چهارشنبه, ۲ خرداد , ۱۳۹۷

Comments

اگر مارکس بود به توده ای لنینیست ها چه می گفت
خدامراد فولادی
— 7 دیدگاه

  1. همانطور که ذکر کردم همان یک کامنت کافی است و اگر لازم شد به ماست مالی های این نویسنده پاسخ خواهم داد، فعلا مهم نیست.

  2. ناشناس نوشته«مارکس هیچ کتابی درمورد فلسفه ودیالکتیک ندارد».جواب:ازکتابهای مشترک اش باانگلس که بگذریم.ماتریالیسم دیالکتیک خودرا درمقدمه ی جلداول کاپیتال به روشنی توضیح داده وباهمان نگرش ودرهمان چارچوب هم گروندریسه رانوشته وهم کاپیتال را.اگرکسی فهم فلسفی ندارد اشکال ازاوست ونه ازمارکس. نوشته«مارکس وضعیت دهقانان روسیه رااین طورارزیابی میکردکه روسیه لازم نیست راه اروپابرود ودهقانان میتوانند به سرعت به رابطه ی س.سیالیستی برسند».سوآل مارکس درکدام کتاب اش چنین نظری داده آن کتاب رانام ببرونقل قول کن.نوشته«برخلاف نظرنویسنده جامعه کمونیستی موردنظرمارکس جامعه ساده است نه پیچیده.درجامعه کمونیستی مارکس نه قانون ارزش وجوددارد نه ارتش ونه دولت ونه بوروکراسی.ازلحظ مارکس تکامل سرمایه داری به کمونیسم روند پیچیده وپیچیده ترنیست بلکه برعکس».جواب:درک ناشتاس از ساده وپیچیده درکی غیرتاریخی وغیرتکاملی است. درتکامل از سرمایه داری به سوسیالیسم وکمونیسم-که خودش روند پیچیده ایست- تمام پیچیدگی های نظام تاریخی تولیدی سرمایه داری حفظ میشود جزمالکیت خصوصی برابزارتولیدکه لغو میگردد.خودِ بی ارتشی و بی دولتی ونبودِبوروکراسی نیازمند یک جامعه وسازوکارها وپیکره ی اجتماعی اقتصادی ِ بسیار پیشرفته وپیچیده است که حتاتصورش هم اکنون بسیاردشوار ودورازذهن است چه رسدبه واقعیت اش. ناشناس کمونیسم برآمده ازنظام سرمایه داری راباکمونیسم ساده وابتدایی پیشا برده داری عوضی گرفته است.تفاوت این دوگونه کمونیسم در سادگی و پیچیدگی شان یعنی درتکامل نیافتگی اولیه وتکامل یافتگی دومین است.

  3. نمیدانم چراروشنگری پاسخ های مرا یک درمیان درج میکند. درپاسخ قبلی چندسوآل ازناشناس همیشه درصحنه کرده ام که درج نشد. من که مثل ناشناس بیکار یادرواقع موظف نیستم که ۲۴ ساعت شبانه روز جور نخوانده ها وندانمگرایی اورابکشم.هربار ایرادهای تکراری و سوآل هایی که با یکبار مراجعه به آثارمارکس و انگلس و من پاسخ اش را خواهدیافت.روشنگری چه اصراری دارد حرف های صدبار گفته ی اورادرج کند اما پاسخ مراکه به ناشناس نشانی داده ام برود پیداکند و بخواند درج نمیکند؟من پاسخ تمام مخالفخوانی های این شخص رابارها وبارها داده ام اما بازهم همان سوآل هارا به شکل دیگر تکرارمیکند.

  4. طرف می نویسد:«اگرروزی کره زمین ازبین برودکه میرود وانسانهانتوانندخودرانجات دهندوضعیتِ پیچیده ی تکامل انواع به وضعیت ساده تبدیل میشود وبااین حساب تکامل عالم راهم نمیتوان تکامل ساده به پیچیده تصورکرد».بگذریم ازلکنت زبان طرف که نمی تواندمنظورش رادقیق و کامل بیان کند،اماواقعن عجب استدلال علمی و منطقی یی در ردتئوری تکامل آورد! مثل اینکه بگویی اگرروزی جنگی جهانی تمام دستآوردهای تاریخی بشرراباخاک یکسان سازد ازکجا میتوان ثابت کردابزارهای انسان ازدوران سنگ تاکنون ازساده به پیچیده تکامل یافته است!وظیفه ی ایده آلیسم متافیزیکی ومذهبی همین است که حقیقت راباساده انگاری و فریب کاری انکارکند.طرف گمان میکندزمین ازبدو پیدایش-یابه اعتقاداو خلقت- به همین شکل و حالت ودارای زندگی وزیستمندان متنوع بوده ونمیداند ونمیخواهدبداندکه زمین و موجودات گوناگون اش ازساده ترین وضعیت وحالتِ فیزیکی شیمیایی درطول چندمیلیاردسال به وضعیت پیچیده وعالیِ کنونی درآمده اند. روزی هم که زمین متلاشی گردد آنگاه حیات وتمام پدیده های موجود درآن که مجموعن وحدتی ارگانیک راتشکیل میدهند ازبین خواهندرفت.یعنی به غایت تکاملی شان که رسیدند به تدریج دچار پژمرش شده وخواهندمرد.نه همین امروز وفردابلکه درطول فرایندی که همه چیزرافرسوده وفاقدانرژی حرکتی،زایشی وتکاملی سازد.فروپاشی ومرگ نه نیستی به معنای مذهبی-ایده آلیستی سرانجام دیالکتیکی هر زایشی است.اما معنای این دگرگشت دیالکتیکی این نیست که اگرتکامل درجایی به آخررسید کل موجودیت جهان مادی وطبیعت بیکرانه نیست ونابودخواهدشد. زایش و رشدوتکامل همیشه دراجزای جهان بی آغازوپایان هست.اگردرزمین به پایان برسددرسیاره ای دیگرازمنظومه ای دیگر از کهکشانی دیگر درجهان های نامتناهی الی الابدخواهدبود.پدیده های مادی مدام درحال زایش،تحول وتکامل اند.اگرروی زمین نباشد روی سیاره ی دیگر. ایده آلیست فکرمیکنداگرخودش مردجهان وتکامل به پایان میرسد!

  5. نقد بیشتر افکار نویسنده ممکن است مثل مثلا دیالکتیک در مقابل متافیزیک ذکر شده در مقاله. اینها باشد برای روزی که لازم شد اما فکر نمی کنم چنین روزی بیاید.

  6. – آنتی دورینگ نوشته مارکس نیست، اگر بود اسم مارکس در لیست نویسندگانش بود. ایدئولوژی آلمانی و مانیفست نوشته هر دو بود. نویسنده کاملا اشتباه میکند.
    – مارکس هیچ کتابی در مورد فلسفه و دیالکتیک ندارد و خوشبختانه حالا دیگر نویسنده اعتراف میکند که مارکس از واژه ماتریالیسم دیالکتیک استفاده نکرده است.
    – چون مارکس کتابی در مورد دیالکتیک و یا ماتریالیسم فلسفی ندارد، اعتقادات فلسفی ای که به او نسبت داده می شود فقط تفسیر هستند. عقاید مارکس را نمی توان در یک مجموعه فلسفی منسجم و بی بروبرگرد فرموله کرد. در مقابل مارکسیسم ماتریالیستی امروزه مارکسیسم هگلی و حتی مارکسیسم مسیحی هم وجود دارد.
    – وقتی مارکس از دیکتاتوری پرولتاریا می گوید منظورش کاملا دولتی و توسل به خشونت است.
    – برخلاف نظر نویسنده، مارکس بروشنی در سرمایه ذکر میکند که انباشت اولیه از طریق خشونت و قوانین کاملا ظالمانه و تعرض به منافع زحمتکشان بوده است.
    – کلا نمی توان نشان داد که رشد سرمایه داری بدون امپریالیسم یعنی استعمارگرائی امکان پذیر بوده است و استعمارگری همیشه و همیشه از طریق خشونت میسر بوده است.
    – مارکس وضعیت دهقانان روسیه را اینطور ارزیابی میکرد که روسیه لازم نیست راه اروپا را برود و دهقانان میتوانند بسرعت به رابطه سوسیالیستی برسند. به درستی و غلطی این عقیده مارکس کاری ندارم، فقط به برداشت غلط نویسنده اشاره میکنم.
    – برخلاف نظر انگلس جامعه برده داری کاملا از طریق خشونت بوجود آمد.
    – برخلاف نظر نویسنده جامعه کمونیستی مورد نظر مارکس جامعه ساده است نه پیچیده. در جامعه کمونیستی مارکس نه قانون ارزش وجود دارد و نه ارتش وجود دارد و نه دولت و نه دستگاه بوروکراسی. از این رو ، از لحاظ مارکس تکامل سرمایه داری به کمونیسم روند پیچیده به پیچیده تر نیست بلکه برعکس است ، و به همین علت، از لحاظ مارکس حرکت ازساده به پیچیده نمی تواند قانون جهانشمول تکامل باشد. من نخوانده ام که مارکس تکامل را حرکت از ساده به پیچیده بداند، اما اگر جائی گفته، می بینیم که تناقض گفته و کلا غلط گفته. اگر روزی کره زمین از بین برود که می رود و انسانها نتوانند خود را نجات دهند،وضعیت “پیچیده “ تکامل انواع، به وضعیت “ساده” تبدیل می شود و با این حساب تکامل عالم را هم نمی توان تکامل ساده به پیچیده تصور کرد.

    می بینیم که میتوان از لنین دفاع نکرد و نظریات نویسنده را رد کرد.

    در مورد فرقه گرائی.

    ممکن است لنین فرقهگرا باشد اما اولین انشعابات در میان مارکسیستها از لنین شروع نشد بلکه از خود مارکس و انگلس بود. مارکس و انگلس آنارشیستها را از انترناسیونال اول بیرون کردند. مارکس و انگلس در پی بیرون کردن سوسیال دموکراتهای مخالف خود در حزب سوسیال دموکرات آلمان بودند.

    فرقه گرائی در مارکسیسم نتیجه ناروشن و گنگ بودن بعضی از دیدگاهای مارکس و تبدیل افکار مارکس به مارکسیسم است. چون هر جریانی بر طبق عقیده و منافع خود افکار مارکس را فرموله میکند، در مارکسیسم انشعابات و در دراز مدت فرقه ها بوجود می آید.

    وضعیت بردگان مزدی روشن است:

    – شناخت بردگان مزدی از جهان باید بر اساس قوانین استدلال و منطق و روشهای رایج علمی باشد.
    – رهائی از بردگی مزدی تنها از طریق تشکلات شورائی خودگردان قابل تصور است.
    – رهائی از نظام بردگی مزدی تنها میتواند انترناسیونالیستی باشد

    بجز این سه هیچ معیاری وجود ندارد. مسئله به همین سادگی است.

    در ارتباط با دولت و خشونت.

    استثمارگران فقط و فقط با درست کردن دولت که کنه آن نیروی سرکوب است ، حکومت میکنند. دستگاه تلقین ایده های غلط و خرافای و کج فهمی ها و سانسور اطلاعات تنها با اتکا به نیروی نظامی و دستگاه سرکوب ممکن است. استثمارشوندگان ، بعبارت دیگر ، بردگان مزدی، نمیتوانند بدون از بین بردن دستگاه سرکوب استثمارگران و تسلیح کامل خود، قدمی درراه آزادی از نظام بردگی مزدی بردارند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Page generated in 3٫567 seconds. Stats plugin by www.blog.ca
رفتن به نوارابزار