یکشنبه, ۱ بهمن , ۱۳۹۶

Comments

پیرامون رابطه “دموکراسی” و گفتمان سوسیالیستی
تقی روزبه
— 3 دیدگاه

  1. معنی این جمله من در کامنت قبلی ام:

    در مبارزه برای نابودی انواع ارتجاع فوق هیچ یک از این انواع نمیتواند بر دیگری الویت داشته باشد

    این است که اگر علیه یک نوع ارتجاع مبارزه کنی اما علیه نوع دیگر نه، خودت مرتجعی.

  2. جالب است که کسی دیگر در مورد این مقاله نظر نداده!

    حال به کامنت قبلی‌ام اینها را اضافه میکنم تا شاید کمکی باشد:

    در ارتباط با سرنگونی ارتجاع در عصر ما، یعنی سرنگونی سرمایه داری و تمام انواع ارتجاع به ارث رسیده از تاریخ گذشته، که هست جایگزین کردن حاکمیت ما بردگان سیستم بر سرنوشت خویش، شاید بتوان از این چهار دیدگاه صحبت کرد:

    ۱ – بلشویکی، درست کردن دولت مرکزی و تک حزبی به امید اینکه مارکسیستها کارگران را به جانب فاز دوم سوسیالیسم یعنی کمونیسم رهبری خواهند کرد. تاکنون چنین برخوردی به سوسیالیسم دولتی و پیدایش سرمایه درای دولتی با و یا بدون وجود سرمایه داری خصوصی منجر شده و موجب گشته که مبارزات ضد ارتجاعی در مجموع شدیداً تضعیف گردند.
    ۲ – سوسیال دموکراسی، یاری رساندن به بورژوازی لیبرال و شرکت کردن در دولت و پارلمان آنها به این امید که توده ها در تحلیل تهائی برای همیشه به مارکسیستها رأی خواهند داد و فاز دوم سوسیالیسم از طریق سیاستهای دولتی-دموکراتیک-پارلمانی و توده‌ای، از پایین و بالا، بوجود خواهد آمد. محصول نهائی چنین برخوردی نیز مثل قبلی بوده است.
    ۳ – سوسیالیسم تخیلی، بوجود آوردن مؤسسات اقتصادی کولکتیو و تعاونی با شرکت کردن و یا نکردن در دولت به این امید که گسترش و همگانی شدن آنها جای مؤسسات سرمایه داری را گرفته و در نتیجه بتدریج جامعه کمونیستی پیدایش یابد. محصول این برخورد هم مانند دو نوع بالا بوده است. البته این طرح برای خود افق بازی بوجود می‌آورد و همیشه میتواند از صحت دیدگاه خود بگوید – همیشه درست است!! اما فاکتورهائی چون از بین رفتن محیط زیست و زندگی شهری بعد از جنگهای اتمی، بدتر شدن و طولانی شدن فرم حاکمیت ارتجاع و صد برابر شدن قدرت انحصارات و خیلی دیگر، اعتبار این آلترناتیو را بزیر سئوال می کشد.
    ۴ – آنارکو کمونیسم، بوجود آوردن تشکلات توده‌ای از پایین علیه تمام اشکال ارتجاع ، سرنگونی دولتها و جایگزین کردن شکل دولتی و متمرکز مدیریت جامعه با فدراسیونهای آن تشکلات. چنین برخوردی موفقیت نسبی داشته اما در دو نوع معروف کمون پاریسی اش و جنگ داخلی در اسپانیا، سرکوب شده است. مزیت چنین دیدگاهی این است که به ارتجاع تبدیل نشده. اما در سه نوع بالا چنین مواردی کاملاً قابل مشاهده است. مثلاً در نوع سوم، تبدیل بعضی از تعاونی ها به کورپوریشنها. مضرات چنین دیدگاهی این است که با دادن اختیار به قربانیان ارتجاع در انتخاب سرنوشت خود، کار پیشرفت و پیشبرد مبارزه با انقلاب را کند و غیر متمرکز میکند.

    در اینجا باید در نظر داشت که هر کدام از چهار نوع فوق میتواند انواع خودشان را داشته باشند، مثلا در مورد اولی، شکل لنینی، استالینی، تروتسکیستی و مائوئیستی و غیره وجود دارد.

    مقاله فوق در مجموع در چهارچوب چهارمی ست. از جمله چنین است نظر کمونیسم لغو کار مزدی متعلق به ناصر پایدار، بعلاوه انواع کمونیسم آنارشیستی و مارکسیسم شورائی. دیدگاه من هم در این چهارچوب است.

    نظر مارکس چه بوده؟

    بنظر من نظر مارکس و یا انگلس چندان مهم نیست ، چون نباید بر اساس نظر آنها حرکت کرد. نظر آنها متعلق به دوران خودشان بود و نظر ما هم مربوط به دوران خود ماست. نظرات مارکس را باید در ارتباط با درجه تکامل جامعه آن دوران فهمید. ولی در همان حد و محدوده. بنظر من دیدگاه مارکس در مجموع دیدگاه اولی است. گرچه جمع‌بندی از کمون پاریس نظر مارکس را به آنارکوکمونیستها نزدیک کرد، اما در همان تجزبه تحلیل از کمون، سوسیالیسمی دیده می‌شود که متکی به آتوریته قدرت مرکزی ست. این مرکز گرائی در‌ واقع همان دولت سازی ست – اما در نزد مارکس بعد از کمون، بسیار بظاهر دموکراتیک ولی با نتیجه تک حزبی شدن!! این را در اخلاقیات مارکسیستها هم میتوان مشاهده کرد – اقتدارگرائی. بعلاوه می‌ بینیم که بعد از کمون پاریس مارکس به حزب سازی نیز تمایل پیدا کرد و میدانیم حزب سازی در‌واقع برای شرکت در دولت و گرفتن قدرت سیاسی در دست حزب است. البته برخورد او به نقد برنامه هی حزبی محدود بود. این ارزیابی نمیتواند گویای این مسأله باشد که عقاید مارکس میتوانست با تجربیات قرن بیستم چه قبل و چه بعد از حکومت بلشویکها و پارلمانتاریسم سوسیال دموکراتها تغییر نکند. ولی اصلاً مهم نیست که اگر عمر ۱۵۰ ساله داشت چنین میشد و یا نمیشد چون نمیتوان بر اساس آتوریته یک شخص حرکت کرد و مرجع تقلید داشت. بنظر من بهترین روش برخورد در شرایط فعلی این است:

    ارتجاع را مثل کامنت قبل تعریف کرد و از طریق نوع چهار در پی نابودی اشکال آن بود. انواع کلی این ارتجاع در دوران ما اینهاست: استثمار نیروی کار، مردسالاری، نژاد پرستی، استعمارگری، تبه کاری و جنایت پروری، فرهنگ و دولت خرافی. در آینده ممکن است ارتجاع انواع دیگری پیدایش کند و یا یکی و یا چندی از این انواع از بین برود. نکته مهم در اینجا این برخورد است که در مبارزه برای نابودی انواع ارتجاع فوق هیچ یک از این انواع نمیتواند بر دیگری الویت داشته باشد چون ارتجاع همیشه خودش را با وضعیتش تطبیق میدهد. میگویند تعیین الویت از لحاظ تاکتیکی ضروری است، تضاد عمده و غیره عمده و این چیزها. بنظر من چنین نیست و این نحوه برخورد فقط برای دولت سازی و بوجود آوردن آتوریته مرکزی بدرد میخورد که در چهارچوب گزینه چهارم نیست هر چند در سطح محدودی قابل اجراست. جنبشهای ضد ارتجاع در همه جا و همه زمانها متمرکز نیستند، از محیط خانواده گرفته تا خیابان و محیط کار، مبارزه با ارتجاع وجود دارد و افراد درگیر گروهای خود را بوجود می‌آورند وبرای هر گروه و هر شخص وضعیت خود عمده است.

  3. اگر ارتجاع را اینطور تعریف کنیم:

    ارتجاع آن نیروی اجتماعی ست که موجب می‌شود افراد بطور داوطلبانه در تعیین فعالیتها و روابط اجتماعی خود شرکت نکنند.

    ایده های مقاله فوق در کمپ انقلاب علیه ارتجاع قرار دارد و من خواننده روشنگری با آقای روزبه هستم گرچه عضو هیچ راه کارگری نیستم و نخواهم بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Page generated in 2٫068 seconds. Stats plugin by www.blog.ca
رفتن به نوارابزار