردگی مزدی را میتوان براحتی از تجربه شغلی استنتاج کرد. بردگان مزدی میتوانند درستی نظریات پایه ای کمونیستی را خودشان تجربه کنند. مارکس کارگری نکرد و از لحاظ نظری به ضرورت الغای نظام سرمایه داری رسید. اما قبل از او بردگان زیادی بودند که به این نتیجه رسیده بودند. مارکس سعی کرد آنها را در یک چهارچوب معین در بیاورد که بنظر من چندان هم موفق نبود. اما سهم بزرگی در خودآگاهی امروزی ما بردگان مزدی دارد. دمش گرم. ولی بیشتر، دم آنارشیستهای کمونیست گرم، چه قبل از مارکس و چه بعد از او.

  26. روشنگری بدرستی نظرات فولادی را در کامنتها و در قسمت مقالاتش درج میکند. از روشنگری تقاضا دارم که حتی اگر توهینهای خیلی بد هم میکند، نظرش را حذف نکنید. وقت ندارم که از زمان مقالات ضد لنینی اش تا امروز به برخوردهای او به خوانندگان بپردازم، اما اگر لازم بود چنین خواهم کرد. برخورد او در دوره یکی از انتخابات فقط به من نبود و به بسیاری از خوانندگان دیگر هم بود.

    به فولادی بارها تذکر دادم که بحثهای سیاسی و اجتماعی را شخصی نکند. حالا او پا را فراتر گذاشته و بنظر من به خودش لطمه میزند نه به من. نگران من نباشید، من بدتر از اینها را دیده ام و فولاد آبدیده هستم.

    تمام

  27. سلام جناب خدامراد فولادی؛

    من مقاله ( بدیل های حاکمیت و بوی کباب قدرت ) شما را خواندم و تا جائیکه با مواضع سیاسی شما و دوست مان جناب ناشناس آشناهستم، بخوبی می دانم که دیدگاه های شما با هم بسیار متفاوت و شاید بشود گفت متضاد و رودررو می باشد.

    من البته روند قطب بندی و چالش تند دیدگاه های چپ ها و کمونیست ها را عمدتا ذهنی و بیشتر برپایه تجربه های جهانی دانسته ام. تجربه هائیکه بازتاب های سایه وار آنها در کشورها و از جمله در کشور ما بنوعی تکوینِ خام، ناگزیر و زیر تور پلیس سرمایه شکل یافته و بهمین خاطر صاحب ویژگی گشته و تنوع هایش نیز بنام خطوط سیاسی چپ، با این و آن نام مرسوم گشته است.

    ولی نباید فراموش کرد که مواضع عقیدتی و مبنای تئوریک سازمان ها و حزب ها به اصطلاح مستقل نیستند و هیچکدام برآمده از ریشه های چند و چونی ایرانی آن ندارند. و بهمین لحاظ هم اغلب با دنیای بیرون از ذهن همخوان و سازگار نمی باشند و از این رو مواضع احزاب و سازمان ها را می باید با ” خودویژگی ” جغرافیائی، ملیتی و… بازشناخت و چگونگی پیدایش آنها در کشور را و همچنین زیر تیغ ساختارهای شاهی و شیخی” آنها بررسی کرد. و درست بهمین خاطر باید فهمید که چرا این و یا آن طیف قادر به شناخت درست از مناسبات اجتماعی اقصادی و… نیستند و شرایط را درست برنمی تابند و یا بهتراست گفته شود، هویت جریان ها انطباق نایافته با شرایط ایران می باشد تا برگرفته شده از عرصه های زنده و عینی کشور!

    اگرچه همین دیدگاه ها و هویت های سیاسی طبقاتی چپ ها و کمونیست ها در احزاب و سازمان های موجود آنها متجلی ست و ما آنها را می شناسیم؛ و گفتمان و جنگ بی پایان تئوریک شان هم همچنان ادامه دارد؛ بااینوجود هیچکدام نمی توانند پشتگرمی ایده های مارکسیستی و یا هر ایده ی دیگر برابریخواهی منسجم باشند. و این تنوع نگاه ها و احزاب و سازمان ها تا جائی که به سکتاریسم نینجامد نه که بد نیست، بل بسیار خوب، ارزنده و پیش از همه در وادی خودخواهی های سیاسی و مردستیزانه که علم آنرا خیلی های راست و میانه بکول می کشند، این باور به مردم و طبقه کارگر توسط چپ ها و کمونیست ها قابل ستایش است! و همزمان وجود دیدگاه های متنوع به پالایش مواضع چپ می انجامد و پلورالیزم نظری به سوسیالیسم رهائی بخش بهتر یاری می رساند.

    بنابرین ما چپ ها و کمونیست ها همگی با اندکی تفاوت تناقض ها و تضادهای نظری زیادی داریم که پالایش فراوان در میدان عمل می خواهد که آن نیز در شرایط دوری عنصر ذهنی از واقعیت های عینی، ریشه ی این ضرورت سالم گفتمانی را برجسته تر می کند.

    من بسان شما برداشتی پیرامون هموندی رفقای سایت روشنگری با جناب ناشناس ندارم. در ضمن شما که بهتر از من می دانید که در این سایت آزادی قلم و عقیده مرزی را تاکنون به هیچیک از نویسندگان و پانویسان آن نشان نداده است و این فضای سرزنده ی روشنگری برای افشاگری ها برایم بسیار گرانقدر است.
    باسپاس

  28. آقای چنگایی سلام.آیافکرمیکردیدناشناس کامنت نویس ارتباط ِ عضوانی باروشنگری داشته باشد؟متاسفانه چنین است. برای آنکه فکرنکنی تهمت میزنم کامنت های مرازیرمقاله« بدیل های حاکمیت وبوی کباب قدرت» و مقاله«توطئه گری باژست دموکراتیسم» رابخوان.فکرمیکنم دلایل قانع کننده ای برای اثبات نظرم باشند.(کامنت ۵٫:۱۴ تاریخ۹۷/۴/۲۴زیر مقاله توطئه گری باژست دموکراتیسم )دستورالعمل چه کسی به خوانندگان ونویسندگان است جز روشنگری؟. من دلایل بازهم بیشتری دارم که دریک مقاله ی دیگر درافشای دودوزه بازی های روشنگری و «ناشناس»اش که شهروندان ایرانی راساده لوح وفریب خور تصورکرده ارائه خواهم داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Page generated in 0٫984 seconds. Stats plugin by www.blog.ca
رفتن به نوارابزار