کودتا با برچسب ِ انقلاب
خدامراد فولادی

Print Friendly, PDF & Email

 

(به مناسبت صدمین سال کودتای بلشویکی)

 

صد سال از کودتایی که به غلط نام انقلاب گرفته در روسیه گذشت.

آنچه لنین و بلشویک ها و بعدتر لنینیست های دیگر کشورها و ازجمله توده ای – لنینیست های ایرانی انقلاب نامیده اند در واقعیت امر جز کودتای یک دارودسته ی توطئه گر ِ حرفه ای (به اعتراف خود لنین) نبوده. لنین خود بهترازهرکسی رویکرد وهدف این دارودسته و روش قدرت گیری اش راسال ها قبل از۱۹۱۷ بابه کارگیری وسوء استفاده ازادبیات ومحبوبیت مارکسیسم درمیان روشنفکران چنین توضیح داده است:« برای اداره  کردن جنبش توده ای افرادی لازم اندکه باشکیبائی وسرسختی خودراانقلابیون  حرفه ای بارآورده باشند. زمانی که من دریک محفل خرده کار فعالیت می کردم گفتم : سازمانی ازانقلابیون حرفه ای دراختیارمن بگذارید تاروسیه رازیرورو کنم. یک چنین سازمانی درکشورما می تواند سازمانی توطئه گر هم باشد». لنین درادامه تروریسم راهم با توطئه گری پیوند می دهد تا«انقلابیگری» نوع بلشویکی راکامل نماید:« یگانه اصل جدی سازمانی برای کارکنان جنبش ماباید عبارت باشدازپنهان کاری بسیارشدید، گزین کردن بسیاردقیق اعضا وآماده نمودن انفلابیون حرفه ای. ماوقت نداریم که به اشکال مسخره وبازیچه ای دموکراتیسم بیاندیشیم، وبه ماثابت شده که یک چنین سازمانی برای آنکه گریبان خودراازدست یک عضوناشایست خلاص کندازهیچ گونه وسیله ای رویگردان نخواهد بود. ضمن آنکه درکشورماودرشرایط روسیه یک اعتقاد عمومی وجوددارد وآن این است که هرگونه انحرافی ازوظیفه ی رفاقت رابا قساوت و بی رحمی بی امانی باید مجازات نمود. این است دموکراتیسم ونه آن دموکراتیسم بازیچه ای .»( مجموعه آثارلنین.ترجمه ی پورهرمزان. جلد یکم.ص.۳۱۲-۳۲۸).

ازتمام این جمله ها وگزاره ها نه بوی انقلاب ودموکراتیسم سوسیالیستی بلکه بوی خون وجنایت ورفیق کشی وجاسوس پروری وسرکوب وتعطیل کردن دموکراتیسم وآزادی های سیاسی وایجاد رعب وهراس درجامعه به بهانه های مختلف رامی توان استشمام نمودو فهمید.یعنی دقیقن همان روش وعملکردی که در همه ی کودتاها مرسوم است ولنین نیزبعد از کسب قدرت سیاسی آن رابه شدید ترین وبی امان ترین وجهی به کارگرفت وسلطه ی خود ودارودسته اش برجامعه رامتاسفانه بانام  انقلاب پرولتاریائی وبه بهای بدنام کردن مارکس و مارکسیسم تحکیم نمود.                                                                لنین فریبکارانه خودرامارکسیست می نامید اما کدام مارکسیست است که نداند ونخوانده باشد که مارکس وانگلس توطئه گری، فرقه گرائی وتروریسم درهمه ی اشکال آن به ویژه باهدف کسب قدرت سیاسی رابا نام لاسالی وبلانکیستی می شناخته و آن راعملی ضدانقلابی وضدپرولتاریائی ارزیابی ومحکوم کرده اند.  توصیفی که مارکس درنامه به جان باپتیست شوایتزر در۱۸۶۸از فرقه گرائی فردیناند لاسال میکند شامل لنین وبلشویک هاهم می شود :« انجمن طرفداران لاسال دردوره ای که ارتجاع-برآلمان- حاکم بود تاسیس شد.{همانند حزب بلشویک درروسیه}. لاسال همچون تمام کسانی که فکرمیکنند نوشداروی درد «توده ها» ( خلق) رادرجیب خود دارند ازهمان ابتدای کار به تحریکات وتوطئه گری های سیاسی خود یک رنگ وفرم مذهبی وفرقه گرایانه داد، چراکه هرفرقه ودارودسته ای درواقع فرم ومحتوائی مذهبی وتعبدی دارد. ازاین روبود که او تمام پیوندهای طبیعی،علنی وآشکار با جنبش های کارگری راقطع نمود وبه توطئه گری روی آورد. یعنی به جای اینکه پایه ی واقعی فعالیت های سیاسی خودرادرمیان عناصر اصیل و واقعی جنبش علنی ی طبقه ی کارگربیابد، درصدد بودراه وروشی دیگر را تجویزوتحمیل کند وجنبش طبقه راوادارنماید براساس دستورالعمل های معین وفرمان های اووفرقه اش عمل نماید. به همین دلیل هم بود که زمانی که به لندن آمد اصرارداشت من به اتفاق اودرراس جنبش قرارگیریم که من باآن مخالفت کردم». مارکس درادامه خطاب به شوایتزر نوشت:« خودشما شخصن تضاد میان تحریکات سیاسی یک دار ودسته وجنبش یک طبقه راتجربه کرده ومی دانید. فرقه ودارودسته علت وجودی و اعتبارخودرا نه ازمشترکات اش باطبقه،بلکه ازاختلاف دیدگاه وعملکردهای اش باطبقه کسب می کند. بردن فرقه به درون جنبش طبقه ی کارگر، نه تقویت کننده ی طبقه ، بلکه تقویت کننده ی فرقه وتضعیف کننده ی طبقه خواهدبود. شمادر آینده خواهیددید مداخله ی لاسال –ولاسالی ها- در حرکت جنبش وتحمیل عقاید خود به آن  به استبداد ختم خواهدشد.» (برگرفته از:درباره ی تکامل مادی تاریخ. مارکس وانگلس. ترجمه ی خسرو پارسا.ص.۱۱۸-۱۲۰).

مارکس برخلاف مارکسیست های دروغین وچپ روستائی ما تفاوت دیکتاتوری طبقاتی  واستبداد پدرشاهی رابه خوبی میدانست که فرجام تحرکات فرقه گرایانه ی لاسال ولاسالی ها رااستبداد نامید ونه دیکتاتوری. همچنان که درنقد برنامه ی گوتا در۱۸۷۵ نیزبرهمین خصوصیت فرقه سازان مدعی دفاع ازطبقه ی کارگرکه هدفی جز تصرف قدرت سیاسی به نام پرولتاریا اما به کام خود ندارند انگشت میگذارد وآن رامانع اصلی پیشروی ی جنبش وجامعه، وواپس گرائی ایدئولوژیک-سیاسی قلمداد میکند:« همانطورکه پیروان لاسال کلمه به کلمه ی بیانات ونوشته های اورااز حفظ میدانند،لاسال نیز تمام مانیفست راازحفظ میدانست.ازاین رو اگر مفاهیم مانیفست را تمامن تحریف کرده یقینن برآن بوده تا وحدت خود بافئودال ها وپیروان استبداد پدرشاهی علیه بورژوازی را رنگ وجلائی نو ومقبول بخشد.» (نقد برنامه ی گوتا.ترجمه ی ع.م. ص.۲۸ ).                                            لنین یقینن این نقدهای مارکس و یانقد انگلس برتوطئه گری فرقه سالارانه ی بلانکیست ها را که درکمون پاریس درکنارآنارشیست هاازعوامل اصلی شکست کمون قلمداد شده اند خوانده بود اما نه تنها ازاین هشدارها ودرس آموزی ها نیاموخت و به آن عمل نکرد بلکه درست برخلاف آن نوشت و عمل کرد. چراکه راه وروش وتخصص او هم مانند لاسال وبلانکی بر فرقه گرائی وتوطئه گری باهدف تصاحب قدرت استواربود. با چنین بینش ورویکردی بودکه مارکسیسم یا آموزه های مارکس-انگلس رامزاحم خودمی دید و بالاخص در دهه ی دوم سده ی نوزدهم باآنکه خود رامارکسیست میدانست درصددبرآمد توجیهات نظری برای عبورازتئوریهای مارکسیستی بسازد وراه وروش لاسالی بلانکیستی خودرا موجه سازد. اوکه برای پیشبرد اهداف خود راهی جز رودرروئی مستقیم بااندیشه ی مارکسیستی بدون نام بردن از اندیشه وران اش نداشت به ترفند خودویژه ای متوسل شد: بانسبت دادن این تئوری ها ونظرات به  پلخانف ومنشویکها-که آنهاهم مثل اوآنهاراازمارکس وانگلس آموخته بودند اما برخلاف او به این آموزه هااعتقادداشتند وخودراموظف به عمل کردن برطبق آنهامیدانستند- ،برآن نظرات وایده ها ردیه نوشت و صحت شان راانکارنمود تاایده های خودراجایگزین شان سازد. با این ترفند بودکه به ویژه درنوشته های سیاسی-تحلیلی اش از۱۹۱۶ به بعد ردیه نویسی بردیدگاه های تکامل گرایانه ی ماتریالیسم تاریخی مبنی برتقدم انقلاب بورژوائی برانقلاب پرولتاریائی درجامعه های عقب مانده نظیر روسیه راشدت داد وباتحریف نظرات مارکس وانگلس وخصوصن سفسطه گری وزبان بازی تقدم انقلاب وانقلابی گری رانه به بورژوازی ونه به پرولتاریا بلکه به حزب یعنی دارودسته ی نظامی-پادگانی ی خود داد. به عبارت دیگر ازدید او وبه رغم تمام آموزه های تئوریک مارکس-انگلس حزب درروسیه ی عقب مانده ونیمه فئودالی هم به نیابت بورژوازی وهم به نمایندگی ی طبقه ی کارگرهنوز کاملن رشدنیافته انقلاب میکند .(درواقع یعنی دوانقلاب دریک انقلاب ، ویک حزب به جای دوطبقه !). لنین معتقد بود وتبلیغ می کردبا این کار«معجزه میکند» وبایک تیر دو نشان میزند:  هم نیروهای مولده ی عقب افتاده ومناسبات تولیدی به جامانده ازدوران فئودالی رارشد می دهد و هم در همان حال بایک پرش قهرمانانه ومعجزه آسا سرمایه داری رابدون بورژوازی وبدون نیازبه ازسرگذراندن مناسبات تاریخی آن، یکراست وبدون مزاحمت های عوامل قانونمند وضرورت مندتاریخی وصرفن باتکیه براراده ی خود ودارودسته اش به سوسیالیسم وکمونیسم بی نیاز ازپیش شرط ها ی مادی ارتقا خواهدداد.  البته تحقق این توهمات و خیال بافی هاازنظرگاه لنین و رفقای بلشویک اومشروط به تصاحب قدرت به وسیله ی آنان بود که نه با انقلاب بلکه بایک یورش ناگهانی وغافلگیرکننده ی مسلحانه امکان پذیربود که عنوانی جز کودتا ندارد. به این دلیل ماتریالیستی ومارکسیستی که درجائی و درشرایطی که نیروهای مولده ی بسیارپیشرفته  وطبقه ی کارگر پیشروی دارای اکثریت جمعیت درجامعه  به علاوه ی تضاد کارو سرمایه وجود ندارد که انقلاب پرولتاریائی را ضرورت بخشد و دردستور کار جامعه قرار دهد، هرگز انقلابی صورت نخواهد گرفت. ازاین رو، کودتا آن راهبردی بودکه لنین ودارودسته اش به آن توسل جستند.                                                                              لنین اگرمارکسیست بود وازموضع پرولتاریایی حرکت می کرد به این اخطار مارکس در خصوص کسب قدرت زود هنگام ویادر واقع نابه هنگام آنهم نه توسط طبقه بلکه توسط یک دارو دسته ی توطئه گرکه خودرامارکسیست وقیم طبقه وانمود می سازد توجه می کرد که گفت:« تا زمانی که درمسیر تاریخی وحرکت جامعه شرایط مادی یی به وجود نیامده باشد که الغای شیوه ی تولید بورژوایی  و بنابر این براندازی قدرت سیاسی آن راضروری سازد ، حتا اگرپرولتاریا حاکمیت سیاسی بورژوازی را براندازد پیروزی او موقتی و عاملی درخدمت بورژوازی خواهد بود. انسان ها در مسیرتکامل خود ابتدا باید شرایط مادی ی بر پایی  جامعه ی نوین را فراهم سازند  و هیچ تقلای  فکری یا نیروی اراده ای نمی تواند آنها را از وجود این پیش شرط ها بی نیاز نموده و برقانون مندی ها چیره سازد.».( برگرفته از : زندگی و دیدگاه های مارکس. مرتضا محیط .ص .۴۲۳-۴۲۴ ).                         فاکت های عینی و تجربی که درچارچوب درک وشناخت ماتریالیستی هم قابل توضیح اند به ما میگویند: آنچه درجامعه های عقب مانده انقلاب نامیده می شوددرواقع تقابل قهرآمیز دو نیروی اجتماعی-تاریخی ی تحول گرا وآزادی خواه شهری، و واپس گرا وسرکوبگر روستائی است که درنهایت به دلیل ضعف نهادهای مدنی وتفوق کمی وچربش زور چوب وچماق واسلحه ی نیروهای واپسگرا به سود نیروهای واپسگرا تمام میشود که می توان آن را کودتای روستائیان تمدن ستیز علیه شهرنشینان متمدن نیزنامید.                         کودتا وقدرت گیری ی بلشویک هادرگیرودار تحولات بعداز سقوط نظام سلطنتی آنهم با توطئه ، واکنش اعتراضی وعملی ی سرکوبگرانه ی روستائیان(خلق)-یابه عبارت دیگر نمایندگان فکری ایدئولوژیک و عملگرای آنها- به شهروندان و تمدن شهری درجامعه ی درحال گذار ازبقایای دوران فئودالی-پدرشاهی به دوران سرمایه داری                    است .                                                                                              آنان که چنین تقابل وواکنش مرتجعانه ای به تحول وپیشرفت به مثابه نشانگان تکامل جامعه ی بشری را انقلاب می نامند نه مفهوم انقلاب رامیدانند ونه به دلیل درک غیرماتریالیستی وغیر تاریخی و وارونه شان از تحولات اجتماعی انقلابی اند.                                   مشکل اصلی لنین وبلشویک هادرضدیت شان باگذار قانونمند ازنظام سرمایه به نظام عالی ترسوسیالیسم نه فقط فقرتئوریک وفقدان شناخت علمی ازقوانین حاکم برتکامل تاریخ وجامعه ی انسانی درجزئیت وکلیت همسو وتقریبن همزمان اش- که آن هم هست- بلکه خصوصن در ایدئولوژی ی عقب مانده ی فئودالی-پدرشاهی است.                                          مساله ی مهمی که لنین وبلشویک ها یاآن رانمی دانستند یا می دانستند ولی به آن بی اعتنا بودند این است که طبقه ی کارگر هرملیتی که داشته باشد، همزمان پاره ای از جامعه ی انسانی و بخشی ازنیروهای مولده ی نظام واقعن موجود سرمایه داری است. بنابراین وبااین خصوصیت وخصلت دوگانه ی تعلق به جامعه ی انسانی در کلیت آن و نظام سرمایه در کلیت وشمولیت تاریخی-دورانی آن است که بایددرهر کشوروجامعه ای که هست و انقلاب می کند، خودرا نماینده و کارگزار وتکامل دهنده ی تمام بشریت وتمام نیروهای مولده در تمام عرصه های تولیدی ومناسباتی درعالی ترین تراز بداند. این درحالی است که در۱۹۱۷نه روسیه چنین طبقه ی پیشرفته وپیشرویی داشت ونه آن اکثریتی که بلشویک ها به لحاظ سیاسی وایدئولوژیک نمایندگی می کردند یعنی روستائیان( خلق) چنان خصلت و خصوصیت دوگانه ی جهانشمول رادارابود. روستائیانی که درزمان مارکس وانگلس به دلیل حمل ایدئولوژی ی فئودالی-پدرشاهی وضدیت شان با نظام وایدئولوژی مترقی تر بورژوازی ارتجاعی وضد انقلاب بودند  چه شد که درزمان لنین باهمان خصوصیت های به شدت تقویت شده به دلیل مقاومت دربرابرتمدن وتجدد انقلابی شدند؟                                                                                                                            پرولتاریا نماینده، کارگزار وعامل دینامیسم تاریخ، وانقلاب او رفع وحل کننده ی تضاد کاراجتماعی ومالکیت خصوصی ی سرمایه دارانه برابزارتولیداست، درحالی که خلق( روستاییان) هیچگاه –حتادردوران فئودالی که خود مستقیمن تحت ستم وبهره کشی بودند- چنین عاملیت وکارگزاری یی برعهده نداشته اند. ازاین رو لنین وبلشویک ها هم تناقض گویی وهم دروغ می گویند که ازیک سو خودرانماینده ی پرولتاریا میدانند وازسوی دیگر خلق یا دهقانان و روستاییان را سوبژکت تاریخ دراین دوران قلمداد می کنند. آنها برای فریب دادن مارکس ومارکسیست ها و جهیدن ازروی تاریخ وماتریالیسم تاریخی ست که یک دوران به نام امپریالیسم و یک سوبژکت،یادرواقع دو سوبژکت دروغین به نام خلق وحزب برای انقلاب این دوران اختراع میکنند.                                                                                                                                                                      مارکس در« هژدهم برومر لویی بوناپارت» دهقانان رادراردوگاه کودتا گران قلمداد میکند نه درکمپ مخالفان کودتا. همچنان که درکمون پاریس هم هرگز آنها رادرکمپ کمونارها به حساب نیاورد.                                                                                     کدام  مارکسیست است که نداند انقلاب امر یک طبقه ی اجتماعی دریک دوران تاریخی ی معین است و نه کار یک فرقه یا دارودسته ی ماجراجوی مخفی کاربا نام های مستعارکه حتا خودشان هم نام و هویت ونیت واقعی یکدیگر را نمی دانند. در حالی که طبقه ی کارگر آگاه سازمان مند نمی تواند فرقه گرا وتوطئه گر ومخفی کار باشد.                   روستاییان زمانی پرولتر می شوندکه کارگرصنعتی و شهروندشوند، و آن زمان است که به دلیل پرولتر  و شهروند بودن تازه به شرط  پیشرفت خواهی و پیشروبودن و خودرا واحدی از  کلیتی همبسته یعنی پرولتاریای جهانی دانستن است که انقلابی می شوند. روستایی به صرف زحمت کش بودن و تحت ستم بودن نه تنها انقلابی نیست بلکه به دلیل ضدیت اش بانمادهای تکاملی ی این دوران دشمن قسم خورده به غیرت ومردانگی ی روستایی اش ضد انقلاب  هم هست.                                                                           تاثیرتفکر روستایی برتفکر وعملکرد بلشویکی را به خصوص درمناسبات عقب مانده ی پدرشاهی- مردسالار درون تشکیلاتی و رهبری ی مردسالار ،مادام العمر وجانشین گزینی خلافتی  چه درتشکیلات وچه درحکومت بلشویک ها می توان به وضوح مشاهده کرد.    بنابرآنچه گفته شد، لنین نه به روش پرولتاریا وقانون انقلاب او، که به رسم فرقه های مخفی کار وتوطئه چین وکودتاگر باپشتگرمی ی سربازان وافسران جزء نظامی که اکثرن روستایی یا حاشیه نشین شهرها بودند قدرت راتصاحب کرد. به این طریق که: برخلاف تمام ادعاهای اش درضدیت با امپریالیسم، با اجرای یک توطئه ی مشترک امپریالیستی-بلشویکی حکومت موفت راکنارزد وخود قدرت رابه دست گرفت.                                         ما مارکسیست ها میدانیم وبراین باوریم که نظام بورژوایی گورکن خود یعنی طبقه ی کارگر رادر درون سازوکارهای قانون مند وضرورت مند خود می آفریند، اما هیچ جا ننوشته ونگفته ایم که بورژوازی ونظام سرمایه داری دشمن شناخته شده اش رابا وسیله ی نقلیه ی «دربست» واختصاصی بامحافظان مسلح به پایتخت کشوری که با آن درحال جنگ است می برد تا اورابه قدرت برساند. آنچنان که «امپریالیسم آلمان» با لنین ودارو دسته ی تبعیدی اش چنین رفتار ویا درواقع « معامله » ی رفیقانه ای کرد.                                    لنین ودار ودسته ی همفکر وهمرزم اش با یاری امپریالیسم آلمان درواگن های « مهر و موم شده»  ومحافظت شده  با اسلحه ی سربازان آلمانی بایک قطار«مخفیانه» از سوئیس به سن پترزبورگ پایتخت آن زمان روسیه انتقال داده شده و بااستفاده ازوضعیت «هرکی به هرکی» ی موجود بعداز سقوط سلطنت تزاری ودرشرایطی که هنوزدوست و دشمن برای اکثریت جامعه ی هیجان زده ازشرایط جدید مشخص نبود بایک کودتای غافلگیرانه قدرت راتصاحب نمودند. در واقع، قطار تند روی امپریالیسم که روی ریل از قبل آماده ای  راهبر وراهبرد کاملن معینی داشت و آگاهانه وهدفمند-ازهردو سوی معامله- به پیش می رفت،حامل اندیشه واندیشه ورانی بود که حداقل برای«امپریالیسم» آلمان باتز معروف«تضاد خلق وامپریالیسم» کاملن شناخته شده بود. از این رو ،باتوجه به این هدف مندی و معامله ی یقینن دوطرفه  نادرست نیست اگر چنین نتیجه گیری شود که: پس بی دلیل نبود که لنین بعدازکسب قدرت سیاسی هرچه در سال های پایانی ی عمرش نوشت عمدتن و یا  تمامن علیه مارکسیست ها وکمونیست های آلمان وانترناسیونال دوم بودکه اکثرن آلمانی بودند. از جمله دو نوشتار بلند « انقلاب پرولتاریایی وکائوتسکی مرتد»(۱۹۱۸) و «بیماری کودکانه ی چپ روی درکمونیسم»(۱۹۲۰) وبسیاری مقالات وسخنرانی ها که بامناسبت وبی مناسبت پای مارکسیست ها وکمونیست های آلمانی را به میان می کشید وآنها رابه رگبارفحش وناسزا می بست.(بخوانید مجموعه آثار.ترجمه ی پورهرمزان.جلد دوم وسوم.خصوصن همان دو نوشتار وببینید برای خوشایند امپریالیسم  چه فحش هائی نثار کائوتسکی ودیگر رهبران سوسیال دموکراسی آلمان وانترناسیونال دوم کرده است. ).                                                                                             خود همین مساله ی تبانی با امپریالیسم برای کسب قدرت  نشان میدهد که بلشویک ها نه نماینده ی طبقه ی کارگر انقلابی که به نیروی خود آزاد می شود، بلکه یک دار ودسته ی توطئه گر بودند که برای رسیدن به هدف شان هر عملی را مجاز دانسته وبه هر وسیله ونیروی ضد انقلابی متوسل می شدند.                                                            درس آموزی از این واقعیت های تاریخی وتجربی برای ما این است که: تا زمانی که توده ای- لنینیست ها هرحرکت وخیزش مطالباتی ی آزادیخواهانه ای رادر جامعه ای که هنوز واجد شرایط انقلاب دوران ساز پرولتاریایی نشده، انقلاب ضد سرمایه داری وضد امپریالیستی قلمداد وتبلیغ می کنند، باز هم احتمال قدرت گیری یک دارودسته ی پادگانی ی سرکوبگر نظیر همین که امروز با عنوان اسلامیک رپابلیک برما حاکم است یا ازنوع توده ای بلشویک وجود دارد. تاکید های مکرر من بر تفاوت گذاری میان کودتا وانقلاب نیز به این جهت است که به جامعه هشدار دهم فریب دارودسته های قدرت طلب رانخورد و اشتباه سال۱۳۵۷ را مرتکب نشود وحلوای نقد دموکراسی اکنون را با سیلی ی استبداد بعد از این انقلابیون دروغین از هر فرقه ومرام ودین ومذهبی معاوضه نکند.                              فراموش نکنیم که اگر می خواهیم اسیر یک دارو دسته ی انحصار طلب نظامی پادگانی ی دیگر واستبداد تازه نفس نشویم، هر۵۷ وخیزش سراسری همگانی ی دیگری اولن باید برآمده از  شرایط خود ویژه ی جامعه ی ما واراده وانتخاب آگاهانه وآزادانه ی اکثریت اهالی وشهروندان، وثانین  تامین وتضمین کننده ی متعهدبه دموکراسی وآزادی های بی قید وشرط سیاسی و حقوق کامل شهروندی باشد. یعنی در یک جمله: فریب دارو دسته های  یونیفورم پوش ویونیفورم اندیش مذهبی وشبه مذهبی تداوم دهنده وتحمیل کننده ی مناسبات عقب مانده ی پدرشاهی وارباب رعیتی رانخوریم.

 

2 comments

  1. این کامنت در ارتباط با مقاله و ادامه کامنت قبلی نیست. بلکه فقط بطور مختصر در نقد ارزیابی مارکسیستها ازانقلاب اکتبر است.

    بطور کلی مارکسیسم موجود به رفرمیسم منجر شده است. مارکسیسم به دو طیف لیبرال دموکرات و رادیکال قابل تقسیم است، از راست تا به چپ. هر دوی این مارکسیسم سوسیالیسم دولتی هستند. باید توجه داشت که بعلت وجه مشترک هر دو، دولتی دیدن حاکمیت سوسیالیستی ، هر دو در تحلیل نهایی ارتجاعی ارزیابی می شوند. بدینجت مارکسیسم موجود و حاکم بر اذهان چپ عمق لازم برای ایجاد تحول در روابط انسانی را ندارد هر چند یادگیری انتقادی دستاوردهای نظری مارکس برای کمونیسم مفید می باشند چون در دوره ای این جریان جزیی از جنبش کارگری کمونیستی محسوب میشدند.

    در ارتباط با انقلاب اکتبر:

    – انقلاب اکتبر انقلاب بود، ولی ادامه انقلاب فوریه در جهت تبدیل جامعه نیمه فئودالی روسیه به جامعه سرمایه داری. حتی اگر این انقلاب را بصورت کودتا بفهمیم، نمیتوانیم تحولات طبقاتی محصول آنرا نادیده بگیریم.
    – سوسیالیسم در روسیه جز بصورت محلی و محدود و موقت در روسیه بوجود نیامد و فقط در وجود شوراهای کارگران و دهقانان وجود داشت و بعلت پیدایش دولت مارکسیستی موقتی بود.
    – اراده حزبی-مارکسیستی همیشه و همیشه اراده ای ی غیر کمونیستی ست چون با زندگی روزمره و تولیدی و علمی کارگران در تناقض است. توضیح داده خواهد شد که چرا.
    – انقلاب اکتبر بعلت حزبی بودن مارکسیسم آن دوره و حتی در زمان مارکس، هرگز نمیتوانست کمونیستی باشد.
    – وجود و عملکرد احزاب سوسیال دموکرات و بعدا احزاب کمونیست ، تجربه ای تاریخی ست در درک محدودیت نظر مارکس در ارتباط با نقش دولت در پیدایش کمونیسم. از اینرو، انتقادات عمدتا علیه مارکسیستهاست تا مارکس هر چند در زمان مارکس هم بدبینی به سوسیالیسم دولتی بخوبی بیان شده بود.
    – هر ارگان اجنماعی ای که خود را از روند روزمره تولیدی جدا کند و بصورت آتوریته در ارتباط با آن درآید، حیاتی انگلی در ارتباط با آن برقرار میکند و به هویتی ارتجاعی تبدیل می شود.
    – این نظر که انقلاب روسیه شکست خورد چون احزاب را محدود کرد و دولتی دموکراتیک بوجود نیاورد ، به همان اندازه دولت استالینی ، ضد انقلاب کمونیستی است ، و به همان اندازه در خدمت باز تولید روابط استثمارگرانه در جامعه. علت ان در بالا ذکر شد: هیچ ارگان انگلی ای نمیتواند کمونیستی باشد.
    – تنها راه حرکت در جهت بوجود آوردن جامعه کمونیستی ، نقد سیستم سلسله مراتبی روند کار در زندگی و نقد آتوریته ارگانهای جدا از روند تولید، همراه با مقاومت عملی در برابر آنها و کوشش در جهت بوجود آوردن گزینه شورایی مدیریت روند تولید است.
    – وجه دیگر زندگی در راستای روند تولیدی و بمثابه جزء جدا ناپذیر و همزاد آن ، فرهنگ روابط انسانی ست. این روابط نیز همراه با نقد سلسله مراتب اجتماعی و آتوریته جدا از روند تولید، نیازمند برخورد انتقادی ست. ما این برخورد انتقادی را بصورت برخورد به فرهنگ رقابتی و فرهنگ برتری طلبی می فهمیم. بدینجهت، مقاومت و ایجاد آلترناتیو در مقابل تعصب مذهبی، مردسالاری، نژادپرستی و ناسیونالیسم در زندگی روزمره ضروری ست.
    – در تحلیل نهایی، کمونیسم نیازمند تفکر منطقی و علمی پایدار است و موجب چنین برخوردی به زندگی می شود. بدینجهت وجه دیگر انقلاب کمونیستی، انقلاب در اندیشیدن و قضاوت است. تجدد واقعی و غیر تخیلی در حقیقت همیشه کمونیسم بوده است چون روابط طبقاتی و در نتیجه اتکا به اقتدار همیشه مانع نوگرایی پایدار می شود.. کمونیسم همیشه انقلابی بوده است و بیان هستی واقعا انسانی ماست.

  2. در نقل قول از مارکس که در مورد لاسال است میخوانیم:

    “ازاین روبود که او تمام پیوندهای طبیعی،علنی وآشکار با جنبش های کارگری راقطع نمود”

    ولی برعکس لنینیستها پیوندهای خود را با جنبش کارگری حفظ نمودند. مثلا در شوراهای کارگری بعد از انقلاب فوریه در میان کارگران نفوذ داشتند. حزب بلشویک نه گروه تروریستی بود و نه تشکیلاتی مثل مثلا سازمان چریکهای فدائی خلق. تمرکز فعالین بلشویک سازماندهی کردن کارگران بود. بلشویکها برخلاف مخالفان سیاسی خود، همیشه علیه جنگ جهانی بودند و در جنگ شکست طلب بودند چون معتقد بودند که روابط تولیدی روسیه عقب افتاده است. اینها با صفاتی که نویسنده میگوید متعلق به بلشویکها ست جور در نمی آید.

    بدینجهت نویسنده تصویر واقعی و علمی از حزب بلشویک ارائه نمیدهد.

    میخوانیم:

    “در یک جمله: فریب دارو دسته های یونیفورم پوش ویونیفورم اندیش مذهبی وشبه مذهبی تداوم دهنده وتحمیل کننده ی مناسبات عقب مانده ی پدرشاهی وارباب رعیتی رانخوریم.”

    حزب بلشویک هوادار مناسبات عقب مانده پدر شاهی و ارباب و رعیتی نبود. بلشویکهای ایرانی هم به همچنین. برعکس هم حزب بلشویک و هم بلشویکهای ایرانی خیلی شهری و هوادار توسعه روابط سرمایه داری هستند. مثلا در روسیه، بلشویکها خیلی سریع از سرمایه دارارن دوران تزار سرمایه داری را توسعه دادند. اگر حرف نویسنده درست بود، حزب توده و بعد تشکلات رادیکال تر مارکسیستی-بلشویکی ایران، با اصلاحات ارضی شاه مخالفت میکردند و یا اکثر تشکلات بلشویکی ایرانی هوادار سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی نبودند. کلا تطبیق افکار مارکس با وضعیت پدر شاهی و روابط فئودالی و ارباب و رعیتی ممکن نیست. نویسنده نمیتواند بطور مستندی نشان دهد که نظرات حزب توده و نظرات بلشویکهای ایران و یا روسی در واقع انعکاس روابط ارباب و رعیتی است.

    علت اینکه بلشویکها روسی و ایرانی و در واقع بخش عظیمی از مارکسیستها به مبارزه ضد امپریالیستی پرداختند این بود و هست که رفتارهای دولتهای دموکراتیک غربی بسیار جنایتکارانه بوده است. بعبارت دیگر، خود فلسفه بورژوا دموکراتیک حاکمیت تبدیل به چیزی جز فلسفه ریاکاری و استثمار و جنگ و تجاوز و استعمار نشده است. تحلیل آنها این است که بورژوازی خودی بعلت جهانی شدن سرمایه نمیتواند سیاستهای مستقلی در پیش گیرد، از اینرو تنها مارکسیستها هستند که میتوانند هم نقش بورژوازی را در کشورهای عقب افتاده ایفا کنند و هم نقش پیشتناز انقلاب سوسیالیستی را. حال چرا رفتارهای دیکتاتوری دارند؟ یک استدلال این است که سرمایه داری جهانی سرمایه عظیمی دارد و آنرا برای نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک استفاده میکند. جلوی این نفوذ را باید گرفت، پس نمیتوان جامعه ای باز داشت.

    تا اینجا منظور دفاع از بلشویکها نبود، منظور این است که بحثها باید غیر تبلیغاتی و مستند و استدلالی باشد. متاسفانه، مقاله بیشتر حالت تبلیغی دارد تا استدلالی تا ما بفهمیم که در ارتباط با استدلالهای بلشویکها، نویسنده خودش چه پیشنهادی دارد.

    برای اینکه عقاید نویسنده را علمی ارزیابی کنیم، او موظف است که:

    ۱ – وضعیت اقتصادی ایران و جهان را تجزیه و تحلیل کند.
    ۲ – بر اساس آن مطالعه، وضعیت طبقاتی ایران را توضیح دهد.
    ۳ – بر اساس وضعیت طبقاتی، روابط سیاسی و گرایشات سیاسی را توضیح دهد.
    ۴ – بر اساس وضعیت سیاسی ایران و جهان و مسئله امپریالیست و جنگ طلبی آمریکا و غرب و شرق، توضیح دهد سیاست او برای پیشرفت جنبش کارگری ایران و حرکت به سمت جامعه کمونیستی چیست.

    اگر دقت کنیم متوجه می شویم که نویسنده عمدتا به نقل قولها مراجعه کرده است تا رابطه نقل قولها با وضعیتهای مشخص. این نوع برخورد مفید و موثر نیست. تا وقتی که نویسنده وظایف علمی فوق را انجام ندهد، و بحثها حول عقاید تجریدی و فلسفی بماند، فعالین کمونیست تمایل به بلشویکها پیدا میکنند. بلشویکهای ایرانی اول همه وظایف فوق را انجام میدهد، هر چند گروهای مختلف آنها با هم در تناقض هستند، اما مهم این است که همه معتقدند که چنین وظایفی باید انجام شود و انجام میدهد.

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.